جمعه، تیر ۱۹، ۱۳۹۴





بدخشان با موقعیت مهم جیوپولوتیکی خویش در شمال شرق کشور اهمیت با سزای در وقایع وحوادث منطقه دارا است،همسایگی بدخشان با پاکستان،چین و تاجکستان میتواند این ولایت را مورد توجه جدی بازیگران منطقوی وجهانی سازد.

تاریخ مبارزات بدخشانی ها در طول صده ها و قرون گذشته آمیخته با جدال سخت و سهم گین بوده و درکوره راههای دشوار پر خم و پیچ طی طریق نموده است،نقش سرداران و سربه داران این ولا در کشمکش ها قدرت با برجستگی خاص درخشش داشته و تاثیر آن در وقایع و حوادث برجسته میباشد . نوح بدخشانی سردار دلیر و بی همتایی تیمور جهانکشاه، در عرصه سیاسی ونظامی وایفای وظایف مشکل دشوارازجانب او در آن زمان ها، الظهرومن الاشمس است .هر زمانیکه تیمور جهانکشاه در جریان فتوحات جهانی خود با مشکل مواجه میگشت و یا عملیات نظامی اش به بنبست میرسید، نوح بدخشانی بود که بنبست نظامی جنگی را میشکست و با دلیری تمام با سپاه بدخشانی خود فتح و ظفر را کمایی مینمود ،امرای محلی بدخشان نیز در طول تاریخ با حفظ وحدت ویک پارچگی این ولا با دلیری متکی به اصول و اسلوب اتکا بر خویشتن، وحفظ راه مستقل خویش در مقابل بیگانگان رزمیده اند.

نقش بدخشان در وحدت ویک پارچه گی سرزمین موجوده کشور نهایت بارز و برجسته و آشکار بوده که هیچ کس نمیتواند از آن انکار نماید، امیر عبدالرحمن با عایله خود با چند اسپ لاغر اندام از بخارا وارد بدخشان شد و از بدخشانیان امداد جست تا او را کمک و مساعدت نمایند ،بدخشان با تجهیز ده هزار سپاه هسته و تهداب اردوی یکصد هزاری امیر را پایه گذاری کرد، و سر انجام بعداز طی کوه های سربه فلک هندوکش با این اردو به شمال کابل مواصلت نمود، و مردم شمالی یعنی پنجشیر،پروان و کاپیسا این اردو را تقویه نموده هسته ء افغانستان نوین را گذاشتند .ولی امیر عبدالرحمن بعداز فتح کابل وجلوس سلطنت اعمال شنیع را انجام داد که به همگان آشکار است،عهد شکنی امیر قهار توهین وتحقیر بدخشانیان، استبداد بی حد و حصر وی بدخشان را سرکوب ساخت، ولی مردم بدخشان منکوب نگردیده راه مبارزه و مجادله را ادامه دادند، نقش روشنفکران بدخشی در رشد و تکامل مشروطیت اول کاملا برجسته بود. شاه محمد ولی خان دروازی ،جنرال پینه بیگ خان شغنانی ،میرزمان الدین خان ریس بار چلانی از چهره های برجسته این جنبش بودند.

بدخشانیان در دوره دوم مشروطیت با وصف استبداد قرون اوسطائ در کنار سایر روشنفکران وطن ما نقش خویش را به وجه احسن انجام داده، که میتوان از سید محمد دهقان کشمی ،عبدل اول قریشی تخاری و خانواده های امرای محلی بدخشان چون فامیل سیدهء مخفی یادکرد، بعداز سرکوب این همه سر به داران ،بدخشان که در روشنگری جنبش روشنفکری نقش محوری داشته اند در این راستا با شجاعت رزمیده ومبارزه رابا جدیت ادامه داده اند .

شهید محمد طاهر بدخشی علم بردار یک مبارزه نا برابر در عرصهء سیاسی و اجتماعی این کشور استبداد زده بود ،بدخشی با درک از تنازعات وتناقصات اجتماعی، و وجود ستم ملی در این سه صدهء اخیر با دلیری تمام طراح آیده مسلهء ملی در کشور شد ،او با استفاده از موقعیت خاص که ناشی از تنازعات ملی بود طرح مسله ملی را با درایت کامل و شجاعت بی نظیر با استفاده از روند جنبش چپ کشور به میان گذاشت، و روی اصول و موازین جدی حقوق ملی مردم افغانستان تاکید میورزید به مبارزه برخواست، متاسفانه ایده طرح مسله ملی بدخشی مورد قبول رهبران جنبش چپ کشور واقع نگردید، طرفداران شوروی یعنی خلق و پرچم با نشخوار ایده های” شوروی بزرگ” الگو و ساختار دولت شوروی را برای بدخشی پیشکش میکردند. ولی بدخشی با دلایل قاطع سیادت امپریالیزم روسی را در حاکمیت دولت شوروی برجسته میساخت و در هر گفت و شنود کشور های آسیایی مرکزی را چون کشور های مستعمره یاد آور میشد ،تاکید بدخشی روی این اصول و موازین طرح مسله ء ملی واتخاذ سیاست مستقل ملی به همگان آشکار است او محفل انتظار را در عرصه و اتموسفیر پرتلاطم کشور با متانت ودلیری رهبری نمودو در این راستا با منطق قوی با کاخ استبداد گران و ستم گران یوروش برد ، پا فشاری بدخشی روی اصول مطروحه ء مسله ء ملی او را در عرصه سیاسی مورد بغض وکینه شوروی ها قرار داد ، خاصتا بعداز مذاکرات طولانی بشکل سیستماتیک در طول هشت ماه ادامه داشت خواست ها و پیشنهادات شوروی ها را در باره اتحاد با طرفداران شوروی جواب رد داد ،در باره این مذاکرات یادداشتهای بکر وناب نزد نگارنده موجود است که در موقع اش جهت روشنایی این مذاکرات و موضع سرسختانه بدخشی بحث خواهیم نمود..1 .

تا اینکه کودتای ثور به وقوع پیوست و توطه خاینانه ء جهت سر کوب صدیق ترین وطن پرستان کشور زمینه چینی شد، تا اینکه چهار هزار تن از رزمند گان محفل انتظار به شمول رهبران آن شهید بدخشی به شهادت رسیدند ، از زمرهء این رزمندگان بیش از دو هزار تن آن بدخشانی بودند .

نقش روشنفکران دینی در مسیر مبارزه چهار دهه اخیر نیز برجسته است که هیچ کس نمیتواند که این موقعیت بدخشانیان را انکار نماید ،پروفیسورشهید استاد ربانی با تدبیر و زرنگی تمام جنبش و حرکت ضد امپریالیزم شوروی را رهبری نمود، قابل توجه است موقعیت تباری شهید ربانی مایهء شک و تردید “ای اس ای” پاکستان بود ربانی با درک از این حساسیت های پاکستان با زیرکی و هوشیاری تمام گام برداشت، او با همکاری و همگامی بزرگترین نابغه ء جنگ های چریکی یعنی شهید احمدشاه مسعود در عرصه نبرد با متانت گام نهاد، بعداز ورشکستگی داکتر نجیب الله قدرت سیاسی را در کابل تصاحب نمود،البته فیصلهء اشغال کابل بعد از پناهنده شدن دوکتور نجیب الله به دفتر سازمان ملل درجبل السراج طرح وبه مرحلهء اجرا گذاشه شد،اینجانب شخصا دراین کنفرانس حضور داشتم(2) این حرکت غیر مترقبه ء شهید احمد شاه مسعود و واکنش های تند سازمان استخباراتی پاکستان را به همراه داشت،پلان های پاکستان با سرمایه گذاری قبلی بالای حزب اسلامی حکمتیارکه محوریت قدرت سیاسی در کابل را در وجود آن حزب میدید نقش بر آب شده بود،پاکستان توطیه ودسایس پایان ناپذیرراآغاز نموده بود، منتج به مشتعل شدن جنگ داخلی در کشور شد،   تشکیل شورای هماهنگی یا کودتای شورای هم آهنگی که از اتحاد جنبش ملی ، حزب وحدت و حزب اسلامی نیز نتوانست مسعود را به عقب نشینی از کابل وا دارد ،او سر انجام حریفان این اتحاد را با زانو در آورد؛ پاکستان که سیاست های مداخله گرانه اش به بنبست مواجه گردیده بود جنبش جدیدی را به نام طالبان پایه گذاری نموده و افغانستان را وارد فاز دوم جنگ ذات البینی گردانید ودسایسآ آنکشورادامه یافت .

استاد ربانی واحمدشاه مسعود از کابل عقب نشینی نموده در شمال کشور سنگر گرفتند، بعد از سقوط مزار شریف پایه گاه عمده مقاومت به شمال کابل و پنجشیر و شمال شرق منتقل شد و بدخشان عقب گاه اصلی استراتیژیک مقاومت گردید و حقا که این رسالت را به وجه احسن در زمان مقاومت انجام داد قومندان برجسته بدخشان در آن زمان نجم االدین واثق معاون شهید مسعود بود، خط اول جبهه از ذخایر لوجیستکی مردم بدخشان و افراد تازه دم آن سود میبرد، شهد استادربانی و شهید مسعود بدخشان را با همه دسیاس و توطه های پاکستان حفظ نموده مبارزه علیه طالبان را ادامه میدادند شهادت مسعود وقایع یازده سپتامبر 2001 نقطه عطف در تاریخ جهان شد، ناتو طالبان و پاکستان را از مواضع شان عقب راندند و دولت موقت در کابل پایه گذاری گردید ولی بدبختانه بدخشان چون سالهای گذشه در انزوا باقی ماند این انزوا دوباره خلای قدرت را در بدخشان ایجاد نمود پاکستان با دسایس جدید با کینه های دیرین به بدخشان داشت پایگاه اصلی مقاومت بدخشان یعنی وردوج را مورد تهاجم قرار داد و وردوج پایگاه طالبان شد؛ و جنگ های ذات البینی در بدخشان مشتعل گردید، و این آتش سوزان دار و ندار بدخشان به یغما خواهد برد ،ضعف دولت مرکزی فساد لجام گسیخته موجودیت لابی های و عناصر ای اس ای پاکستان بدخشان را بر پرتگاه سقوط نزدیک ساخته است، موجودیت تحصیل یافتگان مدرسه های پاکستان در بدخشان ، رشد وهابیت به کمک سعودی ها حزب التحریر زمینه رشد تکامل داعش را در بدخشان مساعد ساخته ، حضور چیچنیان، وایغور های چین ، گریزه های تاجیکستانی وازبکستانی و اعراب افراطی و پنجابی تحت نظر” ای اس ای” پاکستان در بدخشان خطرات بالقوه ء برای از بین بردن ثبات و امنیت است، سقوط بدخشان تخارستان وشمال را کاملا در خطر قرار داده ،و ولایات پنجشیر ، پروان و کاپیسا نیز با بحران مواجه خواهند شد .

1-  مذاکرات با نمایندگان شوروی سال 1353                                                                

2- جلسه جبل السراج حمل سال 1371                                                                      

عبدالحی نزهت

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۹۴

شورای سرتاسری تورانیان افغانستان و"کلان-هویت" ما!


زلمی نشاط

شورای سرتاسری تورانیان افغانستان و"کلان-هویت" ما!

پیش درآمد:

دو یادداشت از دو عزیز از کابل بدست آوردم و هردو بزرگوار نظر من در موردِ ایجادِ احتمالی شورای سرتاسر تورانیان افغانستان جویا شده بودند. همچنان در فیسبوک هم بحث‌های در مورد این موضوع به چشمم خورد. خواستم به این دو بزرگوار نظرم را ارائه کنم. میخواهم با دوستان نیز نامه ام را به اشتراک بگذارم، چون موضوع مطروجه مسئله‌ی خصوصی نیست؛ بلکه بحث عمومی و خیلی هم سیاسی است.

شورای سرتاسری تورانیان افغانستان:

در یک کلام من مخالف ایجاد درز و اختلاف هرچه بیش‌تر در "کلان-هویت" ما هستم. زبان و فرهنگ فارسی و این سرزمین "کلان-هویت" ما می‌باشد.

به بیان دیگر این زبان و این فرهنگ عظیم نه مالِ موروثى تاجیک‌‌ها و نه از آنِ تُرک‌ها است و نه هم از کُرد و لور و کسی دیگری. این فرهنگ و این زبان مالِ مشترک همه‌ای اینها و تعداد بی‌شمار دیگری نیز می‌ باشد، چون از نگاه تاریخی همه در امر رشد و پُر بارسازى این فرهنگ بزرگ سهم خود را اداء کرده‌اند.

من در مورد ایجادِ هویت‌ هاى قومی در افغانستان - در تحقیقى تحت عنوانِ "تبارشناسی ایجادِ هویت‌ هاى قومی در افغانستان" - در 150 سال اخیر پژوهشِ مفصلى انجام داده‌ام. نتیجه اى تحقیق من این است که هویت‌ هاى کنونی در کشور ما، همه "سیاسی" اند.

هویت پشتونی و یا "افغانی" را "دولت افغانی" (Afghan State) مطرح‌کرده و آن را در بستر زمان هرچه فربه‌‌ تر ساخته، و این دولت تا کنون هم در پی برجسته‌سازی آن می‌باشد. این پروژه وابسته به برخی از قوم گرايان پشتون است.

من در تحقیقاتم به این نتيجه رسیدم که این پروژه به شکل مدرنِ آن به وسیله‌ای محمود طرزی ،پس از برگشت اش از ترکیه‌ای عثمانی، طرح‌ریزی شد و بعد از آن نظریات وی به وسیله "دولت افغانی" مورد حمايت قرار گرفت. تلاش گردید تا این نظریات در عمل پیاده شده و نهادینه شود.

ولی باید در نظر داشت که پیش‌ زمينه های این "هویت‌ سازی افغانی" در نوشته های استعماری بریتانیا از قبل - بل اخص از اوایل قردن 19 میلادی به این‌ طرف - وجود داشت. پس از وارد‌ شدن پای و نفوذ سیاسی بریتانیا به خراسانِ آن‌روز - و افغانستان امروز - تحقيقاتى گسترده و وسيع در مورد "افغان‌ های" این سرزمین انجام شد. از نظر استراتژيست ها و سياست سازان افغانى-انگلیس، چون بزرگان "افغان" در آن زمان اتفاقا در قدرت بودند، می‌شد به وسلیه‌اى آنها اهداف خود را آسان‌ تر به منصه اجرا در آورد. بنابراين تلاش صورت‌ گرفت که هویت "افغان‌ها" هرچه بیش‌ تر بر جسته سازی شود. طبیعتا این فربه‌ سازی یک هویتِ خاصِ به قیمت تضعیفِ "کلان‌هویت" (فرهنگ و زبان فارسی) صورت‌ می‌ گرفت. بریتانیا و روسیه تزاری تجربه‌ ای بی‌ پایانی در موردِ درهم شکستن "کلان هویت‌ها" به وسیله‌ ای مطرح‌ کردن هویت‌ های محلی و کوچک داشتند. در این زمینه تحقیقاتِ زیادی هم در هند و هم در آسیای‌ میانه صورت‌ گرفته است که ثابت‌کننده اى ادعای من می‌ باشد. یعنی برای شکستن و خُرد و خمیر‌ساختن یک ملتِ بزرگ، باید اول آنها را به خرده هویت‌ها منقسم کرد. هویت‌ های کوچک را سیاسی ساخت و در مقابل هویتِ بزرگ تر قرار داد. خیلی ساده این حقیفت در شعار معروف انگلیس ها قابل رويت است: "تفرقه بیانداز و حکومت کن" (divide and rule)؛ یعنی به همین سادگی.

در این‌ جا نمی‌ خواهم اطاله كلام بدهم، ولی مى خواهم تصريح كنم که خرده هویت‌ ها همیشه در جوامع بشرى وجود می‌داشته‌ باشند و به عبارت ديگر حضور و تداوم خُرده فرهنگ‌ها در جامعه بشرى، جزء ذات اين جوامع است. حتی در یک قریه کوچک هم تفاوت‌ هاى سليقه يى، ادراكى و تصورى هم وجود مى داشته باشد. پس جوامع و کشور ها که بصورت طبيعى دارای زبان‌ها و هویت‌ های گوناگون می‌باشند. پس به وسیله‌ اى سیاسی‌سازی این خرده هویت‌ها - هویت‌های محلی - است که می‌ شود یک ملت را به سادگی تقسیم و تضعیف کرد.

دوباره به موضوع اولی خود بر میگردم. با این پیش‌ زمینه، محمود طرزی و همراهانش فرآيند "افغانيزه كردن" باشندگان این سرزمین را آغاز کردند. من و دوستانم چندسال قبل فرمانِ ناقلین دوره اى امان‌الله خان را همگانی ساختیم. این برنامه پس از دوره اى امان‌الله خان نیز به شدت تداوم يافت. پیش از این حوادث، در زمان امیر حبیب‌الله خان، برای مرکزی‌سازی قدرت، بالای اقوام شيعه افغانستان ظلم‌ هايى رواداشته شده‌ بود. ایجاد هویت هزارگی و ازبکی واكنشى بود به رويكرد استحاله گر و سياست هويت زدايى دولت افغانستان. خوب حالا میخواهند این دو هویت را زیر یک چتر بیاورند و هردو را ترک خطاب کنند!

همان گونه كه گفتم، ادعای من این است که برجسته شدن هویت‌ هزارگی و ازبکى، در واقع یک عكس العمل بود در مقابل جريان تماميت خواهی. هدف من انکار و نفى هویتِ هزارگی و هویتِ ازبکی نیست؛ همه مى دانيم كه این هویت‌ ها در بستر تاريخ ما همواره حضور و وجود داشتند، اما نه به حيث يك گفتمان سياسى! این هویت‌ ها عارى از وجهه سياسى بودند و هنوز همه اى دارندگان آن آگاهی کامل و حس همبستگی با همدیدیگر نداشتند. تحقیقاتى که انجام شده نشان می‌دهد که پس از اشغال آسیای میانه توسط روس‌ های تزاری یکتعدادِ ازبک ها آن دیار به شمال افغانستان مهاجر شدند. بین ازبک های محلی و هم زبانان تازه واردِ شان برای سال‌های متمادی رقابت‌ فزاينده اى وجود داشت و مردم آسیای مرکزی را "آمدگی" ها می‌خواندند. به همین منوال بین مردم هزاره هم همیشه اختلافاتِ وجود داشته است، که تا حال هم کماکان دوام دارد. اما، روی هم رفته، مردم هزاره و ازبک نسبت به گذشته مقداری دارای همبستگی قومی بیش‌ تری شده اند و این هم به دلیل واکنش به سیاست‌های "دولت افغانی" است.

ناگفته نماند که جناب طرزی در نوشته‌ های پسین خود اذعان داشته‌ است که اگر دولت افغانستان به عوض در پيش گيرى سياست فربه‌سازیِ "هویت افغانی" هویت بزرگ‌تر فارسی را رشد و پرورش می‌داد، افغانستان شاید مى توانست از آزمون بزرگ فرآيند ملت سازى تا حدودى موفقانه عبور کند.

متاسفانه تا هنوز هم کشورِ ما یک کشور خرده هویت‌ها - هویت‌های محلی - است. امروز سیاست در افغانستان بر مدار این هویت‌ ها مى چرخد. به جاى اينكه تلاش تصميم سازان و بازيگران سياسى در جهت رشد و اعتلای سطح فرهنگ و تأمين منافع عمومى متمركز باشد، همه جد و جهد مى ورزند تا گامى در راستاى تحقق خواسته ها و مطالبات كوچك قومى و مذهبى بردارند. و يا سعى مى كنند چنين القاء كنند كه در پى عينيت بخشيدن به خواسته هاى قومى اند، اما در باطن احتمالا به دنبال پُرکردن کیسه‌ ها و حساب‌ هاى بانکی خود، آن هم بیش‌‌تر در خارجِ از کشور، می‌باشند. در واقع این نوع سیاست به نام "قوم و هویت" است که دزد آرای میلیونی را برای یک قوم "خائن" می‌سازد، ولی برای عده اى دیگر "قهرمان" و مدافعِ "منافع" قومِ خاص. بالاخره این نوع سیاست است که بعضی از رهبران را به "بانک رای" مبدل می‌کند. این نوع روان‌شناسی است که فردیت افراد را به "نفع قوم" مصادره مى كند و آن‌ها را به دنباله روها - حتی بردگان، و اسیرانِ - "رهبران" سیاسی شان تبدیل می‌ کند. در چنین "جو روان‌شناختی" است که افراد می‌ گویند: اگر رهبر من با شیطان هم ائتلاف کند من بدون تردید به شیطان رای می‌ دهم. این نوع جهان‌ بینی است که انسان را به موجودِ بدون فردیت - و از همه مهمتر مسئولیت - تبدیل می‌کند.

پس از این مقدمه اى طولانی و خسته‌کننده می‌خواهم بلاخره نظر خود را در مورد ایجاد شورای سراتاسری تورانیان بنویسم.

از نظر من یکی از پیامد هاى ناخواسته (unintended consequence) ایجادِ این شورا پارچه-پارچه سازی هرچه بیش‌ تر همان "کلان-هویت" ما خواهد بود. در جامعه‌شناسی و فلسفه مبحثِ مهمِ تحتِ عنوانِ "پیامدِ ناخواسته" وجود دارد که عصاره اى آن این‌است که گاهی شاید نیات افراد برای انجام کاری ممکن چیزی باشد، ولی نتایج آن ممکن چیزی دیگری از آب بدر آید. براى اينكه نتايج معطوف به روش اند و از دل روشها بيرون مى آيند.

من سخت مخالف ایجاد اختلاف در "کلان-هویت" ما - که همانا فرهنگ و زبان فارسی این سرزمین است - می‌باشم. خلق درز هاى بیش‌ تر، ما را پیش از پیش ضعیف‌ خواهد ساخت. چند قرن پیش با این زبان از هند تا ترکیه و تا آسیای میانه و کاشغر می‌شد باهم مراوده داشت و به وسیله‌ی این فرهنگ مشترک امکان ردرک متقابل ممکن بود، اما اکنون بین ما صد ها تا سد و دیوار بوجود آمده است. وضعیت و رابطه کنونی و پاکستان نمونه روشن آن است. چه وجه مشترک فرهنگی - به جز سیاست غیر اخلاقی ریئال‌پالتیکس، بین این دو کشور وجود دار؟ برعکس در اتحادیه اروپا خصوصا در 70 سال اخیر - به ويژه پس از جنگ جهانی دوم - آهسته-آهسته سد ها و دیوارها و يا هرچیزیکه آنها را از هم جدا می کرد - یکايك پایین آورده شد. اکنون نه مرز اهمیت پیشین خود را دارد و نه هویت مشکل بزرگِ است و نه هم واحد پولی. در قرن 21 - با چنین تجربه های مدرن در پیش چشم‌ های ما - نباید دیوار هاى بیش‌ تری بین یکدیگر ایجاد کنیم!

حدود بیش‌تر از یک قرن میشود که پان‌تُرکیست‌ها در پی گسترش و هژمونيك سازى افکار خود بوده اند. تحقیقات نشان داده است که كميت قابل ملاحظه‌ای از تئوریسن های پان‌تُرکيسم از مناطق تحت اشغال روسیه تزاری، خصوصا قفقاز و اطراف بحیره اى سیاه (اکراین امروز)، آمده بودند و آن‌ها بودند که این نظریات پان‌تُرکیستی را برای بار اول فرموله و مفصل‌بندی کردند و سپس آن را وارد قلمرو عثمانی - استانبول آن روز نمودند. تئوری‌ "تورانی‌ گرایی" به دنبال ایجاد تُرکستان بزرگ می‌باشد. توجه داشته باشید که این نظریه هم منحیث یک "واکنش" در مقابل روسیه تزارى پى افگنده شد.

در مقابل - و در واکنش این نظریاتِ پان‌تُرکيسم - همین‌گونه یک‌تعداد دیگر آمدند و نظریه‌ های "پان‌ ايرانى گرايى" و تئوری‌های "نژاد آریایی" را مطرح‌ كردند و به دنبال ایجاد آریانای بزرگ برآمدند. این گروه نیز پان‌تركيست‌ها اسطوره‌ سازى ها کردند و تاریخ را از سر نوشتند.

هر دوى این تلاش‌ها از نظر من مردود است، چون در هر دو جایی برای دیگرپذیری و تساهل وجود ندارد؛ هر دو تفوق جویی و خود بزرگ بينى را اصل قرار داده‌اند؛ هردو در پیِ طرد و رد دیگری است؛ هردو کثرت‌ گرايى و پلورالیزم را نمی‌پذیرد؛ هردو حاظر است با توسل به زور و خشونت سر زمينى موعود خود را برای "نژاد خالص" خود ایجادِ کند! خلاصه هر دو، برخلاف ارزش‌های بشری، دینی و فرهنگ متعالی اند. در این اواخر متوجه تحقیقی به زبان انگلیسی شدم که ادعا داشت آدولف هتلر - بنیان‌گذار نازیزم آلمانی آشنایی زیادی به این نظریات داشته است و همچنان علاقه‌ی خاص به کار های مصطفمی کمال داشته. نتیجه‌ای این تحقیق برایم چندان شگفت‌آور نبود.

پس برای من هر دو طیف -نظریاتِ پان‌تُرکيسم و پان‌ ايرانى‌گرايى - به یک اندازه متعفن و گندیده است و سبب تهوع در من می‌شود. هر نظریه اى که نتواند دیگری را هم طراز من بشمارد، بدون ترید برای من باید به بايگانى تاریخ سپرده شود. هر اندیشه اى که زنجير وصل ما را بسگلد و ما را فصل كند، باید به منقضى شدن دوران اين نوع منظومه فكرى حكم داد.

من سخت باورمندم که باید از تجربه های گذشته خود بیاموزیم و به "کلان-هویت" ما - که همانا زبان و فرهنگِ فارسی این سرزمین است - بچسپیم و، در عین زمان، اجازه دهیم تا خرده هویت‌ ها هم در زیر مجموعه اى این فرهنگ و هویت بزرگ به حيات خود ادامه دهند. اگر همه از خُرده هویت‌ ها و خرده فرهنگ‌ هاى خود تبعیت کند، پس وجه اشتراك، زمينه و امكان ارتباط همگانی ما از هم می‌ پاشد. پس باید از "کلان-هویت" خود پاسداری کنیم، که دنیای هستی ما در آن است و در ضمن خرده هویت‌ ها را نیز حفظ کنیم. فراموش نشود که زبان انسان خانه اى وجود وی است. زبان فارسی خانه ای هستی همه اى ماست؛ فرهنگ آن فرهنگ والای انسانی ست که به ما درس انسان دوستی و نوع دوستی میدهد (بنی‌آدم اعضای یکدیگر اند) و بالاخره این سرزمین، سرزمین مشترک همه اى ماست.

پس از نظر من متاسفانه ایجاد شورای سرتاسری تورانیان به معنی پذیرش یکی از این دو مکتبِ بالا است. این دو ایديولوژى حالا در بین مردم و جوامعِ که عنایت و تمکین به تساهل، کثرت‌گرایی، دیگرپذیری دارند، دیگر جایی ندارند. نه تنها این دو مکتب بر ضد ارزش‌های انسانی اند، همچنان، شاید از همه مهم‌تر این دو تفکر، در آسیاب دشمنان ما هر دم آب می‌ریزند و ما را بیش‌تر از پیش پارچه-پارچه می‌ سازند. ما كه هم اكنون به نحو باور نكردنى پاره پاره ایم، ایجاد درز و اختلاف بیش‌تر ما را به دود تبدیل خواهد کرد و به هوا خواهد بُرد.

 

جمعه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۴


بدخشان،خار چشم دشمنان!

بدخشان سرزمین جنازه بر دوشان!

(بدخشانیان،باید از بدخشان دفاع کنند)

*******

1- بدخشان که اکثرآ در طول تاریخ هویت مستقل بخود را داشته، همیشه خار چشم مهاجمین بیرونی وحکومتهای تمامیت خواه داخلی بوده است.

2- از گذشته های دورتر و شاهان و دیکتاتوران قدیمی تر اگر بگذریم، حاکمیت نادرخان بیشترین قربانی را از روشنفکران و بزرگان بدخشان گرفت.

3- حکومت امین- ترکی بیشترین قربانیهای خود را از میان روشنفکران، بزرگان و مکتب رفتگان بدخشان انتخاب کرد.

4- در زمان حکومت اسلامی نیز جوانان بدخشان بیش از هر ولایت دیگری در دفاع از آن نظام سرباختند. و همین اکنون نیزبخش بزرگی از سربازان پولیس و اردوی افغانستان را جوانان بدخشی تشکیل میدهند و هر روز در دفاع از سنگرهای خود در سراسر کشور بدست طالبان شهید میشوند. شاید تقدیر بر ما همین گونه رفته باشد که همیشه جنازه بر دوش باشیم.

5- توطئهء انتقال جنگ به شمال و بخصوص بدخشان از زمان کرزی تا اکنون ادامه دارد. حکومت دیروزی و امروزی افغانستان نه تنها جلو چنین کاری را نخواهند گرفت بلکه در تسوید این سناریو نیز شاید شریک باشند.

6- درین شکی نیست که این یک پروژهء جنگ سالارانه است و پلان و سناریوی آن در بیرون ریخته شده است، ولی این بدان معنا هم نیست که "هیچ قوتی دم آنرا گرفته نتواند".

6- در فاجعهء خونین ولسوالی جرم همه مسئول اند، از قومندانان محلی اردو و پولیس گرفته تا رهبری ولایت و شمول رهبری وزارت دفاع، امنیت و داخله و راس دولت به شمول رئیس اجرائیه و رئیس جمهور. البته نباید نقش مافیای محلی و منطقه را که تا اکنون کنترل معدن لاجورد کران و منجان را در دست داشته است نیزکم بها داد.

7- گناه وکلای بدخشان نیز اگر معادل سایر مقامات رهبری محلی و مرکزی نباشد، کمتر از آنها هم نیست ( البته نه همهء ایشان). برخی از ایشان خود را مصرف زنده باد و مرده باد ساخته اند و برخی هم به کیسه پر کردنها. چرا این وکیل صاحبان نتوانستند فاجعه را پیش بینی نمایند و حکوت را وادار به اقدامات استحکامی در ولسوالیهای جرم و کران و منجان و وردوج نمایند. اگر میگویند که کسی به حرف ایشان گوش نمیدهد و از دست ایشان کاری ساخته نیست چرا برسم اعتراض از وکالت استعفا نمیدهند؟

8- بدخشان هرگز سرزمین تعصبات کور نبوده است و هیچ گاهی نیروهای متعصب و بنیادگرا تسلط نداشته اند. دفاع و مقاوت سرسختانهء مردم بدخشان در مقبل حکومت طالبان گویای این حقیقت است.معلوم است که انانیکه دست به چنین جنایت وحشتناک زده اند با بدخشان و فرهنگ بدخشانی بیگانه اند. سربریدن سربازان اسیر در تاریخ جنگها در گذر زمانه بی سابقه است و این جنایت لکهء ننگی است برای بدخشان و تاریخ آن.

9- اگر برخی کشورهای عربی به سردمداری کشورهای غربی و همکاری مستقیم  حلقات نظامی گرپاکستان کوشش دارند جنگ را توسط طالبان و داعشیان به شمال بخصوص بدخشان و مرزهای کشور های اسیای میانه انتقال دهند؛ قدرتهای بزرگ منطقه نیزوجود دارند که ناگزیز اند بخاطر منافع ملی خود در مقابل این "سفربری" بایستند. بدین حساب حکم این که کنترل این جنگ و "سفر بری" به سرحدات شوروی قبلی نا ممکن است، تئوری بافی واحی یی بیش نیست.

10- از قراین چنین معلوم میشود که هیچ کسی از سردمداران حکومت کنونی بداد بدخشان نمیرسد. یگانه راهی که باقی میماند آنست که مردم بدخشان با تنظیم نیروهای مردمی و داو طلب، خود از خانه و کاشانه، سرزمین و هویت تاریخی خود دفاع کنند. در غیر آن اگر دشمن بر بدخشان مسلط شد هم جهادیون و هم روشنفکران و بزرگان بدخشان به سرنوشت همین سربازان گرفتار خواهند آمد.

*****

- حادثهء بدخشان تنهاا یک فاحعه نیست بلکه جنایتی هولناک برعلیه عزت و شرف انسانی و بشریت است.

- همه این جنایات، از آتش زدن یک دخترکابلی تا سربریدنها همه زیر نام دفاع از اسلام و با گفتن نعرهء تکبیر و الله اکبر صورت میگیرد.آیا این اهانت به دین اسلام نیست؟ اگر هست، آیا زمان آن نرسیده است که علمای دینی،خطیبان مساجد و در مجموع شورای علمای افغانستان خط خود را از طالبان و شرکای ایشان جدا کنند؟

وحرف آخر اینکه:

دکتور عبدالله و تیمش باید بدانند که اگر بدخشان سقوط کرد، پنجشیر نیز که متصل با بدخشان است نا امن خواهد شد و در نهایت بدست دشمن خواهد افتید، سایر ولایات شمال نیز به چنین سرنوشتی دچار خواهندشد؛آنگاه ایشان با کدام قوت و امکانات در پستهای فعلی باقی خواهد ماند؟

 

شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۴

"خیز بلند استراتیژیک" یا درک ناقص از سیاستهای جهانی!

 
 ع.م.اسکندری

"خیز بلند استراتیژیک" یا درک ناقص از سیاستهای جهانی!

*************************************************

حمایت حکومت افغانستان از تجاوز سعودی بر کشور یمن نه تنها "خیز بلند استراتیژیک*" نیست بلکه عمق نا فهمی رهبران افغانستان از جیو پالیتیکس منطقه و افغانستان را نشان میدهد.

من بارها در نوشته ها، سیمینارها، کنفرانسهای دانشگاهی و اکادمیک و حتی در صحبتهای رادیویی و تلویزیونی خود بر این نکته اصرار کرده ام که یکی از عوامل جنک و بی ثباتی در افغانستان، سیاست نا متوازن خارجی کشور بعد از به قدرت رسیدن شهید محمد داود خان تا اکنون بوده است.

من درین جا نمیخواهم دوباره وارد این بحث شوم ولی صرف یک مسئله بدیهی را باید دوباره تکرار کنم که جغرافیه ای بنام افغانستان منحیث منطقه هایل توسط دو امپراطوری بزرگ قرن نزدهم یعنی بریتانیای کبیر و روسیه تزاری پی ریزی شده است. این موقعیت استراتیژیک و استثنایی اقغانستان با همه تغییراتی که در سیاست های جهانی بخصوص بعد جنگ سرد آمده است هنوز هم کم یا بیش بحالت خود باقیست.

افغانستان نمیتواند دوست یکی از قدرتهای بین المللی و یا منطقوی و همزمان دشمن بالفعل قدرت دیگر منطقوی و یا جهانی باشد. تجارب سقوط حکومت امیر امان الله خان، داود خان،  حکومات مربوط حزب دموکراتیک خلق، استاد ربانی و حتی طالبان همه گویای همین حقیقت اند.

موضع گیری حکومت کنونی کابل حتی به مراتب خطرناکتر از موضع گیریهای حکومات افغانی در زمان جنگ سرد است. زیرا اگر موضع گیریهای دیروزی باعث جنگ های نیابتی در افغانستان شد؛ حمایت حکومت کنونی کابل از تجاوز عربستان سعودی و متحدین آن به کشور مستقل و اسلامی یمن، به علاوه جنگهای نیابتی جنگ مذهبی میان شیعه و سنی را نیز در افغانستان شعله ور خواهد ساخت.

رهبران جبهه متحد قبلی، رهبران تیم اصلاحات و همگرایی، همه رهبران حکومت به اصطلاح وحدت ملی کنونی و همه احزاب و سیاسیون کشور باید متوجه عواقب چنین تصمیم گیری عجولانه و غیر دپلوماتیک باشند که فردا عواقب آن خیلی خطرناک خواهد بود و مسئولیت آن بدوش همه سیاسیون، دو تیم و بخصوص دو شخصی که خود را در راس قدرت میدانند؛ خواهد بود.

 از همه سیاسیون دارای فکر ملی و مستقل، روشنفکران، سازمانهای مدنی و اجتماعی و احزاب سیاسی و شخصیتهای ملی- مذهبی و مستقل کشور توقع برده میشود تا صدای اعتراض خود را در مخالفت با چنین تصمیم نا عاقبت اندیشانهء حکومت اشرف غنی- عبدالله بلند کنند.

---------------------

*- اصطلاح"خیز بلند استراتییک" را آقای رزاق مامون بکار برده اند.

دوشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۴


راهبردهای فکری و سیاسی تاجیکان

 توشتهء وامق خراسانی
 
 
جامعـــه تاجیــک در چـــه وضیعتـــی قـــرار دارد؟

استعمار خارجی وایادی داخلی شان در وجود یک دولت وابسته ای ضد ملی وضیعتی را بر کشور تحمیل کرده اند، که قبل از همه سرکوب تاجیکان را هدف گرفته است.
پاکستان در همسویی با دولتهای وابسته ای عربی خلیج فارس زیر رهبری امریکا برای سلطه ای کامل سیاسی، اقتصادی و فرهنگی شان بر منطقه، حاکمیت سیاسی یک قومی را مستقر کردند، تا هم بمثابه ای آلت سرکوب علیه خیزشها وقیامهای آزادی خواهانه، استقلال طلبانه وعدالت خواهانه اقوام و جوامع دیگر کار برد داشته باشد
وهم نقشش را به حیث دستیار قابل اطمینان واعتماد سیاسی وفکری برای صدور تروریزم، دهشت افگنی وبنیاد گرایی اسلامی « کمر بند سبز» برای بی ثباتی منطقه توسط امریکا، انگلیس وپاکستان ایفا کند.
باید اذعان کرد، که هدف از نوکری، چاکری و سر سپرده گی گرایشهای فاشیستی و تمامیت خواهی درین پروژه ای ضد ملی پایگاه سازی و تخته خیز ساختن کشور برای هجوم استخباراتی ونظامی به آسیای میانه، ایران، چین، روسیه وهند بهره برداری دو طرفه است،
که هم غارت منابع انرژی را برای امریکا، انگلیس، پاکستان وشرکا مساعد میسازد وهم گرایشهای فاشیستی را بعد از ناکامی پروژه های حزب اسلامی و طالبان با به حراج گذاشتن استقلال، آزادی، تمامیت ارضی، حاکمیت ملی، منافع ملی و... باردیگر در کشورمسلط میسازد و ازینطریق میخواهند با استحاله همه اقوام در یکی، سیاست، فرهنگ، تاریخ، هویت وجامعه ای یک قومی بسازند. گرایش های فاشیستی وتمامیت خواهی برای پیروزی حتمی این سیاست فاشیستی، ضد ملی ونوکری برای حفظ انحصار قدرت دایره ای متحدین خود را به آنطرف اوقیانوسها نیز کشیده اند.
راه کار صدور داعش، القاعده، طالبان، وهابیها وسلفی ها از پایگاه های نظامی واستخباراتی امریکا در کشور به جانب کشور های ذکرشده بالا هدف اصلی پروژه صلح پاکستان و رژیم وابسته احمدزی است، که ریشه درین بازی های استعماری دارد، و خواست هردو طرف از یک دیگر را نشان میدهد. از یک جانب هجوم پشتونهای پاکستان زیر نام داعش، القاعده وطالب برای تصرف مناطق بیشتر در داخل کشور، برهم زدن ترکیب اجتماعی نفوس برای بازی های سیاسی وتسلط بر شمال ومناطق دیگر برای سرکوبهای بعدی قومی و از طرف دیگر دستیابی به منابع دست نخورده آسیای میانه وایجاد نا امنی در ایران، آسیای میانه، چین، روسیه وهند هدف این بازی را تشکیل میدهد.
اما چرا رژیم احمدزی در داخل در صدد اتلافها واتحاد های سیاسی قومی مؤقتی در مرحله اول بر ضد تاجیکان بر آمده است، در حالیکه این روند حذف همه را در نظر دارد؟ پاسخ روشن است ازیکطرف بدون محوریت تاجیکان جوامع واقوام دیگر به آسانی حذف خواهند شد واز جانب دیگر جامعه تاجیک نسبت به هر قوم دیگر از نظر سیاسی واجتماعی متفرق است، رهبران وفرماندهان آن به جان هم انداخته شده اند، جامعه فاقد نیروی دفاعی داخلی، حمایت منطقوی وجهانی است، که میتواند به آسانی شکار شود. کار باید با حریفی یکسره شود، که با زوال فرهنگی،هویتی، تاریخی وسیاسی اش مسیر ملت «افغان» هموار میگردد.
همکاری استخباراتی و صرف ملیارد ها دالر برمحوریت پاکستان،عربستان، قطر، ترکیه زیر رهبری امریکا بارژیم احمدزی برای صدور تروریزم وبنیاد گرایی اسلامی از افغانستان، تاجیکان را بدو مساله اساسی مواجه کرده است:
ــ با دادن این همه قربانی های بزرگ بشری، ضایعات فرهنگی، مادی، میراث زمینهای سوخته، آواره گی وکوچانیدنهای اجباری، آرمان جامعه مبنی بر حق تعین سرنوشت سیاسی و ملی وبرپایی نظام عادلانه سیاسی وملی به شکست انجامید؛
ــ مواجه بودن ادواری جامعه تاجیک در یک سده با قتل عام، سرکوب و عزلت گزینی کامل سیاسی. نه تنها هیچ تضمینی وجود ندارد، که جلو خصومتهای فرقه ای و اجتماعی با تطبیق پروژهً صلح! در برابر آن گرفته شود، بل دولت احمدزی با اتحاد های مؤقتی با اقوام و استفاده ابزاری ازان و اتحاد های عملی وسیاسی دوامدار با طالبان، القاعده، داعش ودیگران در صدد عقده کشایی های سیاسی، اجتماعی و فرقه ای در قدم اول علیه جامعه تاجیک است.

عوامل شکست جامعه
چرا تاریخ در برابر تاجیکان بگونه خونین هر بار سر از نو تکرار میشود؟ « مردمی که از تاریخ نیاموزند مجبور به تکرار آن خواهند بود ». هر فرد جامعه مکلف است برای درک عوامل این همه شکست های پی در پی جامعه تاجیک هم نوع تفکر فکری وسیاسی خود وجامعه را بسنجد وهم رویکرد سیاسی وعملی خود را بررسی کند. تنها با این شیوه میشود هم جلو شکست را گرفت وهم آنرا جبران کرد.
پاسخ اصلی این پرسش را باید در شیوه نگرش فکری این جامعه به مناسبات قدرت و حاکمیت سیاسی در ادوار مختلف جستجو کرد.
بعد از یک دوره کوتاه رنسانس ادبی ونو زایی ادبیات وفرهنگ پارسی دری در زمان سامانیان، که خرد گرایی، اندیشه ورزی و تفکرفلسفی در زمینه های مختلف را پرورش داد، فرهنگ و ادبیات پا رسی دری با از دست دادن حاکمیت سیاسی جامعه ومواجه شدن جامعه به سرکوبهای خونین، قتل عام، ویرانی واز دست دادن هستی جامعه به سوی انزواوگرایشهای فردی رو آورد و قبل از همه پرورش فکری در زمینه های خرد گرایی، سیاست ومناسبات قدرت وحاکمیت را در درون جامعه ای تاجیک خشکاند. اگر فردوسی را، که خمیرمایه شعرش از دوره ای پربار سامانی برگرفته شده مستثنی کنیم، بخش شعر، که بیشترین ادب و پرورش فکری وفرهنگی مارا میسازد، با خرد گرایی، اندیشه های ای فلسفی، حکمت، علم وتجدد و... همسو نگردید و زمینه پرورش فکری وسیاسی ورابطه اش با قدرت وحکومت را از ریشه بر انداخت.
گرایش شعر پارسی دری از خرد گرایی به عرفان، در کنار اینکه فضایل معنوی بزرگ را در جامعه پرورش داد، دنیا گریزی محض، زهد خشک و تجربه انفرادی وارستگی شخصی را به جای پرورش خرد جمعی جامعه در تمام زمینه ها پروراند، تقدس قدرت، انزوا طلبی، تسلیم در برابر سرنوشت، عزلت وگوشه نشینی، سر فرود آوردن در برابر استبداد، کنار کشیدن از کار دنیا و... فراز وفرود های این عرفان گرایی بوده اند، که تب وتاب جامعه را از هرگونه اقتدار گرایی، قدرت خواهی واندیشه های سیاسی ساقط کرد.
مطلق اندیشی مذهبی در رابطه باقدرت وحاکمیت سیاسی آنهم در جامعه ای با قومیتهای مسلمان و تابع شدن به قدرت دیگران بنام اسلام بدون اینکه ماهیت این حاکمیت ها اسلامی باشد، آفت دیگری بوده است، که جامعه ای تاجیک پیوسته سلطه سیاسی دیگران را به آسانی پذیرفته است.
ما در دو باری، که قادر شدیم در راسی بخشی از حاکمیت سیاسی قرار گریم تفکر سیاسی ما در تامین ارتباط و تعامل با جوامع دیگر ومناسبات قدرت وحاکمیت از مطلق اندیشی مذهبی فرا نرفته است. در حالیکه دست آویز جنگ در هر دو مرحله علیه جامعه تاجیک در روپوش مذهبی صورت گرفت. باری شورای علمای اسلامی فرمان واجب القتل بودن مارا صادر کرد وباری هم منادیان شریعت اسلام هست وبود جامعه رابه آتش کشیدند. تعبیر مطلق اندیشی به این معنی نیست، که جامعه تاجیک باید به اعتقادات اسلامی اش عقبگرد کند، جامعه مسلمان است و بخشی بزرگی از فرهنگ آن پیوسته گی کامل به اسلام دارد. اندیشه اسلامی برای ما کلام الهی است، که از طریق وحی بر پیامبر اسلام برای ما رسیده است، ارزشهای اسلامی هیچ تعارضی با عدالت سیاسی وملی در جامعه ندارند. اما ما تمام روابط سیاسی، روابط اجتماعی، روابط ملی خود را با دیگران از طریق مطلق اندیشی مذهبی برقرار کردیم، مطلق اندیشی مذهبی مارا به پاره های دیگر جامعه مانند شیعه، اسماعیلی و... نیز درگیر کرده است، در حالیکه مسلمانان هموطن دیگر ما نحو برخورد شان با ما قومی بوده است. ما میخواهیم با اسلام هویت ملی خود را حفظ کنیم.
ما نه از لحاظ اینکه خلل وسستی در دین ومذهب داشته ایم شکست خوردیم، بل نداشتن آگاهی سیاسی، آگاهی ملی، آگاهی فرهنگی، اگاهی تاریخی و عدم اعتنای ما به مؤلفه های قدرت و حاکمیت، گوشه نشینی صوفیانه، تسلیم به سرنوشت، که دیگران برای ما ساخته اند، خود حقیر بینی، نداشتن غرور سیاسی وملی، مادونیت سیاسی، استبداد پذیری وعدم اتحاد سیاسی واجتماعی موجبات شکستهای پیهم جامعه را فراهم آورده است
هم مطلق اندیشی مذهبی وهم ادبیات عرفانی پارسی دری دو عامل نیرومند بوده واند، که جامعه تاجیک را ازهرگونه اتحاد سیاسی واجتماعی جامعه برای قدرت وحاکمیت سیاسی باز داشته است.
چپ در زیر تاثیر اندیشه های همبستگی بین المللی زحمتکشان، همبستگی زحمتکشان تاجیک را فراموش کرد و جذبه امت اسلامی سرکوب جامعه مسلمان تاجیک را به دست هموطنان مسلمانش مهیا کرد. جامعه مسلمان و زحمتکش تاجیک هم در حاکمیت سیاسی زحمتکشان و هم دردولت جمهوری اسلامی باید به عدالت سیاسی وملی نرسد!؟

چی باید کرد؟
برای زدودن این روحیه ای مادونیت سیاسی در درون جامعه به کار فکری، فرهنگی وسیاسی دوامدار نیاز است و این نقیصه تنها از طریق برپایی یک نهاد متعهد ومسؤل سیاسی ــ اجتماعی جامعه بر طرف شده میتواند وراه زودرس دیکری بحیث بدیل، بنا به شرایط خاص سیاسی کشور هنوز در دسترس نیست. تا جامعه ازین راه به وحدت سیاسی واجتماعی نرسد و آگاهانه وارد تعامل با جوامع دیگر برادر نشود، جلوگیری از تداوم حرکت جامعه تاجیک از متن تاریخ به حاشیه وزواید آن امریست امکان نا پذیر. زیرا حق تعین سرنوشت ملی وسیاسی ونحوه درک مبارزه ای سیاسی و ملی به عمل سیاسی منسجم ویک پارچه بستگی دارد واین کار بدون نهاد سیاسی مقتدر جامعه امکان پذیر نیست.
ایجاد تشکیلات سیاسی واجتماعی بدو منظور صورت میگیرد:
الف ــ نقطه ای پایان گذاشتن به تشتت وپراگنده گی سیاسی واجتماعی جامعه
برای اینکه به همه ای تشکیلات سازی های، که سمارق گونه به پول وحمایت خارجی سبز میشوند وتمام عم وغم شان رسیدن از طریق سیاست بازی به نان ومقام وچاپیدن جامعه، شیره کشی اقتصادی ومعامله شخصی برای قدرت است، پایان دهیم، نیازمند شکل گیری یک سازمان سراسری متعهد، مسؤل، مبارز، فداکار، که آرمان جامعه را برای تامین عدالت سیاسی، ملی و اجتماعی به تحقق برساند، میباشیم. از طریق چنین نهادی جامعه میتواند وارد کارزارهای سیاسی ودموکراتیک ووارد تعامل وارتباط با سایر جوامع شود. باید نهاد مطمین وطرف اعتماد مردم را ایجاد کنیم تا در جهت تحقق آرمانهای جامعه عمل کند وراه ارتباط جامعه ای تاجیک را از چند گانگی به یگانگی برساند.
ب ــ کوتاه ساختن فرایند شکل گیری وحدت ملی
پروسه وحدت ملی مشکلی است، که تا جامعه به ملت از طریق توسعه ای اقتصادی، بازار واحد داخلی، حاکمیت مبتنی بر اراده جمعی وفراگیر، رشد فرهنگ ملی، شکل گیری روحیه ملی، تامین استقلال سیاسی واقتصادی ومرز های مشخص جغرافیایی نرسد ما به ملت واحد تبدیل نخواهیم شد. اما اقوام مختلف میتوانند با اتحاد سیاسی واجتماعی از طریق تشکیلات سیاسی ــ قومی خود برای برپایی حاکمیت سیاسی عادلانه وخلق اعتماد ملی، وحدت ملی را نمایش دهند و از سقوط جامعه در کام نفاق اجتماعی بحران اعتماد و هرج ومرج سیاسی وافتراق قومی جلوگیری کنند.
به توصیه های سیاسی و اخلاقی نمیتوان به وحدت ملی نایل شد. تا زمانیکه بنیاد حاکمیت سیاسی در کشور با شرکت عادلانه همه ای اقوام بوجود نیاید، نفاق اجتماعی کما کان ادامه خواهد یافت.

راه کار ایجاد نهاد سیاسی واجتماعی جامعه:
ایجاد شورای مؤسسان، که:
ــ دران نماینده گی عادلانه ای تمام آستانها ومحلات کشور تامین شود؛
ــ نما ینده گی عادلانه ای همه بخشهای مذهبی جامعه تاجیک (سنی، شیعه، اسماعیلی) دران فراهم شود؛
ــ زمینه شرکت فرزندان جامعه، که در سایرسازمانها، گروه ها وجریانهای سیاسی، اجتماعی، مذهبی، فرهنگی و... عضویت دارند بدون هرگونه تعصب وتنگ نطری بوجود بیاید؛
ــ تبعیض مثبت در مورد شرکت زنان، اقلیتهای مذهبی، دانشمندان، نخبه گان فرهنگی، سیاسی و محلات، که ساکنین کمتر تاجیک دارند دران رعایت شود.
شورای مؤسسان حد اکثر تا یکسال باید بتواند زمینه ای برگذاری کنگره انتخابی تاجیکان را فراهم آورد، که:
ــ نماینده گان از طریق انتخابات سری، مستقیم، مساوی انتخاب شوند؛
ــ معیار انتخاب نماینده گان بر پایه تعداد اعضا ی نهاد در هر ولایت باشد؛
ــ تبعیض مثبت در مورد شرکت زنان، دانشمندان، فرهنگیان، اقلیت های مذهبی مطمح نظر باشد.
کار شورای مؤسسان با تدویر کنگره پایان می یابد.
کنگره مؤظف است تا رهبری، ارگانهای دایماً فعال، کمیسونها، کمیته های کار، راهبرد سیاسی وفکری و آیین نامه سازمان را تصویب کند.
شوراهای ولایتی نیز بطرز انتخابی تشکیل شوند.

اهداف
وظیفه این نهاد سیاسی واجتماعی است، که:
ــ پاره های جدا شده از پیکر جامعه را به دلایل مذهبی (سنی، شیعه، اسماعیلی) وحدت سیاسی واجتماعی بخشد و از طریق جابجایی در ستاد رهبری به خلق اعتماد سیاسی وملی بین آنها بپردازد؛
ــ جامعه تاجیک بیش از هر گروه قومی دیگر دچار بحران محل گرایی مزمن است، بخصوص داشتن تمایل به محوریتهای فردی ومحلی سرا پای جامعه را فرا گرفته است. هریک از سران نظامی وسیاسی جامعه در پی تحمیل قدرت خود بر محلی وبخشی از قلمرو قدرت خود است. تداوم این امر جامعه را از هرگونه اقدام متحد ویکپارچه سیاسی برای تحقق آرمان جامعه برای شرکت عادلانه در قدرت سیاسی، فرهنگی و اقتصادی در کشور از نفس انداخته است. ستاد رهبری باجا بجایی ترکیب متوازن ازهمه نقاط کشور در رهبری و ارگانهای رهبری کننده سازمان میتواند این کمبود را بر طرف و با پیشبرد گفت وگوهای سازنده و همه جانبه با تمام طرفها باید این تمایلات سکتاریستی را ریشه کن کند.
ــ ایجاد تشکیلات سیاسی ــ اجتماعی جامعه نه بخاطر اینست، که ما سرنوشت جدا از سرنوشت ملی برای خود قایل هستیم، ستاد خود را مؤظف به ایجا د، گسترش وتوسعه ای همکاری،همیاری، پرورش روحیه ای ملی، وحدت ملی، منافع ملی دربین جوامع واقوام برادر میداند. اما گروه های شؤنیست وسیادت طلب قومی از مفاهیم ومقوله ها ی وحدت ملی منافع ملی وسایر اصطلاحات ملی بهره برداری سیاسی وابزاری میکنند. منافع گروهی وتعبیرات فاشیستی خود را بجای وحدت ملی، منافع ملی و سایر ملی ها بمردم تحویل میدهند.
وحدت ملی پروسه ای است، که باید مردم افغانستان با شرکت عادلانه در قدرت سیاسی، فرهنگ ملی، اقتصاد، هویت، تاریخ وآداب رسوم اجتماعی مشترک به آن شکل بدهند. تاکنون انحصار یک قوم وحدت ملی نامیده شده ومنافع یک قشر وابسته به بیرون منافع ملی. نهاد سیاسی واجتماعی جامعه تاجیک این بتهای تصنعی را که خلای وحدت ملی ومنافع ملی را پوشش داده اند از بنیاد قابل رد پنداشته و خواهان برقراری وحدت ملی از راه اتحاد سیاسی واجتماعی اقوام برادر وبرابر در کشور است.
منافع ملی زمانی تحقق می یابد، که جامعه در کل صاحب رژیمی باشد، که بر بنیاد دموکراسی، شخصیت، و هویتهای ملی، سیاسی وفرهنگی در کشوری، که از اقلیتهای ملی تشکیل شده است شکل بیگیرد. در واقع آنانیکه خود منافع ملی را قربان اهداف منطقه ای کشور های خارجی حامی شان میکنند دیگران را به نقض آن متهم میکنند. تعبیر دقیق منافع ملی در کشور ما در واقع منافع رژیم سیاسی است، که انحصار قومی را منعکس میکند. منافع ملی در کشور ما از وحدت ملی منشاء میگیرد، که از طریق احترام به اراده سیاسی تمام گروه ها، جوامع واقوام در حاکمیت سیاسی شکل میگرد.
ــ وقتی از حاکمیت ملی حرف میزنیم، این حاکمیت باید اراده جمعی مردم را در دفاع از آب وخاک وفضای کشور، صلح وجنگ منعکس کند، نه اینکه منافع ملی کشور های خارجی با تسلط بر حاکمیت سیاسی دران تامین شود. وقتی قلمرو مورد بهره برداری کشورهای خارجی واستخبارات منطقه قرار دارد از کدام حاکمیت ملی حرف میزنیم؟
این نهاد خود را ملزم به دفاع ازاستقلال، تمامیت ارضی، حاکمیت ملی، آزادی وحفظ یکپارچه گی کشور میداند و پرورش روحیه ای فداکاری را در دفاع از نوامیس ملی به خرد جمعی جامعه مبدل خواهد کرد.
ــ توازن در تفکیک قوا ی سه گانه دولت امر ضروری برای ثبات کشور است واین توازن زمانی بوجود می آید، که دولت از شکل داشتن تسلط فردی وقومی بر همه ای حاکمیت بیرون کشیده شود. رژِیم باید از سیستم جمهوری متمرکز سیاسی به صدارتی پارلمانی تغییر شکل یابد ورییس وزرا باید از طریق حزب برنده ویا اتلاف اکثریت در پارلمان بر گزیده شود. اداره ای کشور باید از شکل تمرکز خشن وبیروکراتیک آن بگونه ای نا متمرکز تغییر یابد، که دران مسؤلین ارگانهای محلی قدرت دولتی انتخابی باشند.شوراهای محلی انتخابی صلاحیت ترتیب وتنظیم بودجه، آموزش وپرورش، انکشاف اجتماعی فرهنگی وخدمات صحی را بعهده داشته باشند و اجرای این امر در حیطه صلاحیت ارگانهای محلی انتخابی قدرت دولتی قرار داده شود.
ــ انتخابات از مجرا ومسیر کنونی، که صاحبان زور وزر گرداننده وبرنده اصلی آنند باید به انتخابات حزبی مبدل شود. برگذاری انتخابات به سیستم تناسبی از مجرای احزاب سیاسی به انسجام سیاسی جامعه کمک میکند، رقابت آزاد وسالم سیاسی را بوجود می آورد، دخالت مردم را در اداره امور جامعه افزایش میدهد، دموکراسی را از بند بودن به کاکل زور گویان وغاصبان حق حاکمیت مردم به مردم انتقال میدهد و مردم میتوانند انتخاب بیشتر داشته باشند.
کمیسیون های انتخابات باید از جانب پارلمان کشور با ترکیب عادلانه ملی رای اعتماد بگیرند.
ــ برای همگرایی ملی باید مجلس سنا به شورای اقوام با صلاحیتها ی قانونی برای حل وفصل مسایل حاد ملی در کشور تغییر چهره وماهیت دهد.
ــ نام کشور از یک جانب انقطاع آشکار با گذشته ای تاریخی وهویت پربار فرهنگی آن داردو از جانب دیگرنام قومی است، که تنوع قومی، فرهنگی وهویتی تمام اقوام را بر نمی تابد، از جانب دیگر این نام هیج ربطی به انتخاب مردم نداشته وتنها استعمار بریتانا به مقاصد استعماری خود و تکه وپاره کردن جراسان آنرا برگزید. بنابرین نهاد جانبدار هویتی است، که رابطه حال کشور را با گذشته پر بار فرهنگی وهویتی و تاریخی آن پیوند بزند و در برگیرنده ای هویت تمام اتنی ها وجوامع در کشور باشد.
برای گزینش نام کشور، که متعلق به همه ای اقوام باشد بر گذاری ریفراندم به شیوه ای کاملن دموکراتیک از مسایل مهم در امر ایجاد همیاری وهمبستگی ملی در کشور است واین نهاد در جهت تحقق آن مبارزه میکند.
ــ خصومت اجتماعی اگر از یک جانب محصول انحصار قدرت سیاسی است، ازجانب دیگر ریشه ای استعماری دارد، ازینرو نهاد برای برچیدن هرگونه نفاق اجتماعی از زیربنایی حاکمیت سیاسی با هرگونه وابستگی خارجی در مبارزه ای سیاسی مخالف بوده و با آن مبارزه میکند.
ــ کشور به تمام جوامع، اقشار و گروه های قومی تعلق دارد، هیچ گروه قومی، سیاسی، حزب وجمعیت حق ندارد، حق ارث ومالکیت بر کشور، حاکمیت سیاسی، فرهنگ، هویت و تاریخ آنرا داشته باشد. مابه داشتن حق حاکمیت مردم اعتقاد راسخ داریم نه به قومی بودن آن.
ــ نهاد خود را ملزم به بر داشتن هرگونه تبعیض اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، جنسیتی، مذهبی، شؤنیزم، سیادت طلبی قومی، مظاهر فاشیزم و تمامیت خواهی میداند.
ــ صلح نیاز جدی کشور ومردم ما میباشد اما ما زمانی به صلح پایدار میرسیم، که مردم بدون تفاوت رنگ، نژاد،مذهب، جنسیت دیدگاه وفکر از حق مساوی، آزاد و عادلانه با برابری کامل حقوقی برخودار باشند. ما مخالف هرگونه صلحی هستیم، که مردم واز جمله زنان، اقوام، مذاهب، دگر اندیشی، ازادیهای فردی و اجتماعی دران زندانی گردند.
ــ نهاد خواهان حفظ تنوع قومی در موزاییک کشور است و آنرا غنای معنوی ورنگینی فرهنگ ملی میداند وبا هرگونه تلاش برای یک قومی ساختن و سیاست حذف اقوام مخالف است وبا آن مبارزه میکند.
ــ نهاد مخالف هر گونه قید وبند های ایدولوژیک در حاکمیت میباشد. حاکمیت بدون هیچ پیشوند وپسوند و قید و شرط متعلق به مردم است.
ــ نهاد برای تحقق آزادی افکار، عقیده، بیان، تشکیل اجتماعات، احزاب سیاسی و مبارزه برای اهداف سیاسی، اجتماعی وفرهنگی متعهد است.
ــ نهاد به آزادی، میثاقهای جهانی حقوق بشر، دموکراسی، دگر اندیشی، عدالت اجتماعی، برابری وبرادری جوامع مختلف در کشوروهمکاری مشترک برای حل وفصل منازعات قومی التزام عملی وباور خدشه ناپذیر دارد.
ــ نهاد متعهد هست مبارزه فکری وآگاهی بخش را برای شناخت اسارتهای سیاسی، ملی وتاریخی تاجیکان به پیش ببرد وجامعه تاجیک را در راه رسیدن بخود آگاهی ملی، سیاسی، تاریخی وفرهنگی با استفاده از پژوهش های نخبه گان این جامعه در سراسر جهان یاری رساند.
ــ زبان پارسی دری بمثابه ای زبان دینی، آموزش وپرورش، رابطه وپیوند دهنده بین اقوام وگروه های اجتماعی در کشور، معرف هویت تاریخی وفرهنگی،تحقیق وپژوهش، که بدون آن نه تاریخ، نه فرهنگ و نه هویت ملی قابل شناخت است مورد سرکوب و پارسی ستیزی حاکمیت های سیاسی ــ قومی وگروه های فرهنگ ستیز قرار گرفته است.
نهاد پاسداری از زبان پارسی دری را بحیث پر ارجترین داشته ای معنوی این سر زمین وحوزه تمدنی ما و پیوند امروز با تاریخ و فرهنگ ما را مساله جدی میداند، که نباید یک لحظه ازان غافل بود. بدینسان با هر گونه حرکتهای فاشیستی فرهنگ ستیزانهً ضد زبان پارسی دری قاطعانه مبارزه میکند.
ــ استعمار دوسویه در منطقه ما با کنار زدن زبان پارسی دری، تاجیکان را در قلمرو های سیاسی تحمیلی تجزیه کرد. وضیعت استعماری تحمیل شده بر سر نوشت ملی وسیاسی تاجیکان وجیبه ای را در برابر نسل امروز تاجیک میگذارد تا:
ــ برای همبستگی زبانی وفرهنگی در حوزه تاریخی تمدنی خود بکوشند؛
ــ دفاع مشترک را از زبان پارسی دری سازمان دهند؛
ــ برای پربار شدن زبان پارسی دری بدون محافظه کاری وتعصب از تولیدات فکری وواژه سازی کشور های پارسی زبان استفاده کنند؛
ــ سطح همکاری های کشور های پارسی زبان وپارسی زبانان جهان را تقویه ورشد دهند؛
ــ کانون های مشترک را برای استفاده مؤثر از کار، تولید فکر و داده های زبانی پیریزی نمایند و با کار مؤ ثر فرهنگی وادبی پیوندهای تاریخی و فرهنگی مشترک را زنده نگهدارند؛
ــ شخصیتهای علمی، فرهنگی، فلسفی، هنری وعرفانی ما به حوزه تمدنی وفرهنگی زبان پارسی در منطقه تعلق دارند، نه مالکیت انحصاری بر آنها جایز است ونه بیگانه خواندن آنها.
ــ همبستگی زبانی و فرهنگی در منطقه مارا ملزم میسازد تا ازحقوق سیاسی، فرهنگی واجتماعی تاجیکان با قلم وقدم دفاع کنیم و با هر نوع سیاست حذف هویت تاجیکان در تمام منطقه مبارزه کنیم.
سوم مارچ 2015
وامق خراسانی

 

شنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۹۳


سقوط چپ،
 
از آرمان خواهی تا آرمان فروشی
گرایش سوسیالیستی قرن نزده اروپا اثر خود را در کشور های مستعمره آسیایی و افریقایی نیز گذاشت. پیروزی انقلابهای روسیه وچین و رسیدن انقلاب به مستعمرات آسیای میانه تزاری سبب الگو برداری برای پیدایش گرایش سوسیالیستی در کشور ما بوده است.
اما چپ افغانستان الگوی اساسی را که در چین وروسیه تزاری اتفاق افتاد و آن عبارت بود از شرکت وسیع مردم واز جمله زحمتکشان در انقلاب، الگو بر داری نکرد و تنها رسیدن به قدرت را از طریق حزب سازی کاپی برداری نمود.
در حالیکه در چین وروسیه چپ با شرکت در جنبشهای وسیع اجتماعی نه از بالا وعمودی، بلکه به طور افقی ساخته شد و به نیروی قابل اعتماد توده ها بدل شده وتکیه گاه وسیع اجتماعی داشت. چپ افغانستان راه کوتاه را انتخاب کرد، در یک جامعه مذهبی، شیوه تولید ماقبل فیودالی، تسلط فرهنگ قبیلوی با داشتن یک در صد با سواد، بدون پایگاه اجتماعی، یافتن پیام پذیر اجتماعی وتبدیل شدن اندیشه به نیروی مادی اما با عطش فراوان برای دست یابی به قدرت از راه حزب سازی، مبارزه سیاسی را آغاز کرد. ساختن حزب برای قدرت از هر راه ممکن! بعد انحصار آن بدست یک حزب و برقراری دکتاتوری پلیسی واستخباراتی یک حزبی نه تنها در جامعه، بل در درون خود حزب برای خفه ساختن هر مخالفتی، ترویج فرهنگ آقا بلی گویی و کیش شخصیت پرستی راز ورمز های این قدرت گیری محسوب میشدند. معیار ارتقا ودست یافتن به مقامات بالایی حزب ودولت تنها به اساس وفاداری شخصی به رهبر ووابسته بودن به فرکسیون رهبری پذیرفته شد. برخی دیگر هم توانستند با چسپاندن خود به بخشی از رهبران فرکسیونها، خود را بالا بکشند. اما اعضای حزب هرگز مجال نیافتند در انتخاب مقامات حزبی، ارتقا وعزل رهبران ومسؤلین نقشی داشته باشند. بیشتر استخبارات بود، که چشم وگوش رهبر در گزینش افراد به مقامات حزبی و دولتی بحساب می آمد، این وضیعت حزب را در واقع به سرباز خانه ای تبدیل کرده بود، که صرف امر ونهی ودساتیر رهبران را اجرا میکرد وهیچگونه اراده سیاسی و فکری از خود نداشت.
مادونیت سیاسی حزب، تبدیل شدن نقش آن بحیث افزاری در دست رهبران وراه یافتن افراد چاپلوس، فرصت طلب، معامله گر و مفسد بیشتر بکمک استخبارات در رهبری حزب د.خ.ا. ودولت از یکسو وتوسل به شیوه های جاسوسی، ارعاب، توطیه، دکتاتوری نظامی و برقراری انضباط خشک به شیوه ای امیران مستبد بر آن از سویی دیگر، باعث ایجاد گروه گرایی، محل گرایی، فرکسیون بازی، قومگرایی، افتراق سیاسی واجتماعی در درون حزب شد.
چپ با الگو برداری فکری وسیاسی از بیرون بدون درک وضیعیت فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی در کشور وتناسب آرایش نیروهای داخلی و تکیه بی قید وشرط به بیرون در مبارزه سیاسی، نتنها اینکه خود را منزوی کرد، بل زمینه ای وسیع شدن وتکامل مبارزه ای داد خواهانه در کشور رابرای مدت های طولانی خشکاند و سیاه ترین نیروهای ارتجاعی را، که پیش ازین پایگاه شان در حال تضعیف شدن بود، صاحب حقانیت سیاسی ساخت. چنین رویکردی نه اینکه کشور را از داشتن استقلال سیاسی محروم کرد، بل آنرا در سراشیب وابستگی کامل سیاسی، اقتصادی وفرهنگی به کشور های منطقه وقدرتهای استعماری فرو برد.
اگر رژیم های قبیلوی قبلی با حضور نماینده گان مردم در قدرت مخالف بودند، حاکمیت حزب همه هستی کشور را بر باد داد. نابودی نهاد های ملی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در کشور محصول الگو بر داری نادرست چپ از اندیشه های پیشرو زمان وانطباق آن با وضیعت مشخص در کشور بود.
با این همه ح. د. خ.ا. بیشتر درد ش وابستگی فکری وایدولوژیکی بود نه اینکه وارد معاملات استخباراتی مانند چپ نما های امروز باشد. اگرچهره های انگشت شماری از رهبران وفعالین آن، توظیف شده ای استخبارات خارجی بودند ولی بر اراده جمعی حزب تاثیر چندانی نداشتند. قدرت گیری نا به هنگام وبدون شرکت مردم وتوده ها، باز گذاشتن در وازه حزب برای رقابت جناحی و اکثریت سازی، سرازیر شدن افراد متملق، ابن الوقت، فرصت طلب، فاسد و وابسته به شبکه های جاسوسی عمدتا از غرب در درون حزب، فاجعه ای جبران ناپذیری را بر آن تحمیل کرد. جا بجایی این افراد در سطوح مختلف با مرده باد وزنده باد گفتن ها، حورا کشیدن برای رهبران، چسپیدن به جناحها و فرکسیون های مختلف و کاسه ای داغ تر از آش در رقابتهای جناحی، در دامن زدن به افتراق درون حزبی نقش اساسی بازی کرد. عناصر وابسته به شبکه های جاسوسی هم نوحه گری وفن جلب کردن ترحم رهبران را بلد بودند وهم راه بالا رفتن به مقامات حزبی را از طریق چسپاندن به رهبران، تملق و جاپلوسی آشنا بودند. گروه های زیادی ازین عناصر فرصت طلب و جاسوس وارد سازمان استخباراتی حزب ودولت شدند. خطر ناکترین میراثی، که از چپ دیروز برای نسلهای آینده وشکلگیری جنبش دادخواه بعدی باز ماند، هما نا سازمان عریض وطویل وپر از شاخ وبرگ جاسوسی خاد است، که با چهره بدل کردن سیاسی وفکری در داخل کشور مورد استفاده ابزاری گروه های جهادی، طالبان، رژیم های وابسته ای کرزی و احمدزی قرار گرفته ومیگیرد. در بیرون هم این دستگاه عریض وطویل جاسوسی از مدافع سوسیالیزم به نوکر سرا پا قرص امپریالیزم قبله بدل کرد ودر منطقه نیز مورد بهره برداری کشور ها به خصوص پاکستان قرار گرفت. پناهنده های کشور هم در تمام کشور ها با اقدامات ننگین جاسوسی این سازمان دست وگریبان اند، آنها به هر کشوری، که پناهنده شدند بلا فاصله به شبکه جاسوسی همان کشور پیوستند ومصروف جاسوسی از هموطنان خود میباشند. نفوذ مخرب این شبکه ای جاسوسی در میان چپ دیروز هم در کشاندن چپ به شبکه های جاسوسی غرب مانند انگلیس، امریکا، پاکستان و... نقش کلیدی داشته ودارد وهم باعث وصل شدن باز مانده های چپ دیروز به شبکه ای جاسوسی غرب در داخل کشور نقش ایفا کرد. افتراق مزمن گروه های چپ نما امروزی از اثر نفوذ همین شبکه در درون این تشکیلات است. در هر کنج وکنار با پول خارجی وحمایت سیاسی ــ استخباراتی دولتهای خارجی یکتن رهبر شده وعده ای هم دفتر سیاسی وکمیته ای مرکزی را تشکیل داده اند اما بدون صف وپیوند با مردم. تعدد رهبران در هرگوشه وکنار وجنگ برای تصاحب رهبری برای نان ومقام خود یکی از عوامل افتراق و پاشاندن چپ دیروز میباشد. ثمره ای فعالیت شبکه گسترده جاسوسی خاد دیروز در میان نسل امروز شهامت انقلابی، ازخود گذری، ایثار گری، فداکاری، دفاع از منافع ملی و دادن قربانی را در مبارزه ای سیاسی بسود مردم زایل ساخته است. محصول این تفکر ضد ملی سبب برخی موارد زیان بار برای ایجاد جنبش داد خواه در کشور شده است از جمله تلقین اینکه:
ــ هدف حزب سازی صرف برای داشتن قدرت وثروت و ازین طریق رسیدن به نان ومقام تعین شده است؛
ــ القای این ذهنیت، که بدون چسپیدن به دامن سازمانهای استخباراتی مبارزه سیاسی واجتماعی امریست ناممکن ومحال ؛
ــ دفاع از هر تجاوزی به حریم کشور، مشروط بر اینکه این چپ نما ها در یک گوشه ای آن حضور داشته باشند؛
ــ دفاع از دست نشانده شدن هر حاکمیت سیاسی ؛
ــ چسپیدن به ایده ها فاشیستی، سیادت طلبی قومی وشؤنیزم. زیرا روشنفکر چپی زمامدار مانند امیران وشاهان مستبد زمانی به قهرمان جنگ اجتماعی با جوامع برادر تبدیل میشود، که جامعه ای مورد نظرش را واقعاً به دشمن جوامع دیگر تبدیل کند و لو برای پیروزی سیاسی، جامعه مورد نظر به چوب سوخت جنگ اجتماعی تبدیل شود.
ــ تزریق مفکوره ای ایمان به آوردن اصلاحات از بالا وبی باوری به نقش مردم در اصلاحات ؛
ــ ترویج روحیه بیگانه پرستی، عدم اعتنا به ارزشهای فرهنگی، ملی، استقلال، آزادی، تمامیت ارضی وحاکمیت ملی؛
ــ خلق وتقویت این باور در جامعه، که بدون اتکای خا رجی مبارزه سیاسی امریست محال. برای این سازمانهای چپی! مهم نبوده و نیست، که این دولتها از مزدوران خویش چی میخواهند ؟ واین وابستگی به چی قیمتی برای مردم تمام شده ومیشود. حمایت چپ از تجاوز شوروی، پاکستان، امریکا وناتو صرف برای لمیدن در قدرت صورت گرفته و میگیرد، بهانه تراشی برای عدالت، تقویت لبرالیزم، پیشرفت، مبارزه با اسلام سیاسی، آزادی، حقوق بشر و دموکراسی وراجی بیش نیستند.
تاریخ سیاسی دوسده ای اخیر کشور بخوبی اثبات کرده است، که اتکا به خارج در مبارزه ای سیاسی، قبل از همه حیثیت، وجاهت ملی و پایگاه اجتماعی جریان وابسته را ازمیان میبردارد. با شکست سیاسی ونظامی قوتهای متجاوز، قربانی اول هم نیروهای وابسته اند، که به بی سرنوشتی سیاسی وملی دچار میشوند. افزایش بیشتر درجه وابستگی به قدرتها وکشورها، هم حاکمیت سیاسی را وهم احزاب ونهاد های سیاسی را بی ریشه میسازد.
این کاسبان اهل سیاست! برای دهل هردوره سیاسی، رقص خاص آنرا تمرین میکنند و با تاسف، که مطبوعات نیز در انحصار همین دلقکهای سیاسی بنام « کار پوه سیاسی »، آگاه مسایل سیاسی! نخبه سیاسی! و... قرار دارد و فضای تبلیغاتی را نیز همین جنس افراد پر کرده اند.
درد سر ایجاد کردن و عوام فریبی صرف شور وحرارت میخواهد ویک دسته ای، که با بازی روشنفکری!؟ ودر واقع وراجی، هرزه گویی و قیل وقال برای رزق ومقام هم جامعه را به گمراهی بکشند و هم جلو ایجاد، رشد و تکامل قوتهای چپ وملی را سد کنند.
بدینسان حلقه های سر بر آورده از چپ دیروز هم در مقابل تفکر چپ دیروز قرار دارند وهم نوع وابستگی آنها از زمین تا آسمان با چپ دیروز فرق دارد. چپ دیروز برخلاف امروز هم وجاهت مبارزه ضد رژیم را وهم آرمان برای عدالت وبرابری را داشت. گرایشهای فاشیستی مانند امروز بقدرت مادی در درون حزب مبدل نشده بود، که برای انحصار قدرت ملای بیسواد وابسته به استخبارات پاکستان را رهبر قبول کند ویا دست همکاری و خدمت گذاری را به اجنتهای سازمان سیا بدهد.
عطش رسیدن به قدرت و ثروت در همکاری نزدیک با شبکه های جاسوسی غرب، شاخه های چپ را نه تنها در تقابل با آرمانهای قبلی قرار میدهد و به افزار سرا پا قرص انگلیس وامریکا بدل میکند، بل ضرر قوت گرفتن چنین چپی! بیش از هرجریان دیگر متوجه جنبش چپ واقعی است، که به تمدیدوابستگی، حراج استقلال سیاسی و فقر رو به به تزاید اجتماعی خواهد انجامید.
برخلاف تبلیغات سازمانهای چپ! آیا استخبارات غرب و اردوگاه سرمایه داری ازین چپ نماها بخاطر داشتن پایگاه اجتماعی شان در مبارزه با اسلام سیاسی استفاده میکنند ؟ به هیچ وجه، تنها غرب مایل است از هنر استخباراتی و تجارب این گروه ها در اکسا، کام، خاد و واد، استفاده ابزاری کند. این گروه ها هیچگاه جای گروه های جهادی، طالبان، القاعده، داعش، گروه های وهابی وسلفی را برای غرب نخواهند گرفت، زیرا آنها در کشور های اسلامی از پایگاه بر تر اجتماعی برخوردار اند و هم تا رسیدن غرب به اهدافش وایجاد بی ثباتی در روسیه، چین، ایران وهند کاربرد طولانی مدت دارند و هنوز نیاز غرب به آنها مرفوع نشده است.
از 2001 بدینسو با این همه هیاهوی برای دموکراسی، آزادی مطبوعات، تظاهرات ونمایشات مسالمت آمیز از یکطرف ورانده شدن میلیون ها تن از زحمتکشان ومردم به اردوی بیکاران، گیر افتادن دوملیون از فرزندان مستعد بکار ما به مواد مخدر، دست وپا زدن پنج ملیون از طبقات تهیدست جامعه در اردوگاه های شبه بیگاری و در زیر شکنجه سرمایه داران پاکستانی، ایرانی و عربی، شدت گرفتن وحشتناک فاصله ای طبقاتی، بزیر خط فقر رفتن اکثریت قاطع مردم وچپاول همه ای ثروت اجتماعی توسط یک در صد زالوهای خون خوار مافیای اقتصادی، صف این چپ نما ها کماکان در کنار دولت کرزی ــ احمدزی و جامعه جهانی زیر رهبری امریکا بوده و میباشد. یکروز هم این چپ بصورت عملی حتی یک مظاهره ونمایش خیابانی در دفاع از حق زحمتکشان برگذار نکرد و اگر زحمتکشان تظاهرات حق طلبانه برای مطالبات صنفی شان برگذار کردند دران شرکت نکرده است. مبارزه ای فکری وسیاسی چپ! در رسانه های وابسته هزار ویک زبان سرمایه داری دفاع از حضور جامعه جهانی بوده است وبس. این سر بر آورده گان چپ بعوض ایستادن در کنار مردم و زحمتکشان، دست را با دشمنان مردم یکی کرده اند.
همه میدانند ومیدانیم که انحصار حاکمیت سیاسی ــ قومی، شؤنیزم، انحصار طلبی قومی وتسلط روز افزون گرایشهای فاشیستی در حاکمیت سیاسی کرزی ــ احمدزی در کشور نفاق اجتماعی را بیش از پیش تشدید کرده و آنرا دو باره مانند دهه هفتاد خورشیدی تا سرحد جنگهای باالقوه ای اجتماعی و قومی به پیش برده است، اما بسیاری از حلقه های چپ افغانستان نه تنها اینکه در برابر این بی عدالتی ملی وسیاسی سکوت کرده اند، بل همسو با این گرایشهای فاشیستی در کشوردر صدد خاموش ساختن صداهایی اند، که برای برابری، عدالت، مشارکت عادلانه در قدرت سیاسی، فرهنگ، اقتصاد، هویت، تاریخ وحق کامل شهروندی اعتراض بر حق شان را بلند کرده اند. تصادفی نیست، که برنامه های سیاسی! بسیاری گروه های چپ بیشتر به تمرکز خشن وبیروکراتیک قدرت سیاسی تاکید دارد، که از زمان امیر عبد الرحمن بدینسو در کشور ادامه یافته وثمره آن جز نفاق اجتماعی و قربانی کردن عدالت اجتماعی، ملی و سیاسی چیزی دیگری نبوده است. گروهای چپ با آنکه میدانند تضاد ها ونفاق اجتماعی وقومی سرا پای جامعه را از دولت، تا نهاد های مدنی، فرهنگی، احزاب، جریانهای سیاسی وفکری واز جمله خود چپ را فرا گرفته است اما برای دلهره ای انحصار قدرت سکوت معنی داری کرده واین بحران عمیق اجتماعی وبی باوری روز افزون در مناسبات قومی را کار چند نیمه روشنفکر میدانند!؟ یعنی در داوری چپ ما کیفر خواست مجازات متوجه آنانی است، که برای عدالت وبرابری اعتراض میکنند، نه متوجه کسانی، که با عملکرد سیاسی و فاشیستی شان نفاق اجتماعی را دامن میزنندو برای « تداوم » انحصار قدرت تخم خصومت قومی را کاشته وهر روز آنرا تقویت میکنند. موازی به آن بسیاری از گروه ها وحلقه های چپ برای عاشق بودن به میراث نیاکان! از کنار واقعیت استعماری بودن این انحصار قدرت به ساده گی عبور میکنند. این دوستان چپ ما باید بدانند، که بدون حمایت وسیع مالی، استخباراتی ونظامی هند برتانوی امیر عبدالرحمن و محمد نادر خان نمیتوانستند قیام های اجتماعی اقوام را سرکوب کنند وبر خرابه های آن امارت وسلطنت موروثی بسازند؟ طالبان بدون حمایت وسیع امریکا، انگلیس، شیخهای عرب خلیج، پاکستان، تروریزم بین المللی، القاعده وصد ها دست آشکار وپنهان دیگر نمیتوانستند یک شبه تا سرحد ترکمنستان برسند؟ حکومت کرزی ــ احمدزی آیا میتوانست ومیتواند طنابهای انحصار قدر ت را با کودتا هایی انتخاباتی بسود انحصار قدرت قومی بدون حمایت پاکستان، عربستان، انگلیس وامریکا محکم کنند ؟
نداشتن طرح روشن سیاسی برای دادن حق حاکمیت برابر به اتنی ها واقوام وتامین مشارکت عادلانه در قدرت در کشوری، که از اقلیتهای ملی تشکیل شده است، خلای بوده واست، که چپ ما در مبارزه برای عدالت! تا کنون به آن گرفتار است. تا راه روشن این مساله برای رفع نفاق اجتماعی در کشور جستجو نشود، نه همبستگی ملی شکل میگیرد، نه مردم به اتحاد سیاسی واجتماعی میرسند ونه صف زحمتکشان در برابر دشمنان شان فشرده خواهد شد ونه هم چپ ازین پراگنده گی لا علاج نجات خواهد یافت. با وجود انکار چپ نما ها از بحران قومی در کشور، درتشکیلات سازمانی ــ سیاسی کنونی ونیز در حلقات و سازمان های چپ هم دیروز وهم امروز ترکیب قومی درین گروه ها خود بازتاب دهنده جدایی قومی را به وضوح نشان میدهد.چپ ما میخواهد آفتاب را به دو انگشت پنهان کند.
چپ نما ها باید بدانند، که روحیه ای ملی بین زحمتکشان و مردم تنها با شعارهای وطن پرستانه وآرزو برای همبستگی مردم خلق شده نمیتواند. اگر از صبح تا شب شعارهای زیبا و با طنطنه همبستگی، اتحاد اجتماعی، وحدت ملی و هر فرد افغان مساوی هرافغان دیگر است، هیچ افغان کمتر از افغان دیگر نیست، ما سیاست حذف را حذف کرده ایم و... دهن مردم را پر کنند و اگر هزاران صفحه برای تاریخ، رشادت ها وقهرمانی یک ملت! تحریر گردد، اقدامات حصومت بار توام با گرایش فاشیستی سیاسی، فرهنگی و اقتصادی رژیم دست نشانده از یکسو و شکست سیاسی این جامعه بعد از هر جنگ خونین از سوی دیگر این را به اثبات میرساند، که مردم از روحیه ای ملی محروم بوده ومرگ شعور ملی در روابط سیاسی واجتماعی اقوام مختلف، اتنیها و جوامع، معلول انحصار حاکمیت سیاسی ومحروم ساختن جوامع از حق تعین سرنوشت ملی وسیاسی آنهاست.
اگر انحصار قدرت سیاسی ــ قومی در باور چپ زدوده نشود، باور به همبستگی زحمت کشان امریست بیهوده وآرمان دست نیافتنی. ایمان به انحصار قدرت سیاسی در کشور نطفه ای هر امیدی را می بلعد. وقتی بر جامعه از ورای قوم حاکم ومحکوم و میراثی بودن قدرت نگاه میکنیم، بد ترین استبداد را در جامعه خلق کرده ایم. استبداد نمیتواند تعبیری دیگری داشته باشد. خود برتر بینی اگر از یکطرف بی عدالتی سیاسی و اجتماعی را گسترش میدهد، از جانب دیگر به افراد فرصت طلب، سودجو وقدرت پرست نیز این امکان را میدهد تا به نام نماینده گی از یک جامعه، قوم واتنی از طریق دلالی قومی وسیاسی وارد معامله شده و به سود جویی وشیره کشی اقتصادی بیشتر جامعه خود نیز بپردازند.
وقتی نفاق اجتماعی را می بینیم، که از بیرون با همکاری گروه های سیادت طلب با گرایشهای فاشیستی دامن زده میشود، در واقع تکرار خونین تاریخی است، که از دوران حضور استعماری هند برتانوی تا کنون ادامه یافته است. بدین ترتیب نه شیوه ای سیاسی واستخباراتی دشمنان مردم ما برای تداوم نفاق اجتماعی تغییر کرده است ونه روحیه دست نشانده گی گرایشهای فاشیستی اقشار وگروه های انحصار طلب داخلی برای انحصار قدرت.
تجربه آشتی ناپذیری سیاسی فرکسیون حاکم حزب وطن زیر رهبری مرحوم نجیب اله بر اساس سنتهای قبیلوی، خود بزرگ بینی و انحصار قدرت نه تنها به نام یک قوم بل بنام یک محل، که منجر به جبهه بندیهای حاد قومی در داخل حاکمیت سیاسی حزب شد هنوز بسیار تازه است، که باید ازان عبرت گرفته شود. کشاندن سیاست « مصالحه ملی » به آشتی سران یک قوم وتناوب ملاقاتها بین رهبران حزب با حزب اسلامی حکمتیار، محمد نبی محمدی، شاه سابق وافزار های استعمار ی مانند گیلانی ومجددی بیشتر برای تحکیم پایه های انحصار قومی قدرت براه افتاده بود. تصادفی نبود، که در ترکیب حکومت توافق شده با ملل متحد از جانب نجیب اله آشکارا به برتری یک قوم و تبعیض علیه اقوام دیگر بخوبی دران مشهود بود. از 22 تنی که قرار بود قدرت را تسلیم شوند 70 در صد از یک قوم بود.
فریاد های دموکراسی خواهی چپ نما ها زیر رهبری امریکا وجامعه جهانی مانند مانند حاکمیت دست نشانده کرزی ــ احمدزی ریاکاری بیش جز برای پوشاندن انحصار قدرت نیست. آنانیکه خود را وارث ارزشهای دموکراتیک و ادامه دهنده آنراه اعلام میدارند، باید ملتفت باشند، که گذشته دموکراتیک ؟ شان هنوز از خاطرات نسل موجود نرفته است چی رسد به اینکه از تاریخ محو شود.
چپ با همدستی با برخی حلقات در بار شاه، که امتیازات موروثی شان در قانون اساسی 1964 لطمه دیده بود با اشغال پارلمان افغانستان و راه اندازی نمایشات سوم عقرب درا ن سال مخالفت شان را با دموکراسی نیم بند شاه اعلام داشتند. حرکت سیاسی جریانهای چپ در برابر دادن آزادی مطبوعات و تشکیل احزاب و...، سلطنت را از دادن امتیازات به خارج از اعضای خانواده وقوم پشیمان ساخت و در نتیجه قربانی آن هم اولین شخصی بود، که خارج خانواده وقوم شاه به صدارت رسیده بود. بعد ازین اشتباه! سلطنت در تعیین نخست وزیران بعدی اصول انحصار قدرت قومی را تا سقوطش رعایت کرد. کودتای محمد داود خان، که قبلا در دوره ای صدارتش بعد از هاشم خان صدراعظم بانی استبداد کبیر، استبداد صغیر را به نمایش گذاشته بود، با شرکت و حمایت همه جانبه ای ح.د.خ.ا. مواجه شد. رژیم کودتا با برپایی جمهوری ارستوکراتیک تمام آزادی های مصرحه در قانون اساسی را در بند کشید. تمام اقدامات استبدادی وسرکوبگرانه ای رژیم کودتا از حمایت بیدریغ ح.د.خ.ا. برخودار بود تااینکه خودش در دام افتاد.
توسل به کودتا بر خلاف انقلاب خواهی چپ و رسیدن به قدرت از راه های مسالمت آمیز توسط حزب در کنار متوسل شدن به دکتاتوری خونین، اولین نشانه از پابند نبودن حزب به اصول پذیرفته شده در سند مرامی بود، که عدم تعهد حزب را به وعده های داده شده به نمایش گذاشت. رد هرگونه مشارکت نیروهای ملی در تقسیم قدرت به بهانه اینکه آنها در انقلاب!؟ شرکت نکرده اند مساله دیگری بود، که تعهد مرامی حزب را در برپایی جبهه ملی زیر پا میگذاشت. چپ های ما از خود نپرسیدند، که مگر خود آنها در انقلاب شرکت نموده بودند!؟ حزب یکجا با مردم باشلیک نظامیانی، که اکثریت مطلق آنها عضو حزب نبودند از وقوع کودتا مطلع شد. بخشی از نظامیان یک جناح قبلی تا اخیر روز کودتا به حمایت از داود خان بر علیه کودتا درگیر بودند.
حزب با کنار گذاشتن همه نیروهای مزاحم و در واقع با طرد هرگونه دخالت مردم در قدرت و اداره امور جامعه دکتاتوری یک حزبی را به نمایش گذاشت، که جز واژه های توخالی در وسط نام حزب و حاکمیت سیاسی آن « دموکراتیک » چیزی از دموکراسی در عملکرد سیاسی حزب بچشم نمیخورد. درگیری برای قدرت وکرسی بیشتر میان جناحهای حزب در زمان قدرت فاصله ای حزب را تا دور دستهای ناپیدا با دموکراسی ودادن حق حاکمیت سیاسی به مردم نشان میداد. تب وتاب دموکراسی خواهی! جریانهای بر خاسته از حزب فروپاشیده ای د. خ ا. بیکباره گی از دکتاتوری خلق، دکتاتوری زحمتکشان و هدایت ورهبری حاکمیت یک حزبی به دموکراسی غربی، که در واقع جز آزادی صدور سرمایه و نیرنگی برای اشغالگری وچپاول ثروت خلقهای جهان نیست، مصداق ضرب المثل معروف مردم است، که « نه به آن شوری و نه به این بی نمکی ». همه میدانیم دموکراسی صادراتی امریکا برای کشور جز آزادی لجام گسیخته بر ای مافیای قدرت واقتصاد در کشور مفهومی دیگری نداشته است، که از یک طرف مردم را به آواره گی و فقر جان کاه اجتماعی کشانیده واز جانب دیگر زمینه ای انحصار قدرت سیاسی ــ قومی را به حمایت دولتهای خارجی به ارمغان آورده است یعنی این دموکراسی هم عدالت اجتماعی وهم عدالت سیاسی وملی را قربانی کرده است.
برای نیروهای چپ، دموکراسی (توزیع قدرت سیاسی به مردم) بدون توزیع عادلانه ثروت اجتماعی ودفاع از حق مردم برای امکان برخورداری از حق زنده گی بهتر امریست پوچ ومیان تهی. مگر این چپ نمیبیند که دعواهای آزادی ورعایت حقوق بشر، توده های فقیر وتهیدست جامعه را از داشتن حق کار، امنیت شغلی وحق داشتن زنده گی بخور ونمیر محروم ساخته و آنهارا به گودال تباهی پرتاب کرده است. قرار گرفتن چپ در کنار حاکمیت سیاسی استعماری وابسته ونان نمکخور غرب،ایمان به آوردن اصلاحات از بالا و چشمداشت به کرم قدرت سیاسی کمپنی های فراملیتی شاید عطش قدرت وثروت چپ! را فرو بنشاند ولی به یقین کامل آنرا بی پایگاه تر از گذشته ساخته و چنان آنرا درمانده وواماند ه سیاسی وفکری خواهد ساخت، که در خروج دوم قوای خارجی وتغییر تناسب قوا در منطقه تنها باز چسپیدن به استخبارات خارجی قوتهای پیروز، مجال زنده گی به آن را خواهد داد. چپی! که عادت کرده است جایش به عوض کنار مردم پهلوی قدرت پیروز باشد؟ بدرقه کاروان پیروز وصف بدل کردن فکری وسیاسی وشیادی برای قدرت نتنها این چپ را به ابتذال و رسوایی سیاسی میکشاند و آنرا تا سرحد دلقک معامله گر مبدل میکند، بل انگیزه های مبارزه سیاسی را برای عدالت اجتماعی، قربانی در راه نجات مردم وفرهنگ عیاری این سر زمین را بخاطر ایستادن در کنار مردم ودفاع از مظلومان میخشکاند.
برای این چپ قدرت به هر وسیله ای مطرح است. استمداد از قدرت خارجی در مبارزه ای سیاسی، جاسوسی، آستان بوسی، معامله گری، آرمان فروشی پدیده های رایج درین داد خواهی!؟ چپ اند.
خلقه های سر بر آورده از چپ فقط یک شیوه ای بقدرت رسیدن را بلد اند، بلی قربان گویی و آویزان بودن وچسپاندن به هر رژیم وقدرت بیرونی. این چپ خود را به رژیمی چسپانده است، که خود فاقد هرگونه اراده ای سیاسی ومشروعیت است و راه دیگر جز حمایت خارجی برای تداوم انحصار قدرت را ندارد. چرا این حلقه های استخباراتی زیر نام چپ به چنین تگدی سیاسی برای قدرت رو آورده اند ؟ برای اینکه نه شهامت مبارزه سیاسی وفکری را دارند ونه هم پایگاهی در میان مردم. راه با صرفه برای قدرت جاسوسی است. در آشفته بازار سیاسی کشور وحضور نظامی، سیاسی واستخباراتی کشور های سرمایه داری زیر رهبری امریکا صرف بخت وطالع جاسوسان برای تصاحب قدرت سیاسی گل کرده است. مگر میشود غرب برهبری امریکا دشمنانش را بقدرت برساند؟
استدلال این حلقه های استخباراتی بنام چپ در دفاع از رژیم چیست؟ رژیمی که با سلا ح کشتار جمعی امریکا مستقر شده واخیرا تا سرحد غلامی برای پاکستان سقوط کرده است. حلقات نظامی و استخباراتی پاکستان در تمام جنگهای 36 ساله علیه مردم افغانستان قادر نشدند منافع سیاسی، اقتصادی و ملی پاکستان را در کشور ما مانند امروز به خواست دلخواه خود تامین نمایند. با برپایی کودتای انتخاباتی پاکستان توانست کشور را تا سرحد تبدیل شدن به صوبه پنجم خود تبدیل کند. تیم کرزی ــ احمدزی کشور را به جولانگاه سیاسی، استخباراتی نظامیان پاکستان تبدیل کرده است و با باز گذاشتن در وازه های کشور بروی کالا های بی کیفیت پاکستانی، زراعت وصنایع دستی افغانستان نیز سقوط خواهد کرد. پاکستان از طریق دست نشانده کردن حاکمیت سیاسی در افغانستان به اهدافی دست یافته است، که استعمار بریتانیا نتوانست طی سه جنگ خونین آنرا بطور کلی بدست بیاورد. چرا چپ مدافع پشتونستان با دادن هزینه ای های بزرگ برای پشتونستان خواهی و دفاع از استقلال خلقهای پشتون و سازمانهای قومی در دوطرف خط دیورند، که صد ها ملیارد افغانی را از بودجه ای فقیر ترین مردم دنیا درین راه حیف ومیل کردند در مورد وابستگی به پاکستان نه تنها ساکت اند، بل به افزار سرا پا قرص این تسلیمی و معامله با پاکستان بدل شده اند؟ پاسخ روشن است اگر آنطرف پشتونستان بوجود نیامد، بکمک پاکستان اینطرف را پشتونستان میسازند! و همین اکنون پروسه ساختن پشتونستان بزرگ زیر حمایت کامل پاکستان با سرازیر شدن صدها هزار تن از اقوام پشتون پاکستان بداخل کشور زیر نام کوچی آغاز شده است.
تیم کرزی ــ احمد زی آیا واقعن دنبال صلح با طالبان است؟ پروژه اصلی شراکت پاکستان و تیم احمدزی برای هجوم قبایل آنطرف دیورند زیر نام کوچی به افغانستان است. پاکستان بر خلاف افغانستان از داعیه ای پشتونستان خواهی چپ و سیادت طلبان قومی استفاده اعظمی را نموده است. پروژه پاکستان نه تنها به دیورند بازی های چپ! در دو طرف خط دیورند خاتمه میدهد، بلکه تسلط بر هندوکش هدف اصلی آنست. این پروژه حمایت وسیع مالی کشورهای نفت خیز خلیج را همراه دارد، وبه عوض صلح جنگهای تازه منطتقوی را بار خواهد آورد.
ادامه تلاش ها در جهت تغییر ترکیب اجتماعی نفوس افغانستان، تصرف مناطق نزدیک به پایتخت در وهله ای اول وتغییر تناسب کامل قوا بسود گرایش های فاشیستی در درون « حکومت وحدت ملی »، خط ونشان کشیدن برای سلطه کامل برجوامع دیگر ویک قومی ساختن فرهنگ، تاریخ، هویت ونهاد سیاسی کشور است. حلقه ای وصل گرایشات فاشیستی از چپ، سازمانهای قومی دو طرف دیورند، برخی گروها وتنظیم های جهادی، طالبان، افغان ملت وسایر گروه های فاشیستی تمامیت خواه با رژیم دست نشانده و نظامیان پاکستان درین امر نهفته است. پیشبرد این سیاست ضد ملی و ضد بشری مشترک پاکستان و رژیم کرزی ــ احمدزی علیه جوامع برادر دیگر با منافع انحصارات امپریالیستی زیر رهبری امریکا نیز گره میخورد با فرستادن گروه های طالب، القاعده، داعش، سلفی، وهابی واسلام سیاسی زیر رهبری پاکستان، عربستان، ترکیه و... بسوی آسیای میانه، ایران،هند، چین و روسیه غرب میخواهد بعد از چپاول ثروتهای نفتی وگازی شرق میانه به چپاول این ثروتها در ایران و آسیای میانه نیز از طریق عملی ساختن نقشه ای کمر بند سبزش بپردازد.
چپ به نوکری رژیمی برخاسته است، که در داخل علیه طبقات تهیدست و زحمتکشان عمل میکند، در منطقه با به حراج گذاشتن استقلال، تمامیت ارضی ومنافع ملی مردم ما سر سپرده گی ونوکری پاکستان را پذیرفته است و با دشمنان تاریخی مردم افغانستان وارد معامله شده است. در سطح جهانی هم وظیفه گارد منطقه ای امریکا را به عهده دارد، اردوگاهی که نتنها زحمتکشان را بلکه بشریت را به نابودی میکشاند و برای چاپیدن خلقها بر حریم کشور ها میتازد، با راه اندازی قتلهای دسته جمعی رژیمهای حافط منافع خود را بقدرت میرساند، از طریق توطیه های پیچیده استخباراتی بنام آزادی، حقوق بشر، دموکراسی، انسان میکشد، آزادی را در بند میکشد وحق کشور هارا برای انتخاب نوع رژیم سیاسی از راه های مشروع از آنها سلب کرده است.
چپ! با چنین متحدان سیاسی در داخل، منطقه وجهان دنبال چی است؟ آیا عملکرد سیاسی واستخباراتی این چپ با داعش، القاعده، طالبان وسایر پیشقراولان استعمار و ایادی منطقوی شان در جهت تامین منافع امریکا، انگلیس و پاکستان در کشور ما برای مردم و زحمتکشان افغانستان فرق دارد؟
چپ نماها با وجود قیل وقال، هرزه گویی ووراجی برای دموکراسی، آزادی و دفاع از توده ها وزحمتکشان!؟ هنوز در سردر گمی کامل و خلای اندیشه وسیاست سرگردان اند. پرواز ملکوتی چپنما ها! از جانبداری گرایش سوسیالیستی به خادم اردوگاه سرمایه داری جهانی زیر رهبری امریکا ناشی از خلای تفکر واندیشه است، که چپ را به هذیان گویی سیاسی وفکری واداشته است.
این چپ نگفته است، که شیوه های تاثیر گذاری مردم و از جمله زحمتکشان در قدرت سیاسی چگونه تبلور خواهد یافت. آنانیکه در حلقه های کوچک چپ از مارکسیسم نقاد حرف میزنند، نقدشان برمبانی مارکسیم چیست ؟ تا کنون هیچ نقدی کار آمد از مبانی فکری قبلی ارایه نکرده اند. از تجربه کشور های، که از طرق و راه های دموکراتیک بقدرت رسییده اند (سوسیالیزم ــ دموکراتیک) بجز چند توصیف نامه وشادباش های رفیقانه! در نشرات این سازمانها چیزی بچشم نمیخورد، که آنرا کالبد شگافی کنند، نه کاپی و مطابق وضیعت کشور آنرا بسط وتعمیم دهند. موضع آنها در مورد حضور نظامی امریکا وناتو راست تر از حکومت کرزی ــ احمدزی است.سیاست آنها در قبال رژیم وابسته ای کرزی ــ احمدزی از همکاری استخباراتی تا متحدین قومی در جولان است. چنین رویکرد وراه کار سیاسی وفکری چی ربطی به چپ دارد ؟ جز بد نامی چپ وخشکاندن این تفکر در درون جنبشهای اجتماعی ومردم و از جمله خود زحمتکشان. دلهره ای دیگر چپ های ما روی آوردن به سیاست مادی!؟ است، که قبلن در حاکمیت خود به آن نرسیدند. چپ در صدد است کمبود گذشته را با اعمار بلند منزلها، سوپر مارکیتها، تجارت از پول دزدی، رشوت وشرکت در شبکه های مافیای قدرت وثروت جبران کند و ازین طریق میخواهد تمدن جدید بر پا کند وچهره ای جامعه را عوض کند!؟ مگر این چپ با این تمدنگرایی جایگاه زحمتکشان و توده های وسیع مردم را در کجایی این تمدن! تعین کرده است هنوز معلوم نیست ؟
درسیاست اقتصادی دلالی رژیم کرزی ــ احمدزی مبتنی بر بازار آزاد!؟ مناسبات تولید سرمایه داری هم بوجود نمی آید، که به فرهنگ، سیاست، مناسبات اجتماعی، ملی وتقسیم طبقات واقشار اجتماعی کمک کند ومبارزه چپ را سهل تر کند.  رویکرد مبارزه سیاسی وسازمانی چپ مثل گذشته با وجود فیشن های مدنی و دموکراسی خواهی تغییری نکرده است، بدون شرکت در جنبشهای اجتماعی باید هسته ای تشکیلاتی بسازد وبعد این هسته برای رسیدن بقدرت پایگاه بین المللی (خارجی) بیابد و بعد با توسل به هر شیوه ای بقدرت تکیه کند و از بالا وارد تعامل با مردم شود. برای این چپ مطرح نیست، که حاتم بخشی قدرت سیاسی از جانب کی صورت میگیرد ؟
با سیاستهای شکست خورده، آرمان فروشی، تجارت سیاسی، معامله گری برای ثروت وقدرت و سر در گمی فکری وسیاسی چپ بجایی نخواهد رسید و قبل از همه این گرایش، چپ را هدف گرفته است و به مانع اصلی برای برای حضور ونفوذ آن در جامعه مبدل خواهد شد.
ما به چپی ضرورت داریم، که در کنار شکستاندن حاکمیت استبداد سیاسی، ایدولوژِیک، قومی، مذهبی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی، حاکمیت سیاسی کمپنیهای فراملیتی وپادوهای داخلی آنرا نیز از طرق وشیوه های دموکراتیک بشکند وآرمان عدالت اجتماعی مردم را تحقق بخشد. جای چپ در کنار جنبشهای وسیع اجتماعی مردم برای بر آورده شدن خواستهای سیاسی، ملی، اقتصادی، فرهنگی وصنفی آنهاست، تابتواند در مبارزه ای سیاسی از پایگاه اجتماعی برخوردار شود واندیشه وفکرش پیام پذیر اجتماعی بیابد. نه اینکه در کنار دشمنان مردم وبشریت بینیشیند واز با لا به حالت رقتبار توده ها سفسطه ببافد.
اگر چپ بخواهد حضور سیاسی، فکری وپیام پذیر اجتماعی داشته باشد، باید موضع فکری وسیاسی خود را مشخص کند، نه اینکه از آستین رژیمهای مزدور وگوش بفرمان کمپنیهای فراملیتی سرش را بیرون کند. باید نظریات کاپی شده قبلی را اصلاح کند وتحلیل مشخص خودرا از وضع ارایه کند، با راه کار کهنه واز کار افتاده و راه های آزموده شده نمیتوان چیزی را عوض کرد. با برنامه های دولت کرزی ــ احمدزی چپ نمیتواند چیزی را بسود مردم و زحمتکشان بدل کند.
چپ باید رویکرد های حزب سازی و ایجاد تشکیلات قرن نوزده وبیست را از ریشه تغییر دهد. نه اینکه چپ بطور متناوب دنبال ساختن رهبر، رهبری، فعالین وتوده حزبی وبعدآ حزب باشد، وسپس تلاش شود ازینطریق رابطه بامردم برقرار کند. برخورد ما همان برخورد کلیشه ای و سنتی در مورد ساختن حزب است، که مانند کاپی گری بخشهای دیگر بگونه ای برخورد مذهبی در آمده است و نباید تغییری دران بوجود بیاید. در حالیکه تجربه ای امریکای لاتین، یونان، هسپانیه، ایتالیا، پرتگال، آیرلند وحتی خود کشور های آسیایی و افریقایی نشان میدهند، که این بیشتر جنبشهای اجتماعی بوده واند، که بطور افقی (ونه عمودی تشکیلات سازی از بالا)، بعدا به تشکیلات سیاسی در وجود جبهه ویا حزب انجامیده اند، اتخاذ تاکتیک ها واستراتیژی ها درین تشکیلا ت سیاسی محصول مبارزه ای فکری، سیاسی، اقتصادی وفرهنگی اند، که حقانیت می یابند، نه اینکه از قبل تلاش برای مسیر دادن آنها صورت گیرد. رهبران سیاسی وسازمانی هم درین جنبش ها مطابق توانایی شان در یک مسیر کاملن دموکراتیک با اثبات برتری شان در دفاع از مردم بوجود می آیند، نه اینکه توطیه، بکار گیری هنر استخباراتی، کودتا، توسل واستمداد از بیرون رهبر بسازد. راز مقاومت کوبا، ویتنام، کوریا، ونیزویلا، بولوی و... بستگی به این داشته است، که این احزاب از درون یک جنبش وسیع اجتماعی و ملی سر بیرون کردند.
برنامه چپ هم باید ضرورتهای اساسی جامعه را منعکس کند وچیزی، که چپ به آن ملزم است، استقلال، آزادی، دموکراسی، تامین عدالت اجتماعی، عدالت سیاسی، عدالت ملی، انتخابات آزاد، نامتمرکز ساختن قدرت، عدم وابستگی و دفاع از حق زحمتکشان برای دریافت شغل، امنیت شغلی مزد مناسب، بیمه های کار، بیمه ای صحی، حق بیکاری، آموزش حرفه و...
چپ باید اثبات کند، که علمبردار راستین عدالت اجتماعی، ملی وسیاسی در جامعه است و در برابر هرگونه زور گویی وقلدری در کنار جنبشهای اجتماعی مردم می ایستد. اگر چپ شهامت بیان وعمل خود را بسود زحمتکشان و توده های وسیع اجتماعی نداشته باشد، نه پایگاه اجتماعی خواهد یافت ونه هم پیام پذیر اجتماعی.
وامق خراسانی
14 فبروری 2015