دوشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۹۶

افغانستان باید به سیاست عنعنوی،بیطرفی وغیرانسلاکیت خود برگردد!


عبدالمجید اسکندری

کارشناس روابط بین المللی و نظم جهانی


 

افغانستان باید به سیاست عنعنوی،بیطرفی وغیرانسلاکیت خود برگردد!

(گپ هایی از دیروز و امروز و نگاهی به آینده)

افغانستان وارد یکی ازبحرانی ترین مراحل موجودیت تاریخی خود میگردد. وضع داخلی کشور نمایانگر حد اعلای انقطابهای قومی، منطقوی و محلی است. سازمانها و حلقات تروریستی و وابسطه به حلقات شرارت پرور منطقوی و بین المللی و در رآس همه طالبان بیشتر از پیش قدرتمند میشوند و همین اکنون بر بخش بزرگی از محلات کشور تسلط دارند. وضع امنیتی کشور در بدترین حالت خود قرار دارد.

حکومت کنونی و شورای امنیت آن عملا راهکار مدونی برای جنگ و صلح ندارد. ولی مشخصهء اصلی قطب بندیهای داخلی را میتوان چنین خلاصه کرد: در یک صف تمامیت خواهان و نیروهائیکه به انحصار قدرت دل بسته اند (این نیروها هم در میان دولت اند و هم در میان به اصطلاح مخالفین دولت) ایستاده اند و در صف دیگر آنانیکه به تقسیم قدرت وغیرمتمرکز ساختن حاکمیت دولتی باورمند اند؛ صف کشیده اند. هواداران این صف نه تنها هنوز زبان مشترک ندارند و همدیگر را نیافته اند، بلکه برای تفاهم، یافتن همدیگر و همدیگر پذیری نیز کمتر تلاش مینمایند. برعکس این صف هر روز بنابر ملاحضات فردی و منافع شخصی افراد رو به ضعف میرود.

توافقنامه سیاسی و تشکیل "حکومت وحدت ملی" با آنکه دست آورد بزرگی بود و انتظار میرفت تا با تحقق مفردات آن ساختار حاکمیت بسوی دموکراتیزه شدن متمایل گردد؛ ولی بعد حدود سه سال نه تنها هیچ یکی از مفردات اساسی آن توافقنامه جنبهء اجرایی نگرفت بلکه قدرت بیشتر از پیش نه تنها متمرکز تر گردید، بلکه به یک حاکمیت فرد محور تبدیل شد. آقای اشرف غنی نه تنها به شرکای قدرت خود در حکومت وحدت ملی (ریاست اجرائیه و معاونین رئیس جمهور) وقعی نه گذاست، بلکه با ایجاد موسسات موازی همه صلاحیتهای وزارت خانه ها و ریاست های مستقل را نیز در قبضهء خود گرفته است. این شیوهء حکومت داری به هیچ صورتی نمیتواند جوابگوی وضع بحرانی موجود باشد. ارگ با چنین طرز اداره یی دیر یا زود صلاحیت ادارهء کردن کشور را از دست خواهد داد که در آنصورت جای حکومت را آنارشی مطلق فرا خواهد گرفت که به نفع هیچ فرد، گروه، جریان، نهاد و حزب سیاسی نخواهد بود.

وضع بین الملل نیز رو به بحران است.نظم جهانی ایکه بعد از فروپاشی اتحادشوروی شکل گرفته بود، با آنکه شاید برای سالهای فروان دیگری یک قطبی بماند، ولی درز برداشته است و ما در آنیده نه تنها شاهد جهان یک قطبی بلکه نظاره گر جهان چند قطبی خواهیم بود. این تغییرات جهانی بر سرنوشت جنگ و صلح در افغانستان تاثیرات مستقیم خود را خواهند داشت.

با آنکه طی حدود چهارو نیم دهه جنگ در افغانستان، هیزم آتش این جنگ مردم افغانستان بوده اند، عوامل داخلی در این جنگ نقش داشته اند ولی اداره، سازماندهی، تمویل و تجهیز جنگ و جنگ آوران توسط قدرتهای خارجی (ابرقدرتها، قدرتهای منطقوی و همسایه) صورت گرفته است.

چرا چنین است؟

برای جواب به این سوال شاید بتوان دلایل و عوامل زیادی را برشمرد، ولی اساسی ترین آن به نظرمن موقعیت جغرافیایی افغانستان است. موقعیت افغانستان منحیث چهارراه بسوی آسیای میانه، شرق میانه و هند در طول تاریخ باعث لشکرکشیهای قدرتهای زمان چون مکدونیها، اعراب، مغولها، انگلیسها و روسها و حالا هم ایالات متحده و متحدین آن گردید.

افغانستان با جغرافیهء کنونی در اواخر قرن نزدهم در زمان امیر عبدالرحمن خان بالاثر رقابتها و در نهایت توافق میان دو امپراطوری بزرگ آنزمان (بریتانیا و روسیه تزاری) منحیث یک منطقه حائل شکل میگیرد تا از رو در رویی نیروهای ایشان جلوگیری صورت گیرد. بعد از آنکه افغانستان استقلال خود را میگیرد با آنکه اتحاد شوروی آنزمان اولین دولتی است که افغانستان را برسمیت می شناسد و دوستی میان این دوکشور شکل میگیرد ولی افغانستان میکوشد  تا ازستاتوس حایل بودن خود پافراتر نگذارد و بهمین منظور جنرال محمد ولیخان دروازی نمایندهء فوق العاده امیر امان الله خان به کشورهای اروپایی (از جمله آلمان ایتالیا، فرانسه و انگلیس) و ایالات متحده امریکا سفر مینماید تا شناسایی رسمی این کشورها را بدست آرد و روابط دوستانه و حسنه با این کشورها ایجاد نماید.

 اتخاذ سیاست بی طرفی  حکومت افغانستان در جریان جنگ دوم جهانی و حتی بعدا پیوستن افغانستان به جنبش عدم انسلاک نیز ناشی از همین موقعیت افغانستان بوده است.

اگر از انصاف نگذریم با ثبات ترین زمان در افغانستان سه دههء اخیر حکومت ظاهر خان بود. درین زمان است که حکومت آنوقت هم روابط خوبی با امریکا و کشورهای غربی ایجاد کرد و هم با کشورهای بلاک شرق و اتحاد شوروی. اگر پروژهء نغلو و فارم حده جلال آباد، شاهراه سالنگ و نفت گاز شبرغان را اتحاد شوروی ساخت در مقابل پروژهء هلمند و شاهراه کابل هرات، میدان هوایی قندهار را ایالات متحده ساخت و تمویل کرد. اگر پروژهء ابیاری پروان توسط چینایی ها آباد گردید، پروژهء سپین زر قندوز، شرکت ادویه سازی هوخست، بندهای آبگردان و تولید برق، نساجی ها، تولید سمنت، فابریکه تولید شکر و ده ها پروژهء خورد بزرگ دیگر توسط آلمان، فرانسه، چین،هند، چکوسلواکیا و کشورهای دیگر اعمار و تمویل گردید.

سیاست بیطرفی و غیر انسلاکیت افغانستان بعدا از کودتای بیست شش سرطان سال 1352 و به قدرت رسیدن محمد داوود خان عملآ کنار گذاشته میشود، دولت افغانستان سیاست ادعای ارضی برقلمرو پاکستان را تحت بهانه دفاع از حق خلقهای پشتون و بلوچ در سرلوحه سیاست خارجی خود قرار میدهد و بیش از حد لزوم به اتحادشوروی متمایل میشود که در نهایت به کودتای ثور    1357 و بعدآ به لشکر کشی اتحاد شوروی می انجامد.

اتحاد شوروی در ده های 60 تا 80 قرن گذشته زیر تاثیر موفقیتهای موقتی اش در قارهء افریقا، شرق میانه و امریکای لاتین برسیاست عنعنوی و توافقات قبلی روسیه با بریتانیا مبنی بر حایل بودن و بیطرفی افغانستان پشت پا زد و تحت بهانه ستر سرحدات خود یک بار دیگر در فکر رسیدن به سیاستهای تزاری شد و با اردوی 140هزار نفری وارد افغانستان گردید.

اتحاد شوروی شاید فکر میکرد که بتواند افغانستانیها را مانند خلقهای آسیای میانه مطیع سازد. ولی روحیه خارجی ستیزانهء مردم افغانستان و کمکهای بی حساب امریکا و کشورهای غربی و اسلامی به "مجاهدین" بعد از ده سال جنگ خونین باعث شکست اردوی سرخ و اتحاد شوروی در افغانستان شد.

 مجاهدین نه تنها نتوانستند حکومت کارایی را بسازند بلکه درگیر با همدیگر شدند و بنیادهای حکومت داری و ارتش ملی را نیز برکندند.

حلقات استخباراتی منطقه و جهان تنظیم طالبان را ایجاد کردند. طالبان با آنکه بیش از 90% خاک افغانستان را در اختیار داشتند ولی به مقاومت مردم در کوه پایه های مشرقی، نورستان و از پنجشیر تا تخار و بدخشان تحت رهبری چریک کار آزموده یی بنام احمدشاه مسعود روبرو گردیدند. جهان به استثنای سه کشور تروریست پرور(پاکستان، عربستان سعودی و امارات متحده) رژیم طالبان را برسمیت نشناخت. طالبان افغانستان را به جهنمی برای مردم کشوربخصوص برای زنان و جوانان و به مرکز القاعده و تروریزم بین المللی تبدیل نمودند. در چنین جوی است که امریکا و غرب تحت شعار جنگ با تروریزم با حمایت قاطع اعضای سازمان ملل و شورای امنیت آن زیر شعار" مداخلهء بشردوستانه" به افغانستان لشکر کشی مینمایند.[1]ولی بعد از سقوط طالبان سیاست امریکا در رابطه به طالبان تا آنجا متغییر میشود که جوبایدن معاون قبلی رئیس جمهور امریکا صریحا اعلام میدارد که طالبان دشمن امریکا نیستند.

 در حقیقت امریکایی ها همان اشتباه قبلی و بی نتیجهء شورویها را به تکرار گرفتند.

امریکا و متحدینش بعد از شانزده سال با همه تلفات نظامی و مصارف تریلیون دالری نه تنها نتوانستند در افغانستان صلح، رفاه و دموکراسی را بیارند، بلکه از کنفرانس بن تا امروز با مشورت امریکائیان افغان تبار سیستم ناکار آمد پریزدنشیال را که در افغانستان سابقه نداشت بر سیستم اداری و حکومت داری کشور تحمیل نمودند و دررآس نیز اشخاص گم نام ولی اتباع خود ویا اشخاص وابسته به سازمانهای امنیتی خود را توظیف نمودند. چند انتخاباتی که در افغانستان براه انداخته شد، همه پر از تقلب بود و در نهایت کس یا کسانی انتخاب شدند که امریکا میخواست. ورنه چه کسی این حقیقت را نمیداند که در حالیکه بیش از 90% بودجه دولت افغانستان بشمول مصارف انتخابات افغانستان را امریکا و متحدینش می پردازند، ممکن نیست حلقات داخلی چنین تقلبات گسترده و علنی را بر انتخابات پارلملانی و ریاست جمهوری تحمیل کنند و امریکا و غرب نظاره گر آن باشند.

یکی دیگرازاشتباهات امریکا ایجاد پایگاه های نظامی "دایمی" آن کشور در خاک افغانستان است. با آنکه این قررارداد برای ده سال عقد گردیده است ولی اکثر ناظران امور بین المللی را عقیده بر این است که امریکا تا آن زمانیکه برایش مقدوراست ازین پایگاه ها دست بر نخواهد داشت.

 مسلم است که امریکا و افغانستان به انعقاد قرارداد دوستی و قرارداد امنیتی و قانونی سازی حضور نیروهای امریکایی و بین المللی در افغانستان نیاز داشتند ولی هیچ نیازی نبود که قراردادی برای ایجاد پایگاه های "دایمی" خود در افغانستان را برحکومت کابل تحمیل کنند.

 اگر دیروز همه کشورهای عضو سازمان ملل، تمام اعضای شورای امنیت ملل متحد به شمول همسایگان افغانستان به لشکرکشی مریکا و ناتو در مبارزه با تروریزم موافق بودند؛ ولی امروز اکثر اعضای سازمان ملل، دو کشور از اعضای شورای امنیت (چین و روسیه) و همه کشورهای همسایه افغانستان به پایگاه سازی امریکا در خاک افغانستان مخالف اند. دیر یا زود ایالات متحده نیز به همان نتیجهء خواهد رسید که قبلآ اتحاد شوروی رسیده بود و راه بیرون رفت آبرومندانه از باتلاق افغانستان را جستجو خواهد کرد.

امروز نظم جهانی چنانی نیست که در دههء 90 قرن گذشته بعد فروپاشی اتحاد شوروی شکل گرفته بود. جهان دارد از مرحلهء یک قطبی بودن گذار میکند. روسیه که بعد از فروپاشی شوروی بزمین نشسته بود حالا دوباره بر میخیزد، چین دارد به یک ابر قدرت اقتصادی و نظامی تبدیل میگردد. هند و ایران نیز به قدرتهای بزرگ منطقوی تبدیل شده اند، اتحادیهء اروپا و حتی پیمان اتلانتیک با آن وحدت قبلی خود نیستند؛ کما اینکه اتحادیه های جدید منطقوی چون شانگهای ایجاد شده واتحادیه های اقتصادی و نظامی بیشتری ایجاد خواهند شد. زور آزمایی های اخیر در شرق میانه و افغانستان دال بر این حقیقت است.

روسیه، ایران و چین در حالیکه در دهه اول حضور قوتهای امریکایی و ناتو صرف ناظر اوضاع افغانستان بودند وحتی کمک های لوژیستیکی هم به قوتهای بین المللی در افغانستان مینمودند؛ حالا عملآ در رابطه به مسایل افغانستان فعال شده، تماسهایی را با طالبان برقرار نموده و حتی به میزبانی کنفرانسهای بین المللی در رابطه به افغانستان میپردازند. شاید جالب ترین موضع گیری، موضع گیری پاکستان منحیث متحد همیشگی ایالات متحده باشد.

همه این حقایق دال بر این است که افغانستان یک بار دیگر در محراق توجه قدرتهای بین المللی و منطقوی قرار میگیرد. دیر نخواهد بود که جنگهای نیابتی دوباره آغاز گردد و مانند زمان جنگ سرد افغانستان به مرکز رقاتبها و کشمکشهای جهانی و منطقوی تبدیل گردد. امریکا به تنهایی در درازمدت توان پایداری در برابر این قدرتها را درین منطقه را نه از نگاه نظامی خواهد داشت و نه از نگاه اقتصادی. آنطرف روسیه، ایران و چین نیز توان لشکر کشی به افغانستان را درخود نخواهند دید. فکر نمیشود روسها اشتباه قبلی اتحاد شوروی را تکرا کنند ولی از همه امکانات بخاطر بی ثباتی افغانستان و ایجاد مشکل برای حضور امریکا در افغانستان کار خواهند گرفت.

فکر میکنم پایان این بازی خونین که چهار دهه قبل آغاز شده این خواهد بود که همه قدرتهای بین المللی و منطقوی به ستاتوس عنعنوی افغانستان منحیث یک کشور حایل، کاملا بیطرف و حتی غیرنظامی به توافق برسند و بگذارند تا افغانستان خود سرنوشت خود را تعیین کند و با همه کشورها دوستی داشته باشد. به نظر من برای تامین صلح و ترقی افغانستان راه دیگری غیر ازین نیست تا به سیاست بیطرفی خود مانند دهه های 50 تا 80 قرن بیستم برگردد. به همه قدرتها جهانی و منطقوی دست دوستی دراز کند و اجازه پایگاه سازی به هیچ کشوری را ندهد.

افغانستان هم امروز و هم فردا به دوستی و کمکهای ایالات متحده امریکا و کشورهای اروپایی نیاز خواهد داشت ولی نه به قیمت دشمنی با روسیه، چین و کشورهای دیگر. ما به دوستی باهند و ایران نیاز حیاتی داریم ولی نه به قیمت دشمنی با پاکستان و کشورهای خلیج و عربی.

 موجودیت یک افغانستان بیطرف و باثبات هم به نفع ایالات متحده امریکا و غرب است و هم به نفع کشورهای همسایه، روسیه، چین و سایر قدرتهای منطقه.

بحران در افغانستان تشدید خواهد شد و دولت کنونی حتی امکانات یک هفته به پا ایستادن بدون کمکهای پولی و نظامی خارجی را نیز نخواهد داشت، کما اینکه حکومت کنونی از اختلافات غیر قابل انکار درونی نیز رنج می برد. اگر احیانا چنین شود افغانستان وارد یک مرحله بسیارخطرناک " بی حکومتی"  و انارشی مطلق  خواهد شد که به نفع هیچ شخص و گروهی نیست. این حالت بدتر از زمان به قدرت رسیدن "مجاهدین" خواهد بود؛ چون در آن زمان صرف تنظیمها با هم رقابت داشتند ولی حالا همان تنظیمهای قبلی دارای رقابتهای درون تنظیمی نیز هستند.

برخی ها برای برون رفت ازین وضعیت تدویر لویه جرگه عنعنوی را پیشنهاد میکنند و برخی هم تشکیل حکومت موقت و انتقالی را حلال مشکلات میدانند. تجربه نشان داده که لویه جرگه ها فرمایشی بوده ونمایندگی از ارادهء مردم نمیکنند و تشکیل حکومت موقت یا انتقالی نیز چیزی بیشتر از برگشت به عقب نیست. سوال این است که این حکومت موقت را چه نیروهایی می سازند؟ ایا این بمعنای برگشت به قدرت آنانی نیست که اکنون هم در قدرت اند یا درگذشته بخشی از قدرت بوده اند؟ شاید عاقلانه ترین راه این باشد تا دولت کنونی با موافقت وکمک جامعهء جهانی انتخابات زود هنگام را سازماندهی نماید تا یک حکومت با ثبات تر و مشروع تر روی کار آید.

آنانیکه برای به قدرت رسیدن به کشورهای مخالف امریکا و غرب، چون روسیه، ایران، چین و پاکستان دلبسته اند، یا در عالم رویا بسر میبرند و یا از سیاستهای منطقه و جهان کمتر میدانند.  

مشکل اساسی درین حقیقت نهفته است که همین اکنون نیروی ملی و ترقی پسند ایکه بتواند زمام امور کشور را در دست گیرد و روابط دوستانه با همه کشورهای جهان ایجاد کند عملا در کشور وجود ندارد. با آنکه بیش از صد حزب وصدها سازمان اجتماعی در کشور ثبت هستند ولی کمتر آنها غیر وابسطه و ملی اند و بیشتر یا به مراکز قدرت و حلقات مافیایی در داخل وابسطه اند ویا به کشورهای خارجی. اصلا، هم امریکایی ها و هم حکومت کرزی اجازه ندادند تا احزاب ملی در کشور شکل گیرند. اکثراین احزاب یا فرکسیونهای از احزاب و تنظیمهای دوران جنگ سرد اند و یا هم بر مبنای قبیله و قوم ساخته شده اند. هرگاه اگر مراجع تمویل کننده کمکهای خود را قطع کنند اکثر این احزاب و سازمانها یک هفته هم قابلیت زیست مستقلانه را ندارند.

سیاستهای قوم و قبیله محور در نهایت به دیکتاوری، تمامیت خواهی و درفرجام به فاشیزم می انجامند؛ دیر یا زود به شکست مواجه خواهند شد. باید بر عدالت، اصالت انسان و حق شهروندی که در آن هیچ قوم وقبیله برتر از دیگری نیست تکیه کرد.

دموکراسی اکثرآ از بستر چپ برمیخیزد. ولی چپ امروز را نباید با چپ دیروزی و احزاب زمان جنگ سرد عوضی گرفت. اکثر احزاب و سازمانهایی که امروز خود را چپ می پندارند، فرکسیونهای از احزاب چپ دیروزی اند که نه از نگاه فکری و نه از نگاه کادری و ساختاری نتوانسته اند خود را تغییر و با واقعیتهای زمان کنونی تطابق دهند.

 نسل جوان و صاحب فکر امروزی کشور که آیندهء کشور متعلق به آنها است، از بستر حقایق امروز برخواسته است و این جفاکاری خواهد اگر آنها را بخاطر آنکه پدران شان در سه، چهار دهه قبل در تنظیمهای جهادی و یا در احزاب چپ دیروزی عضویت داشته اند، مارک جهادی یا حزبی دیروزی زد. این نسل دیر یا زود به ساختار سیاسی ایکه ممثل اعتقادات و آرمانهای شان باشد خواهند رسید. رسالت نسل قبلی، قبل از همه در این خواهد بود که تجارب مثبت و منفی خود را به نسل نو کشور انتقال دهند، به انها مشورت دهند و یاری رسانند و رهبری نسل نوین کشور را بپذیرند.

بصورت کل، افغانستان کنونی از سه مشکل اساسی رنج میبرد؛

- سیاست غیر عادلانهء داخلی – انقطاب های قبیلوی، قومی و محلی و سیاستهای تمامیت خواهانه و عظمت طلبانه؛
- سیاست خارجی نا متوازن که با حقایق چیوپولیتیکی کشور و منطقه همخوانی ندارد؛

- تریاک و مافیای مواد مخدر.

برای فایق آمدن به این سه چالش بزرگ به نیروی قوی و متعهد ملی و وطن دوست که بر اصول دموکراسی معتقد باشد نیاز است. چنین گردانی متاسفانه امروز غایب است. این مسئولیت همه نیروها و شحصیتهای ملی و معتقد به پیشرفت و دموکراسی خواه است تا از منافع فردی و سلیقه های شخصی خود بگذرند وطی یگ گفتمان دموکراتیک راه اتحاد به همدیگر را دریابند. این خواست زمان و مسئولیت وطنی و اخلاقی همه احزاب، سازمانها، شخصیتهای ملی، مقاومتگر، مجاهد، روشنفکر، دموکرات، وطن دوست، عدالتخواه است تا متحد شوند وکشور را از فاجعه کنونی و از هم پاشیدگی در آینده نجات دهند.

خلاصه و نتیجه:

چندین دهه جنگ در افغانستان اگر از یکسو نمایانگر انقطابهای درون اجتماعی کشور است از سوی دیگر ناشی از جیوپولیتیک افغانستان ومنطقه و زور آزماییهای قدرتهای جهانی و منطقوی بر سر منافع شان بر سر این چهاراه منطقه یی و تسلط مافیای ثروت، قدرت و مواد مخدر است. مبارزه با این چالشهای بزرگ داخلی، خارجی و مافیا به یک نیروی ملی ومتعهد که از حمایت اکثریت قاطع مردم افغانستان و نیروهای مدافع دموکراسی در سطح جهانی برخوردار باشد؛ نیاز دارد.

 افغانستان نمیتواند دوست این قدرت جهانی و دشمن آن قدرت جهانی یا منطقوی دیگر باشد. اگر جنگهای دهه های 1350 تا 1370 را نتیجهء رژیمهای شوروی و روسیه محور بدانیم، جنگهای سالهای 1371 بدینسو و تا اکنون نتیجه وابستگی افغانستان به امریکا و غرب است.

فردا نیز هیچ حزب، حکومت و رژیم وابسطه به غرب و یا وابسته به شرق قادر نخواهد بود بر این کشور حکومت کند و صلح و ثبات و ترقی و پیشرفت را تامین کند؛ زیرا وابستگی بر یکی باعث دشمنی با قدرت دیگری و محرک مداخلهء ان کشور یا کشورها میگردد.

افغانستان راهی ندارد جز آنکه با تضمین ملل متحد و شورای امنیت آن به ستاتوس عنعنوی خود یعنی یک کشور بیطرف،غیر نظامی و دوست با همه کشورهای جهان برگردد. حکمیت ملی و تمامیت ارضی همه کشورهای همسایه را احترام کند و از آنها نیز چنین بخواهد. سازمان ملل متحد و شورای امنیت آن باید بر بیطرفی و غیر نظامی شدن افغانستان مهر تایید گذاشته و آنرا تضمین نماید.


******

کابل- دوشنبه اول جوزا (خرداد) سال 1396
22/05/2017
آدرس ایمیلی نوسینده:
am_eskandary@hotmail.com
 





 1- بر اساس قرداد ویستفالی منعقده سال 1648 که بعدآ بنیاد منشور سازمان ملل بر آن استوار است؛ کشورهای مستقل خود حق تعیین سرنوشت خود را دارند. کشورها حق دخالت در امور همدیگر را ندارند. بعد از فروپاشی اتحاد شوروی شورای امنیت سازمان ملل در سال 2000 مصوبه یی را تصویب کرد که بر اساس آن در کشورهانیکه نقض خشن حقوق بشر صورت میگیرد، مثلا جینوساید، پاکسازی قوی وژیمی از مبانی حقوق بشری در رابطه به شهروندان خود تخطی صریح میکند، مردم آن کشور حق محافظت (The Right to Protect) را دارند و در چنین حالتی شورای امنیت حق دارد به مداخلهء بشردوستانه (Humaniterian Intervention) بپردازد.
 

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۶


 

قامتی که شکست، ولی هرگز خم نشد!

(در رثای رفیق ویار بی همتایم اسد کهزاد)

 

میگویند زندگی خاطره یی بیش نیست. خاطرهء امدنها و رفتن هاست. در آخرین دقایقی که آدم با مرگ دست و پنچه است؛ صرف چند خاطره تلخ و شیرین زندگی و آنانیرا که دوست شان داری از پیش چشمان ات عبور میکنند.

ولی زندگی در سرزمین ما بیشتر با خاطرات تلخ عجین است تا خاطره های خوش.

ما "ملت" جنازه بردوشیم؛ سالها، دهه ها و حتی قرنهاست که ماتم داریم و هر روز تابوت عزیزان خود را بردوش میکشیم. نمیدانم این مصیبت لعنتی چه وقتی دامن ما را رها خواهد کرد.

امروز یک بار دیگربا یک یارعزیزم، برادرم، بهترین رفیق تمام عمرم، آنی که با تمام قلبهای خود همدیگررا دوست داشتیم وداع کردم وتن زیبا و با وقارش را به خاک سپردیم. میدانم که هیچ کسی جای او را در قلب حزین و احساس جریحه دار شدهء من پُر نخواهد کرد.

درین سه سال پسین سه یار عزیز خود، محمد ظاهر حاتم، انجنیرعتیق کیوان و حالا هم اسد کهزاد را از دست دادم.

وای برمن!

*******

از اسد جان میگویم، از اسد کهزاد!

من برای اولین بار کهزاد را در حمل سال 1351 در کابل و در مکتب تخنیک ثانوی دیدم. آن زمان من صنف یازدهم مکتب تخنیک ثانوی بودم و او تازه شامل صنف دهم آن مکتب شده بود. از قضا ما با اولین دیدار باهم دوست شدیم و این دوستی بعدا به رفاقت تبدیل شد و نهایتش به برادری همیشگی. من قبلآ در سال 1350 به "محفل انتظار" پیوسته بودم و اسدجان نیز در سال 1351 به آن سازمان پیوست.

کهزاد درسال 1352 مکتب را ترک گفت وبه صفوف مبارزان حرفوی سازمان پیوست، با آنکه ارباب زادهء بود ولی چپن و چموس وطنی پوشید، لنگی به سر کرد و در میان دهقانان بغلان، خان اباد و تخار به کار توده یی پرداخت؛ در همین جریان در زمان محمد داوودخان به جرم سیاسی دستگیر و چند سال را در زندان ولایت بغلان گذشتاند.

 بعد از استیلای حکومت طراز فاشیستی امین در اواخر سال 1357 به گروه قیام کنندگان سازمان ( به رهبری سیاسی شهید تورن صابروبعده برهبری معلم ظاهر) پیوست و رهبری نظامی آن گروه سی و شش نفری جانبازان را بعهده داشت. این گروپ در تمام دوران حاکمیت ترکی- امین در کوهستانات خوست و فرنگ، اندراب و ورسج  باحمایت مردم آن محلات به مقاومت دلیرانهء مسلحانه پرداختند.

 شادروان کوهزاد ویاران همسنگرش در 15 قوس سال 1359 به اثر فشار از دوسوبرچریکان مقاومتگر راه چاره را در آن دانست که در بین رویارویی با دوگروه مخالف آنزمان، موضع فکری و سیاسی اش را طوری برگزیند که با اهداف، سیاستها و آرمانها به آن نزدیکی داشته باشد. بدین منظور مذاکراتی را با جناح  پرچم حزب دموکراتیک خلق افغانستان بخاطر داشتن همسویی بیشتر به آن جناح به پیش برد. شهید کوهزاد و گروهش ( به استثنای مرحوم معلم ظاهر) در سرطان 1360 همبستگی خود را با آن جناح اعلام نمودند و این گروپ یکجا با کهزاد به حزب دموکراتیک خلق افغانستان پیوستند.

 من نیزبعد از اتمام دروهء مکلفیت عسکری با عده یی از دوستان همسنگرم  پس از شور و بحث و مشوره و مفاهمه در اواخر سای 1361 بعد از پشت سر گذاشتن مذاکرات با رهبری حزب دموکراتیک خاق افغانستان به همان جناح حزب پیوستم.

کهزاد مدتی را در کندزایفای وظیفه کرد که در همان زمان در جریان یک عملیات نظامی شدیدا زخمی شد و در اثر آن یک گردهء خود را از دست داد. بعدا تعدیل رتبه ملکی شده و مدتی در وزارت تجارت و بعدا منحیث رئیس شرکت قره قل ایفای خدمت کرد. آخرین وظیفهء دولتی کهزاد منحیت آتشهء تجارتی افغانستان در مشهد ایران بود.

بعد از پیروزی دولت اسلامی برهبری استاد ربانی به کشور بازگشت و دوباره به فعالیتهای سیاسی و اجتماعی پرداخت. در زمان تشکیل شورای هماهنگی با چند دوست دیگربسیار کوشید تا اتحاد مجدد میان متحدین قبلی( جمعیت اسلامی، وحدت اسلامی و جنبش اسلامی) را تامین کنند ولی به موفقیت نه انجامید و به اتهام وابستگی به فرمانده مسعود، به هدایت رهبری جنبش ملی و اسلامی در بغلان دستگیرو زندانی و بیش از شش ماه در زندان بغلان بسر برد.

با سیطرهء طالبان بر کابل وتغییرموضع سیاسی و نظامی جنبش ملی اسلامی در مورد دولت اسلامی تحت رهبری استاد ربانی، کوهزاد از حبس رهایی یافت و سرانجام  جبهه متحد که خارجیها آنرا اتحاد شمال نام گذاشتند؛ تاسیس شد.

 شادروان کوهزاد در زمره یی نخبگان سیاسی یی قرار داشت که برای ایجاد جبهه متحد ضد تروریستان طالب دست بکار شد و در کنار داعیه داران اتحاد سیاسی، اجتماعی و نظامی مردم برای دفاع از آزادی، حاکمیت ملی و تامین عدالت سیاسی و ملی در کنار جبههء متحد ایستاد.

 قابل تذکر میدانم که شهید کوهزاد از سال 1368 خورشیدی در پی گرایش برخی حلقات در رهبری حزب دموکراتیک خلق افغانستان(حزب وطن) به تفکر وسیاست تمامیت خواهی و قبیله گرایی و اندیشه های برتری جویی، قوم سالاری و شوونیستی به جمعی از نیروهای حزب پیوست، که خواهان تغییر سیاست حزب در عرصهء مناسبات در رابطه با جوامع و اقوام کشور بودند و در برابر انحصار قدرت سیاسی ــ قومی قرار داشتند.

 شهید  کهزاد بعد از فروپاشی حزب وطن در زمره نخستین کسانی بود که "نهضت ملی" را در سال 1374 در شهر مزار شریف پایه گذاری کردند و نقش فعالی در تدوین اهداف و خطوط برنامه ای  این سازمان داشت و بعدا خطوط فکری و سیاسی نهضت ملی، راهنمای اندیشه و عمل جریان سیاسی "حرکت بسوی کنگره ملی" قرار گرفت.  

شاد روان کهزاد در زمان امارت تروریستی طالبان به پاکستان مهاجرت کرد و در آنجا در پهلوی مبارزات سیاسی و حمایت از جبهه مقاومت در بخش فارسی رادیوی بین المللی فرانسه به خبرنگاری پرداخت. او باکمیته یی که در اروپا برای ایجاد حرکت بسوی کنگره ملی فعال بودند، همیشه در تماس بود و سهم خود را در شکل گیری حرکت بسوی کنگرهء ملی به شایسته ترین وجه ادا کرد.

 بعد از شکست طالبان به کابل برگشت ودر پهلوی کار خبرنگاری، به کارهای سیاسی و اجتماعی پرداخت و با جمعی از دوستان به تاسیس "کانون دموکراتهای افغانستان" پرداخت و جریده یی هندوکش را تاسیس کرد.

 در سال 2003 زمانیکه من و محمد اسلم سلیم جهت تاسییس "حرکت" به کابل آمدیم او از جمله یازده تن رهبری "حرکت" در داخل کشورانتخاب شد، ولی او رهبری حرکت را بنابر مشکلات کاری اش نپذیرفت و بشیر بیژن به اتفاق آرا مسئول آن کمیته انتخاب شد.

کهزاد از جمله اولین کادر رهبری و بنیاد گذاران "حرکت" و بعدآ کنگره ملی و معاون اول کنگره ملی تحت رهبری آقای پدرام در افغانستان بود.

در سال 2007 بنابر دلایلی کنگره ملی را ترک گفت و با تاسیس حزب "اعتماد ملی" پرداخت و تا آخر رئیس آن حزب بود. در سال 2008 به جبهه متحد ملی به رهبری استاد ربانی پیوست و به نمایندگی از حزب راجستر شدهء" اعتماد ملی" در جملهء اعضای ارشد رهبری آن جبهه  قرار داشت.

در سالهای پسین همراه با دوستانی در کابل و اروپا در راه اتحاد همه شخصیتها و نیروهای ترقی پسند، معتقد به دموکراسی، ملی اندیش یعنی همه مبارزان واقعی،مجاهدان و مقاومتگران واقعی و آنانیکه به عدالت و حق شهروندی اعتقاد دارند، تلاش میکرد و تا روز شهادتش مصروف ایجاد سازماندهی نیروهای ملی و ترقیخواه، مشتمل از همه ای جوانب در یک جبهه بود.

او تمام عمر خود را در راه مبارزه بخاطر تامین عدالت ملی و اجتماعی و این مسئله که  همه مردم افغانستان بدون تعلقیت قبیلوی، قومی، مذهبی، منطقوی و جنسیتی در وطن آبایی خود حق مساویانه زیستن را داشته باشند، صرف کرد.

...و تا آنکه بسیار مظلومانه به ساعت هشت صبح روز دوشنبه 18 ثور(اردیبهشت) سال 1396 خورشیدی در روبروی دروازه یی منزلش آماج گلوله های کوردلان ومتحجر فکران قرار گرفت و درجا بشهادت رسید.

شهادت ات مبارک رفیق!

تروریستان کور خوانده اند و نمیدانند که با کشتن دادخواهان، دادخواهی نمی میرد بلکه هزاران دیگر به این صف خواهند پیوست.

*******

من و رفیق مشترک مان انجنیرعالم ساعت دوشب از کابل به عزم پلخمری باوجود احتمالات خطرهای امنیتی در مسیر راه پلخمری سفر کردیم و ساعت نه صبح در مراسم تشیع جنازهء دوست سفر کردهء خود شرکت کردیم. موجودیت چند هزار نفر از اقوام گونه گون کشور( پشتونها، ازبیکها، هزاره ها، تاجیکها، پشه یی، گجور و...) و آنانیکه از راه های دور آمده بودند، نمایندگی از اجتماعی بودن و محبت مردمش نسبت به کهزاد داشت.

*******

در مراسم خاک سپاری اش با آنکه توان حرف زدن را نداشتم ولی طی صحبت کوتاهی گفتم که: با مرگ کهزاد من یک بار دیگر خود را یتیم احساس میکنم. او تنها برایم یک یار بی همتا، یک رفیق شفیق، یک برادربا صفا و مهربان، بلکه یک پشتوانه بزرگ روانی بود. در وجود او فکر میکردم که برکوه تکیه دارم.

کهزاد سازمانده بی نظیری بود. واز قضا ما در تمام این 45 سال رفاقت در جریان همه گیرودارهای سیاسی همیشه موضع واحد ومشترک داشته ایم.

او"بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افقهای باز نسبت داشت

ولحن آن و زمین را خوب می فهمید

 و دستهاش هوای صاف سخاوت را، ورق زد

و مهربانی را بسمت ما کوچاند

ورفت...

و پشت حوصله نورها دراز کشید

وهیج فکر نکرد، که من

چقدر تنها مانده ام." (*)

او مرد دلاور، مقاوم و مصممی بود. من در تمام مدت باهمی و دوستی هرگز ترس و شکست را در سیمای او احساس نکردم. فقط یک بار گریستن او را شاهدم. در سال 2005 کابل آمده بودم و شبی که قرار بود فردایش دوباره برگردم، سه نفر باهم نشسته بودیم. دیر باهم نشستیم و همه موفقیت ها و کمبودها را برشمردیم، بحث ما چنان عاطفی شد که هرسه باهم گریستیم و تجدید پیمان کردیم. کاش آن اشکها پاس داشته میشد و به این پراگندگی مواجه نمیشدیم.

مرگ رفیق مصیبت جبران ناپذیری است. با گذشت او من بازوی نیرومند خود را از دست دادم.

 اسد جان عزیزم! نمیدانم غمت را کجابرم و بی تو چه خواهم کرد؟

"بچهء ارباب" چرا رفیقت را تنها گذاشتی؟ من با تو قهرم ولی حالا که رفته یی سلام مارا به همه عزیزان سفر کرده و بخصوص آن یاران عزیز ایکه مزار شان را نیز  نمیدانیم تا اقلا دسته گلی نثار شان کنیم؛ برسان!

بخواب ای جوانمرد!

آرام بخواب ای دلیرمرد کوهستانها!

بخواب ای عیار سرزمین خورشید!

اسد جان! متیقین باش که من تو را هرگز از یاد نخواهم برد؛ چون:
 "روهم با روحت خویشاوندی دارد". (**)

راهت را ادامه خواهیم داد و یادت را گرامی خواهیم داشت!

*******

به همسرمحترم کهزاد، به فرزندان عزیزش، به همه دوستان ودوستدارانش و به همه رفقا وهودارانش، این مصبیت عظیم را تسلیت میگوییم و روح بزرگ کوهزاد عزیز را شاد میخواهیم.

انجنیرعبدالمجید اسکندری

انجنیر محمد عالم جمال

دو شنبه 18 ثور(اردیبهشت) سال 1396هـ ش

8 می سال 2017

شهر پلخمری- افغانستان

 

*- مقطعی از شعر سهراب سپهری با کمی تصرف.

**- مقطعی از شهر مسعود قانع

 

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۶

خون، خون و دیگر هیچ...!

 

هر روز درین سرزمین خون میریزد؛ بدون آنکه چینی بر  پیشانی "رهبران" بیافتد.
رهبران این اعمال جنایتکارانه را فقط تقبیح میکنند، بزدلانه میخوانند، با سربازان زخمی عکسهای یادگاری میگیرند، فاتحه میخوانند و در نهایت ماتم ملی اعلان میکنند.
ایا این طور عملکرد رهبران دولتی و بخصوص رهبری قوای مسلح قابل توجیه است؟
چه کسی مسئول قتل عام مردم ماست؟ آیا رهبران ارشد دولتی یعنی وزیر جنگ، وزیرپولیس، امنیت ملی و سرقومندان اعلای قوای مسلح مسئول خون سربازان و مردم بیگناه کشور نیستند؟
چند روزی از قتل عام در شفاخانه چهارصد بستر اردو نگذشته است که باز قتل عامی در مزار شریف و آنهم در گارنیزیون نظامی قول اردوی 209 شاهین رخ میدهد. مگر آیا این ممکن است که طالبان بدون داشتن تماس با مقامهای رهبری اردو، پولیس و امنیت بدین سادگی بتوانند بر گارنیزیونهای نظامی رخنه کنند؟
حکومت افغانستان هنوز تعریف مشخصی از دوست و دشمن ندارد؟ طالبان را گاهی برادر ناراضی خوانده است و گاهی هم مخالفین سیاسی. در بدترین حالات و بعد از حملات و قتل عام در ریاست دهم امنیت ملی و شفاخانهءچهارصد بستر اردوهم رئیس جمهور غنی نخواست بگوید که طالبان دشمن اند، بلکه فرمودند که تروریستان وانعده طالبانیکه مردم ما را میکشند دشمن اند. یعنی اینکه همه طالبان دشمن نیستند.
 آقای غنی مگر شما نمیدانید که طالبان یک تنظیم سیاسی تروریستی ووابسطه به بیرون است و از فکری آب میخورد که آن فکرمخالف ترقی و پیشرفت جامعه است. آنها را به کند رو ، تند رو و میانه رو و یا  فریب خورده و فریب ناخوردگان تقسیم کردن دروغ ناروایی بیش نیست.
مصالحه میان نیروها و گره هایی ممکن است که حد اقل در مسایل کلی با هم توافق نظر داشته باشند. آیا مصالحه میان آنانیکه یکی از "دموکراسی لیبرال" حرف میزند و دیگری از "خلافت" میسر است؟ چرا خود و مردم را فریب میدهید و عمر جنگ و  خونریزی را طولانی میسازید.
 راه حل فقط جنگ و شکست قطعی طالبان است.
متاسفانه قوتهای بین المللی هم در رابطه به طالبان سیاست واضح و صریح ندارند. همه بیاد داریم که آنزمانیکه امریکا از سالهای 2001 تا 2005 طالبان را دشمن میدانست، طالبان تارومار شدند و نزدیک بود که به شکست قطعی روبرو شوند ولی از زمانیکه جوبایدن معاون رئیس جمهور امریکا اعلام کرد که طالبان دشمن امریکا نیستند ومشکل افغانستان را یک مشکل داخلی افغانستان خواند و عملا با همکاری کرزی- فهیم هزاران طالب وتروریست های معلوم الحال را از زندانهای افغانستان و گوانتاناما رها کردند، طالبان دوباره قوت گرفتند. همین اکنون نیز امریکا صرف آنعده طالبان ایرا شاید دشمن می پندارد که با حلقات روسی و ایرانی در تماس اند، نه طالبان خودی را!
معلوم است که:همین اکنون بخش عظیمی از طالبان در مقامات رهبری دولتی مرکزی و محلی و صفوف قوای مسلح کشور رخنه کرده اند. اگر چنین نیست، چگونه انها بدین سادگی میتوانند داخل گارنیزیون های نظامی شوند و مردم و سربازان ما را قتل عام کنند؟
برای تامین صلح راهی جز آن وجود ندارد که دولت افغانستان و متحدین بین المللی آن یک برنامه استرتیژیک، صادقانه و دقیق برای مبارزه برضد طالبان و متحدین  آنان اتخاذ نمایند و در قدم اول ارگانهای دولتی، نظامی و امنیتی مرکزی و محلی افغانستان را از وجود عناصر نفوذی طالبان پاکسازی نمایند.
رهبری کنونی دولت! اگربنابر هر ملحوظی طرفدار فکر، اندیشه و حاکمیت طالانی هستید، بهتر است چون کرزی اعتراف کنید و زمام امور را به طالان بسپارید! تا حد اقل از چنین قتلهای عام مردم و سربازان جلوگیری شود.
********
هر روز متاسفانه خون صدها جوان این کشور میریزد بدون آنکه تغییری در سیاست جنگی حکومت وارد آید. زندگی در اینجا یعنی خوریزی، خون ریزی و دیگر هیچ شده است.
رهبری حکومت به اصطلاح "وحدت ملی" یا باید راهکار مشخص جنگی برضد تروریستان طالب، القاعده ( اگر چه القاعده درین کشور نامی برای اختفا و قباهت زدایی از طالبان است) و دیگر گروه های تروریستی وطنی و خارجی که قدم اول آن تغییرات اساسی در کادر رهبری قوت های مسلح کشور است، اتخاذ کند؛ طالبان را دشمن بخواند و با آنها بگونه آشتی ناپذیر بجنگد و یا در صورت ایکه شایستگی رهبری کشور را در شرایط بحرانی کنونی در خود نمی بینند، زمینهء یک انتخابات زودرس را مساعد سازند، تا مردم با رای خود حکومتی را بسازند که توان مقابله با این همه چالشها را داشته باشد.
به قول مهاتما گاندی" دموکراسی ایکه دستانش به خون انسانهای بیگناه رنگین باشد؛ نامقدس است" و به پشیزی نمی ارزد.
و اما سرباز وطن!
 خون تو بیهوده بر زمین نریخته است. خون تو خون من وهمهء مردم کشور است.مردم ات مردم پاس داری هستند، هم امروز و هم فردا شما را به مثابه بهترین فرزندان خود بیاد خواهد داشت و قدر خواهند کرد.
ﺳﺮﺑﺎﺯ ﻭﻃﻦ! "
ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺑﮕﯿﺮ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺳﺎﯾﻪ ﺳﺮﻭِ ﻗﺎﻣﺖ ﺗﻮ ﺳﺮﻭﺩ ﺑﺨﻮﺍﻧﯿﻢ
ﻭ ﺷﮑﻮﻩِ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﯽ ﮐﻨﯿﻢ
ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺑﮕﯿﺮ ﺗﺎ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ ﻗﺎﻣﺖ ﺭﻫﺒﺮﺍﻥ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ
ﻭ ﻏﺮﻭﺭ ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﯿﻢ
ﺳﺮﺑﺎﺯ ﻭﻃﻦ!" *
====== 
*- مقطعی از شعر همزه واعظی

یکشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۹۵

فراز و فرود جنبش ملی ــ اسلامی افغانستان- محمد عالم جمال



فراز و فرود جنبش ملی ــ اسلامی افغانستان

نوشتهء انجنیر محمد عالم جمال
بخش اول

طرح نا فرجام جبهه عدالت ملی ــ اسلامی افغانستان
همزمان با حاد شدن برخوردهای سیاسی ــ قومی و روند رو به گسترش بحران اجتماعی در درون حزب وطن و حاکمیت سیاسی آن، که در اثر لجام گسیختگی گرایش های فاشیستی در رهبری حزب و تمایل رهبر حزب به گذار ازدکتاتوری یک حزبی، بسوی حاکمیت سیاسی یک قومی و تک محوری براه افتاده بود، ضرورت ایجاد یک جنبش ملی، دموکراتیک، دادخواه، ترقیخواه و متعهد به برابری و برادری در بین جوامع و اقوام برادر، تامین صلح توام با آزادی، تامین مشارکت عادلانه تمام جوامع واقوام برادر و برابر در قدرت سیاسی و مقابله با گرایشهایی تمامیت خواهانه درون حزبی، بمیان آمد. و طرحی زیر نام جبهه عدالت ملی ـ اسلامی افغانستان از سوی برخی از چهره ها در رهبری حزب وطن و تعدادی از فعالان سیاسی این حزب بگونه ای یک جبهه ملی و فراگیر ریخته شد.
در طرح جبهه، همکاری همه نیروهای ملی، ترقیخواه، وطندوست، شخصیتهای سیاسی، اجتماعی، مذهبی و فرهنگی برای مقابله با وضع جدید و جلوگیری از فروپاشی حاکمیت سیاسی حزب، پیشگیری از خلای قدرت سیاسی، احتراز از افتادن کشور در هرج ومرج وجنگهای فرقه یی و اجتماعی و همچنان، رفع انحصار قدرت سیاسی ــ قومی و از میان براداشتن تبعیض سیستماتیک تاریخی در کشور، فرا خوانده شده بود.
برای پایه گذاری عملی جبهه و توافق ملی روی نکات مطرح شده در طرح، مذاکرات با جوانب مختلف آغاز گردید و در قدم نخست ارجهیت به نیروهای داده شد که بگونه ای با حاکمیت سیاسی حزب وطن رابطه داشتند. روند بحث و گفتگو با نیروهای مختلف بیشتر بر سر چگونگی تامین صلحی متمرکز گردید، که دران آزادی، عدالت، برابری، برادری و رعایت اصول عدالت سیاسی وملی در کشور، باید مد نظر قرار میگرفت و به تمرکز خشن وبیروکراتیک قدرت مرکزی شکل گرفته ای تاریخی پایان داده میشد و ساختار سیاسی با قاعده وسیع اجتماعی مشتمل بر همه ای جوامع واقوام افغانستان، شخیصیتهای سیاسی، اجتماعی، روحانیون وظندوست، قوماندانان داخلی و قوتهای مسلح کشور، ایجاد میگردید.
اما حرکت تندروانه و تمامیت خواهانه تیم مرحوم نجیب الله مبنی بر حذف مخالفان از یک سو و ماجرا جویی برخی گروه ها در رهبری و بدنه ای حزب، برای کنارزدن زودهنگام مرحوم نجیب الله از راس قدرت که بیشتر برای انتقام جویی هایی فرکسیونی و مبارزه بر سر تصاحب قدرت براه افتاده بود، بدون در نظرداشت عواقب سنگین فروپاشی آنی حاکمیت سیاسی و خود حزب، از جانب دیگر، سبب شد، تا شکل گیری این جبهه عملن به تعویق بافتد و رابطه منطقی همزمان بین سرعت تحولات سیاسی و نظامی و کار ایجاد جبهه برقرار نشود. ازینرو روند برپایی جبهه مطابق تندبادهای سیاسی ونظامی پیش نرفت و کارگذاران طرح جبهه، نتوانستند خود را با ضرورت زمان ونیاز سیاسی و اجتماعی مردم افغانستان، هم آهنگ کنند.
روند سریع فروپاشی حاکمیت سیاسی حزب و همگام نشدن جانبداران تشکیل این جبهه با روند تحولات سیاسی و نظامی از یک یکطرف و اقدامات عجولانه رهبری قوای مسلح بویژه وزارتهای دفاع وداخله برای تسلیم دهی قدرت سیاسی از جانب دیگر، همه و همه دست بدست هم دادند، تا فرصت برای سوء استفاده نظامیان و عناصر فرصت طلب که در پی تحقق خواستهای گروهی، قومی، فرکسیونی و گروپی و رسیدن به امیال و آرزوهای قدرت طلبانه ی خود بودند، بوجود بیاید. و به پیشگامی این گروه ها در شمال منجر گردد. و طرح جبهه برای شکل گیری یک تشکیل وسیع البنیاد سیاسی و اجتماعی نا تمام رها شود. این در حالی بود، که از قبل با برخی ازین نظامیان در مورد ایجاد چنین جبهه ای تفاهم شده بود.
در طرح، هسته اساسی تشکیلات جبهه که باید ایتلاف وسیع را بمنظور تامین صلح و ثبات سیاسی و امنیتی در کشور شکل میداد، بیشتر بر پایه اتحاد سیاسی و اجتماعی نیروهای ترقیخواه، دادخواه، دموکرات، ملی، قوماندانان نیروهای مردمی، افسران، جنرالان وطنپرست و قوماندانان داخلی مطمح نظر اساسی قرار داده شده بود. و به شمولیت نیروهایی درین تشکیلات تمرکز شده بود، که به ارزشهای ملی و اسلامی وعدالت سیاسی و ملی در کشور پابندی والتزام داشته باشند.
اما چرخشهای سریع تحولات نظامی و سیاسی که بخش بیشتر آن پیامد زد وخوردهای درون حزبی بود، به هنگامه طلبان داخلی حزب و در مقابل به گرایشات فاشیستی فرصت داد، تا نیروهای سیاسی جانبدار جبهه را نسبت نداشتن پایگاه مستحکم نظامی تضعیف نمایند و مسیر تحولات سیاسی و نظامی را در کشور به کژ راهه ببرند و کار شوراهای متحده سیاسی راکه از تمامی جناح های ملی تاثیر گذار در شمال کشور تشکیل شده بودند و قبلن در آستانهای فاریاب، جوزجان، سر پل وبعدن بلخ، برای تشکیل جبهه وسیع سراسری فعالیت میکردند، کمرنگ و بی رمق بسازند.
در نتیجه ی این رویدادهای نا هنجار پیش آمده، گروه های قدرت پرست و عناصر فرصت طلب و معامله گر به موج سواری پرداختند و نیروهای سیاسی هوادار جبهه از روند تحولات نظامی و سیاسی عقب زده شدند و نتوانستند خلای بحران سیاسی ناشی از فروپاشی حاکمیت سیاسی حزب را در شمال مدیریت و پر کنند.
پیامد وضع ایجاد شده، ابتکار عمل سیاسی و همچنان روند ایجاد تشکیلات سازمانی و سیاسی و نظامی را بدست نظامیانی سپرد که نه تعهدی برای عدالت ملی، سیاسی، دموکراسی، آزادی، برابری وبرادری داشتند و نه مسؤلیتی در برابر کشور و مردم. و از وضع ایجاد شده بسود تحکیم مواضع شخصی، گروپی، گروهی، فرکسیونی و همینطور همسویی با سازمانهای استخباراتی منطقه و جهانی استفاده کردند. و نفوذ مخرب سازمانهای استخباراتی کشورهای منطقه، بیکی از عوامل نا هنجار برخوردهای قومی در شمال مبدل شد.
بخش دوم

ایجاد معجون و مرکبی بنام جنبش ملی ــ اسلامی افغانستان
جنبش ملی ــ اسلامی افغانستان، در واقع پیامد سقط شده حرکت بسوی ایجاد جبهه ای بود که در طرح جبهه عدالت ملی ــ اسلامی، پیش بینی شده بود. در اصل آرمان و داعیه بزرگ ملی ایجاد یک جبهه سیاسی فراگیر در نیمه راه بگونه تصادفی به دست نظامیانی افتاد، که بازور برچه خود را برین تشکیلات تحمیل کردند و تمام امر و نهی و مقدرات جنبش و روند شکل گیری جبهه را در دستان خود متمرکز کردند و آنرا به افزارقدرت و ثروت پرستی، پهلوان سالاری و قوماندان بازی عده ی بی بند و بار و فاقد بینش سیاسی و تفکر ملی تبدیل کردند. و با این موج سواری، جنبشی را مسخ کردند که روند بالقوه ی تشکیل آن با قربانی بزرگ مردم و نیروهای ملی وترقیخواه در نتیجه مبارزه ای طولانی مردم افغانستان برای عدالت وبرابری و برادری در میان تمامی جوامع و اقوام میهن عزیز ما نسج گرفته بود و قرار بود به منصه عمل وارد شود.
طوریکه در بالا اشاره شد، جنبش ملی ــ اسلامی افغانستان در نتیجه کار شوراهای متحده سیاسی که بحیث هسته های اساسی جبهه، در شمال قبلن تشکیل شده بودند، بوجود آمد. برنامه جنبش، همان طرح جبهه ی عدالت ملی ــ اسلامی افغانستان با اندکی تغییرات پذیرفته شد. اما این برنامه جز ورق پاره ای بی ارزش که در تاق بالا گذاشته شد و جز آرشیف گردید، مصداق تطبیقی و عملی نیافت. و روند تکامل جنبش که باید از همان آغاز بیک سازمان وسیع البنیاد سیاسی و اجتماعی در شمال تبدیل میگردید و بعد به تشکیلات سیاسی ــ ملی در سطح کشور تحول می یافت به بیراهه کشیده شد.
حاکم بودن فضای نظامی و روحیه ای جنگی و حضور پر رنگ نظامیان با تکیه گاه نظامی و ملیشه یی در مجمع نخستین جنبش ملی ــ اسلامی افغانستان، نقش گروه ها،سازمانها و جریانهای سیاسی، ملی و روشنفکران را در اولین مجمع جنبش کمرنگ ساخت، و بیشتر در تمام سطوح و ابعاد جنبش، نظامیان فاقد بینش سیاسی و آگاهی ملی جابجا شدند و تشکیلات و قدرت سیاسی واداری جنبش به الیگارشی قوماندان سالاری تکیه کرد. جنبش بیشتر بحیث یک ساختار نظامی تبارز کرد، تا یک ساختار سیاسی و ملی و بمثابه ای مرکز تجمع نیروهای متعهد سیاسی وملی.
با آنهم در اولین مجمع جنبش ملی ــ اسلامی افغانستان برخی از شخصیت ها، گروه ها، احزاب و تنظیم ها و اقوام مختلف شرکت کردند، که خبر از فرایند تبدیل شدن جنبش بیک جبهه پرقدرت سیاسی و نظامی میداد و میتوانست آنرا بیک معادله ی تاثیر گذار و قاطع قدرت، در کشور تبدیل کند. اما بازیهای اسخباراتی دوستم باقبله بدل کردنهای مقطعی، و معامله برای قدرت فردی و ثروت اندوزی و ابزار قرار گرفتن در دست کشورها و سازمانهای استخباراتی بیرونی، جنبش را در کوتاه مدت از یک ساختار چند قومی، گوناگونی طبقاتی و داشتن لایه های مختلف روشنفکری و گروه های سیاسی، به یک ساختار نظامی و دکتاتوری خونین فردی و تیم استخباراتی حواریون دوستم تبدیل کرد، که بیشتر از همه بجان روشنفکران و گروه های سیاسی ملی و ترقیخواه افتاد.
با سلطه افراد تصادفی، بی بند وبار، وابسته های استخباراتی و افزارهای زنگ زده و آزموده شده ای تاریخ، بر مقدرات نظامی، تشکیلاتی و سیاسی جنش ملی ــ اسلامی، هم روند همگرایی نیروهای سیاسی، اجتماعی و روشنفکران مرحله وار در درون جنبش متوقف شد، اتحاد اجتماعی و فرهنگی ومذهبی جوامع واقوام که از هزاران سال بدینسو در شمال کشور شکل گرفته بود، و داشت به اتحاد سیاسی در میان جوامع و اقوام برادر و برابر تبدیل میشد، دچار انقطابهای خونین اجتماعی، مذهبی وسیاسی و فرهنگی گردید. و سر اغاز جنگهای خونین قومی را در شمال رقم زد. در واقع جنبش با اسیر شدن در دست چنین افراد و گروه ها، از مسیر اصلی آن که همانا همگرایی سیاسی و اجتماعی جوامع واقوام برای تامین عدالت سیاسی و ملی در کشور بود، منحرف گردید و بیک معضل بزرگ بحران قومی در شمال تبدیل شد.
روند تشکل سیاسی و تشکیلاتی جنبش ملی ــ اسلامی افغانستان از همان آغاز، روند غیر طبیعی شکل گیری یک جبهه سیاسی و اجتماعی را طی کرد. بنیاد جنبش که باید بر پایه همان شوراهای متحده سیاسی گذاشته میشد و مبتنی برطرح یک پلاتفرم سیاسی و برنامه روشن، روند اتحاد سیاسی و اجتماعی، جوامع واقوام و نیروهای سیاسی را برای شکل گیری یک حاکمیت سیاسی دموکراتیک وفراگیر با قاعده وسیع می پیمود، بر عکس جنبش از یک تعداد نظامیان فاقد کدام تشکیلات سیاسی، شاخه های احزاب جهادی در شمال، اتحادیه اسلامی شمال تحت رهبری آزاد بیگ و برخی گروهای ترقیخواه و ملی و چپ تشکیل شد، آنهم نه بگونه حزب و نه بگونه ای جبهه. و بروز چنین تشکیلات برهم ودرهم سازمانی وسیاسی، در اولین اقدام شوراهای متحده سیاسی را که هسته اولی و تاثیرگذار جنبش ملی ــ اسلامی افغانستان بودند، بی نقش ساخت و آنهارا به ساختارهای تشریفاتی و فاقد موثریت لازم تشکیلاتی و سیاسی تبدیل کرد.
تیکه داران قومی ونظامیان بی بندوبار و افزارهای استخباراتی کشورهای خارجی در جنبش ملی ــ اسلامی افغانستان، مرحله بمرحله، نیروهای سیاسی ملی وترقیخواه را از تشکیلات سیاسی و سازمانی جنبش به عقب زدند و قدرت را بسوی دکتاتوری فردی و تیمی خود کشاندند.
بخش سوم
موانع بر سر راه تبدیل شدن جنبش ملی ــ اسلامی افغانستان بیک ساختار سیاسی فراگیر
چند مانع عمده بر سر تبدیل شدن جنبش ملی ــ اسلامی افغانستان بیک جبهه سیاسی و یا حزب سیاسی وجود داشت:
1 ــ شاخه هایی از تنظیمهای جهادی در شمال که به جنبش ملی ــ اسلامی افغانستان پیوستند، خود دارای حزب و تشکیلات نظامی جداگانه بودند. این شاخه های نظامی بیشتر بسود حزب، تنظیم و تشکیلات نظامی و سیاسی خود فعال بودند، تا بسود جنبش. و هرکدام جز مصلحت گرایی و دریافت امتیازات مادی و شریک شدن در ذخایر بزرگ تسلیحاتی، مهمات و مواد لوژستیکی وتخنیکی که از رژیم قبلی به جنبش به میراث رسیده بود، همکاری دیگری با جنبش نداشتند. و ازینرو همکاری این نیروها باجنبش، نه در چوکات یک حزب سیاسی صورت گرفت، که با اتحاد سیاسی و تشکیلاتی باآنها، جنبش بمثابه ای یک حزب سیاسی عمل میکرد و دران برداشتهای فکری و سیاسی یکسان بوجود میآمد ومتناسب به آن، فعالیت سیاسی و تشکیلاتی خود را به پیش میبرد. و نه این گروه ها در زیر چتر یک جبهه سیاسی با جنبش همکاری میکردند که بر پایه یک پلاتفرم سیاسی و برنامه عمل روشن باید حدود این همکاری ها مشخص میگردید.
برای فعالیت مشترک این گروه ها در چوکات یک جبهه ی سیاسی، هیچگونه سند همکاری وجود نداشت و در اهداف سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی نیز بین گروه های تشکیل کننده جنبش، کمترین وجه اشتراک وجود داشت. این پرادوکس سیاسی و تشکیلاتی، جنبش را نه به حزب سیاسی بدل کرد ونه به جبهه سیاسی.
2 ــ تعدادی از نظامیان و فعالان حزبی، حزب دموکراتیک خلق افغانستان، در رده های مختلف سیاسی، اداری و بیشتر نظامی جنبش ملی ــ اسلامی افغانستان قرار داشتند. اکثریت قاطع این جهره ها از جامعه برادر پشتون بودند واز همان آغاز، فروپاشی جنبش و جنگ قومی را در شمال در برنامه خود داشتند. این چهره ها با استفاده از نفوذ شخصی و رفاقتهای گذشته با دوستم، در تلاش بودند، تا از جنبش ملی ــ اسلامی افغانستان برای پیشبرد بازیهای سیاسی و عمدتن قومی شان، استفاده ابزاری کنند و هیچگاه خواهان تبدیل شدن جنبش بیک جبهه سیاسی و یا یک جریان مستقل تشکیلاتی و سیاسی نبودند. و بیشتر تلاش شان اینبود تاجنبش را بحیث بدنه ی تشکیلاتی وسیاسی خود نگهدارند و ازان در بازیهای سیاسی بسود خود، استفاده کنند. کثرت عددی این گروه در بخشهای مختلف ومقامات تصمیم گیری، وجهه جنبش را زیر پرسش برد و همکاری آنرا با سایر گروه های سیاسی وجهادی کمرنگ کرد و سوء تفاهمات جدی را در داشتن استقلال سیاسی وسازمانی و تشکیلاتی جنبش بوجود آورد.
یک بخشی از جبهه بدلی های سیاسی جنبش و تغییر جهت موضع نظامی آن، در اثر تحریکات این گروه بعمل امد. این گروپ عمدتن نظامی هم از شناختهای شخصی که با دوستم داشتند، سود میبردند و در تصامیم نظامی، سیاسی و قومی دوستم اعمال نفوذ میکردند و هم از روابط گذشته حزبی با بخشی از جانبداران مرحوم ببرک کارمل، در درون جنبش که بیشتر از جوامع برادر ازبک وترکمن بودند و نقش زیادی در تغییر موضع نظامی وسیاسی رهبر جنبش داشتند، استفاده ابزاری میکردند.
سازمان استخباراتی جنرال دوستم عمدتن از بازمانده های «خاد » زمان مرحوم نجیب الله تشکیل شده بود و بیشترین نقش را در بهم اندازی دوستم با سایر نیروهای شامل جنبش و از جمله گروه های چپ وملی و همینطور گروه های جهادی، این اداره ای استخباراتی بعهده داشت. چهره های پشتون تبار در ظاهر هوادار مرحوم ببرک کارمل با خزیدن در پشت هویت حزبی دیروز، در واقع اجندای قومی شان را با استفاده از جنبش به پیش میبردند. چنانچه این گروه توانست، جنرال دوستم را علیه دولت اسلامی قرار دهد و در تاسیس شورای هم آهنگی و نزدیک کردن مواضع دوستم وحکمتیار بوساطت پاکستان نقش اساسی ومهمی بازی کند. دوستم نیز ازین افزار استخبارتی در سرکوب گروه های رقیب و مخالفان سیاسی اش استفاده کرد.
این تیم بعد از جنگاندن دوستم و پیشبرد جنگ قومی در شمال، به تضعیف دوستم وجنبش ملی ــ اسلامی افغانستان پرداختند. پس از شکست دولت استاد ربانی و بعد از ایجاد جبهه متحد ملی علیه طالبان، همه این افراد پشتون تبار گویا هواداران مرحوم ببرک کارمل از طریق جمعه خان همدرد قوماندان حزب اسلامی در بلخ، بسود طالبان در شمال موضعگیری کردند ودر واقع بحیث راه بلد طالبان در سقوط دوستم نقش اساسی داشتند. همین چهره ها بودند که با استفاده از ابزار استخبارات دوستم، به ذهنیت دادن و توطیه چینی و بحران آفرینی وسبوتاژ علیه دیگران پرداختند و بیشترین تلاش را در جهت تغییر موضع دوستم بسود گرایشهای فاشیستی وتمامیت خواهی انجام دادند.
3 ــ اتحاد اسلامی شمال برهبری آزاد بیگ که بعد ها دچار افتراق درونی شد، بیشتر تلاش کرد تا جنرال دوستم را بسوی حرکتهای تک قومی بکشاند و روابط تنگاتنگ استخباراتی جنبش رابا ترکیه و پاکستان تامین کند. هدف این گروه بیشتر این بود که جنبش را از مسیر اتحاد سیاسی و اجتماعی با جوامع واقوام در شمال باز دارد و آنرا بسوی ایده های پان تورکیستی بکشاند. در واقع تفکر و سیاست اتحادیه ی اسلامی شمال اثرات جدی را بر جنبش و رهبر آن گذاشت. و تا کنون هم این طرز تفکر وسیاست بیکی از عوامل بروز نا هنجاریهای اجتماعی وبحران قومی در شمال تبدیل شده و تداوم یافته است. تحمیل ذهنیت تک روانه و نا سازگاری با جوامع واقوام و وابستگی های استخباراتی گروه آزاد بیگ بر جنبش توانست، بتدریج جنبش ملی ــ اسلامی را در جال استخباراتی پاکستان و سایر کشور های منطقه گیر اندازد و باعث نفوذ بیشتر سازمانهای استخباراتی کشور های منطقه در شمال گردد.
4 ــ تسلط نظامیان، قوماندانان و رهبران قوتهای مسلح قومی و الیگارشی قوماندان سالاری و پهلوان سالاری و ایجاد تشکیلات جداگانه نظامی ومطلق العنان در هر آستان بگونه جداگانه، شرایطی را بار آورد، که بخشهای سیاسی جنبش به مادون سیاسی وفرمانبردار تشکیلات نظامی بدل شوند و بگونه ای در آنها مدغم گردند. با آنکه در جنبش، شورای عالی، هیآت اجراییه، معاونین و شعبات اسماً وجود داشت، اما حرف اول و اخر را نظامیانی میزدند، که در زیر رهبری سه ضلع نظامی جنبش تقسیم شده بودند. ارگانهای سیاسی و تشکیلاتی جنبش همه افزار های تشریفاتی و فاقد مؤثریت و زاید بودند، که بدون اندکترین دخالتی در تصامیم رهبری، نقش تماشاچی را داشتند و دنباله رو رهبران نظامی و شخص دوستم بودند. در واقع نظم سازمانی، سیاسی وتشکیلاتی جنبش شبیه سرباز خانه بود، که همه به اجرای قومانده و اطاعت از دساتیر نظامیان مکلف بودند ودم در نمی آوردند.
در مجموع عوامل یاد شده بالا باعث آن گردید، که جنبش ملی ــ اسلامی افغانستان، نه به حزب سیاسی و نه هم به جبهه سیاسی در شمال کشور تبدیل شود و بحیث یک ساختار نظامی با دکتاتوری خونین فردی و تیم حواری فعالیتش را ادامه داده و میدهد.
بخش چهارم

آغاز روند فروپاشی
نیروهای چپ، ملی و ترقیخواه که در شمال نفوذ داشتند مانند گروه کار، سازا، سفزا، برخی از بازمانده های جناح خلق و پرچم و...، بیشتر درین راستا تلاش کردند، که جنبش را بیک جبهه متحد ملی، فرا قومی و متشکل ازتمامی اقوام درشمال تبدیل کنند، تا ازین طریق بتوانند به تبعیض سیستماتیک تاریخی، انحصار قدرت سیاسی ــ قومی و تمرکز خشن وبیروکرتیک قدرت مرکزی تک قومی پایان بدهند و روند تحولات دموکراتیک، مدنی وسیاسی را تسریع ببخشند و زمینه را برای تقسیم متوازن قدرت سیاسی و ایجاد حاکمیت سیاسی با قاعده ای وسیع اجتماعی فراهم نمایند.
اما این صداها که فلسفه ای وجودی اساس گذاری جنبش ملی ــ اسلامی را میساخت، در اثر نداشتن پایگاه نظامی و حمایت نکردن گروه های نظامی و ملیشه ای ازین روند و عدم حمایت سیاسی داخلی و بیرونی، بتدریج از بدنه جنبش کنار زده شد و سرکوب گردید. و جایگاه نیروهای متعهد و مسؤل ملی برای پیگیری روند تحولات دموکراتیک و همگرایی جوامع واقوام در جنبش، به نظامیان فاقد بینش سیاسی و ملی و افراد کوتاه بین سیاسی سپرده شد و در فرجام بازیهای استخباراتی توسط تیم حواری دوستم، همه را در گرداب خونین جنگهای قومی و بحران اجتماعی از هم پاشاند و تجزیه کرد.
با تصفیه پیوسته نیروهای ملی، ترقیخواه و روشنفکران توسط الیگارشی قوماندان سالاری و پهلوان سالاری، از جنبش، زیر رهبری دوستم، جنبش از یک سازمان با پایگاه وسیع اجتماعی وقومی در شمال، بسوی دکتاتوری فردی وتیمی خونین پیشرفت و درگیر بازیهای استخباراتی منطقه ای و فرا منطقه ای شد که بر خلاف فلسفه ای وجودی خود، در خدمت گرایش های فاشیستی و تمامیت خواهی قرار گرفت و بعوض گام برداشتن در مسیر اتحاد سیاسی و اجتماعی مردم آستانهای شمال کشور، برای خلق بحرانهای اجتماعی وقومی نقش افرینی کرده و میکند.
جنرال دوستم با پیشبرد بازیهای پیچیده ومتضاد بعد از فراغت از حریفان اجتماعی با همکاری استخباراتی برخی از کشور های منطقه، بازی را با سرکوب خونین حریفان درون اجتماعی خود و سران جوامع برادر ازبک و ترکمن برای بسط و توسعه ای دکتاتوری خونین فردی خود کشاند و با ایجاد تیمی از حواریون و فرصت طلبان، بجای روشنفکران ازبک وترکمن، شمال را وارد انقطابهای خونین قومی وسیاسی کرد و این تصفیه ها از جنبش ملی ــ اسلامی افغانستان، بعدن شامل عرب تبار ها نیز شد، که تامدتی زیادی با جنبش همکار بودند، و همینطور اسماعیله های افغانستان برهبری سید منصور نادری، که از متحدان سیاسی و اجتماعی جنبش بودند، هم دست به ایجاد تشکیلات مستقل از جنبش زدند.
دود بازیهای متضاد تیم دوستم مستقیمن به چشم جوامع و اقوام حاشیه نشین تاریخی رفت، که با اتحاد و یکپارچگی سیاسی و اجتماعی میتوانستند گروه های فاشیستی و تروریستی و مزدوران پاکستان را از جغرافیه شان عقب بزنند و وزنه اساسی را در معادله قدرت برای تغییر ساختار سنتی قدرت سیاسی ایجاد کنند. اما فرجام وپیامد این بازیهای استخباراتی وپهره بدلی های متضاد و متناقض دوستم در شمال به گسترش نفوذ و تقویه گروه های فاشیستی وتروریستی انجامید.
جنبش ملی ــ اسلامی زیر رهبری دوستم در طی سالیان فعالیت خود، نه تنها کوچکترین نقشی در اتحاد سیاسی واجتماعی جوامع واقوام در شمال بازی نکرد، بلکه در جهت تشدید بحران اجتماعی و جنگ خونین قومی نقش تفرقه افگنانه داشته ودارد. همزمان روند فروپاشی جنبش ملی ــ اسلامی افغانستان از یک جبهه مشتمل بر تمامی جوامع واقوام برادر در شمال در آغاز، بسوی تیم حواری وچاکران دوستم تغییر یافت و عمدتا بسیاری از گروه های سیاسی تاثیر گذار، روشنفکران، فرهنگیان، جامعه مدنی و شخصیت های اجتماعی ومذهبی در درون جامعه ای برادر ازبک، از رهبری و بدنه آن کنار زده شدند. دوستم بجان کسانی در افتاد که در شکل گیری جنبش ملی ــ اسلامی نقش حایز اهمیت و فوق العاده داشتند.
بدینسان جنبش ملی ــ اسلامی افغانستان از همان اغاز فعالیت اسیر دست بازیهای استخبارتی گردید وبه تدریج روند فروپاشی را پشت سر گذاشته است، اگر سلاح سالاری و پول و کمک استخبارات خارجی و حمایت حاکمیت های سیاسی ــ قومی برای جنگاندن جوامع واقوام در شمال در پشت سر دوستم نبوده و نباشند، دوستم در میان جامعه برادر ازبک از پایگاه مردمی برخوردار نیست و نمیتواند به این سرکوب گریهای خونین وضد انسانی بپردازد.
روند فروپاشی جنبش ملی ــ اسلامی افغانستان را میتوان از کنار زدن ویاکناره گیری گروه های سیاسی، شخصیتهای اجتماعی و چهره های تاثیر گذار نظامی و سیاسی سنجید، که در شکل گیری جنبش ملی اسلامی افغانستان در آغاز، نقش مؤثر و اساسی داشتند. چنانچه از مجموع اعضای شورا های متحده سیاسی فاریاب، جوزجان و سرپل که اداره آستانهای متذکره را در شروع جنبش بدست گرفتند و تشکیلات جنبش را پیریزی کردندو همچنان تعدادی از رهبران نظامی ، که در ایجاد قوتهای نظامی جنبش نقش کلیدی داشتند، کسی در کنار دوستم قرار ندارد و تمامی آنها یا ترور شدند ویا هم کنار زده شدند.
به اساس معاهده جبل السراج و تشکیل شورای مشترک، که ده تن باید درین شورا، جنبش ملی ــ اسلامی افغانستان را نمایندگی میکرد( عاشور پهلوان، نور محمد قرقین، ایجنیر احمد، عبدالرحیم پهلوان، عبدالرحمن پهلوان، اینجینر نسیم مهدی، عبدالرحیم فرزام،، اسماعیل منشی، مجید ایشچی و... ) هیچیک ازین چهره ها در کنار جنبش نیستند. این افراد یا بقتل رسیده اند ویا هم از جنبش فاصله گرفتند.
از مجموع اعضای کمیسیون تدارک برای تشکیل جنبش ملی ــ اسلامی ( فضل احمد طغیان، نجیب الله مسیر، اینجینر احمد، داکتر ارغون، اینجنیر نسیم مهدی، استاد هدایت اله هدایت، جنرال عبد الحی، اینجینر ابرار، عبدالرحیم فرزام، فیاض مهرآیین، سخی فیضی، حسام الدین حقبین محمد نبی توانا و...) ، اکنون حتی یکتن آنها در کنار جنبش ملی ــ اسلامی قرار ندارد.
در ترکیب شورای عالی، هیا ت اجراییه، معاونین و دیگر ارگانهای جنبش که در مجمع مؤسسان جنبش ملی ــ اسلامی افغانستان انتخاب شده بودند، نیز میتوان روند رو بزوال و فروپاشی جنبش ملی ــ اسلامی را بخوبی دید. در اولین مجمع مؤسس جنبش 312 تن به عضویت شورای عالی، 32 تن بحیث عضو هیأت اجراییه وتعدادی هم به عنوان معاونان شورای عالی جنبش ملی ــ اسلامی تعیین شدند و همینگونه تعدادی از شخصیتهای نظامی در ترکیب قوماندانی شمال گماشته شدند، اما اکنون بجز دوستم از همه ای این فهرست طولانی وبلند بالا کسی در ترکیب رهبری و مقامات جنبش ملی ــ اسلامی دیده نمیشود.
دوستم برای معامله با صاحبان قدرت قومی و داشتن آزادی مانور استخباراتی وقبله وجهت بدل کردن آنی وفوری، نه بیک جبهه ویا سازمان سیاسی با دید مشخص ملی، سیاسی و فکری نیاز داشته و دارد، بلکه به مشتی از حواری، پابوس، چاکر، نوکر و برده نیاز دارد، که در برابر هر تصمیم درست ونادرست دوستم هورا بکشند و تابع قومانده، دستور وفرمان دوستم باشند و به هر ساز و آواز دوستم برقصند، نه اینکه قضایا را از دید منافع سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی مردم بیبینند و بر اساس آن موضع سیاسی و فکری اتخاذ کنند. در تشکیلات جنبش ملی ــ اسلامی افغانستان بعوض روشنفکران، شخصیتهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی شمال، عده ای مداح، چاپلوس، فرصت طلب، منفعت پرست و حواری جا گرفته اند، که جز ستایش وتقدیس رهبر و ثناخوانی وحواری گری بنام رهبر کاری دیگری نداشته وندارند و با این نیرنگ و تملق گویی هم صاحب قدرت اند و هم صاحب ثروتهای جندین ملیون دالری باد آورده.
در پی برقراری خونتای نظامی دوستم، تمام روشنفکران جامعه ای برادر ازبک، که به آیین تملق گویی وچسپیدن بدست وپای رهبررا بلد نبودند، کنار زده شدند وهرکدام در کنجی به انزوا کشانیده شدند.
گروه ها، جریانهای سیاسی، شخصیتهای اجتماعی، فرهنگی و مذهبی که به جنبش ملی ــ اسلامی افغانستان پیوسته بودند، از جنبش انتظار مبارزه ثمربخش را برای برقراری عدالت ملی وسیاسی، و به جریان افتادن یک حرکت مدنی، سیکولار ودموکراتیک برای تعین مقدرات ملی وسیاسی کشور شان داشتند، که بتواند نمایندگی عادلانه آنها را در حاکمیت مرکزی و ارگانهای محلی قدرت دولتی تامین کند و نقش مهمی در تعاملات سیاسی ، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی در کشور، بازی کند.
اما طوریکه همه شاهد بودند و بودیم، دوستم جنبش را بیک افراز استخباراتی در خدمت گرایشات فاشیستی حکمتیار و طالبان و بازیهای حاکمیت های طراز فاشیستی کرزی واحمدزی تبدیل کرد وهمینگونه بحیث افزار استخباراتی کشور های منطقه برای تامین منافع آنها در افغانستان قرار گرفته است.
بخش پنجم

تلاشها دوستم برای برداشتن نیروهای تاثیرگذار سیاسی از جغرافیه شمال و پیشبرد بازیهای ضد ملی
تداوم بازیهای دوستم با سازمانهای استخباراتی بیرون از کشور و گرایشهای فاشیستی داخلی، در واقع مانع اساسی بر سر راه شکل گیری پروسه های سیاسی، دموکراسی، جامعه شهروندی، برابری، برادری و تحکیم حاکمیت قانون و ایجاد روحیه ای ملی در کشور بوده ومیباشد. حرکات ضد ملی دوستم در پیوند با استخبارات کشور های منطقه وجهان و وارد کارزار شدن سیاسی او با گرایشهای فاشیستی به نمایندگی از کشورهای ازبکستان، ترکیه وسایر کشورهایی آسیای میانه زیر نام اتحاد کشور های ترک زبان؟! در بازیهای قومی داخل کشور، برخلاف هرگونه معیار ها وموازین قبول شده برای تامین حاکمیت ملی، استقلال، تمامیت ارضی، خود ارادیت ملی و منافع ملی مردم افغانستان است.
زیرا ترکها، ازبکها، قزاقها، ترکمن ها، قرغیز ها، تاجیکستانی ها، ایرانی ها، پاکستانی ها و ...، همه از خود، جغرافیه سیاسی، کشور، حاکمیت ملی وتمامیت ارضی دارند. و ازبکها، ترکمنها، قرغیز ها، قزاقها و ...، برادر و هموطن ما در چوکات جغرافیه سیاسی بنام افغانستان حضور سیاسی، اجتماعی وفرهنگی دارند. نمایندگی ازکشور های دیگر و جوامع دیگر در بازیهای سیاسی داخل کشور مانند گرایشهای فاشیستی داخل کشور با پشتونهای پاکستان، مغایر تمام موازین و ارزشهای مشترک هموطنی و زندگی مشترک در یک جغرافیه سیاسی، کشور و نماد ها ونمود های ملی است.
باید خاطر نشان گردد، که مردم افغانستان با مردم ازبکستان، ترکمنستان، تاجیکستان، ایران، ترکیه، هند، پاکستان وسایر کشورهای اسیای میانه وقفقاز در یک حوزه ای تمدنی قرار داشته و دارند و داشتن رابطه فرهنگی و ادبی و زبانی دریک حوزه ای تمدنی حق طبیعی تمام جوامع واقوام افغانستان است. اما نمایندگی از آنها در بازی قدرت و مواردی که به حاکمیت ملی، تمامیت ارضی، استقلال و خود ارادیت ملی مردم افغانستان تعلق دارد و آوردن فشار نظامی، استخباراتی وسیاسی از بیرون بر دیگران و دخالت در امور داخلی کشورهای یک دیگر، عاری از هرگونه منطق سیاسی، اصول و موازین قبول شده ای زندگی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در یک جغرافیه سیاسی بنام افغانستان است.
بازیهای اخیر دوستم در یک روند پیجیده ی استخباراتی و سیاسی با دولت پوتین، ترکیه، پاکستان وسایر شیخ های خلیج فارس حامی دهشت افگنی و تروریزم و بنیادگرایی اسلامی و ذهنیت دادن مردم در برابر خطر داعش؟! و کم اهمیت دادن گروه های تروریستی و فاشیستی طالبان و حکمتیار، و رویکردهای فریب کارانه و اغواگرانه ای مبارزه با گروه های تروریستی ، تلاش هایی است، که بار دیگر کشور را مانند دوران جنگ سرد، به میدان خونین رقابت کشور ها وقدرتهای بزرگ تبدیل میکند. و فقط این خون مردم افغانستان خواهد بود، که برای منافع دیگران جاری بوده وتداوم خواهد یافت. و جز فاقد شدن کشور از هستی مادی ومعنوی و تحمیل ضایعات بزرگ انسانی بر آن فرجام دیگری نخواهد داشت. حاصل این قبله بدل کردنهای فرصت طلبانه ومنفعت جویانه از شوروی به امریکا و از امریکا بروسیه، جز اینکه قربانی بیشتر هم میهنان بخون نشسته مارا افزایش دهد، پیامد دیگری برای کشور ومردم آن نداشته وندارد.
دوستم در کنار اینکه همه حریفان اجتماعی، قومی، سیاسی ودرون واجتماعی اش را هنگام حاکمیت خونتای نظامی اش در شمال از سر راه برداشت، با دونیروی سیاسی در قلمرو جنبش بیشتر درگیر شد:
1 ــ جمعیت اسلامی
دوستم در مرحله اول با استفاده از الیگارشی قوماندان سالاری و دسته های نظامی احزاب جهادی، مخصوصا حزب اسلامی حکمتیار بجان جمعیت اسلامی افتاد، که در شمال در بین جوامع و اقوام ازبک، پشتون، ترکمن، تاجیک، عرب، ایماق وسایر گروه های قومی نفوذ داشته ودارد. دوستم در آغاز، روند سرکوب و تصفیه جمعیت اسلامی را از میان جامعه ای برادر ازبک و از آستان فاریاب آغاز کردو پس از مدتی آنرا به جوزجان، سرپل، بلخ، سمنگان وبغلان کشاند، اما هم درین آستانها و هم در سایر آستانهای شمال مؤفق به تصفیه ای قطعی جمیعت اسلامی نگردید. هدف اصلی دوستم در واقع با استفاده از تمام اتحاد ها و بازیهای سیاسی با جریانها و گرایشات فاشیستی و تمامیت خواهی و همسویی با پاکستان و شیخ های عرب، سرکوب جمعیت اسلامی در شمال بوده و است. دوستم، جمعیت اسلامی را مانع اساسی در برابر تحقق آرمانها وامیالی فردی، تیمی و استخباراتی خود میداند. که در شمال تحقق آنرا در سر می پروراند؟!
2 ــ گروه کار
دوستم بعد از وارد کردن ضربه ای خونین به جمعیت اسلامی در درون جوامع برادر ازبک وترکمن، بجان مخالفان سیاسی درون تباری خود چنگ ودندان تیز کرد ودقیقن گروه کار راکه در شمال کشور و بویژه در میان جوامع برادر ازبک و ترکمن نفوذ و پایگاه اجتماعی داشت، هدف اساسی سرکوب قرار داد. ابتدا دوستم، پهلوانان جنبش و تنظیمهای جهادی را به سرکوب این جریان سیاسی گماشت وخود به تماشا پرداخت و بیشتر از افزار رسول پهلوان و سایر پهلوانان در سرکوب گروه کار استفاده کرد. برای بی اثر ساختن مقاومت گروه کار، ابتدا کار را از تصفیه و سرکوب نظامیان آنسازمان، آغاز کرد و بیشترین قوماندانان نظامی و قوتهای مسلح گروه کار را توسط گماشتگان خود ترور کرد.
دوستم در زیر وسوسه های شرین برخی از یاران دیروز، گروه های جهادی و پهلوانان جنبش، که با هرگونه نظم و ضابطه، قانون، اداره ودخالت مردم در سیاست و اداره ای امور جامعه مخالف بودند، به سرکوب و تصفیه گروه کار از درون جنبش پرداخت و لی بعد از هر شکست در برابر مخالفانش و فرار از کشور، دوباره سراغ گروه کاررا گرفت. ساختمان تشکیلاتی جنبش ملی ــ اسلامی طوری به دوستم وابسته بود، که بعد از هر فرار دوستم به بیرون جنبش فرو می پاشید و در برپایی مجدد آن بیشترین نقش را فعالین گروه کار داشتند، اما دوستم همینکه فرصت می یافت دوباره بجان گروه کار می افتاد. و این زد وخورد های وقفوی وکشدار ومریز تا کنون ادامه داشته است که حمله اخیر دوستم به اینجنیر احمد ایشچی یک نمونه خشن، غیر انسانی ومغایر تمام ارزشها، موازین وحقوق بشری، این برخورد های لاینقطع میباشد.
دوستم، حواریون و فرمان بران رهبر! که در بازیهای مختلف استخباراتی و سیاسی درگیر بوده ومیباشند، از نفوذ سیاسی و تشکیلاتی گروه کار، که بیشتر شان روشنفکران جوامع برادر ازبک وترکمن و تعدادی هم از سایر اقوام درشمال اند، در هراس اند و یک عامل دیگر این درگیری این بوده واست، که گروه کار، جانبدار تعامل با جوامع واقوام مختلف در شمال است، و خواهان ایجاد نظم وقانون، اداره و دخالت مردم در سیاست واداره امور جامعه بوده ومیباشد . در حالیکه دوستم برای تحکیم حاکمیت خونتای نظامی خود بر عناصر بی بند وبار نظامی و الیگارشی قوماندان سالاری وملیشه بازی تکیه داشته ودارد و خواهان حذف جوامع واقوام تاثیرگذار از شمال است. و بیشتراز تیکه داری ودلالی جوامع برادر ازبک و ترکمن در بازی قدرت مانند سایر تیکه داران قومی تاجیک و هزاره، در جهت رسیدن به قدرت، ثروت خود، خانواده، گروه وحواریونش استفاده کرده و میکند.
برخلاف طرح و نظر دوستم که از بازیهای سیاسی برای تحکیم قدرت خودش برای تداوم آرمانهای ناتمام؟! دست بکار است، گروه های چپ وترقیخواه و روشنفکران جوامع برادر ازبک وترکمن خواهان اجرای یک برنامه روشن برای تامین عدالت سیاسی وملی و مشارکت عادلانه جوامع واقوام افغانستان در قدرت مرکزی و محلی میباشند و دربرابر بازیهای استخباراتی دوستم با گرایشات فاشیستی و تروریستی و تمامیت خواهی قرار داشته ودارند.
همکاری برخی نیروهای نظامی، ملیشه یی و قوماندانان نظامی وهمینگونه نیروهای ایله جاری سیاسی در شمال با دوستم بیشتر بوسیله تطمیع، باز گذاشتن دست آنها در چور و چپاول و تقسیم غنایم جنگی وپولهای باد اورده استخباراتی صورت میگیرد. شیوه ای حاکمیت نظامی دوستم در گذشته، که صلاحیت جان، مال و ناموس مردم را به جند تن از پهلوانان خود محول کرده بود و آنها خود میکشتند، خود قانون بودند، خود زندان شخصی داشتند، خود قاضی بودند وخود شکنجه گر و زندان بان و بجز چور وچپاول مال مردم، تعرض به ناموس جامعه و سوء استفاده از مقامشان کار دیگری نداشتند، روشنفکران شمال و بویژه روشنفکران جوامع برادر ازبک وترکمن را بشتر از دوستم متنفر ساخته است.
در واقع سالهای حاکمیت دوستم، بر خلاف این همه تبلیغات حواریون وچاکران دوستم، با گره خوردن سرنوشت ملی وسیاسی مردم بدست چند پهلوان و چاپ انداز رقم میخورد، که مانند قانون جنگل با مردم رفتار میکردند. ترور، کشتار، بیکاری، بی قانونی، گله دزدی، بی معاشی کارگران وکارمندان دولت، فقر و فروپاشی روابط اخلاقی در جامعه از مشخصه های مهم این دوره بود و چندان فرقی با الیگارشی قوماندان سالاری در نقاط دیگر کشور نداشت.
دوستم در تبانی با گرایش های فاشیستی و پاشیدن تخم افتراق در میان جوامع واقوام برادر، عملن زمینه آنرا مساعد ساخت تا طالبان وسایر گروه های تروریستی در شمال با پشتوانه حاکمیت سیاسی ــ قومی کرزی و احمدزی به مشکل اساسی ثبات و امنیت شمال مبدل شوند.
معامله گریهای نیابتی تیکه داران ازبک، تاجیک، ترکمن وهزاره با گرایشهای فاشیستی و تمامیت خواهی، جلو هرگونه حرکت جامعه را بسوی دموکراسی، مدنیت گرایی، آزادی، برابری، برادری وتامین عدالت ملی وسیاسی در کشور گرفته است و به تحکیم مواضع سیاسی گرایشهایی فاشیستی و الیگارشی قبایل دو سوی مرز با پاکستان انجامیده است. و بدینسان روند رو به گسترش جابجایی پشتونهای پاکستان در شمال وحومه ای پایتخت برای بازیهای سیاسی و تقویت گروهای سرکوبگر و غصب حق مالکیت مردم بر زمین، منابع آب، علفچرو جنگل شدت بی سابقه کسب کرده است.
بخش ششم

جاگزین شدن جبهه سیاسی و یاساختار های مدنی و دموکراتیک درون اجتماعی بجای ساختارهای نظامی و استخباراتی
جنبش ملی ــ اسلامی افغانستان از همان آوان تاسیس به تشکیلات تمام عیار نظامی تبدیل شد وبیشتر نظم دکتاتوری نظامی مانند یک سربازخانه دران حکمفرما گردید. دوستم از پانزده سال بدینسو بیشتر بحیث یک رهبر نظامی و تیکه دار قومی مطرح بوده و است، تا رهبر یک تشکیلات سیاسی ومدنی. دوام 15 ساله رهبری دوستم بیشتر با افزارهای نظامی، ترور، سرکوب، تهدید، ارعاب و حذف فزیکی مخالفان سیاسی و نظامی تداوم یافته است.
برخورد دوستم نسبت به جنبش ملی ــ اسلامی افغانستان برخورد مالکانه نسبت به متاع شخصی است و در واقع جنبش به تملک شخصی دوستم درآمده است و هر طوری که خواسته است، با آن برخورد کرده و میکند. دوستم خواهان میراثی ساختن رهبری جنبش ملی ــ اسلامی و تداوم این رهبری در خانواده خود است. کوچکترین انتقاد، بوی مخالفت و پرسشگری در مورد کارکردها و رهبری دوستم و خانواده اش، سر وجان و حیثیت سیاسی و اجتماعی تعدادی زیادی را بر باد داده است.
دوستم از هم اکنون با رکلام کردن پسران و دخترش در مجامع داخلی و خارجی در صدد است تا روند میراثی سازی قدرت نظامی ــ خانوادگی خود را بر مقدرات جنبش ملی ــ اسلامی افغانستان تحمیل کند و از جنبش ملی ــ اسلامی افغانستان یک سازمان نظامی میراثی ــ خانوادگی بسازد.
بقای دوستم و تحمیل رهبری او بر جنبش در واقع بیشتر به حمایت سازمانهای استخباراتی برخی کشور های منطقه، گرایشهای فاشیستی که در پشت جنگ قومی در شمال قرار دارند و حمایت حلقه تیکه داران و معامله گران قومی سایر جوامع واقوام بستگی دارد، که نمیخواهند درین حلقه ودایره خبیثه فساد و مافیایی قدرت و ثروت خلل وارد شود وجوامع واقوام برادر وبرابر از زیر یوغ استبدادی و دسته های مسلح نظامی وملیشه ای این معامله گران رهایی یابند.
برای نجات جان، مال، ناموس، حیثیت اجتماعی، حفظ کرامت انسانی وحقوق بشری و اساسی مردم از شر تیکه داران قومی، جنگسالاران، ناقضین حقوق بشر و قوماندان سالاری و همچنان گرایشات فاشیستی و تمامیت خواهی، رسالت، مسؤلیت و وجیبه ای روشنفکران کشور است تا با مبارزه ای پیگیر شان، باید از سد این تیکه داران قومی بگذرند و موانع را از سر راه حرکتهای سیاسی، مدنی، اجتماعی و دموکراتیک مردم بردارند و ریشه وذهنیت بحران افرینی های اجتماعی را در بین جوامع و اقوام برابر وبرادر کشور بخشکانند.
بمنظور تشکل گروه های سیاسی، مدنی ولایه های مختلف روشنفکری برای نجات مردم از چنگال این گروگان گیران اجتماعی، دو راه وجود دارد:
1 ــ روشنفکران کشور و بویژه گروه های سیاسی، مدنی و فرهنگی، در شمال کشور، باید برای ایجاد یک جبهه وسیع سیاسی بااشتراک تمامی گروه های سیاسی، جوامع واقوام برای عقب زدن گرایشات فاشیستی و تروریستی اقدام کنند و این نهاد باید بتواند نمایندگی تمام گروه های سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، جوامع و اقوام را بگونه دموکراتیک و عادلانه در خود تامین کند و بسیج وخیزشهای دادخواهانه و عادلانه مردم را در برابر گروه های تروریستی، فاشیستی و تمامیت خواهی رهبری کند و در راستای دموکراتیزه کردن حیات اجتماعی و سیاسی مردم و کشور نقش اساسی ایفا کند؛
2 ــ اگر فضای تنش آلود، ملتهب اجتماعی و قومی وبحران عدم اعتماد در بین جوامع واقوام در شمال که توسط حاکمیتهای طراز فاشیستی و مزدور خارجی، تیکه داران،معامله گران قومی وجواسیس سازمانهای استخبارات خارجی، ایجاد شده است، بزودی و در کوتاه مدت بر طرف نشود و امکان همکاری جوامع واقوام در سطح یک جبهه ملی، زودهنگام، امکان پذیر نباشد، در آنصورت تمامی جوامع واقوام برادر وبرابر نیاز مند یک ساختار درون اجتماعی سیاسی، مدنی، دادخواه و دموکراتیک خود میباشند، که بتوانند هم به جنگ قومی در شمال خاتمه دهند و هم در راستای تفاهم ملی در میان جوامع و اقوام کشور کار ثمر بخش سیاسی را به پیش ببرند . الگوبرداری از جنبش روشنایی روشنفکران جامعه برادر هزاره با حفظ و رعایت ویژگی های اجتماعی، فرهنگی و تاریخی هرجامعه، قوم و تبار، برای یک ساختار درون اجتماعی، برای سایر جوامع و اقوام از اهمیت اصولی برای ایجاد جنبشهای اجتماعی و فرهنگی وسیاسی جوامع واقوام برادر در کشور،برخودار است.
پیش درآمد تمامی حرکتهای مدنی، سیاسی، دادخواه و دموکراتیک جوامع واقوام برادر برای مبارزه با تروریزم و گرایش های فاشیستی و همچنان باز کردن مسیر برای آزادی، دموکراسی، عدالت ملی وسیاسی در کشور، عقب زدن وخنثی کردن نقش تیکه داران،معامله گران و جواسیس استخباراتی کشور های مختلف از سر و گرده مردم است، که همه را برای قدرت پرستی وثروت پرستی خود، خانواده و حواریون شان به گروگان گرفته اند. باید مردم از گروگان تیکه داران، دلالان و معامله گران قومی رهایی یابند و به حضور آنها در تشکیلات سیاسی وملی و نمایندگی از مردم، نه گفته شود.
ساختارهای اجتماعی و فرهنگی و سیاسی درون اجتماعی جوامع واقوام برادر و برابر در کشور میتوانند بحیث سخنگوی مدنی، دموکراتیک وسیاسی جوامع واقوام برای همکاری و ایجاد روحیه ملی ونزدیکی جوامع و اقوام برادر همکاری کنند و برای تشکیل یک حاکمیت سیاسی دموکراتیک و مدنی با مشارکت عادلانه جوامع واقوام، که سرفصل اساسی همسویی ملی را در کشور رقم خواهد زد، به مبارزه برخیزند.
بدون مشارکت عادلانه سیاسی جوامع و اقوام و اتحاد سیاسی و اجتماعی تمامی مردم افغانستان، براداشتن انحصار قدرت سیاسی ــ قومی و رفع سنت منسوخ دست نشاندگی از زیر بنای حاکمیت سیاسی در کشور، نه بحران اجتماعی رفع میگردد ونه کسی میتواند به مخاصمات اجتماعی، فرقه یی و قومی در کشور نقطه پایان بگذارد. هیچ حرکت ملی در کشور شکل نخواهد گرفت، تا حاکمیت سیاسی واجتماعی عادلانه ای اجتماعی ایجاد نگردد و دست مداخله استعماری قدرتهای خارجی از شکل دهی حاکمیت سیاسی در کشور کوتاه نگردد وبه تبعیض سیستماتیک تاریخی در عرصه های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اداره امور جامعه پایان داده نشود.
برای نجات کشور از چنگال تروریزم، بنیادگرایی، دهشت افگنی ، سلفی گری و همینطور مافیایی قدرت وثروت و صلح توام باآزادی و عدالت، ایجاب میکند تا ساختار سیاسی مدنی و دموکراتیک در درون تمام جوامع برادر وبرابر کشور شکل بیگیرد و این ساختارها برای ایجاد یک گفتمان ملی با هم همکاری کنند و باهمکاری متحدانه، برابر و عادلانه پروسه های شکل گیری همبستگی ملی، حرکت در جهت وحدت ملی، تامین منافع ملی وخلق روحیه مشترک ملی را زمینه سازی و تقویت کنند.
باید خاطر نشان گردد که روند شکل گیری وحدت ملی و سایر مقوله ها و پروسه های ملی در کشور از راه ازمون شده حاکمیت سیاسی تک قومی دست نشانده با پشتوانه و حمایت بیرونی ازین حاکمیتهای مزدور و دستنگر خارجی به بن بست رسیده است و خطر فروپاشی کشور با مداخله بیشتر قدرتهای متخاصم جهانی که هرکدام دنبال تامین منافع استعماری خود در کشور بوده و میباشند، شدت گرفته است.
راه دوم بازگشت به از سر گیری فرآیند ملی در کشور همان اتحاد سیاسی واجتماعی روشنفکران جوامع واقوام مختلف برادر در کشور است، که از طریق سازمانهای مدنی، دموکراتیک، سیاسی و فرهنگی درون اجتماعی شان بتوانند زمینه تشکیل یک حاکمیت سیاسی با قاعده وسیع اجتماعی و دموکراتیک و تقسیم متوازن قدرت را در تمامی ابعاد و سطوح جامعه فراهم بسازند و ازین راه روند شکل گیری پروسه های ملی را در کشور تسریع کنند.
پایان
عالم
2 فبروری 2017