شنبه، آذر ۱۳، ۱۳۹۵

دکتور اسپنتا علیه کرزی شهادت داد!


 

دکتور اسپنتا بر علیه کرزی شهادت داد

جناب دوکتوراسپنتا، بقول حامد کرزی که به پاکستانی ها گفته بود، «خودش پشتون است و بسیاری از اعضای کابینه اش پشتونها ( افغانها) میباشند، اما هویت اجتماعی داکتر صاحب اسپنتا را نمیداند ». واقعا جناب داکتر اسپنتا نتنها از بابت هویت اجتماعی، بل درعرصه های ی سیاست و حوزه ی تفکر نیز چهره ی چند جانبه دارد و کسی نمیتواند به آسانی چهره ی اصلی این مرد تکنوکرات و دیوان سالار؟! را با گردشهای ضد و نقیض بشناسد.
جناب داکتر از پناه بردن به مقوله ی بیرون شدن سیاست از لوله ی تفنگ، ابراز علاقه به مکتب فرانکفورت و سوسیال دموکراسی، پناه بردن بزیر چنبره ی حاکمیت دست نشانده سیاسی ــ قومی حامد کرزی، تا در دفاع قرار گرفتن از «لر و بر » و همسویی با بازیهای استخباراتی و استفاده ابزاری از مرده ریگ پشتونستان خواهی، به مرد کثیر الجوانب و شخصیت چند بعدی و غامض سیاسی تبدیل شده است.
جناب دوکتور اسپنتا در یاد بود از بیستمین سالگرد درگذشت غنی خان، شاعر پشتو زبان پاکستانی، چهره ی دیگر ازخود تبارز داد و اینبار بر خلاف معمول و روال همیشگی اش در شهادت دادن و تایید از کارنامه های فاشیستی، تروریستی و طالب پروری کرزی، موضع مخالفانه گرفت. وهمه را با شهادت دادن بر خلاف اظهارات غنی خان و حامد کرزی شگفت زده کرد.
اما اینبار جناب دوکتور اسپنتا در تملق گویی های خود برای بازگشت دوباره به قدرت و خوش خدمتی برای مالکان قدرت قومی، تاریخ را نیز مسخ و جعل کرد و باتحریف حقایق تاریخی و تفسیر وارونه از عملکرد قدرتهای استعماری، خط و نشان تازه کشید و برای شرین کاری و چسپاندن خود به حاکمیت دست نشانده ی سیاسی ــ قومی کشور، همه چیز را به گردن استعمار حواله کرد و اعمال ننگین حاکمیتهای دست نشانده ی قومی را در خاک فروشی، میهن فروشی، ایجاد نفاق اجتماعی و بحران قومی در کشور، بطور یک جانبه به حاشیه ی خلوت برد و کنار گذاشت.
آقای داکتر ازین همه سرکوبها، قتل عامها، تبعیض، ستم اجتماعی، ترور های هدفمند و زنجیره ی، انحصار قدرت، کوچ اجباری جوامع واقوام، تصرف ملکیت ها و مال وزن وفرزند، کنیز و برده ساختن مردم به دلایل قومی ومذهبی، توزیع ملکیتهای آنها به پشتونهای پاکستان و همچنان تسلیح وتجهیز طالبان و سایر گروه های تروریستی، آماده سازی مهمانخانه های گرم و با امکانات فوق العاده برای احیای مجدد انرژی جنگی طالبان، تغییر جغرافیه قومی جنگ و...، توسط حاکمیتهای قومی و قبیله یی از جمله کرزی و احمدزی، بحیث مبناهای اساسی افتراق اجتماعی، چیزی نگفت و همه را به پای استعمار حواله داد.
جناب دوکتور اسپنتا در یک اقدام شتابزده برای نزدیکی به اقتدار و رفع هوسهای سیاسی خویش، گفته ای غنی خان و حامد کرزی ولی نعمت خویش را مبنی برینکه همه باشندگان افغانستان، افغان نیستند و افغانها در پاکستان و افغانستان زندگی میکنند، رد کرد و چنین اظهار داشت: « غنی خان به زعمای پاکستان گفته بود، که همه ی مردم افغانستان افغان نیستند، اما ما میگوییم ما همه افغان و مدافع ارزشهای تاریخی وفرهنگی این آب وخاک هستیم و اضافه فرمودند، که ملت افغان از سوی استعمار چند پارچه شده و برخی از آنها هنوز هم در اسارت قرار دارند... ».
برخلاف اظهارات سنت شکنانه ی آقای اسپنتا، اگر حامد کرزی در تمام عمر سیاسی خود، یکبار راست گفته باشد، همین تکرار گفته ی غنی خان شاعر پشتو زبان پاکستانی است، که به استثنای پشتونها در افغانستان، دیگران افغان نیستند. یعنی اینکه هویت افغان برای اکثریت مردم درین کشور دست ساز استعمار، هویت جعلی، من درآوردی و تحمیلی است.
بگفته جناب امراله صالح که گفت: «یکی از فارسی گویان با صلابت کشور؟! جناب اسپنتا برای غنی خان برای وحدت ملی! یاد بود میگیرد و...»، واقعا جناب دوکتور از بازی در نقشهای متفاوت سیاسی و استخباراتی ببازی با تاریخ نیز روی آورده است. مگر وحدت ملی و همسویی ملی و سایر ملی های مسخ شده قومی در یک کشور، چی ارتباطی به تجلیل از شاعر پاکستانی پشتو زبان در کشور دیگر، دارد؟ مگر غنی خان به جغرافیه سیاسی، حاکمیت ملی و قلمرو افغانستان ارتباط دارد، که با یاد بودش وحدت ملی تامین شود؟
جناب داکتر اسپنتا خود میداند وباید بداند، که اصلن ملت افغان، افغانستان و این تاریخ سازی جعلی تحفه ی استعمار است، اگر استعمار انگلیس و روس در منطقه حضور نمیداشتند، حوزه تمدنی، فرهنگی و سرزمینی شکل گرفته بر محور زبان پارسی دری با قدامت تاریخی چندین هزار ساله، تجزیه نمیگردید و با عث ظهور افغانستان بمثابه ی منطقه حایل بین دو امپراطوری استعماری در قرن 19 نمیشد. بانیان و ایجادگران حاکمیت متمرکز مرکزی قومی دست نشانده ی انگلیس، خود از ملت افغان و هویت افغانی برای همه ی مردم، چندان اطلاعی نداشتند و جکومت را میراث قومی، قبیله یی وخانوادگی خود میدانستند، نه از ملت افغان؟!
ملت افغان، هویت افغانی، زبان ملیتی و قوم افغان را بمثابه ی اجداد بشر دانستندو دیگران را تفاله ی این قوم پنداشتن در نتیجه ی فرضیه ها و تیوری پردازی های تباری و قومی محمود طرزی، شروع شد و هدف ازین اقدام، گسستن پیوند های فرهنگی، تمدنی و سرزمینی مردمان این کشور با بخشهای اکثریت کتله های اجتماعی این جوامع واقوام در بیرون از مرزهای سیاسی منطقه حایل بود، که بعدا با همکاری استعمار ونقش بازی کردن پادوهای داخلی استعمارتحقق یافت.
مگر جناب اسپنتا و مهره های استخبارتی دیگر، که ازین پارسی گوی با صلابت یاد میکنند، نمیدانند، که قدرتهای استعماری به استثنای برهه های زمانی کوتاه مدت در افغانستان حضور نداشتند و این حاکمیتهای دست نشانده ی استعماری و قومی بوده واند، که بهتر از استعمار، منافع استعماری آنها را در کشور ما تامین کرده ومیکنند و برای سلطه ی سیاسی و قومی بر جوامع واقوام غیر خودی با حمایت خارجی به سرکوب اقوام پرداخته و میپردازند و نطفه تشتت باالفعل کنونی اجتماعی و قومی در کشور یکی از پیامد های نامیمون آنست.
چرا جناب اسپنتا با دعواهای بلند بالای روشنفکر بودن، از نقش پادوهای داخلی استعمار و بازی گران وتامین کنندگان منافع استعماری در کشور و نقش قدرتهای استعماری در زیر بنای حاکمیت سیاسی از عبدالرحمان تا کرزی و احمدزی پرده بر نمیدارد و از کاروایی آنها در خاک فروشی، تجزیه، حراج این سرمین وبازیهای سیاسی ــ قومی، چیزی نمیگوید و تنها بیک عامل استعمار اشاره میکند و عامل اصلی داخلی را در افتراق قومی مسکوت میگذارد و بخاطر منافع شخصی وفردی، مجبور میشود به مسخ تاریخ بپردازد. مگر همین اکنون کرزی و دار ودسته احمدزی با حمایت از گروه تروریستی طالبان و سایر گروه های فاشیستی و بنیاد گرا درین جنگ قومی ومذهبی نقش اساسی ندارند؟
برعکس نظر جناب داکتر اسپنتا و سایر مهره های جاسوسی غرب و فارسی گویان با صلابت! باید افتراق قومی، نفاق اجتماعی و خصومت های تباری ومذهبی را در کشور پیامد انحصار قدرت سیاسی ــ قومی، بی عدالتی تاریخی ملی در روابط سیاسی، اجتماعی و فرهنگی اقوام، تک قومی ساختن نماد های ملی، سرکوب های خونین جوامع واقوام، کوچ اجباری، تصرف ملکیتهای و دستبرد به ناموس و حیثیت اجتماعی مردم، جابجایی دایمی کوچی های پشتون پاکستان در ساحه ی محل زیست جوامع واقوام غیر پشتون و چور و چپاول مردم توسط آنها با حمایت سیاسی و نظامی حاکمیتهای قومی، تبعیض و نابرابریهای قومی، دانست . قدرتهای استعماری نیز به همین حاکمیتهای قومی و قبیله تکیه داشته ودارند.
افتراق، نفاق و شقاق قومی، اکنون هم ادامه ی سیاست فاشیستی تیم کرزی ــ احمدزی است. اگرعاملهای اصلی نفاق، که همانا نفوذ استعماری در زیر بنای حاکمیت سیاسی و انحصار قدرت سیاسی ــ قومی و تک قومی ساختن تمام نمود ها و نماد های ملی است، برداشته شوند. معلولها نیز بی رنگ میشوند. اگر حاکمیت سیاسی با مشارکت عادلانه همه ی مردم بوجود بیاید، اگر به هویت، فرهنگ، شخصیت اجتماعی و ارزشهای فرهنگی واجتماعی تمامی اقوام وباشندگان این سرزمین در قالب ملی احترام شود، اگر همه ی مردم از فرصتهای اقتصادی و اجتماعی یکسان بخوردار باشند، اگر به این جابجایی های قومی پایان داده شود، اگر همه مردم در انتخاب کردن وانتخاب شدن زعامت سیاسی و اداره امور جامعه فرصت یکسان عملی داشته باشند و...، معلول بحران اجتماعی در کشور برداشته میشود و گامهای اساسی برای ملت شدن، وحدت ملی، همگرایی، همسویی وتفاهم ملی برداشته خواهد شد.

یک مساله دیگر نیز در اظهارات جناب اسپنتا پرسش برانگیز است و آن اشاره ی جناب شان به اسارت پشتونها در پاکستان میباشد. جناب اسپنتا درین « شهادت » خود فیر سرچپه کرده است. واقعیت مسلم اینست، که پشتونهای پاکستان از حقوق کامل برابر با تمام شهروندان پاکستانی برخوردار میباشند. پشتونها در عمر کوتاه سیاسی پاکستان اکثرا در راس قدرت سیاسی پاکستان قرار داشتند و همینطور مسؤلیت بخشهای نظامی و استخباراتی پاکستان بدست پشتونهای پاکستان بوده ومیباشد و شوربختانه افغانستان بیشتر قربانی توطیه های زعمای پشتون پاکستان بوده واست.
پشتونها در چوکات دولت فدرال پاکستان، حکومت ایالتی خود را دارند و از آزادیهای فرهنگی، سیاسی ، مدنی، فردی و اجتماعی بسیار بیشتنر از جوامع واقوام غیر پشتون افغانستان برخودار اند. پشتونها در نام پاکستان، هویت ملی، تاریخ، ارزشهای فرهنگی و اجتماعی شریک برابر سایر مردم پاکستان میباشند و خود در یک همه پرسی همگانی ( ریفراندم ) به آن رای داده و تابعیت داوطلبانه پاکستان را بدست آورده اند. پشتونها بتناسب نفوس شان در ترکبیب اجتماعی نفوس پاکستان، سهم بمراتب بیشتر دارند. پشتونها پاکستان همین اکنون هم در بازیهای تخریب و برهم زدن ثبات وامنیت در افغانستان، بیش از هر گروه قومی دیگر پاکستانی، دست بکار بوده و میباشند .
آقای سپنتا از کدام اسارت موهوم حرف میزند؟ اگر بطور اجمالی سرنوشت ملی وسیاسی جوامع و اقوام غیر پشتون آزاد افغانستان را با پشتونهای اسیر؟! پاکستانی مقایسه کنیم، به آسانی در مییابیم که در اظهارات جناب اسپنتا جز احساسات و عم وغم خودش برای پیوستن به کاروان پیروز، ذره ی حقانیت وجود ندارد. مگر جوامع و اقوام غیر پشتون درین ماتمکده استعماری، از آزادی در مورد انتخاب نام کشور شان، زبان ملی، نوع نظام سیاسی، شراکت برابر در هویت، فرهنگ، تاریخ و ارزشهای اجتماعی و فرهنگی، دسترسی شان به مقامهای بالایی حکومت و قدرت و انتخاب آزاد ارگانهای محلی قدرت دولتی، از عین آزادیهای پشتونهای پاکستان برخودار بوده و قادر اند برای تحقق آرمانهای سرکوفته شان در موارد بالا به همه پرسی عمومی( ریفراندم) رجوع کنند؟
آقای اسپنتا بیشتر از هرکس دیگر پاسخ این پرسش را میداند. اگر جناب اسپنتا به عوض «شهادت دادن »، از روی قضاوت وجدانی شان حکم کند، بخوبی میداند که، کی و چکسی به اسارت سیاسی، ملی، اجتماعی، فرهنگی، تاریخی و هویتی گرفتار است؟ « لر یا بر »! جناب اسپنتا جوامع و اقوام غیر پشتون درین کشور مخلوق استعمار، از آغاز نا میمون حاکمیتهای دست نشانده قومی اضافه بر گرفتار بودن به اسارتهای گوناگون سیاسی، هویتی، فرهنگی و اجتماعی، بیشترنقش شان در تمویل مالی دستگاه اداری و لشکری، بکار انداختن چرخ اقتصادی و خدماتی حاکمیتهای قومی خلاصه شده است، چی رسد به حقوق برابر شهروندی! آقای اسپنتا اسارت این است، نه آن.
و قتی جناب اسپنتا میگوید ما همه افغان و مدافع ارزشهای تاریخی و فرهنگی این آب و خاک هستیم؟! جز اینکه پلوف سیاسی باشد و کذب محض، چی واقعیتی درین گفته جناب عالی نهفته است؟ همه میدانند و میدانیم که از ایجاد حاکمیت متمرکز مرکزی جوامع و اقوام غیر پشتون، پیوسته به حاشیه سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و هویتی کشانیده شدند.
در پی فرضیه کشیدنهای های طرزی و اقدامات عملی جلادان تاریخ مانند نادر خان و هاشم خان و ادامه ی حاکمیتهای خلف الصدق شان، زبان پارسی دری بحیث بزرگترین داشته ی معنوی، فرهنگی، ادبی، هویت دهنده ملی، دینی و فرهنگی همین آب و خاک داکتر اسپنتا، با سرکوب و بی مهری تمام مواجه شد و حاکمیتهای دست نشانده کرزی ــ احمدزی در برابر آن با نیرنگها و ترفند های فاشیستی، سیاست سرکوب را در پیش گرفته اند. چه پاسداری و چه دفاع ازین میراث بزرگ این سرزمین بعمل آمده است؟
بناهای تاریجی و آبدات فرهنگی و هنری، بخاطر شریک نبودن عده ی دران ها، برباد وتخریت شدند، تا فقر فرهنگی بین باشندگان این سرزمین به عدالت؟! تقسیم شود. نامهای تاریخی و در برگیرنده ی هویت همه اقوام و پر افتخار این سرزمین را بخاطر هوس مشتی از قومپرستان و قبیله پرستان کنار گذاشتیم، بوداها توسط متحدین سیاسی، قومی وقبیله ی مرشد و پیشوای سیاسی آقای اسپنتا ویران شد، سنگهای قبور شکستانده شدند تا آثار گذشتگان ما نابود و رابطه نسل امروز و دیروز قطع شود، همین اکنون تمام میراث تاریخی و فرهنگی و هنری و دست آوردهای صدها نسل به حراج گذاشته شده اند، تا همه برابر شوند! و...، دیگر از کدام ارزش تاریخی و فرهنگی این سرزمین دفاع و پاسداری بعمل آمده است؟ نکند جناب سپنتا در پاسداری از ارزشهای پشتونولی آنطرف مرزسرگردان نباشد؟
جز آنکه از نام متحدین انگلیس مدال ساخته و بر سینه های روشنفکرانی ازین قماش بیآویزند و با این حرکات مزورانه میخواهند، تاریخ جعلی، افغانستان نوین و فرهنگ قبلوی را بر همه ی تاریخ، هویت، فرهنگ و ارزشهای اجتماعی و فرهنگی جوامع واقوام تحمیل کنند و بر داشته های ارجمند و بزرگ این سرزمین خط بطلان بکشند و همه را در فرهنگ، تاریخ و هویت اجتماعی تک قومی استحاله کنند، دیگر از چه ارزشی پاسداری شده است؟
جناب اسپنتا بیایید که سایر آستانهای تاریخی و با صلابت کشور را برای « شهادت » به جناب کرزی ببخشیم وتنها زادگاه جناب عالی، هرات را بعنوان آستان پرشکوه تاریخی و فرهنگی پیشگام در عرصه ی فرهنگ، هنر، ادب وشعر و از جمله شاعران پارسی گوی نمونه بیگیریم.
هرات، هزاران شاعر، نویسنده، هنر مند، مؤرخ، سیاستمدار، قهرمان دفاع از سرزمین و نوامیس ملی ، اندیشمندان بزرگ در عرصه ی تفکر، فلسفه و دین داشته است. از چند تن آنها بنیاد حامد کرزی یاد بود بعمل آورده است؟
تنها هرات بیش از همه ی پاکستان شاعر، نویسنده و شخصیتهای بزرگ در عرصه دانش و حکمت دارد. لازم نیست که بجای این همه غوغای لر وبر خواهی، دست افشانی و پای کوبی برای شاعران پاکستانی، به هنرمندان، نویسندگان، مؤرخان، سیاستمداران، شخصیتهای آزادیخواه، قهرمانان سرافراز دیرینه ی هری باستان بحیث مکلفیت اخلاقی و مسؤلیت فرهنگی و روشنفکری تان بپردازید؟ پس معلوم است که در پس این غوغا برای دفاع و پاسداری از ارزشهای تاریخی وفرهنگی این سرزمین، درد حفظ مقام، شهرت و رزق دخیل است، ورنه تجلیل از شاعران پشتو زبان دوسره ی پاکستانی کار شما نیست.
بدون آنکه جناب عالی در پی این همه شهرت طلبی برای وحدت ملی و ملی های قومی باشد؟! در پی مسؤلیت روشنفکری تان برآیید. همه میدانند و میدانیم که شهرت جناب عالی از قبل از رادیو و تلویزون استعماری بی بی سی، در یک باجدهی دوسره از قبلها شناخته شده و با پیوستن جناب عالی با مهره های خانه زاد افغانی قدرتهای استعماری و باشه های دست آموز ساخت پاکستان، انگلیس و امریکا به اوج شهرت سیاسی دست یافتید، چی نیازی با مانور دیگر است؟
پس این همه تلاش برای چی؟ این تملق و چاپلوسی در دفاع از ارزشهای تاریخی! وشخصیت های ملی پاکستانی؟! برای اعاده دوباره جایگاه سیاسی تان درین دایره ی خبیثه قوم سالاری و قبیله سالاری مطرح است، نه دفاع از ارزشهای تاریخی و فرهنگی این سرزمین.
اگر برای غنی خان، ولی خان، اسفندیار ولی خان، محمود خان و دیگر خانهای دوسره، که بمانند زالوهای خون خوار، صدها ملیون دالر از بودجه و پول فقیر ترین و گدا ترین مردم دنیا بجیب زده ومیزنند، رقص و پایکوبی نکنید، از خوان تنعم رهبر طالبان بی نصیب میشوید ومانند هزاران روشنفکر وتحصیل کرده ی گمنام دیگر در کشورهای اروپایی میبوسید و همه آرزوهای دفاع از ارزشها ؟! را در قبر های نمناک و کرایی اروپایی با خود دفن میکنید. اما برای پیشواز از برادران کرزی و نوکران آی اس آی باید آمادگی بهتر و بیانه ی «رنگین» تر دیگر فراموشت نشود!
پایان
عالم
2 دسامبر 2016

شنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۵

ترامپ؛ پیامد حرمان به گذشته

 
م. عالم جمال
ترامپ؛ پیامد حرمان به گذشته
پیروزی ترمپ در انتخابات ریاست جمهوری 2016 امریکا، مطبوعات، تحلیلگران سیاسی، نظریه پردازان، احزاب وجامعه ی روشنفکری اروپا و امریکا را در شوک وحیرت فرو برد. سبقت ترمپ در انتخابات در واقع عقبگرد جامعه امریکا از ارزشهای لبرال دموکراسی، مانند آزادی، حقوق بشر، تکثر گرایی، حرمت به برابری جنس، رنگ و نژاد و...، را نشان داد و بازگشت به پذیرش ملی گرایی افراطی، نژادگرایی، تبعیض، مهاجر ستیزی و اسلام ستیزی را در برابر پناهندگان مسلمان و غیر مسلمان و عدم تحمل و مدارای بزرگترین دموکراسی سرمایه داری را در برابر غیرخودی ها، بازتاب روشن داد.
اگرچه پیروزی ترمپ در امریکا غوغای زیاد تولید کرد، اما در کشور های اروپای غربی چنین بازگشتی از ام القرای دموکراسی جهان از مدتها پیش آغاز شده و در شرف تکمیل شدن است. قرن 21 برای سرمایه داری جهانی و از جمله اروپایی ها بجایی آینده نگری، قرن بازگشت به شکوه گذشته و دلواپسی و حرمان به آنچه از دست رفته است، میباشد. این بازگشت به گذشته نه تنها در کشور های اروپایی، بل در کشور های اسلامی با رویکردهای سلفی گری و برگردان شکوه صدر اسلام با ویرانی و قتل عام، ترور و انفجار وانتحار به شدت هرچه تمامتر ادامه دارد.
در پیشتاز ترین کشورهای دموکراسی سرمایه داری جهان بازگشت افکار عمومی به ناسیونالیزم و آرمان برگشتاندن این کشورها به دوران گذشته پر رونق اقتصادی، زنده ساختن دوران امپراطوریها و نوستالوژی سلطه ی استعماری گذشته، در پی تداوم بحرانهای نوبتی ساختاری سرمایه داری و خانه خرابی مردم، زنده میگردد و راسترین نیروهای سیاسی و اجتماعی را در قالب گروه های نژادپرست، راسیست، تبار گرا و راست افراطی، درین موج نارضایتی از وضع موجود، صاحب حقانیت سیاسی ساخته است.
در کشور ها و جوامع اسلامی موج خونین بنیادگرایی اسلامی و سلفی گری برای بازگشت به گذشته و زنده کردن دوران امپراطوری های اسلامی با خشونت و کارزار های ترور، انفجار و انتحار نیز در و اقع همان زنده کردن اسلام سلف با رویکردهای جهادی وجنگ برای به کرسی نشاندن سیاست و تفکر و باورهای مذهبی دوران صدر اسلام است. قاره افریقا پس از فروکش کردن جنبشهای چپی و ملی گرا، شاهد برخوردهای قومی، گرایشهای تجزیه طلبی، مبارزه برای سلطه قومی وسیاسی یک قوم و قبیله بر دیگران میباشد.
در یک نگاه از بزرگترین قاره ی دموکراسی جهان، تا کشورهای جهان سومی اسلامی و همینگونه قاره ی رنگین پوست افریقا، افول اندیشه های چپ سنتی، لبرال دموکراسی و ملی گرایی میهن پرستانه و نوعی حرمان بازگشت به گذشته نمایان است. در واقع جهان شاهد افتادن بشر از ملکوت آرمانگرایی برای تامین آزادیهای فردی و اجتماعی، حقوق بشر، رفاه اجتماعی، آزادی اندیشه و فکر و مذهب، به برهوت بنیادگرایی، تبارگرایی،نژادگرایی، خشونت، سرکوب و جنگ و عدم مدارا در برابر یک دگر، در افتاده است.
چرا بشریت در قرن 21 بجایی آینده نگری، در کل حرکت قهقرایی را آغاز کرده است؟
تحمیل وضع موجود بیشتر از هژمونی و جنگ وخشونت سرمایه سالاری، در قالب نظم نوین جهانی و جهانی سازی اقتصاد، که در اصل بدنبال آقایی مشتی از صاحبان کمپنی های فراملیتی، بنگاهای مالی، بانکداران، انحصارات بین المللی، بازار بورس، زیر مجموعه های صنایع نظامی، موسسات غول پیکر نفتی و ...، بر جهان میباشد بوجود آمده است. جنگ برای تصاحب بازار، غارت منابع اقتصادی و مالی جهان، تجارت پر سود مواد مخدر و نفت وسلطه نظامی وسیاسی و استخباراتی بر کره خاکی و برقراری سلطه ی نظام تک قطبی برجهان، در واقع جنگ و خشونت، بی ثباتی سیاسی، اقتصادی و امنیتی را در جهان بوجود آورده است. وباعث شده تا صدها میلیون انسان از اثر این برخورد های لاینقطع ، که توسط سازمانهای استخباراتی غرب برهبری امریکا بر افروخته شده است، به خاک سیاه بینشینند.
مجمع سرمایداران امریکایی در قالب هیات حاکمه ی آنکشور، در راس جهان سرمایه داری بزرگترین جفا را در حق کشورهای اسلامی و کشورهای جهان سومی اعمال کرده و میکنند. غارت منابع اقتصادی و مالی، تحمیل عقب ماندگی اقتصادی و اجتماعی وفرهنگی، بر ثرومندترین کشوهای اسلامی، سر پا نگهداشتن رژیهای استبدای، تبدیل کردن آنها به بازار فروش اسلحه، تولید رقابت های تصنعی در بین آنها، ایجاد جنگ و نا امنی، دست نشانده کردن حاکمیت سیاسی کشور های اسلامی همه وهمه دنیای اسلام را از پیشرفت، توسعه اجتماعی و فرهنگی، انکشاف مستقل، تمثیل حاکمیت ملی، استقلال و خود ارادیت ملی باز داشته است.
سازماندهی وسرهم بندی گروه های بنیادگرا و اسلام سیاسی و سلفی توسط سازمانهای استخباراتی امریکا، انگلیس و اسراییل، برای پیشبرد جنگهای منطقوی وجهانی امریکا و تامین منافع استعماری آنکشور و متحدین آن، قبل از همه بسیاری از کشورها وجوامع اسلامی را بخاک وخون کشیده است و باعث ویرانی تمام نهادها و هست وبود این کشورها و جوامع مسلمان شده است،
حمایت یک جانبه از اشغالگری رژیم صیهونستی اسراییل در برابر کشور های اسلامی، تحمیل فقر کمر شکن در میان بسیاری ازین جوامع ، بیکاری بالاتر از 60 درصدی، عقب ماندگی وحشناک فرهنگی، تفاوت سطح زندگی میان کشور های سرمایه داری و جهان اسلام، حمایت از رژیمهای منفور ضد ملی و سرکوبگر مردم، راه اندازی کودتا ها و براندازی رژیمهای ضد غرب، همه وهمه سبب شده است، تا جوانان درکشور های اسلامی و مردم که دیگر هیچ پناهی برای نجات ازین وضع ندارند، به نوستالوژی و گذشته گرایی از طریق زنده کردن شکوه گذشته اسلام و جهان گیری امپراطوریهای اموی، عباسی و عثمانی از طریق راه اندازی جنگ وجهاد برای مقابله با این غارت و چپاول و بی عدالتی غرب، چشم بدوزند. اما احساسات سرکوفته این نسل با برگشت به گذشته، بدلیل عدم آگاهی بسیاری ازین گروه ها بمصرف بازیهای استخباراتی و سیاسی غرب رسیده ومیرسد.
در واقع جوانان و مردمی، که برای پیشرفت وعدالت وآزادی هم از رژیمهای دکتاتور گذشته مورد حمایت شوروی دل خوش نداشتندو هم از رژیمهای مزدور امریکا وانگلیس سرخورده اند، باعث شده تادر حمایت از سلفی گری و بنیاد گرایی برخیزند. این بازگشت به گذشته در واقع حاصل سر خوردگی نسل جوانی است، که بطور پیوسته برای سازندگی، پیشرفت وترقی و توسعه اقتصادی از غرب و امریکا و صیهونیزم شکست خورده است ومیخواهد در پناه گذشته، عقده حقارت خود را درمان کنند.
بخش دوم
اروپایی عصر روشنگری اندیشه ی ملی گرایی را، همپایی نظامهای بورژوازی تجربه کرد. تجربه ی ایجاد دولتهای ملی درین قاره در برابر اندیشه های جهان وطنی انتر ناسیونالیزم مسیحی نوعی ملی گرایی را رشد داد، که هریک ازین کشور ها در کنار داشتن کلیسای ملی، برای خود منافع ملی را در داخل و بیرون از کشور تعریف کرد.
رویکرد تامین منافع ملی در بیرون از کشور، بیشتر کشور های اروپایی را برقابت با یکدگر واداشت و برای سلطه بر منابع و مناطق بیشتر، جهان گیری آغاز گردید. در واقع هریک از کشورهای اروپایی صاحب مستعمرات شدند و با شیره کشی اقتصادی و بخدمت گرفتن منابع مالی و نیروی کار ارزان و حتا رایگان و غارت منابع زیر زمینی کشور های مستعمره، در کشورهای استعمارگر انباشت سرمایه، مواد خام ارزان، توسعه ی صنایع و بازار فروش دلخواه بوجود آمد. بدینسان کشور های اروپایی به توسعه ی اقتصادی، پیشرفت علمی و تکنالوژی، ایجاد صنایع داخلی، اشتغالزایی و رفاه اجتماعی رسیدند. موازی به آن رشد فرهنگی همزمان با نطام سرمایه داری، زمینه ایجاد نهاد های سیاسی، احزاب، اتحادیه های صنفی، سندیکاهای کارگری، نهاد های فرهنگی، اجتماعی و مدنی را فراهم ساخت.
پاگیری جنبش های چپ و سوسیالیستی در اروپا قرن 19 و توسعه آن در قرن 20 در اکثریت کشور های اروپایی، بتدریج ملی گرایی کمرنگ شد و بحاشیه رفت. پیروزی انقلاب سوسیالیستی اکتوبر در روسیه بورژوازی اروپا را متحد کرد و با پیوستن نظام سرمایه داری امریکا به آن سد نیرومندی را در برابر پیروزی جنبشهای کارگری و چپ در اروپایی غرب بوجود آورد.
در یک قطب سرمایه داری از اروپا تا امریکا متحد شد و در جانب دیگر با پیروزی انقلاب روسیه جنبش چپ و سوسیالیستی به سوسیال دموکراسی و احزاب کمونیستی منشعب شد و این زخم ناسور تا فروپاشی اردوگاه سوسیالستی التیام نیافت وهیچگاهی نتوانست در برابر حضور رو به گسترش سرمایه داری جهانی متحد شود. انشعاب در چپ اروپا، اردوگاه کار را در برابر سرمایه داری تضعیف کرد و از پیروزی انقلاب های سوسیالیستی جلوگرفت.
در قطب دیگر اضافه بر اتحاد سرمایه داری در سطح جهانی، کشورهای سرمایه داری دست به ریفورم و اصلاحات زدند و با دادن دستمزد بالا به طبقه کارگر، کاهش ساعات کار، ایجاد بیمه های اجتماعی، حقوق بیکاری و برسمیت شناختن آزادیهای فردی و اجتماعی وحق داشتن اتحادیه و حزب و تشکیلات سیاسی، دموکراسی و حقوق بشر و...، باعث شدند، تا سطح نارضایتی در کشورهای سرمایه داری کاهش یابد و از رویداد انقلاب های اجتماعی ناشی از خشم ونارضایتی مردم بکاهد.
اردوگاه سوسیالیستی با اقتصاد دولتی در ساحه ی توزیع عادلانه ثروت اقتصادی بمردم پیشگام شد، اما در عوض بر خلاف تعبیر مارکس، که انسان باید از هرنوع قید و بند از خود بیگانگی ازاد شود، به آزادی برسد و هرگونه قیود دست وپاگیر سیاسی را بشکند، آزادی درین کشور ها به بند کشیده شد. طوریکه دیدیم دولتهای سوسیالیستی با دکتاتوری خونین ایدولوژیک یک حزبی رقم خوردند و آزادیهای فردی و اجتماعی به پیمانه ی وسیع درین جوامع محدود شد، دخالت مردم در سیاست واداره ی امور جامعه از زحمتکشان به حزب کمونست و جاگزین حزب هم به دفتر سیاسی و رهبری مطلق العنان منشی عمومی حزب محول گردید و دکتاتوری فردی، حزبی، گروهی و ایدولوژیک، زیر نام حاکمیت زحمتکشان سایه اش را بر تمامی عرصه های زندگی اجتماعی گستراند و در واقع دموکراسی سوسیالستی از توزیع عادلانه ی قدرت سیاسی بمردم خود داری کرد .
خشکیدن رقابت در عرصه ی اقتصادی، سلب مالکیت از مردم و حتا طبقات زحمتکش زیر نام مالکیت سوسیالیستی، عقبماندگی فن آوری تولیدی نسبت به کشور های سرمایه داری، پایان بودن سطح کیفیت کالاهای تولیدی، نبود مزد ومعاش متوازن طبقه کارگر، نامتوازن بودن سطح رقابت در بازار تجارت بین فرآورده های تولیدی و...، باعث رکود اقتصادی شد و موازی به آن تحمیل مصارف کشورهای جهان سومی دارای سمت گیری سوسیالیستی؟! بدوش شوروی، به رکود کامل اقتصادی و بدتر شدن زندگی مردم در اردوگاه سوسیالیستی گردید.
اما برخلاف در دنیای سرمایه داری در رقابت با کشور های سوسیالیستی، لبرال دموکراسی اروپا در کنار توسعه ی آزادیهای فردی و اجتماعی، عقیده وبیان، صنفی و سندیکایی برای طبقه گارگر و کارکنان دولتی و خصوصی و قایل شدن حقوق بیکاری، بیمه های اجتماعی و صحی برای کارگران و کارمندان، سطح دستمزدهارا افزایش داد و در واقع زندگی کارگران و زحمتکشان نسبت به کشورهای حامی طبقه ی کارگر بهبود قابل ملاحظه یافت.
فروپاشی شوروی و اردوگاه سوسیالیستی و ختم رقابت بین دو اردوگاه و یک قطبی شدن جهان، ماهیت و دد منشی سرمایه داری را هم در سطح داخلی و هم در سطح مناسبات بین المللی بخوبی نشانداد. جنگ برای غارت و سلطه سیاسی و نظامی و آقایی بر جهان، اضافه برینکه مصایب بیشماری را بر همه ی بشریت تحمیل کرده ومیکند، وضع زندگی مردم در کشورهای سرمایه داری بشدت بدتر شد و زندگی طبقات پایین وتهیدست را آسیبی جدی رساند.
جهانی سازی اقتصاد و نظم نوین جهانی برای صدور سرمایه وچاپیدن کشور های جهان سومی، تراکم سرمایه در بازار مالی و خارج شدن آن از عرصه ی تولیدی و انباشت ثروت و سرمایه دردستان عده ای کوچکی از سرمایه داران بزرگ، مستقیمن طبقات متوسط و پایین جامعه را هدف قرار دادو آنهارا به روز سیاه نشاند.
وارد شدن نیروی کار ارزان در بازار کار در نتیجه ی ایجاد اتحادیه اروپا و پناهنده شدن ملیونها مهاجر به کشور های اروپایی در نتیجه راه اندازی جنگهای غارتگرانه سردمداران سرمایه داری در کنار آنکه سرمایه داران بزرگ را فربه تر کرد، بیکاری را افزایش داد و باعث کاهش درآمد، پایان رفتن سطح زندگی مردم، بزیر خط فقر رفتن نیمی از مردم و افزایش درزهای طبقاتی در کشور های سرمایه داری شد. ودر واقع طرح های لبرال دموکراسی برای رفاه همگانی به شکست انجامید.
وارد شدن میلیونها پناهنده از کشور های اسلامی در نتیجه راه اندازی جنگهای خونین توسط امریکا، انگلیس، اسراییل و سازمانهای استخباراتی غرب و همزمان سرازیر شدن گروه های بنیاد گرا و سلفی به اروپا وامریکا گره دیگری به چالشهای موجود افزود.
ایجاد شبکه های تروریستی از طریق مراکز فرهنگی اسلامی، مساجد ومدارس مذهبی توسط گروه های بنیاد گرایی اسلامی و سلفی بکمک عربستان و شیخ های خلیج در کشورهای اروپایی و پیشبرد تبلیغات تند روانه ی مذهبی، نفرت پراگنی نسبت به غیر مسلمانها، ارزشهای اروپایی و جامعه ی سیکولار اروپا، درین مراکز فرهنگی و مساجد، باعث فوران خشونت مذهبی، ترور، انفجار و انتحار و آدمکشی با مجوز دینی گردید. این مساله اضافه بر تهدید امنیتی، چالشهای فرهنگی را نیز برای اروپا وامریکا بوجود آورد.
در واقع فعالیت گروه های بنیاد گرای اسلامی و سلفی بهانه بدست گروه های راست و افراطی اروپا و امریکا داد، تا تبلغات گسترده ی در مورد مهاجر ستیزی و اسلام هراسی اشاعه دهند و در نتیجه تقابل فرهنگی و ضدیت با مسلمانان مهاجر بیشتر شد و ازین وضع نیروهای چپ و میانه رو و لبرالها زیر فشار جدی قرار گرفتند ومهاجر ستیزی و اسلام ستیزی موضع گروه های راست را تقویت کرد.
بخش سوم
در حالی،که هم چپ و هم لبرال دموکراسی هردو جنبشهای آینده نگر بوده و اند. و نگاه آنها به بهتر شدن زندگی مردم، رفاه اجتماعی، سعادت و خوشبختی مادی و معنوی انسان، یکی از طریق محو طبقات و ختم استثمار فرد از فرد به رفع نیازمندیهای اساسی انسان پرداخته و دیگری از طریق تولید وفور نعمات مادی، رفاه و آسایش همگانی را برای آینده بشر پیش بین بوده واست. طوریکه دیده میشود بدون تغییرات شگرف و اساسی درین تیوریها و پیش فرضیه های جامعه شناختی و تاریخی هردو، بگونه قبلی آن به بن بست رسیده است.
در وضیعت موجود جهانی سازی اقتصاد سرمایه داری و اشاعه نظم نوین جهانی، که صاحبان کمپنی های چند ملیتی ازان سود برده و میبرند و ثروت تولید شده در سطح جهان به جیب تعدادی انگشت شماری از بانکداران، صاحبان بازار بورس، قمارخانه ها، زیرمجموعه های اسلحه سازی، قاچاقبران مواد مخدر، صاحبان فن آوری های اطلاعاتی و رسانه ی و موسسات غول پیکر نفتی میریزد ومردم و اکثریت مطلق جامعه فقیر تر میشوند. آینده نگری هردو تیوری و پیش فرضیه های اقتصادی و اجتماعی آنها، به بن بست رسیده است.
بن بست و نار ضایتی عمومی از فضای موجود در جهان سرمایه داری و بد تر شدن شرایط و وضع زندگی اکثریت قاطع مردم در کشورهای سرمایه داری، نوستالوژی و حرمان رویکرد به گذشته را، برای همه زنده کرده است و مردم بدون اینکه به راهکار جدید و آینده نگری در فضای جدید به قضایا نگاه کنند، به حسرت گذشته گرفتار شده اند و این در واقع گروه های سلفی، راست و محافظه کار و بخصوص راست افراطی را در سکوی بالای موج نارضایتی مردم قرار داده است و رهبری اعتراضات و نارضایتی مردم از وضع موجود، بدست جریانها ی محافظه کار جدید، نیو لبرالیستی و ناسیونالیستهای افراطی، که بازگشت به گذشته ی را در نظر دارند، افتاده است.
قد برافراشتن پوتین و حزب روسیه متحد در روسیه، در واقع همان زنده کردن شکوه روسیه تزاری و دلهره برای ابر قدرت شدن دوباره زمان شوروی فرو پاشیده است، که روسیه خورد ومتلاشی شده در صدد احیایی، نه سیستم گذشته، بلکه شکوه گذشته است. این موج سواری از نارضایتی مردم توسط گروه های راست و ملی گرای افراطی در واقع ازبن بست چپ سنتی ولبرال دموکراسی درهمه کشور های سرمایه داری بوجود آمده است، که این تیوریها با تاکید یکجانبه بر توزیع عادلانه ثروت ویا توزیع عادلانه ی قدرت سیاسی، نتوانستند به نیازهای انسانی در هر دو زمینه پاسخ بگویند.
مطرح شدن حزب استقلال بریتانیا در انتخابات 2015 و پیروزی آن حزب در همه پرسی برای خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا، ظاهر شدن پر قدرت حزب آلترنتیو آلمان در انتخابات 2016، جبهه ملی فرانسه با کسب 21 درصدآراء در مهد ام القراء دموکراسی اروپا، پیروزی حزب راست دموکراتهای سویدن، حزب خلق دنمارک، لیگ شمال در ایتالیا، حزب برای آزادی در هالند، حزب خلق سویس و قدرت گیری ایتلاف نوین فلامایی ها در بلژیک و ...، در واقع همان حضور پرقدرت گروه های راست افراطی در صحنه ی سیاسی در پی موج سواری برای بازگشت دوران گذشته است، که این موج در امریکا توانست، ترمپ را راهی کاخ سفید کند.
حضور پر رنگ پناهنده از کشورهای جهان سومی و بخصوص کشورها و جوامع اسلامی و همینگونه گروه های بنیادگرا و تند رو اسلامی و عمدتن با فرهنگ عقب مانده ی قبیله یی و سنتی و محافظه کار و موضعگیری های تند مذهبی آنها، اضافه بر اینکه صحنه ی رقابت را در بازار کار برای کارگران کشورهای سرمایه داری تنگ میکند، چالش بزرگ فرهنگی را در برابر ارزشهای سرمایه داری وجهان آزاد بوجود آورده و تهدیدی به امنیت روانی وفزیکی مردم بحساب می آید.
بنابرین مردم و بخصوص طبقه کارگر بجای توجه به عوامل اساسی خانه خرابی اکثریت مردم ، که ازجهانی سازی اقتصاد، نظم نوین جهانی، تمرکز همه ثروت تولید شده در دستان عده ی انگشت شمار، تغییر شرایط جهانی در تولید، مناسبات و شیوه ی تولید، گسیل سرمایه به بخش مالی، رونق قمار خانه ها، بازار بورس و خروج سرمایه بمناطق که کار ارزان و سود بیشتر را به همراه دارد، توجه کنند، به ظاهر مساله، که همان مهاجرت است، نگاه میکنند و گروه های راست با شعار های پوپولیستی با تکیه به نارضایتی مردم، خود را در رهبری این نارضایتی قرار داده ومیدهند. در حالیکه پدیده ی مهاجرت بیشتر در انر هژمونی لجام گسیخته ی سرمایه داری برخاسته است، که صدور سرمایه و چاپیدن منابع کشورهای جهان سوم را با جنگ و تروریزم و تولید دخمه های بنیاد گرایی اسلامی هدف گرفته است.
پیروزی دونالد ترمپ در انتخابات ریاست جمهوری امریکا با وجود مخالفت سر سختانه حزب دموکرات، بسیاری از جمهوری خواهان، موضع گیری مخالفانه ی رسانه های جمعی و ارباب رسانه، نهاد های مختلف حقوق بشری و...، بیشتر به این نارضایتی مردم بستگی داشته ودارد.
در واقع مردم خواهان تغییر وضع بودند، که باوجود وعده های بلند پروازنه اوباما در دو دور و تکیه بر اریکه قدرت، انتظارات آنها برآورده نشد و خانم کلینتون هم بانی همان سیاست ها بود و مردم بدیل دیگر نداشتند، که در چهره ی آن تغییر وضع را مشاهده میکردند. اگر در انتخابات سندرز از حزب دموکرات، که باشعار تغییر وضع وارد شده بود، حریف ترمپ میبود، امریکا شاهد پیروزی ترمپ نمی بود، اما سیستم امریکا گنجایش طرح های رادیکال تغییرات بسود طبقات پایین جامعه را ندارد و ازینرو قبل از مردم، خود دموکراتها با هزار نیرنگ، توطیه و دسیسه زیر پای سندرز را خالی کردند، تا بسلامت نظام سرمایه داری انحصاری امریکا آسیب وارد نشود.
چرا دلهره گذشته ترمپ را روی کار آورد؟ ترمپ در واقع با شعار های راست افراطی، تقویت گرایشهای نژاد پرستانه سفید پوستان امریکایی، مهاجرستیزی، تبلیغات اسلام هراسی، توجه به سامان دادن اقتصاد داخلی، بازگشت به عرصه تولید و اشتغال زایی، هزینه نکردن پول مردم در جنگهای بیرونی و...، وارد عرصه ی رقابت انتخاباتی شد، که مردم گذشته شکوهمند خود را در دنبال این شعار ها میدیدند.
امریکایی ها، که از رونق تجارت مواد مخدر، قماربازی میلیارد دالری، هزینه کردن برای جنگ بی پایان کمپنی های فرا ملتی در جهان، سرازیر شدن سود تریلیون دالری بجیب شبکه ی بانکداران، ملیادرهای عرصه ی تکنولوژی و فن آوری اطلاعاتی، تمرکز همه ثروت در دست تعدادی انگشت شمار وهمینطور فقر رو به گسترش، عمیق شدن فاصله وحشتناک طبقاتی، مهاجرت کتلوی، وتهدید فرهنگی و امنتی گروه های بنیاد گرایی اسلامی به خشم آمده اند. به پرسش درست، پاسخ نادرست دادند و این خشم عادلانه در مسیر تامین عدالت براه نیفتاد.
زیرا مردم با توجه به پهره بدلی و تناوب سنتی قدرت بین حزب دموکرات وجمهوریخواه، بدیل دیگر در انتخابات نداشتند، که برای این سرکوفتگی پاسخ مناسب میداد. امریکایی ها این دو حزب را بارها وبارها آزمودند. تناوب و پهره بدلی ها در قدرت وضعیت را بدتر از گذشته میساخت و این سر خوردگی ، مردم رابه هر آنچه رنگ وبوی تغییر را مژده میداد دلبسته میساخت و ترمپ بخشی ازین تغییر را چه بگونه ی راست وافراطی آن بمردم وعده داد.
بحران ساختاری سرمایه داری، که از سال 2008 از بخش مالی و بانکها شروع شد تا کنون اثرات مخرب خودرا بر زندگی و معشیت طبقات تهیدست جامعه ی امریکا حفظ کرده است. 74 درصد تولید ناخالص ملی نصیب یک درصد جامعه میشود، سود انحصارات نسبت به گذشته دوبرابر شده است، سود تریلون دالری اوراق قرضه وبازار بورس نصیب همان یک درصد میشود، انتقال پیوسته ی سرمایه بخارج، انباشت پول در بانکهای خارجی برای فرار مالیاتی،کاهش جدی سرمایه گذاری در بخشهای تولیدی و محدود ماندن اشتغالزایی به بخش خدمات، طبقات و لایه های پایین جامعه را به ورشکستگی کامل کشانده است.
بهره ی نزدیک به صفر بانکها پس انداز های اقشار تهیدست جامعه را از میان برد و تراکم ثروت در د ست چند در صد محدود، طبقه متوسط را از 72 درصد در سال 2001 به 30 درصد در سال 2016 تقلیل داد.نزدیک به 80 در صد مردم پس انداز ندارند. درآمد طبقات متوسط از 42 درصد در مجموع بزیر 20 در صد کاهش یافته است. در چنین شرایطی بود، که مردم خواهان تغییرات جدی شدند. هم دموکراتها و هم جمهوری خواهان کوچکترین کمکی به طبقات پایین جامعه در رفع پیامد بحران نکردند. بنابرین هر شعار در مورد تغییر وضع، با شاد باش مردم مواجه شده ومیشود.
بخش چهارم
اما آیا این سوء استفاده از وضیعت، موج سواری، و پناه بردن به شعار های پوپولیستی توسط ترمپ میتواند واقعن در وضع زندگی مردم تغییر وارد کند؟ پاسخ منفی است.
کم کردن مالیات از صاجبان سرمایه، و چند درصد طبقات بالایی حاکم جامعه ی امریکا، نمیتواند به اشتغالزایی در عرصه های تولیدی کمک کند، تولیدات داخلی را رشد دهد و به تغییر زندگی در دوران تصدی ریاست جمهوری ترمپ بی انجامد. سرمایه دنبال سود بیشتر و ریسک کمتر است، بخش های فنآوری اطلاعاتی، بانکها، بازار بورس وصدور سرمایه بخارج بخاطر کار ارزان و سود بیشتر، سرمایه داران را مجبور به سرمایه گذاری در عرصه های تولیدی در داخل نمیکند. بنابرین تقلیل مالیات نتایج برعکس را در جهت وخامت اوضاع بزیان طبقات تهیدست جامعه رقم خواهد زد.
ترمپ دارایی تیم انتخاباتی است، که بیشتر شان محافظه کاران جدید ونیو لبرالها میباشند و بیشتر در تشکیل حکومت این گروه ها نقش قاطع خواهند داشت و همزمان اکثریت بودن جمهوری خواهان در مجالس سنا و نمایندگان، جز اینکه به وخامت بیشتر اوضاع بزیان اکثریت قاطع جامعه در داخل و افزایش تشنج چند برابر در سطح مناسبات بین المللی بی انجامد، پیآمد دیگری در داخل وبیرون نخواهد داشت و هیچ شانسی برای تغییر مثبت و تحقق شعار های انتخاباتی ترمپ وجود ندارد.
در برخورد با سیاست خارجی نیز همین زیر مجموعه های محافظه کاران جدید و نیو لبرالهای تیم ترمپ، که بسیار بیشتر از دیگران در بازیهای نظم نوین جهانی، جهانی سازی اقتصاد، صدور سرمایه و تسلیحات، ولع بی پایان سلطه و تداوم آقایی بر جهان، ذیدخل اند و تجاوز گری و سرکوب و حذف و برداشتن مخالفان از اهداف اساسی آنهاست، لگام سیاست را بدست خواهند گرفت. سیاست ترامپ مبنی بر ارجحیت دادن به مسایل داخلی وابراز همکاری با دیگران در مناسبات خارجی با چنین تیمی از نیروهای راست فاشیستی به هیچ وجه عملی نیست. سیاست رویا رویی را با چین و روسیه و مخالفین سنتی امریکا افزایش میدهد. همه شعارهای انتخاباتی صرف بحیث شعار باقی میمانند و بجز مصرف انتخاباتی، مصداق عملی ندارند.
در مورد افغانستان نیز چه در سطح مبارزه با گروه های دهشت افگن و تروریست های طالب، حزب اسلامی حکمتیار، القاعده و داعش و...، چی در جابجایی نیروی بیشتر و یا خروج نیروها و یا حکومت داری خوب؟! تغیرات اساسی بوجود نخواهد آمد. تنها ممکن است در صورت به بن بست رسیدن کامل حکومت ضد وحدت ملی غنی، جابجایی در سطح مهره های استخباراتی امریکا عملی شود.
ذوق زدگی روشنفکران! کشور در مورد قاطعیت ترمپ در مبارزه با تروریزم وبنیادگرایی اسلامی و اسلام سیاسی و خشکاندن ریشه های گروه های تروریستی در داخل و بیرون، بیشتر احساسی است تا واقعگرایی. امریکا، انگلیس، اسراییل و بخصوص محافظه کاران جدید هم تیمی ترمپ در پشت سر اسلام سیاسی، بنیاد گرایی اسلامی و سلفی گری از چندین دهه بدینسو قرار داشته و دارند و کشور های حامی تروریزم اسلامی مانند پاکستان، عربستان، قطر، ترکیه و ...، همکار امریکا درین پروژه برای از پا انداختن حریفان و سلطه بر جهان اند. بعید بنظر میرسد امریکا واردوگاه سرمایه داری ازین ابزار مؤثر دست آموز و تربیت شده خود، بر علیه دولتهای مخالف، چپ و جنبشهای ملی و ترقیخواه در کشورهای جهان سوم و بویژه کشورها و جوامع اسلامی استفاده نکند.
بنا برین بجز بردن انتخابات، استفاده از نارضایتی مردم و سمت دهی افکار عامه در راستای آوردن تغییر، ترمپ نمیتواند گامی در جهت بهبود اوضاع داخلی و مناسبات بین المللی بردارد. اما مبارزه برای تغییر با آمدن ترمپ و سر خوردگی از عدم تحقق شعار های انتخاباتی او بگونه جدی ادامه خواهد یافت و تا انتخابات بعدی امریکا موج نارضایتی بیشتر شده و گرایش افکار عمومی به تامین عدالت اجتماعی نیرومند خواهد شد.
آنچه روشن است، مردم هم در اروپا و هم در امریکا با ابراز خشم سرکوفته پاسخ نادرست به پرسش کاملن درست تغییر و عوض شدن شرایط زندگی شان دادند. تغییرات در سطح گسرده مناسبات تولیدی، نیروی کار، فن آوری اطلاعاتی وعوض شدن وضع فرهنگی و اجتماعی، بازگشت به گذشته را ناممکن میسازد.
پاسخ درست به این نارضایتی عمومی آنست، که نه سیاست ها و بازگشت به گذشته توان مقابله با این چالشها را دارند و نه هم تشکیلات سنتی چپ و لبرال دموکراسی برخاسته از اروپای قرن 19و 20 . این هردو اندیشه به بن بست رسیده اند. زیرا آینده نگری هردو نتوانست مطالبات و ضرورتهای آینده را پاسخ بگوید و فاجعه کنونی در واقع پیامد نادرستی پیش فرضیه های مطرح شده توسط هردو میباشد.
لبرال دموکراسی، که توزیع عادلانه قدرت سیاسی را بمردم و آوردن آزادیهای فردی و اجتماعی وحقوق بشر ارمغان آورد، نتوانست رفاه اجتماعی و همگانی را تامین کند و در نبودسیستم توزیع عادلانه ی ثروت تولید شده به طبقات و لایه های پایین جامعه، اکثریت جامعه را از تامین عدالت اجتماعی محروم کرد و پای دمکراسی واقعی را لنگاند.
چپ سنتی با تصاحب مالکیت دولتی بر اقتصاد و تولید، توفیقی در توزیع عادلانه ثروت اقتصادی داشت، اما آزادیهای فردی و اجتماعی را در بند کشید، همه چیز رنگ وبوی یک حزبی بخود گرفت و در عوض توزیع عادلانه قدرت سیاسی بمردم، قدرت را در انحصار یک حزب قرار داد و با دکتاتوری خونین حزبی، گروهی و ایدولوژیک استبداد سیاسی را رقم زد، که با جوهر انسانیت، عدالت و آزادی منافات داشته و دارد.
دموکراسی وقتی ارزش دارد، که در کنارآزادی های فردی و اجتماعی، آزادی اندیشه و بیان، حق انتخاب کردن وانتخاب شدن و رعایت تعریف شده ی حقوق بشر، مردم گرسنه، بی خانه و بی مزد ومعاش نباشند و از آنچه در جامعه تولید میشود و بدست می آید، سهم عادلانه داشته باشند. نیاز انسان بیشتر از آزادی، دموکراسی و رعایت حقوق بشری، دین وآیین، به غذا، سرپناه و درآمد برای ادامه حیات است. هیچ دموکراسی تا این نیاز ها را بر طرف نکند، نمیتواند شرایط پایدار برای توسعه اقتصادی و آهنگ موزون رشد اقتصادی و رفاه اجتماعی را تضمین کند.
بنابرین دموکراسی واقعی بردو پایه استوار است، توزیع عادلانه ثروت اقتصادی و توزیع عادلانه قدرت سیاسی بمردم. تا این هردو در کنار هم رعایت و احترام نشوند، جامعه نه به عدالت میرسد، نه به دموکراسی، نه به آزادی، نه به ثبات سیاسی و اجتماعی.
بدینسان برای پیشآهنگی و سمت دهی اعتراضات مردم و پاسخ درست در برابر پرسش درست، به ساختار سیاسی و تشکیلات چپ و دموکراتیک نیاز است، که هم به توزیع عادلانه قدرت سیاسی برای تمثیل حق اراده سیاسی آزاد و واقعی مردم در پروسه های سیاسی و کارزارهای انتخاباتی و اداره ی امور جامعه پابندی و التزام عملی داشته باشد و هم به توزیع عادلانه ی ثروت اقتصادی به همه ی مردم . در غیر آن تغییر بدون رهبری یک نیروی واقعی چپ ودموکراتیک افتادن از سرابی به سراب دیگر است.
پایان
عالم
17 نومبر 2016


شنبه، آبان ۲۲، ۱۳۹۵

تمامیت خواهی در تقابل با مقوله ی روشنفکری


انجنیر عالم 

تمامیت خواهی در تقابل با مقوله ی روشنفکری

 

کم و بیش یک قرن از عمرجنبشهای روشنفکری درکشور میگذرد، اما تا هنوز بیشتر روشنفکران و بخصوص آنهاییکه رزق ومقامشان از جانب حاکمیتهای سیاسی ــ قومی تامین و تضمین گشته ومیگردد، دید و نگرش ملی نسبت به مسایل سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، هویتی و اجتماعی در سطح کشور نداشته وندارند. یکی از عوامل اصلی ریشه نگرفتن باور و اعتقاد ملی نسبت به مسایل سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و هویتی در کشور، وابستگی روشنفکران جامعه ی حاکم به باورها، تفکر و فرهنگ قبیلوی است، که سیادت طلبی و تمامیت خواهی بر محور قوم و قبیله بازده و پیامد اصلی آنست. در تفکر وفرهنگ قبیله یی تصاحب حاکمیت سیاسی بمثابه ی ننگ قومی وقبیلوی بحساب میآید، نه حق همه ی شهروندان کشور که با اراده مستقیم خود، آنرا انتخاب کنند.

دید قبیله یی و پابندی به سنت ها، فرهنگ و تفکر قبیلوی بر خلاف مفهوم و مقوله ی روشنفکر درقشر و طیف سیاسی جامعه ی حاکم، مسلط است و روشنفکر! با بار قبیله یی و قومی بجایی اینکه راه ها و درهای بسته را بسوی عدالت، برابری، برادری، همبستگی ملی، تقویت فرهنگ سیاسی و مدنی و همکاری همه جوامع واقوام برای برپایی حاکمیت سیاسی با شرکت همه ی اقوام، ایجادفرهنگ ملی، سامان دادن به اقتصاد ملی و تعمیم ارزشهای واقعن ملی، بروی مردم و نسل جدید کشور بگشاید، هر روز در پی تحمیل ارزشهای قبیلوی وقومی خود بجای ارزشهای ملی است و هدف از تصاحب حاکمیت سیاسی را، نه خدمت گذاری برای مردم، بل برای تامین سلطه سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی بر دیگران میداند.

کاربرد اصطلاح روشنفکر در جامعه ی « افغانی» بر خلاف مفهوم و اساس کار روشنفکر در دنیای متمدن امروز، بیک مشت افراد گرفتار در بند ناف سنتهای قبیله یی، اطلاق میگردد، که بجز سیادت قومی، و خلاصه کردن تمام نمادها و نمود های ملی در قوم وقبیله خود و تلاش برای استحاله سایر جوامع واقوام ،در یک هویت و فرهنگ نهایت عقب مانده ی قبیلوی، زیر نام «پشتونولی» کار دیگری نداشته و ندارد.

بباور این روشنفکران؟! اگر کسی هویت، تاریخ، فرهنگ و ارزشهای اجتماعی خود را در جوار ارزشهای قومی و قبیله یی آنها برای یک فرایند ملی مشترک، مطرح کرد و یا مشارکت سیاسی و تقسیم قدرت و زدودن انحصار قدرت سیاسی ــ قومی را از زیر بنای حاکمیت سیاسی بمیان کشید، و یا سیاست لر و بر خواهی و جابجایی پشتونهای پاکستان را در محلات زیست سایر جوامع واقوام نقد کرد، در زمره « پشتون دشمنه عناصر» ، خاین ملی، تجزیه طلب، ضد وحدت ملی و ضد منافع ملی بحساب می آید. در واقع این روشنفکران مفاهیم وحدت ملی، منافع ملی، قدرت ملی، حاکمیت ملی و...، در قالب سمبولها ی قومی وقبیله یی درآورده اند، که باید بجای نماد های ملی پرستیده شوند.

اینگونه روشنفکر مآبی واقعن مضحک است، کسی که بجامعه شهروندی، برابری، برادری در بین جوامع واقوام، عدالت سیاسی، عدالت اجتماعی و دموکراسی ایمان ندارد و کسی که تعین زمامدار و مسؤلین سیاسی و اداری را حق مردم نمیداند و به اراده سیاسی و دموکراتیک مردم و دخالت آنهادر شکل دهی قانون، نهاد های سیاسی و اداری کشور اعتقاد ندارد و کسی که به حذف هویت، فرهنگ، تاریخ و ارزشهای اجتماعی بخش بزرگی از مردم افغانستان باور دارد، چی رابطه ی با روشنفکر دارد؟

 گروه های فاشیستی، که زیر نام حزب و تشکیلات « روشنفکری » خزیده اند، باید بدانندکه با جازدنهای انقلابی و اکت واداهای ترقیخواهی بوزینه وار؟! اما ایمان قبیلوی و تابو سازی سمبولهای قومی بجای سمبولهای ملی و نپذیرفتن ارزشهای فرهنگی، اجتماعی هویتی و تاریخی دیگرانی، که نام هموطن را بر آنها گذاشته اید، هیچگاه روشنفکر بوجود نمی آید. ایمان به قوم قبیله و خود محوری قومی، تمامیت خواهی وسیادت طلبی اجتماعی و پیشبرد سیاست حذف ، جز فاشیزم قومی وتباری، بازده دیگری ندارد.

روشنفکری که بخاطر خود محوری اجتماعی و انحصار قدرت سیاسی، صوبه داران انگلیسی، مزدوران و غلامان حلقه بگوش امریکا، انگلیس، پاکستان، عربستان و...، به صفت رهبر، پیشوای فکری وسیاسی و مقتدای اجتماعی خود بخاطر دلبستگی به انحصار قدرت انتخاب کرده و میکند، ازین مساله غافل است، که وقتی حاکمیت انحصاری شد، قبل از همه باید تحمیق، جهالت، تقویت باورها و سنتهای خرافی فرهنگ قبیلوی، مبنای رابطه روشنفکر را با جامعه مورد حمایتش تشکیل بدهد.

روشنفکری؟! که با جوامع واقوام یک کشور در ضدیت و مقابله قرار داشته باشد و از راه اندازی جنگ خونین قومی برای انحصار قدرت سیاسی ــ قومی حمایت کند، ناگزیر است از مفکوره ی تبعیض و برتری جویی اجتماعی در فرهنگ سیاسی خود دفاع کند. روشنفکر تمامیت خواه، مثل شاه مستبد زمانی به قهرمان جنگ اجتماعی خود با جوامع دیگر تبدیل میشود، که جامعه مورد نظرش را واقعن بدشمن جوامع و اقوام دیگر تبدیل کند.

برای پیروزی این روشنفکر،با « بینش مترقی » یا « اخوت اسلامی » ، جامعه مورد نظر باید همیش چوب سوخت جنگهای اجتماعی و ممثل بد ترین فرهنگ قبیلوی باشد. به همین علت است، که قدرت سیاسی انحصار میشود و اما در طی قرون متمادی اندکترین نشانه ی از تکامل نهاد های فرهنگی مدنی، سیاسی و اجتماعی در متن فرهنگ قبیله ی، روحیه ی دشمنی با دیگران و موروثی دانستن قدرت بملاحظه نمیرسد. این تبعیت از فرهنگ قبیلوی است، که با دلسوزی! تمام، زمینه های تکامل مدنی و فرهنگی جامعه را برای قدرت سیاسی یک قشر عظمت طلب قربانی میکند.

خصومت ملی، نفاق اجتماعی و جنگ قومی، در واقع ازبی اعتقادی گروهای فاشیستی برای پذیرش عدالت سیاسی و اجتماعی در ساختار حاکمیت سیاسی، تقسیم متوازن قدرت وایجاد حاکمیت فراگیر ملی، منشاء گرفته و محصول فرهنگ قبیلوی و راهکار سیاسی نهادهای تمامیت خواه در کشور است.

همه شاهد اند وشاهدیم، که پیشبردسیاست لر و بر خواهی روشنفکران! جامعه برادرپشتون و داشتن حس تعلق بیشتر سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و هویتی این روشنفکران! با پشتونهای پاکستان، بسیار بیشتر از تعلق آنها در موارد بالا با جوامع واقوام غیر پشتون هموطن شان در داخل افغانستان بوده و میباشد. این در حالی است، که پشتونهای پاکستان در یک جغرافیه سیاسی با پشتونهای افغانستان قرار ندارند و آنها در مقدرات مشترک ملی، سیاسی، وحدت ملی، منافع ملی، حاکمیت ملی، نوامیس ملی، دفاع از استقلال و تمامیت ارضی و...، با مردم افغانستان شریک و انباز نیستند و تنها برادران لر و بر ما در یک حوزه ای زبانی و فرهنگی مشترکاتی دارند، که همه ی جوامع و اقوام افغانستان در بیرون از مرزهای سیاسی و جغرافیایی این کشور، چنین مشترکاتی دارند.

حاکمیتهای سیاسی پشتون تبار در کشور از آغاز تشکیل اولین حاکمیت متمرکز مرکزی بدست امیر عبدالرحمان تا این زمان، بیشتر از جوامع غیر پشتون این کشور، به پشتونهای پاکستان امتیاز داده اند. اقداماتی مانند ترکه و تقسیم و حراج مالکیت مردم به پشتونهای پاکستان، توزیع صد ها ملیون دالر از بودجه ی فقیر ترین و گدا ترین مردم دنیا به آنها، آموزش و پرورش هزاران تن از دانشجویان و دانش آموزان پشتون تبار پاکستان بجای ازبک، بلوچ، پشه یی، تاجیک، ترکمن، هزاره ، نورستانی و...، بمصرف مردم افغانستان در داخل و خارج، حمایت از هجوم کوچی های پشتون پاکستان که تمام هست وبود کشور ومردم را بکمک حامیان سیاسی قومی شان درین سوی مرزمیچاپند، پذیرایی گرم آنها در مهمانخانه حکومتی، استفاده از ابزار لر و بر در بازیهای سیاسی و جنگهای قومی، معادله قدرت و تصاحب حاکمیت سیاسی، حمایت از فعالیت های ادبی و هنری آنها، حمایت استخباراتی و پولی از نهاد های سیاسی جامعه پشتون پاکستان و ...، مواردی اند، که راز ورمز های رویکردحاکمیت سیاسی ــ قومی را در مورد برادری سکه و عطف توجه به پشتونهای پاکستان و گزینش سیاست اندری، با جوامع واقوام غیر پشتون افغانستان، بخوبی نشان میدهد.

پیامد وبازده این سیاست دوستی در بیرون بخاطر تعلق زبان و تبار و دشمنی در داخل با هم میهنانی، که در تمام مقدرات ملی، تاریخی، سیاسی و اجتماعی، جنگ وصلح، دفاع از کشور، سرزمین، نوامیس ملی، حفظ استقلال با جامعه برادر پشتون افغانستان شریک بوده و همینطور به حیث تبعه ی حاکمان سیاسی ــ قومی اینکشور، که از درخت و حیوان و سر انسان و دار ندار شان برای تهیه ی مخارج سرکوب خود شان مالیه پرداخته و ازین رژیمهای ضد ملی، حمایت کرده اند، بدون هیچ شک وشبه حس همبستگی ملی، پا گرفتن روحیه ملی و زمینه ی ایجاد نماد ها و نمود های ملی، وحدت ملی و ملت شدن را در درون کشور خشکانده است.

این در حالی است، که تاجیکان و در بسیاری موارد هزاره ها تعلق فرهنگی وزبانی با ایران و تاجیکستان دارند، ازبکها با ازبکستان، ترکمنها با ترکمنستان، بلوچ ها با پاکستان و ایران، همینگونه اقوام پشه یی و نورستانی با پاکستان و در واقع کتله اساسی تمام جوامع واقوام ساکن کشور، در بیرون از مرز قرار دارد.

آیا پشتونهای افغانستان و از جمله روشنفکران جامعه ی برادر پشتون، تحمل عین روابطی را که خود در سطوح مختلف با پشتونهای پاکستان ایجاد کرده اند، برای سایر جوامع و اقوام کشور در بیرون از مرزها دارند؟ به هیچصورت. این روشنفکران؟! حتا استفاده از واژه های زبان مادری را برای پارسی زبانهای افغانستان استعمار فرهنگی؟! ایران میدانند. بر جبین هرجنبش عدالت خواهی و برابری خواهی هموطنان خود برچسپ وابستگی به بیرون میزنند. رابطه مذهبی و فرهنگی وزبانی را در حکم وابستگی استخباراتی و عمال بیگانه؟! به خورد مردم میدهند. در حالیکه تمامی زعمای پشتون تبار ما جز نوکری برای بیگانگان کاری دیگری درین کشور نکرده و نمیکنند، اما دارنده القاب ملی مشر، بابا، غازی، شهید، تولواک و...، بوده ومیباشند.

از این همه سخاوت و حاتم بخشی به پشتونهای پاکستان، مردم افغانستان چه بدست آوردند؟ نزدیک به چهاردهه است، که مردم و کشور از دوسوی مرز دیورند و بیشتر بوسیله ی پشتونهای پاکستان به حمام خون بدل شده است. تمام شبکه های تروریستی و بنیاد گرایی و مرگ آفرینان مزدور استخبارات قدرتهای جهانی در همین تالابها ومردابها تربیه، پرورش و لانه کرده اند و روزانه با صدها حمله تروریستی مردم را قتل عام و کشور را به ویرانه تبدیل کرده اند.

پشتونهای پاکستان با استفاده از حمایت داخلی همتباران خود، محلات زیست سایر جوامع و اقوام را مورد حملات خونین تروریستی قرار میدهند و بیشترین امکانات جنگی و لوژستیکی را از دولت افغانستان بدست میآورند. هزاران تروریست، بدلایل قومی بدون هیچگونه محاکمه ی عادلانه از زندانها رها میشوند و دوباره به صف آدمکشان و باند های تروریستی می پیوندند. جنگ کشور ها وقدرتهای خارجی از طریق همین پادوهای دو سوی مرز در کشور به پیش برده شده و در واقع خون مردم افغانستان برای منافع کشورهای دیگر از طریق اینها جاری است.

رویکرد این روشنفکران قومی وقبیله یی برای تک قومی ساختن تمام عرصه های زندگی جمعی جوامع و اقوام، در تضاد کامل با شکل گیری پروسه های وحدت ملی، روحیه ملی، همبستگی ملی، احساس هموطنی، برادری، اخوت اسلامی، احساس مشترک ملی و ملت سازی در کشور قرار دارد. تا به این سیاست لر و بر خواهی پایان ندهیم، تا زمانیکه تمام راهکار های ملی وسیاسی از درون دوکشور و دوجغرافیایی سیاسی بر افغانستان تاثیر بگذارند و بازیهای سیاسی وقومی برای حذف سایر اقوام از درون وبیرون پایان نگیرد و تازمانیکه به سیاست و حاکمیت بمنزله ی ننگ قومی نگاه شود، چیزی بعنوان پروسه ملی درین کشور بمیان نمی آید.

روشنفکران پشتون تبار واقعن اگر میخواهند از راهکارهای قومی در عر صه های مختلف به ملی سازی پروسه های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی گذار کنند، تنها« لر» را در مناسبات و روابط سیاسی، اجتماعی وفرهنگی با جوامع مختلف برادر کشور مطمح نظر اساسی قرار دهند و با«بر » میتوانند مانند سایر جوامع واقوام افغانستان روابط فرهنگی و زبانی داشته باشند. پیش درآمد همه پروسه های ملی از ختم انحصار قدرت سیاسی تک قومی آغاز میشود. باید فرهنگ، تاریخ، هویت، ارزشهای اجتماعی تمام جوامع واقوام در هویت ملی، فرهنگ ملی، تاریخ و ارزشهای اجتماعی در سطح ملی تبارز یابند و در تمامی عرصه ها حضور سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جامعه چند قومی کشور بازتاب روشن داده شود.

بدون هیچ شک وشبه جوامع ومردمی که با مقوله های عدالت سیاسی و حق تعیین سر نوشت ملی خود بیگانه باشند، نمیتوانند در تحت هیچنوع حاکمیت سیاسی و حاکم شدن روحیه تمرکز خشن و بیروکراتیک قدرت در دست یکی از جوامع، از چنگال بردگی ملی و استبداد سیاسی و قومی در امان بمانند.

میراث دیگر این حاکمیتهای سیاسی و روشنفکران! قومگرا وقبیله محور در مبارزه سیاسی، اتکا به نیروهای خارجی است. کشور از امیر عبدالرحمن بدینسو با حاکمیت سیاسی دست نشانده خارجی اداره میشود و درین سرزمین طی دوسده اخیر، مردم با قدرت سیاسی دست نشانده خارجی روبرو بوده واند.

هر حرکت سیاسی که بر پایه استخباراتی و اتکا به قدرتها و کشور ها خارجی شکل بیگیرد، ناگزیر منافع ملی خود را قربان منافع اهداف و سیاستهایی نماید، که قدرتهای خارجی حاضر به سرمایه گذاری برای آنها باشند. رقابتهای منطقوی و بین المللی از طریق مزدوران شان در افغانستان، از سالیان درازی بدینسو خون مردم افغانستان را جاری ساخته است. با بردگی سیاسی، ایدولوژیک و مذهبی برای کشورهای بیگانه و حاکم بودن سنت ضد ملی وابستگی به اجانب برای بدست آوردن پشتوانه نظامی و اقتصادی کشورهابی خارجی برای پیشبرد جنگ قومی و انحصار قدرت، نمیتوان ملتی را صاحب حق تعیین سرنوشت ملی و سیاسی آن ساخت و درکشور و در میان مردم همبستگی ملی را بوجود آورد.

بردگی ملی مردم افغانستان، نمیتواند مجزا از عمل سیاسی اقشار عظمت طلب، گروهای فاشیستی و تمامیت خواه و حاکمیت قومی دست نشانده خارجی تلقی شود، که زیر نام انحصار قدرت سیاسی در شکل گوناگون رژیمهای سیاسی از سلطنت مطلقه، جمهوری ارستو کراتیک، جمهوری دموکراتیک، امارت اسلامی، دولت جمهوری اسلامی و حکومت وحدت ملی، اراده سیاسی و ملی مردم افغانستان را برای قدرتها ی خارجی به حراج گذاشته اند و تنها نفعی که در برابر این باجدادن چند سره برده اند، انحصار قدرت و تحمیل سلطه ی سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و هویتی تک قومی بر دیگران است.

حمایت قدرتهای خارجی برای ایجاد دولت دست نشانده قومی وقبیله یی در کشور و همزمان تقویت نهاد های قبیلوی و تحکیم مناسبات فرهنگ قبیلوی مانند جرگه بازی، برگذاری جلسات قبایلی در خفا و دور از چشم مردم ، چسپیدن به راهکارهای مشروعیت سنتی و قبیلوی میراثی؟! همه وهمه سبب شده است تا تمام زمینه ها برای دموکراسی، مردمسالاری، ایجاد جامعه شهروندی و رویکردهای مدنی برای برپایی حاکمیت سیاسی، اقتصاد ملی و اعتلای فرهنگ ملی بخشکند و جامعه هرازگاهی در مسیر حرکت قهقرایی بیفتد.

اولین قربانی حاکمیت دست نشانده با انحصار قدرت قومی، دموکراسی و مردم سالاری است که عده ی را بخاطر تعلق شان به قوم خاص و داشتن رابطه ی استخباراتی با قدرتهای خارجی، در محور قدرت قرار میدهد ودیگران را به زواید سیاست و تاریخ تبدیل میکند و این راهکار سنتی در واقع به مانع اساسی در راه دخالت همه مردم در قدرت سیاسی و اداره ی امور جامعه تبدیل شده است.

زمامداران دست نشانده حیثیت قاتل با چهره خودی را برای مردم ما داشته اند. مردم بارها متجاوزین خارجی را بزانو در آوردند، ولی زمامداران دست نشانده و مزدور بهتر از انگلیس، روس، امریکا، پاکستان،عربستان و...، منافع ملی و استعماری این کشور هارا تامین کردند ومنافع ملی مردم افغانستان قربانی منافع و اهداف منطقه یی این کشور هاشد و مردم پس از هر بار پیروزی نظامی باز هم شکست سیاسی خوردند.

در فشانی روشنفکران قومی و قبیله یی در مورد منافع ملی، وحدت ملی، دموکراسی و...، در واقع عوضی گرفتن منافع قومی بجای منافع ملی مردم افغانستان است و هیچ مبنای قانونی، حقوقی، قانونی و عملی در کشور نداشته است. رژیمی که سراپایش بخاطر باجگیری قبیلوی و قومی در خدمت بیگانگان است، از تامین کدام منافع ملی برای مردم حرف میزند؟

 رژیمی که نه استقلال ملی دارد، نه حاکمیت ملی ، نه هم میتواند بنیانگذار یک مشی سیاسی ــ ایدولوژیک و فرهنگی در منطقه باشد و نه قادر است برقابت اقتصادی در بازار فروش منطقه بپردازد و خود با اقتصاد دلالی و مارکیت فروش بودن برای کشورهای منطقه تبدیل شده است، دنبال کدام و چه منافع ملی است؟

 با پایگاه سازی کشور برای کشور های منطقه و قدرتهای بزرگ، حاکمیت دست نشانده و روشنفکران قومی وقبیله یی دنباله رو آن، ناگزیر اند، نه تنها از آزادی و استقلال کشور بگذرند، بلکه از هرگونه منافع ملی کشور نیز چشم بپوشند و این باج دادن چند سره به سازمانهای استخباراتی جهانی، تنها عایدی که برای این حاکمیتها و روشنفکران! دارد، غالب شدن در جنگ قومی وتشدید نفاق اجتماعی برای تمدید این وابستگی است.

انحصار قدرت سیاسی بنام یک جامعه هیچگونه منافع ملی را برای کشور در پی ندارد، منافع ملی بعد از تامین وحدت ملی بوجود می آید و وحدت ملی بدون احترام به اراده سیاسی و مشارکت عادلانه ی سیاسی هریک از جوامع و اقوام افغانستان در قدرت سیاسی امکان پذیر نیست. وحدت ملی مستقیمن از دخالت عادلانه ای مردم در قدرت و تامین دموکراسی و توزیع واقعی و عمومی قدرت در بین تمام جوامع و اقوام افغانستان بوجود می آید.

رژیم سیاسی بر پایه مناسبات تک قومی به هیچصورت نمیتواند حرکت بسوی وحدت ملی را آغاز کند، رژیمی که ممثل اراده سیاسی و اجتماعی همه بخشهای جامعه نباشد و آشکارا در صدد حذف جوامع غیر پشتون از موزاییک قومی افغانستان بر آمده باشد، خود به عامل اساسی در برابر وحدت ملی مبدل میشود و بطور آشکار عامل از بین رفتن وحدت ملی جوامع چند قومی و چند فرهنگی افغانستان است.

برای حفظ منافع دو جانبه گروه های فاشیستی و کشور های حامی شان، چه فرق میکند، که درین سرزمین جوی خون جاری باشد و با فاقد شدن مردم از حق حاکمیت، به ذلالتی نیز برسند، که در کنار فقر کمر شکن و محروم شدن از هرگونه تحرک ملی، قربانی منافع کشور های کوچک و بزرگ شوند.

تمام تجارب جنگهای ایدولوژِیک، مذهبی و قومی بر محور منافع کشور های دیگر درین سرزمین، به اثبات رسانده است، که هر حرکت سیاسی و فکری با وابستگی بخارج، از خط منافع ملی مردم بیرون شده و اراده بیگانگان را ولو تحت شعارهای بلند بالای ایدولوژیک، مذهبی و غیر مذهبی، دموکراسی و مردم سالاری نیز بیان گردد بر سر نوشت مردم تحمیل کرده و از قربانی شدن اراده ملی و افتادن مردم در کام بردگی ملی نمیواند جلوگیری کند. مهمترین دست آورد مداخله دیگران بشکل پشتوانه رزیمها، گروه ها و احزاب سیاسی، نابود شدن روحیه ملی در درون خود این رژیمها و جریانهای سیاسی است.

چنین وابستگی دوامدار نهاد ها وگروه های سیاسی و روشنفکران به بیرون برای پیرزوی در منازعات قومی و سیاسی، تا کنون باعث آن گردیده است تا هیچگاه حاکمیت ملی، تمامیت ارضی و خود ارادیت ملی مردم افغانستان بگونه ی مستقل تمثیل نشود و رویکرد حاکمیت های سیاسی در جنگ قومی با پشتوانه خارجی، باعث تمدید هرچه بیشتر این وضیعت برای سالیان طولانی گردیده است و کشور را به منطقه خیز دولتها و کشورهای رقیب برای همیشه تبدیل خواهد کرد.

بردگی برای بیگانگان و سیاست مزدور منشانه برای منافع کشور های خارجی از چند سده تا کنون سبب شده که هیچ تغییری در روابط قبیلوی و سیاسی کشور بوجود نیاید و در بیشتر از صد سال نه شیوه ای سیاسی دشمنان خارجی افغانستان تغیر کرده است و نه روحیه دست نشانده شدن گروه های روشنفکری انحصار طلب داخلی.

وسیله قرار گرفتن روشنفکران چپ اندیش دیروز که به جهان وطنی و توده های زحمتکش باور داشتند، در دست گروه های فاشیستی زیر رهبری مستقیم سرمایه سالاری جهانی، در واقع این گروه هارا به عناصری تبدیل کرده است، که هم به اعتقادات ایدولوژیک شان عقبگرد کرده اند وهم ایمان شان را نسبت به عدالت و مسایل روشنفکری از دست دادند. این عقب گرایی ایدولوژیک بخط فاشیستی و وسیله قرار گرفتن در جنگهای خود محوری اجتماعی برای انحصار قدرت سیاسی، فرجام ننگینی را برای روشنفکران مزدور پاکستان و نوکران امریکا و انگلیس رقم خواهد زد.

پروژه های فاشیستی کرزی ــ احمدزی، در واقع برای یک قومی ساختن کشور مطرح شده اند، که دران تمام گروه های سیادت طلب و گرایشات فاشیستی برای تصفیه های هولناک قومی ومذهبی و سیاسی جوامع و اقوام غیر پشتون، گرد آمده اند. آیا آرمان انقلابیون دوران ساز مدافع زحمتکشان همین بود؟ چسپیدن بقدرت برای منافع شخصی، گروهی، حزبی، سیاسی وقومی دور از هرگونه تعبیر و تفسیر مبانی روشنگری و روشنفکری است. این روشنفکران باید بدانند، که شرکت در جنگ قومی برای تمامیت خواهی و خود محوری اجتماعی و حذف جوامع واقوام از پروسه های سیاسی، فرهنگ سازی و ملت سازی، بار دیگر محکومیت تاریخی ابدی را نصیب این انقلابیون سرخ وسبز دیروز خواهد ساخت.

غنی مانند سلفش از امیر عبد الرحمان تا کرزی هدف از بدست گرفتن قدرت را جز اقتدار مطلقه ی و غصب حق حاکمیت از مردم، دیگر باوری برای زمامداری مشروع بر یک ملت ندارد. رهبری خصومتهای قومی در شرایط کنونی از حلقه گرایشات فاشیستی غنی آب میخورد و کشور های منطقه و بیرونی نیز دران نقش دارند.

هیچ کشور خارجی بدون مقصد و گرفتن تعهدات دو جانبه برضای خدا غنی را کمک نمیکند. غنی مانند امیر عبد الرحمان، مجبور است در برابر حفظ سلطه قومی، مانند سلفش بخاک فروشی و میهن فروشی ادامه دهد و بخواستهای نا عادلانه و تجاوز گرانه قدرتهای خارجی و کشور های منطقه مانند پاکستان، عربستان، ترکیه و دیگران تمکین کند، منافع این کشور هارا برسمیت بشناسد و وجود سازمانهای استخباراتی و پادوهای داخلی این کشور هارا نیزنادیده بیگیرد.

تاریخ استبداد سیاسی ــ قومی این افتخار را دارد، که 30 میلیون نفوس کشور را به عقب مانده ترین، فقیر ترین و گدا ترین مردم دنیا تبدیل کند. تیم فاشیستی غنی فاسدترین نظام مافیایی دنیا را بر کشور تحمیل کرده است و علت اصلی این تراژیدی خونین و خانه بر انداز، انحصار قدرت سیاسی ــ قومی با حمایت خارجی و تسلط فرهنگ قبیلوی بر تمامی نهاد های سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی بوده و میباشد.

پایان

 عالم

10 نومبر 2014

سه‌شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۵

ارگ تمامیت خواهان درز برداشت!


 ===============
خرابی روز افزون وضع امنیتی در سراسر کشور که نتیجهء طبیعی سیاستهای طالب پرورانهء ارگ نشینان تیم تحول و تداوم است، حکومت "وحدت ملی " را تا لب پرتگاه رسانیده است.
انتقادات دو ماه قبل دکتور عبدالله رئیس اجرائیه حکومت و انتقادات شدید و صریح سترجنرال دوستم معاون اول ریاست جمهوری مبیین این حقیقت است.
مخالفت تیم اصلاحات و همگرایی با تیم تحول و تداوم از آغاز کار معلوم بود و این فقط فشار خارجی بود که این دو تیم با برنامه و سیاست های کاملا م...تفاوت را مجبور به ائتلاف و امضای تفاهم نامه سیاسی ساخت.
اینکه جنرال دوستم صریحا میگوید که از تقسیم قدرت و برنامه دکتور عبدالله حمایت میکند و ارگ نیز بر علیه ایشان اعلامیهء شدید الحنی صادر میکند، بمعنای جدایی اش از تیم دکتور عنی و تیم تحول و تداوم و درز برداشتن تیم تمامیت خواهان ارگ نشین است. بیاد داشته باشیم که اگر حمایت اشتباه آمیز ستر جنرال دوستم نمی بود، ممکن نبود آقای احمدزی درین موقعیت قرار گیرد.
رهبری تیم اصلاحات و همگرایی باید متوجه باشند که حالا توپ در میدان آنها است. اینکه چگونه میتوانند ازین فرصت استفاده بهینه کنند مربوط به کارا آیی و درایت سیاسی ایشان است.
سیاست هنر رهبری جامعه و تبدیل چالشها به فرصت ها و استفادهء درست از فرصتهای پیش آمده است.
میدانیم که جنگ و مشکلات افغانستان بیشتر ریشه های بیرونی دارد ولی باید این حقیقت را نیز بیاد داشته باشیم که قدرتهای بزرگ هرگز منافع استرتیزیک خود را فدای منافع افرادیکه حتی خود بر سرقدرت آورده اند، نخواهند ساخت.
آیا زمان آن نرسیده است که همه آنانیکه به اصلاح نظام و ملت- دولت سازی بر بنیاد همگرایی همه اقوام و اقشار کشور، غیر متمرکز سازی قدرت و ساختمان یک نظام دموکراسی محور بر بنیاد اصل "حق شهروندی" باور دارند؛ با دور انداختن اختلافات فردی و سلیقوی خود بدور یک محور گرد آیند؟
Klik voor meer
Geplaatst door Kanishka Mahjoob
3.307 weergaven
3.307 weergaven

بحران رهبری درافغانستان- ع.م.اسکندری

بحران رهبری درافغانستان:
===============
برای اصلاح اشتباهات هیچ وقت دیر نیست. سیاست میتواند متحول باشد ولی به شرط آنکه سیاست گر اصول فکری خود را فراموش نکند و استراتیژی را فدای تاکتیک نسازد.
تاکید بر اختلافات گذشته دردی را دوا نمیکند؛ کما اینکه : آن ایکه اشتباه نکرده است، که خواهد بود؟ ...
سیاست یعنی استفادهء درست و مدبرانه از لحظه ها و فرصتهائیکه پیش می آیند.
بحران درون نظام کنونی کاملا شبیه بحران در ماه های اخیر حکومت دکتور نجیب الله است.
آنانیکه به تغییر نظام ، ختم جنگ، عدالت و برابری می اندیشند، باید ازین فرصت پیش آمده درست استفاده کنند.
هیچ شخصیتی و هیچ گروهی (چه قومی، چه سیاسی) به تنهایی نمیتواند گره این معما را بگشاید.
آنانیکه دیروز به آقای احمدزی با جان و دل کمپاین کردند و اوشان را بر سرقدرت آوردند، حالا دانسته اند که این اشتباه بزرگی بود. نه بخاطر وابستگی قومی اش بلکه بخاطر کرکترو شخصیت شخصی، طرز تفکر، اعتقادات و وابستگی هایش.

من در عرفهء دور دوم انتخابات نوشتهء داشتم تحت عنوان "چرا از دکتور اشرف غنی احمدزی حمایت نمیکنم؟". حالا فکر میکنم در آن تحلیل خود بسیار اشتباه نکرده بودم.
در لینک ذیل دوستان را بخوانش آن مقاله دعوت میکنم.
Meer weergeven
در روزهای پسین دور دوم انتخابات افغانستان موضع گیری برخی از دوستان قدیمی به نفع تیم دکتور احمدزی، برمن مستقیم یا غیر مستقیم فشار آوردند تا موضع گیری خود را با صراحت بیشتربگویم.
khorasanzameen.net

ضرورت ایجاد تشکیلات برای جامعه ی تاجیک


محمد عالم جمال

ضرورت ایجاد تشکیلات برای جامعه ی تاجیک

                                                         
تاجیکان بیشتر از فقدان دو ساختار درون اجتماعی خود به شکست سیاسی کشانده شده و میشوند:
1 ــ از دست دادن ساختار و راهکار های قبیلوی و سنتی برای دفاع از هویت اجتماعی، فرهنگی، حفظ مالکیت و تمثیل قدرت سیاسی؛
2 ــ نداشتن یک نهاد مدرن تشکیلات سیاسی درون اجتماعی، که جامعه را برای دفاع از هویت سیاسی، اجتماعی، فرهنگی وتاریخی آن بسیج کند و همینگونه تمام انرژی و امکانات جامعه را برای برقراری عدالت سیاسی، ملی و اجتماعی در سطح ملی رهبری کند.
چرا دردرون جامعه تاجیک صداها برای اتحاد سیاسی و اجتماعی جامعه و همینطور بسیج تشکیلاتی و سیاسی بی پاسخ مانده است و نمیتواند به ایجاد قدرت دفاعی مؤثر و منسجم بی انجامد؟
برای اینکه هر جامعه ی مانند جامعه تاجیک، زمانی قدرت دفاعی خود را از دست داده و میدهد که نهاد های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و دینی آنها بوسیده شده و با شیوه های استبدادی اداره شود.
بعنی اینکه اقتصاد در دستان رهبران سیاسی و نطامی جامعه متمرکز شده و تمام عرصه های مالی و اقتصادی جامعه بخدمت اربان سیاسی، اجتماعی و دینی قرار بیگیرد. جامعه ی فاقد مالکیت، جامعه ی که برای داشتن یک لقمه نان فکرش مشغول است و برایش مهم نیست، که سرنوشت سیاسی آن چه میشود. این جامعه در گام نخست با مبارزه ی مرگ وزندگی برای شکم خودش و خانواده اش مواجه است، نه مناسبات قدرت و حاکمیت و نقش جامعه ی خودی دران.
استبداد اجتماعی یعنی حاکمیت بلا منازع فرماندهان، رهبران خود ساخته جامعه، معامله گران و افرادی که تمام قربانی جامعه را خرج بده و بستانهای فردی قدرت و جیب شان کرده ومیکنند و...، و استفاده ابزاری از جامعه بحیث چوب سوخت و حاکم بودن مناسبات سلطه و تابعیت ونداشتن کوچکترین تضمین قانونی برای حفظ جان، مال و ناموسش و نبودن هیچگونه راهکار دموکراتیک در حیات درون اجتماعی اش. مواجه بودن جامعه باچنین پدیده های نا هنجار اجتماعی، جامعه را از نظر سیاسی و اجتماعی فلج میکند.
زیرا مردم در بسیاری مناطق ومحلات بیشتر با استبداد سیاسی ــ قومی حاکمیت سیاسی مرکزی بگونه مستقیم مواجه نیستند و بیشتر با استبداد درون اجتماعی شان مواجه اند و برای این جامعه ارزش ندارد، که در مبارزه سیاسی کی پیروز میشود. در واقع جابجایی قدرت در سر نوشت وحیات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی آنها تاثیر زیادی نداشته و ندارد. در درون جامعه ی که مناسبات سلطه و تابعیت اجتماعی عده ی انگشت شمار بر اکثریت جامعه حکمفرما باشد، احساس مبارزه برای حق تعیین سرنوشت سیاسی وملی جامعه در حیات ملی آن کمرنگ میشود.
استبداد فرهنگی در واقع عام کردن جهالت، پخش خرافات فکری ، تقدیر گرایی، عدم برخورد عقلانی با با مناسبات قدرت وحاکمیت و خشکیدن خود آگاهی، تجدد و نوگرایی در درون جامعه است. در واقع باور داشتن به فرهنگ خرافی، جامعه را به استبداد اجتماعی، اقتصادی و سیاسی عادت میدهد و بدان صبغه ی اعتقادی میبخشد. فرهنگ جهالت پروری و سرخم کردن فرهنگ بخط ستمگری اجتماعی، جامعه را به فرهنگ ستم پذیری و جامعه ی گوسفندی آماده میکند و ازان جامعه ی میسازد، که حساسیتش در برابر ارزشهای تاریخی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی اش بیمیرد.
استبداد دینی جامعه را از حرکت بسوی تکامل و اگاهی و خرد گرایی باز میدارد و آنرا در مقابله با حرکتهای روشنگرانه، تجدد و اصلاحات بر می انگیزاند و مشروعیت دینی به استبداد می بخشد، جامعه ی که تنها بالوسیله مذهب میخواهد با سایر جوامع واقوام رابطه برقرار کند، همه هویتهای دیگر جامعه در مناسبات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی وتاریخی در سطح ملی میمیرند و طوریکه جامعه با تمام اخلاص مندی اش به ارزشهای دینی و الهی و مذهبی خود، خواسته با جوامع دیگر رابطه برقرار کند وقیادت همه را بنام دین ومذهب بپذیرد، اما دشمنان و رقبای سیاسی اش با توسل با همین دین و مذهب بار ها و بار ها به سرکوب وقتل عامش پرداخته و میپردازند.
زمانی که اربان اجتماعی، مذهبی، سیاسی و اقتصادی جامعه بعدالت سیاسی، ملی و اجتماعی ایمان نداشته باشند، مساله شرکت در قدرت را به امر اجتماعی تمام جامعه مبدل نکنند، قدرت سیاسی نا عادلانه را زیر پرسش قرار ندهند، شرکت در اصل و محور قدرت را مطرح نکنند و تنها آنرا بخاطر معامله فردی و شخصی استفاده کنند، این خود باعث بوسیدگی جامعه از درون میشود.
نخبگان سیاسی، مدنی و فرهنگی جامعه ی که در برابر پایمال شدن هویت سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و ارزشهای اجتماعی خود حساسیت نشان ندهند در واقع این جامعه به بوسیدگی کامل فرهنگی دچار است. جامعه ی که داعیه سیاسی آن به معامله گری فردی مبدل شود و یگانه هدف دفاع جامعه بغرض جلوگیری از سقوط هرارشی مافیایی قدرت وثروت، ورود تروریزم، لشکر بی رحم، غارتگر و قتل عامگرش باشد، این جامعه ی بی انگیزه وبی آرمان حتمن شکست میخورد.
با وجود کثرت عددی تاجیکان در سازمانهای چپ وراست وقربانی دادن آنها در راه آرمانهای این احزاب و پر شدن قبرستانها از شهدای این جامعه، همواره محور قدرت و صاحبان تقسیم قدرت، دیکته وامر نهی بدست رهبرانی یک جامعه بوده و میباشد و از دیگران بمثابه ی ذخیره لشکر، نیروی کار، پیشبرد چرخه ی اقتصادی و انجام دادن خدمات استفاده کرده و میکنند. وظیفه ی نخبگان سیاسی جامعه ی تاجیک، عضو این احزاب بشمول رده های بالایی و مقامهای حزبی، دست بالاکردن وپایان کردن به اراده سیاسی و قومی دیگران بوده و بس. جامعه ی که به مادونیت سیاسی و خود حقیر بینی گرفتار باشد، در واقع خود در برابر دشمنانش تسلیم شده است.
تجربه ی تاریخی جامعه در بقدرت رساندن امیر دوست محمد خان و امیر عبدالرحمان خان بار دیگر بعد از فروپاشی حکومت مرحوم نجیب اله تکرار شد، با آنکه ایتلاف نیرومند برای برپایی یک نظام عادلانه ملی در کشور وجود داشت، باز هم فرماندهان جامعه، رهبران پشاور را دعوت به تشکیل حکومت کردند و جامعه بار دیگر از اثر تلون مزاجی رهبران خود، درخون کشیده شد. تسلط روحیه خود کهتر بینی رهبران جامعه بخوبی نشان میدهد، که هنوز جامعه بخود باوری درون اجتماعی خود نرسیده است.
تکرار سناریوی امیر حبیب اله کلکانی در شهر بن آلمان در 2001 میلادی و همینگونه تسلیمی ها در برابر کودتا های انتخاباتی و پایان آوردن جامعه از محور قدرت بحاشیه آن، آنهم بگونه کاملن نامشروع و بیعت سیاسی و تسلیم شدن رهبران سیاسی و نظامی به پرو ژه های صلحی که برای قتل عام جامعه متحد شده اند، در واقع از عدم تحرک سیاسی و فکری و بلوغ سیاسی جامعه ی تاجیک حکایت دارد.
حضور پر رنگ تاجیکان در حزب اسلامی حکمتیار و به همینگونه سازمانهای چپ و راست دیگر وشرکت تاجیکان در وجود گروه های سیاسی، تیمهای انتخاباتی، جامعه مدنی، سکولار ها، مجاهدان و ...، بسود تیم فاشیستی کرزی و احمدزی، در واقع بردن جامعه با پای خود به زیر ساطور گروه ها، احزاب، نهاد های سیاسی وتیمهای است، که در هر قدم و کردار، نابودی هویت اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و تاریخی جامعه ی تاجیک را هدف گرفته اند. و این زبونی و ناتوانی جامعه را در شناخت از دشمنانش و در ماندگی سیاسی آنرا روشن میسازد
رهبران نظامی وسیاسی جامعه، در تمام جبهه سازی ها، ایتلافها، توافق نامه ها و راهکار های سیاسی ، بجای تضمینهای روشن و نهادینه شده در قوانین، برنامه ها، تعهد نامه ها وتضمینهای حقوقی برای جامعه، بیشتر به تضمینهای فردی کسانی قانع شدند، که در محور قدرت و حاتم بخشی های سیاسی بودند. ازینرو در فردای استحکام قدرت زمامدار خود ساخته، خود شان اولین قربانی بودند و بعدن این زمامداران قومی قبیله ی بجان جامعه افتادند. بنا بر همین برخورد بوده و است، که بعد از پیروزی مبارزات ملی در برابر اشغالگران، مبارزین ملی یکجا با مردم در کام استبداد سیاسی وقومی فر و رفته و میروند. جامعه ی که در تار خام قول قرارهای فردی رهبرانش! گرفتار باشد، سرنوشت بهتر از جامعه ی تاجیک نداشته وندارد.
با دریغ و درد نخبگان نظامی و فرماندهانی که هنوز تنها اندیشه ی نظامی در سر دارند و شکست نظامی جامعه را، شکست اصلی می پندارند، سخت در اشتباه اند. درحالیکه شکست اساسی برای جامعه بیشتر در جنبه های سیاسی، فرهنگی، هویتی، اجتماعی، اقتصادی، روانی و آرمانی جامعه مطرح است. شکست نظامی تنها عدم حضور جنگی جامعه را بر ملا میسازد، اما شکست واقعی عدم حضور فعال سیاسی، فکری و فرهنگی جامعه است، که نمیتواند در کوتاه مدت جبران شود.
جامعه تاجیک پیوسته در حکومت های ضد ملی کرزی ــ احمدزی، بسوی حذف سیاسی رانده شده است. تهاجم گسترده ی فرهنگی، مسخ زبان و ادبیات و همینگونه فقر کمر شکن اقتصادی بران تحمیل شده و مردم در اکثر آستانها مانند بدخشان، تخار، قندز، بغلان، غور و بادغیس، فراه و سایر جاها با مرگ و زندگی دست بگریبان اند. رها شدن صد ها هزار کوچی بجان و مال و سرزمین مردم وضیعت را بیش از پیش تشدید کرده است. سکوت جمعی جامعه و نداشتن همسویی وهمدردی با اعتراض های جوانان و روشنفکران جامعه در برابر این وضع، تصویر روشنی از فلج بودن اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی جامعه ی تاجیک را به نمایش میگذارد

ضرورت ایجاد تشکیلات برای جامعه ی تاجیک
بخش دوم
تاریخ سیاسی جامعه ی تاجیک چگونه رقم خورده است؟
در نتیجه ی سرکوبهای متداوم، تاجیکان به پراگندگی اجتماعی و جغرافیایی درین سرزمین محکوم شدند، زندگی کتلوی وجمعی را از دست داده و به کوهستانها و مناطق دشوار گذار و بدون ارتباط اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی با یکدگرکشانده شدند.
تداوم حملات و یرغلهای غارتگرانه ای قبیلوی و تسلط سیاسی پیوسته قبایل عقب مانده تر نسبت به قبیله پیشتر، برسرنوشت سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی این سرزمین و همچنان تصاحب زمین، جنگل، منابع آب، علفچر، تاراج بار، بار، قتل عام و کوچانیدنهای اجباری تاجیکان از خانه وسرزمین شان، گسیختگی اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جامعه را بیشتر وبیشتر کرد و تاجیکان پراگنده نتوانستند در سرنوشت ملی و سیاسی کشور تا مدت های طولانی بشکل کتلوی وجمعی نقش ایفا کنند و هنوز این کمبود بطور جدی نمایان است.
رو آوردن بخش بیشتر جامعه ای تاجیک در اثر عصب زمین و سلب مالکیت ازآنها در روستاها بدست قبایل مهاجم، به زندگی شهری، مصروف ماندن به شعر و ادبیات، فرهنگ، اندیشه های صوفیانه و عرفانی، دیوان ودفتر، تجارت و صنعت و...، آنها را بسوی اندیشه های فراقومی و در بسیاری موارد فراملی کشاند و در زیر تاثیر همبستگی جهان اسلام و امت اسلامی و ایدولوژیهای جهان وطنی، تاجیکان بیش از هر جامعه ی برادر دیگر، خود آگاهی ملی، سیاسی، فرهنگی و هویتی خود را از دست دادند و بیشتر به ملی اندیشی و فراملی اندیشی رو آوردند. ازینرو خشکیدن اندیشه های سیاسی، اقتدار طلبی، غرور ملی و خود باوری اجتماعی در درون جامعه مصیبتی است، که تاکنون جبران نشده است.
این در حالی بوده و است که سایر حوامع و اقوام، بخصوص جامعه ی برادر پشتون، اندیشه های ملی گرایی، چپ، اسلام سنتی و سیاسی و دموکراسی غربی را در خدمت قدرت قومی و قبیلوی خود قرار داده است. روشنفکران، احزاب، نهاد های فرهنگی، اجتماعی، دینی و مدنی این جامعه برادر، در گفتار منافع عمومی و ملی گرایی را تبلیغ کرده و میکنند و اما در کردار و معادله قدرت، قومی عمل کرده و میکنند. بدینگونه جامعه ی که در پشت سر ملی های قومی پنهان شده ومیشود، توانسته است در اتحاد اجتماعی قبیلوی و جلب استمداد خارجی از حاکمیتهای قومی قبیله یی خود، از افتادن قدرت سیاسی بدست همه ی مردم جلوگیری نماید و سلطه سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی، هویتی و تاریخی خود را برسایر جوامع واقوام تحمیل کند.
روشنفکران تاجیک همزمان با نفوذ و رسوخ اندیشه های فکری و سیاسی مدرن و الهام ازحرکت های سیاسی جدید شکل گرفته در زیر تاثیر جو بین المللی، که منجر به ایجاد جنبش مشروطه خواهی در کشور شد، به پیمانه وسیع درین جنبش شرکت کردند و بیشترین قربانی را در داعیه استقلال، آزادی، بر داشتن استبداد سیاسی و قومی و استعمار از زیربنای حاکمیت سیاسی متحمل شدند.
اما مشروطه خواهی در فردای تامین استقلال سیاسی کشور و بر پایی نهضت امانی و تشکیل دولت تجدد گرا ی امانی، در دامن تفکر طرزی ها افتاد و پیامد آن منجر به محروم شدن زبان پارسی دری از هویت ملی، ایجاد پروژه ی ناقلین برای تصاحب و تقسیم زمین، جنگلها، منابع آب و علفچرجوامع و اقوام به پشتونهای پاکستان شد و همچنان به محروم شدن این جوامع از هویت ، تاریخ، فرهنگ و ارزشهای اجتماعی شان در فرآیند ملی گردید. یعنی شرکت در یک جنبش مدرن سیاسی بدون طرح روشن تقسیم قدرت، سهم اقوام درهویت، فرهنگ، تاریخ و ارزشهای اجتماعی مشترک به نتایج معکوس ملموسی برای تاجیکان نیانجامید.
بعداز سرکوب جنبش مشروطیت، بدست نادر خان، هاشم خان ومحمد داود خان، جامعه تاجیک به قتل عام، کوچ اجباری و از دست دادن همه دار وندارش محکوم شد. بخش بزرگی از روشنفکران تاجیک در زیر شکنجه و زندانهای قرون وسطایی رژیم ضد ملی نادرخان و برادران بوسیدند. جامعه تاجیک نتوانست در برابر این وحشیگریهای حاکمیت دست نشانده انگلیس، واکنش جمعی نشان دهد و در واقع قیام های محلی و پراگنده ی جامعه ی تاجیک بدون رهبری سیاسی، نداشتن اهداف روشن وجلب حمایت سراسری جامعه ازین قیام ها، خورد ومتلاشی شد.
سرکوب خونین جنبش مشروطیت، صدای آزادی خواهی و مبارزات ضد استبدادی را خفه ساخت و بعد از یک دور کوتاه سکوت، جنبشهای سیاسی در قالب احزاب ایدولوژیک با کنار گذاشتن آرمانهای مشروطه خواهی و با الگو برداری از دو سیستم متضاد فکری و سیاسی جهانی، با گرایشات سوسیالیستی، اسلام سیاسی و همچنان حضوربرخی گرایشات فاشیستی، قد بر افراشتند.
تاجیکان، که تا مغز و استخوان شان استبداد سیاسی _ قومی، تسلط استعمار خارجی را در زیربنای حاکمیت سیاسی و نفاق افگنی اجتماعی را توسط پادوهای داخلی استعمار درک وحس کرده بودند با صداقت کامل و ایمان به آرمانها و داعیه های احزاب پیرو اندیشه های جهان وطنی و امت اسلامی، به این احزاب گرویدند و روشنفکران تاجیک به پیمانه ی وسیع درین احزاب و جریانهای سیاسی شرکت کردند و در گفتار و کردار ازین حرکتهای سیاسی حمایت کردند، اما بازهم جز عام گویی های و گلی گویی های برابری وبرادری و...، طرح روشنی برای ملت سازی، وحدت ملی، ایجاد قیادت سیاسی فراگیر اجتماعی، هویت مشترک ملی، فرهنگ ملی و سایر سمبولهای ملی، برای جامعه چند قومی، جند فرهنگی و چند تباری کشور در هیچ زمینه ی مطرح نشد و سر نوشت جامعه ی تاجیک به حسن نیت رهبران این جنبشهای سیاسی و ایدولوژیک وا گذاشته شد.
شرکت تاجیکان در احزاب مختلف بطور طبیعی آنهارا به گرایشهای مختلف سیاسی و فکری تقسیم کرد. اما چهره های نخبه و سیاست مداران تاجیک در احزاب ایدو لوژیک بعدی، بنا بر فلج بودن سیاسی جامعه از یکسو و زد بندهای پشت پرده ی برخی رهبران این احزاب به دلایل وابستگی های قومی و تباری، استخباراتی و سیاسی با حکومت و حلقات استخباراتی خارجی از سوی دیگر، نتوانستند در محور سیاستهای این احزاب برای تحقق عدالت و ایجاد قیادت سیاسی فراگیر قرار گیرند.
خوشباوری آنها در برابر رفقا و برداران و اعتماد سیاسی و سازمانی به رهبران و باور خدشه ناپذیر به آرمانهای مطروحه در برنامه ها و شعار ها از یکسو و عملکرد های قومی و زد وبند های پشت پرده برای تداوم انحصار قدرت از سوی دیگر در واقع رهبری و کادرهای تاجیک را درین احزاب اغفال کرد.
به همینگونه مبارزه سیاسی و فکری نخبگان سیاسی جامعه و جا دادن آنها در رده های بالایی احزاب و سازمانهای بیرون اجتماعی راست وچپ بیشتر در راستای منافع سیاسی و تداوم حاکمیت یک قومی دیگران تمام شده و از آنها برای فیشن و دکوریشن سازمانهای کثیر القومی؟! استفاده ابزاری گردید.
بعد از پیروزی کودتای هفتم ثور و ایجاد حاکمیت سیاسی توسط حزب دموکراتیک خلق افغانستان، دوباره مرزهای طبقاتی، فکری و سیاسی در کردار رهبران زحمتکشان؟! بسود همگرایی ملی ، برادری و برابری جوامع واقوام برادر کشورکمرنگ شد و گرایشات ایدو لوژیک فاشیستی بالوسیله داشتن اتکا بر نظامیان و برتری در رهبری ارتش، بجای همبستگی طبقاتی، همبستگی قومی را نمایش دادند و رهبران با نفوذ حزب در ارتش توانستند با تکیه بر لشکر قدرت را قبضه کنند.
در نتیجه ی وضع پیش آمده و تصفیه های پی درپی درون و بیرون حزبی، بیشترین قربانی را در لایه های روشنفکری کشور، تاجیکان دادند. سیاستهای حزب زیر رهبری خونین حفیظ اله امین چرخش آشکار بسوی فاشیزم تباری نمود و اضافه بر حفظ سنت انحصار قدرت سیاسی ــ قومی، انحصار قدرت بدست یک حزب نیز بر کل جامعه تحمیل شد.
در تمام راهکارهای سیاسی و دموکراتیک حاکمیت حزب، بجز تداعی واژه های دموکراتیک در نام حزب و دولت، اثری از مداخله مردم در سیاست و اداره ی امور جامعه دیده نمیشد. رژیم جدید با هرگونه تمثیل قدرت از جانب مردم به مخالفت برخاست و با نمایش دکتاتوری خونین و استبداد سیاسی ــ قومی بر خوردار از استبداد ایدولوژیک فاشیستی به سرکوب مخالفان سیاسی پرداخت، که بعدن منجر به جنگ خونین در کشور شد.
در پی نمایش قدرت زحمتکشان! جریانهای سیاسی با ترکیب اجتماعی بیشتر تاجیک در پولیگونها، محبس پل چرخی و زندانهای رژیم بدون برپایی هرگونه محاکمه ی اعدام وتیرباران شدند، از نظر اجتماعی، بیشترین قربانی را جوامع هزاره وتاجیک دادند و حکومت ایدو لوژیک مدافع زحمکتشان از ریختاندن خون جوالی های هزاره و دهقانان و زحمتکشان این دو جامعه دریغ نکرد.
با آنکه شعار ها، برنامه ها و اکت و اداها در گفتار فراقومی و در دفاع از حاکمیت زحمتکشان، خلق و منافع آنها حکایت داشت، اما کردار های سیاسی در راستای تحکیم مواضع یک قوم وقبیله به حرکت افتاد و بهترین کادر حزبی باید پشتون میبود و رهبری قوای مسلح از پایان تا با لا همه بدست یک قوم افتاد. همان فرمول قبلی امیران سابق( قدرت و لشکر دوپایه حاکمیت سیاسی ــ قومی) بدست یک قوم وقبیله متمرکز شد.
شدت عمل حکومت انقلابی در برابر دشمنان انقلاب؟! اکثریت مردم و زحمتکشان را در جبهه مقابل قرار داد. بعد از سرنگونی حفیظ اله امین بدست قشون شوروی و تغیر موازنه قدرت بسود جناح پرچم حزب برهبری ببرک کارمل، پیشبردسیاست های قومی متوقف شد و حرکت بسوی همبستگی و همسویی جوامع و اقوام برادر کشور مطمح نظر اساسی قرار گرفت، ولی همسویی گرایشات قومی و اتحاد تباری پشت پرده ی دوجناح حزب و دخالت آشکار مشاورین شوروی در جابجایی های کادری در ارتش و در مجموع قوای مسلح کشور، سبب شد تا رهبری لشکر بحیث یگانه پایگاه حاکمیت سیاسی حزب، با رهبری یک قومی باقی بماند و این امر در واقع به تضعیف قدرت ببرک کارمل در تمثیل حاکمیت سیاسی حزب منجر گردید.
اتحاد گرایشهای تمامیت خواهانه و شؤنیستی دو جناح حزب در تبانی با شوروی، منجر به کنار زدن ببرک کارمل از قدرت گردید. یکجا شدن قومی دوجناح حزب برهبری نجیب اله بار دیگر تمام سیاستهای حزب را بشمول سیاست مصالحه ملی در خط قومی وقبیله یی قرار داد و در بیشتر موارد دغدغه انحصار قدرت سیاسی _ قومی، کمتر از حاکمیتهای سلف و طایفه ی سلطنتی نبود و در بسیاری از راهکارهای سیاسی ودولتمداری، دست آنهارا هم از پشت بسته بودند.
دلبستگی به قوم وفبیله و تداوم انحصار قدرت سیاسی با پشتوانه اقتصادی، نظامی و سیاسی خارجی، بدست یک جامعه، بحران اعتماد و فضای پر تشنج قومی را در هردو گرایش سیاسی و فکری بوجود آورد و سر انجام هم گرایشات سوسیالیستی و چپ را و هم گرایش اسلام سیاسی را به تجزیه و فروپاشی درونی کشاند.
شکل گیری روابط قومی وقبیله یی مخفی و علنی برای حفظ قدرت سیاسی ــ قومی، میان حفیظ اله امین و حکمتیار، بعدن گلابزوی و حکمتیار و همینطور تنی و حکمتیار و پیوستن مرحوم نجیب اله به این پروسه قومی بعد از کودتای تنی همه و همه حاکی از تلاشهای آشکار و پنهان برای تداوم انحصار قدرت قومی وپشت پازدن به آرمانها و داعیه های حزب در دفاع از خلق و زحمتکشان، برادری و برابری جوامع واقوام بود و همبستگی ملی را در درون حزب و حاکمیت سیاسی آن کمرنگ میساخت ودر عوض سبب افزایش بی اعتمادی اجتماعی در درون حزب و قوای مسلح کشور گردید.
لغزیدن بیشتر نجیب اله در خط قومی وقبیله یی و بعدن قومی ــ محلی در اتحاد با نظامی های هم قبیله و هم ولایتی اش از جناح خلق در پی کودتای ارتش برهبری تنی، منجر به واکنش تند صفوف حزبی، برخی رهبران تاجیک تبار، هزاره تبار و ازبک تبار در رهبری و بدنه ی حزب وطن و به همین ترتیب در صفوف و بدنه قوای مسلح کشورگردید.
این در حالی بود، که تنها رهبری قوای مسلح بدست تیم فرکسیونی نجیب اله قرار داشت و بیشترین بخش صفوف وبدنه ارتش و قوتهای مسلح را تاجیکان بحیث چوب سوخت وگوشت دم توپ در دفاع از حاکمیت سیاسی حزب وطن تشکیل داده بودند.
زیرا بیشترین مناطق پشتون نشین از خدمت زیر بیرق معاف شده بود ویا هم خارج قلمرو حاکمیت قرار داشت، مناطق هزاره نشین بیشتر خارج قلمرو حاکمیت دولت قرار گرفته بود و برادران ازبک، تشکیلات نظامی ــ قومی خود را ایجاد کرده بودند. این تنها جوانان و حتا میان سالان جامعه ی تاجیک بودند، که از شهرها و مناطق تحت قلمرو حاکمیت حزب یا بگونه داوطلبانه و یا بگونه ی اجباری به جبهات جنگ سوق میگردیدند و روزانه صد ها تن به قبرستانها دفن میشدند، بدون اینکه نقش کلیدی در حاکمیت داشته باشند و در واقع قربانی حاکمیت سیاسی حزب میشدند.
رویکرد سیاسی کاملن قومی تیم نجیب اله به درگیریهای ساسی و حزبی در درون حزب و حاکمیت و از جمله قوای مسلح منجر شد و یک بخشی از رهبری، بدنه و صفوف حزب بار اول به صورت عملی در مقابله با گرایشهای فاشیستی قرار گرفت.
تشدید بحران قومی و گسیختگی اجتماعی در درون حزب، دولت و بویژه نیروهای مسلح از یکسو و از دست دادن حمایت، حامیان خارجی از سوی دیگرموجب شد، تا حزب و حاکمیت سیاسی آن در خطوط قومی فر و بپاشد. در واقع جامعه ای تاجیک بعد از این فروپاشی تا حدودی صاحب همبستگی اجتماعی شد و آگاهی سیاسی و اجتماعی آن رشد کرد و برای اولین بار در خط منافع اجتماعی، سیاسی،فرهنگی و هویتی خود قرار گرفت.
اما عام بودن فرهنگ مادونیت سیاسی در درون جامعه ی تاجیک، نبود ستاد متعهد و مسؤل در راس قیام، نداشتن اهداف مشخص و روشن برای حکومتداری و اداره امور جامعه، فقدان وحدت اجتماعی و سیاسی جامعه، دلواپسی برای اسلام سیاسی و اتکا به نظامیگری و دعوای تشکیل حکومت حق جهادی ها، جنگهای میان تنظیمی، فروپاشاندن ایتلاف و اتحاد های نظامی پیش از حکومت مجاهدین میان برخی جوامع و اقوام مطرح کشور، از دست دادن متحدان نظامی، رژیم قبلی و...، باعث شد، تا کابل بدست طالبان بیفتد و تاریخ بکبار دیگر در مسیرسنتی پیشین قرار گیرد.
ولی جامعه در دوران مقاومت با هویت خودش جنگید، در دفاع از فرهنگ، حیثیت اجتماعی، تاریخی و قدرت سیاسی اش قربانی داد و با خط روشن ملی گرایی در دفاع از کشور، نوامیس ملی و دینی خود در برابر مزدوران پاکستان، سعودی، شیخهای خلیج، تروریزم بین المللی و بنیاد گرایی اسلامی و وهابیت و سلفی گری ایستاد. تنها درین دوره است، که قربانی و مبارزه جامعه با همه تلفات و ضایعات انسانی و مادی و بجا ماندن سرزمینهای سوخته، باعث ارتقای شعور سیاسی، آگاهی ملی و سیاسی جامعه گردید و در واقع جامعه برای دفاع از خودش قربانی داد.
اما بادریغ ودرد میراث جنبش بیداری سیاسی وخود آگاهی ملی جامعه در دوران مقاومت ملی بعد از این همه قربانی های بزرگ، بعد از کنفرانس بن، بدست چند دلال و معامله گر سیاسی گروگان گرفته شد و اینها از ثمره ی خون جامعه مصروف تجارت سیاسی برای بده و بستانهای و معامله گری برای قدرت وثروت شخصی و فردی شدند. معامله این افراد با سران گرایشهای فاشیستی، نتنها باعث تجزیه مقاومت ملی از لحاظ اجتماعی گردیده و انحلال این جنبش را بار آورد، بل خود جامعه تاجیک هم از نظر سیاسی و هم به لحاظ اجتماعی تجزیه شدو این امر سبب تقویت پیوسته مواضع گروه های فاشیستی در حاکمیت سیاسی گردید .
تیم فاشیستی کرزی ــ احمدزی، جامعه تاجیک را اکنون در وضیعتی قرار داده است، که هیج تضمینی برای قتل عام نکردن دوباره اش وجود ندارد. حکومت ضد وحدت ملی غنی در تبانی و همسویی با گرایشهای فاشیستی درون وبیرون و حامیان خارجی شان با چنگ ودندان مصروف حذف نقش جامعه ی تاجیک از تمام نماد ها و نمودهای ملی است. در چنین وضیعتی یک راه بیشتر برای جامعه باقی نمانده است و آن اینست که جامعه در وجود یک تشکیلات، متعهد و مسؤل با خط روشن سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی جامعه را بوحدت سیاسی و اجتماعی برساند و دوران مقاومت اجتماعی، فرهنگی ، مدنی و سیاسی دیگر شکل بیگیرد، راه هکار های دیگر نمیتواند ساطور حاکمیت گروه های فاشیستی را از سر جامعه بردارد.



ضرورت ایجاد تشکیلات برای جامعه ی تاجیک
بخش سوم
چرا تاجیکان به تشکیلات درون اجتماعی نیاز دارند؟
برگشت به ساختار های قبیلوی و قومی برای تاجیکان نه ممکن و نه میسر است، اما برای وحدت سیاسی و اجتماعی جامعه و همیگونه فشرده ساختن همه انرژی و توان آن برای بیرون شدن از اسارت اعصار و قرون متمادی و زدودن محرومیت سیاسی جامعه، ایجاد تشکیلات درون اجتماعی مدرن ومدنی درون اجتماعی نیاز مبرم و حیاتی است. زیرا فقدان ساختارهای سنتی و مدرن طی سده های طولانی جامعه تاجیک را در جنگها و کشمکشهای قومی و قبیله یی درین کشور به آسیب پذیر ترین جامعه در میان جوامع و اقوام برادر تبدیل کرده است.
در کشوری، که تمام جوامع واقوام برادر با ساختار های سنتی قومی و قبیله یی و یا تشکیلات سیاسی ــ قومی، وارد رابطه و تعامل با قدرت سیاسی شده و همچنان ازینطریق به تامین روابط بین خود میپردازند، این تنها جامعه تاجیک است، که در روابط باقدرت سیاسی وهمینطور در روابط با اقوام با راه کار فردی و تیکه داری ونمایندگی غیر مشروع رو آورده و می آورد.
رهبران نظامی و فرماندهان جامعه، همواره در تمامی مذاکرات برای شکل گیری پروسه های سیاسی، قدرت و اداره ی امور جامعه هم فردی معامله کرده وهم با تضمینهای فردی جانب مقابل اکتفا کردند. در حالیکه اگر یک نهاد سیاسی جامعه، بعنوان سخنگوی مشرع و دموکراتیک جامعه حضور داشته باشد، جامعه میتواند بیشتر به نهادینه ساختن مشارکت عادلانه در حاکمیت سیاسی، قیادت سیاسی، قدرت و اداره ی امور جامعه تاکید کند.
تضمینهای انفرادی جز اینکه جامعه را خلع سلاح کرد، از قدرت بزیر کشید، شکست سیاسی دیگری را در پی شکستهای پیشین برای جامعه رقم زد، خود این رهبران وفرماندهان را نیز از بابت این رویکردهای فردی و تیکه داری، بی نصیب نگذاشت. همه شاهد قتل های زنجیره ای و ترور رهبران جامعه بدست کسانی بوده ومیباشیم، که با تضمینهای انفرادی این رهبران، بقدرت رسیدند.
این در حالی است، که جامعه برادر پشتون با ساختار ها وتشکیلات درون قومی وقبیله یی هم قدرت سیاسی را غصب کرد و هم از طریق قدرت سیاسی و لشکر قومی و قبیله یی توانست محلات زیست تاجیکان را تصرف کند، اگر جامعه تاجیک تشکیلات درون اجتماعی میداشت، ناممکن بود ، هجوم ها و یرغلهای قومی و قبیلوی میتوانست، سلب مالکیت بر زمین را در دهات به جامعه تحمیل کند و جامعه این همه قربانی مادی و انسانی را متحمل گردد.
فقدان تشکیلات درون اجتماعی باعث شده است، که جامعه نتواند در کارزارهای سیاسی، حرکتهای مدنی و دموکراتیک با یک محور قابل قبول برای تمام جامعه وارد شود و جامعه را برای تمثیل اراده سیاسی اش متحد کند. در نتیجه ی این پراگندگی سیاسی، اجتماعی، سازمانی و تشکیلاتی، جامعه ی تاجیک در انتخاباتهای 2009 و 2014 ریاست جمهوری، به چنان آشفتگی سیاسی مواجه شد، که بالاجبار به افراد بیرون اجتماعی در انتخابات اقتدا کرد و بعد از ایجاد« حکومت وحدت ملی »، این تاجیکان بودند، که کفاره پراگندگی سیاسی رهبران را پرداختند و در واقع از تمام ابعاد وسطوح قدرت کنار زده شدند.
شکست های پیوسته سیاسی و اجتماعی تاجیکان بیشتر از ناحیه یی نبود تشکیلات سیاسی درون اجتماعی بوده و است، تشکیلات سیاسی جامعه را کمک میکند، تا تعامل ورابطه با سایر جوامع و اقوام رابرای مشارکت در قدرت سیاسی واداره ای امور جامعه بهتر تامین کند و در کنار شرکت در پروسه های ملی و سیاسی جمعی، از هویت، تاریخ، فرهنگ و ارزشهای اجتماعی خود نیز دفاع کند. درحالیکه جوامع دیگر حاشیه نشین قدرت سیاسی با همبستگی قومی و قبیلوی و ایجاد تشکیلات سیاسی ــ قومی درون اجتماعی خود، توانسته اند، بیشتر از تاجیکان همبستگی سیاسی و اجتماعی شان را در پروسه های سیاسی و کازارهای دموکراتیک و فشار بر محور سنتی قدرت، بگونه بهتر به نمایش بگذارند.
فروپاشی و تجزیه محور مقاومت ملی و بعدن تجزیه تاجیکان در خطوط سیاسی، مذهبی و محلی در حاکمیتهای فاشیستی کرزی ــ احمدزی بیشتر بدلیل نداشتن تشکیلات سیاسی درون اجتماعی، جامعه تاجیک صورت گرفته است. در حالیکه جوامع برادر ازبک و هزاره وحدت درون اجتماعی و سیاسی شان را حفظ کردند. افتادن تصادفی سرنوشت جامعه بدست چند دلال و معامله گر وتیکه دار در واقع ازنبود تشکیلات سیاسی درون اجتماعی جامعه منشأ گرفته و میگیرد، که این افراد نه تعهدی برای جامعه خود دارند و نه مسؤ لیتی برای سرنوشت ملی مردم افغانستان.
خلای تشکیلات دموکراتیک مدرن، متعهد و مسؤل درون اجتماعی، در دوران جنگهای میان تنظیمی باعث شد که هم انرژی و توان جامعه به هدر برود و هم موجب تلفات و ضایعات بزرگ بشری و مادی برای جامعه گردید. نبود همبستگی سامانمند، ارگانیگ، سیاسی و تشکیلاتی جامعه یکی از عوامل اساسی شکست جامعه درمبارزه ای سیاسی، ایجاد حاکمیت سیاسی با قاعده وسیع اجتماعی و حق تعیین سرنوشت ملی و سیاسی در تمامی دوران کشمکشهای خونین اجتماعی بوده است.
جامعه پیش ازینکه خود را به ترحم کسی بگذارد و به اتحاد بازیهای سیاسی مقطعی و شکننده له یا بر علیه کسی بپردازد، باید تشکیلات فراگیر درون اجتماعی خود را بسازد. دنیا، دنیای رقابت سازنده است. تا زمانیکه جامعه ای تاجیک در رقابت های سیاسی، کارزار های دموکراتیک، انتخابات و شرکت در پروسه های سیاسی بگونه سازمانیافته و یکپارچه سیاسی با تشکیلات قدرتمند سیاسی بمثابه سخنگوی دموکراتیک و تمثیل کننده اراده سیاسی و اجتماعی جامعه با سایر جوامع واقوام برادر حضور نیابد، معامله چند فرد با دیگران وضیعت سیاسی و محرومیت جامعه را از همه عرصه ها، بیشتر تشدید خواهد کرد.
بدون داشتن تشکیلات، متعهد و مسؤل، جامعه ی تاجیک درواقع فاقد نظام مشروع سیاسی است، که بتواند به نمایندگی از همه ی جامعه وارد گفتمان سیاسی با سایر جوامع و اقوام برادر برای تصمیم گیری هم در مورد سرنوشت خود و هم در مسایل کلان ملی شود. ازینجاست که فرصت و دریچه های معامله گری برای افراد فرصت طلب و معامله گر برای پر کردن جیب شان و تحمیل قدرت فردی آنها بر گرده ای جامعه بوجود میآید.
بدون داشتن تشکیلات درون اجتماعی منسجم و فراگیر که همه ای بخشهای جامعه را در برگیرد، ما نمیتوانیم به شیوه ای مؤثر در قدرت سیاسی ملی تاثیر وارد کنیم و از حق مشارکت عادلانه خود دفاع کنیم. تنها از طریق چنین تشکیلات است، که قدرت وظرفیت افراد یک جامعه را برای تحقق اهداف و خواسته هایش با هم جمع میکند و آنرادر مسیر تحقق خواستهای عادلانه اش هدایت می نماید.
پیشبرد تبعیض و سیاستهای فاشیستی در برابر جامعه بدلیلی اعمال میگردد، که ما فاقد انسجام سازمانیافته ای سیاسی هستیم، گروه های فاشیستی بعوض یک تشکیلات منسجم جامعه، صرف با چند سر کرده و دلال، مواجه بوده و اند. جامعه که هم ساختار های سنتی اعمال نفوذش را از دست داده و هم تا هنوز نتوانسته است ساحتار نوین ومدرن را برای دفاع از آرمانهایش ایجاد کند و بین سنت و مدرنیته گیر افتاده است، بطور حتم در بازیهای سیاسی شکست میخورد و قربانی توطیه ها و معامله گریهای انفرادی میشود.
از جانب دیگر نبود ساختار تشکیلاتی سیاسی درون اجتماعی، باعث شدتا همبستگی سیاسی و اجتماعی جامعه تاجیک، که از بخشهای مختلف مذهبی، سیاسی، فکری و جغرافیایی پراگنده تشکیل شده است، بوجود نیاید و راه کار جامعه پراگنده و رها شده بحال خود، نمیواند بهتر ازین باشد، که امروز به آن مواجه است.
در وضیعت کنونی اگر جامعه ی تاجیک با آگاهی ملی و سیاسی عمل کند و تشکیلات متعهد و مسؤل و سراسری برای داخل شدن در روابط ملی سیاسی با سایر جوامع ایجاد کند، ناممکن است که گروه های فاشیستی بتوانند بدون پشتوانه سیاسی، اقتصادی ونظامی دیگران در منازعه ی قدرت بر جامعه پیروز شوند وهمه ی تلاشهای گروه های فاشیستی برای حذف سیاسی و اجتماعی جامعه ی تاجیک نقش بر آب خواهد شد.

ضرورت ایجاد تشکیلات برای جامعه ی تاجیک
بخش چهارم

موانع بر سر راه تشکیلات درون اجتماعی
جامعه تاجیک بیشتر با دو مانع اساسی برای ایجاد تشکیلات درون اجتماعی اش روبرو بوده ومیباشد:
1 ــ اندیشه های جهان وطنی گروه های چپ، که نتنها حفظ ساختارهای هویتی، تاریخی، فرهنگی و ارزشهای اجتماعی جامعه تاجیک را در یک فرایند ملی قبول ندارد، بل با هرنوع ناسیونالیزم ناشی از مقاومتهای آزادیبخش ملی برای دفاع از ارزشهای جمعی این سرزمین نیز چندان موافق نیست و این مساله در دو دوره ی اشغال کشور توسط اردوگاه سوسیالیستی و سرمایه داری وهمکاری گروه های چپ با هردو، نیازی به اثبات ندارد؛
2 ــ تمکین بیشتر به اندیشه های اسلام سیاسی برمحور امت اسلامی و همبستگی جهان اسلام و تاکید بر هویت جمعی مسلمانان در همه ی راهکار های سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و هویتی، جامعه ی تاجیک را بیشتر از همه به استحاله ی هویت فرهنگی، اجتماعی و تاریخی تنها در هویت اسلامی کشانده است. هویت اسلامی و مذهبی یگانه هویت جامعه است. این در حالی است، که بر خلاف جامعه ی تاجیک، سایر جوامع واقوام برادر مسلمان دیگر، بیشتر دلبسته ی هویت اجتماعی، فرهنگی و تاریخی خود، در کنار هویت اسلامی اند.
هردوگرایش فکری و سیاسی، بیشترین نفوذ شان را در میان جامعه ی تاجیک، بیش از هر گروه قومی دیگر در افغانستان دارد. روشنفکران، فرهنگیان و نجبگان سیاسی جامعه تاجیک با در گیر بودن با هردو گرایش، تا کنون نتوانسته اند، منافع سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، تاریخی، هویتی و ارزشهای اجتماعی خود را بصورت روشن در کنار دیگران برای شکل گیری قدرت، فرهنگ، هویت و ارزشهای جمعی همه در فرآیند ملی مطرح کنند.
این در حالی است، که هردو گرایش به هیچیک از آرمانهای مطروحه در قبال زحمتکشان، همبستگی طبقاتی و اتحاد سیاسی مردمان تهی دست جامعه و همیگونه ادعایی برابری و برادری اسلامی و زدودن تبعیض اجتماعی، قومی و مذهبی در میان مسلمانان هموطن، عمل نکرد.
کار کرد ها، تجارب سیاسی و حکومت داری بجا مانده از گرایشهای سوسیالیستی و اسلام سیاسی، بیشتر دو مشخصه ی مشترک دارد:
ــ وابستگی به بیرون، که پیامدش برای مردم بردگی ملی برای کشور های منطقه و جهان را بار آورده و کشور را به میدان رقابت و بازیهای سیاسی، استخباراتی و نظامی کشور های منطقه و قدرتهای جهانی مبدل کرده است و این خون مردم افغانستان اعم از زحمتکش و مسلمان است، که برای منافع دیگران جاری است و هرچه وابستگی حاکمیتهای سیاسی، نیروها و نهاد های سیاسی به بیرون بیشتر میشود، به همان پیمانه خون بیشتر درین سرزمین ریختانده میشود؛
ــ کارکردهای عملی این دو گرایش بجای دخالت دادن زحمتکشان و مسلمانان در سیاست و اداره ی ا مور جامعه بدون تبعیض و تمایز، بیشتر با استبداد ایدولوژیک، دینی و مذهبی همراه بوده و همزمان با رفتار های قومی ــ سیاسی مشخص میشود، که تشدید بحران اجتماعی در نتیجه ی تمامی خواهی، شؤنیزم وسیادت طلبی قومی معلول آنست.
یعنی اینکه این گرایشات ایدولوژیک در کردار سیاسی با وابستگی به بیرون عمل کردند و نتنها زحمتکشان و مسلمانان جهان را همبسته نساختند، بل خود زحمتکشان و مسلمانان غیر از تبار خودشان را برای سلطه ی یک حزبی و یک قومی بر حاکمیت سیاسی قتل عام کردند.
وابستگی گرایش های ایدولوژیک به بیرون از کشور چنان آفتابی و آشکار است، که برای بیسواد ترین فردجامعه هم قابل شناخت است. این گرایشها چنان به وابستگی استخباراتی، سیاسی و اقتصادی عادت کرده اند، که با هر قدرت خارجی، که ممثل تقسیم قدرت در کشور باشد، به آسانی کنار میایند.
مبارزه ی مجاهدان راه خدا برای نجات کشور با شوروی وتسلیم نمودن بی دغدغه کشور به امریکا و انگلیس، ناتو و پاکستان برای رزق و مقام از یکسو و جولان دادن این همه داعیه داران همبستگی زحمتکشان در پیشا پیش استخبارات امریکا و انگلیس و پاکستان و لمیدن آنها در بالاترین کرسی های دولتی، حاکمیت سیاسی و ابسته ی اردوگاه سرمایه داری جهانی و گرفتن مواجب و خرجهای سازمانی و نشراتی از کیسه پر برکت سفارت خانه های خارجی از سوی دیگر، بی اعتقادی و بی باوری خود این مدعیان همبستگی زحمتکشان و امت اسلامی را با آرمانهای مطروحه نشان میدهد. و فقط تنها این روشنفکران جامعه تاجیک اند، که تاکنون ایمان مذهبی شان به این داعیه های آرمانگرایانه ی دو گرایش فکری و سیاسی، تغیر نخورده است.
واقعیت مسلم اینستکه مردمی که سالهای رنج نا برابری های اجتماعی را کشیده اند. در شرایط کنونی بیشتر به تبعیض و تمایز و ستم مضاعف ملی و اجتماعی وقومی مواجه اند. بحران سیاسی در کشور بیشتر بحرانی است، که از انحصار قدرت سیاسی ــ قومی و حمایت خارجی ازین حاکمیت قومی شدت گرفته است. در کشور ما شاهد کدام جنگ طبقاتی نه دیروز بودیم و نه امروز هستیم. همیگونه جنگ میان تنظیم های مختلف از یکطرف و امارت اسلامی و مجاهدین از جانب دیگر، نه بر سر دین ومذهب، بلکه جنگ برای تصاحب قدرت سیاسی و حفظ انحصار قدرت سیاسی بوده و است. در واقع جامعه بیشتر با جنگهای قومی برای تصرف و حفظ قدرت سیاسی، در پوسته ایدولوژی، دین ومذهب مواجه است.
تا این بحران ملموس در روابط اجتماعی،سیاسی فرهنگی، هویتی و اقتصادی جوامع و اقوام برطرف نشود، جامعه شاهد هیچگونه حزب سراسری ملی، حاکمیت ملی، منافع ملی، وحدت ملی و همبستگی زحمتکشان و امت اسلامی نخواهد بود. ضرور است تا روشنفکران، فرهنگیان، جامعه مدنی و قشر جوان وتحصیل کرده ی جامعه ی تاجیک اول موانع را از سر راه وحدت اجتماعی و سیاسی جامعه خود بردارند و بعد با این افزار بتوانند فرایند یک حرکت ملی را در عرصه های گوناگون تسریع ببخشند.
در حالیکه تمام جوامع برادر در عین حال که مسلمان اند، به غرور سیاسی و اقتدار طلبی قومی خود نیز التزام عملی دارند و هیچیک از جوامع واقوام برادر دیگربا چنین حرکت قهقرایی درون اجتماعی مانند جامعه ی تاجیک مواجه نشدند. برخورد با راه کار های اسلام سیاسی و تنها خط جهادی و مطلق اندیشی مذهبی در درون جامعه ی تاجیک، جلو همبستگی سیاسی و اجتماعی جامعه را سد کرد. فاجعه اتحاد سیاسی و اجتماعی جامعه ای تاجیک درین جا پایان نیافت و جامعه را در خطوط محل گرایی، حلقه های خویشاوندی و فامیلی و ده ها رابطه، رنگ و بو و تعلق دیگر تقسیم کرد.
مشکل دیگر بر سر راه جنبش اجتماعی و فرهنگی جامعه ی تاجیک، تعداد بیشمار رهبران جامعه است، که هیچکدام حاضر نیستند از مقام شان برای ایجاد یک رهبری مسؤل و متعهد، که از راه های دموکراتیک برگزیده شود، کنار بروند. این همه تقسیم شدن جامعه بگرد رهبران خود خوانده، بجای اینکه حلال مشکلات باشد، خود بخش بزرگی از مشکل را بر سر راه وحدت سیاسی و اجتماعی جامعه ایجاد کرده است.
موازی به آن، تلاش هریک از رهبران! جامعه برای تحکیم جایگاه سیاسی خود در حاکمیتهای قبیله یی وقومی بخاطر تصاحب قدرت وثروت بیشتر و کشیدن آن از چنگ رقبای درون اجتماعی این افتراق را بیشتر کرده است.
میراث جمعیت اسلامی با کتله قابل ملاحظه تاجیک دران، به مال بی صاحبی تبدیل شده است، که هرکس در صدد بر داشتن تکه ای ازان برای معاملات فردی است. جامعه با این پراگندگی سیاسی تشکیلاتی و در عین زمان مواجه بودن با حکومت ضد ملی غنی، که تمام عم غمش را، شکست دادن و حذف سیاسی و اجتماعی جامعه تاجیک از تمام عرصه های ملی، تشکیل میدهد، میتواند نمودار یک فضای تاریک غیر قابل پیش بینی برای جامعه باشد.
در وضیعت کنونی جامعه تاجیک به انارشی تشکیلاتی مواجه است. هرکس برای معامله با صاحبان قدرت قبیلوی وقومی، شهرت طلبی، پو پولیسم، و بیشتر هم منفعتهای مادی، چند تنی را بدور خود جمع کرده اند و از آدرس همین تشکیلات میان تهی و بیگانه با سرنوشت سیاسی وملی جامعه، مصروف بده وبستان اند.
معضل دیگری، که جامعه با آن روبر است، صرف بیشتر انرژی جوانان و فرهیختگان جامعه در تبلیغات و پروپاگند و راه اندازی هیاهوی سیاسی و کمتر رو آودن به کار اساسی عملی در مورد ایجاد تشکیلات درون اجتماعی است.
تیوری پردازان ما بیشتر درسرودن شعر، مقاله نویسی، حضور در رسانه، شرکت در جلسه ها، برنامه های فرهنگی، هنری، آیینی و...، مصروف مانده اند و اگر نیمی ازین همه هیاهوی سیاسی و تبلیغاتی را صرف کار عملی برای انسجام تشکیلات درون اجتماعی جامعه میکردند، ما اکنون فاصله زیادی را در راه رسیدن جامعه بوحدت سیاسی و اجتماعی آن پیموده بودیم.
نخبگان فرهنگی، سیاسی و همیگونه تحلیلگران، و نویسندگان جامعه باید به عامل های اساسی نجات جامعه بیشترتوجه کنند. آنها باید بدانند که قربانی مردم تنها برای پوشش دادن وخوراک بحث های اکادمیک، شعر، مقاله، داستان ورمان نیست.
مردم میخواهند ازین همه دفن مرده ها، انبار شدن زحمی ها در شفاخانه هایی، که از کوچکترین امکانات تداوی بهره مند نیستند، ترور ها و واگذاری مناطق شان از جانب حکومت ضد ملی غنی به گروه های تروریستی و هزینه ها و قربانی های هنگفت و بی شمار، که طاقت جامعه را طاق کرده است، به نتایج ملموس برای تحقق آرمانهای جامعه برسند و رساندن جامعه به این هدف بیشتر کار روشنفکران است، که راه را بروی جامعه باز کنند.
در بین قشر روشنفکر و تحصیلکرده و دگر اندیش جامعه، حایل دیوار چین با بخشهای جهادی جامعه کشیده شده است. بیشتر انرژی جامعه صرف این دعواهای بی حاصل میگردد و در واقع این امر جامعه را درگیر بحران اعتماد در میان گرایشهای مختلف سیاسی وفکری کرده است.

ضرورت ایجاد تشکیلات برای جامعه ی تاجیک
بخش پنجم
چه باید کرد؟
تمام تجاربی تلخی، که جامعه از حوادث درد ناک تاریخی خود آموخته است، اگر نتواند آنرادر مبارزه سیاسی آگاهانه بطور روشن وقاطع رهنمای عمل خود در وضیعت فعلی قرار دهد، در واقع تمام این تجربه ها در دستش بدون استفاده باقی خواهد ماند و ازان برای حرکت جامعه استفاده نخواهد شد.
این درست که جامعه ی تاجیک از لحاظ سیاسی و فرهنگی بیدار شده است، ولی در درون جامعه فرهنگ سیاسی رشد و قوام نیافته است، که بعد از این همه قربانی، نجات ملی آن را تضمین کند. وقتی ملتی، جامعه ی، حزبی، نهادی، تشکیلاتی دست به قیام برای عدالت وحق تعیین سرنوشت ملی وسیاسی خود، سرزمین و کشوری میزند، در واقع باید هم تعهد داشته باشد و هم مسؤلیت.
جامعه ی تاجیک تعهدش را در تمام تجاوزات خونین برین کشور همواره بطورعاشقانه وجانبازانه در دفاع از آزادی، استقلال و شرکت در همه موجهای آزادی خواهی و استقلال طلبی ایفا کرده است، اما مسؤلیتش رابرای ساختن یک رژیم سیاسی، که بتواند خواستهای عادلانه ی تمام ساکنین این مرز وبوم را برآورده سازد، مشارکت سیاسی، ملی، فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و تاریخی جوامع و اقوام را در یک سرنوشت کلان ملی تامین کند، سنت انحصار قدرت قومی را بشکند، استعمار و تجاوزگری را از زیربنای حاکمیت سیاسی بزداید، هیچگاهی ادا نکرده است.
کدام تجارب تاریخی جامعه میتواند برای انسجام سیاسی و تشکیلاتی و را هکار مبارزاتی اش بحیث نمونه والگو انتخاب شود. در میان همه ی افتادنها و برخاستن های جامعه، چند مورد هست، که جامعه با اتکا وعبرت گرفتن از آنها میتواند راهکار های عملی مبارزاتی اش را بنیان بگذارد:
1 ــ مبارزه با انحصار قدرت سیاسی ــ قومی و واکنش عقلانی جامعه برای اتحاد سیاسی و اجتماعی آن برای عقب زدن پلانها و برنامه های گرایش های فاشیستی و سمت دهی اعتراضات سازمانیافته ومنسجم برای ایجاد حاکمیت سیاسی فراگیر وتامین مشارکت عادلانه ی اقوام، بگونه ی عملی برای اولین بار از درون حزب وطن ( حزب دموکراتیک خلق افغانستان ) سر بلند کرد.
زیرا رهبری و کادرهای مربوط به جوامع و اقوام حاشیه نشین تاریخ سیاسی کشور، بخصوص تاجیکان متوجه تبانی گرایشهای فاشیستی درونی و بیرونی کابل و پشاور شده و با کار پیگیر و آگاهی دهی از سقوط حاکمیت بدامن حزب اسلامی و پاکستان و قتل عام خونین روشنفکران، کارمندان دولت و قوای مسلح جلو گرفتند.
این حرکت جسورانه ی سیاسی رهبری و کادرهای حزب، در کنار اینکه توطیه ی گرایشهای فاشیستی را در راه اندازی قتل عامهای دیگر برای کوتاه مدت خنثا کرد، مساله حق تعین سرنوشت سیاسی و ملی را برای همه جوامع واقوام و گروه های قومی در کشوربگونه عادلانه مطرح کردو رهبران سیاسی جامعه تاجیک در محور این مقاومت عادلانه، هم منبع آگاهی دهی سیاسی بجامعه شدند و هم به انسجام عملی قسمی سیاسی و اجتماعی جامعه کمک کردند.
دیری نگذشت، که انعکاس مبارزه سیاسی و فکری درون حزب به بیرون از جامعه درز کرد و صف بندی های جدید سیاسی و فکری را هم در درون جامعه وهم در صفوف و بدنه ی گروه های جهادی ایجاد کرد. در واقع مقاومت دلیرانه ی تاجیکان در رهبری حزب برای اولین بار معادله قدرت را تغییر داد و جامعه تاجیک را از انزوای سیاسی و اجتماعی بیرون کشید و آنرا صاحب دید مشخص سیاسی و فکری در قبال سرنوشت ملی وسیاسی آن ساخت.
2 ــ باید اذعان داشت، که جمعیت اسلامی با داشتن ترکیب اجتماعی اکثریت تاجیک در دوران مقاومت ملی، بگونه عملی در جریان مبارزه با تروریزم بین المللی، بنیادگرایی اسلامی و تجاوز مستقیم پاکستان قیادت سیاسی و نظامی مقاومت ملی را به عهده گرفت. تنها درین دوره است، که جامعه برای دفاع از حیثیت اجتماعی اش جنگید و بخود باوری و آگاهی رسید، شعور سیاسی و ملی آن ارتقا نسبی یافت وجامعه را آماده قربانی بزرگتر ساخت.
مبارزه جامعه دردوران مقاومت یکی ازین تجارب گران بها است. جامعه تاجیک با هویت خود در یک مبارزه خونین شرکت کرد، قربانی داد و با کمترین امکانات به مصاف دشمنان به مبارزه ی گرم پرداخت.
همینطور عبرت گیری از اشتباهات این مبارزه نیز برای جامعه از اهمیت اصولی برخودار است. جامعه در مبارزه با اهداف رو شن و مشخص برای بر پایی یک نظام عادلانه سیاسی داخل نشد، جایگاه سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و هویتی تاجیکان در قدرت و فرآیند ملی سازی نماد ها ونمود های ملی تعریف نشد، خطوط فکری و سیاسی و برنامه روشن برای اتحاد سیاسی جوامع و اقوامی، که در خط مقاومت سهم شایسته و فعال نظامی گرفتند بوجود نیامد.
جبهه مقاومت تنهادر تشکیلات نظامی حضور پیدا کرد و هیچگاه نتوانست بیک جبهه سیاسی با برنامه روشن در عرصه های مختلف تبدیل شود، نبود تشکیلات درون اجتماعی مدرن، مدنی، منسجم، دموکراتیک، هدفمند، عملگرا و سیاسی در واقع از وحدت اجتماعی و سیاسی جامعه برای حضور پرقدرت در پروسه های سیاسی و دفاع از آرمانهای جامعه جلوگیری کرد.
ادامه دو حرکت افتخار آفرین جامعه با رفع کمبودهای یاد شده بمثابه داشته پر ارج وتجارب گران بها در برابر ما قرار دارد، که میتوانیم ازان خمیر مایه یک جنبش اجتماعی و فرهنگی آزموده تر را ایجاد کنیم. این مساله یی است، که اکنون بفوریت در برابر جامعه مطرح شده است.
برای بیرون رفت از وضیعت نا هنجار کنونی، باید ظرفیت بزرگ اجتماعی، فرهنگی و فکری جامعه برای برپایی تشکیلات اجتماعی ــ فرهنگی فراگیر به کار گرفته شود. مسؤلیت اساسی بیشتر به عهده ی نسل جوان، جامعه ای مدنی، فرهنگیان و نخبگان سیاسی جامعه در درون و بیرون از کشور گذاشته شده است، تا این امکانات بالقوه را، بصورت باالفعل بیک تشکیلات درون اجتماعی درآورند.
جامعه بدون داشتن تشکیلات، نمیتواند،از همه بخشهای خود شامل کادر های علمی، تخصصی، مسلکی، نخبگان سیاسی و فرهنگی که بیشتر شان در بیرون از کشور آواره شده اند، استفاده مؤثر و لازم بعمل آورد.
همه بخش های داخل و بیرون بااحساس مسؤلیت جمعی باید برای برپایی تشکیلات درون اجتماعی خود دست بکار شوند و در برابر موانع مانند دعوای های مالکانه بر جامعه، سهم داران سنتی، تشکیلات مافیایی، تعدد بی شمار رهبران، گروه های مختلف که در تجزیه سیاسی و اجتماعی جامعه منافع دارند، حلقه های محلی، فامیلی و خویشاوندی پیروز شوند. جوانان باید بتوانند دست گروه های منفعت جو جامعه راکه در واقع تمام منابع قدرت را برای خود، خانواده، نزدیکان و حلقه ای خود میخواهند از گردن و گریبان جامعه کوتاه کنند.
روشنفکران، نخبگان سیاسی، جوانان و قشر تحصیل کرده و با سواد جامعه در برابر مردم مسؤل اند تا این بار از سقوط جامعه در دامن گروه های فاشیستی، سیادت طلبان قومی و تمامیت خواهان جلو بیگیرند و تجارب خونین گذشته را که هر حرکت و خیزش جامعه را دوباره به شکست سیاسی میکشاند، تکرار نکنند.
اگر این بار جامعه باخرد گرایی سیاسی و فکری و راه کارهای دموکراتیک ومدنی و با اهداف واضح و قابل لمس برای مردم به صف مبارزه داخل نشود، روشن است، که جنبشهای فاقد طرح روشن و دقیق برای پیگیری اهداف ملی و سیاسی شان، صرفن در محدوده ی احساسات باقی مانده و شکل گیری مقاومت ملی بر مبنای حرکتهای احساساتی بزود ترین فرصت شخصیت زدایی شده و پیام پذیر اجتماعی نمی یابد و بزودی از سر راه گروه های فاشیستی برداشته خواهد شد.
کدام رویکرد تشکیلاتی برای جامعه نیاز است؟
جامعه تاجیک، جامعه تقسیم شده در احزاب، گرایش های مختلف فکری، سیاسی ودر بسیاری موارد هم دارای صف بندیهای متناقض است. اگر دوباره بخواهیم حزب سیاسی ایجاد کنیم، یک حزب دیگر در کنار صد حزب موجو د و این بیشتر جامعه را به تجزیه سیاسی و اجتماعی محکوم خواهد کرد. با قو مانده و فرمان نمیشود، که همه، تشکیلات سیاسی و گرایشهای فکری شان را کنار بگذارند و به حزب جدید بپیوندند.
جامعه ی تاجیک نیاز مند چنان یک جنبش و سیع اجتماعبی و فرهنگی است، که ظرفیت پذیرش همکاری تمام بخشهای سیاسی، فرهنگی، مدنی، اجتماعی و مذهبی را باید در خود داشته باشد. یک جنبش اجتماعی ــ فرهنگی خود مانند احزاب سیاسی دنبال تصاحب قدرت سیاسی نیست، بل یک واحد فکری، تشکیلاتی، اجتماعی و فرهنگی است، که جامعه را برای تحقق اهدافش همکاری میکند و در راه وحدت سیاسی و اجتماعی جامعه مبارزه میکند. جایگاه این جنبش در نهضت های اجتماعی وفکری است، نه در حاکمیت سیاسی و دیوان سالاری. هدف جنبش همکاری برای جامعه تاجیک است تا جایگاه شایسته خود را در قدرت سیاسی، هویت ملی، فرهنگ ملی، هویت تاریخی، اقتصاد ملی و ارزشهای اجتماعی در سطح ملی احراز کند، جنبش مرجع آگاهی دهی است، تا مرجع حکومتداری.
ازینرو جنبش اصولن بر علیه هیچ نهاد، جریان سیاسی، حزب سیاسی و نهاد های اجتماعی و فرهنگی موجود جامعه تاجیک قرار ندارد و میتواند با احزابی نیز همسویی را ایجاد کند، که در ترکیب اجتماعی خود، نمایندگی این جامعه را دارند. هدف این جنبش اجتماعی باید متحد کردن همه بخشهای سیاسی، اجتماعی، مذهبی و جغرافیایی جامعه ی تاجیک است. و این مساله میتواند از آدرس های مختلف سیاسی، و فرهنگی ومدنی در یک جنبش اجتماعی و فرهنگی سراسری تحقق پذیرد.
هدف جامعه، از ایجاد تشکیلات درون اجتماعی، نباید تنها برای خود جامعه تاجیک باشد، که باید برای یک جامعه این همه تلاش صورت گیرد، بلکه ایجاد چنین تشکیلات یگانه امکانی است، که جامعه پس از اتحاد درونی در کلتیش ازین ادرس بتواند با متحد شدن باسایر گروه های قومی برای بهبود وضع زندگی مردم، تامین عدالت سیاسی، اجتماعی و ملی، پیشرفت و رفاه اجتماعی مردم افغانستان وارد گفتمان گردد و وظیفه اساسی ملی خود را در جوار دیگران به شایستگی انجام دهد.
مسؤلیت جنبش اجتماعی و فرهنگی تاجیکان اثر گذاری در پروسه های سیاسی و بیشتر اگاهی دهی به نسل جوان و بالنده ی جامعه است، تا از تجارب خونین سرگذشت جامعه ی تاجیک آگاه شوند و این تجارب را آویزه گوش شان برای حرکت بعدی جامعه بسوی خیزشهای سیاسی، مدنی، اجتماعی و فرهنگی قرار دهند. زیراجنگ تاریخ در قالب مقابله افراد و گروه های اجتماعی بسر میرسد. افراد و گروه ها اگر نتوانند ماهیت حوادث زمان را تغییر بدهند، اما میتوانند، که جهت حوادث را تغییر دهند. این نقشی است، که جوانان ما میتوانند، با متحد کردن سیاسی و اجتماعی جامعه، بخوبی از عهده آن بدر شوند.
پایان
عالم
اول نومبر2016