چهارشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۶

محمد بشير بغلانی


پاسخ دفاعی
به آوازه گران خبر ساز و خبر باز


مداخلات خارجيها درکشور از ابتدا برتضاد های جامعه تأثير بد گذاشت که مصيبت و رويداد های بس خونين و دردانگيز در وطن ما جاری گرديده است. هنوزهم اهداف، عملکرد ها، تبصره ها، داوريها و تبليغات، ناروا و جنگ افروز است. برخی اشخاص، گروه ها و دستگاه های خبررسانی، در پيوند با اهداف و سياست های بيگانگان، بحران را دامن ميزنند و صف بندی ها را بوجود می آورند و مردم زحمتکش کشور را به شکل دیگر در تقابل هم قرار ميدهند. البته ویژگی جامعه استبداد زده و جنگزده و عقب مانده است که ازآن اشخاص، گروه ها، حلقات متعدد قدرت طلب و تبارگرا و انتقام جو در کنار خارجيها در مخا لفت هم سرمی کشند و با فرهنگ خشونت پرور، روی صحنه می آيند و فقط هرآنچه که خود می گويند ويا ميدانند حقيقت است و بس. از زبان ديگر حقِيقت را نمي شنوند و نمی پذيرند. مرض تهمت بستن، منزوی ساختن ديگران و درصورت لازم سرکوب شان برای کسب و حفظ قدرت طور دايم درچنگ قوم و قبيله خاص از شاهان پيشين ميراث مانده است که اخلاف صدِيق شان با ترفندهای گونا گون ازآن پاسداری و دفاع می کنند. اما بيداری مليتهای ديگر چشم گيراست. نمی خواهند مثل گذشته برده وار درخدمت سروران برتری خواه قبيله باشند؛ بلکه می خواهند با حقوق مساوی برادروار در کنار هم در صلح و آرامش کامل زندگی نمايند. خواستی است انسانی و مشروع مخالف راسيسم. بنابراين، منبعد ادامه سیاست های مستبدانه و سرکوبگرانه پيشين درسرنوشت وطن و انسان آن قابل تحميل و تحمل نيست.
چون از راستای چنان سياست های غيرشفاف از امريکا از طريق تلويزيون به من اتهام بسته و زخم زبان زده، توهين وتحقير کرده اند؛ مجبورم که در دفاع از خود واکنش داشته باشم، و اينک با توضيح زير اتهام را رد و خوانندگان را به تفصيل از حقيقت آگاه مينمایم :
هموطنان عزيز، اجازه می خواهم که قبل از بيان اصل مطلب سخن را با منظره تاريخی کشور، بسیار کوتاه بازنمايم.
آريانای قديم ويا خراسان پرشکوه تاريخی که کوه های سربه فلک، منابع طبعی فراوان پرارزش و زندگی ساز، آبهای خروشان شيرين، هوای گوارا، اراضی حاصلخيز و چراگاه های بسيار مساعد داشته و کشورکنونی ما یک پارچه آن اراضی پهناور آفتابی بوده علاقه کشورکشا يان را جلب کرده بقول تاريخ نگاران، توسط بيگانگان تعيين مرز و به افغانستان نام گزاری شده و باشنده گان بومی آن در زير فشار مهاجمين بيجا ويا به حاشيه رانده شده اند. تنازعات مرزی و ملی کنونی و جداسازی تمام مليت ها و اقوام باشنده از پيکرشان نتيجه عمل مهاجمان و ميراث استعمار کهن است. وطن ما برعلاوه داشتن ثروت طبعی زياد، بمثابه سکوی پرتاب ويا عبورگاه برنيم قاره هند، آسيای صغير، اراضی قفقاز، آسيای ميانه و کشور چين بوده است. و در دوران جنگ سرد با عين انگيزه ميدان کشمکش قدرت های بزرگ جهان بوده است و اوضاع کنونی هم با همان انگیزه ها پيوند، دارد.
بعداز پايان «جنگ سرد» ، انديشه خاورميانه بزرگ و لشکرکشيها در پوشش « دفاع از دموکراسی و حقوق بشر»، اشغال نظامی افغانستان وعراق بغرض دستيابی و تصرف اربابی منطقه و دست بالا داشتن ِاستفاده از منابع طبعی آن می باشد. رژيم های دست نشانده، مبلغين، سخن سرايان و نهاد های ايجاد شده و شبکه های خبرپراگنی، همه ابزار بازی در راستای پياده سازی چنان يک هدف و آرايش دادن دموکراسی صادراتی می باشد.
شبکه ها و دستگاه های خبررسانی قدرتهای بزرگ زياد نيرومند اند. می توانند با استفاده از تکنالوژی پيشرفته افکارعمومی را بسود اهداف خويش سمت و سو داده، سفيد را سياه و هر حقيقت را وارونه نشان دهند. بويژه برخی اشخاص و حلقات تبارگرا و پيروان راستين مدرسـه استبداد، عبدالرحمن خان و نادرخان و خانواده اش را، بمثابه وسيله در راستای رسيدن به اهداف مطلوب خود، دردست دارند و از آنها در رنگ دادن سياست خود طوطی وار بهره می گيرند. برمی گرديم به اصل مطلب :
شبکه تلويزيون جهانی آريانا افغانستان، دردو پروگرام خود مرا مجرم، ناقض حقوق بشر ، جنايتکار ، وزيرعدليه دوران ببرک کارمل و فعلاً زندانی درهالند، براساس فيصله دادگاه بين المللی، معرفی و نشر کرده است. هرچند که يکبار به مشکل، دروقت نشر خبر در پروگراميکه گرداننده آن جناب شکيب علومی بود و بصورت زنده پخش می شد، ارتباط تلفونی برقرار نموده و با فرياد رسا حقيقت را بسيار مختصر توضيح و خبر را تکذيب نمودم. و افزودم که به اثبات خبريا سند ارايه شود ويا برای تلافی اين امر، که توهين و تحقیرانسان مجاز نیست و کرامت انسان از تعرض مصئون است، خبر اصلاح ويا پس گرفته شود. ورنه آسيب ديده حق دارد برای تثبيت موقف و بيگناهی خود ادعای افترا را درمراجع زيربط مطرح نمايد. ايشان شماره تلفونم را، به مقصد تفاهم بيشتر پس ازختم پروگرام، يادداشت نمودند که تاحال تماس برقرارنکرده و واکنش اقناعی نشان نداده اند. البته بعدها جناب محمدحسن اميری، گرداننده پروگرام چشم انداز که باراول عین خبررا نشرنموده بودند؛ تلفونی تماس گرفتند و با صميميت و رأفت سخن گفتند. ميان ما تقريباً دو ساعت صحبت دوام کرد و بدون نتيجه گیری پايان يافت. جناب محمد حسن اميری وعده گذاشتند که بعداً صحبت را ادامه می دهيم، شما منتظر باشيد. زمان زياد گذشت، ايشان دوباره تماس نگرفتند و انتظار من بخاطری پايان يافت که نشرخبر ناخوبِ مورد بحث، بر ذهنيتها تأثيرسؤ و سایه گذاشته و سوالهای زيادی را در حول و حوش بوجود آورده است، ناگزيرام که بابيان حقايق ذهنيتها را روشن و رفع ابهام و اتهام نمايم.
مردمان آگاه بهترميدانند که انسانها دارای حق برابر بوده و حيثيت حقوقی و کرامت انسانی بدون تمايز رنگ، جنس، نژاد و عقيده، يکسان قابل احترام است. بايد رفتار ميان انسانها با رعايت روح برادری و اصول پذيرفته شده بين المللی که دست آورد بشريت پيشرفته و متمدن است، باشد. و هيچ شخصی قبل از صدور حکم قطعی و قانونی محکمه ی ذيصلاح مجرم شناخته نمی شود. وهيچ کس بخاطرداشتن عقيده ای مورد توهين و تحقير و ملامت قرار نمی گيرد. اين گفتار، همه ازجمله ارزشهای اعلاميه ی جهانی حقوق بشر است. اگر درمورد من پخش اين خبر، غيرارادی و اشتباه بود، اصلاح آن به گوينده آن آسان بود و هيچ پيامد بد نداشت. یا شايد گويندگان صلاحيت اصلاح خبررا نداشتند ويا نشرخبر آگاهانه به هدف تبليغ سياسی بوده است.؟؟ به تأسی ازحق انسانی وموازين حقوق ملی و بين المللی خبر پخش شده را جدأ تکذيب نموده محتوا و نيت پخش خبر را غرض آلود، توهين، تحقير و زيان مند به حيثيت و شخصيتم ميدانم. و ناشرين آنرا مفتری وعمل را مجرمانه می شمارم. و حقوقاً افترا مستلزم رسيده گی محکمه می باشد. چون موقف مهاجرت دارم، امکان ميسرنيست که درمراجع حقوقی محل سکونت پخش کننده گان خبر، حضورمی يافتم و ادعا را مشخص مطرح و اجراات لازمۀ دادگاه را متقاضی می شدم. بنابراين تا ميسر شدن فرصت مناسب، تعيين ِارزش جبران ضرر و اعاده حيثيت را در محضر دادگاه بخود محفوظ اعلام ميدارم و بدين وسيله مرجع ايکه بحيث مهاجر درحمايت شان قرار دارم و بويژه حاميان حقوق انسان و موازين بين المللی را آگاه می نمايم و برخورد منصفانه موظفين را آزمايش می کنم.
مردمان واقع بين را که به آزادی، دموکراسی بيغش، برابری حق انسان و عدالت اجتماعی و منافع وطن، می انديشند، به حمايت از حقيقت فرا می خوانم. وظيفه ميهنی می شمارم که بگويم ضرورت زمان برای ايجاد همبستگی و اتحاد عمل و تبادل انديشه به گونه شفاف برای نجات وطن، بايد درک شود و با تلاش مشترک از حقيقت تصوير روشن ارايه و دفاع گردد تا نقاب های مدافعين دروغ پرداز دموکراسی و حقوق بشر و مستخدمين شان پاره شود؛ درغیرآن گمراهی و بهره کشی ناجايز ازکشور و هموطن ما توآم با توهين، تحقير و فجايع بيشتر و تبليغ دروغ ادامه خواهد يافت.
دراينجا می خواهم بخاطر آگاهی بيشتر و داوری سالم خوانندگان، به سه مسئله، اول درباره جنگ سرد و تاثيرات بحران زای آن در افغانستان توضيحات بدهم که پايه اتهام به آن پيوند دارد. دوم ، موقف و موضعگيری و سرگـذشت تلـخ سـازمان انقـلابی زحمتکشان افغانستان « سازا » را که من عضويت آنرا داشتم و ضرورت ائتلاف در دولت با حزب دموکراتيک خلق افغانستان را بيان نمايم و سوم، مسئله پناهندگی و اتهام نقض حقوق بشر را بررسی نموده سخن را با تبصره های لازمی به پايان می رسانم و داوری را به خوانندگان ارجمند ميگذارم :
1 ـــ دربارۀ جنگ سرد :
بحران افغانستان درنتيجه «جنگ سرد» با کودتای 26 سرطان سال 1352 هه ش که در حقيقت ابراز خصومت خانوادگی سردارمحمدداودخان برسر تقسيم قدرت بود، به دوام سلسله سلطنت های مطلقه ميراثی دوصدساله قبايل ابدالی پايان داد، نظام، جمهوری اعلام شد و تعادل قوا را در منطقه برهم زد و بر کودتا های بعدی سرمشق شد. نشر پروگرام « خطاب به مردم » جمهوری سردارمحمد داودخان ملهم ازانديشه مسکو و التقاطی برای جلب حمايت بيشتر شوروی و گروه های طرفدارش در کشور بود، که در برابر آن راديکال های مذهبی ايستادگی کردند که شورش پنجشير، لغمان و کنر مثال آن است و اين شورشها از طرف دولت سرکوب شد، ولی آشفتگی را افزايش داد و بيشتر زعما، حاميان و دست اندرکاران اين شورشها به پاکستان گريختند و در حمايت مستقيم آی اس آی قرار گرفتند. محمدهاشم ميوندوال صدراعظم پيشين سلطنت با حلقه يارانش بنام اينکه تصمیم کودتا داشتند، دستگير و کشته شدند. بحران تشدید يافت و همچنان پلان اقدام کودتای جنرال ميراحمدشاه گرديزی افشا شد. موصوف با همه يارانش گرفتار و زندانی شد. بعد از کودتای7 ثور در زندان به امر امين کشته شدند. کودتای خونين7 ثور توسط گروه کوچک افسران نظامی جناح خلق حزب دموکراتيک خلق افغانستان، تحت رهبری حفيظ الله امين فاشيست، فاجعه آفرین بود، ولی آنرا انقلاب شکوهمند می خواندند.
عملکردهای تندروانه و بدرفتاريهای خونريز فاشيستی وعدم احترام به باورها و سنتهای مردم؛ و کشتار بسياری روشنفکران، زعمای سياسی، ملی و فرهنگی بدون محاکمه، قيام های خود جوش قطعات نظامی و مردم را در برابر حزب و دولت وابسته به شوروی بصورت گسترده برانگيخت که قيام فرقه هرات، قطعه بالا حصار کابل، قيام مردم چنداول مثال آن است. رژيم کودتا اين قيام هارا بيرحمانه سرکوب نمود، اما در جاهای ديگر دامنه دارتر سرکشيد. و آی اس آی پاکستان راديکالهای فراری زمان سردار محمد داودخان را با پول، سلاح و مهمات نظامی اکمال نموده برای نفوذ در پيشاپيش قيام های خودانگيخته مردم، برضد دولتيکه خودرا درزير چتر اتومی شوروی مصئون و پايدار می ديد، توأم با صدور اسلام سياسی سنی، سوق داد و سوق و اداره نظامی و اکمالات دايمی آنها را فعالانه بدوش گرفت. و همچنان ايران نيز وسيعاً صدور اسلام سياسی شيعه را سازمان می داد. و دولت امين که درعين حال دچار تضادهای گروهی و جناحی در داخل خود بود و با اينکه قبلا يک قطعه نظامی شوروی که به هدف حمايت از دولت و مواظبت از امين در محل بود و باشش در اطراف تپه تاج بيک، بصورت سری اخذ موقع کرده بود، اما در تحت فشار روز افزون حوادث، دولت در سراشيب زوال قرار گرفت. شوروی ازبيم اينکه مبادا بنيادگراها در جوارش قدرت را بدست گيرند؛ به سرعت در افغانستان فراوان لشکر نظامی پياده کرد و در6 جدی سال1358 با کودتای خونين رژيم حفيظ الله امين را، با همکاری هردو جناح حزب به منظور بهبود اوضاع، سقوط داده و به زعامت ببرک کارمل در رهبری حزب و دولت و سياست تغيير آورد. ولی حضور نامعين زمانی ارتش سرخ بمثابه حامی رژيم درکشور به هدف تقرب و پيشروی بسوی اهداف استرتيژيک ديرين اتحادشوروی که رسيدن به بحرهند، محاصره چين و دسترسی به خليج فارس و کنترول کشورهای منطقه که از قبل در فهم و ذهنيتها وجود داشت و يکی از انگيزه های اساسی جنگ سرد بود، مثل اوضاع امروز افغانستان وعراق، اشغال تعريف و تلقی شد.
مخالفين استرتيژی اتحادشوروی، درمقابل استراتيژی قبلی خودرا داشتند؛ می خواستند که از طريق پاکستان در اراضی افغانستان داخل شده درآن پايگاه نظامی تأسيس نمايند و ازآن بمثابه تخته خيز به آسيای ميانه و سرزمينهای قفقاز و ماورای آن استفاده نموده بحران دامنه دار را برای سقوط شوروی سازمان دهند. بدين ترتيب تمام منابع طبعی مواد نفتی آسيای ميانه، افغانستان و خاور ميانه بدون رقيب در اختيارشان خواهد بود. با اين اهداف بنام دفاع از اسلام، جهاد و آزادی افغانستان برای شکست حريف خود فعالانه از طريق پاکستان درحمايت راديکال های مذهبی و شووينيزم قبيله و سلطنت طلبان قرار گرفتند. افغانستان ميدان جنگ و آزمايش جنگ افزار قدرتهای بزرگ رقيب يکديگر قرارگرفت. درنتيجه قشون سرخ از کشور خارج شد، بعدها شوروی فروپاشيد وعملکردهای جهان يک قطبی فاجعه آفرين نمايش دارد که در سخنهای بعدی با نيم نگاه ازآن گذرخواهيم نمود.
اگرشوروی برای حمايت از حزب جانبدارش در افغانستان لشکرکشی کرد، رقبای سياسی و مخالفين اهداف استراتيژيک شوروی، راديکالهای اسلامی را بنام مجاهدين و جهاد پول و سلاح وافر داد و تربيت نظامی در پاکستان می نمود و برضد شوروی و دولت افغانستان در جنگ سوق و اداره می کرد، که دگروال يوسف افسرآی اس آی و قومندان سوق و اداره جنگ افغانستان در اثر خود « فاجعه قرن ما ... » به تفصيل مسايل را بيان کرده است. چون مؤلف در شروع کتاب تحت عنوان « چکيده هايی از متن کتاب » توضيحاتی داده داست که به آن توجه می نمایم : « من بحيث رئيس شعبه افغانی در آی اس آی نه تنها مسئوليت آموزش و تسليح مجاهدين را برعهده داشتم، بلکه عمليات ايشانرا در داخل افغانستان نيز پيريزی مينمودم ... هدف من اين بود تا افغانستان را بحيث ويتنام شوروی ها درآورم ... افغانستان را بايد آهسته آهسته به آتش کشانيد ... ما درطی سال1983 تقريباً 10000 تن اسلحه و مهمات را تسليم شديم، درحاليکه اين مقدار درسال1987 به 65000 تن رسيد ... قسمت عمده و بيشترين اين اسلحه از چين، مصر و بعدها از اسرائيل سرا زیرمی شد ... يگانه ذریعه ايکه بر طبق آن تنظيمها و قومندانان را تحت اثر خود درآورده می توانستم و يا آنها را به خط السير مطلوب سوق داده می توانستم، همانا تخصيص ويا دريغ داشتن اکمالات و آموزش بود ... معهذا در يک دست علف بخاطر پيشکش داشتم و در دست ديگر چوب دنده بخاطر راندن يعنی دريغ داشتن از اسلحه را دارا بودم ... ما بغرض طرح اهداف خويش مصروف کاری بوديم که برمبنای آن فيصدی اسلحه برای هر تنظيم راتعيين می نموديم ... محک و معياريکه بروفق آن ما اين فيصدی های واقعبينانه را تدوين می کرديم کاملاً وابسته به شايستگی آنها درجنگ بود ... بنأ ... فيصدی تخصيص عمده ايکه درسال1987 به احزاب داده می شد از اينقرار بود : حکمتیار 18 ــ 20 فيصد، ربانی 18 ــ 19 فيصد، سياف 17 ــ 18 فيصد، خالص13 ــ 15 فيصد، نبی 13 ــ 15 فيصد، گيلانی 10 ــ11 فيصد و مجددی 3 ــ 5 فيصد ... و به سال 1984 به تعداد بيست هزار مجاهدين از پروگرام آموزشی ما مستفيد شده اند. ما درسال1985 بتعداد 17700 و درسال 1986 به تعداد 19400 نفر را آموزش نظامی داده ايم ... تا1987 يعنی درمدت زمان چهارسال دست کم 80000 هزارمجاهدين در پاکستان تربيه نظامی شده. درحاليکه تعداد بيشترازاين در خود افغانستان تحت چنين آموزش قرار گرفته اند ... هدف ما نه تنها خروج شوروی ها از افغانستان بلکه طرد و مفرور ساختن کمونيستهای افغانی از کابل نيزبود. روی همين ملحوظ بود که کابل مشتعل و تباه می گرديد ... اين بود سرمنزل مقصود ما و ده ها مطالب دلخراش کننده ديگر ... »
خواجه بشيراحمد انصاری در کتاب افغانستان درآ تش نفت درص16 تا19 می گويد :
« ... سياست خارجی امريکا حکم می کرد که از مجاهدين در برابر رقيب نيرومند آن زمان يعنی اتحادشوروی بحيث پيادگان عرصه شطرنج استفاده شود. ارزانترين مهره در بازی شطرنج، پياده آن است که هرلحظه ميتوان برای داشتن موقعيتی بهتر آنرا قربانی نمود ... »
« ... با داخل شدن ارتش سرخ بخاک افغانستان سيل کمکهای نظامی بسوی مجاهدين جريان پيدا کرد باوجود آنکه پای منافع استرتيژيک امريکا بيشتراز هرکشور ديگر درآنجا دخيل بود ولی بازهم کمک هايکه صورت گرفت، بيشتر آنها از بانک های عربستان سعودی بصوب پاکستان سرازير ميشدند. ... »
« ... برژنسکی چرا پشيمان باشيم؟ آيا ازمن ميخواهيد بخاطر پلان عالی ايکه طرح نموديم و پای روسهارا موفقانه به افغانستان کشانديم پشيمان باشيم؟! روزيکه روسها وارد افغانستان شدند. من به رئيس جمهور کارتر نوشتم ما اکنون فرصت آنرا يافته ايم که به اتحاد جماهير شوروی هم ويتنامش را بدهيم . ما در مدت ده سال تمام روسها را در موقعيتی قرار داديم که خون شان بصورت مسلسل جاری بود ... » و می افزايد :
« کمکهای را که امريکا از ظهور تا زوال طالبان در اختياراين گروه گذاشته است به قول بعضی از پژوهشگران به سه مليارد دالرامريکايی رسيده است ... امريکا ازعروج تا نزول پديده طالبان هيچگاهی با آنها مخالفت جدی را درپيش نگرفت و از پامال نمودن حقوق بشر توسط آن گروه، سياست نسل کشی، تخريب آثار تاريخی مشترک بشر، توليد مواد مخدر ... اغماض نموده ...» افزوده است : « من تاهنوز حرفی صادق ترازسخن بينظيربوتو نشنيده ام که باری درلندن گفت» : « فکر روی کارآوردن طالبان ازانگليسها بود، مديريت آنرا امريکايی ها کردند، هزينه آنرا سعودی ها پرداختند و من اسباب آنرا فراهم آوردم و طرح را اجرا کردم » و درص87 کتاب بيان می کند : « ... جهاد افغانستان بزرگترين کشمکش مرحله جنگ سرد بود که بنفع امريکا و فروريزی اتحاد شوروی سابق انجاميد.» و همچنان می گويد : « کمپنی يونيکال در تعيين آقای حامد کرزی درپست رياست دوره انتقالی حکومت افغانستان نقش اساسی بازی کرده است ».
همچنان پترفرانسن دراثرخود بنام «11سپتامبرــ ترجمه ياشارآدی باتمش ــ چرا راه را برای هواپيماربايان بازگذاشتند؟ » درصفحه112 و113 چنين نگاشته است:« درطول دوران جنگ افغانستان، اسامه بن لادن برای گلبدين حکمتيار کمک مالی جمع آوری می کرد، حکمتيار فاشيست که مورد تاييد امريکاييان بود ... درسالهای86 ــ1985 جنگ وارد مرحله حساس و تعيين کننده ای شد. رونالدريگان رئيس جمهور وقت امريکا فرمان شماره 166 را بر افزايش حمايت مجاهدين صادر کرد ... به طور دايم سالانه 65 هزار تن اسلحه و مهمات به مجاهدين ارسال کردند ... اين نقل و انتقال بی وقفه به اعزام ماموران سازمان سيا و متخصصين نظامی مقر فرماندهی عالی اداره جاسوسی ارتش پاکستانISI درراولپندی برای تقویت کارزارنظامی در افغانستان بود. در همين دوره ويليام کازه رئيس وقت سازمان سيا ، کنگره امريکا را برای مجهزکردن مجاهدين به موشکهای پيشرفته استنگر به منظور هدف قراردادن جنگنده های روسی متقاعد ساخت. و از سوی ديگر سازمان سيا توافقنامه ای را با سرويسهای سری بريتانيايی و پاکستانی در مورد هدف قراردادن جناح ضربه پذير اتحادشوروی، ازبکستان و تاجیکستان به امضاء رساند ... حکمتيار واحدهای کوچکی رابه تاجيکستان اعزام کرد که روستاهای اين جمهوری را مورد هدف قرار دهد. کازه و ضياألحق سفر محرمانه از پاکستان به افغانستان برای بازديد از واحدهای حکمتیارداشتند. افزون براين به آی اس آی پيشنهاد کرد تا مبالغ جديدی را برای حمايت مالی و تشديد بيش ازپيش سربازگيری ازبين بنيادگرايان اسلامی در اقصانقاط جهان اختصاص دهد. دربين سال 1982 تا 1992 بيش از35 هزار نفر افراطی مسلمان از43 کشور مختلف در کنار مجاهدين برای جهادغسل شهادت کردند. و ده ها هزار داوطلب ديگر نيز برای آموزش در مدارس مذهبی در طول مرزهای افغانستان به پاکستان سفر کردند. اسامه بن لادن از بين اين طلبه ها در هماهنگی کامل با ايالات متحده امريکا سربازگيری می کرد. مرکز مطالعات دفاعی بريتانيا می نويسد : « اسامه بن لادن از سال1998 اقدام به پيريزی تشکيلات و شبکه القاعده کرد. به فاصله زمانی کوتاه هسته هايی را در بيست/ سی کشور جهان : الجزاير، مراکش، ترکيه، مصر، سوريه، ازبکستان، تاجيکستان، آزربايجان، لبنان، عربستان سعودی، کويت، اندونزی، کنيا، تانزانيا، اوگاندا، اتيوپی، تونس، بحرين، يمن، بوسنی، مناطق اشغالی فلسطين و در آستان سين کيانگ چين و پاکستان تشکيل داد. بدينترتيب اسامه بن لادن جنگجويان خودرا در بالکان و در قفقاز وارد صحنه کرد. ازقضا تمام اين کشورها جزو مناطقی هستند که ايالات متحده استراتيژی بی ثباتی، جدايی طلبی را برای آنها برنامه ريزی کرده است ...».
چنين است مشت نمونه خروار،تأثيرات جنگ سرد در سرنوشت کشورومردم ما که بشريت درآن درگيربوده است. بايد گفت که عمل وعکس العمل، يکسان نتيجه زيانبار به وطن و مردم افغانستان داشته است. مرتکبين آن، امريکا و شوروی بشمول متحدين شان، مساوی گنهکاراند و جناح های مخالف يکديگر يعنی حزب برسراقتدار و جناح های رقيب آن بنام گروه های مجاهدين، سلطنت طلبان، افغان ملت و برتری خواها ن که خود را وارث و پاسدار حاکميت های استبدادی و شووينستی سلطنت های مستبد قبيله ميداند، بشمول پيروان پيکن همه فعال و ابزاربازی سياسی دردست انقطاب جهانی بودند، مسئول اند. و تاحال تمام جوانب درگير ازعملکرد خود درمقابل تاريخ و مردم افغانستان پاسخ نداده اند. براين مبنا حقوقاً می توانيم بگوييم، کسانيکه درهرنقطه ی ازجهان براساس قطب بندی که وجود داشت موضعگيری فعال در جنگ افغانستان، چه از طريق ارسال اسلحه و پول وچه از طريق تبليغات و نشرات به نحوی مؤثر عمل کرده باشد ويا پادرميانی در تشديد، توسعه، تحريک و ادامه جنگ حمايت ومساعدت داشته باشد، عملکردش مجرمانه بوده و قابل تعقيب عدلی می باشد.
بقول شاعر : گرحکم شود که مست گيرند درشهرهرآنچه هست گيرند.

دراينجا لازم می بينم که رواياتی را بعداز پايان جنگ سرد نيز بيان کنم .
در کتاب ( افغانستان الگوی دموکراسی امريکايی از تحميل تروريسم تا صدور دموکراسی ) نگارش : و. آييژ ، در صفحات 37 و 40 تا 46 چنين آمده است :
« ... به قول يک نشريه فرانسوی که بعداً برخی مقامات امريکايی نيزآنرا تاييد کردند، قبل از11 سپتامبر2001 م پلان حمله و لشکرکشی به افغانستان دروزارت دفاع امريکا تهييه شده بود، حادثه11 سپتامبر به هيچ صورت عامل تجاوز به افغانستان نيست ... امريکا بعداز جنگ سرد و فروپاشی اتحاد شوروی متوجه شد که سرمايه ميليتاريستی اش ضربه ميخورد ... سرمايه ميليتاريستی امريکا که کالای نظامی توليدی اش بازار نمی يافت. کارخانه های بزرگ توليد اسلحه ازکار می افتاد ... توليد سلاح و بازار فروش جديد بوجود آيد و سربازان بيشتری بکار گرفته شود. ايجاد دشمن فرضی را تا سرحد يک هيولای خطرناک جهان خوار تبليغ کردند ... يک نويسنده روز نامه گاردين بنام خانم ارونداتی چند هفته پس از11 سپتامبر2001 نوشت : اگر اسامه بن لادن وجود هم نميداشت امريکا بايد چنين کسی را اختراع ميکرد. سياست پردازان امريکايی و متحدينشان اين بار موجودی را به عنوان دشمن خطرناک بشريت در اذهان داخل کردند که نه جمهوريتی دارد و نه سلطنتی، نه ديکتاتوراست و نه کمونيست نه ارتشی دارد ونه پايگاه ويا حتا کشور ثابتی دارد، و اين بار به هيچيک مکتب سياسی ــ اقتصادی حريف سرمايه داری نمی گنجد ... بنام تروريسم ... وحشت آفرينتر ... تاسيس پايگاه نظامی و فروش اسلحه امريکايی پهنه جهان را احتوا کند، در تقابل اين دشمن فرضی انواع اسلحه مدهش بفروش برسد. و هرمخالفی در هر گوشه جهان اعم از نيروی آزاديخواه ويا دولتهای ملی به اين لکه آلوده شده سرکوب شوند ... امريکايی ها با تشديد ترس از بنياد گرايی با خواب های ديرينه شان ... ايجاد پايگاه های نظامی در پاکستان، کشورهای خليج، درکشور های آسيايی مرکزی و در افغانستان دست يافتند و زير نام مبارزه با بنيادگرايی اسلامی با تروريسم انواع اسلحه شانرا به نمايش بگذارند و برايش بازار فروش بيابند و صدها هزار امريکايی را که در معرض خطر بيکاری بودند به کشتن مردم بيگناه منطقه بويژه عراق و افغانستان بگمارند و معاش و مصرف شانرا هم از منابع خود همين قربانيان تعيين کنند ... »
ـــ درباره سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان :2
در وسط سال 1347 هه ش « محفل انتظار » بوجود آمد و درسال1348 سازمان س،ا،ز،ا يا سازا ازهمين محفل، تأسيس يافت. مؤسس و رهبر آن در هردو مرحله شادروان محمد طاهر بدخشی شهيد بود. سرنوشت من از بدو تأسس به این سازمان گره خورده است و من عضو دفتر سياسی آن بودم. سازا براساس دو اصل مرامی خود : ( 1 ــ سياست عدم دنباله روی و 2 ــ حل اصولی عادلانه و دموکراتيک مسئله ملی ) با تمام احزاب و سازمانهای چپ کشور تفاوت داشت. لازم است که در زير آنرا توضيح نمايم :
الف ــ سياست عدم دنباله روی : اين سازمان باتوجه بويژه گيها و باورهای متفاوت جامعه سنتی استبدادزده و عقب مانده فيودالی که دارای ترکيب ملی نامتجانس و متضاد بود، وابستگی « ترندی » و دنباله روی کورکورانه از مسکو و پيکن را که برسر هژمونی جنبشهای چپ جهانی ميانشان اختلاف بود و هردو مرز مشترک به وطن ما داشتند، به زيان منافع ملی کشور می دانست؛ از وابستگی به آنها پرهيزکرد. روشن است که وابستگی بخارج و تأثير مداخلات دوامدار خارجی های دور و نزديک غرض آلود و خونريز و ويرانگر بوده و موجب تفرقه جنبش روشنفکری، تشديد تضادهای قومی، مذهبی و آوارگی مردم از کشور گرديده است که انديشه و موضعگيری سياست مستقل ملی و دموکراتيک س،ا،ز،ا را برحق نشان ميدهد.
ب ــ حل اصولی عادلانه و دموکراتيک مسئله ملی : اين مسئله در کشور ما ريشه کهن و پيچيده دارد. کشورما کثيرالمله است. مليتهای باشنده آن هرکدام دارای زبان و خصوصيات ملی و تاريخی جداگانه می باشند. و از1747 م بدينسو تنها چند خانواده از شاخه قبايل ابدالی با انحصار قدرت بصورت ميراثی و با استبداد خشن قبيله پادشاهی کرده اند. اقوام و مليت های ديگر در زندگی سياسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی کشور سهم و نقش چندانی نداشته اند. اين نابرابری ميان مليت ها و اقوام «تضاد»های خونباری راسبب شده و مانع جوش خوردن مليت ها بسوی وحدت ملی و پروسه ملت سازی گرديده است. تأمين تساوی حقوق مليت ها با پذيرش دموکراسی شفاف و ايجاد نظام فدرال در چارچوب کشور واحد ميسرشده ميتواند.
اما شووينيزم قبيله بخاطر بقای سيطره خود به آن مخالف بوده و کنون هم مخالف است و می خواهد که کار دولت و ملت سازی، بايد در هويت يک قوم گویا اکثریت! و به زعامت خانواده های اشراف قبيله سالار درحمايت و وابستگی به خارجيها، باشد، که مليتهای جفاديده ازآن ناراض و بيزارند. هرچند که سلا طين در گذشته شيادانه به نمايندگی تمام اقوام و قبايل پشتون تظاهر و از نيروی آنها در سرکوب ديگر مليتها استفاده کرده اند، ولی واقعيت اين است که سلاطين به بخش اعظم خلق پشتون هم جفا کرده اند. در اوضاع کنونی هم بعضی قلمزنان کوتاه بين ِظاهرفريب و استخدام شده بدون واقعبينی تاريخی از بيان انگيزه های بميان آمدن مسئله ملی و راه حل عادلانه و دموکراتيک آن که باور به دموکراسی واقعی است؛ انکار می کنند و در نقش تابوت کشان استبداد برآن سرپوش ميگذارند. و به توجه آن ارباب منشاني که در مورد ملت و هويت ملی انديشه دارند، می رسانم که، در مقاله تحت عنوان « بررسی برخی مسايل جنجال برانگيزکشور» که در سايت آريايی قبلاً نشر شده است و درآن در باره هويت ملی ومسئله ملی و چند مطلب ديگر توضيحات مفصل داده شده است، به جواب شان کافی و شافی می شمارم.
سازا بخاطر،طرحها باورهای سیاسی خود درزمان سلطنت محمدظاهرخان و رياست جمهوری سردار محمدداودخان بدون موجب مورد بدبينی زیاد اربابان اقتدارداخلی ونگرانی همسا يهای شمالي وشما ل غرب قرار داشت. محمد طاهر بدخشی رهبر سازا و مولانا بحرالدين باعث کدر بالا و پيشقدم سازا همراه با تعدادی فعالين سرشناس سازا بشمول اينجانب چندين باربه بها نه های گوناگون گرفتارزندانی و بيرحمانه شکنجه ودرسلولهای مجرد، دربسته بامشقت نگاه داری ودر دادگاه ملکی محا کمه وباری دردادگاه نظامی دوران سرداد محمد داودخان بامطا لبه ای مجات«سنگين ازدادگاه» محاکمه شده ايم که داستان آ ن طولانیست.دروقت ديگر خواهم گفت.
سازا بعد از کودتای هفت ثور توسط حلقه فاشيستی «امين» جناح خلق حزب دموکراتيک خلق افغانستان سرکوب شد. رهبران و درحدود سه هزار کدر شناخته شده اش به شمول محمدطاهربدخشی برسری آرمانشان جام شهادت نوشيدند. و تعداد بيشتر در زندان درانتظارمرگ بسرمیيبردند و چرخشی که بعداز واژگونی رژيم امين در اوضاع کشور توام با نرمش درشيوه مديريت به ميان آمد و با درک بيشتر اهداف استراتيژيک طرفين جنگ سرد درمنطقه و شدت روزافزون جنگ درداخل کشور، سرانجام باهمه تلفات به اين نتيجه رسيد که بديل حزب دموکراتيک افغانستان، راديکال های مذهبی و طالبان متعصب نسل کش و مستخدمين اجنبی ميباشد که با انديشه تاريک استبدادی قرون وسطايی سبب شدت ادامه جنگ و خونريزی بيشتر و نابودی انسان خواهد شد. وطن ويران و مردم آواره ميشوند و کشوراز کاروان تمدن و پيشرفت عقب خواهد ماند. بنابراين بخاطر توجه به سرنوشت کشور، بقای سازمان، حيات کدرها، متحدين و انسان وطن و جستجوی راه پايان جنگ در شرايط مشخص و برای شکستن انحصار قدرت حزب حکمران براساس «پروتکول» که جوهر آن در زير بيان ميشود، ائتلاف با دولت را پذيرفت :
ــ خروج قوای بيگانه از کشور،
ــ تأمين صلح و آرامش،
ــ مساعد ساختن زمينه برای بازگشت مليونها نفرمهاجر به خانه و کا شانه شان،
ــ آماده ساختن شرايط برای برگزاری انتخابات همگانی و آزاد،
ــ تأسيس و تشکيل حکومت با قاعده وسيع و
ــ حل عادلانه تمام مسايل حاد اجتماعی و سياسی کشور بشمول حل مسئله ملی.
بر پايه اين اصول با دولت ائتلاف صورت گرفت. عملی است سياسی، انسانی و دموکراتيک. بدينترتيب کرسی های که سهم س،ا،ز،ا تعيين گرديده بود در يکی ازآن بحيث وزيرعدليه پيشنهاد و مقرر گرديدم. مدتی دراين پست باحفظ موقف سازمانی و دفاع از اصول و باورهای س،ا،ز،ا مستقلانه، در چارچوب قانون نافذ کشور، وظيفه اجرا کرده ام و حاضرم از دوران کارم در پيشگاه مردم وطنم درهرجايکه خواسته باشند و حتا در دادگاه بين المللی پاسخ بگویم.
در1990 م س،ا،ز،ا بخاطر فراگيرشدن بيشتر، برپايه اتحاد با ساير نيروهای سياسی و هماهنگ شدن به اوضاع جديد جهان طرح پروگرام « نهضت دموکراسی افغانستان ـ ندا » را آماده ساخت که دران اعلاميه جهانی حقوق بشر، جزء لاينفک آن بيان يافته بود که، در حمل سال 1369 هه ش مطابق به مارچ 1990 م ، در شماره پانزدهم جريده «ميهن»، نشريه مرکزی «سازا» بخاطر نظرخواهی به جامعه پيشکش گرديد. بعد ازچندی در پلينوم وسيع سازا طرح «ندا» بغرض بحث و بررسی و تصويب ارايه گردید؛ اما اکثر اشتراک کننده گان پلينوم به آن رأی مخالف ابراز نمودند. من با اکثريت اعضای دفتر سياسی در دفاع و حمايت از طرح «ندا» ازعضويت سازمان استعفا نموده از جلسه خارج شديم. درپی آن تعدادی قابل توجه کادرها از سازا فاصله گرفت.
3 ـــ درباره هنگامه سازی و ادعای نقض حقوق بشر درهالند :
داستان اين بخش بسيار دراز است. ولی نهايت فشرده سرگذشت خود را با ملا حظه پرونده که دردست است بیان می گردد.
من درسال1998 در کشور هالند درخواست پناهندگی سياسی سپردم. درهمين سال پناهجويان افغان، حزبی وغيرحزبی از استبداد و وحشت آفرينی رژيم طالبان به ستوه آمده ناگزير به ترک کشورشان ميشدند وبخشی ازان به کشورهالند می آمدند، این وضع به دولت هالند نگرانی بارآورد و در جستجوی راه های جلوگيری از آمدن مهاجر، فعا ل شد و از مسئله ادعای نقض حقوق بشر و مجرم جنگ بمثابه ابزار فشار و نشاندادن ترس و تهديد، بخاطريکه مهاجر افغان مجبور به فرار شود، استفاده کردند. در پی آن دولت ميزبان از دولت طالبان در کابل و سفير طالبان دراسلام اباد و آی اس آی پاکستان و گروه حزب اسلامی حکمتيار به زعامت ... و بشمول ... درهالند مقيم بودند فعلاً يکی آن در کابل درپست حساس وزارت مطبوعات و ديگری آن نطاق در امريکا است و گروه چپ ديگر که خصومت تريندی با حزب دموکراتيک خلق افغانستان داشت و ازقبل درهالند ساکن شده بودند و همه متحدين دوران جهاد بودند، از آنها درباره يکتعداد اشخاص و نقض حقوق بشر گزارش دريافت کرد. همين گزارش مشکوک و مغرضانه و جعل، سند قرار گرفت. چنين وانمود شد کسيکه در دولت موقف داشته و برضد شوروی واکنش نداشته کمونيست و وابسته بوده است و بدون دليل، سند و شهود فقط با تعصب و روان، دوران جنگ سرد بسياری پناهجويان را براساس ( ماده 1F کنوانسيون 1951 ناقض حقوق بشر و مسئول خواندند ) و مهاجرينی که اعضای حزب ويا غيرحزبی ولی همه کارمند دولت بودند، بنام اينکه دولت افغانستان مجرم و گنهکار است و کارمندان دولت نيز گنهکار و ناقض حقوق بشرحساب می شوند، اتهام نسبت داده شد و با برخورد درشت و تحقير آميز ازتعيين سرنوشت شان خودداری گرديد. تحت تأثيراين فشار و برخورد تعداد زياد کشور هالند را ترک گفتند و نيز آمدن مهاجرين افغان قطع گرديد. و تاحال دراين مدت ده سال يک تعداد با خانواده ها در کمپ ها بدون سرنوشت با تحديد ازادی و هفته وار، مقيد به حاضری پوليس وتحت شکنجه روانی می باشند. و برای اطفال و فرزندانشان شرايط لازم درس، تعليم بسيار تنگ و اندک بوده و تحصيل ميسر نيست این حالت خلاف معاهدات و کنوانسيونها است. دولت هالند ازآغاز براساس راپور يادشده بنام ناقضين حقوق بشر، توانست پرونده سازی نمايد، اما از نبود عناصر مجرمانه، سندمعتبر و شهود بيطرف نميتواند اين پرونده ها را بخاطر رسيدگی به داد گه زيصلاح ارجاع نمايد ونيز مجبور است به اين پروندها راه فرجام حقوقی ومنطقی بيابد. آنهايی که راپور دروغ داده اند،خودراکمرنگ ساخته وبه دولت هالند که درگذشته شهرت نيک داشت بسيار آسيب رسانده اند.همه آگاهان ميدانند که دولت ها لند نسبت به همه کشورهای آروپائي بدون تشخيص جرم وبي ارتباط دربکار برد ماده 1Fـ ازحد زیاد استفاده وشتاب کرده است.
. مثلا : درآغاز مقامات کشورهالند براساس راپور مرا در دومسئله زير مورد سوال قرارداد :
الف ــ سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان ( س،ا،ز،ا ) يا (سـازا) : که « دارای سمتگيری مائويستی بود، در سالهای1980 يک حکومت ائتلافی را با حزب دموکراتيک خلق افغانستان بوجود آورد و گويا که يک مبارزه راديکال محاسبه قاطع با تمام قدرت های اسلامی و غير سوسياليستی در داخل افغانستان را به راه انداخته بودند ... » پاسخ داده شد که :
انسان در انتخاب عقيده آزاد است. داشتن سمتگيری معين فکری ولومائويستی باشد، جرم تلقی نمی شود. معلومات و راپور وزارت خارجه هالند و داوری نسبت به انگيزه ائتلاف بسيار بدبينانه و دروغ است. ” سازا “ برخلاف ساير سازمانها و احزاب چپ سياسی افغانستان که عده ای به ترند مسکو وعده ای به ترند پيکن منسوب و وابسته بودند؛ وابستگی ترندی را با توجه به شرايط مشخص کشور به زيان منافع ملی می دانست و بنابراين « اصل عدم دنباله روی » را بمثابه اصل محوری در سمتگيری فکری وعملکرد سياسی برگزيد؛ اين اصل س،ا،ز،ا را ازهمه سازمانهای منسوب به جنبش چپ متمايز می ساخت، حقيقتی است آشکار که ادعای سمتگيری مائويستی و نسبت اتهام منتفی می گردد.
ب ــ درمورد ادعای ائتلاف در جهت « ... يک مبارزه راديکال. محاسبه قاطع با تمام قدرتهای اسلامی وغيرسوسياليستی در داخل افغانستان ... » :
”سازا“ چنانکه از نامش پيدا است، سازمانی بوده ُملَهَم از انديشه های چپ با سمتگيری سوسياليستی واما برخورد آن با دين و بويژه در شرايط خاص افغانستان با دين اسلام نه تنها خصمانه نبوده بلکه به اين باور بوده است که درجامعه کثيرالمله نامتجانس افغانستان دين اسلام دين اکثريت قاطبه مردم بوده که گروه ها ومليت های مختلف کشوررا باهم پيوند ميدهد. دين اسلام با پايه نزولی و جنبه های عبادتي که دارد، مجموعه ای از معارف، اخلاقيات، سنن و قوانين را طی يک و نيم هزار سال در جامعه استوار نگهداشته است که فرهنگ مردم را تشکيل ميدهد. همه مناسبات سياسی، حقوقی، فردی و اجتماعی کشورصرف نظرازتعلقات اتنيکی آنها از ارزشهای اسلامی رنگ و بو و مايه گرفته است. و ازاينرو نفی و خصومت با دين اسلام درحقيقت نفی و خصومت به فرهنگ و معتقدات مردم افغانستان است. به هرصورت سازا درحاليکه هميشه بر اعتقادات مردم بويژه به دين اسلام حرمت گذاشته است و به اين باور بوده است که به تأسی از ارزشهای عام والای انسانی و به تأسی از ارزشهای اعلاميه جهانی حقوق بشر، انسانها در امرانتخاب و بيان افکار و اعتقادات خود آزاد اند و از اينرو دين که باوروشکلی و افکار انسانی است؛ نبايد برديگری که نمی خواهد معتقد بدان باشد تحميل گردد و بخصوص به کارابزار سياست و دولت تبديل و از طريق مکانيزم دولتی جبراً به انسانها قبولانده شود.
دربرابرجواب من مقامات مسئول کشورهالند ادعای اولی خودرا کنارگذاشت و ادعای مجدد را برپايه اطلاع مطرح کرد که فشرده محتوای آن چنين است : « وزارت عدليه صلاحيت تحقيق، تعقيب و رسيدگی قضايای جرمی را درمحاکم و ارگانهای حراست حقوق دارا بود و نيز وزيرعدليه فرمان صدها حکم اعدام را امضأ و صادر کرده است ... »
پاسخ داده شد که حدود صلاحيت وزيرعدليه در قانون نا فذ وقت پيشبينی شده است. اين ادعا کاملا غلط و بی اساس است و با قوانين ملی درتعارض قراردارد متأ سفم که مرا قا تل ميشماريد ومقتول وجود خارجی ندارد.واگر دولت هالند بتواند از جمله اي «صد ها فرمان صدورحکم اعدام که بالای من ادعاکرده است»یکي انرا باب نمونه نشان دهد؛مسؤليت بقيه ی صد هارا بدوش ميگيرم؛چنين ادعا،گفتاروپندار را باطل ودروغ اعلام ميدارم وبه قول مولانای بلخ ميگويم:
چون قلم در دست غداری بود ـــ لاجرم منصوربرداری بود.
اجراأت شفاف چنين است که اول مقامات بايد مصرحات قوانين ملی را درنظربگيرند وحدود صلا حیت قانونی وزيرعدليه را بفهمندوبعد ابرز نظرنمایند.برطبق قوانين کشور ارگانهای زير :
1 ــ محکمه اختصاصی انقلابی،
2 ــ سارنوال اختصاصی انقلابی،
3 ــ محکمه نظامی و
4 ــ سارنوال نظامی
ارگانهای جدا و مستقل از وزارت عدليه بود که مستقيماً تحت اثر شورای انقلابی و رئيس جمهورعمل می کردند. برخی ارگانهای وزارت های داخله وامنيت دولتی وظيفه کشف وتعقيب را اجرامی نمودند که درتمام دولتها معمول است و بمن که وزيرعدليه بودم، عملکرد ارگانهای يادشده هيچ ارتباط وظيفوی و اداری به وزارت عدليه نداشت. و اما درباره صدور حکم اعدام، بايد گفت که درهیچ زمانی وزيرعدليه صلاحيت صدورحکم و امضای فرمان اعدام را دارا نبوده است و پروسيجر رايج اعدام در هفت قانون اساسی از دوران شاه اما ن الله تا دوران رئيس جمهورکرزی، يکسان پيش بينی شده است. يعنی که شخص به حکم نهايی محاکم به اعدام محکوم گرديد، بعد ازمنظوری پادشاه يا رئيس جمهوروقت، حکم اعدام تطبيق ميگرديده است. تنها در اصول اساسی دوران ببرک کارمل، منظوری حکم اعدام بعد ازحکم نهايی محکمه به صلاحيت هیئت رئیسه شورای انقلابی، تعلق داشت. البته که حفيظ الله امين فاشست دردوران اقتدار خود، ده ها هزار روشنفکر و زعمای ملی مخالف خودرا بدون تحقيق و محاکمه به شهادت رسانيده است. بنابراين توضيح نسبت اتهام صدور فرمان اعدام براساس راپورجعل بمن افسانه است. شگفت اين است که همه بيخبران ازحقيقت، راپور دروغ، مغرضانه و چرکين را حقيقت پذيرفته اند ! چون سايه تعصب دوران جنگ سرد برذهنيتها هنوز باقی است و ملاحظات سياسی که در افغانستان و منطقه دارند، حقيقت را ديده نمی توانند. ازآن ديدگاه به برخی عناصر پاپوش ميدوزند که مصروف باشند ويا تسليم شوند ؟! به هرصورت مقامات هالندی در برابرجواب با سکوت ازموضع خودعقب نشينی کردند ولی آهنگ تازه ديگر را نواختند مثلا : ادعا کردند که درافغانستان به مقابل رژيم وابسته به شوروی جنگ ادامه داشته، حقوق بشر نقض شده و جرايم جنگی صورت گرفته، رژیم مجرم است. بحيث وزيرعدليه واکنش نداريد، براساس ماده 1F کنوانسيون 1951 مسئول می باشيد.
پاسخ گفته شد که : برداشت شما از حوادث افغانستان و مواد کنوانسيون و بکاربرد آن کاملا نادرست است. ماده 1F کنوانسيون 1951 چنين می گويد : « شخصيکه شايستگی حمايت بین المللی را ندارد :
الف - وی جرمی راعليه صلح، جنايت جنگی يا جنايت عليه بشريت، طوريکه دراسناد بين المللی قيد و تثبيت شده است مرتکب شده باشد.
ب ــ وی جنايت جدی غيرسياسی را خارج کشوريکه پناهندگی درخواست کرده قبل از ورود به آن کشورمرتکب شده باشد.
ج ــ وی به ارتکاب عملی خلاف اهداف و پرنسيب های ملل متحد گنهکارباشد.
برداشت مقامات هالندی ازماده يادشده کنوانسيون انتزاعي است. مجرميت رژيم وواکنش وزيردراین ماده صراحت ندارد و اتهام ايکه بمن نسبت داده شده است اين ماده به آن هيچ پيوند منطقی ندارد وافزون برآن پاسيخ این است.
1 ــ عکس العمل سازا درپروسه ائتلاف که هدف انسانی وسياسی روشن دارد و من دران شامل هستم دربالا بيان شده است.بایدعمل صا يب تلقی شود.
2 ــ جنگ افغانستان تحت تأثيرجنگ سرد آغاز و دوام يافته و ملل متحد، درزمانيکه رژيم در قدرت بود و بعداز سقوط آن، رژیم را مجرم اعلان نکرده است. بنابراين اعلام مجرميت رژيم بدون فيصله شورای امنيت ملل متحد، از جانب هيچ دولت ديگر صايب نيست و اعتبار ندارد.
3 ــ ازنگاه حقوقی، جرم مظهر اراده است تا زمانيکه اراده جرمی درچارچوب وجدان شخص محبوس باشد، مستقيماً ويا بالواسطه در فعل پياده نشده باشد، جرم وجود خارجی ندارد و قطعاً قابل بحث نمی باشد. پس سوال اين است،اين معترض درکجا و چگونه جرم رامرتکيب
گرديده ام، نتيجه عمل مجرمانه چيست وبه کدام بند ماده 1F درتنا قض ميباشدکه ناقض حقوق بشر شناخته شوم ؟؟!
اگر قرينه قطعی و سند مجرمانه معتبروشهود بيطرف داريد، ارا يه نماييد که دليل مشروعيت مجازات پذيرفته شود؟ درغيرآن طرح قضيه افترا و به ماده 1F بی ارتباط بوده مستلزم طرح ، بحث و تعقيب عدلی نمی باشد وبايد بحقيقت اعتنأ وگردن گداشته شود.
4 ــ در جنگ افغانستان، انقطاب جهانی درگيری داشته، خون فراوان ريخته، وطن ويران و مردم تلف و آواره شده و نقض حقوق بشر صورت گرفته است؛ هرکسيکه مرتکب عمل مجرمانه شده با شد، امر وعمل شخصی فاعل است که مستوجب تعقيب عدلی و مجازات می باشد؛ نه همه کارمندان رژيم.
5 ــ باری ازمقامات پرسيدم ما يلم بدانم که هدف اصلی محاکمه ی مجرم براساس قانون است ويا برعکس محاکمه ی قانون، بدون ارتباط به جرم و قضيه ؟ تاحال اتهام منسوبه بامواد کنوانسيون همآ هنکی نيافته است وعملکرد، محاکمه کنوانسيون معنا دارد، تامحاکمه ی مجرم! « راپور جعل توام با گمان » نمی تواند حقيقت را زايل نمايد و اسباب حکم برملامتی در دادگاه وجرم تلقی شود وباتو جه به حالات که دربالا توضيح داده شد، حدس وگمان مثبت مطابق ماده 203 و 204 کنوانسيون1951 به نفع پناهجو قابل تطبيق است.برمبنای استد لال فوق داد گاه مدني کشورهالند دومرا تب صحت ادعای مقامات هالندی را نپذيرفته است.جواب سکوت بود.
شايد پخش خبر تلويزيونی ازامريکا ناشی ازفرايند يادشده واردکردن فشاربه پناجوبخاطر انصراف ازدرخواست پناهندگی ویا جستجوی دست آويزبرای برون رفت ازبن بست باشد وازگردانندگان پرو گرام شبکه ای تلويزیون آریانا افغانستان امريکای ازعقب، هم چوابزار استيفاده مينمايند وگرداننده گان همچو مدعی العموم های جانا نه وتازه نفس! بدون صلا حیت حقوقی برای دلچسپ ساختن پروگرام خود وجلب کمک مالی چنان بي مسؤليت، بلند نعره ميکشند که گوش فلک را کرساخته اند. دراين صورت سوال اين است که مقامات هالندی براساس کدام ماده قانون و با حکم کدام دادگاه ذيصلاح اقدام به افشای راز پرونده پناه جو وبالواسطه به نشر خبر دروغ برمجرميت قبل ازحکم محکمه کرده اند؟ اگر مقامات هالندی بيخبراند، اينک به اطلاع شان ميرسانم و واکنش قانونی را در برابر رسانه خبری امريکايی بخصوص سخنگويان آن که درهالند حلقه ای همفکران وروابط تنگا تنگ دارند، ازجمله يکی ازآنها که درتلويزيون امريکا نطاق است،امتحان ميکنم.
در باره تمايل اعلام نامطلوب بودن پناهجو هرچندکه تاحال من با این قانون مشکلی ندارم ولی ازقبل خاطرنشان ميدارم که:
ـــ قانون « 2000 » اتباع خارجی هالند،فقط تا زیا نه است دردست وزیرمربوطه و در ماهيت خودبا کانوانسيون 1951 هماهنگی ندارد.
ـــ قانون هيچگاه به ماقبل رجعت نمی کند، درخواست پناهندگی در جنوری سال 1998 اريه شده است و قانون موردنظر دو سال بعد به انفاذ رسيده ،استناد به آن واردنيست.
ـــ مقامات هالندی بايد در مورد مهاجرين موازين بين المللی را توام با قوانين ملی نافذ زمان مراجعه مهاجرمورد توجه قرار دهند.
ـــ برخورد مقامات هالند با تعميل فشار بر اخراج، مخالف ماده 32 و 33 ضميمه نمبر 2 کنوانسيون 1951 میباشد.
ـــ نمايندگی منطقوی کميساری عالی ملل متحد برای پناهندگان در اروپا،عنوان دولت هالند نامه مفصل مورخ 14 نوامبر 2007 نگاشته است ودرآن طرز برخورد واستيفاده مقا مات هالند درباره ای پناجویان افغا ن را ازماده 1F کنوا نسیون 1951 براساس گذارش فيبروری2000 تاييد نکرده به نقد گرفته است وبرپایه دلایل معین ازوزيرعدليه تقاضای تجدیدنظرنموده است. ماهيت مکتوب، برد اتهام منسوبه وزارت عدليه کا فيست.
تبصره های لازمی :
ــ مساعی ملل متحد در رابطه حل قضيه افغانستان و صلح پايدار با انديشه کناررفتن طبعی داکترنجيب الله از راس قدرت و ايجاد دولت با قاعده وسيع همراه بود که بسيار بااهميت و حلال مشکل ارزيابی شده بود. اما گرايشهای گروهی و قومی درحزب که منشأ آن « تضـاد ملی » و مداخلات خارجی ها بود، به جريان آسيب رساند و بسرعت سقوط دولت نجيب الله را سبب گرديد. پروژه صلح ملل متحد ناکام ماند و راديکالهای اسلامی قدرت دولتی را تسليم شدند و جنگ های ميان گروهی مجاهدين برسر تقسيم قدرت با حمايت پاکستان، ایران، کشورهای عربی، امريکا و القاعده به شدت بيشتر ادامه يافت. فراوان خون ريخت، مردم آواره و کشور ویران گردید.
ــ بار ديگر نقش لخضر ابراهيمی به حيث نماینده فوق العاده سازمان ملل متحد، در کنفرانس انتصابی محدود، يکجانبه «بن» که همه اشتراک کنند گان از گروه های راستگرا و سلطنت خواهان مرتجع و سوسیال شووينيست ها انتصابی بوده اند. و نيز روان فاتحانه امريکا در کنفرانس مسلط بود و به ديگرانديشان عمداً فرصت اشتراک را ميسر نساختند و دولت افغانستان را به زعامت حامد کرزی بميان آوردند که تاحال نتيجه کار دولت دست نشانده تراژيدی بيشمار است.
ــ اگرکنفرانس بن ايجاد، دولت کرزی و حضور نظامی امريکا و ناتو و برگشت شاه مخلوع و بدنام و گنهکار تاريخ را سبب نمی گرديد؛ راه برای پروژۀ اشغال عراق به سرعتیکه صورت گرفت هموار و عملی نبود. اگرچه مردم شريف عراق درمخالفت با صدام ديکتاتور حق بجانب بودند ولی با توجه به اهداف استراتيژيک مهاجمين زيان پلنگ بيگانه بيشتر ازگرگ عراقي بود.
ــ کنون که جهان يک قطبی است، چهره ها و مهره های بازی از جهات مختلف جديداً با همایش هايی درخارج و داخل همه همسو بنام «اصلاح رژيم» در راستای سياست امريکا خودرا نمايش ميدهند. چون از ابتدا خشت اول کج گذاشته شده است اصلاح آن محال است و بقول سعدی : خواجه در فکرنقش ایوان است ــ خانه از پايبست ويران است
ــ راه علاج : بايد نظام از بنياد بسود منافع مردم افغانستان باایجادحاکمیت ملی واقعی، دموکراسی بيغش و توجه بيشتر به تامين تساوی حقوق ملیت ها و نظام پارلمانی با اشتراک همه نيروهای سياسی و در هماهنگی کامل با ارزشهای اعلامیه جهانی حقوق بشر در تحت نظر و حمايت مستقيم سازمان ملل متحد تغييرکند. اربابان تاريخ ساز جهان که چشم به بهره کشی منابع طبعی کشورما بخصوص نفت آسيای مرکزی و خاور میانه دوخته اند. اين تغييررا نمی پذيرند. پس اختلاف و رقابت ميان کشورهای منطقه وغرب به صورت روز افزون اد امه خواهد يافت که پيامد آن ايجاد پيمانهای نظامی جديد و رويارويی خونين و تباهی انسا آن را درآینده سبب خواهد شد.
ــ در داخل افغانستان قطب بندی سخت جان مشهود است، يکطرف مجاهدين و طرف دیگر تکنوکرات ها و شووينيزم قبيله سعی می کنند که يکديگر را از ميدان خارج سازند. با تأسف که هردو جناح برخی روشنفکران را برپايۀ تضاد قومی بدنبال خود کشانده اند. دراین مبارزه شووينيزم که حامی بين المللی دارد، به تدريج غالب خواهدشد که دراينصورت استبداد و نسل کشی عبدالرحمن خان و نادرخان و خانواده اش بارديگر تکرارخواهد شد.توانايی رقابت مجاهدين با انديشه حاکمیت سياسی مذهب وسوابق جنگ های ميان گروهی وتجربه عدم کفایت مدیریت ،روبه کاهش ديده مي شود.اگر روشنفکران جانبدار دموکراسی وعدالت اجتماعی نتوانند متحد شوند و بحيث نيروی بديل فراگيرسياسی خودرا مطرح نمايند اشتباه بزرگ تاریخی را سبب خواهند شد.
درفرجام گفته می شود که :
ژورناليزم مسلک زيبا و پاکيزه است. شخصی که ازاين موقف قد بالا می کند و بمثابه تحليلگر حقوقی، سیاسی ویا خبررسان درعقب تريبون ظاهر می شود باید با وجدان خود تصفیه حساب کرده باشد که با رعايت احترام بمقام انسان، بيطرفانه با عفت کلام، ادب، فرهنگ عالی و با رياليزم سخن ميگويد و بر پايه وجود سند معتبر و شهود بيطرف مسايل را مطرح می نمايد و ذهنیت ها را به حقيقت آشنا می کند که به بيراهه کشانده نشود. چنين شيوه کار درجه فضيلت و گوهر شخصيت گوينده را بلورين نشان ميدهد و سخن اثرگذار می باشد. اگر مطلب هرقدر با اهميت و جدی باشد ولی باعصبيت، درشت زبانی و ناسنجيده با بی انصافی از موقف مدعی بيان و ادعا شود وهمزمان بحيث قاضی حکم صادرکند، از ارزش سخن می کاهد و خبر، رنگ خصومت ويا تبليغا سياسی مفهوم پيدا می کند و گوينده صاحب غرض و مفتری و استخدام شده نمایان میگردد. از جنابان اتش نفسيکه خودرا مدعی قرارداده اند، پرسيده می شود که، ازکجا و کدام مقام صلا حيت دريافت کرده اند که مجرم جنگ و ناقض حقوق بشر را دنبال کنند وهمزمان می توانند با صلاحيت پوليس، مدعی العموم و قاضی دادگاه بين المللی وازمعرفی ادرس وتليفون انها در رسانه ها سخن بگويند ورقبای خودرا تهديد و تحقيرنمایند، توجه نمايند که چنين آتش نفسی اشخاص غيرمسئول! موقف بيطرفی نهادهای حقوقی بين المللی را مورد سوال و در سايه قرارميدهد ؟؟!! -

منابع :

1 ــ اعلاميه جهانی حقوق بشر.
2 ــ کنوانسيون 1951 م ، ماده 146، 32 و33 ضميمه نمبر 2 کنوانسيون 1951 م .
3 ــ فاجعه قرن ما، مؤلف محمديوسف جنرال پاکستانی قومندان سوق و اداره جنگ در افغانستان. در آغاز کتاب تحت عنوان چکيده هايی از متن کتاب.
4 ــ افغانستان در آتش نفت تأليف خواجه بشيراحمد انصاری، صفحات65،68،69،87،110.
5 ــ 11 سپتامبر، چرا راه را برای هواپيماربايان باز گذاشتند، اثر پتر فرانسن، ترجمه ياشارآدی باتمش.
6 ــ قانون اتباع خارجی هالند 2000 م ماده 67.
7 ــ پشت پرده افغانستان، دیه گ کوردووز و سليک اس. هاريسون ترجمه اسدالله شفا يی.
8 ــ در کتاب افغانستان الگوی دموکراسی امريکايي، از تحميل تروريسم تا صدور دموکراسی
نگارش و. آييژ ، از ص37 تا ص 46.
9 ــ مکتوب مورخ 14 نوامبر 2007 م نمايندگی منطقوی کميساری عالی ملل متحد برای پناهندگان «UNHCR» ، به عنوانی دولت هالند.
10 ــ ميهن ، « نشريه مرکزی سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان » ، شماره 15 مارچ 1990 م.

یکشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۶

ح. آذری

اسماعیل اکبردربوتۀ نقد
(بخش چهارم)
برگرفته از سایت فراتر از مرزها
هرچند درشروع این مقاله بگونۀ مختصراشاره نمودم، که هدف نویسنده دراینجا نقد هیچ جریان چپ وراست نبوده ونمیخواهم درمقام داور، ازدید امروزی گذشته را مورد ارزیابی قراردهم. همچنان تذکردادم، که اکثریت رهبران جریانات دیروزی(راست وچپ)، هم اکنون درقید حیات بوده، این درواقع مسئولیت آنها است، که با دید مسئولانه به گذشته نگاه نموده، تجربۀ تلخ گذشته را درخدمت نسل امروزوفردای کشورقراردهند، تاجوانان دلسوزکشورمان درپرتو یک نگرش علمی- سیاسی به جامعۀ بحران زده وخونین خود نگریسته، راه گذارازاین گسستگی را بسوی ثبات وساختن یک جامعۀ انسانی بدورازهرگونه تعصب وحذف اندیشی پیدا نموده، دیگرشاهد کینه توزی ودشمنی های بی موردی که بهرۀ آنرا دشمنان ملت عزیزافغانستان جسته اند، نباشند. هدف نگارنده، طوری که درسایت پنداربه آن اشاره نموده اند، هرگزاین نیست، که درپی منزه جلوه دادن خود ویا دیگران باشم ویا درمقام مسئول جریانی به این مسئله بنگرم.اعمالنامۀ ما آئینۀ تمام نمای معرفی هویت حقیقی هریکی ازما درروند مبارزات سیاسی کشورمان است. همانگونه که خودشما معترف پیوندهای گذشتۀ خودهستید وبدون هیچگونه اغماض ودگردیسی آنراناشی ازباورهای آنروزی پنداشته و بحیث یک اصل اساسی درعملکرد اشتباه آمیزخود ازدید امروزی میپذیرید،همینگونه جریا نات راست کشور مان که دراعتقادات مذهبی خویش، هیچگونه حد ومرزی را درقلمرو فکری- عقیدتی خودنمی شناختند وبرخی ازین رهبران درپی ایجاد کنفدراسیون ودرحد پیشرفتۀ آن درتلاش احیای مرکزخلافت مسلمین بوده وهنوزدرباوربسیاری ازپیروان این مکتب به قوت خود باقیست. اما این گذشت زمان است، که درستی ونادرستی این باورها را به اثبات رسانیده، پیروان همه مکتبهای سیاسی را بدین واداشته است که درجانبداری ازاولویت جایگاه منافع ملی، یکی ازدیگرپیشی بگیرند.
روی سخن من متوجه ریاکارانی است، که بجزاصل خود فرو ختگی، ریاکاری، نفاق افکنی وضربه زدن برپیکرجنبش راستین کشورنیات دیگری نداشته، فقط درمقام یک عامل نفوذی دشمن فعالیت نموده، به همه جریانات بگونه ای ضربه وارد نموده اند، که آقای اکبریکی ازین نمونه های زنده است. من فقط ازیک موضع اخلاقی خواستم به این مسئله بنگرم ودرمقام یک مدافع ازهویت وخون پاک ریخته شدۀ شهدای مظلومی است، که جزانسان سالاری، هیچ نیت دیگری نداشتند. قبلاً نیزاشاره نمودم، که کسانی ازجنس وتباراکبردرهردوبخش(سازا وسفزا)آگاهانه، یکی با شعارهای تند انقلابی ودیگران با شعارهای کُند ومحافظ کارانۀ خویش سنگرگرفته آنچه را که میخواستند، درجهت خوشنودی ارباب بیرونی به انجام رسانیدند. رهروان هردوبخش بیاد دارند ودیگران نیزازاین امرآگاه هستند، که چند تن خاصی محیلانه خودرا به شهید بدخشی نزدیک نموده، طی نشستی درچهلستون کابل حتی اورا به بهانۀ ریاست تألف وترجمه شدنش، که هرگزخواست اونبود، ورهبران حزب برای اینکه واکنش بدخشی را درقبال خود بدانند، به این مقام گماریدند؛ پیش ازدستگیری وزندانی شدنش ازمحفل انتظاربرای شش ماه اخراج نمودند، که متأ سفانه دیگرزنده برنگشت. اما مسند نشینان اوبویژه آقای کوشانی ازهیچ معاملۀ با حزب حاکم دریغ نورزیده تا سطح قوماندانان کندک تنزل نمودند. چنانکه همین حالا روشنفکران افغانستان شاهد هستند، آقای کوشانی مسند نشین بدخشی، که سالهای متمادی زیرشعارهای واهی ودروغین«فاشیسم» احساسات کاذب فرزندان معصوم مردم را تحریک نموده به کشتارگاه های نا خواسته کشانیده، پیش ازسقوط نظام طالبی درکنفرانس برگزارشده دردانشگاه آخن آلمان با گردانندگی آقای دکتررنگین دادفراسپنتا، درسخنرانی مبسوطی منشأ وخاستگاه « حزب افغان ملت » را ازناسیسم آلمان تا افغانستان به بررسی گرفته، بزرگترین عامل دشمنی، نفاق وبدبختی درافغانستان ارزیابی نموده است(این سخنرانی درماهنامۀ انیس مهاجرنشریۀ اتحادیۀ افغانهای مقیم ناروی درسه شمارۀ پیهم به نشررسیده است)، اما درتحول دیگری بدون درنگ درکابل سرازگریبان افغان ملت بیرون نموده پیمان مشترکی بنام« پیمان کابل» امضا نموده وجریده ای را با گردانندگی مشترک زیرنام«پیمان عدالت» با حزب افغان ملت به راه می اندازند وبه سلامتی سرشهدای چهارهزارنفری بادۀ شادی سرمیکنند. آیا هیچوجه مشترکی دراین دوشیوۀ رفتاربدخشی وکوشانی میبینید؟ بازهم شاید مرا دربرابراین پرسش قراردهید که گذشته را نمیشود ازدید امروزی ارزیابی نمود. من صمیمانه وبا اخلاص میگویم که اصلاً این ائتلافها برای من قابل پرسش نیست وشاید ایجاب امروزی همین باشد. بازحرف من دراین رابطه این است که هرکاری که میکنند ازدید وتحلیل امروزی خود انجام دهند، دیگرنباید روح کسانی را که قربانی باورهای فاشیستی به گفتۀ آنها است، بیش ازین میازارند وازآنها دیگرپیراهن حضرت عثمان درست نکنند.
اگربیش ازاین باعث ملالت خاطرخوانندگان عزیزنگردد، کارنامه های آقای اکبررا درزمان نظام مجاهدین وتلاشهای مکررش درراه یابی به جمعیت اسلامی، شورای نظار، جنبش ملی- اسلامی، همکاریهایش با ملاعزت پغمانی برای ساختن شورای عربهای افغانستان، رفتن به پاکستان، رایزنیهایش بین پاکستان وکابل دردوران حاکمیت طالبان وبعد ازترورشهید مسعود با عجله خانوادۀ خودرا درپاکستان گذاشتن وازراه چترال خودرا به بدخشان رسانیدن،آغازبه همکاری با اشرف غنی احمد زی وقیوم کرزی درمجلۀ « طلوع افغان» وساختن کانون دمکراتها درکابل که این سفردرکتابی بنام«آخرین فصل» ازاکبربشکل جعلنامه به چاپ رسیده است وهمین اکنون همراه با آقای طنین واحمد رشید خبرنگارپاکستانی دریک خط عمل نمودن وهدف ازنویشتن « چپ اندیشان دربوتۀ نقد »، که درآن ببرک کارمل ولینعمت خودرا زیرسوال برده ودکترنجیب را به ستایش میگیرد(آنهم درشرایطی که میان فرکسیونهای حزب سابق خلق برای نزدیک شدن به هم رایزنی جریان دارد ورابطۀ آنها با جبهۀ ملی به ریاست آقای ربانی چگونه است؟)، به بررسی خواهیم گرفت. درغیرآن پروندۀ آقای اکبررا بسته حواله اش را بخدا مینمائیم.
آنچه را که میخواهم بعنوان حسن ختام ونتیجه گیری آخیربمثابۀ شاخصیت پیشکسوتان محفل انتظاربخصوص بدخشی وباعث با همتایان سیاسی شان طی دهۀ چهل وپنجاه درسه مسئله بطورفشرده بیان نمایم، عبارت اند از:
1- شهید محمد طاهربدخشی وشهید مولانا باعث ازیک موضعگیری مستقل سیاسی- عقید تی پیروی نموده با هرگونه گرایاشت ترندیستی معمول آن زمان مبرا بوده وتا اخیربه این اصل باورمند بودند.
2- با نفی هرگونه برتری جویی قومی وتباری، پا بپای مبارزات عادلانۀ طبقاتی، به امرمهمی تأکید نمودند، که زهرتلخ کم توجهی به آنرا امروزملت بخون خفتۀ افغانستان بطورمشترک میچشد. یعنی دردستورمبارزه قراردادن حل عادلانۀ مسئلۀ ملی درافغانستان میباشد.
3- داشتن زندگی شفاف وبری ازهرگونه پیوند های مشکوک وبراندازنده درحیات سیاسی- اجتماعی افغانستان عزیزاست.
اسماعیل اکبردربوتۀ نقد( بخش اول)
اسماعیل اکبردربوتۀ نقد( بخش دوم)
اسماعیل اکبردربوتۀ نقد( بخش سوم)

شنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۶


اسماعیل اکبردربوتۀ نقد
بخش سوم
محمد اسماعیل اکبرازقیام خونین سال1357 تا انحلال سفزا در22 سرطان 1363
تاریخ پیرامون نیات هیچ کسی قضاوت نه نموده وآنچه را که درملاک خویش به داوری می نشیند، عملکرد وپیامد کارانسانها میباشد. هیچ انسانی (بجزجواسیس وخود فروختگان، انسانهای بیمار ودچارکسرشخصیت، که ازابتدای تعهد خدمتگذاری به مراکزجهنمی، ناظربراعمال وپیامد ناگوارآن بوده ومیدانند، که درچه مسیری درحرکت اند وچه برنامه های دلخراش ضد ملی را به انجام میرسانند) نمیخواهد عملی ازوی سربزند، که رسوایی شخصیتی بارآورده ودرانظارملی وبین المللی مایۀ شرمساری او گردد. چون نیازدرونی هرانسان درخشش وانگیزش احترام دیگران نسبت بخود است. اما پیامد کارنامه های آنهاست، که آنان را دربوتۀ نقد وداوری جامعه قرارمیدهد.
اسماعیل اکبر، که درراه برگزیده شدۀ پیشینش با موفقیت طی طریق مینمود. با راه اندازی قیام مسلحانۀ سال 1357 زیرنام « سازمان فدائیان زحمتکشان افغانستان » درولایات بدخشان وتخار، درجهت فروپاشی جنبش ملی کشورمان، بخش عمدۀ مأموریت استخباراتی خویش را به انجام رسانید. اکبر، که حالا ازموضع یک تحلیلگرگویا بیطرف به موعضه واندرزپرداخته، همه راهیان راست وچپ را به چوب تکفیر بسته ومیخواهد خودش را بنیان گذاریک جنبش مقاومت ملی معرفی نماید، ازیاد برده است، که کارنامه های اودرحدی شفا ف وغیرقابل انکاراست، که بجزازحافظۀ بیمارخود ش ازهیچ ذهن وروان دیگری ستردنی نیست. این بنیان گذارجنبش مقاومت ملی(!) درسال 57 برای توجیه قیام خونین خویش و برای برانگیختن احساسات نا پختۀ جوانانی که جزانجام رسالت انسانی درراه تحقق آزادی واقعی، تأمین دمکراسی، برابری حقوق ملی، ترقی اجتماعی وسعادت انسان زحمتکش، نیت دیگری نداشتند؛ با ایجاد فضای نگران کننده، طرح من درآوردی ای را برای آغازقیام بدفرجام پیش کشید، که ازدید امروزی خودش، سرافکند گی بیش نخواهد بود. اکبردرنوشتۀ زیرسرخط " تحلیل فشرده ازدولت ترکی- امین" بعد از اعلام فرمان اصلاحات ارضی حزب دمکراتیک خلق چنین استدلال نموده بود که: اگرحزب حاکم قادرشود، که برنامۀ اصلاحات ارضی خویش را پیا ده نماید، با روی دست گرفتن این برنامه، نه تنها ازپایگاه اجتماعی وسیعی برخوردارمیگردد، بلکه با کشانید ن دهقانان درموضع حزب، پایگاه اجتماعی مارا، که عمدتاً درروستا ها میباشد، تخریب ودرد سرزیادی را برای ما فراهم خواهد ساخت. بناءً، پیش ازینکه دولت دست به اصلاحات ارضی بزند، ما باید هرچه زودترقیام مسلحانۀ خویش را آغازنمائیم.
خوانند گان عزیز قضاوت نمائید وازدید امروزی خود آقای اکبر به این مسئله نگاه کنید، که وظیفۀ روشنفکران اخلال برنامه های دمکراتیک است، یا حمایت وتقویۀ همچو برنامه ها؟ آنهم به قیمت جان هزاران انسان وطن پرست. مسلم است، که در طرح وجعلنامۀ آقای اکبر، هیچگونه صداقت ونگرش علمی نه تنها وجود نداشت، بلکه یک دسیسۀ برنامه شده درجهت بر انگیختن احساسات جوانان پاکدل وتحقق اهداف طراحی شدۀ بود، که مراکزجهنمی پیش ازپیش دراختیارآقای اکبرگذاشته بودند. سرانجام او توانست که احساسات پاک ومعصومانۀ بخش وسیعی ازجوانان را تحریک نموده ودرراه تحقق اهداف خویش گام بردارد. بلی، قیام مسلحانۀ خویش را درروزپنجشنبه 26 اسد 57 درچندین ولسوا لی بد خشان وتخاربراه انداخته، دستان خون آشامان وابسته به حزب حاکم وتجاوزگران روسی را درجهت سرکوب بیرحمانۀ فرزندان بیگناه ملت افغانستان درهمه بخشها واحزاب سیاسی راست وچپ بازگذاشت. تردیدی وجود نداشته ولحن رهبران حزب بخصوص نورمحمد تره کی ازهمان روزهای اول پیروزی کودتای ثوروبرچسپ زد نهای کودکانه ونا شیانۀ نابغۀ شرق(!) بشارت دهندۀ خون خوارگی ویکه تازی بود، اما آتش بیاری آقای اکبر، بهانۀ خوبی گردید درجهت تحقق برنامه ای که درونمایۀ آنرا عقدۀ کورحقارت تشکیل میداد.
قیام آقای اکبرطبق برنامۀ طراحی شده در26 اسد 57 آغازگردید وآنچه که برجای گذاشت (بجزچند تنی که ازسرکوب نجات یافته به کوه پایه های صعب العبور پناه برده وبعد ها هسته های پارتیزانی سفزا را ایجاد نموده وتا دسیسۀ بعدی انحلال سفزا توسط اکبر، با استقلالیت کامل دربرابرنیروهای راست وچپ حاکم به مبارزات خویش تداوم بخشیدند) دستگیری و سرکوب خونین صدها تن ازمعلمین، دهقانان، متحدین ودانش آموزانی بود که درمیان آنان حتی نورسان 12 ساله وجوداشت، که زندانیان آن دوره به شمول رهبران جناح پرچم خود شاهد این سرکوب خونین بودند. زندانیان پلچرخی به چشم سرمشاهده مینمودند، که شبانه گروه گروه زندانیان دستگیرشده ازبدخشان وتخاررا به پولیگونهای اطراف دانشگاه افسری(حربی پوهنتون)، فرقۀ چهارزرهدار وقوای پانزده انتقال داده وزنده بگورمینمودند. این روند دستگیری منحصربه بدخشان وتخارنمانده بلکه درسراسرکشورآغازگردید. درگام نخست پیروان مولانا باعث ومحمد طاهربدخشی مورد یورش قرارگرفته ودرقدمۀ بعدی به یک امرعمومی مبدل گردیده هرکسی که حرفی به گفتن ورازی درسینه داشت ازگزند یورش یورشگران خلقی مصئون نمانده راهی دیارزندان ودرفرجام قربانی پولیگونهای بخون خفتۀ کشورگردید.
سران خلقی میدانستند، که عاملین اصلی قیام بدخشان وتخارکیانند وازا نشعاب تحمیلی محفل انتطار بدو بخش آگاهی درست داشتند وازعمرانشعاب بیش ازیکسال میگذشت وپیروان محمد طاهربدخشی هیچگونه دخالتی درآن ماجرا نداشتند. اما، بعد ازفردای آن قیام وفراهم گردیدن بهانۀ سرکوب، همه را علی السویه قلع وقم نموده به سلولهای بی برگشت زندانها کشانیدند. چون برنامۀ سرکوب جای دیگری طراحی گردیده وهدف آن نابودی جریانی بود، که هم خارچشم روسها وهم ایادی داخلی آنها پنداشته میشد. مراکزجهنمی با جا بجاسازی عوامل نفوذی خویش پیرامون بد خشی وباعث هنرمندانه عمل نموده درپی تحقق آن سنجیده گام برمیداشتند.
آنچکه مبرهن است وموئید گفته های بالا، اینست، که سران حاکم با وجود سرکوب خونین هزاران تن ازراهیان مولا نا وبد خشی درهردو بخش سفزا وسازا (به شمول جوانان نَورَس )، رهبرقیام آقای اکبربدون اینکه درزندان پلچرخی خاری برپایش بخلد، بعد ازیکسال وپنج ماه اززندان دربیستم جدی سال 58 با تجاوزشورویها واعلام عفو عمومی زندانیان سیاسی، رهاگردیده مأموریت پیشین خویش را پی میگیرد. شا ید درذهن برخیها چنین پرسش پیدا شود که تصادفاً زنده مانده باشد. مانند بسیاریهای دیگری که ازد ید آن روزی سزاوارمرگ بودند ولی ازروی تصادف زنده ماندند وحتی کسانی را میشناسم که همین اکنون زنده اند اما نام شان بعد ازرهایی درفهرست نام کسانی بود که گویا حکم مرگ برآنها تطبیق شده باشد. اما ازنظر من این پرسش درمورد اکبروامثال اوقطعاً منتفی میباشد. چون همه کسانیکه طی سالهای 57- 58 درزندان پلچرخی بسرمی برد ند، شاهد بودند، که بعد ازسرکوب واعدامهای جمعی روزهای اول، چندین باردیگربراساس اهمیت سیاسی، افراد مهم تصنیف بندی گردیده ومحکوم به مرگ شد ند، آخرین تصفیه درزمان حاکمیت حفیظ الله امین صورت گرفت، که 32 تن ازرهبران گروه های سیاسی، جنرالان ارشد وبرخی اشخاص شناخته شده (محمد طاهربدخشی رهبرمحفل انتظار، محمد اکرم یاری رهبرسازمان جوانان مترقی(شعلۀ جاوید)، دکترمحمد صادق یاری برادراکرم یاری، عبد لِ ا لله رستاخیزرهبرگروه رستاخیز، واحد بشردوست، جنرال عیسی، جنرال موسی و...) درشامگاه 17 میزان آنها را اززندان انتقال داده ودرهمان شب که شب عید قربان بود قربانی نمودند و سند دیگری که دال براین موضوع است، نوشتۀ پروفیسورخدای نظرعصازاده یکی ازاستادان دانشگاه های تاجیکستان است، که در20 مین سالروزشهادت بدخشی بخوانش گرفته ودریادنامۀ بدخشی چاپ گردیده است. عصا زاده درآن زمان بحیث ترجمان، مشاورواستاد دانشگاه کابل ایفای وظیفه مینموده است. موصوف صریحاً تذکرمیدهد که براساس گزارش اطلاعات کی. جی. بی، بدخشی با جمعی دیگردرشب عید قربان به تاریخ 17 بر18 قربانی گردیدند.
آقای اکبر، نه تنها ازچشمان خون گرفتۀ جلادان امین پنهان نبود، که بارها توسط مصطفی معاون وزارت داخلۀ زمان امین به بلاک اول زندان پلچرخی خواسته شده ومشوره میدیدند. او اززندان با سلامت رها گردیده به برنامۀ خویش ادامه داد. آقای اکبرمدعی شده که بعد ازرهایی اززندان در1358 دراوایل سال 1359 با مجید کلکانی رهبرساما دیداروگفتگو نموده پیرامون ایجاد جنبش مقاومت ملی گفتگوها نموده وبعد سفیرسیارخویش مولوی مطهررا روانه مراکزدیگری درپاکستان نموده تا حمایت کشورهای بیرونی را جلب نماید، اما مطهربه شهادت رسیده وبرنامۀ آزادی بخش ملی(!) آقای اکبرنا تمام باقی میماند. درحالیکه مجید کلکانی درماه دلو 58 دستگیرگردیده وحاکمان جدید اورا با عجله دراواخیرماه حوت به شهادت رسانیدند. به فرض اگراین دیدارمیان آقای اکبرومجید کلکانی پیش از59 صورت گرفته باشد، قطعاً درتداوم همان خط خیانت وجاسوسی به روسها بوده وشکی وجود نخواهد داشت، که درافشای مجید او نیزدست داشته است.
آقای اکبربعد ازیک توقف چند ماهه درکابل ودید وباز دیدها با سران پرچم، برای اینکه کارهایش درهمدستی باحاکمان جدید، نزد سفزایی های جان به سلامت برده ازیورش خلقیها افشا نگردد، به بهانۀ دیداراعضای خانواده اش درآقچه به شمال سفرنموده، درشهرمزاراقامت میگزیند. او همکاری خویش را مخفیانه ازطریق کمیتۀ ولایتی مزاربا ببرک کارمل ولینعمت خود آغازمینماید. او ازهیچگونه افشا گری دربرابرسفزایی ها وگروه های چپ دیگردریغ نمیورزد. به مسئولین حزبی کمیتیۀ ولایتی بلخ مشوره میدهد ومشوره میگیرد ودرپی آخیرین ضربۀ کاری برپیکرنیمه جان سفزا است. چون سفزا باردیگرقامت برافراشته وبا حضورخویش درجنبش مقاومت ملی افغانستان تا جایی ازمحبوبیت برخوردارگردیده، با جلب وجذب علاقمندان، همسویی با دیگرگروه های شبیه اندیش، درپی تجدید سازمانی خویش درهمه عرصه هابرآمده میخواهد نقش مثبتی را به انجام برساند. پا بپای تجدید سازماندهی، اکثریت نسبت به این مهرۀ بیگانه مشکوک بوده برخی درخواست اخراج اورا طی یک اعلامیۀ رسمی مینماید وعدۀ دیگری خواهان محاکمۀ او دریک کنفرانس بوده ومیخواهند ازاو بشنوند، که چه توجیهی برای رهایی خود دارد. بخصوص بعد ازخبردستگیری او توسط اعضای پاین رتبۀ خاد مزاروبعد ازیک شب رهاگردیدن او توسط آقای احد رهنورد منشی کمیته ولایتی ومشاورویژۀ روسی رهنورد ضمن پوزش خواهی ازتوقیف یک شبۀ او، درشرایطی که اعضای عادی دیگرسفزا درکابل دستگیرگردیده وشدیدترین شکنجه ها را متقبل گردیده وبا وجود جزئی ترین دادن سرنخ به حبسهای ازدوتا پنج سال محکوم میگردند؛ همه پرسشهایی است، که چهرۀ اکبررا بمثابۀ یک اجنت آشکارمیسازد.
وقتی پای کنفرانس، محاکمه وپرسش وپاسخ بمیان می آید، اکبربه دسیسۀ دیگری توسط خادیستهای دولت متوسل گردیده، مسئولین سفزا درکابل دستگیرگردیده رهسپارسلولهای زندان شش درک، صدارت وپلچرخی میشوند. درچنین حالت است، که اکبربه کابل وارد گردیده، با صحنه سازی که گویا رفقا به مرگ محکوم خواهند شد، زیرپوشش نجات رفقا، باب مذاکره با رهبران حزب حاکم را علناً میگشاید. هرچند افراد وابسته به سفزا ازکابل تا ولایات همه مخالفت خویش را درجهت مذاکره با سران حزب حاکم اعلام نمودند، اما اکبربه کارخویش همراه با محمد ظاهرحاتم ومطلب حارث دوام داده با یک اعلامیۀ جعلی که پای آن هرسه تن امضا نموده وپنهان ازچشم دیگراعضای سفزا در22 سرطان سال 1363 درحقیقت سرباز ارگان نشراتی وزارت دفاع، انحلال سفزا را اعلام داشته، نه تنها حق فعالیت سیاسی این سازمان را ازوی گرفتند، که درآن قید کرده بودند، که: ازآنجائیکه حزب دمکراتیک خلق افغانستان حزب پیش آهنگ طبقه کارکروسایرزحمتکشان افغانستان میباشد، هیچ گروه دیگری حق ندارد، که خارج ازآن فعالیت نماید. شما قضاوت نمائید، کسی که حق فعالیت طبیعی دیگران را سلب نموده وفعالیت خارج ازحزب حاکم آن روزگاررا، محکوم میپنداشت، میتواند ملی بیندیشد؟
ادامه دارد.
اسماعیل اکبردربوتۀ نقد( بخش اول)
اسماعیل اکبردربوتۀ نقد( بخش دوم)

پنجشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۶

ح. آذری

ادامۀ مطلب
محمد اسماعیل اکبردربوتۀ نقد

نقش اسماعیلاکبرازکنفرانس 20 عقرب 1355 تا قیام مسلحانۀ سازمان فدائیان زحمتکشان افغانستان (سفزا) در26اسد سال 1357 درولایت بدخشان وتخاربه رهبری خودش.
آنچه که درمشرب " محفل انتظار" برای نویسندۀ این خامه درخوراهمیت بوده وامروزمبرمیت آن بیشترازپیش متبارزگردیده است، درجنب داعیۀ حمایت ازبرابری حقوق ملی وشهروندی، عدم گزینش نگرش تک ساحتی درزمینۀ آموزش وفراگیری دانش علمی ازهرطیف فکری وموضعگیری های ملی وبین المللی است. زیرا انسانهای تک نگر، درچنبرۀ تنگ آموزشهای متحجرباقی مانده، هرگزقادربه دریافت حقیقت راستین- که منحصربه نگرش خاصی نبوده- نمیباشند. دراین محفل اصول معین فکری وشیوۀ خاص آموزش، خلاف جریانات چپ وراست دیگر، رایج وحاکم نبود. وابسته گان محفل انتظارحق داشتند، که نظرات واندیشه های رایج دینی وغیردینی آن روزگاررا بدون تعصب بخوانند ودرحد بلوغ فکری وقدرت دریافت خویش مورد سنجش وارزیابی قراردهند.
این گونه موضع گیریها هرچند برای بروزاستعداد های خوابیده وظهورچهره های علمی وفرهیختۀ فرهنگی وروشنفکری امری است مهم وضروری. اما برای جریانات سیاسی- تشکیلاتی، درعدم موجودیت اصولی که محورهای عمدۀ سیاسی- عقیدتی را نشانه رفته باشد، یقیناً مشکیل زا بوده ودربسا موارد سبب بروزاختلافات سیاسی وعقیدتی گردیده، انشعابات پیهمی را دربرداشته است ومحفل انتظاریکی ازنمونه های بارزی است که درنتیجۀ رشد اندیشه های سیاسی- عقیدتی نا همگون، این تجربۀ تلخ را به آزمون گرفت.
شکل گیری اندیشه های سیاسی- عقیدتی وفلسفی گوناگون آنهم درنبود یک رهبری منسجم وتشکیلات گستردۀ سیاسی، ازجملۀ مهمترین موارد زمینه سازاختلافات درون سازمانی دربرهۀ خاص زمانی ناشی ازبحران قیام مسلحانۀ 1354 دروازبود، که راه را برای تشبث عناصروعوامل بیگانۀ درکمین نشسته، درجهت تشدید وتعمیق اختلافات داخلی هموارساخت.
کنفرانس بیستم عقرب 1355 درنبود رهبران دست اول "محفل انتظار" (محمد طاهربدخشی، مولانا بحرالدین باعث، عبد الحفیظ آهنگرپور، دولت محمد حکیم شفق، محمد اسحق کاوه ومحمد بشیربغلانی، که درزندان دهمزنگ زندانی بودند) تدویریافته، مهمترین محورهای که مورد بحث قرارگرفته بود عبارتند از:
کاردرراستای تأمین وحدت سیاسی- عقیدتی، برنامۀ منظم تربیت کادرهای سیاسی درمرکزوکادرهای نظامی برای پیگیری مبارزات پارتیزانی درروستاها ومناطق سوق الجیشی، ترک وظایف دولتی ومخفی شدن رهبران بطورکل، تأکید مجدد برموضعگیری مستقل سیاسی- عقیدتی. یکی از موضوعات بحث انگیزدیگری که مشاجرات جدی را درپی داشت، این بود که درادبیات مورد استفادۀ سازمانی، سازمان سیاسی- نظامی گفته شود یا نظامی- سیاسی. دراین کنفرانس هرچند رهبران زندانی ازجمله محمد طاهربدخشی بحیث منشی عمومی ومولانا باعث منشی اول وافراد دیگردرهیئت اجرائیه برگزیده شدند. اما دربیرون عمدتاً افراد حرفوی ومخفی دررأس رهبری قرارگرفتند. دراین کنفرانس قربان محمد پساکوهی فرد شماره سوم محفل انتظارویکی ازپیشگامان بخش مخفی وحرفوی بحیث سرپرست سازمان برگزیده شد.
برگزیدن پساکوهی بحیث سرپرست، ظهورالله ظهوری ومحمد رفیع خوست فرنگی ازبنیان گذاران محفل انتظاردرسمتهای عل البدل کمیتۀ مرکزی وفیصلۀ مخفی شدن رهبران، بیش ازپیش مایۀ نگرانی محافظه کران داخل سازمان گردیده، آنها نیزدرپی کارشکنی وتشدید اختلافات برآمده، با پخش یک اعلامیۀ جعلی ازنام رهبری سازمان وتعین مجازات اخراج شش ماهه، یک ماهه وبیست روزه برای پساکوهی، انجینرحسن واسماعیل اکبرازجمله موارد مهم دیگری بود، که روند اختلافات وبحران درون سازمانی را دربسترجدایی هموارترساخت.
بعد ازپخش اعلامیۀ متذکره موضع گیریها مشخص گردیده، هردو جناح درمسیرجذب افراد مورد باور خود دست بکارگردیدند. درچنین وضعیت متشنج شدۀ درون سازمانی بود، که محمد طاهربدخشی، محمد اسحق کاوه ومحمد بشیربغلانی اززندان دهمزنگ رها گردیده وافراد دیگربه زندانهای ابد، طویل المدت محکوم گردیدند. برائت افراد سه گانه اززندان ومحکوم گردیدن دیگران به زندانهای طولانی مدت، مهمل دیگری گردید، که افراد درکمین نشسته، ازجمله اسماعیل اکبرازآن استفادۀ اعظمی نموده توانست که شخصیت ومحبوبیت بدخشی را بعنوان رهبرزیرسوال قرارداده، کاوه وبغلانی را بحیث چهره های مشکوک درذهن دیگران بکوبد.
بعد ازرهایی بدخشی اززندان، هردوجناح درگیربرای توجیه مشروعیت موضع خودی نزد اومراجعه نموده ابرازنظرمینمودند. هرچند بدخشی درابتدا ی رهایی اززندان برای رهروان خویش اعلام نمود که تا شش ماه حق هیچگونه مداخله درامورسازمانی برای خودم نمیدهم. اما فشارجناحین سبب گردید که دست بیطرفی برداشته درجهت حل اختلافات سازمانی اقدام نماید. اولین اقدام بدخشی تدویریک کنفرانس انتصابی درماه سرطان 1356 خورشیدی زیرنام" کنفرانس اقناعی" بود. دراین کنفرانس که بعد ازانشعاب سازمان بد وبخش، مشروعیت کسب نموده وجانشین کنفرانس انتخابی تخاراعلام گردید؛ عمدتاً کسانی دعوت گردیده بودند، که طرف دعوای جناح تند روبوده وازابتدای تدویرآن آنها به شکلی ازاشکال آنرا رد مینمودند. مرگ نا بهنگام قربان محمد پساکوهی بعد ازعملیات بینی وزرق پنسیلین دراوایل سنبلۀ 1356 که درانتخاب ومعرفی دکتورمعالج آن آقای بغلانی نقش داشت، شک وتردید های دیگری برانگیخته، انشعاب را به یک امرقطعی ودرمان ناپذیرمبدل نمود. بعد ازمرگ پساکوهی بود، که آقای اکبردررأس جناح مخالف وتند رو قرارگرفته بعد ازمشاجرات تند وپرخاشگرانه وحتاکی همدیگر، در15 سنبلۀ سال 1356 " محفل انتظار" بعد ازیک دهه حضورفعال درصحنۀ سیاسی کشور، بدو بخش منشعب گردید. ناگفته نباید گذاشت که بعد ازانشعاب، رایزنیهای زیادی درجهت وحدت مجدد صورت گرفت، که ازجمله تلاشهای دانشجویان کابل درخوریاد آوری میباشد. ایشان با مراجعه به اسماعیل اکبرخواستند که زمینۀ گفتگوی مستقیم با جناح مخالف به رهبری بدخشی را فراهم نمایند. اکبریک فهرست 22 ماده یی را بدست آنها داد وگفت بادرنظرداشت این مواد حاضرم که مستقیم گفتگونمایم. وقتی مطالب پیشکش شده خدمت بدخشی ارایه گردید با خشنودی پذیرفته وعده داد، که نتیجه را به روزچهارشنبه برایتان ابلاغ میکنم. وقتی روزچهارشنبه هیچگونه اطلاعی به میانجیان نرسید، یکی ازآن جمع گفت فردا روزپنجشنبه درمحل تعین شده حاضرباشید تا پیام بدخشی را برایتان بیاورم. روزموعود فرارسید وقاصد به محل با چهرۀ گرفته وناراحت حاضرگردیده گفت: بدخشی خیلی ناراحت بود وگفت کارازکارگذشته این طرف حاضرنیستند که با روحیۀ موادات فرستاده شده ازجانب اکبررودررو صحبت نمایند وآنچه را که درنشست جمعی ما صورت گرفت وبمن نتیجه را دادند دراین یادداشت تذکرگردیده است. حامل پیام ازکیسۀ خویش یادداشتی را بیرون نموده به اکبرارایه داد، که دارای این محتوا بود:
1- ما اکبررا به صفت یک فرد عادی وعاری ازهرگونه مسئولیت تشکیلاتی میشناسیم.
2- درنامۀ فرستادۀ شما هشت بارکلمۀ ما بکاررفته است. این ما کیانند؟
3- ما کنفرانس تخاروفیصله های آنرا به رسمیت نمیشناسیم واکبربا قبول روحیۀ کنفرانس سرطان وبحیث یک عنصرعادی با ما حق دارد صحبت کند.
اسماعیل اکبرکه بمثابۀ یک چهرۀ قابل توجه دررأس جناح مخالف بدخشی قرارداشت، با استفاده اززندانی بودن مولانا باعث، خودرا ادامه دهندۀ راه باعث اعلام نموده درپی تحکیم مواضع خویش برآمد. همینگونه برخی ازعوامل مشکوک ونفوذی دیگرروسها، دوربدخشی حلقه زدند، تابادست بازتری درمسیرتعین شده درهردو جناح دست به کارشوند.( البته عوامل نفوذی روسها درجناح شهید بدخشی نیزدرجای خود معرفی خواهند شد).
اکبربا استفاده ازحالت روانی افرادی که ازبی برنامگی ونداشتن خط مشخص سیاسی رنج میبردند، درپی تهیۀ شعارها وبرنامۀ مشخص شد. اوبا نویشتن " مشخصات اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعۀ افغانستان " که عمدتاً برگرفته شده ازتاریخ غباربود، سرگرمیهای ویژۀ را برای هواداران خویش تهیه نمود. اما به بهانۀ اینکه مورد پیگرد پولیس مخفی دولت داود خان است، ازتماس با باعث خودداری میورزید. این عمل اکبروگاهی هم ابرازاین عقیده که« درشرایط کنونی درزیرفشاردولت نمی توانیم تشکیلاتی را به این کمیت حفظ کنیم، اگربمن اجازه بدهید ازمیان این افراد کسانی را که دارای استعداد برتراند برای کادرسازی برای فردای کشورجدا نموده تحت تربیت سیاسی بگیریم ودیگران را بشکلی جواب بدهیم»، آهسته آهسته شک وتردید هایی را نسبت بخود ایجاد نمود. روش شک برانگیز اکبرودرجریان قرارگرفتن مولانا باعث سبب شد، که باعث درراستای تحکیم موضع خویش فعال ترگردد. کاربجایی رسید که افراد وعناصروابسته به هردو بخش ازگوشه وکنارکشوربسوی کابل سفرنموده میخواستند درزندان دهمزنگ ازنزدیک موضع اورا بدانند. او با نوشتن" درلزوم مبارزه علیه سکتاریزم" مواضع خویش را مشخص نمود. او میگفت: آنچه را که من به شما میگویم شاید دیگران هم به شما عین مسایل را بگویند، اما گذشت زمان است که صداقت هرکس را نسبت به امرمبارزه وآرمانش روشن میسازد. شما هیچ کسی را مورد تخریب قرارندهید، شاید روزی همه درکنارهمدیگرقراربگیریم. رسالت شما فقط مبارزه درراه برآوردن آرمانهای مردمی است.
بهرصورت اسماعیل اکبردرخارج اززندان بادست بازتری عمل نموده درمسیرتعین شدۀ خویش که هما نا فروپاشی محفل انتظاروضربه وارد نمودن درهمه بخشهای این جریان بود، بی رقیب پیش میرفت. پیروزی کود تای ثور1357 وحضورمستقیم روسها درافغانستان سبب گردید تا عوامل بیگانه با درازدستی وعدم نگرانی درراه فروپاشی جریانی که خارچشم روسها پنداشته میشد، عمل نمایند.
بعد ازهفتم ثور57 که همه جریانات چپ وراست دیگرغافل گیرشده بودند، دربرابرسوال همیشگی چه باید کرد؟ قرارداشتند. گروه منشعب شده ازمحفل انتظارنیزبلاتکلیف شده بود، که چه باید کرد؟ اکثریت مسئولین این بخش انشعابی که گردانندگی آنرا دربیرون اززندان اسماعیل اکبربه عهده داشت، ازگوشه وکنارکشوردرمرکزکابل گرد آمده بودند تا با رهبرخود مولانا باعث درزندان دیدوبازدید انفرادی نموده هدایت بگیرند، که چه باید کرد؟ درآن هنگام مولانا هواداران خویش را به تأمل وحوصله مندی دعوت مینمود، که بگذارید تا سیاست دولت نوپای دمکراتیک درقبال مخالفین سیاسی اش روشن گردد وببنیم که این دولت ازدرسازش ومدارا با مخالفین خویش بخصوص جریانات چپ پیش میرود یا سیاست قهر وخشونت. درصورت اعمال سیاست دشمنانه دولت نسبت به مخالین سیاسی خویش، اولین کاری که دراولویت باید قرارگیرد، تدویریک کنفرانس سازمانی، تعین رهبری قانونمند ودیمکراتیک، مشخص گردیدن خط مشی سیاسی سازمان ونقطه نظرات و گره های اساسی اختلاف ما با دوستان دیروزی وسایرگروه های افغانستان ومنجمله حزب حاکم دمکراتیک خلق است. درآنصورت است، که هرگونه تصمیم گیری ما پیرامون رویدادهای بعدی ازیک مشروعیت میتواند برخوردارباشد.
هنوزچند روزی ازهدایت مولانا نسبت به پیروانش نگذ شته بود، که اسماعیل اکبرافراد مسئولی را که درکابل گردآمده بودند، درماه سرطان درکارتۀ سخی دعوت نموده با یک صحبت مقدماتی چنین وانمود کرد، که دولت وحزب دمکراتیک تصمیم گرفته است که تمام مخالفین سیاسی خویش را که مورد شناسایی قرارگرفته اند دستگیرنماید. طوریکه شما درجریان هستید، دولت با وجود رهایی تمام زندانیان جنایی، نه تنها مولانا وسایررفقای ماراکه ازسال 1354 بد ینسودرزندان بسرمیبرند رها نه نمود، که جدیداً رفیق امام نظرروستا، حسام الدین رحمانقل واحمد نیرو( که ازجملۀ افراد رهبری وحرفوی بودند) را درولایت تخاردستگیروبه زندان دهمزنگ انتقال داده اند وقراراطلاعی که من بدست آوردم حفیظ الله امین هرگزآنهارا رها نخواهد کرد. بجای اینکه بیش ازین وقت را تلف نمائیم وهمه دست بسته راهی گوشه های زندان شویم، ما پیشگیری نموده دولتی که ازهیچگونه پایگاه اجماعی برخوردارنیست غافیلگیرنمائیم. برخی روی کنفرانس تأکید مینمود، که این تصمیم را یک کنفرانس میتواند بگیرد نه ما؛ عدۀ استدلال میکردند، که درشرایط کنونی که رفقای ما به شمول رهبرسازمان درزندان گروگان حزب هستند، هرگونه اقدام مسلحانه سبب اعدام آنها خواهد شد؛ پیش ازاینکه ما دست به اقدامی برضد دولت بزنیم درفکرراه نجات مولانا باعث وسایررفقای زندانی باید باشیم. اما اکبربا اصرارتأکید میورزید، که ماباید کنفرانس خودرا درکوه پایه هابرگذارنمائیم ودرصورت ظهورقیام مسلحانه وتصرف مناطق، ما بالای دولت فشاروارد نموده درآنصورت بهترمیتوانیم هم به رفقای زندانی خود کمک کنیم وهم یک جمعی که درمعرض تهدید دشمن (حزب دمکراتیک خلق) قراردارند، اینهارا نیزازخطرنجات بدهیم. بحث ومشاجرات تندی صورت گرفت. مخالفین قیام مسلحانه آنرا یک جنون وخود کشی ارزیابی مینمودند ومیگفتند ما با این عمل خویش به حزب حاکم وروسها درجهت سرکوب خویش مشروعیت میبخشیم. محفل بدون تفاهم تا ناوقت شب دوام نمود. اما دراخیربرخی مخالفت خودرا اعلام نموده جلسه را ترک نمودند. وعده دیگری ازافراد اشتراک کننده درنشست بخصوص افراد حرفوی درپیروی ازحرفهای اکبر، به آغازقیام مسلحانه برضد دولت تأکید ورزیده ووفاداری خویش را دراین راه اعلام نمودند.
فردای آن شب، اسماعیل اکبربا نویشتن اعلامیه ای زیرنام« سازمان فدائیان زحمتکشان افغانستان » (سفزا)، موضع خویش را درقبال دولت مبنی برآغازقیام مسلحانه اعلام نمود، که درمقدمۀ اعلامیه ازقیام مسلحانۀ دروازبه رهبری مولانا بحرالدین باعث یاد آوری نموده، چنین وانمود کرده بود، که گویا قیام قریب الوقوع درحقیقت تداوم قیام درواز وراه باعث میباشد. هواداران قیام راه خود درپیش گرفته رهسپارفیض آباد مرکزولایت بدخشان شدند. مخالفین قیام با وجودی که اعلامیه چاپ گردیده وآمادۀ توزیع بود، ازپخش وتوزیع آن جلوگیری نموده یک ورق آنرا به زندان نزد مولانا انتقال داده اورا که خالی ذهن بود، درجریان قراردادند. مولانا اعلامیه را به دیگردوستان زندانی درمیان گذاشته خواهان نظرات آنها گردیده بود. همه افراد زندانی این عمل اکبررا یک دسیسۀ آشکارپنداشته واورا متهم به خیانت نمودند. اکبرودیگران درفیض آباد دوباره نشست نموده نظردوستان بدخشان را پیرامون قیام خواستند. درآنجا نیزیک عده موافقت خویش را اعلام داشته وبرخی دیگربا مخالفت شدید، منطقه را ترک نموده غرض مشاوره به کابل آمدند.
درکابل مخالفین قیام با درک عمق دسیسه وپیامد آن، درپی نجات رهبرخویش مولانا باعث شدند. این موضوع با مولانا ودیگردوستان زندانی درمیان گذاشته شد. زندانیان چون میدانستند، که رهایی آنها اززندان دهمزنگ درحد توان رفقای شان نیست. درنتیجه تصمیم گرفتند، که مولانا بایدهرچه زودتروقبل ازآغازقیام روی دست گرفته شده توسط اکبرودیگران، به بهانۀ مریضی به بیرون انتقال یافته، ازآنجا نجات داده شود. همین بود که دریک فرصت کوتاه وبه روزسه شنبه تاریخ 24 اسد 1357 ساعت شش شام مولاباعث توسط یک دستۀ مسلح هوادارانش نجات داده شده وبجای گاه ازپیش تعین شده انتقال یافت. وقیام 26 اسد 57 به رهبری اسماعیل اکبرنیزدربدخشان وتخارآغازگردید.
ادامه دارد.
محمد اسماعیل اکبردربوتۀ نقد (بخش اول)

سه‌شنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۶

ح. آذری

ادامۀ مطلب
" محمد اسماعیل اکبردربوتۀ نقد"
نقش اسماعیلاکبرازکنفرانس 20 عقرب 1355 تا قیام مسلحانۀ سازمان فدائیان زحمتکشان افغانستان (سفزا) در26اسد سال 1357 درولایت بدخشان وتخاربه رهبری خودش.
آنچه که درمشرب " محفل انتظار" برای نویسندۀ این خامه درخوراهمیت بوده وامروزمبرمیت آن بیشترازپیش متبارزگردیده است، درجنب داعیۀ حمایت ازبرابری حقوق ملی وشهروندی، عدم گزینش نگرش تک ساحتی درزمینۀ آموزش وفراگیری دانش علمی ازهرطیف فکری وموضعگیری های ملی وبین المللی است. زیرا انسانهای تک نگر، درچنبرۀ تنگ آموزشهای متحجرباقی مانده، هرگزقادربه دریافت حقیقت راستین- که منحصربه نگرش خاصی نبوده- نمیباشند. دراین محفل اصول معین فکری وشیوۀ خاص آموزش، خلاف جریانات چپ وراست دیگر، رایج وحاکم نبود. وابسته گان محفل انتظارحق داشتند، که نظرات واندیشه های رایج دینی وغیردینی آن روزگاررا بدون تعصب بخوانند ودرحد بلوغ فکری وقدرت دریافت خویش مورد سنجش وارزیابی قراردهند.
این گونه موضع گیریها هرچند برای بروزاستعداد های خوابیده وظهورچهره های علمی وفرهیختۀ فرهنگی وروشنفکری امری است مهم وضروری. اما برای جریانات سیاسی- تشکیلاتی، درعدم موجودیت اصولی که محورهای عمدۀ سیاسی- عقیدتی را نشانه رفته باشد، یقیناً مشکیل زا بوده ودربسا موارد سبب بروزاختلافات سیاسی وعقیدتی گردیده، انشعابات پیهمی را دربرداشته است ومحفل انتظاریکی ازنمونه های بارزی است که درنتیجۀ رشد اندیشه های سیاسی- عقیدتی نا همگون، این تجربۀ تلخ را به آزمون گرفت.
شکل گیری اندیشه های سیاسی- عقیدتی وفلسفی گوناگون آنهم درنبود یک رهبری منسجم وتشکیلات گستردۀ سیاسی، ازجملۀ مهمترین موارد زمینه سازاختلافات درون سازمانی دربرهۀ خاص زمانی ناشی ازبحران قیام مسلحانۀ 1354 دروازبود، که راه را برای تشبث عناصروعوامل بیگانۀ درکمین نشسته، درجهت تشدید وتعمیق اختلافات داخلی هموارساخت.
کنفرانس بیستم عقرب 1355 درنبود رهبران دست اول "محفل انتظار" (محمد طاهربدخشی، مولانا بحرالدین باعث، عبد الحفیظ آهنگرپور، دولت محمد حکیم شفق، محمد اسحق کاوه ومحمد بشیربغلانی، که درزندان دهمزنگ زندانی بودند) تدویریافته، مهمترین محورهای که مورد بحث قرارگرفته بود عبارتند از:
کاردرراستای تأمین وحدت سیاسی- عقیدتی، برنامۀ منظم تربیت کادرهای سیاسی درمرکزوکادرهای نظامی برای پیگیری مبارزات پارتیزانی درروستاها ومناطق سوق الجیشی، ترک وظایف دولتی ومخفی شدن رهبران بطورکل، تأکید مجدد برموضعگیری مستقل سیاسی- عقیدتی. یکی از موضوعات بحث انگیزدیگری که مشاجرات جدی را درپی داشت، این بود که درادبیات مورد استفادۀ سازمانی، سازمان سیاسی- نظامی گفته شود یا نظامی- سیاسی. دراین کنفرانس هرچند رهبران زندانی ازجمله محمد طاهربدخشی بحیث منشی عمومی ومولانا باعث منشی اول وافراد دیگردرهیئت اجرائیه برگزیده شدند. اما دربیرون عمدتاً افراد حرفوی ومخفی دررأس رهبری قرارگرفتند. دراین کنفرانس قربان محمد پساکوهی فرد شماره سوم محفل انتظارویکی ازپیشگامان بخش مخفی وحرفوی بحیث سرپرست سازمان برگزیده شد.
برگزیدن پساکوهی بحیث سرپرست، ظهورالله ظهوری ومحمد رفیع خوست فرنگی ازبنیان گذاران محفل انتظاردرسمتهای عل البدل کمیتۀ مرکزی وفیصلۀ مخفی شدن رهبران، بیش ازپیش مایۀ نگرانی محافظه کران داخل سازمان گردیده، آنها نیزدرپی کارشکنی وتشدید اختلافات برآمده، با پخش یک اعلامیۀ جعلی ازنام رهبری سازمان وتعین مجازات اخراج شش ماهه، یک ماهه وبیست روزه برای پساکوهی، انجینرحسن واسماعیل اکبرازجمله موارد مهم دیگری بود، که روند اختلافات وبحران درون سازمانی را دربسترجدایی هموارترساخت.
بعد ازپخش اعلامیۀ متذکره موضع گیریها مشخص گردیده، هردو جناح درمسیرجذب افراد مورد باور خود دست بکارگردیدند. درچنین وضعیت متشنج شدۀ درون سازمانی بود، که محمد طاهربدخشی، محمد اسحق کاوه ومحمد بشیربغلانی اززندان دهمزنگ رها گردیده وافراد دیگربه زندانهای ابد، طویل المدت محکوم گردیدند. برائت افراد سه گانه اززندان ومحکوم گردیدن دیگران به زندانهای طولانی مدت، مهمل دیگری گردید، که افراد درکمین نشسته، ازجمله اسماعیل اکبرازآن استفادۀ اعظمی نموده توانست که شخصیت ومحبوبیت بدخشی را بعنوان رهبرزیرسوال قرارداده، کاوه وبغلانی را بحیث چهره های مشکوک درذهن دیگران بکوبد.
بعد ازرهایی بدخشی اززندان، هردوجناح درگیربرای توجیه مشروعیت موضع خودی نزد اومراجعه نموده ابرازنظرمینمودند. هرچند بدخشی درابتدا ی رهایی اززندان برای رهروان خویش اعلام نمود که تا شش ماه حق هیچگونه مداخله درامورسازمانی برای خودم نمیدهم. اما فشارجناحین سبب گردید که دست بیطرفی برداشته درجهت حل اختلافات سازمانی اقدام نماید. اولین اقدام بدخشی تدویریک کنفرانس انتصابی درماه سرطان 1356 خورشیدی زیرنام" کنفرانس اقناعی" بود. دراین کنفرانس که بعد ازانشعاب سازمان بد وبخش، مشروعیت کسب نموده وجانشین کنفرانس انتخابی تخاراعلام گردید؛ عمدتاً کسانی دعوت گردیده بودند، که طرف دعوای جناح تند روبوده وازابتدای تدویرآن آنها به شکلی ازاشکال آنرا رد مینمودند. مرگ نا بهنگام قربان محمد پساکوهی بعد ازعملیات بینی وزرق پنسیلین دراوایل سنبلۀ 1356 که درانتخاب ومعرفی دکتورمعالج آن آقای بغلانی نقش داشت، شک وتردید های دیگری برانگیخته، انشعاب را به یک امرقطعی ودرمان ناپذیرمبدل نمود. بعد ازمرگ پساکوهی بود، که آقای اکبردررأس جناح مخالف وتند رو قرارگرفته بعد ازمشاجرات تند وپرخاشگرانه وحتاکی همدیگر، در15 سنبلۀ سال 1356 " محفل انتظار" بعد ازیک دهه حضورفعال درصحنۀ سیاسی کشور، بدو بخش منشعب گردید. ناگفته نباید گذاشت که بعد ازانشعاب، رایزنیهای زیادی درجهت وحدت مجدد صورت گرفت، که ازجمله تلاشهای دانشجویان کابل درخوریاد آوری میباشد. ایشان با مراجعه به اسماعیل اکبرخواستند که زمینۀ گفتگوی مستقیم با جناح مخالف به رهبری بدخشی را فراهم نمایند. اکبریک فهرست 22 ماده یی را بدست آنها داد وگفت بادرنظرداشت این مواد حاضرم که مستقیم گفتگونمایم. وقتی مطالب پیشکش شده خدمت بدخشی ارایه گردید با خشنودی پذیرفته وعده داد، که نتیجه را به روزچهارشنبه برایتان ابلاغ میکنم. وقتی روزچهارشنبه هیچگونه اطلاعی به میانجیان نرسید، یکی ازآن جمع گفت فردا روزپنجشنبه درمحل تعین شده حاضرباشید تا پیام بدخشی را برایتان بیاورم. روزموعود فرارسید وقاصد به محل با چهرۀ گرفته وناراحت حاضرگردیده گفت: بدخشی خیلی ناراحت بود وگفت کارازکارگذشته این طرف حاضرنیستند که با روحیۀ موادات فرستاده شده ازجانب اکبررودررو صحبت نمایند وآنچه را که درنشست جمعی ما صورت گرفت وبمن نتیجه را دادند دراین یادداشت تذکرگردیده است. حامل پیام ازکیسۀ خویش یادداشتی را بیرون نموده به اکبرارایه داد، که دارای این محتوا بود:
1- ما اکبررا به صفت یک فرد عادی وعاری ازهرگونه مسئولیت تشکیلاتی میشناسیم.
2- درنامۀ فرستادۀ شما هشت بارکلمۀ ما بکاررفته است. این ما کیانند؟
3- ما کنفرانس تخاروفیصله های آنرا به رسمیت نمیشناسیم واکبربا قبول روحیۀ کنفرانس سرطان وبحیث یک عنصرعادی با ما حق دارد صحبت کند.
اسماعیل اکبرکه بمثابۀ یک چهرۀ قابل توجه دررأس جناح مخالف بدخشی قرارداشت، با استفاده اززندانی بودن مولانا باعث، خودرا ادامه دهندۀ راه باعث اعلام نموده درپی تحکیم مواضع خویش برآمد. همینگونه برخی ازعوامل مشکوک ونفوذی دیگرروسها، دوربدخشی حلقه زدند، تابادست بازتری درمسیرتعین شده درهردو جناح دست به کارشوند.( البته عوامل نفوذی روسها درجناح شهید بدخشی نیزدرجای خود معرفی خواهند شد).
اکبربا استفاده ازحالت روانی افرادی که ازبی برنامگی ونداشتن خط مشخص سیاسی رنج میبردند، درپی تهیۀ شعارها وبرنامۀ مشخص شد. اوبا نویشتن " مشخصات اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعۀ افغانستان " که عمدتاً برگرفته شده ازتاریخ غباربود، سرگرمیهای ویژۀ را برای هواداران خویش تهیه نمود. اما به بهانۀ اینکه مورد پیگرد پولیس مخفی دولت داود خان است، ازتماس با باعث خودداری میورزید. این عمل اکبروگاهی هم ابرازاین عقیده که« درشرایط کنونی درزیرفشاردولت نمی توانیم تشکیلاتی را به این کمیت حفظ کنیم، اگربمن اجازه بدهید ازمیان این افراد کسانی را که دارای استعداد برتراند برای کادرسازی برای فردای کشورجدا نموده تحت تربیت سیاسی بگیریم ودیگران را بشکلی جواب بدهیم»، آهسته آهسته شک وتردید هایی را نسبت بخود ایجاد نمود. روش شک برانگیز اکبرودرجریان قرارگرفتن مولانا باعث سبب شد، که باعث درراستای تحکیم موضع خویش فعال ترگردد. کاربجایی رسید که افراد وعناصروابسته به هردو بخش ازگوشه وکنارکشوربسوی کابل سفرنموده میخواستند درزندان دهمزنگ ازنزدیک موضع اورا بدانند. او با نوشتن" درلزوم مبارزه علیه سکتاریزم" مواضع خویش را مشخص نمود. او میگفت: آنچه را که من به شما میگویم شاید دیگران هم به شما عین مسایل را بگویند، اما گذشت زمان است که صداقت هرکس را نسبت به امرمبارزه وآرمانش روشن میسازد. شما هیچ کسی را مورد تخریب قرارندهید، شاید روزی همه درکنارهمدیگرقراربگیریم. رسالت شما فقط مبارزه درراه برآوردن آرمانهای مردمی است.
بهرصورت اسماعیل اکبردرخارج اززندان بادست بازتری عمل نموده درمسیرتعین شدۀ خویش که هما نا فروپاشی محفل انتظاروضربه وارد نمودن درهمه بخشهای این جریان بود، بی رقیب پیش میرفت. پیروزی کود تای ثور1357 وحضورمستقیم روسها درافغانستان سبب گردید تا عوامل بیگانه با درازدستی وعدم نگرانی درراه فروپاشی جریانی که خارچشم روسها پنداشته میشد، عمل نمایند.
بعد ازهفتم ثور57 که همه جریانات چپ وراست دیگرغافل گیرشده بودند، دربرابرسوال همیشگی چه باید کرد؟ قرارداشتند. گروه منشعب شده ازمحفل انتظارنیزبلاتکلیف شده بود، که چه باید کرد؟ اکثریت مسئولین این بخش انشعابی که گردانندگی آنرا دربیرون اززندان اسماعیل اکبربه عهده داشت، ازگوشه وکنارکشوردرمرکزکابل گرد آمده بودند تا با رهبرخود مولانا باعث درزندان دیدوبازدید انفرادی نموده هدایت بگیرند، که چه باید کرد؟ درآن هنگام مولانا هواداران خویش را به تأمل وحوصله مندی دعوت مینمود، که بگذارید تا سیاست دولت نوپای دمکراتیک درقبال مخالفین سیاسی اش روشن گردد وببنیم که این دولت ازدرسازش ومدارا با مخالفین خویش بخصوص جریانات چپ پیش میرود یا سیاست قهر وخشونت. درصورت اعمال سیاست دشمنانه دولت نسبت به مخالین سیاسی خویش، اولین کاری که دراولویت باید قرارگیرد، تدویریک کنفرانس سازمانی، تعین رهبری قانونمند ودیمکراتیک، مشخص گردیدن خط مشی سیاسی سازمان ونقطه نظرات و گره های اساسی اختلاف ما با دوستان دیروزی وسایرگروه های افغانستان ومنجمله حزب حاکم دمکراتیک خلق است. درآنصورت است، که هرگونه تصمیم گیری ما پیرامون رویدادهای بعدی ازیک مشروعیت میتواند برخوردارباشد.
هنوزچند روزی ازهدایت مولانا نسبت به پیروانش نگذ شته بود، که اسماعیل اکبرافراد مسئولی را که درکابل گردآمده بودند، درماه سرطان درکارتۀ سخی دعوت نموده با یک صحبت مقدماتی چنین وانمود کرد، که دولت وحزب دمکراتیک تصمیم گرفته است که تمام مخالفین سیاسی خویش را که مورد شناسایی قرارگرفته اند دستگیرنماید. طوریکه شما درجریان هستید، دولت با وجود رهایی تمام زندانیان جنایی، نه تنها مولانا وسایررفقای ماراکه ازسال 1354 بد ینسودرزندان بسرمیبرند رها نه نمود، که جدیداً رفیق امام نظرروستا، حسام الدین رحمانقل واحمد نیرو( که ازجملۀ افراد رهبری وحرفوی بودند) را درولایت تخاردستگیروبه زندان دهمزنگ انتقال داده اند وقراراطلاعی که من بدست آوردم حفیظ الله امین هرگزآنهارا رها نخواهد کرد. بجای اینکه بیش ازین وقت را تلف نمائیم وهمه دست بسته راهی گوشه های زندان شویم، ما پیشگیری نموده دولتی که ازهیچگونه پایگاه اجماعی برخوردارنیست غافیلگیرنمائیم. برخی روی کنفرانس تأکید مینمود، که این تصمیم را یک کنفرانس میتواند بگیرد نه ما؛ عدۀ استدلال میکردند، که درشرایط کنونی که رفقای ما به شمول رهبرسازمان درزندان گروگان حزب هستند، هرگونه اقدام مسلحانه سبب اعدام آنها خواهد شد؛ پیش ازاینکه ما دست به اقدامی برضد دولت بزنیم درفکرراه نجات مولانا باعث وسایررفقای زندانی باید باشیم. اما اکبربا اصرارتأکید میورزید، که ماباید کنفرانس خودرا درکوه پایه هابرگذارنمائیم ودرصورت ظهورقیام مسلحانه وتصرف مناطق، ما بالای دولت فشاروارد نموده درآنصورت بهترمیتوانیم هم به رفقای زندانی خود کمک کنیم وهم یک جمعی که درمعرض تهدید دشمن (حزب دمکراتیک خلق) قراردارند، اینهارا نیزازخطرنجات بدهیم. بحث ومشاجرات تندی صورت گرفت. مخالفین قیام مسلحانه آنرا یک جنون وخود کشی ارزیابی مینمودند ومیگفتند ما با این عمل خویش به حزب حاکم وروسها درجهت سرکوب خویش مشروعیت میبخشیم. محفل بدون تفاهم تا ناوقت شب دوام نمود. اما دراخیربرخی مخالفت خودرا اعلام نموده جلسه را ترک نمودند. وعده دیگری ازافراد اشتراک کننده درنشست بخصوص افراد حرفوی درپیروی ازحرفهای اکبر، به آغازقیام مسلحانه برضد دولت تأکید ورزیده ووفاداری خویش را دراین راه اعلام نمودند.
فردای آن شب، اسماعیل اکبربا نویشتن اعلامیه ای زیرنام« سازمان فدائیان زحمتکشان افغانستان » (سفزا)، موضع خویش را درقبال دولت مبنی برآغازقیام مسلحانه اعلام نمود، که درمقدمۀ اعلامیه ازقیام مسلحانۀ دروازبه رهبری مولانا بحرالدین باعث یاد آوری نموده، چنین وانمود کرده بود، که گویا قیام قریب الوقوع درحقیقت تداوم قیام درواز وراه باعث میباشد. هواداران قیام راه خود درپیش گرفته رهسپارفیض آباد مرکزولایت بدخشان شدند. مخالفین قیام با وجودی که اعلامیه چاپ گردیده وآمادۀ توزیع بود، ازپخش وتوزیع آن جلوگیری نموده یک ورق آنرا به زندان نزد مولانا انتقال داده اورا که خالی ذهن بود، درجریان قراردادند. مولانا اعلامیه را به دیگردوستان زندانی درمیان گذاشته خواهان نظرات آنها گردیده بود. همه افراد زندانی این عمل اکبررا یک دسیسۀ آشکارپنداشته واورا متهم به خیانت نمودند. اکبرودیگران درفیض آباد دوباره نشست نموده نظردوستان بدخشان را پیرامون قیام خواستند. درآنجا نیزیک عده موافقت خویش را اعلام داشته وبرخی دیگربا مخالفت شدید، منطقه را ترک نموده غرض مشاوره به کابل آمدند.
درکابل مخالفین قیام با درک عمق دسیسه وپیامد آن، درپی نجات رهبرخویش مولانا باعث شدند. این موضوع با مولانا ودیگردوستان زندانی درمیان گذاشته شد. زندانیان چون میدانستند، که رهایی آنها اززندان دهمزنگ درحد توان رفقای شان نیست. درنتیجه تصمیم گرفتند، که مولانا بایدهرچه زودتروقبل ازآغازقیام روی دست گرفته شده توسط اکبرودیگران، به بهانۀ مریضی به بیرون انتقال یافته، ازآنجا نجات داده شود. همین بود که دریک فرصت کوتاه وبه روزسه شنبه تاریخ 24 اسد 1357 ساعت شش شام مولاباعث توسط یک دستۀ مسلح هوادارانش نجات داده شده وبجای گاه ازپیش تعین شده انتقال یافت. وقیام 26 اسد 57 به رهبری اسماعیل اکبرنیزدربدخشان وتخارآغازگردید.
ادامه دارد.
محمد اسماعیل اکبردربوتۀ نقد (بخش اول)
برگرفته شده ازسایت فراتر از مرزها

یکشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۶


یادی از آخرین وخشور (محمد طاهر بدخشی)ا
دستگیر نایل

بیست وهشت سال از شهادت داغ آفرین محمد طاهر بدخشی میگذرد.در این سالها، کشور ما فراز وفرود های فراوانی را تجربه کرد.آری! آنچه را که شاد روان بدخشی پیشبینی میکرد، همان ها اتفاق افتادند.جنگ های خا نمانسوز داخلی، تفوق طلبی قومی، بیداد فاشیزم قبیله تشدید نفاق های ملی، تسلط بنیاد گرایی اسلامی، پناه بردن به تبار وقوم و زبان و ناسیو نالیزم افراطی ودهها امراض دیگر که افغانستان را به تباهی و ویرانی کشانید.
من، شاد روان بدخشی رابار اول درسال 1346 خورشیدی همراه با چند تن از دوستانم درمنزلش واقع درکارته چهار شهر کابل،ملاقات کردم درآن زمان من در دارالمعلمین سید جمال الدین درس میخواندم.آنروز که بدخشی را دیدم، یکروز گرم وآفتابی،و یک روز فراموش نا شدنی در زنده گی من بود.همانروز،در منزل او،داکتر ظاهر افق،نورالله تالقانی،میرزا تقصیر رستاقی، ظهور الله ظهوری،خلیل جان رستا قی و برخی شخصیت های دیگری هم حضور داشتند که نام های ایشان را فراموش کرده ام. بدخشی، در حالیکه روی چوکی ونزدیک به دروازهء ورودی خانهء خود نشسته بود،وبه مهمانان خود چای وشیرینی تعارف میکرد، روی مسایل مهم کشور بحث میکرد.شام روز، مهما نان بدخشی رفتند و ما چند نفر که به ملا قاتش رفته بودیم، تا نیمه های شب،باقی ماندیم.بدخشی،اوضاع نا بسا مان کشور وموضع روشنفکران را مورد بحث قرار داده بود سخنانش به حدی جالب، گیرا و فصیح بود که گویی آدم را جادو می کرد.زبان و لهجهء شیرین بدخشانی، فصاحت کلام وپختگی سخنانش،شنونده را بخود میکشا نید.ما هرگز از طولانی شدن سخنا نش خسته ودلگیر، نشده بودیم.وعا شقا نه گوش می دادیم.برای من که اولین بار با او ملا قات کرده بودم،چهرهء بشا ش، سیمای با شکوه،چشمان نافذ، واندام زیبایش واقعا جالب وپذیرفتنی بود.تا ان زمان که بسیار شخصیت های فرهنگی وسیاسی کشور را ملاقات کرده بودم،مانند بدخشی،کسی در روح وقلبم تاثیر ژرف نکرده بود.هرچند که در سنین جوانی هم بودم، اما روح وافکارم، آبستن یک تحول ودیگر گونی بود.
درهمان نخستین ملا قات،بدخشی را یک شخصیت ملی،یک فرهنگی فرهیخته،یک ادیب فرزانه،یک روشنفکر دینی وارسته،یک سخنور بی بدیل،یافتم.شب که به خوابگاه خود هم رفتم، در طول شب زنده داری، طنین آواز دلپذیر،سیمای شکوهمند، چشمهای نافذ وسحر کلامش را در تمام حواس و وجود خود، لمس میکردم.پس از آن، گاه گاه به دیدنش میرفتم.واز سخنها، وارشادات او، فیض می بردم.تحصیل را تمام کرده به ولا یت خود( بغلان ) هم که رفتم،دلم در هوای او، میطپید.و شوق دیدار و لذ ت سخنانش، عاشقانه مرا بسوی خود میکشانید.باری، یکی دوبار سپارش نامه هایش هم برایم رسید که باید به همرزما نش تسلیم میدادم.در نامه هایش، مرا( ارجمندم نایل ) خطاب کرده بود.ومن، از این ذره نوازی و لطف بی پا یانش، احساس غرور وشادی میکردم.
بدخشی،هم مرد فرهنگ وادب بود وهم مرد میدان سیاست، هم با معارف اسلامی آشنا بود وهم با فلسفه و تیوری های جدید امروز هم عیار بود وهم عاشق میهن ومردمش! او، دوستان وهوا خواهان سر سپرده، صادق وصمیمی فراوانی از اقشار وگروه های مختلف جامعه، اعم از شخصیت های ملی، روحانیون، کاکه ها،بزرگان قومی،جوانمردان،عیاران وعلمای مذهبی را با خود داشت. بدخشی، قافله سالار تفکر رهایی از ستم قبیله سالاری بود که اند یشه های طلایی اش تا امروز، چراغ راه روشنفکران و صاحبنظران وطن و ملی گرایان است بدخشی، تفکر ملی گرا یانه و رهایی ازستم ملی را بیباکانه ومتهورانه در کشور خود مطرح کرد و خود و یاران با وفا وسر بدارش، منصور وار، گردن را زیب دار جلا دان تاریخ معاصر کشور خود کردند.تا مردم را از ستم و ظلم قبیله سالاری و بیداد زمانه، رهایی بخشند.بدخشی، بقول استاد باختر،« آخرین وخشور» زمانه خود بود که با گذشت هر فصل تاریخ، تفکر واندیشه هایش،جلا وروشنی دیگری به نسلها میدهد وحقیقت ارمانهایش،پر فروغتر وپذیرفتنی تر میگردد. بیجا نیست که استاد باختری، این غزل ناب را یقینا در سوگ آن بزرکمرد تاریخ سروده است:
« های فقر آلوده گان، ان باد گنج آورد، کو؟ آن سپیدار، آن یل گردنفراز، آن مرد، کو؟
آنکه شبهای سترون را، به خاکستر نشاند آنکه پیغام بلوغ عشق می اورد، کو؟
با زبان بی زبا نی، داستان پرداز بود آن نگاهان نجیب، آن چشم غمپرورد،کو؟
ای کدامین دست نا پیدا زپای افگندی اش؟ کو چنان درد آشنای دیگر، ای بیدرد، کو؟
دفتر سرخ شهادت را،دلا را شاه بیت آن به سوز سینه در دیوان هستی، فرد کو؟
درکنفرانس سراسری سال 1350 که بدخشی درکابل دایر کرد،خط مشی سیاسی وسیاست خارجی سازمان خود را بطور روشن بیان کرده بود.بخشی از سیاست او بیطرفی با دوقطب کمپ سوسیالیستی (ترند چین وشوروی) وپیروی از سیا ست «هوچی مین چه گوارا وفیدل کاسترو» بود.با همین سیاست او هم بود که وقتی پس از کودتای ثور به زندان رفت،برغم دیگر رهبران چپی ها بشمول کادر های برجستهءحزب دموکراتیک خلق،چون وابستگی بیرونی وتضمینی نداشت، هرگز برنگشت وبا دستان نا پاک دژخیمان «حفیظ الله امین» به شهادت رسید.
پس از کودتای ثور 1357،بدخشی را مقابل پارک زرنگار دیدم وسلام دادم.ودستان گرم اورا یکبار دیگر به سختی فشردم. دستانش را به قلبم، نزدیکتر یافتم.احساس کردم که تنم، گرمتر میشود وروحم دارد که پرواز میکند.رویم را بوسید وگفت:
«نایل عزیز! دیگر بمن خود را نزدیک نساز، دیگر بمن اینگونه محبت نشان نده چون من، درموقعیت بسیار بدی قرار دارم. می ترسم که با نزدیک شدن بمن، آسیبی بتو نرسانند.!!» این را گفت واز کنارم دور شد.من با حسرت ونا امیدی او را نگاه میکردم. چه زمانه ای شده بود!! که آدمها نمی توانستند حتی دوستان خود را هم به راحتی ببینند.آن روز، اخرین دیدار من با روانشاد بدخشی بود.چند روز پس از ان، شنیدم که به باستیل « پلچرخی» بردندش ودر همانجا با دیگر همرزمان وهواخواها ن فدا کارش در یکی از شبهای تلخ وسیاه تاریخ،تیر بارانش کردند(هشتم عقرب 1358 ) از اعجاز تاریخ است که کسی دریک تاریخ تولد شود ودرهمان تاریخ با زنده گی ظاهری وداع بگوید( بدخشی،بتاریخ هشتم عقرب 1312 بدنیا آمده و به تاریخ هشتم عقرب 1358 به شهادت رسیده است ) آری! به حکم وفرمان آنکس که بدخشی شهید گردید، تاریخ، هرگز او را نمی بخشد بدخشی،که استبداد باستیل های همه نظام هارا تجربه کرد،به همان اندازه مصمم، پیگیر، قاطع ومومن به آرمان هایش باقی ماند. تاریخ معاصر ما هرگز بیاد ندارد که مانند بدخشی کسی تا اینحد قربانی خشونت قبیله، زبان وآرما نهایش شده باشد.بدخشی، « شمس» زمان خود بود،منصور دوران خود بود،که خونش در زندان قصا بان تاریخ تاهنوز شعار« اناالحق» می نویسد!
روحش شاد وراه مقدسش همیشه روشن بماناد!!



برگرفته شده از: سایت فراتر از مرزها

اسماعیل اکبردربوتۀ نقد


تاریخ همچو پنجـۀ نقاش چـیره دسـت تصـویرصـادقانه ای ازما کشیـد نی ا سـت
گــربد بودیم بد بکشـد گرکه نیک نیک ازچــهره هـا نقـاب تظـا هـرزدودنی اسـت
...
درسایت پیام وطن به نبشته ای ازآقای اسماعیل اکبرزیرسرخط« چپ اندیشان دربوتۀ نقد » برخورده وسراپا آنرا مرورنمودم. هرچند
ازمحتوای این نبشتۀ پراکنده سردرنیاوردم، که منظورنویسنده ازین مقاله چیست وچه رازناگفتۀ را که تا هنوزازذهن وبرداشت روشنفکران کشورمان پیرامون سیرحرکت جنبش چپ درافغانستان پنهان مانده؛ میخواهد ابرازنماید. ویا با نصایح فیلسوفانۀ شان خواستند راه نامکشوف گذاربه مد ینۀ فاضلۀ بیمارگونۀ خویش را کشف وپیش روی روشنفکران ازگونۀ مرموزخود، هموارنماید.
اینکه جنبش چپ افغانستان ودرکلیت هم چپ وهم راست، چه مسیرپرخم وپیچی را پیموده ودراین راه مسبب چه فاجعه های هولناک ودلخراشی گردیده اند؛ برهیچ اهل خرد وبینش سیاسی پنهان نمانده وروشنترازروشنی خورشید است. اما آنچه را که من میخواهم دراینجا خدمت بینشوران عزیزی که دایما زهرتلخ روشهای مالیا خولی روشنفکرنمایانی ازراه ورسم اسماعیل اکبررا خورده وهمیشه قربانی ژیستهای ریاکارانۀ افراد ابن الوقتی ازین دست گردیده اند، بیان نمایم؛ معرفی این موجود مزوری است، که تمام عمرخودرا صرف ریاکاری نموده وبا حرکات دروغین قلندرمآ بانه ای که آنهم برخاسته ازتربیت خیمه نشینی روستایی دارای عنصرفطری قبیلوی آنست، خاک برچشم پیرامونیان خود پاشیده وهرازگاهی که حرف رسالت روشنفکری وگذاربه یک تفاهم علمی- سیاسی به میان می آید، سماروق وارسبزگردیده با حرفهای ظاهراً فریبندۀ خویش تلاش ورزیده تا دردرون مجامعی که ازروی خیراندیشی میخواهند مسئولیتی را به انجام برسانند، راه پیدا نماید وزهرشوم نفاق افکنی خویش را بپاشد.
آقای اکبرخیلی با وقاهت وپررویی دیگران را به موعظه میکشد وجای جایی ازاندرزهای سودمند(؟!) خویش که جنبش چپ ازسربی مسئولیتی به آن توجه نه نموده ونتیجۀ تلخش را چشیده است، یاد آوری مینماید وگاهی هم خودرا تا سطح جامع الکمالات ومسئول کل ارتقا بخشیده وآگاهی های اطلاعاتی خودرا ازمراکزجهنمی واززبان دیگران بررخ روشنفکرجفا دیدۀ جامعۀ ما میکشد. اگرمن جای آن میبودم وذره ای غرورانسانی واخلاق شرقی که برمشروعیت آن خودش تآکید میورزد، میداشتم نه تنها درمجامع علمی، سیاسی وروشنفکری چهره نمایی نمیکردم، که گوشۀ عزلت گزیده خودم را ازچشم خلق الله پنهان مینمودم. ولی ناگزیری های ناشی ازتعهدات استخباراتی سبب میگردد، که انسان چهره بدل نموده وموریانه واربه درون محافل روشنگری بخزد.
آقای اکبریاد آوری نه نمود، که دراین مسیرپرازابهام واشتباه و گاهی هم خیانت ورزی، چه نقشی داشته وبه خون چقدرانسانهای پاک، وطن پرست وعاشقان راه ورسم آزادی وآزادگی وضونموده وعامل چه حوادث هولناکی بوده است؟
آقای اکبربه دهۀ دمکراسی میپردازد وتحلیل خویش را ازسال 1343 وتأسیس حزب دمکراتیک خلق وبعداً انشعاب آن به سه گروه دیگرتحت رهبری نورمحمد ترکی، ببرک کارمل ومحمد طاهربدخشی می آغازد وبعداً سلسلۀ بحث را به جریانات دیگری مانند پیروان ترند چین، ملی گرایان(ازدید آقای اکبر)، مساواتیها، کودتای ثوروزندانی شدن خودش وهمچنان جریانات اسلامی وبویژه یادی ازروشنفکران معتقد مسلمان زندانی درپلچرخی کشانیده وهمینگونه پیروزی مجاهدین ودرفرجام بازهم روی زمینه های تشکل روشنفکران ونقش آنها درجامعۀ افغانستان تأمل مینماید.
اما، ازخود وکارنامه های خود کمتریاد آوری نموده، فقط به اندرزهای حکیمانۀ خویش بسنده میکند. من دراینجا نمیخواهم روی کارنامه های دیگران واینکه چه نقشی را ازخود بجای گذاشتند، بحث نمایم. چون اکثریت گردانندگان ورهبران این جریانات زنده اند وخود بهترمیتوانند ازکارنامه وشاهکاریهای خود یاد آوری نمایند. ازجانب دیگردراینجا مجال آن نخواهد بود، که من روی نقاط ضعف ومثبت آنها بپیچم. آنچه را که دراین توضیح میخواهم خدمت روشنفکران وآگاهان سیاسی کشورخود بیان کنم، فقط معرفی کارنامه ها وشاهکاریهایی است، که این واعظ ریاکارباردیگردرچهرۀ دیگری وآنهم ازموضع یک مصلح بیان میدارد.
آقای اسماعیل اکبربرای نخستین باردرسالهای 1349 خورشیدی به جریان " محفل انتظار" به رهبری محمد طاهربدحشی، درمکتب حربیه (حربی شونحی) پیوسته ودرسال 1351 مادامیکه یک عده ازروشنفکران وابسته به این محفل: عبد الحفیظ آهنگرپورپنجشیری، حسام الدین رحمانقل تخاری، محیب الله بدخشی و... درتحت تأثیراندیشه های ارنستو چه گوارا رهبرانقلابی وآرمان گرای امریکای لاتین، مکتب حربیه را ترک نموده رهسپارکارتوده ی وانقلابی درمیان مردم میشوند، او نیزصنف یازدهم مکتب را ترک نموده همراه با اشخاص نامبرده راهی دیارتوده ها میشود.
اکبربا پشت کاری که درمطالعه وفراگیری دانش داشت، همراه با وجاهت حرفوی بودن وگذشت ازمنافع خودی وپیشگام شدن درقبول مخاطرات، ازشهرت خوبی درمیان محفل برخوردارگردیده وبه سرعت به قدمه های بالای تشکیلاتی رشد نمود.( گذشت زمان نشان داد، که این تلاشها دستوری ودرتبانی با مراکزاستخباراتی بوده است که درجای خود تذکارخواهد یافت ).
اکبردرسال 1353 خورشیدی زیرپوشش کاردرمیان کارگران فابریکۀ نفت وگازشبرغان با مشاورین ازبک زبان شوروی رابط برقرارنموده ازین طریق به شبکۀ سری ک. گی.ب درافغانستان می پیوندد. وازینجاست که مأ موریت او درضربه زدن به جریان "محفل انتظار" وجریانات دیگرضد شوروی بخصوص جریانات مائویستی سنگین ترمیشود. چون به همه آگاهان سیاسی که به موضوع ازدید پژوهشی وانتقادی مینگرند، مبرهن است، که " محفل انتظار" علی الرغم تبلیغات مخالفین این گروه، بیشترازهمه مایۀ نگرانی روسها بخاطرحساسیتهای تأثیرگذاری درمیان جمهوریهای آسیای میانه بود. نفوذ ویژۀ پیروان این گروه درارتش( نیروهای هوایی وزرهی )، که برای مشاورین نظامی روسی نیک معلوم بود ازیک جانب وازجانب دیگرقیام مسلحانۀ بیستم جوزای سال 1354 خورشیدی به رهبری مولا نا باعث فرد شمارۀ دوم"محفل انتظار" درولسوالی دروازبدخشان آنهم درهمسایگی تاجیکستان شوروی بیشترازپیش مایۀ درد سرروسها گردیده، توجه بیشترروسها را به این گروه معطوف داشته، سبب گردید تا آنها ازطرق مختلف( داخلی وخارجی ) درجهت وارد نمودن ضربۀ کاری وارد عمل شوند.
قیام مسلحانۀ دروازسبب گردید، که رهبران دست اول " محفل انتظار" به شمول رهبر محفل محد طاهربدخشی رهسپارزندان گردیدند. برخورد اندیشه ها وبازنگری پیرامون قیام مسلحانۀ درواز، اختلافات شدیدی را درمیان رهبران دست دوم بمیان آورد. برخی، قیام را عمل شتاب زده ارزیابی نموده با استدلالهای شفاهی با آن مخالفت میورزیدند وعدۀ دیگری بویژه عناصرحرفوی ومخفی گروه آنرا یک امتیازومنحصربه خود درمیان گروه های جانبدارمبارزۀ مسلحانه پنداشته، نه تنها ازآن با جدیت پشتیبانی مینمودند، که درپی تدارک وتداوم بی وقفۀ مبارزۀ مسلحانه بودند. گروه طرفدارتداوم مبارزۀ مسلحانه تلاش ورزیدند تا برای سروسامان بخشیدن وانسجام محفل وتعین رهبری وخط مشی جدید کنفرانسی را تدارک نمایند، که درنتیجه دربیستم عقرب سال 1355 خورشیدی، موفق گردیدند، که کنفرانس دوروزه ای را درولایت تخاربرگزارنمایند، که درتاریخ وجودی محفل انتظارمهمترین کنفرانس محسوب میگردد. ودرنتیجۀ این کنفرانس بود، که آقای اسماعیل اکبربرای نخستین باربه عضویت علی البدل کمیتۀ مرکزی محفل راه یافت.
ادامه دارد.

جنگسالار کبیر احمد شاه درانی-ملتانی


دوصدو شصت سال در جهنم اولادۀ احمد شاه

(این مقاله را اهداء به بانیان افغانستان نوین میکنم که با مقاومت بینظیر تاریخ ساز و قربانی های افتخار آفرین شان نگذاشتند سر زمین مقدس اجدادی مان بدست اولاده ناخلف احمد شاه درانی- ملتانی به صوبه پنجم پاکستان تبدیل شود). پروفیسر سید هاشمیان

سنگ بنای دولت معاصر افغانستان بر اساس نژاد پرستی قبیلوی، خشونت طلبی، وحشت گرایی ، لشکر کشی، تاراج، غارت، نسل کشی، کوچاندن اجباری، فرهنگ ستیزی ، تمدن ستیزی، ناموس ستیزی و لوطیگری بدست جنگسالار کبیر احمد شاه درانی- ملتانی در دو صد و شصت سال قبل گذاشته شد. یگانه دست آورد احمد شاه درانی درطول زمامداری اش تاراج ، ویرانگری و قتل عام مردم مظلوم هندوستان و ایجاد پایه های لرزان امپراتوری وحشتی بود که توسط میراثخواران وی تا اشغال کامل هندوستان توسط استعمار انگلیس در سده نزدهم تداوم یافت.
واقعیت تلخ اینست که با ظهور قبایل وحشی در صحنه خراسان در سده هژدهم نه تنها هندوستان بدست احمد شاه تاراج، قتل عام و ویران شد، بل جان، مال و ناموس مردم خراسان نیز در امن باقی نه ماند. و سر انجام با آوردن قوت های استعمارگر انگلیس توسط نواسه وی شاه شجاع در سر زمین مقدس خراسان، خراسان و خراسانیان نام و نشان تاریخی خود را از دست داده و در حدود جغرافیایی سیاسی جدید بنام افغانستان هویت تصنعی یافتند.
خدا شاهد است در دوصد و شصت سال اخیر نه تنها خواب آرام از چشمان مردم افغانستان پرید، بل جان ،مال و ناموس مردم این سر زمین نیز توسط احمد شاه ملتانی و اولاده وی مصوون نمانده و ریشه های تاریخ پنج هزارساله ما نیز برچیده شد. در نتیجه در آوایل سده بیست و یکم افغانستان به فقیر ترین، بی آبروترین و وحشتی ترین مردم در جهان شهرت یافته است.
بدین تر تیب تاریخ معاصر افغانستان سیاه ترین صفحات تاریخ پنج هزار ساله مانرا تشکیل میدهد که در ٢٦٠ سال گذشته مردم ما در جهنم احمد شاه درانی و اولاده وی سوختند و هنوز می سوزند.
پایان حکمروایی اولاده احمد شاه پس از دوصد و شصت سال
اخیراً یک تعداد فاشیستان قبیلوی با برگذاری کنفرانسی در آلمان و نگارش مقالات و مصاحبه های بی مقدار یادی از" دوصدو شصت سالگی بنیادگذاری دولت معاصر افغانستان توسط احمد شاه" نمودند. یاد آوری از دولت معاصر در شرایطی صورت میگیرد که اولاده احمد شاه ملتانی بیش از هر وقت دیگر غرق در مزدوری، وطنفروشی، دهشت افگنی، قاچاق بری، هیروئین فروشی، گروگان گیری، تخریب زیربناهای فرهنگی و اقتصادی و مصروف غارت کمک های باداران خارجی خود می باشند.
هدف از یاد آوری تاریخ معاصر افغانستان توسط اولاده احمد شاه قبل از همه ناشی از دو نگرانی است: نخست عدم گردنکشی میلیت های غیر پشتون از امر و نهی قبیله سالاران به شیوه گذشته. و دوم ترس از نابودی ناشی از بحران هویت و درون ساختاری قبیلوی است.
به این تر تیب قبیله سالاران میخواهند برای تسلیت خویش نشان دهند که هنوز آنها فرمانروایان و صاحبان افغانستان هستند و هنوز از میراثهای احمد شاه سود میبرند. .این در حالیست که افغانستان نوین محصول مقاومت دادخواهانه وقربانیهای میهنپرستان و فرزندان بومی و اصیل این سرزمین در مقابل اشغالگران خارجی سرخ و تروریسم قبیلوی-طالبی لشکر سیاه آی اس آی بوده است که امروز کشوری بنام افغانستان در نقشه جهان وجود دارد. به بیان دیگر افغانستان نوین ثمره قربانی ها و مقاومت میلیت های استبدادزده است که نه تنها از سلطه استبداد "ریشتنی بچیان " احمد شاه درانی – ملتانی نجات یافتند ، بل از تبدیل شدن سر زمین پاک ما به صوبه پنجم پاکستان نیز رهایی یافت .
به یک سخن درحال حاضر اولاده احمدشاه در سمت وسوی وحشت و مخالف حرکت تاریخ با آهنگ پرشتابی درحال حرکت است. عاقلانه فکر کرد با وحشتگرایی وتجارت مواد مخدر ومزدوری هرگز نه میتوان دولتی ملی ساخت. سدهء بیست ویکم درواقع پایان تاریخ سلطهء وحشت 260 سالهء اولاد احمد شاه در افغانستان نوین وبر سرنوشت مردم به پا خاسته آن است.
درمیان حلقه ء فاشیست مشربان قبیله پرست که اخیرا تاریخ 260 ساله ء حاکمیت احمدشاه واولادهء اورا جشن گرفته اند یکی هم اعظم سیستانی بارکزی میباشد در زمینه کجروشیهای سیاسی اخلاقی وتفکر برتری جویانه ء نژادی او میتوان بسیار نوشت این مسایل در زمان دیگر وشرایط دیگری ارزیابی میشود . ولی درحال حاضر به بخشهای از مقالت او که زیر عنوان : " زمینه های سیاسی اقتصادی واجتماعی ظهور افغانستان معاصر " درسایت نژاد پرستان جرمن آن لاین انتشاریافته میتوان اندکی درنگ وتوجه کرد .
مقاله های هزل آمیز شاغلی خلیل الله معروفی به خواند ن نمی ارزد، ازین جهت ارزش به تحلیل و ارزیابی را ندارد. پیرامون صحبت تلویزیونی آغای نگارگر مائویست دوآتشه قبیلی ولی طالب طلب کنونی و هم چنان قبیله پرستان دیگر مثل آغای حبیب الله رفیع ، حسن کاکر و ویس ناصری دلقک ارتجاع ودیگر همتایان ایشان که به دعوت سازمان افغان ملت به المان آمده بودند به علت نبود وقت کافی صرفنظر میشود.
ولی در مورد مقاله سیستانی باید گفت وی برای اینکه اثبات کرده باشد خراسان و خراسانیان هویت و تمایت ارضی خویش را تا پیش از ایجاد به اصطلاح دولت معاصر افغانستان توسط احمد شاه از دست داده بودند و در زیر یوغ رژیم های وحشی از چنگیز گرفته تا تیمور لنگ، بابریان هند، صفوییان ایران و شیبانیان آسیای میانه جان، مال، ناموس شان مورد تجاوز قرار میگرفت، از زبان مورخین مختلف وضعیت آن وقت را حکایت میکند.

وی از جوینی که هجوم چنگیزیان را در چهار کلمه خلاصه نموده است یعنی:"آمدند و کندند و سوختند و بردند" حکایت میکند و همچنان در مورد" سرداران چنگيزی همه ساکنان شهرها را بدون استثنا از دم تيغ میگذراندند»، درجه وحشت چنگیزیان را توضیح می دهد.
پرسش اساسی اینست که اگر چنگیزیان کشور های مغلوب را"آمدند و کندند و سوختند و بردند" و" سرداران چنگيزی همه ساکنان شهرها را بدون استثنا از دم تيغ میگذراندند»، ولی "آمدن و کندن و سوختن و بردن" احمد شاه درانی و سر داران بارکزایی و سدوزایی و غلجایی ها را که در سر زمین خراسان و افغانستان کنونی در٢٦٠ سال گذشته انجام دادند چگونه میتوان توجیهه نمود؟ آیا "آمدن و کندن و سوختن و بردن" لشکر آی اس آی بنام طالبان این" ریشتینی بچیان" احمد شاه درانی در شمالی، هرات، مزار، بامیان و در سرتا سر کشور با روش چنگیزیان چه تفاوت دارد؟ در حال حاضر کی ها در دوطرف سرحد دیورند مصروف" آمدن و کندن و سوختن و بردن" هستند؟
واقعیت اینست که فرهنگ جنگسالاری، قطاع الطریقی و غارت گری یکی از خصلت های ذاتی و تاریخی قبایل پشتون و حتا تفکر حاکم در میان تحصیل کرده گان آن در زمان کنونی است. سیستانی بحیث کاندید اکادمیسین کاذب و فاشیست اندیش مانند روستار تره کی نژاد پرست یکی از برحسته ترین سمبول آیدیولوگ های مرتجع قبیله است. وی حتا در سده بیست و یکم هویت ملی و افتخارات پشتونها را در ویران گری، لشکر کشی، تاراج، نسل کشی و اشغال هندوستان و کشور های همسایه می بیند نه در انکشاف و توسعه اقتصادی و عدالت اجتماعی و نه در بیرون بر آمدن از لاک های قبیلوی و بی فرهنگی تاریخی. چنانچه وی می نویسد:" به راستی اين احمدشاه بابا بود که برای ما هويت ملی و تاريخی و سياسی بخشيد، ورنه ملت ما در زير چکمه های استبداد شاهان و سلاطين بيگانه هند يا ايران و ماوراءالنهر، هويت ملی خود را از دست ميداد. احمدشاه بابا، جز سعادت و سر بلندی و استقلال مردم افغانستان آرزویی نداشت و با تحمل رنج سفرهای طولانی و قبول خطرات گونه گون حياتی و حيثيتی، به عنوان يک رهبر و پيشوای فدا کار و شجاع افغان و فاتح ميدانهای نبرد های سرنوشت ساز، برای افغانها افتخار آفريد."
اما سیستانی هفده بار لشکر کشی احمد شاه درانی در هند را که مانند چنیگزیان"آمدند و کندند و سوختند و بردند" آنرا افتخارات بزرگ می داند. از الفنستون مورخ انگلیس چنین نقل قول میکند:" احمدشاه خرد مندانه، اساس يک امپراتورى بزرگ را نهاد. هنگام در گذشت او متصرفاتش از غرب خراسان تا سر هند و از آمو تا درياى هند گسترش داشت و اين همه را يا با انعقاد پيمان به دست آورده بود و يا عملا"(به زور شمشير) تصرف کرده بود"
احمد شاه و اولاده او هند را چنان غارت، تخریب و قتل عام نمودند که مردم هندوستان از ترس قبایل وحشی خود را به استعمارگران انگلیس تسلیم نمودند. اما امروز هندوستان با چشیدن طعم تلخ وحشت متجاوزین گوناگون، و همچنان فراگرفتن علوم و دانش عصری در پرتو دموکراسی به یکی از بزرگترین قدرت های منطقوی مبدل شده است. این در حالیست که اولاده احمد شاه وحشی تر ا از سده هژدهم نزدهم و بیستم شده و در آغاز سده بیست و یکم غرق در تروریسم، قاچاق مواد مخدر، فرهنگ ستیزی، جنایت، خیانت ، مزدور و محتاج در دروازه پاکستانی ها ، ایرانی ها، روسها، چینایی ها ،غربی ها و حتا سازمان القاعده و تروریسم جهانی شده اند.

بدون شک احمد شاه بزرگترین خدمت را برای انگلیسها در تاریخ نموده است. الفنستون حق دارد که از خدمت تاریخی احمد شاه این جنگسالار تمدن بر انداز در منطقه ما به نفع استعمار گران انگلیس ستایش کند.

یکی از جنایات تاریخی احمد شاه در کنار قتل عام و غارت هندوستان، صد هزار برده از اسیران مطلوم هندوستان که به جرم دفاع از وطنشان مقاومت نموده بودند به قند هار پایتخت خراسان آنوقت آورد و در بازار برد گان بفروش رسانید. امروز اولادهای آن بردگان بعد از دوصدو شصت سال در میان قبایل مختلف پشتون غلجایی و درانی جذب شده و هویت پشتونی یافته اند. درحال حاضر بسیاری « زی های دو آتشه» خون بردگی دارند.

واقعیت اینست که در روزگار ما و در سده بیست و یکم گروه طالبا ن به مثابه بازوی نیرومند وفرمان بردار اسامه بن لادن تروریسزم جهانی چنان افغانستان را از تخریب زیرساخت های فرهنگی و اقتصادی آن گرفته تا نسل کشی و به سر زمین تمدن ستیز، زن ستیز، تریاک فروش و تروریست پرور در سطح جهان مشهور ساختند که مردم استبداد زده افغانستان بخاطر نجات شان مانند مردم هند سده نزدهم، بعد از حوادث خونین سپتمبر 2001 در آمریکا به قوت های غربی خود را تسلیم نمودند. و در شش سال گذشته بخاطر حفظ جان، مال و ناموس شان از دست وحشیان قبایلی-طالبی هر نوع توهین، امر و نهی ناتو و قوت های غربی را تحمل کردند، مگر نه بازگشت طاعون طالبان ظلمت را.

در بخشی دیگری مقاله خویش سیستانی می نویسد:"اگر از دوران استیلای مغولان و تیموریان بر کشور بگذریم، و به دوران دونیم قرنۀ تجزیۀ کشور نظر اندازیم، میتوان گفت که در تمام دورۀ تجزیه میان همسایه گان ترک تبار، مردم افغانستان مثل گندم در میان دو سنگ آسیاب خورد و خمیرشده اند و جان و مال و عِرض و حرمت و آبروی شان پیوسته مورد زورمندان کوچ نشین قرار گرفته است."
جالب است که سیستانی صحبت از" تجاوز و اجحاف زورمندان کوچ نشین" میکند و اما در مورد کوچ نشین های عشایر بدوی پشتون(اوغان) که بلاهای مختلف را بر سر مردم بومی خراسان و افغانستان آوردند، اصلاٌ منکر است.
سیستانی کوچ نشین ! آیا پشتونها تازه ترین قبایل مهاجم و کوچ نشین در سر زمین خراسان نیستند؟ این در حالیست که تا هنوز زادگاه تاریخی و نژادی قبایل پشتون یا اوغان زیر سوال قراردارند، آنها گاهی خود را یهود معرفی مینمایند و گاهی آریایی. واقعیت اینست که زادگاه اصلی قبایل پشتون، نه آریانا است و نه خراسان. آنها از قرن سیزدهم به بعد پس از حمله خانمانسوز چنگیز که در نتیجه آن اکثریت مردم بومی خراسان قتل عام شدند، به خراسان هجوم آورده و جای چنگیزیان را در جنوب کشور پُر نمودند. ازین رو پشتونها از لحاظ تاریخی خود قبایل مهاجم، اشغالگر و غیر بومی هستند و تا هنوز از آنطرف سلسله کوه های سلیمان برای اشغال سر زمین های دیگران تا دریای آمو به کمک پاکستانیها ، انگلیسها وآمریکاییها و تروریسم جهانی در تلا ش هستند.
جابجایی ناقلین و کوچدادن مردم بومی در ٢٦٠ سال گذشته در کابل و اطراف کابل، شمال و غرب افغانستان و هم چنان مانفیست دویمه سقاوی در صدر تلاشهای اشغالگرانه قبایل به کمک استعمار گران جدید قرار دارد. بناً نه احمد شاه ملتانی از افغانستان است و نه افغانستان سر زمین اجدادی احمد شاه است. وی مانند هر مهاجم ، مهاجر و کوچ نشین بحیث بیگانه در افغانستان حکومت کرده است.
تخریب سیستماتیک افغانستان توسط اولاده احمد شاه نمایانگر این است که میراثخوران وی افغانستان را ازته دل وطن خود نمی شمارند و بحیث کشور اشغال شده مانند چنگیزیان" می آیند ومی کنند ومی سوزانند و می برند".

آیا قبایل پشتون کوچ نشین، خیمه نشین وفرهنگ ستیز نیستند؟ امروز همه اقوام کوچی بشمول مغلها زندگی بادیه نشین را ترک گفته اند و در زندگی مدنی بسر می بردند. درحالیکه در سده بیست و یکم یکی از افتخارات قبایل پشتون کوچی گری است. در چند سده اخیر آیا این کوچی ها نبودند که پیوسته به جان، ناموس و زمین و علفچر مردمان بومی با پشتیبانی حکومات قبیله سالار از مردم جزیه میگیرند. در تازه ترین موارد غصب و اشغال خانه و کاشانه ، مزرعه و علفچر های مردم بهسود توسط کوچیان مسلح در تحت حمایت دولت کرزی با بادیه نشیان چنگیز در هشت صد سال قبل چه تفاوت دارد؟
سیستانی در مورد کله منار های بابر شاه چنین می نویسد:"بابر هر پیروزی را با سر بریدنها و برپا کردن کله منارهایی از جمجمۀ مخالفان وغارت اقوام مغلوب جشن میگرفت و در کتاب خاطرات خود ثبت میکرد تا یادگار افتخارآمیز برای بازمانده گانش باشد، چنان که این روش را در لشکرکشی هایش بر قبایل پشتون از کابل تا ننگرهار و از آنجا تا سوات و باجور و دیره جات و غزنی و کلات و مقر بدون استثنا به کار گرفت و آن سنت را به بازمانده گانش به ارث گذاشت"
سیستانی فاشیست ،کور خود وبینای دیگران است. ازتاج التواریخ امیر عبدالر حمان ازکله منارهای میران بدخشان ، شینوار و نسل کشی وجمجمه منارهای هزاره گان با چشما ن بسته عبور میکند با یک مقایسه ساده میتوان به این واقعیتهای تلخ تاریخ دست یافت ،که جنایات جنگی بابرهزاران بار سبکتر از جنا یات جنگی وکارنامه های سیاه عبدا لرحما ن خان است که به کمک انگلیسها جمجمۀ مردم افغانستان بویژه با نسل کشی هزاره ها ، و میر های بدخشان کله منار ساخته بود و در کتاب خویش تاج التواریخ به وارثان تاج و تختش به یادگار گذاشته است.
آیا جنایات نادر غدار، هاشم خان و محمد گل خان مومند و نسل کشی در شمالی و تجاوز به جان، مال و ناموس مردم پروان توسط قبایل وحشی جاجی، منگل، مومند و .... دوطرف سرحد کمتر از جنایات چنگیز خان هستند؟
واقعیت اینست جنایاتی را که احمد شاه و اولاده نا خلف وی در٢٦٠ سال اخیر نموده اند، بالاتر از جنایات چنگیز، تیمور و بابر ، صفوی ها، انگلیسها، روسها و ناتو است.
سیستانی بعد از معرفی مظالم متجاوزین کشور های همسایه به اصل مطلب یعنی نقش احمد شاه در بنیان گذاری ٢٦٠ سال قبل دولت معاصر افغانستان پرداخته و چنین مینگارد:"... از میان مردم قندهار زعیمی جوان، دراک و هوشیاری به نام احمدخان ابدالی سر برآورد، و بر خرابه زار خراسان که از شش قرن قبل دیگر نام و حدود و ثغور خود را از دست داده بود، کشوری به نام افغانستان بنیاد گذاشت که مردم ما حاکم بر سرنوشت خود شدند و از بی هویتی نجات یافتند و صاحب نام و نشان و عزت از دست داده خود گردیدند. و اینک از آن روز و آن سال ٢٦٠ سال میگذرد که افغانستان در صف ملل آزاد جهان قراردارد و جایش در نقشۀ جهان چون مشت آهنینی مشخص است."
سیستانی بی هویت! با آن همه لشکر کشی های قدرت های منطقوی حدود و ثغور خراسان تاریخی نه از دست رفته بود و نه خراسانی ها بی هویت شده بودند. بر عکس خراسان نه تنها هویت تاریخی خود را بدست قبایل وحشی تر از چنگیز در٢٦٠ سال اخیر از دست داد، بلکه حدود و ثغور آن در نتیجهء معا ملات پشت پردهء اولاده احمد شاه با استعمار انگریز محدود به مرزهای کنونی شده است. به عبارت دیگر در ٢٦٠ سال گذشته ما هرگز حاکم بر سرنوشت خود نشدیم، بلکه اولاده احمد شاه با دعوت قوت های خارجی همواره افتخارات و خاک و فرهنگ افغانستان را به خارجیان فروخته اند . چنانچه نام خراسان و حدود جغرافیای آن توسط اولاده احمد شاه ملتانی به انگلیسها فروخته شد و انگلیسها نام افغان و افغانستان را بحیث هویت تصنعی و اجباری بر سر هویت تاریخی ما گذاشتند. از آن به بعد ما در بحران هویت زندگی میکنیم.
در حال حاضر افغانستان در اشغال وحشت طالبان، مافیای قبیلوی در تحت رهبری حامد کرزی و قوت های خارجی ناتو دست و پا میزند و در دنیا بحیث کشور تریاک فروش، نیمه وحشی گدا و بی فرهنگ شهرت دارد و همه این «افتخارات!» محصول احمد شاه و "ریشتینی بچیان " وی شده است. پس سیستانی بارکزایی شما از کدام « حدود و ثغور»، «حاکم بر سرنوشت»،« نجات از بی هویتی»،« نام و نشان و عزت» حرف میزنید؟ و جالب تر از همه شما حرف از ایجاد افغانستان بر « خرابه زار خراسان میزنید». آیا در٢٦٠ سال گذشته احمد شاه و اولاده اش به جز از غارت، قطاع الطریقی، قاچاق بری، جنگ و ویرانگری و تخریب تمام زیربناهای اقتصادی و فرهنگی و افتخارات تاریخی ما تا تخریب مجسمه های بودا و تاراج موزیم ملی و فروش آثار تاریخی افغانستان در صوبه سرحد زادگاه تاریخی و پدری احمد شاه ملتانی چه دست آورد اقتصادی و فرهنگی در افغانستان دارند؟
برخلاف تبلیغات میان تهی شاغلی سیستانی سر زمین خراسان را قبایل وحشی پشتون تا آن حدی ویران نموده اند که در تاریخ ویرانگری های چنگیز دیده نشده بود. اگر چنگیزخان و یا تیمور لنگ خراسان را تخریب نمودند ، ولی اولاد های آنها در آبادانی خراسان کوشیدند و مرحم برزخم های خونین مردم بومی گذاشتند. بطور مثال تاج محل بنای باشکوه ویکی ازچند شگفتیهای انگشت شمار تاریخ هندوستان وجهان دردورا ن امپراتوران ترکتبار آبادشد یا دردوران سلطنت احمدشاه ووارثان زنباره ووطنفروش ایشان ؟
اما اولاده احمد شاه تا حال فرهنگ جنگسالاری و تمدن سوزی وی را ادامه داده و هنوز از غارت و تخریب افغانستان دست برنداشته اند و هرگز از جنایات اجداد و بابا های شان درس عبرت نگرفته اند. و هنوز هم وحشیان قبیلوی مصروف ویرانی افغانستان در دو سوی قبایل سرحد دیورند هستند. طالبان این "ریشتنی بچیان" احمد شاه درانی نمونه برجسته از جنایت، بی فرهنگی، وحشت و وطنفروشی در دهه های اخیر افغانستان هستند که هرگز در تاریخ افغانستان و جهان دیده نشده است.
در حال حاضر فرزندان ناخلف احمد شاه در دولت کرزی در تحت حمایه غرب تمام کمک های جامعه جهانی را دزدیدند و مصروف غارت افغانستان هستند و هرگز دل شان به حال این کشور نمی سوزد. یکی از برجسته ترین نمونه آن می توان از بابای قبیله ظاهر شاه نام برد که تا آخرین لحظات مرگش مصروف عیاشی و فروش جایداد و انتقال پولها به خارج از کشور بود.
سیستانی در مورد وطنپرستی احمد شاه ملتانی می نویسد:" هرگز به وطن خود خيانت نکرد و هموطنان خود را خوار و حقير نشمرد. هرگز خود را بالاتر و بيشتر از هموطنان خود به حساب نگرفت."
واقعیت اینست که زادگاه احمد شاه قندهار و یا خراسان نبود وی در ملتان هندوستان( پاکستان امروز) تولد یافته بود همانگونه گلبدین حکمتیار به سود آی اس آی نقش خدمتگزارانه ایفا میکند. احمد شاه ملتانی نیز تا روزیکه نادر افشار زنده بود در بار وی در ناز و نعمت زندگی مینمود. ازینرو وی کدام احساس وطنپرستی و غرور نسبت به خراسان نداشت. قتل نادر افشار ،موضع احمد شاه را در دربار ایرانیان متزلز ل ساخت . ازینرو با استفاده از خلاء قدرت در خراسان ، به قندهار نزد قبیله ابدالی آمد و نام قبیلهء ابدالی را به درانی تبدیل کرد ازهمین جهت احمدشاه پس از نهادن تاج فقیرانه خوشه ء گندم به خاطر قتل عام و غارت داراییها محصول عرق ریزی های مردم هند ، به هندوستان لشکرکشی را آغاز کرد. وی در طول بیست و پنج سال حکم روایی خود نه درتحکیم پایه های یک دولت ملی در خراسان خدمت کرد ونه یک سنگ را روی سنگ برای آبادانی خراسان نه نهاد. بر خلاف بعد از مرگش میراثهای زیادی خانمان سوز از جمله اولاده و نواسه و کواسه های عیاش، زنباره و خون خوار و وطنفروش را بجا گذاشت.
تاریخ شاهد است احمد شاه درانی بانی تعصب، تبعیض نژادی و تفوق طلبی قبیلوی در سر زمین خراسان است. تا قبل از احمد شاه مردم خراسان میان خویش در طول تاریخ در فضای دوستی و همزیستی زندگی می نمودند. اما به مجرد ظهور قبایل وحشی تازه به دوران رسیده ، مردم خراسان به دو نوع تبعه یعنی قبایل ممتاز و باج گیر و اقوام غیر پشتون یعنی باج ده و اسیر تقسیم شدند. در اقوام باجگیر قبایل درانی و در میان قبایل درانی قبیله سدوزایی که احمد شاه متعلق به آن بود از امتیازات خاص برخوردار می شدند. بعد از درانیها قبایل رقیب تاریخی آنان قبایل غلجایی بود که به آنها درتقسیم غنایم ومناصب دولتی نقش درجه دوم را قایل می شد.
اما اقوام غیر پشتون بحیث اقوام ستم کش و مظلوم بار تمام جمع آوری عسکر و دادن باج بنام مالیات در بد ترین موقعیت قرار گرفتند که حتا در زمان چنگیز، صفوی هاف بابریها و تیموری ها سابقه نداشت.

احمد شاه درانی اولین کسی است که رواج تاریخ زده پشتونوالی را در میان قبایل پشتون بجای شریعت اسلامی اساس محاکم قضا قرارداد. مطابق به رواج پشتونوالی هر پشتون مجبور به تابعیت از شریعت اسلامی نبوده و بحیث اقوام امتیاز طلب شناخته می شدند. در نتیجه در یک کشور دو قانون حاکم شد، قانون امتیاز طلبی برای پشتونها و قانون محکومیت برای اقوام غیر پشتون. هیچ محکمه افغانستان صلاحیت مجازات قبایل پشتون و گرفتن حق مردم مظلوم غیر پشتون را نداشت. در نتیجه هر پشتون اختیار غارت و تجاوز به جان، مال و ناموس غیر پشتون را داشتند وجای برای دادخواهی اصلاً وجود نداشت. واین درحالیست که سیستانی درمورد مالیات و باج به کشورهای همسایه و جنگیزیها ده ها ارقام ارائه میکند ولی تجاوز به جان، مال ناموس و گرفتن جزیه از مردم غیر پشتون را نادیده میگیرد. وی با بی حیایی قبیلوی می نویسد که گویا احمد شاه می خواست :« هیچ بیگانه یی برآنها ستم روا ندارد و محصول دسترنج شان را به نام حواله و بروات و دیگر عوارض مالیاتی از جیب شان خالی نکنند و برعرض و ناموس و هستی شان بی حرمتی و توهین صورت نگیرد.»

این یک حقیقت انکار ناپزیر است که تجاوز به ناموس و غارت مال و قتل جان مردم غیر پشتون از زمان احمد شاه تا به امروز به یک فرهنگ تبدیل شده است. همه از جنایات ناقلین قبایل در شمال افغانستان آگاهی دارند. از میان ده ها جنایات محمد گل خان مومند و دیگر جنایت کاران قبیله می توان از ناقلین اسحق زایی ها به عنوان مثال نام برد. جنایات کمالدین اسحق زایی را که دهقنان ازبک سرپل را زنده زنده درخرمن آتش سوخته بود هرگر دولت قبیله سالار به پای میز عدالت نکشید.

در تازه ترین موارد تجاوز و غارت و اشغال خانه و کاشانه و علفچر های مردم بهسود توسط کوچی های مسلح در تحت حمایت دولت کرزی و یا کشتار و قتل عام مردم جوزجان توسط جمعه خان همدرو والی جوزجان را می توان نام برد که دولت کرزی بخاطر تعلق آنها به قبایل، مجازات نه نموده و در عوض مکافات و امتیازات می دهد.
در حال حاضر کرزی و دیگر میراث خوران احمد شاه نه تنها قانون اساسی افغانستان را دست کاری کردند و حتا در تطبیق همین قوانین دست کاری شده خود شان نه احترام قایل اند و نه خود را مجبور به تطبیق آن می بینند. زیرا سنگ بنای قانون جنگل و بی عدالتی را احمد شاه گذاشته بود که در ٢٦٠ سال گذشته توسط میراث خوران وی بحیث یک سنت حاکم تبدیل شده است.
بسیاری قبیله سالاران مانند سیستانی تا هنوز هم در خواب٢٦٠ سال گذشته غرق هستند. وی حتا با گستاخی در مقاله اخیرش اخطار میدهد که باید به احمد شاه احترام بگذارید در غیر آن پشتونها "سخت ناراحت خواهند شد"
"افغانها باور دارند که احمدشاه بابا، يکى از شخصيت هاى بزرگ و نيکنام سياسى کشور ما است و در تاريخ افغانستان معاصر، مقام ارجمندى دارد. و سخت ناراحت خواهند شد اگر بدانند که کسى او را تخريب يا تحقير کرده و به چشم کم به او ديده است.
پس احمد شاه بابا را بايد احترام گذاشت، و از او به خاطر خدمات مهم سياسی اش سپاسگزار بود و به فرزندان وطن درس سپاسگزاری از مردان بزرگ و شخصيت های ملی را آموخت ."
سیستانی واژه افغانها را که هدفش پشتون است، بکار میبرد.واقعاً پشتونها نه تنها از بی احترامی و حتا نقد بر هیچ فرد قبیله شان از شاه شجاع درانی گرفته تا احمد شاه درانی و از گلبدین خروتی گرفته تا ملا عمر غلجایی را تحمل نمی توانند. به بیان دیگر پشتونها یگانه مردمی در جهان هستند که میان وطنپرست و وطنفروش، جنایت کار و شریف قبیله خویش تفاوت قایل نیستد. هرکی پشتون است ولو هر قدر بدنام و جنایتکار و خاین و وطنفرو ش هم باشد در زیر سایه پشتونولی فرزند پُر افتخار قبیله شناخته میشوند.
اولاده احمد شاه تمام ارزشها و افتخارات تاریخی، فرهنگی و شخصیت های تاریخ ساز و هویت ساز ما که سراسر تاریخ پنج هزار ساله ما سر شار است و شهرت جهانی دارند مانند مولوی، ابن سینا، رودکی، فردوسی، سنایی... و یا شیر مردان و قهرمانان تاریخ ما نظیر ابو مسلم خراسانی، یعقوی لیث صفار و صد ها تن دیگر را از حوزه فرهنگ و هویت ما بیرون کشیده به همسایگان ما فروخته اند. ولی بد نام ترین و وطنفروش ترین افراد قبیله خویش را بنام بابا، نیکه، انا و غیره برای ما معرفی مینمایند. ازینرو هیچ نوع ارزش و منافع مشترک میان اولاده احمد شاه و اقوام غیر پشتون وجود ندارد که بتوان در یک سر زمین مشترک دولت- ملت را ساخت. از همین جهت است که هر قانون تحمیلی قبیله نه تنها در دل و دماغ مردم ما چنگ نمی زند ، بل روزتاروز واکنشهای آگاهانه اجتماعی ملی و مذهبی ازجمله نفرت، خصومت و مبارزهء ملی علیه امتیازطلبی قبیلوی شدت میگیرد.
اولاده احمد شاه ملتانی امروز بیش از هر وقت دیگر در بحران هویت و وحشت زندگی میکنند. هیروئین فروشی، تروریسم، ناموس ستیزی، قاچاق، آدم ربایی و صد ها جنایات بشری به حرفه شان مبدل شده است. آیا میتوان با تولیدهیروئین ، دهشت افگنی، آدم ربایی،قاچاق دولت ساخت؟
سیستانی فاشیست! احمد شاه ملتانی نه تنها مورد احترام ما نخواهد بود، بلکه بزرگترین جنگسالار و جنایتکار تاریخی و قاتل میلیونها هندو و مسلمان و هم چنان اولاد های ناخلف وی مورد نفرت تاریخ و فرهنگ ما قرار خواهند داشت. ازینرو احمد شاه نه تنها ارزش احترام را ندارد، و هیچ نیروی قادر نخواهد بودکه بیش ازین قاتلین مردم ما را بر ما بحیث بابای ما تحمیل نمایند.
توصیه به اولاده احمد شاه
اولاده وحشی ، بی فرهنگ و و بی هویت احمد شاه که امروز غرق در وحشت و مزدوری بدست شریر ترین قدرتهای استعماری عصر هستند، فکر میکنند می توانند با وحشت افگنی، گروگان گیری، قاچاق مواد مخدر، فرهنگ ستیزی صرف در پنای تروریسم جهانی و ابرقدرت های منطقوی و جهانی خود را از بحران هویت و زوال نجات خواهند داد و آرمانهای بابای جنگ سالار کبیر خویش احمد شاه درانی- ملتانی را تحقق خواهند بخشید. اما بد بختی اولاده احمد شاه از بیسواد گرفته تا باسواد از سیاست پوه گرفته تا اکادمیسین در این است که آنها واقعیت های سده بیست و یکم را با عینک سده هژدهم که احمد شاه ملتانی زندگی میکرد نگاه میکنند و فکر میکنند در سایه میراث های نامیمون بابا های خویش از بابا احمد شاه تا ظاهر شاه به رستگاری میرسند.
واقعیت اینست که نه احمد شاه ملتانی و نه ظاهر شاه دیره دونی می توانند اولاده وحشی و و بی هویت خویش را از بحران هویت و زوال نجات دهند. یگانه چیزیکه اولاده آنها را از بی هویتی نجات داده می تواند تغییر ارزشهای بدوی قبیلوی ، بر آمدن از لاک های قبیلوی و ترک فرهنگ جنگسالاری، خشونت، قاچاق بری، گروگانگیری و ترک سنت شاه شجاعی یعنی دعوت قوت های خارجی برای تحکیم حاکمیت ننگین شان است. به عبارت دیگر راه نجات اولاه احمد شاه تغییر ارزشهای عشیروی بدوی و بجای آن رو آوردن به فرهنگ همزیستی، انسانیت، عدالت و دموکراسی همراه با کاروان تمدن بشری است.

مردم آزاده، سرفراز و بافرهنگ افغانستان ! دشمن تاریخی و مسبب سیاه روزی هایت و ابزار دست استعمار کلاسیک و نوین را یعنی بزرگترین جنایت کار و جنگ سالار کبیر احمد شاه درانی و اولاده ناخلف و خاک فروش وی را خوب بشناس . وی و اولاده ناخلفش ارزش احترام و بابا گفتن را ندارند. احمدشاه و ظاهر شاه بابا هایی قبایل وحشی و یهودی های فراری هست نه بابا های ما آریاییهای متمدن، خراسانی های آزاده و شهروندان افغانستان نوین و مقاومت گران تاریخ ساز.
افغانستانی ها به آن فرزندان آزاده وتاریخ ساز خویش افتخار میکنند که در دشوار ترین لحظات تاریخ سرزمین نیا کان شان میگفتند« تا به اندازه یک کلاه برای نجات وطنم جا ی داشته باشم، هرگز دست از مقاومت» در برابر خاک فروشان و لشکر سیاه آی اس آی نخواهم کشید. پس افغانستانی آزاده اگر مقاومت سر فرازانه، جسورانه و تاریخ سازانه فرزندان تو که سر انجام در راه نجات وطن خود را قربان کردند، نمی بود، اولاده ناخلف احمد شاه درانی-ملتانی خاک مقدس ما را دست بسته به آی اس آی و تروریسم بین المللی فروخته بودند. به حق تاریخ سازان واقعی شما هستید و شما سزاوار احترام نه تنها در افغانستان بل در سطح جهان هستید.
اما امروز باری دیگر اولاده مزدور احمد شاه ملتانی دست از سرت بر نداشته اند و هنوز مشغول توطئه، امتیاز طلبی و مزدوری به دشمنانت هستند. امروزباری دیگر به پا برخیز از سرزمینت ،هویت و غرورت مثل گذشته دفاع کن و از نبرد شیرمردان و قهرمانانت بیاموز!

ننگ بر احمد شاه ملتانی تمدن بر انداز و اولاده بی هویت و وطنفروش وی!