سه‌شنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۸

دکتور مرادی


بدخشی و استراتیژی مسئلۀ ملی و تباری در افغانستان



تذکر: موضوع موردنظریک بحث تحقیقی میباشد، اما بافرارسیدن سی مین سالروز شهادت محمد طاهر بدخشی لازم دیدم تا قسمتی ازین بحث ناتمام را بدست نشر بسپارم که امید خواننده گان عزیزبرنارسایی آن خرده نگیرند.



هشت عقرب سال1388 برابربا(30 اکتبر2009)مصادفست به سی مین سال شهادت محمد طاهربدخشی، ابرمرد سیاست وفرهنگ، جامعه شناس، استراتیژیست سیاسی، آسیب شناس درمناسبات تباری افغانستان، مبارز نستوه راه آزادی ومنادی عدالت ملی و اجتماعی درافغانستان، که بدست خفاشان رژیم طرازفاشیستی(تره کی- امین) در8عقرب سال1358 بصورت غیر قانونی بجوخه اعدام سپرده شدو به شهادت رسانیده شد.

بدخشی که ازکودکی تاجوانی در دبستان تصوف ومعرفت اسلامی آموخت، وبامطالعه پرشتاب به مسایل تاریخ وفرهنگ با دماغ مشحون ازمعرفت ملی واسلامی به محیط دانشگاه و سیاست روی آورد، استقامت کار سیاسی خودرادرجهت حفظ ونگهداشت ورشد واعتلای تاریخ وفرهنگ پرافتخارسرزمین "آریانا" و"خراسان بزرگ" که حق پاسداشت آن رابهمه ریزه خواران خوان علم و فرهنگ وجانبداران هویت ملی و سیاست همزیستی، همگرایی وهمدیگرپذیری سیاسی تاکید میکرد، وهمچنان دفاع ازمظلومان وبرهنه پایان تاریخ که سازنده گان واقعی چرخشهاوتحولات هستی ساز درنیل بسوی برپایی دیگرگونیهای اجتماعی، اقتصادی وسیاسی میباشند، هماهنگ ساخت. اوازکودکی تادم مرگ چون سیماب متحول وبیقرار بود وبرای وصل نمودن افراد خبیر درحلقه دفاع ازمنافع ملی وتاریخی مردم افغانستان تلاش نمود.

نخستین گروه از جوانان و روشنفکران و شخصیتهای که درمیانه دهه های (سییم- چهلم) همین سده یکجا با بدخشی در جهت راه اندازی نهضت "آباد خواهان میهن" باشتراک روشنفکران محیطی در بدخشان چون عبدالروف ضیازاده ، عبدالعزیز کوشانی، شمس الدین ذکی، عبدالغفور سوزن، عبدالرحیم زرگر و ضیاءالدین حافظی پرداختند. آنهاسالهای بعدترباتوسعه ساحه فعالیت سیاسی خود این حلقه را در سطح روشنفکران تخارستان(قطغن) و شمال کشور توسعه بخشیدند و "سازمان ضیاییان ماورای هندوکش" را با اشتراک شخصیتهای چون: محمد هاشم واسوخت ، حاجی عین الدین عینی ، وکلای بدخشان و تخار، داکتر صادق برنا، رضوانقل تمنا، سلام تاشقرغانی، حفیظ الله سیرت تالقانی ودیگران تاسیس نمود.

بدخشی درزادگاهش بدخشان علاوه بر درس و تعلیم مکتبی و مدرسه ای پای آموزش میر عبدالکریم حسینی نویسنده کتاب "بهار بدخشان" نشست، و در کابل عرفان اسلامی و تصوف را نزد شاعر فرهیخته و صوفی وارسته حاجی غلام سرور دهقان کابلی آموخت، وبا شخصیتهای چون صلاح الدین سلجوقی، سید بهاءالدین مجروح، مولانا محمد سلیم طغرای راغی، محمد اسماعیل مبلغ، سید اسماعیل بلخی وحلقات فلسفی، تصوفی، سیاسی وفرهنگی تماسهای روزمره داشت. دکتر کامل بیک زاده "درشناخت شخصیف فلسفی محمد طاهربدخشی" عقیده دارد که پشتوانه فلسفی اورادرجوانی میراث عرفانی متفکران اسلام، فلسفه مشاء وفیلسوفان معاصر شرق وغرب تشکیل میداد، جنبه عای علمی، فرهنگی ، سیاسی وعرفانی وحزبی وغیره تابع شخصیت او بودند".(1 )

بدخشی پس از سال 1339 در کابل با تعدادی ازشخصیتهای سیاسی وفرهنگی در جهت پیریزی نهضت سیاسی دموکراتیک تلاش کرده اند. اینها عبارتند از: روانشاد میر غلام محمد غبار، مولانا خال محمد خسته، علی محمد زهما، محمد صدیق روهی، عبدالرحمن محمودی، محمد کریم نزیهی جلوه، رضوانقل تمنا، داکتر برنا آصفی، نورمحمد تره کی، ببرک کارمل و سایرین.

محمد طاهربدخشی که خود ازاساسگذاران جمعیت دموکراتیک خلق در(11جدی سال1343) بود، بنا بر ظهورتمایلات شوینستی و افکار عظمت طلبانه دروجودرهبران حزب دموکراتیک خلق وبروزاختلافات وچند دستگیهای غیر اصولی وانشعاب آنها به دسته های "خلق" و"پرچم"، با محاسبه ایکه داشت، ترجیح داد تا مدتی با تره کی باقی بمانند، زیرا به نظرمیرسد که ماندن او با تره کی بحیث یک روشنفکر پشتون دهاتی از لحاظ ترکیب قومی بیشتر اهمیت سیاسی داشت، تا قرار گرفتن در کنار کارمل در نقش روشنفکر شهری غیر پشتون. او با تشدید اختلافات جناحی غیر اصولی که امکانات تفاهم را در بین آنان ناممکن ساخت. سر انجام با هردو گروه مقاطعه نموده و در ماه اسد 1347با عده ای از همباورانش به تشکیل "محفل انتظار" پرداخت. نخستین کسانیکه با تشکیل محفل انتظار در کنار بدخشی ایستادند اینهابوده اند: مولوی بحرالدین باعث، ظهورالله ظهوری، محمد بخش فلک، انجنیر عبدالباری معدنچی، خلیل الله رستاقی، محمد حسن رستاقی، استاد فخرالدین، بابه صاحب توفان، انجنیر عبدالرشید فرخاری، عبدالقدوس پیانچی، استاد جمشید خاوری، اکبر کارگر، انجنیر محمد هاشم و دیگران. این محفل در برج اسد 1347 در شهر کابل دایر گردید.

بگفته ظهورالله ظهوری یکتن ازاشتراک کننده گان محفل انتظاردرکنفرانس قندزدرسال1350 "طاهربدخشی باجمعبندی ازکارمجلس نکاتی را بمثابه خطوط عمده مرامنامه محفل انتظار استخراج نمود، که سنگپایه کارآینده(س.ا.ز.ا.)قرارگرفت. این خطوط عبارت ازده ماده بود که بنام "ده سال مطالعه وعمل" شهرت داشت، ماده هشتم آن مربوط به مسئله ملی میباشد. بعد ازآن آمده است "طرح علمی واصولی حل مسئله ملی دربرنامه حزب سرتاسری آینده درنظر گرفته شود.(2 )

بدخشی ده سال دیگر جریان محفل انتظار را رهبری کرد، اما نخواست آنرا به سازمان سیاسی خاصی تبدیل نماید. زیرااو اعتقاد داشت که تاسیس و اعلام سازمان سیاسی که تمامیت حدودکار سیاسی وبرناموی اورا مشخص نماید، درراه اندازی کار های سیاسی آینده محدودیتی ایجاد میکند تا به ساختار حزب سرتاسری یا جبهه سیاسی فراگیر بپردازد. هرگاه چنین جبهه ای ایجاد میگردید، محفل انتظار میتوانست یکی از حلقات فعال درتشکیل آن باشد. از آن ببعد بدخشی نه بحیث عمله سیاسی دنباله رو به شیوه تره کی و کارمل، بلکه همچون عامل سیاسی، متفکر ونظریه پرداز مستقل به جمع بندی آموزشهای سیاسی خود پرداخت. اونخستین مظاهرات خیابانی دانشجویان وزحمتکشان شهرکابل موسوم به "سوم عقرب" را در سال 1344 رهبری نمود وبزندان رفت.

بدخشی درصحنه سیاسی هرچند باموضعگیریهای خشن رژیم بسراقتداروقت ورقبای سیاسیش ازرژیم سلطنت محمد ظاهر شاه تانظام جمهوری محمد داودخان مواجه بود، امابادریافتهای ژرف ازمسایل کلی وبنیادی جامعه درمناسبات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی واقتصادی درپیوند با مسایل ملی وتباری افغانستان، بالای نسل روشنفکرزمانش ونسلهای جوان آینده تاثیرگذارشد ودرتاریخ مبارزات سیاسی وملی ماندگارگردید.

راه اندازی کارفعال درجبهه سیاسی روشنفکری ودانشگاهی شهری وهمزمان تربیت سیاسی وآگاهیبخش طبقات پایینی جامعه درروستهای دورافتاده کشور، بزودی نظام بسر اقتدار ورقبای سیاسی اورادچارعصبیتهای روانی نمود تا آنها بادرک ازعواقب وپیامدهای اندیشه بدخشی جبهه مقابله دربرابراوراجدی بگیرند. ازین رو بابکارگرفتن وگماشتن عناصرمزدوردرسازمان سیاسی بدخشی، ازیکسوآن رادچاردودسته گی بنامهای "سازا" و"سفزا" نمودند، واز سوی دیگرباطرح دسیسه های محیل سیاسی اورابا جمعی از همرزمانش درچند مرحله روانه سلولهای تک فردی زندان نمودند، تاسرانجام پس ازراه اندازی کودتای "هفت گاو"بدخشی رابا چهار هزار نفرازهمرزمان وشاگردان سیاسیش در زندانها وپولیگونهای رژیم خون آشام فاشیستی به جوخه اعدام سپردند(انا لله وانا الیه راجعون- روح شان شاد).

بدخشی در راستای "مبارزه علیه ستم ملی وطبقاتی"، "حل دموکراتیک مسئله ملی برپایه ایجاد نظام فدرال"، "مبارزه علیه هویت زدایی" حلقات فاشیستی، استراتیژی بیطرفی افغانستان درمقیاس کشورهای بزرگ منطقه وجهان بنام "سیاست عدم دنباله روی"، برخورد مسئولانه واستراتیژیک باارزشهای "دین مبین اسلام"، تشکیل "جبهه فراگیر سیاسی" بخاطرانسجام وهمسویی فعالیت نیروهای سیاسی و ملی درمبارزه علیه مظاهر نفاق، عقبمانده گی، استبداد داخلی واستعمارخارجی، طرحها وراهکارهای راعنوان نمود، وتاجاییکه درحیات خودش مقدور بودند بدان افاده ومضون حیاتی بخشید، وخودبیباکانه درراه تمثیل و ترسیم باور واعتقاد راستین خویش به واقعیتهای سرسخت جامعه نامتجانس افغانستان تن به مرگ وقربانی داد، وچون پاتریس لوممبا اواز زندگی چشم بست تا چشم مارا درعبورناگزیرازسنگلاخ هستی باز نماید.

حال پس ازگذشت سی سال ازشهادت پرشکوه بدخشی وراهیان مکتب ایثاراو، تحولات فراوان سیاسی ونظامی درجغرافیای که چارچوب عینیتهای فکری وذهنی اوراتشکیل میداد، بوقوع پیوسته است. ازپیمانهای نظامی "وارسا" و"ناتو"تاحضورفزیکی ونظامی دوابرقدرت بزرگ جهان مثل " اتحادشوروی" و"ایالات متحده امریکا" که رووس انقطابهای عصرجنگ سرد واسکلیت بندی نظامی جنگهای گرم تن وخون را درتقسیم بندی جهان شکل میدادند، برعلاوه اشتراک نظامی مجموعی ازکشورهای اروپایی آسیایی درچارچوب ایتلاف بین المللی بنام مبارزه علیه تروریسم(آیساف)، وحضور گسترده عناصربنیادگرا ودهشت افگن درترکیب گروههای مجاهدین ضد شوروی وطالبان وارد افغانستان شده واین کشوررابه پولیگون آزمایشات تسلیحاتی ومودل جنگها مبدل نموده اند.

طی این سه دهه که درمیان تنشهای جنگی وسیاسی خونچکان دولتهای باایدیدلوژیها وکرکترهای ناهمگون سیاسی "چپ" و"راست" بنامهای "دولت دموکراتیک خلق"، "دولت مصالحه ملی"، "دولت اسلامی مجاهدین"، "امارت اسلامی طالبان" و"دولت برخاسته ازکنفرانس بن " تحت عبا وقبای دموکراسی غربی درافغانستان آمدند ورفتند. درین روند بحرانی مردانی چون احمدشاه مسعود درمیان گرایشات متنوع برخاسته ازواقعیتهای طبیعی واجتماعی افغانستان ازمجمرسوزان حوادث وازسنگرمقاومت برضد اشغال کشور سرکشیدند، که میتوانستند افغانستان راازجاده بن بست عقبماندگی وواپسگرایی بسوی جامعه دارای ارزشهای حقوقی ومدنی رهنمون سازند، امادرجال عنکبوتی فرهنگ ومناسبات "قبیله" چون مظهرواقعی ایستایی، رکود، انجماد وسنگواره اندیشی گیرماندند، ووقت خودراباپدیده لجاجت وناسازگاری عقب گرایان قبیله سالار بسررسانیدند.

طی این دوره طولانی جنگها وپرخاشها، چارچوبهای حکومتداری بهمان حالت سنتی درمحدوده مناسبات تباهی آورقبیله ودرمحدوه منافع نظام تک قومی همچنان باقی ماند، وهیچکدام ازین گویا نظامهای دموکراتیک چپ وراست واز"دولت اسلامی مجاهدین" تا"امارت اسلامی طالبان" که بنام تطبیق حق وعدالت اسلامی وشریعت خدا در"سرزمین خدا" ادعای انحصار"عدالت" میکردند، اما درزمینه واقعیتهای ملی به فحوای "ان اکرمکم عندالله اتقیکم" نتوانستند یا نخواستند بااستفاده ازجذبه احکام عدالت پروری قرآن کریم واحادیث نبوی حقیقت کرامت انسان به ارتباط تقوا وشایسته گی درمدیریت سیاسی جامعه کاری بکنند، ویا عنصر مدیریت رامطابق بخوسته زمان دروجود واقعیتهای غیرازمحدوده "قبیله" اعتراف کنند، وازناهنجاری های زاده تعصب وتنگ نظری وریفورمهای فاشیستی برخاسته از نیات شوینستی "نادرشاه" ها و"مومند"ها دررژیمهای گذشته درین خصوص چیزی بگویند. حتی برعکس چنانکه دیدیم ازباصطلاح "اسلام ناب طالبانی" تا "دموکراسی وارداتی کرزی" همه بارنگ ومحتوای منافع قبیله مضمون یافتند ودرپیشگاه مردم افغانستان وجامعه جهانی عرضه شدند. شعار"شایسته سالاری" و"شفافیت" توسط تیم سیاسی کرزی که دورونمایه آنرا افکار شوینیستی گروه سوسیال فاشیستهای به شیوه سازمان "افغان ملت" تشکیل میدادند، درشعار های مطنطن گوش فلک راکرنمود، اما درعمل بجز تبارز تب سوزان قبیله گرایی وتعصبات قومی هیچ واقعیت سازنده دیگری دررابطه به مسئله تباری با رعایت حق بشری ودموکراتیک شهروندان کشور درتعیین سرنوشت آینده شان مطمح نظرآنها قرار نگرفت. تادیوارلرزان اما مصلحتی قبیله گرایی رابمثابه عامل عقبمانی، ناسازگاری و مانعی درجهت پیشرفت وترقی انسان قرن بیست ویکم ازمسیر حرکت خود بردارند. واقعیت آنست که گفته اند: "ازکوزه همان تراود که دراوست".

با توجه به انبوه رخدادهای خون افشان گذشته وحال ودر سیربسوی فردا، ضرورت تحلیل نقادانه، بازنگری درافکارو آموزش بدخشی بحیث شخصیتی که آراء وافکارسیاسی وجامعه شناسی او با واقعیتهای ملی کشور عمیقاً عجین شده است، وطرحهای او درتشخیص وشناخت حق انسان بمثابه شهروندان متساوی الحقوق جامعه درابعاد سیاسی، اجتماعی واقتصادی درجغرافیای سرزمینی بنام افغانستان درمسایل مبرم آینده مبرمتر گردیده است. ازهمه اهل علم وتحقیق وجامعه شناسان وآینده نگران کشورتقاضا میگردد، تاهنوز که زندگی ادامه دارد، بااستفاده ازنتایج تجارب عملی ونظری چند دهه گذشته درموضعگیریهای ناسالم وغیر مسئولانه حلقات دولتی وسیاسی درجناحهای چپ وراست، مسایل آسیب شناسی افغانستان رادرشناخت چالشهای کلیدی کشور، ضمن جستجوی راههای حل عملی وممکن این چالشها بمیان بکشند، واستراتیژی محمد طاهربدخشی رادرباب مسایل ملی وتباری بحیث عمده ترین تکیه گاه بحران درافغانستان علماً انکشاف دهند. برای دستیابی باین مامول ضروراست تا به مسایل وعناوین ذیل بحیث عامل شناخت وتحلیل وارزیابی واقعیتهای دیروز وامروزافغانستان وممد اراده جمعی درتصمیم گیری سرنوشت فردا عطف توجه شود.

1- معرفی هویت ملی دربستر جغرافیای تاریخی وفرهنگی افغانستان امروز(دردوره پیش از اسلام- آریانا) ودوره اسلامی- خراسان) وهویت سیاسی معاصر (در دوره افغانستان).



2- ذهنیت قبیله گرایی واصلاحات هویت براندازدرافغانستان

3- شکل گیری هویت ملی درافغانستان

4- برزخ " دولت- ملت سازی" و"وحدت ملی" درافغانستان

5- قرائت علمی وتجربی استراتیژی ملی از دیدگاه محمد طاهر بدخشی

6- ادامه نظام متمرکز، ایجاداداره فدرال یاغیرازینها؟

7- تحلیل ونتیجه گیری نقادانه ازآشتی وتناقض نظری وعملی رخدادها وپدیده های سیاسی درافغانستان و...

هویت ملی درافغانستان

یکی از دلایل تداوم بحران سیاسی درافغانستان درعواملی چون بحران اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی وهویتی کشور نهفته است. ماهمه روزه مقوله های چون وحدت ملی، منافع ملی، ارزشهای ملی، اهداف ملی، حاکمیت ملی وغیره رااززبان مسئولان امورفرهنگ، دولتمداران، سیاسیون ونخبه گان جامعه میشنویم، بدون آنکه این مفاهیم راازرهگذاربینش علمی شناسایی کنیم وتعریف مشخصی برای آنها داشته باشیم. مقوله های ملت، ملیت، فرهنگ ملی، سیرتکامل تاریخی، ملتگرایی ومفاهیمی ازین قبیل مولفه های اند که درانساج "هویت ملی" طنیده شده اند، وهرکدام بحثهای اند که بایست دقیقاً بررسی وعلماً تعریف شوند که سوگمندانه تاهنوز تعریف نشده اند. درحالیکه بدون درک علمی وواقعی ازمفهوم "ملت" بحیث منشاء وسرخط مفاهیم جامعه شناسی نمیتوان به شناخت هویت ملی، هویت فرهنگی وتاریخی وشرایط نیل به "وحدت ملی" قادر گردید.

هویت پیش ازهمه عبارتست ازشناخت حقیقی انسان یااشیاء دررابطه باشرایط هستی تاریخی وفرهنگی که صفات جوهری اورابنمایاند، صفاتی که سازنده جوهرشخصیت منفرد، خانواده، قوم وملت باشد. برپایه همین پنداردانشمندان "شخصیت" را وجهه امتیازیک قوم یا ملت از سایراقوام وملتها میدانند. ازین روشناخت پدیده ملت باشناخت بنیاد های هویتی سایراقوام بصورت مقایسوی وشاخص معناومفهوم کسب مینماید. یعنی باکاربرد مفهوم "ماودیگران"، درحقیقت ماشخصیت خودرامتکی برخود ویژه گیهاقومی، فرهنگی یا ملی درفرایند تاریخ درمییابیم. مثلاً: مفهوم کلمه "تاجیک" زمانی باخود ویژگیهای هویتی خویش مورد شناخت واهمیت قرارمیگیرد که درکنارآن مفاهیم دیگری چون "پشتون"، "ازبک" و"هزاره" و...وبرعکس آن درکنارهمدیگر حضور داشته باشند، درغیرکاربرد مفاهیم قومی وملیتی به تنهایی خود معنی ومفهومی راارائه نمیکنند وشناخت آنها درمنظرعام ذات "انسان" میسر است.

هویت ملی عناصرمتشکله گسترده ای دارد ودر عصرجدید ازمباحث جدی جامعه شناسی(سوسیولوژی) میباشد. این مقوله مثل خیلی از موارددیگردراروپا بوجود آمده، ودراواخرقرن نوزدهم مشرق زمین با اصطلاح جامعه شناسی آشنا گردید، ودرقرن بیستم درشرق منشای علمی کسب نموده وعناصررمانتیک(آداب، خلق وخوی ملی) راازمفاهیم ترکیبی هویت ملی بیرون میکشد.

آنچه امروزبیش ازهروقت دیگربراهمیت موضوع موردنظر ماافزوده است، آمیزش برداشت سنتی "قبیله سالاری" باقرائت ایدئولوژیک قبیلوی از"هویت ملی" عرضه میشود. پیشرفت روزافزون اطلاعات وارتباطات که برمرزهای جغرافیایی ما پانهاده است، اهتمام روزافزون مردم به شناخت هویتهای فردی وگروهی شان رابیشترمیسر میگرداند. مداخله برخی از همسایگان درپناه حمایت بیگانگان که با بخشهای ازمردمان این سوی مرزهای ماارتباطات فرهنگی وقومی دارند، مهیا شدن زمینه ای که حرفهای ناشنیده ومحظوراجتماعی گذشته درپیوند بامناسبات بین الاقوامی فرصت پخش ونشر یافته اند. درک بهتر تبعیضها وستمهاییکه دربرهه های مختلف تاریخ این سرزمین صورت گرفته، برقراری روابط فرامرزی با گروهها وتجمعات هم تباردرماورای مرزها، حاکمیت فرهنگ نظامیگری رابراندیشه وروان متولیان امرسیاست، انتشار سلاح وسهولت دست یافتن به ابزارنظامی پیشرفته، تضعیف دولت مرکزی، مداخله قدرتهای بزرگ واستفاده از تعدد وتنوع نژادی وقومی از جمله عواملیست که اهمیت مطلب مورد بحث مارابیشترازپیش مطرح ساخته است.

عده ای پدیده جهانی شدن "گلوبالیزم" رادرراستای بهمرسانی هویتهای ازهم گسیخته بفال نیک میگیرند. بعقیده آنها با رفتن بصوب نظام جهانی فاتحه نظام قبیلوی بحیث عامل شکننده هویتهای پیشتار خوانده خواهد شد. که البته این راه نجات فرهنگ وهویت تاریخی ازقلزم عداوتهای اجتماعی وخودفراموشی نیست، زیرا تاجاییکه معلومست جهانی شدن هدف ودستاوردی جزشکستن مرزهای اقتصادی وهدفی جز نفوذ دراعماق اقتصاد وبازارهای پرتنعم شرق پررمزورازرا ندارد. پیشرفت روزافزون تخنیک وتکنالوژی درساحه ارتباطات وماهواره های خبری، سرعت بهمرسانی اخبار واطلاعات وموسیسات طبع ونشرضمن انتشار وسایل سمعی وبصری زمینه رابرای فراگیری بهترازهویتهای کارسازوهمزمان رشد وتوسعه فکروفرهنگ قبیلوی نیز مساعد نموده است. درین حال برماست تا اوضاع فرهنگی جامعه رابامزاحمتهای وارده بیشتر بشگافیم وبا تحلیل منطقی واقعیتهایراکه میتوانند به بی سروسامانی هویت وفرهنگ ماکمک رسانند مطرح نماییم. احساس شرم و آزرم زده گی درپیشگاه مسئولیت تاریخی ویا بیتفاوتی دربرابرآنچه درمسیر افول وزوال فرهنگی وهویتی راه میپیماید، عقبگرد جبران ناپذیرخواهد بود. مابایست بدون درنگ وبدون اینکه احساس شرم بکنیم ویا برتغلب تجاوز ودفاع درامرفرهنگ افتخارکنیم یاآن را عیب بپنداریم، درحل چالشهای سیاسی وفرهنگی تلاش شریفانه نماییم. بااینکه اهمیت فرهنگ، آنهم فرهنگ دیرپا وتنومند آریایی وخراسانی همگی معتریفیم وادامه آن رادرراستای ترقی اجتماعی ووسیله مناسبی درفهم ودرک مواضع آشتی دهنده مردم وبمثابه محوروحدتبخش ملی واسلامی میدانیم، اما متاسفانه درمسیر هویت زدایی که همچو برنامه مدون رسمی درکشوربدان عمل میشود، هیچ موسیسه ونهاد سیاسی وفرهنگی تاهنوزبه این مسئله توجه بنیادی نکرده است. عده ازرهبران سیاسی ودولتی، موسیسات ونهادهای رسمی که وظایف قبول شده رسمی شان جز انکشاف فرهنگ ملی وخرده فرهنگهای محلی مربوط به اقوام افغانستان نمیباشد نه تنها کاری درجهت مقابله باپدیده تعصب وجهالت وتاریک اندیشی انجام نداده اند، بلکه باشعارهای پررنگ ولعاب عملاً درجهت نهادینه سازی ذهنیت قبیلوی عمل نموده وحتی حافظه تشکیلاتهای فرهنگی بین المللی ونهادهای جامعه مدنی رااز همچو محتوای شوم وناگوارپرکرده اند.

تاسف بزرگتردرینست که جنبشهای سیاسی کشور که اکثراً به آب ودانه حاکمیت رسیده اند، مثل زقومهای زهری بوده اند که ازلجنزارقبیله روییده اند، وخودرامکلف بدفاع ازمنافع قبیله میدانند وآگاهانه باین بیماری مزمن اجتماعی توجه نمیکنند. روشنفکران وتشکیلاتهای سیاسی ماهم یاباحذرازکین توزی قبیله سالاران یابراثرچسپ محکم براحکام ایدئولوژی های مسلط براندیشه های جمعی وتشکیلاتی شان این ضرورت مهم راازنظر انداخته اند. آنانی که حتی برمسئله فرهنگ درتحت فشاربینشهای مسلط سیاسی خود توجه نمیکنند، باید بدانند که ذهنیت قبیلوی وتوجه برای قبیلوی ساختن دموکراسی وارزشهای دینی راه رابروی هرگونه تکامل وترقی اجتماعی سد مینماید. روشنفکران ماباید بدانند که مسیر کاروان مااندیشه ها وافکار وپروژه های پیشرو ومترقی ازروی نعش فرهنگ وذهنیت قبیلوی میگذرد وتازمانی که تاراین عنکبوت شوم برروانها تنیده است، امید هرگونه تحول مثبت، خوابی بیش نخواهد بود.(3)



برزخ ملت ووحدت ملی:

معلومست که مفهوم "ملت" خودپدیده تاریخی، فرهنگی وسیاسی است وماحصل مفاهیم زیادیست که درروند هستی شکل گرفته اند، الزاماً منظری که دیدگاه ملت شناسی رابه نمایش میگذارد، منظر تاریخ وجامعه شناسی برپایه مشترکات عدیده گره خورده واحدهای قومی وتباری درجامعه است. به نظرجامعه شناسان ملت وملیت راباگونه ای ازمرزهای سیاسی وجغرافیایی میتوان تعریف وتبین کرد، بعبارت دیگر: هویت قومی بربنیاد وجوهی ازمشترکات درساحه فرهنگ مانند زبان، آداب، رسوم(هویت)سرزمین تاریخی، اقتصاد وغیره قابل تبین وتعریف است، یعنی تعریف هویت ملی بامرزهای جغرافیایی وسیاسی گره خورده است، ومولفه های هویت قومی همانا وجوهی از فرهنگ است.(4)

آگاهی محمد طاهر بدخشی همچو بینشمند پدیده ملت ومسئله ملی، باین واقعیت بکلی نگاه فلسفی بود. "ملت برای بدخشی مبداء بود. مثل آنکه ماده برای ماتریالیستان وآیده برای آیدیالیستان؛ باوجود این بدخشی ملت گرا وشوینیست نبود. اومقام همه ملتهای کوچک وبزرگ رابرابر میدانست وبهمه آنها احترام قایل بود. مسئله اساسی درشخصیت فلسفی بدخشی این بود که فیلسوف ملت شناس بود، نه ملت گرا. فیلسوفی که باین مسئله مرکب وپیچیده برخورد علمی وراستین داشت. فهمش مارکسیستی "ملت" اورا قانع نمیساخت، زیرا بنظراو درک مارکسیستی ملت، فهمش سطحی، عمومی، طبقاتی، اقتصادی وسوسیولوژی بود. درصورتیکه بدخشی ملت رابصفت یک ارزش جوهری فلسفی بحساب می آورد، که ماهیت آن تاحال مجهول وناشناخته مانده است. مثل آنکه بدخشی اولین فیلسوف معاصر شرق است که به ملت ارزش فلسفی قایل شده است".(5 ) بینش ژرف بدخشی به مسئله عمده ملی ازین گفته اوپیداست که سالها قبل از شکل گیری سیاستها وتقسیم جامعه به دسته جات سیاسی موافق ومخالف این خطر راتشخیص وپیشگویی نموده است که: "مسئله ملی درحال حاضر(1342) بصورت صدای ضعیف به نظر میرسد، اما این صدای ضعیف فردا به غرش سهمگینی بدل خواهد شد" واقعاً این پیش اندیشی اوسالها پس از شهادتش صحنه های سهمگینی رادرتاریخ معاصر افغانستان با تصنیفهای خودبخودی قومی وتقابل نظامی وسیاسی آنها درمقابل یکدیگر، با رنگ خون وحجم سنگینی از دردها تجسم بخشیدند.

درمیان روشنفران افغانستان پس از دهه چهلم سده روان، تعدادی از سیاستمداران مصرفی برخاسته وبا هضم وجذم تیوریهای وارداتی برخاسته از واقعیتهای اجتماعی کشورهای منطقه وجهان خودرامشغول داشته اند. درمیان این مجموعه برای اولین بار اصطلاح ملت شناسی وتوجه تاریخی به امر سرنوشت ملت توسط بدخشی بکاررفته است. او پیش ازآنکه درین خصوص حکم صادرکند، خود درراستای درک علمی مسئله توجه کرده وهمچون محقیق وپژوهشگربرخورد نموده است. برخورد او به ملت بمعنی مناسبت مشخص وسوبژکتیوی نبوده، بلکه به آن بحیث یک واقعیت فلسفی نگریسته است، اما حریفان سیاسی اوپیش از آنکه درجهت درک علمی این طرح فکرکنند، به واردنمودن اتهامات سیاسی پرداخته اند.

بدخشی برخلاف باورهای "انترناسیونالیزم" که درحلقات سیاسی مربوط بجهان سوسیالیستی درسطح شعاربصورت آتشین فریاد میگردید، وطندوستی راازخانواده، روستا، ناحیه، ولایت ومنطقه مشخص تا وطن بزرگ آغاز میکرد. زیرا نمیخواست بصورت غیر طبیعی اذعان دارد که پیش ازخانواده خود، خانواده همسایه وپیش از مردم اهل کوچه وشهرخود مردمان شهردیگررادوست میدارد وچنین ادعایی که رسم روزگاراوگردیده بود، پذیرفتنی هم نیست. وطن یک مفهوم مطلق، دقیق وکنکریتیست ویک مفهوم کلی ومجرد نمیباشد. این باوروپاره ای دیگر از اندوخته ها وآموزشهای بدخشی ازسیاق نامه ایکه درلحظات شوکران آلود زندان به فرزندش هارون نوشته است، بخوبی ندامیدهد: زندگی پدرت مصادف بیک دوره بحرانها وانقلابات اجتماعی جامعه ووطن مان بود. خوب، اوهم نقشی بعهده داشت. اینکه چگونه بازی کرد، تاریخ وحقیقت قضاوت میکند... همه میتوانید سربلند افتخارکنید. اینکه دشمنان طبقاتی وملی کشورموقتاً چه خواهند گفت یاسکوت میکنند، مهم نیست. پدرت یک نسل جوان وطن راپرورید وبالای نسل خود وآینده بی اثرنبوده است. کاغذهای پراگنده ام راجمع وحفظ کنید. درهرکدام سخنی ونکته ای هست. محصول سی سال وچند مطالعه پرشتاب وتشنگی عمیق به حقیقت... از طفیلیگری وظلم دوری کنید وبهرچیز نظر به استعدادتان دست بزنید. من وطن کوچکم بدخشان رابسیاردوست دارم. فرهنگ ملی وتاریخ آن رابدانید وفراموش نکنید...(6 )

دریک کشورچندین نهادی قومی تعیین وتفاهم "هویت" جمعی میتواند نخستین سنگپایه دربنای وحدت ملی آن جامعه انگاشته شود، درغیر آن انتخاب یا تحمیل وحدت ملی درلفظ تحت شرایط ذیل برای کشورها بخصوص افغانستان، بحث برانگیز، جدل آفرین ومسئله سازبوده اند. قراردادن هویتهای قومی کمریشه ازمنظر تاریخی وفرهنگی، بجای هویت ملی که دردرازنای تاریخ با رهوارگشن وگسترده فرهنگی تثبیت گردیده است، وبالاکشیدن غیرطبیعی خرده فرهنگهای محدود وملی به فرهنگ کلان دربسترمناسبات اجتماعی، فرهنگی،سیاسی واداری که قادربه انجام طبیعی این ماموریت نباشد.

هویت قومی پای بست هویت ملی است وهویت ملی پای بست هویت فرهنگی. هویت فرهنگی یعنی هضم شدن طبیعی وعادلانه خرده فرهنگها درفرهنگ بزرگیست که دارای تجارب تاریخی، قوت ونیروی فرهنگی بوده وقدرت همرکابی باپدیده گلوبالیزم( جهانی شدن) را که جبر زمان وزندگی است، درابعاد فرهنگی، علمی وتخنیکی درخود داشته باشد. هضم شدنی که نه از روی اجباروبصورت تصنعی، بلکه ماحصل دادوستد ومفاهمه آزاد دربستر تکامل اجتماعی درجهت کمال وباروری است. ازین منظر: فرهنگ ملی روشن ترین آیینه ایست که "وحدت ملی" رابه تماشا میگذارد.(7) برای دستیابی بوحدت ملی علاوه برمطرح نمودن راهکار علمی وعادلانه ایکه بتواند درعرصه های اقتصادی، فرهنگی واجتماعی حق گروهی وشهروندی اقوام راازطریق عرضه خدمات متوازن دولتی ایفا نماید، وترویج وهم پیوندی مشترکات آنها درچارچوب جغرافیایی وطن مشترک، استفاده ابزاری ازعناصرفرهنگی مثل زبان که دارای سیالیت، جامعیت، قدرت ایجاد واشتقاق داشته وبدون عنف واجبار درعرصه مراودات اجتماعی، دادوستد اقتصادی ودراداره دولتی وآموزشهای دانشگاهی وسیاسی بذهنیت عام مردم راه یابد، خود عامل مهم وتحکیم کننده وحدت ملی میتواند بود. مشکل افغانستان درین ساحه زمانی آغاز گردید که اصلاحات فرهنگی درافغانستان درزمان حکومت نادرشاه دربند تمایلات قوم گرایانه وبینشهای قبیلوی افتاد، وباایجاد موسیسات گوناگون دولتی درحمایت ازیک زبان، وگروه قومی خاص خواستند تاباصطلاح دریک شب راه صدساله بپیمایند وزبان پشتو را به اوج کمال رسانند ودرعوض با متوقف ساختن روند تکاملی زبان فارسی دری، این زبان را هم سطح وسویه زبان پشتو سازند.

محمد طاهر بدخشی این منظره را که به دوره حذف وایزاد فرهنگی شهرت دارد، چنین بیان نموده است: "اگرچه ازسال1316زبان پشتو بحیث زبان رسمی واول کشور حمایت میشود؛ اما در واقع زبان قرارداد ها، زبان دربارشاه، وزارت خارجه واز همه مهمتر زبان لویه جرگه ها وشورای ملی بصورت عموم زبان اکثریت، زبان دری بوده است. حتی با تمام کوشش نعیم خانها، گلخانها، پوپلها وقیومها زبان وزارتخانه ها، دوایر دولتی؛ حتی ضبط احوالات شان را نتوانستند بطور متداوم پشتو گردانند. امروز برای زبان وادبیات دری هیچ محل رسمی حمایتی وجود ندارد، اما برای زبان پشتو سه اداره مهم "پشتو تولنه"، در معارف "ریاست انکشاف پشتو"، در اطلاعات وکلتور، "آمریت انکشاف بین المللی پشتو" گویا بکمک یونسکو فعالیت میکنند، وبیدریغ به اشخاص حق الزحمه وکاغذ ومجله وجریده برای سیاه شدن، از حساب مالیه غیر پشتونها داده میشود.(8) ایجاداین مشکل که باوسایل گوناگونی نتوانست خدمت موثری را برای انکشاف زبان پشتونماید، بلکه به بطی ساختن سیرانکشافی زبان دری وترویج نوعی بینشهای عکس العملی مدد رساند.

براساس تیوری نژادی ملت که بوسیله گوبینو واشردولاپوزفرانسوی مطرح گردید وتوسط "هوستون استوارد چمبرلین" انگلیسی تیوریزه گردید، عملاً مبانی تیوریکی فاشیسم قومی رادرآلمان پیریزی نمود، نظریه ایکه با ظهورهتلررنگ وبوی نژادی یافت ودل ودماغ برخی ازحلقات سیاسی، بخصوص دولت افغانستان رادربحبوحه جنگ دوم جهانی بنام "تبارآریایی" درگروخود گرفت، اما باسقوط هولناک فاشیستان هتلری بیشتر افشاء ورسوا گردید.

محمد طاهربدخشی دررساله ای بنام "آریانا وآریا بازی" با توجه باین که قبل ازپیدایش تیوری نژادی نام "آریانا" رابحیث نخستین نام تاریخی وفرهنگی سرزمین ما قدغن نموده وازتذکرآن حساسیت والرژی نشان میدادند، امادراوج بیداد فاشیسم هتلری درآلمان، پیوند هم نژادی بین ژرمنها وحلقاتی درافغانستان بنام "نژاد آریایی" ایجاد گردیدودرحلقات دولتی وتاریخ نگاری افغانستان تبلوریافت. بدخشی نوشته است: "کلمه آریانا وآریا بازی (درتعریف تیوری نژادی) مربوط به تیوریسینهای فاشیست آلمان ودیگر سفید پوستان استعماری اروپاست. این تیوری درقرن بیست اختراع شد ودراوج فاشیسم هتلری درزمان نادر شاه واوایل سلطنت پسرش ظاهرشاه به اینجارسید. ازیکطرف بنا بفرمایش سردارنعیم وزیر معارف تاریخ نویسان راجمع وآثاری درباره اینکه باصطلاح مهد آریاییها دراینجابود ونام قدیم کشورآریانا بوده، تالیف کردند. ازطرف دیگر این تیوری فاشیستی تیوریسینهای نژاد پرست دورهتلر درقالب شوینیزم- پشتونیزم تبلورکرده، بدنباله فعالیتهای ابتدایی محمودطرزی وامان الله خان و"پشتون مرکه" آن درحاشیه انجمن ادبی توسط امین الله دریانی ویعقوب حسن قریشی یک سلسله فعالیتهای ادبی براساس تیوریهای فاشیستی ماهرانه آغاز شد، که درسالهای 1316-1318 باازبین بردن انجمن ادبی وتفویض آن به "پشتوتولنه" ورسمی ساختن زبان پشتو توسط فرمان وپشتونیزه کردن معارف سرتاسرکشورعملی گردید...با وجودیکه هتلر وتیوریسنهای موظف آن درآتشی که افروختند خود سوختند، یعنی جنگ جهانی دوم با پنجاه ملیون انسان مظلوم دیگرمحو شدند، اما میراث سیاسی آن درعروق تاریخ کشور ما تاهنوز درجریان بوده ومتاسفانه همه تحصیل یافته گان ما درین سی سال اخیر ازآن به سرطان خونی آریا پرستی مبتنی برتیوری نژاد پرستی وغیر علمی مصاب شده اند."(9)

م.م.صدیق فرهنگ نیز چنین مینگارد: "انجمن تاریخ، کار تدوین تاریخ افغانستان را به پیروی از نظریه ناسیونالیسم نژادی بدست گرفت، اما چون تاریخ مذکوربر کاوش وتحقیق راستین بنا نیافته بود ونتیجه گیریهای آن جنبه دستوری داشت، مردم به خواندن آن میل نکردند ونسل جوان از تاریخ کشور خود به استثنای آنچه به کنجکاوی شخصی بدست میآوردند،بیخبر ماندند."(10)

به استثنای فاشیسم دیگرهمه ایدئولوژی های مطرح درعرصه فکر واندیشه با آن(قبیله گرایی) سرجنگ دارند، ولی تاهنوز چه درعرصه تیوری وچه درصحنه تطبیق کارچندانی درراستای علاج آن صورت نگرفته است. درچند دهه اخیر تاریخ افغانستان نبرد گرمی میان ایدئولوژیهای بزرگ جهانی صورت گرفت که درفرجام به شکست قطعی وعقب نشینی عده ای انجامید، ولی درین میان شیطان قبیله که گاهی اززیراین بیرق وزمانی از پشت آن ایدئولوژی نقاب ازچهره میافگند وازپشت دیوارایدئولوژی وازورای سنگرعقیده تیر میانداخت، همیشه پیروز بوده است.(11)

"ملت" درزبان فارسی دری معادل واژهNation درزبانهای لاتین میباشد، وآن پیوند عمدتاً بیولوژیکی وخونی انسانها ازطریق ولادت است، اما تعریف نسبت خونی صرفاً نمیتواند واقعیت وجودی "ملت" رااحتوا نماید. زیرا ملتی که ازیک خون ونژاد وعرق تباری واز یک سلسله زاد وولد باشد، درجهان معاصردرحدود جغرافیای سیاسی کشورها وجود ندارد یاکمتروجود دارد. امروزهمه میدانندکه ملتهای جهان مجموعه ای ازنژادها، زبانها، اقوام وادیان مختلفند. ملتی که ازیک نژاد وازیک عرق خونی باشد، درمجموعه کشورهای باجغرافیای سیاسی وجود ندارد. اما هستند کشورهای جداگانه درمنطقه وجهان که درآنها اهل زبانها، نژادها، ادیان ومذاهب وپیوند های خونی وفرهنگی باهویتهای شهروندی جداازهم بسر میبرند. مثلاً تاجیکهایا فارسی زبانان درکشورهای افغانستان، ایران، تاجیکستان وازبکستان که هم زبان، هم دین، هم مذهب، هم زبان، هم تباروهم فرهنگ هستند، در تقسیم بندی جغرافیای سیاسی که درپایان قرن نوزدهم درمنطقه صورت گرفت بحیث شهروندان کشورهای نامبرده با مجموعه های دیگری ازاقوام وهویتهای قومی، هویت سیاسی جدیدی یافتند. همینطور اقوام ترکتبار درکشورهای مختلفی ازقزاقستان تا ترکیه بسر برده ودارای هویتهای سیاسی قزاق، قرغیز، ازبک، ترکمن، آذری وترکی شده اند. پشتونها نیزدردوکشور همسایه افغانستان وپاکستان بنامهای افغان وپاکستانی یاد میشوند. یا همینطور درکشورهای اروپایی مثل سویس اقوام گوناگونی زندگی میکنند که چهارزبان مربوط باین اقوام رسمیت قانونی داشته واین اقوام درتحت اداره نظام سیاسی فدرال تنظیم گردیده اند.

بدخشی نیزباین واقعیت سرسخت هستی اجتماعی ملتها درجهان امروزآشنا وآگاه بود وکثرت اجتماعی اقوام رادرسرزمین افغانستان بمثابه گلهای متنوعی میدانست که هرکدام باین باغستان زینت وزیبایی خاصی میبخشند، اما این زینتهای متنوع زمانی عینیت مییابند که باغبان با تجربه ای امورتربیتی آنها رامدیریت کند ودرپرتوتجارب خود برامرآبرسانی، مساعدت زمین وکاربرد داروهای پرورشی متخصیصانه ممارست نماید. اگر چنین نشود برعکس این باغستان به مغیلان زاری مبدل خواهد شد، که خارهای آن بجای شگوفه های گل موجب آزاروزشتی چهره باغ خواهد گردید، که متاسفانه همین وریانت دومی برباغستانی بنام افغانستان چهره نمایی نمود. مناسبات ملی وقومی براثرمداخلات خارجی وبیداد عوامل بیعدالتی دولتهای قبیله گرا بخصوص از دوره امیر عبدالرحمن که بالای اقوام کشور بخصوص هزاره ها، نورستانیها، بدخشانیها وبلخیها استبداد خشن قومی راراه اندازی نمود ودردوره نادر خان که سنگبنای نفاق وهویت براندازی گذاشته شد، آغازگردید.



استراتیژی ملی از دیدگاه بدخشی

درمورد شخصیت وبینش وباورهای فکری، سیاسی واستراتیژیک محمد طاهر بدخشی تاکنون سخنانی توام با حب وبغضهای زیاد گفته شده است. آنچه شایان ذکر میدانم اینست که بدخشی را هیچکس بالاتر و والاتر ازدو استاد مسلم روزگار ما واصف باختری در "آخرین وخشور"، و "خوشه انگور و بیتهای مثنوی" که با خامه توانای نویسنده بزرگ کشور ما رهنورد زریاب به نبشت آمده است، از او تصویر برحق نکشیده است. آنچه مهمست اینست که بدخشی را در آثار خودش به شناسایی بگیریم و از طریق دیدگاهها وافاده های خودش به قضاوت بپردازیم، وآن همانا آثار مدون و تالیفات چاپ ناشده اوست. هرچند با توجه به دگرگونیهای حیات متحول اوناشی از انگیزیسیونهای دستگاههای استخباراتی دولتهای وقت، درحال حاضر دسترسی به آثار اوناممکن گردیده است. صاحب این قلم تا جائی آثار و تالیفات آن شادروان را سالها قبل خوانده بودم، اما از چگونگی موجودیت آنها در حال حاضر اطلاعی ندارم.

ازینرو بنده با شناختی که از شخصیت بدخشی دارم، دین خود میدانم تا مطالبی را که در جو تبلیغات ناسالم رژیمهای خود کامه گذشته و رقبای سیاسی اش از قماش سازمانهای شوونیستی کهنه و نو مربوط به انقطابهای اردوگاهی وتصنیفهای سیاسی به اصطلاح "انترناسیونالیزم چپ" و"جهان وطنی راست" برایش ساخته اند و با وارونه جلوه دادن حقایق خواسته اند تا وابستگیها و غیر ملی بودن خود را توجیه نمایند، چیزی بنویسم.

شهید محمد طاهر بدخشی به اعتراف غالب نگارشگران یکی از پایه گذاران نهضت عدالت خواهی، منادی تساوی حقوق ملی و جنبش دموکراتیک در افغانستان میباشد. او با نگرش عمیق به تاریخ و فرهنگ کهنسال این سرزمین و گاهنامه جنبشها و رستاخیز های ملی و اسلامی خراسان بزرگ، به فکر تداعی و تداوم جنبش عدالتخواهی به شیوه نهضتهای ملی وتاریخ ساز خراسان "چون سپید جامگان"، "خرم دینان" و "سربداران" افتاده و در جستجوی دوستان و یاران هم اندیش در کشور بخاطر ایجاد یک نهاد سیاسی وتشکیلاتی فراگیر ملی تلاش کرده است. بدخشی درزمانیکه نفوذ استعمار ابعاد تازه وفزاینده ای یافته وشیوه های جدیدی بخاطر کشانیدن پای استعماربه سرزمینهای جهان سوم تجربه میگردید، ازموجودیت بیعدالتی ونفاق ملی درافغانستان ابرازنگرانی میکرد وبحل نهادی خواستها وتمایلات اقوام براصل تساوی حقوق ملی وشهروندی شان اهتمام ویژه ای قایل بود. او خود گفته است که: "باکمال درد ودریغ افغانستان از نقطه نظرژئوپولیتیک درموضع جنگ ابرقدرتها قرار گرفته است وتنها وتنها زمینه بربادی این کشوررا تحریکات ملی تشکیل میدهد." (8 ) دکتر کاوش عقیده دارد که استعمار درطول تاریخ افغانستان- چه استعمار فرهنگی، چه استعمار اقتصادی وچه استعمار سیاسی- ازدوران هجوم وحاکمیت جهانگشایان مختلف، یگانه لانه ای که توانستند درآن بخزند وازآندرحاکمیت سیاسی خوداستفاده برند، بازهم مسئله ملی بوده است.(12)

مفهوم "ملت" ازنظرجامعه شناسی وتعیین سرنوشت آن از نگاه سیاسی مورد توجه خاص بدخشی قرار داشت. زیرا همانطوریکه مردم زیربنای همه تحولات تاریخی واجتماعی راتشکیل میدهد، رفع عوامل نفاق وبیعدالتی موجب تقرب مساعی اقوام درتطبیق برنامه های ترقی خواهانه وتامین وحدت ملی میگردد، ودرعکس حال کشوری باموجودیت بیعدالتی ونفاق ملی راه به سرزمین مراد نمی برد.

برای درک عمیق ازمقوله های "ملت" و"استراتیژی" تامین وحدت ملی لزوماً بایست برتوضیح متکاهای آن مختصراً مکث نماییم، آنگاه برلزوم گزینش راهکارمناسب وچالش براندازدردورنمای زندگی گروههای قومی واتنیکی درسرزمین معین وتحت قوانین ومشترکات تعریف شده از سوی جامعه شناسان توسط رهبران سیاسی وروشنفکران سیاست گذارجامعه مدلل گردیم. دریک کشور کثیرالملت توجه خاص بیک قوم وبرخورد غیرعادلانه بادیگران هرگز نمیتواند به تامین وحدت ملی بیانجامد. قبیله گرایی وناسیونالیسم قومی خطرناک ترین دامیست که همواره فاجعه های قومی رادرانتظار نشسته است.

قبیله گرایی عامل عقب افتادگی ازکاروان تمدن:

افغانستان نمونه روشنی ازیک سرزمین مظلومست که درظلمتکده قبیله گرایی از سالهاست بحران اعتماد دامنگیرگروههای اجتماعی آن گردیده وتفاهم وهمدیگر فهمی وهم پذیری دربنداستراتیژی حاکمیت "قبیله" افتاده است، وبه بهانه های درهر دور وبرهه های کوتاه مصیبت جنگ وبرادرکشی به سراغ این سرزمین میآیدواز مجموع مردم افغانستان قربانی سنگینی میگیرد. جامعه افغانستان براثر بیکفایتی سکان داران قبیله گرا، بعوض کار واندیشه برروند ایجاد وانکشاف وپیریزی جامعه مدنی ورفاهیت اجتماعی، همواره درآستانه مقابله باتجاوزخارجی ودرصف مخاصمت علیه یکدیگر ایستاده اند، وتوان وانرژی سازنده خودرا درمقابله های همدیگر ستیزی به مصرف رسانیده اند. به نظر شما خواننده عزیز، درین پروسه مسئولیت ریشه ای ساختن بحرانها لزوماً بدوش کی خواهد بود؟ استعمار خارجی، عوامل داخلی(بیعدالتی اجتماعی، حاکمیت قرون وسطایی، استبداد داخلی و...) نباید فراموش کرد که ما همیشه گناه عقبمانیها، بحرانات اجتماعی وسایرناهنجاریهای جامعه خودرا بگردن عوامل خارجی وبیگانگان انداخته ایم، این روش غیر ازآنکه خاک پاشیدن بالای صعف وناتوانی رهبران دولتی وسیاسی کشور میباشد، درتشخیص بیماریهای اجتماعی ما نیمرخ کوچکی ازواقعیتها رامینمایاند ومتباقی دیگررامیپوشاند. شناخت بیماری های اجتماعی همچون آسیب شناسی درعلوم طبی بی توجه به زمینه پذیرش مهاجم خارجی ونیز بی توجه به بیماریهای داخلی که معلول شرایط درونی است، امکان پذیر نخواهد بود. واقعیت اینست که بایست علت العلل حوادث راقطع نظر ازجوانب مثبت یا منفی آن دردرون خود جامعه ودرمحتوای زندگی مردم آن جست. همه گناهان را بگردن دشمن بیرونی افگندن درحقیقت اغفال نمودن مردم از واقعیتهای تلخ داخلی ونتیجه اش نادیده گرفتن سرچشمه اصلی وکانونهای نخستینی است که نفوذ بیگانه ویا وجود استعمارخارجی یکی ازجوششهای آن محسوب میشود.

تاریخ افغانستان شاهد خونریزی های هولناک وتخریب وویرانی مستمر نهادهای اقتصادی، اجتماعی وفرهنگی بوده که علت ظاهری آن، قدرت طلبی مدعیان تاج وتخت بوده، ولی اگر نیک بنگریم زمینه ساز اینهمه ویرانی وتباهی درفرهنگ قبیلوی ریشه دارد. زیرا جامعه قبیلوی برسرضابطه های حاکمیت مدنی خط بطلان کشیده ودرهر لحظه آماده بغاوت وسرکشی است.(13) ریشه بدبختیهای ماعمدتاً برمیگردد به تفرقه وتشتت آراء وعقاید ناشی از دسایس استعماری بوسیله پاسداران انارشی قبیله سالاری، که دریک مجموعه مسایل بحران زاو مسئله ساز ازآستین حاکمیتهای مربوط به نظام قبیلوی روییده است، که روح ودل ودماغ موجدین آن درگروعصبیت ووابستگی به آرمان کوچک وعقب مانده طایفه ای(عشیره ای) وقبیلوی میباشد.

خطرناکترین بیماری استثنایی جامعه ما بمثابه زخم خونین همانا ذهنیت قبیلوی است، این بیماری که درروان حلقات معینی به غده سرطانی مبدل گردیده است درعمق جامعه، فرهنگ، سیاست واجتماع وحتی امور دینی ریشه دوانیده وسدی شده است درمسیر هرگونه تحول مثبت. تحولات بزرگی که درمسیر تاریخ طولانی سرزمین ما واقع گردیده چیزهای زیادی را دستخوش تحول پذیری نمود، ولی ساختارکج قبیلوی ازهیچ باد وبارانی گزند ندید وهیچ ایدئولوژی ای درصحنه عمل موفق به علاج این غده سرطانی وخونین درپیکربیمارجامعه مانگردید. قبیله گرایی درافغانستان به اندازه ایکه امروز درعصرآزادی بیان وشعاردموکراسی وتوسعه ارتباطات وحضورکشورهای حامی دموکراسی مطرح گردیده وبیدادمیکند، درهیچ زمان دیگرباین پیمانه مطرح نشده است. امروزدست اندرکاران سیاست افغانستان یاخود قربانی ذهنیت قبیلوی شده اند، یاحلی برای این مشکل خانمانسوز ندارند ویاهم راه حل های قبیلوی را که خود ایجادکننده مشکلات ودرگیری های قومی بوده است، برای برونرفت ازبحرانهای افغانستان پیشنهاد میکنند.( 14)

تجدد ستیزی درهرمرحله ای از تاریخ، هویت زدایی(ازسوختادن مکتب وکتابخانه تاانفجاروگردن زدن مجسمه های تاریخی وتبارزسنتهای محلی قبیلوی بجای عنعنات ملی) وایستاده گی دربرابرعلم ومدرسه ومکتب چیزی جزرعایت میراث سنت زدگی قبیله گرایی وعقب ماندگی سیاسی رهبران آن نیست. ماحساب مردم عوام پشتون رادرپاسداری ازفرهنگ، عنعنات وسنتهای قومی شان با احترام به آنها یکسو میگذاریم، وحساب مردم راکه درزد وبندهای سیاسی دخل وتقصیری ندارند غیرازقبیله گرایان دلال برسرنوشت آنها میدانیم. درین نبشته هرگز باکاربرد الفاط "پشتونوالی"، "شوینیست" و"فاشیست" و"قبیله گرا" مخاطب مامردم باشهامت پشتون نمیباشد. دربررسی مفاهیم مطروحه مخاطب این پرسشها گروهی قراردارند که از نسلی به نسل دیگر به حساب پشتونها تن به معاملات بزدلانه ای داده اند، وازاستقرار دولتهای کودتایی تاصدور زعامتهای دولتی صادر شده ازمراکز اقتدارجهانی وراه اندازی رفورم واصلاحات حذف وایزاد درعرصه مناسبات قومی افغانستان تاتوانستند حق پشتونها وغیر پشتونها را به اربابان خارجی شان بخشیده اند وپولها وثروتهای هنگفتی رابه جیب زده اند. اینها استفاده ابزاری وترویج روحیه نطفه گرایی رابحیث ایدئولوژی قبیله سالاری که بنام "پشتونوالی" دامن زده میشود، ابزارمناسبی برای فریفتن جامعه ایکه خودرا به وابسته به آنها وانمود میکنند، دریافته اند. این واقعیت قبل ارهمه ازعقبماندگی درک رهبران سیاسی آنها به لزوم انکشاف اجتماعی وهمقدم گردانیدن قبایل بامناسبات جهان معاصر درابعاد گوناگون آن حکایت دارد، که برای احاد مردم افغانستان بیش ازین خطر سازوفاجعه باراست. این عقب مانده گی سیاسی خود موجب میگردد که قدرتهای استعماری بیشترازین ذهن ومغز آنهارا با امپول دسیسه وتطمیع تخدیر نمایند، وکشورراهمواره معروض به تجاوز خارجی ودرگیری ودشمنی ذات البینی مردم قراردهند. این خطر سالهاست که برما بیداد میکند وهنوز هم نوک نخ کلافه سرنوشت پیچیدگی وابهام دارد.

لازم به تذکر دارد که حضور دیر پای سیاستهای قبیله گرایی بنام یک قوم وانحصار قدرت سیاسی توسط همین حلقه، گروههای قومی دیگررادرافغانستان تحریک وبیدار نموده وآنها را به راه اندازی عملیه های واکنشی وعکس العملی واداشته است. ادامه این وضعیت که مثالهای روشنی رادرصحنه رویداد های سیاسی ونظامی افغانستان طی سه دهه گذشته بجا گذاشته است، جامعه راازتعقیب اهداف "ملت- دولت" سازی درمسیر حرکتهای دموکراتیک باز داشته است. بگونه ایکه امروز درمخمصه قدرت ومعاملات سیاسی ازوجود اقوام برادرافغانستان توسط عده ایکه درمیان آنها وازخون وعرق تباری آنها هستندو هرگز درد ورنج قوم خودرا لمس نکرده اند، بصورت متوالی استفاده ابزاری صورت میگیرد، گویی این رهبران قومی، اقوام خودرا به گرو گرفته اند وتا حیات باقیست ازموجودیت اجتماعی آنان به نفع خود سود میبرند.

ازنخستین تجارب سیاسی تاواپسین نشاندادهای اجتماعی درافغانستان برمی آید که قدمگذاری احزاب چپ وراست سیاسی درکشور قبل از ازهمه برپایه حضور قوم مربوط به رهبران درتشکیل این احزاب بوده است. ترکیب عضویت دراحزاب "خلق" برهبری نورمحمد تره کی،"پرچم"،برهبری ببرک کارمل، "حزب اسلامی" گلبدین حکمتیارو"جمعیت اسلامی" برهبری برهان الدین ربانی، واحزاب شیعی "وحدت" برهبری عبدالعلی مزاری وشاخه های آن برهبری خلیلی، محقق واکبری، بشمول حزب "جنبش" جنرال دوستم وسایر گروهها وسازمانهای سیاسی خورد وبزرگ همگی از ترکیب ناب قومی مربوط به تعلقیت قومی رهبران خود گواهی میدهند. هرچند گروههای اسلامی، احزاب چپی رادهری میخواندند واصول برناموی، عقیدتی وتشکیلاتی آنها را مربوط به نگرش دنیوی آنها میدانستند وخودرا معتقد ومکلف به رعایت احکام قران دربرنامه واساسنامه های خود میشمردند، اما پس از اشغال افغانستان توسط ارتش شوروی تنشها وتعارضات ملموسی از ناحیه قومی دربین آنها ظهورنمود. از رقابتها وجنگهای فزیکی مجاهدین مربوط به تنظیم های مختلف نمیتوان چشم پوشید واز قیامتی که پس از پیروزی مجاهدین درسال1371 درافغانستان برمردم چیره گردید یادی نکرد، وتقدم وتاخر رهبران را دراحراز قدرت سیاسی درپایتخت کشور عامل اصلی این درگیریها ندانست. منظور ازین طول وتفصیل آنست تابخوبی بدانیم که دربرخورد با مسئله ای چنین حساس که درتاروپود جامعه راه یافته است واز همان آغازسیاستها موجودیت آن برای اشخاص شاذ سیاسی چون بدخشی قابل درک بود، چگونه موضع باید گرفت. با شیوه های دفع الوقت آنرا درمیان مردم نگهداشت ویا راه ریشه کن سازی آن را بحیث مسئولیت ملی واسلامی بمیان گذاشت. سیاست قبیله پروری عمدتاً بزمان حاکمیت امیر عبدالرحمن خان برمیگردد، که با نفی عناصر وقواعد دولتداری معاصر کنفدراسیونی از سران قبایل را به شیوه عنعنوی جمع کرد، ودولت خودرا به اشتراک آنها بوجود آورد، ودربرابر اقوام دیگر به شیوه های سرکوب ومقابل نظامی پیش رفت. ازین روپدیده دولتداری معاصردرافغانستان ودرجامعه چندین نهادی آن دارای محتوای ریاکاری، مکاره گی وقبل ازهمه کدورتهای درون ذاتی برای مردم وقبایل پشتون افغانستان بوده است. زیرا پدیده دولتداری پشتونها، از یکسو پشتونها وغیر پشتونها رابنام قوم حاکم وقوم محکوم درناباوری وبی اعتمادی همدیگرقرارداد، درعین زمان سیمای عقب مانده وقرون وسطایی جامعه پشتون رادرابعاد اقتصادی، فرهنگی واجتماعی آن بگونه آزاردهنده ای درمحدوده سنت قبیلوی حفظ نموده است. ازین رو دیده میشود که قبیله گرایی برای موجدین آن وسیله ایست برای راه اندازی معامله قدرت دربازار سیاستهای پردرآمد روز. این واقعیت از نظر انسانی وارزشگرایی بذات انسان نیز تکاندهنده خواهد بود، زیراادامه همچو حالتی بی تردید و پیش از همه بر ای جامعه پشتون افغانستان فاجعه باراست. برای یک پشتون یا غیر پشتون گرسنه وبیکارودردمند چه فرقی دارد که درجامعه کرزی حاکم باشد، یافلان شخص دیگرازاقوام تاجیک یاهزاره وازبک. برای او رهبر ایدیال همان کسیست، که برایش زمینه دستیابی به نان وآب ودرمان واشتغال رافراهم نماید.

حل معقول وعادلانه این معضله که درهاله ای از بحران اعتماد قومی واتنیکی مستور گردیده است، کار یک شبه وچند روزنبوده بلکه با طرح راهکاراستراتیژیک ملی ودولتی میتوان به حل وفصل آن نایل آمد.



استراتیژی مسئله ملی درافغانستان:

افغانستان از بدوی تاسیس خود درسال1747برخاکدان خراسان، و با تغیر آوردن دروضعیت تاریخی وهویتی ساکنان بومی آن دچار تفرقه، کشمکش وانارشی به مفهوم عمیق وگسترده آن گردیده است، گروهها ودودمانهای حاکم بامشاوره اجانب وبا رویدست گرفتن سیاستهای تفرقه ونفاق برپیچیده گی وضع ملی دربافت اجتماعی کشورافزوده اند، وپیوسته خطربزرگی ازین ناحیه وحدت ویکپارچگی کشور راتهدید نموده است.

استراتیژی چیست؟

تعریفهایی که تاکنون از "استراتیژی" مطرح گردیده اند، برین نکته توافق دارند که استراتیژی عمدتاًگزینش سیاست دورنمایی علمی، عملی وتطبیقی درقبال حل مسایل بنیادی ومهم مربوط بحیات انسانها درمراحل معیین تاریخ میباشد. مقصد از آن مطرح نمودن طرق ممکن برای رفع بحرانها بحیث کارافزار و"وسیله" مناسب درتطبیق راهبرد های سرنوشت ساز درجامعه میباشد، استراتیژی بحیث "هدف" غایوی ولایتغیرمطرح نمیگردد. تعیین اهداف اصلی استراتیژی وظیفه رهبران جسور وسیاسی جامعه میباشد. زیرا آنانیکه درراستای مسئولیت ملی با عنصر تعهد وایمان دربرابرمنافع ملی پیوستگی نداشته باشند، و ملاحظه ازریسک راه وروش برگزیده شان قطب نمای حرکت آنها بسوی فرداقرارگیرد، هرگزشهامت بیان حقیقت وطرح استراتیژیک رادرخود نخواهند داشت.

آندری بوفر استراتیژیست مشهوردرمقدمه کتاب خود مینویسد که "هرکس که امروز(1963) دست اندرکارتالیفاتی درزمینه استراتیژِی میباشد، میباید تاحد تهور وبیباک جسور وگستاخ بوده باشد، زیرا امروز کسی درزمینه استراتیژی به نبوغ اعتقاد ندارد".(15) طرح استراتیژی درقبال مسایل مهم سرنوشت علاوه بر بهره مندی ازقدرت ژرف دریافت وارزیابی واقعیتها، بگفته بوفر جسارت وشهامت وفداکاری نیز میخواهد، ودستیابی به طرح استراتیژی برپایه آسیب شناسی اجتماعی کارآسانی نیست، وهمانست که مردم ما درضرب المثل ظریفی گفته اند" (وقتی راست گفتی از قریه بیرونت میکنند).

طرح استراتیژی مسئله ملی وتباری درافغانستان توسط محمد طاهر بدخشی ازین قاعده مستثناء نبود، ازین روازنظام حاکم برجامعه تانیروهای راست وچپ سیاسی براو شوریدند وهرچه بعنوان زشت وناسزاء برایش ساختند وگفتند. بدخشی این گفته برنارد ام باروچ رابخوبی میدانست که درسخنرانی خویش درسال1946 درسازمان ملل گفته بود: "اکنون وقت آن رسیده است که بین مرده گان وزنده گان یکی راانتخاب کنیم، این وظیفه ماست. درپس پرده دوران جدید هسته ای امیدی هست که اگراز زوایای ایمان به آن برخورد کنیم، رستگار میشویم. اگردرین راه ناکام شویم، انسانیت رامحکوم کرده ایم... بیایید خودرافریب ندهیم، یا صلح جهانی راانتخاب کنیم یانابودی جهان را.(16) وآقای هنری کیسنجر دیپلومات امریکایی هم بر اهمیت طرح استراتیژی بصورت مختصر اشاره نموده وگفته است: "استراتیژی اسلوب یاروش بقای جامعه است." وجامعه را از دید مسئولیت نگری نمیتوان بدون برنامه دورنمایی یا همان استراتیژی با چشم بسته دردهلیز تاریک زمان بسوی آینده عبورداد. درمیان تعاریف گوناگون ازاستراتیژی برین نقطه برمیخوریم که: استراتیژی یک دکترین مجرد تعریف شده نیست، استراتیژِی شیوه تفکریست که هدف آن دسته بندی کردن ونظم بخشیدن به وقایع برحسب اولویتها وسپس انتخاب موثرترین راهکارهای تدابیریست. برای هروضعیتی استراتیژی خاص که منطبق به آن وضعیت است وجود خواهد داشت. هر استراتیژی ممکنست برای یک وضعیت ویژه عملی ترین وبهترین باشد وبرای سایر وضعیتها بدترین.(17) این وابسته بدرجه آگاهی طراحان از وضعیت ظرفیت زمان ومکان درارائه استراتیژی موردنظر میباشد، وبالاخره بحث استراتیژی راناگزیر باین گفته معروف مدلل سازیم که "صحنه اصلی نبردرمغز انسانهاست، وبرای هرکشوری واجب است که قبل از دشمن، خود به قله تفکر وتعقل صعود کند". بزرگی راهکاربدخشی درآنست که برای اینکه مغزوتفکرجامعه رابا استراتیژی طرح وتطبیق اصلاحات ملی دمساز نماید، خطر راپیش ازوقوع آن بگوش دست اندرکاران امور دولت وسیاست فریاد نموده واز قول صایب(رح) هشدار داده است که:

"خطر درزیرآب کاه بیش از بحرمیباشد من از همواریی این خاک ناهموارمیترسم"

اما این مغزهای خواب گرفته یا ملتهب ازسرطان تعصب وتبعیض است که همچو فریادی راشنیده نتوانسته اند، یابخاطر نهادینه سازی استرایژی قبیله سالاری راهکارهای چالش برانداز مسئولان سیاسی وروشنفکران جامعه رانادیده انگاشته اند. حتی مبتکرآن رابیرحمانه تیرباران کرده اند. آنهاییکه به شیوه یک دندگی درادامه حکومتداری درنظام کثیرالملیت افغانستان فکر میکنند، وانعطاف پذیری رادرراستای سرنوشت مردم فراموش مینمایند، درواقعیت درجه غفلت وخواب زده گی سیاسی خودرا به نمایش میگذارند وآنگاهی که فرصت تاریخی برای رفع اینگونه بن بستها پیش بیاید، دیگر زمان از دست خواهد رفت. معلومست که این عده افراد ازدوحالت خارج نیستند، یاآنها نادان و لجوج هستند یا استخدام شده گانی میباشد که برحسب طبعیت کارهی توظیفی بایست درمسیر اهداف سازنده سنگ اندازی نمایند، تاباماندگاری برسر لجاجت حکومتداری نا متناسب عمرفاجعه ها راطولانی سازند وآب درآسیای بیگانگان بریزند. زیراآنها میدانند که ثبات سیاسی درجامعه برمحور استقلال وآزادی دریک کشورحکومت مقتدر رابوجود می آورد، وآن بستگی به تفاهم وهم رایی ودرنهایت زدودن ریشه های نفاق وعوامل بیعدالتی دارد.

بدخشی به خاطربیان منطقی باورهای خویش به زمان نیازداشت، واین نیازمندی ازفحوای این گفته اوبخوبی روشن میشود که "ای زمان! امرنما که ساعتها بدوند وتقویمها کهنه شوند وبرای من آن لحظات موعود فرابرسد، حریف راشناخته ام ونقطه ضربتم راتشخیص داده ام، فقط کمک زمان درکاراست". ( 18) زیرا برای اومفهومی وجودداشت که طرح استراتیژی حل دموکراتیک مسئله ملی با سایر فراگشتهای عقلی وفکری موقعی میتواند دریک روند تکاملی قرارگیرد که دیگر مطالعه وفعالیت درعرصه ایجاد همبستگی ملی برپایه تحقق عدالت اجتماعی رمزی وسری ودرون گروهی نباشد. این امر که متعلق به اجتماع است، حل معقول وصورتبندیهای تطبیقی آن بایست به آرای عمومی ملت گذاشته شود، برای نیل به تحقق چنین خواسته ای زمان میتواند فرصت بردن این طرحها وراهکارها را بمیان مردم مساعد سازد وبا عبورازمحضرمظلومان وبرهنه پایان تاریخ صحت وسقم خودرا درکوره تجارب سیاسی مردم محک بزند. درطرح مسئله ملی درافغانستان علاوه برکمبودفرصتهای مطالعاتی بخاطرتجارب کادرها، کمبود سه عنصردیگرچون محدویت قاعده اجتماعی وسیاسی این استراتیژی درمیان روشنفکران درزمان ارائه این طرح، حساسیتهای حاد حلقات سیاسی حاکم برجامعه و ناهماهنگی وناسازگاری ظرفیت زمانی نیزدخیل بوده است.

ژان ژاک روسودرباب تدوین قانون عقیده دارد که درقانون عرف، عنعنات، فرهنگ، عقاید ورسوم ورواجهای مردم حتماً درنظر گرفته شود. زیرا تطبیق قانون دریک جامعه وپیریزی یک جامعه قانونمند وقانون مداروبدور از استبداد ملی وطبقاتی، ستم، تجاوزوبعوض تامین عدالت، برابری وبرادری، رفاه اجتماعی واقتصادی ودستیابی به تمدن ومدرنیته یک هدف است، وراه رسیدن باین هدف برپایه طرح جامع ومتناسب بزمان بنام استراتیژی ملی میسر میگردد. با رعایت جوانب متعدد درارائه استراتیژی مسایل عمده حیات میتوان ازطرح به سوی تطبیق رفت واز آن بسود مردم ونفع ملت بهره جست. اندیشه ها و طرحهای ویژه بدخشی رادرقبال وظایف سیاسی وملی عمدتاً مسایل آتی الذکر همچون اصول متمایز او از سایر سازمانهای سیاسی چپ وراست تشکیل میدهد:

سیاست عدم تعهد(عدم دنباله روی):

به باورسازمان بدخشی، متکی به موقعیت جیوپولیتیک و سوق الجیشی افغانستان که ازروزگارباستان تاواپسین نفسهای حیات بدخشی معروض به تجاوز واستیلای سیاسی ابرقدرتهای منطقه وجهان بوده است، وکشور درسپیده دم شکل گیری نهضتهای سیاسی درزیر بال موشکهای تسلیحاتی شوروی وچین قرارداشت، والهام از روح حماسی آزادیخواهانه و استقلال پسندانه مردم کشوردربرابرتجاوز واشغال کشور، و با درک از برنامه های استراتیژیک دول معظم استعماری در منطقه ، این حقیقت راکه مردم این سرزمین تحت تاثیر ناگزیریهای تاریخی درپرتو عقیده وایمان میتوانند بار سنگین هر گونه رنج و مصیبتی رادرمقابل بزرگترین جباران وقلدران تاریخ متحمل شوند، ولی هرگز ننگ ذلت، وابستگی و اسارت به بیگانگان را نخواهند پذیرفت. ازینرو در شرایطی که وابستگی به اندیشه های وارداتی باصطلاح "پیشرو"بنام همبستگی جهانی طبقه کارگر از نوع روسی، چینی و جهان وطنی اسلامی بازار گرمی داشت، و حکومتها واحزاب سیاسی افغانستان نیز در بیعت و خوشخدمتی بکشورهای بیگانه از سازمانهای سیاسی ترند گرای مربوط به بلوکهای سیاسی پیرامون افغانستان اریکدیگر سبقت می جستند، با اینکه این مقوله راهمواره ورد زبان داشت که "افغانستان درزیر بال موشکهای اتمی وتسلیحاتی شوروی وچین قراردارد" سیاست مستقل ملی که خودش آنرا "سیاست عدم دنباله روی" نامید، جسورانه مطرح کرد وبدنبال تیوریهای انقلاب دهقانی چین وانقلاب کارگری شوروی نرفت، ودرعوض سیاست ویتنام وکیوبای انقلابی راکه مستقل ازدخالت انقیادخواهانه رهبران چین وشوروی به پیش میرفتند بنام سیاست "هوشیمن- کاسترو" مورد حمایت ومطلع فعالیتهای سیاسی خویش قرار داد. او این حقیقت را با گوشت و پوست و حواس خود درک نموده بود، که وابستگی سیاسی بحیث عامل مهم اسارت با روح اجتماعی و تاریخی کشور ما سازگار نیست. این وابستگی و دیکته پذیری قدرت ابتکار و خلاقیت را در روشنفکران و مسؤلان سیاسی جامعه به مقصد نو آوریهای فکری در نوسازی جامعه افغانستان میخشکاند، و اراده ملی را در تمثیل یک جامعه آزاد و متکی بخود کفایی مادی و معنوی به بند میکشد، و سرانجام زمینه مداخلات خارجی را با تضعیف روحیه حاکمیت ملی مساعد میسازد. بناءً انسان همانطوریکه آزاد خلق شده است، بایست استعداد خود را برای دریافت نیاز عصر وزمان خود وحل بحرانها وچالشهای اجتماعی بصورت مستقل وآزادانه به کار اندازد، تا قادر به فهم ودرک ویژه گیهای اجتماعی و سیاسی کشور خودبحیث عاملهای اساسی در ترقی معنویت سیاسی وتحولات انقلابی گردد، و متناسب بآن به انتخاب مواضع سیاسی و اصلاحات اجتماعی دست یابد. گزینش این سیاست باپالیسی دولت افغانستان که ازاقمارفعال ووابسته به شوروی بود وهمزمان عضو سازمان کشورهای غیر منسلک بود، منافات داشت. علی ای حال گزینش وکاربرد این سیاست درآن زمان دشواریهای جدی رانیزبدنبال داشت. به نظردکترقاسم شاه اسکندراف دکترعلوم تاریخ وافغانستان شناس دراکادیمی علوم تاجیکستان: "درین دوران اکثر افغانستان شناسان شوروی درباره م.ط.بدخشی وسازمان سیاسی او معلومات کمتر داشته اند، عده هم که معلوماتی رادسترس داشتند، منبع اطلاعاتی آن ارگانهای استخباراتی شوروی یاپیروان حزب دموکراتیک خلق افغانستان بود(که مخالف افکارسیاسی بدخشی بودند). خود بدخشی هم منبع تبلیغاتی ونشراتی نداشت، تا اهداف سیاسی وموضعگیری خودرابصورت روشن ارائه دهد، وعلت دیگرگزینش سیاست عدم دنباله روی توسط طاهربدخشی بود، که درنظر مسکوبحیث متحدسیاسی وایدئولوژیک جلوه نمیکرد. درشرایط تعقیب وفشار سیاسی ونظام پولیسی موجوددرافغانستان که امکانیت فعالیت سیاسی علنی رامحدود ساخته بود، عدم سیاست انعطاف پذیری در(س.ا.ز.ا.) دست کم گرفتن شیوه های علنی کار، شرایط انعکاس استراتیژی سازمان رادرکشور وبیرون ازآن محدود ساخته بود. تبلیغات هدفمند دایره های علیحده نیز بخاطر تحریف اصول برناموی این سازمان، اگرازیک بابت به موضعگیری نماینده گان اقوام پشتون تاثیر گذاشته باشد، ازجانب دیگر (س.ا.ز.ا.) رااز جنبشهای بین المللی دموکراتیک وکارگری دور، بخصوص ازعلایق سیاسی با اتحاد شوروی کنارگذاشت."( 19)

واقعیت دیگر درشناخت افکار سیاسی بدخشی، توجه او بحل مسئله ملی بود که این واقعیت درجامعه آن روزی شوروی که بنام زندان ملتها نام گرفته بود، میتوانست پیامدهای ناگواری رابرای جامعه شوروی که پیوندهای تباری وقومی باافغانستان داشتند ورهبران کرملین درپی داشته باشد. ازین روخود سعی میکردند تافعالیتهای سیاسی بدخشی راانحراف ازاصولهای جنبش گارکری وبرخلاف مبارزه طبقاتی بخوانند. ویکتور کارگون که به آموزش وتحقیق مسایل افغانستان مشغول است این دیدگاه راچنین تصویرکشیده است: "علی رغم اراده وخواهش رهبران این جریان(س.ا.ز.ا.)دعوتهای آنان زحمتکشان رااز مبارزه برای دستیابی به تحولات اجتماعی باز میداشت وبطور واقعی جنبشهای دموکراتیک رادرکشور تضعیف مینمود."( 20) درحالیکه عقاید مبارزه ملی برخلاف مبارزه طبقاتی که مسیر ایدئولوژیک مشخص داشت، متحدین مبارزه ملی راازادامه مبارزه شان برای کسب حقوق ملی شان بازمیداشت، ازین روشعارمبارزه طبقاتی باشعارمبارزه ملی تفاوت داشت. به نظردستگیر پنجشیری که ازهم عصران سیاسی وزمانی بدخشی است، "یگانه شیوه صحیح مبارزه درشرایط مشخص آن روزافغانستان کارفعال وبی سروصدا دردهقان خانه های شمال هندوکش وایجاد پایگاههای مطمین مبارزه مسلحانه بوده است.(21 ) ازین رو سازمان بدخشی این واقعیت راتشخیص داد وبدان عمل نمود.

و. باسف یکی دیگرازافغانستان شناسان شوروی باطرح چندمسئله دیگریکی از دلایل مخاصمت شورویهارا برعلیه طاهر بدخشی درموضعگیریهای مائویستی سازمان او وانمود کرده است. باسف مینویسد: "گروه ب.باعث باگروه چپ مائویستی ایران رابطه پیدا نموده وجریده آنهارا بنام "ستاره سرخ"درافغانستان پخش مینمود وبا گروه دیگرمائویستی موسوم به "نشان گرگ" که درایران پایگاه داشت، همکاری مینمود."(22 ) که این گفته رامنابع (س.ا.ز.ا.) تایید نکرده اند. موضوع دیگریکه پایه این ادعا قرارگرفته است، برمساعی همکاری سیاسی بدخشی با عبدالمجید کلکانی استوار میگردد. کنفرانس تخارمنعقده سال1348 درولایت تخار که "درآثار شوروی بنام کنفرانس سالنگ شهرت یافته است، وهدف آن تشکیل جبهه ای ازنیروهای ملی بود. درین کنفرانس عبدالمجید کلکانی که درشناخت منابع شوروی بحیث مائویست شناخته میشد، نیز اشتراک داشت. حضور کلکانی درین مجلس به تحلیلگران شوروی زمینه داده است تا(س.ا.ز.ا.) راباموضعگیری با مائویستها عیبدارکنند."( 23) بدخشی باتحمل این وضعیت و احتراز ازترند گرایی شوروی توانست حداقل ازغرق شدن درگرداب خون ملتش که درآستانه اشغال ارتش سرخ شوروی درافغانستان ریخته شد، نجات یابد وچه شکوهمند که خود بصف طویل قربانیان ملی پیوست.

طرح دموکراتیک وعادلانه حل مسئله ملی:

بدخشی انسان مسئول، وطندوست راستین، سیاستگرمولد، ومنادی حق وعدالت درقبال سرنوشت شهروندان کشورش بود. اوافغانستان رابا تمام اقوام آن به پهنای صمیمیت دوست میداشت، وبخاطر تامین حقوق دموکراتیک، آزادیهای فردی وجمعی وهمبستگی ملی آنها تلاش میکرد. اوبر مبنای باور ارائه شده بالا به طرح تفکر خود گردانی سیاسی و خود آگاهی ملی پرداخت و به مصداق حدیث پیامبر خدا که "مَن عَرفَ نَفسهُ فَقد عَرفَ رَبهُ" یعنی کسیکه خود را شناخت، باز خدای خود را شناخت، مسئله ملت و "خود آگاهی ملی وهویتی" را در برابر "الیناسیون فرهنگی" بحیث عامل مهمی در شناخت جامعه و دریافت معضلات اجتماعی و راه حل های آنان مورد توجه قرار داد. او دریافت که تیوریهای صادراتی مربوط بدنیای پیشرفته و نا همگون با شرایط اجتماعی افغانستان، بدرد حل مشکلات اجتماعی جامعه عقب نگهداشته شده ما نمیخورد، ما خود بایست محتوای واقعی جامعه را بصورت عینی و علمی آن دریابیم وفرا بگیریم و با فرمول بندی دقیق علمی و سیاسی مطرح نمائیم. ازینرو اندیشه تیوری های انطباقی شوروی، چینی، عربی و یا حتی کشورهای همفرهنگ وهمسایه ما در منطقه با واقعیتهای سیاسی واجتماعی کشور ما تطابق کامل ندارند.

بدخشی معتقد بود که در کشور کثیرالاقوام ما با کاربرد سیاستهای عظمت طلبانه شوینستی، عدالت ستیزانه و سرکوبگرانه و تبعیضی حکومتهای گذشته شگاف عمیقی در وحدت و همبستگی اقوام کشور ایجاد شده و با ادامه روال بیعدالتی ملی افزایش خواهد یافت. بناءً بدون تامین همبستگی ملی بر پایه مشخص نمودن چارچوب حقوقی( سیاسی، اقتصادی و فرهنگی) اقوام و اشتراک چهره های شایسته و مستحق آنان در نظام سیاسی افغانستان، نمیتوان کشور را از عقبماندگیهای قرون وسطایی نجات بخشید، و آباد نمود. درین راه درک عمیق و بنیادی مسایل در روابط و مناسبات اقوام کشور و ارائه خط ومشی سیاسی ایکه بتواند عمل و عکس العمل ها را بر مبنای تساوی حقوق ملی و شهروندی متوازن سازد یا مهار کند، ضرور است. او معتقد بود که وحدت ملی را بیعدالتی ملی جداً به مخاطره میکشاند و در عرصه هستی امروز و فردا بعوض اینکه فرزندان همه اقوام کشور در صف واحدی علیه دشمنان ملی و بین المللی خود بایستند و از آرمان کشور واحد و تجزیه ناپذیر خود در جهت رفاه و خوشبختی همگانی دفاع کنند، در صورت موجودیت دلایل و انگیزه های بیعدالتی و نفاق ملی در مقابل همدیگر خنجر خواهند کشید . ازینرو وظیفه مقدس ملی همه گروههای سیاسی و شخصیتهای منفرد ملی میباشد تا باطرح و مبارزه عادلانه و وطنپرستانه درین جهت نگذارند تضادهای ملی و قومی به تضاد عمده و یا جهت عمده تضادها در کشور مبدل شود. مبارزه سیاسی، اصلاحات عدالتخواهانه ملی وراه اندازی انقلاب توده ای برای بدخشی درواقع عکس العملهای بودند، برضد بیعدالتی، ظلم و استبداد ملی ازسوی حکومتداران مربوط بیک قوم برسایر اقوام افغانستان. اودشمن ستمگری ملی بود ومیخواست همه انسانهای کشورش درکمال بهره مندی ازحقوق پذیرفته شده انسان درمودت، برادری وهمدیگرپذیری زندگی نمایند. هرقوم وتبارانسانی درافغانستان صرف نظر ازمقدارومقام "اکثریت" و"اقلیت" موهوم باید با اقوام برادر وهموطن خود همچون انسان برابر وبرادر دانسته شوند. زیرا قومیت هاخورد وبزرگ نمیشوند، آنها ارزشهای عام بشری وفرهنگی میباشند.

بدخشی این طرحها را پس از تاسیس جمعیت دموکراتیک خلق در حلقات سیاسی کشور مطرح کرد، سوگمندانه این نقطه نظرها برای دولتها و کسانیکه گویا میخواستند در جهت تغیر خط السیر جامعه بسوی فردای خوشبخت، خود به دولت مبدل شوند، قابل درک و احساس نبود. اگر گوشهای شنوایی وجود میداشت و باین طرح ها اندکی با تامل و اندیشه برخورد میکردند، فاجعه های سیاسی و قومی سالهای اخیر هرگز در کشور بوجود نمی آمدند.

بدخشی مدافع قوم معینی نبود. مجموع برچسپهائیکه درین خصوص بر او بستند باطل بوده و با خصایل و شخصیت عرفانی و انسانگرایی او جور در نمی آیند. زیرا درحال حاضر با توجه به حوادث سالهای بعدی کشور، که کارگاههای افترا وبهتان حلقات شوینیستی از حواله نمودن هیچگونه تهمتی در حق مخالفین خود دریغ نمیکردند، دیگر چسپ وبرچسپهای ناروای این حلقات بی نیاز از اثبات گردیده است. او عاشق انسان و دشمن ستمگری، بیعدالتی و بیداد از هر نوع و قماش آن بود. او هرگز ضد پشتون که با درد ورنج های جانکاه آنان آشنا بود و هیچ قوم دیگر نبود. او با طرحهایش عملاً میخواست دوستی پشتونها را با غیر پشتونها در برقراری مناسبات متوازن انسانی، اسلامی و هموطنی شان تامین و باورمند سازد. زیرا معلومست که حاکمیتهای سه صد ساله گذشته از بازار گرم "پشتونوالی" که خود هیزم کش آن بودند، بحیث ابزارکار سیاسی و استحکام پایه های قدرت خود قبل از همه به تحمیق جامعه پشتون میپرداختند، امادرینمدت بجز کسب قدرت برای سرداران وقبیله داران، عملاً چیزی را برای خلق زحمتکش پشتون نداده اند. این حاکمیتها نظام اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی جامعه پشتون را عمداً عقب نگهداشته اند و آنرا به عشایر و طایفه های خونی و قومی فروانی تجزیه نموده اند، که چنین شیوه ای در عرف خدمتگذاری به مردم، در راستای تجدد خواهی ، ترقی پسندی و نو آوری های اجتماعی ، رویکرد در جهت مدرنیزم و همسویی با روند های متحول تمدن گرایی معمول نبوده است، اما مدعیان گویا منافع پشتونها هرگز نخواستند تا شیرازه نظام عقب افتاده(قبیله سالار) را در ابعاد مناسبات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی آنها با بکار گیری شیوه های منتظم علمی و اعتقاد درجهت دولت- ملت سازی رنگ تمدن و پیشرفت بخشند. بناءً او شیوه دشمنان دوست نمای ملت پشتون را با جرئت زیر سوال برد، انتقاد کرد و صداقت خود را بحیث یک شخصیت ملی به برادران پشتون و اقشار و لایه های زحمتکش آن اثبات نمود. او بصورت واضح دشمن هر نوع شوونیزم قومی و عظمت طلبی ملی از جمله شوونیزم عظمت طلبانه حلقات سیاسی در جامعه پشتون بود و این تفکر را برای امروز و فردای همبستگی ملی زیانبار و مخاطره آمیز میخواند وآنرا مربوط به مردم زحمتکش پشتون نمیدانست. موصوف نه تنها طراح حل عادلانه مسئله ملی وتباری بحیث عمده ترین گره گاه در روابط و مناسبات ملی و قومی افغانستان بود، بلکه پرابلم های ناشی ازین مسئله را در کشورهای منطقه به بررسی گرفت و طرح "حاکمیت ملی و سرزمین" برای گروههای قومی بدون سرزمین از قبیل بلوچها، کشمیریها، کُردها و فلسطینی ها را نیز ضمن سرنوشت رقت بار کوچی های افغانستان، بحیث داعیه های تاریخی انسان های نیازمند به سرزمین مطرح کرد. بهمین لحاظ با رهبران و داعیه داران این تفکر چون خان عبدالغفار خان، عبدالصمد خان اچکزایی و جنبش دموکراتیک ملی کردستان و فلسطین روابط صمیمانه برقرار نموده بود. شاید سازمان بدخشی یگانه نهاد سیاسی جامعه ما بود که با احزاب ملی و دموکراتیک پشتون و بلوچ در پاکستان و جنبشهای نامبرده در منطقه در زمینه تبادل باورها و بازیافتهای سیاسی و تجارب تاریخی مردمان منطقه همکاری عملی داشت.

احزاب مدعی سرنوشت "خلق های پشتون و بلوچ" در دو سوی مرزهای افغانستان و پاکستان عمدتاً چکیده های از تفکرات مربوط به سیاستهای اتحاد شوروی ومتحدین سیاسی احزاب خلق وپرچم بودند. بناءً آنها ترجیح دادند تا شعار واستراتیژی اتحاد شوروی درجهت رسیدن به آبهای گرم در بحر الکاهل و شبه قاره را همراهی کنند. ازین رو آنها با احزاب هم اندیش خود در افغانستان پیوند سیاسی بر قرار نموده و به منظور بازار گرمیهای سیاسی و اغوای خلق های پشتون و بلوچ شعاری را بنام داعیه "پشتونستان" بوجود آوردند، که همه ساله در روز نهم سنبله ازین روز نه با ارائه تدابیر عملی و راهکارهای سیاسی، بلکه صرف با نواختن دهل و اتن تجلیل بعمل میاورند. توام بآن همه روزه برنامه ای در رادیوی افغانستان تحت نام "د پشتنو او بلوچو پروگرام" با پخش سیگنال "دا پشتونستان زمونژ" پخش میگردید، که برای دولت و مقامات سیاسی پاکستان خیلی ها تحریکاتی و الحاق طلبانه ارزیابی میگردید. ازینرو بدخشی بین سیاست های الحاق طلبانه و آزادیخواهی تفاوت میگذاشت و شعارها و نمایشات کابل را به سود تحقق حقوق مردمان پشتون و بلوچ نمیدانست. گذشت زمان نشان داد که با کاربرد این گونه سیاستها نه تنها از رهایی و تعین سرنوشت خلق های پشتون و بلوچ چیزی عاید نگردید، بلکه، سرانجام مردم افغانستان در دهه هفتادم عصر حاضر با مساعد شدن زمینه انتقام گیری از سوی کشور پاکستان، بهای این سیاستهای زیانبار و عوامفریبانه گروههای سیاسی و دولتهای غیر ملی افغانستان را بصورت سنگین و گزافی میپردازند واینگونه سیاستها زمینه ساز چالشهای جدی در مناسبات هر دو کشور همسایه گردید.

نقش مردم درراه اندازی تحولات سیاسی واجتماعی:

تاریخ بارها به اثبات رسانیده است که هر تحول سیاسی و اجتماعی که درعدم مشارکت سیاسی وحمایت مردم راه اندازی شده اند، لاجرم به شکست مواجه بوده اند. بدخشی این واقعیت را بخوبی میدانست و هر نوع تغیر و تحول سیاسی را در عدم مشارکت مردم کشور دسیسه سیاسی یا کودتای نظامی بر علیه منافع ملی مردم افغانستان میدانست. او به کشانیدن جامعه در مسیر انقلاب آرام و طولانی با تنویراذهان آگاهی بخش توسط خود مردم باور داشت. بناءً در کشوری سنتی که درتحت حاکمیت قبیله هنوز حدود پنج تاده در صد جمعیت آن از نعمت سواد بهره نداشتند و مناسبات کار و تولید در نمود گاو آهن و کشاورزی عقب افتاده عمل مینماید، و از فابریکه و کارخانه و تجمعات کارگری و بورژ وازی شهری خبری و اثر محسوسی وجود ندارد، مردم علی رغم فشار زندگی اقتصادی، استبداد دولتی، ستم ملی و طبقاتی و عقبماندگیهای اجتماعی مسیر نجات خود را بصورت کتلوی باین زودیها نمی یابند. ازین رو او معتقد بود که برای آماده ساختن ذهنیت اجتماعی مردم بایست در میان آنها رفت، از آنان آموخت و به خودشان آموزش داد.

ایفای این مسئولیت تاریخی بیشتر بدوش روشنفکران بحیث پیشاهنگ سیاسی مردم و مروج بیداری و تنویر افکار و اذهان اجتماعی زحمتکشان میباشد. بخاطر تحقق این خواسته ها صدها نفر از شاگردان سیاسی او محیط دانشگاه، اداره و مراکز شهری را ترک نموده و به دهقان خانه های تخارستان وشمال بحیث محیط زمینداری ودهقانی(فیودالی) روی آوردند، و در میان دهقانان و لایه های زحمتکش به کار سیاسی و ترویج اندیشه های متحول و متجدد خویش پرداختند، ودست به ایجاد هسته های دهقانی زدند. تا تدریجاً با بیدار ساختن افکار اجتماعی مردم زمینه مشارکت آنها را در راه اندازی تحولات سیاسی ایکه بتواند از خود دفاع نماید، ومبارزه علیه بیداد وپسماندگی اجتماعی مساعد سازند، اما هسته های دهقانی که درحالات متفاوتی قرارگرفته بوده بوسیله عناصر گماشته شده پس ازکودتای هفت ثور مورد ضربت رژیم کودتایی تره کی- امین قرارداده شدند. مادرین خصوص مثالهای رادر بخشهای دیگر این رساله ارایه خواهیم نمود.

ضرورت تشکیل جبهه سیاسی، بخاطرهمسو نمودن نیروهای ملی:

چنانکه قبلاً یادآوری بعمل آمد، تاریخ احزاب سیاسی افغانستان نشان میدهد که تمام این احزاب در مراحل مختلف عمدتاً بر محور تمایلات، خواستها و مناسبات قومی وتباری معینی شکل گرفته اند. یک نگرش کوتاه و سرسری بر وضع شکلگیری احزاب سیاسی در نیم قرن اخیر در کشور ما اثبات میکند، که ازایجاد حزب سیاسی "ویش زلمیان" تا مراحل بعدی "حزب دموکراتیک خلق" از روشنفکران دهاتی پشتون، "حزب پرچم" از روشنفکران شهری عمدتاً تاجیک، "شعله جاوید" از گروههایکه بعداً بر پایه تمایلات و ترکیبهای قومی ومحلی تجزیه شده اند، "حزب اسلامی گلبدین حکمتیار" عمدتاً از پشتونها، "جمعیت اسلامی" اکثراً از تاجیکها، "حزب وحدت" از هزاره ها، "جنبش ملی" عمدتاً از اوزبیکها نماینده گی میکنند. ترکیب اجتماعی سایر احزاب سیاسی و جهادی را نیز چگونگی منسوبیت قومی رهبران آن ها تعیین نموده است. هنوز با گذشت دهه های از تجارب اولیه سیاستها احزاب نوتاسیس عمدتاً ریشه در مناسبات قومی و سمتی رهبران آنها دارند. این تصنیفها و ساختار ها برای شخصیتی چون بدخشی شناخته شده بودند. او با نظرداشت این نا همگونیها در ساختار اجتماعی و سمتگیری جریانهای سیاسی بدین باور بود که بمنظور سهیم نمودن تمام مردم و اقوام کشور در متن تحولات اجتماعی و روند انقلاب ملی و دموکراتیک، فراخوان آنها در ترکیب یک حزب واحد سیاسی ولو سرتاسری ناممکن است. لذا بایست نماینده گان همه اقوام و ملیتها را از طریق احزاب سیاسی آنان در ساختار جبهه وسیع سیاسی بنام مثلاً "جبهه متحد ملی" با طرح پلاتفرم جامع سیاسی که حدود وثغور حقوقی آنها را تثبیت وتضمین نماید، جلب و تنظیم نمود. او این کار را در حالیکه با شخصیتهای بینشمند سیاسی تحت مطالعه داشت، در طرحهای "ده سال مطالعه و عمل" به کنفرانس قندوز "س.ا.ز.ا" در سال 1351 از مجاهدین و مبارزین اسلامی بحیث متحدین و همه جبهه سیاسی خود نام برد، وبا متحد دیگر سیاسی خود شهید عبدالمجید کلکانی تا پایان زندگی خود درین راه تلاش نمود، اما حزب و سازمان سیاسیی را اعلام ننمود. زیرا برایش روشن بود که با هر نوع تصمیم گیری درین راه برای "محفل انتظار" چارچوب کار مشخص خواهد گردید که برای مراجعت دیگران محدودیت ایجاد مینماید، و همزمان برای دستیابی بیک ساختار جبهه ای و فی النهایه حزب سیاسی سراسری متشکل از نماینده گان همه اقوام کشور راه دور و درازی باقیست. نام "سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان" اصولاً در اسناد بجا مانده سالهای قبل از شهادت بدخشی ، مثلاً در رساله "توفان شمال" که بوسیله قربان محمدپساکوهی یکتن از مسئولین این سازمان نگارش یافته است، به نظر نمیرسد . قرار اطلاع این نام بر "محفل انتظار" عمدتاً پس از شهادت بدخشی (8 عقرب 1358) بر سازمان سیاسی او متکی بر طرح قبلی و ضرورتهای که بوجود آمده بود، از سوی شاگردان اومطرح گردیده است.

برخورداستراتیژیک بادین مبین اسلام:

بدخشی معتقد بود که دین مبین اسلام علاوه بر آیین اعتقادی مردم افغانستان، اساسی ترین پایه فرهنگ ملی اسلامی ما را در پویه یکهزار و چهار صد (1400) سال تشکیل میدهد وبیشتر مسایل فکری وفلسفی آن تراوشی ازاندیشه وتفکرشخصیتها وبینشمندان خراسان بزرگ است. اسلام محرکه اساسی روان مجاهدت خواهانه مردم ما در پاسداری از استقلال و هویت ملی و عامل نیرومند همبستگی اقوام کشورویکی ازاستثنایی ترین مشترکات عناصرساختاری "ملت" به شمار میرود. ازینرو برخورد تاکتیکی و سرسری با اسلام را انتقاد میکرد و غیر مسئولانه میخواند. او مخالف برخوردهای لاقیدانه چپ افراطی و سوء استفاده از ارزشهای دینی توسط راست افراطی بود. او خود وقوف کامل بر تعالیم دینی داشت و از اندیشه های عرفانی متصوفین تاریخ اسلام ونقش محدثین وفقهای خراسان در غنامندی فکر اسلامی آگاهیهای لازم داشت و زیاد اندوخته بود، بمفهوم دیگر خود به نوعی عارف بود. این گفته درباره او از سیاق یادداشتها و خاطرات دوستانش که در دو جلد "یادنامه محمد طاهر بدخشی" بچاپ رسیده اند، صدق میکند. بناءً اوصاف و ساده با دین منحیث اعتقاد مردم و درونمایه فرهنگ ملی برخورد استراتیژیک مینمود، نه تاکتیکی. این گفته نیز در تاکید بدخشی در رساله "ده سال مطالعه و عمل" بخوبی توضیح یافته است. او مخالف بهره برداریهای ناجایز از دین توسط راست افراطی و خوار و ذلیل داشتن آن توسط چپ افراطی بود.

به نظر بدخشی "اسلام جزیی ازفرهنگ مردم افغانستان است". ازینروبه پیروان سیاسی خود توصیه کرده است که "عناصرمثبت وزنده اسلام رابیاموزند ودرزندگی عملی خود استفاده نمایند" اوبرخورد پیشاهنگان سیاسی ترک وایرانی رادرقبال ارزشهای دینی دگماتیستی وکتابی(غیرعملی) دانسته، وخود به پیروانش تاکید نموده است که تجارب دین زدایی نهضتهای نامبرده راتکرارنکنند. درحجت مرامی (س.ا.ز.ا.)نیز آمده است: اصول دین مقدس اسلام رعایت گردد وبه سایرادیان احترام گذاشته شود.( 24)

حالا در عصر ما که سی سال از شهادت این ابر مرد فرهنگ و سیاست میگذرد، گفته ها و باورهایش چون وجیزه های ناب جلوه میکنند، و نسل امروزی ما با گذشت حادثه ها به پهنای تفکرات اوکم و بیش پی می برند، که حزب ملی بدون تفکر ملی و تفکر ملی بمثابه ترکیبی از ارزشهای اعتقادی تاریخی، فرهنگی وهویتی ملی و ارزشهای جهانشمول دموکراتیک ایجاد نمیگردد. آری، چنین شخصیتی که هم با اندیشه های راست آشناست و هم از تفکرات چپ آگاه، ولی در خط عدم دنباله روی حرکت میکند و بر کمبود کار آفرینی مدعیان رهبری در هر دو جناح انتقاد مینماید، معلومست که از هردو سو باشماتت سیاسی ، تاخت وتازها و ناسازگاریهای عوامانه ای مواجه است. برحسب مثال، پیروان نهضت اسلامی او را "کمونیست" میخواندند، اما راهیان جنبش چپ "ایدیالیست" و مسلمان خطابش میکردند، که الحق این گونه نگرشهای یک جانبه و غیر واقعی در مورد شخصیتهای مستقل و نا وابسته و رقبای سیاسی آنها در سیاستهای معمول جامعه ما باصطلاح مود روز و حتی جزوی از برنامه حلقات شوونیستی بود، تا نگذارند که تخم اندیشه های ملی در کشتزار سیاستهای انحصاری و استبدادی حاکم برکشور ریشه بدواند. ازین رو او را با اینگونه طرحهای ملی، انسانی، اسلامی و وطندوستانه اش بنامهای ستمی، تجزیه طلب، هواخواه تشکیل خراسان بزرگ، دشمن خلق پشتون و چه و چیهای دیگر معرفی کرده اند. که کور خوانده اند.

در واقع اصول مطروحه فوق توسط محمدطاهر بدخشی بخوبی نشان میدهند که او محموله گرانسنگ مسئولیت ملی را برخلاف باور رقبای سیاسیش در پذیرش ناسیونالیسم فرا قومی ملی، نه فروقومی محلی، به شیوه پاتریس لومومبا، مهاتما گاندی، جمال عبدالناصر، نیلسون ماندیلا و چه گوارا بردوش گرفته است.

نباید فراموش کرد که او این پیامها را بخاطر برونرفت از شقاوت وسیه روزی زندگی مردم افغانستان مطرح کرد واز میان آنها بدور نرفت. در روزگاریکه بدخشی راه قربانی و شهادت را برگزید، راههای فرار و زنده ماندن بشیوه ایکه برای دیگران معمول بود، تنگ و محدود نبود. اما بدخشی میدانست که برگرفتن راه زنده ماندن برای کسانی مثل او در برابر ساده اندیشان وحتی یاران خورده گیرش کار آسانی نیست، و آن انصراف از اصالتهای برگزیده ای میباشد، که بگفته ناصر خسرو نمیتواند گوهر "دُر دری" را درپای خوکان بریزد و چنین امری برایش مقدور و پذیرفتنی نگردیده اند. بناءً نقد جان برسر پیمان نهادن را، ساده ترین طریق برونرفت از بن بستهای دانست که میبایست از آنها جسورانه عبور میکرد.

پاورقیها:

1- دکترکامل بیکزاده، شناخت شخصیت فلسفی محمد طاهربدخشی، یادنامه محمد طاهربدخشی...ص107

2- ظهورالله ظهوری، نشریه میهن، ارگان مرکزی(س.ا.ز.ا.)شماره دهم،جولای1989

3- خواجه بشیر احمد انصاری، ذهنیت قبیلوی،ص8

4- عبدالغفورآرزو، چگونگی هویت ملی افغانستان، تهران1382،ص15

5- دکترکامل بیکزاده، یادنامه محمد طاهربدخشی...ص109

6- یادنامه محمد طاهربدخشی...ص109



7- همانجا،س16

8- م.ط. بدخشی، درباره کلمه آریا وآریا بازی، یادداشتهای نا مطبوع

9- محمد طاهربدخشی، رساله آریانا وآریاپرستی غیرمطبوع

10- م.م.صدیق فرهنگ، افغانستان در پنج قرن اخیر،ص652

11- خواجه بشیراحمد انصاری، ذهنیت قبیلوی،کابل1382،ص5

12- سخنرانی دکترسید نورالحق کاوش دربیستمین سالروزشهادت محمد طاهربدخشی، شهر دوشنبه،عقرب1378 – یادنامه م.ط.بدخشی بیست سال پس از شهادتش، ص112

13- همانجا،ص112

14- خواجه بشیراحمد انصاری، ذهنیت قبیلوی،ص6

15- خواجه بشیراحمد انصاری،ذهنیت قبیلوی،ص7

16- آندری بوفر، به نقل ازکتاب،مقدمه ایبر اتخاذ استراتیژی صحیح درافغانستان، کابل1386،ص10

17- استراتیژی بزرگ، جان ام کالزیز، ترجمه کوروش،تهران1370،ص161

18- مقدمه ای براستراتیژی اثرجنرال آندری بوفر، ترجمه مسعود کشاورز، تهران1369

19- دکتر قاسم شاه اسکندراف، شناخت محمد طاهربدخشی دررسانه های شوروی، یادنامه محمد طاهربدخشی...ص127

20- گ.ویکتورکارگون، روشنفکران درزندگی سیاسی افغانستان، مسکو1983،ص136

21- دستگیر پنجشیری، ظهوروزوال ح.د.خ.ا.، پشاور1999،ص189

22- دکترقاسم شاه اسکندراف، شناخت محمد طاهربدخشی دررسانه های شوروی، یادنامه محمد طاهربدخشی...ص132

23- همانجا، همان اثر

24- نشریه میهن، نشریه مرکزی سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان، شماره دهم،جولای1989







عالم
دسمبر سال2009


برخی اندیشه ها

در مورد مسیر حرکت سیاسی نیروهایی ملی



افغانستان یگانه کشوری است،که بیشترازیک قرن باوجود پهره بدلی های متناوب در مرجعیت سیاسی وقدرت دولتی، به استثنای برهه هایی اندک زمانی ،از زمان اولین دولت متمرکزوابسته قبیلوی امیر عبدالرحمن با وابسته بودن حاکمیت سیاسی به بیرون وبالوسیله آن انحصار قدرت سیاسی توسط یک اتنی سمت وسو یافته است.

البته تفاوتهایی،که درین راستا وجودداشته است، اینست که گاهی انحصار قدرت سیاسی بالوسیله ای تجاوز مستقیم قدرتهای خارجی وگاهی هم با دست نشانده ساختن حاکمیت سیاسی(راه با صرفه تر آن) توأم بوده است.

اما موازی به آن مبارزه لاینقطع اتنی ها،اقوام، گروه ها واقشار مختلف اجتماعی مردم با تلفات و ضایعات سنگین جانی، مالی واقتصادی همواره در برابر آن وجودداشته است.

در عین زمان مشخصه ای منحصر بفرد، در تاریخ خونبارسیاسی ما اینست که اغلبأ پیروزیها خصلت مؤقت و گذرا داشته وتمامی قربانی هایی مردم برای آزادی،استقلال وعدالت اجتماعی ضایع گردیده وتاریخ دوباره در همان مسیر قدیم در حرکت افتاده و در بسیاری موارد وضعیت مردم بد وبدتر گردیده است.

مردم ما سه بار برای بدست آوردن آرادی، استقلال وخودارادیت سیاسی بریتانیای کبیررا شکست داد،ولی حاکمیتهای سیاسی از امیرعبدالرحمن تا محمد نادرخان ومحمدهاشم خان و...منافع انگلیس را بیشتراز خود انگلیس حفظ کردندو ما بعد از دو قرن شاهددوباره امر ونهی وهدایت مستقیم مرجعیت سیاسی مان توسط انگلیس میباشیم،که اینبار برای مردم ما حرکتهای دموکراتیک !؟ را رهبری میکند.
ثمره ای قربانی های بزرگ مردم دربرابر اشغال نظامی اتحاد شوروی و پاکستان،علاوه برینکه استقلال، حاکمیت ملی،تمامیت ارضی و خودارادیت ملی را به حراج گذاشت ومنجر به نفوذوحضورافزارهای سیاسی واستخباراتی استعماری در همه ای تار و پود جامعه ازاحزاب سیاسی تا نهادهای مدنی مذهبی وفرهنگی گردید، کشور را درانقطاب های خونین سیاسی،قومی،اجتماعی واقتصادی فرو برد.



البته جای هیچ تردید نیست، که پروسه بن اشغال افغانستان را تکمیل کردو کشور را به پایگاه استراتژیک ونظامی جامعه بین المللی «امریکا، انگلیس واسراییل » بطور کامل تبدیل کرد.



با این مقدمه کوتاه تاریخی برگردیم به مسا له چگونگی روندحرکت سیاسی جنبش ملی بعد از فرایند بن.

بعد از سمت دهی پروسه های سیاسی توسط «جامعه بین المللی» مبارزه سیاسی نیروهای ملی تکانه جدی تری بخود گرفت ولی بنا بر پراگندگی سیاسی،فکری وآرمانی ،که بر جنبش مستولی بود، نتوانست بیک حرکت سیاسی تاثیر گذار در روند سیاسی کشورمبدل گرددو ازپایگاه اجتماعی مناسب برخوردار شود.



عواملی زیر بیشتر درین پروسه تاثیرگذاربوده اند:


- برخورد ذهنی به وضعیت موجود در کشور،که بخشی از جنبش بطور بسیارچپروانه در برابرآن موضع گرفت وعده دیگر هم به مثابه ای پیشقراولان «جامعه بین المللی» صف آرایی کردند.در حالیکه جنبش باید وظایف ملی ودموکراتیک را در برابر خویش قرار میداد ورهبری این جنبش نیز بنا بر وظایف مطروحه بدست نیروهایی ملی قرار میگرفت.

- ابهامات سیاسی دربرنامه های نیروهای ملی.

- نداشتن اهداف درازمدت برای سمتدهی اصولی جنبش ملی .

- موجودیت عناصر وابسته وضدمنافع مردم در رده های بالایی ومقامات رهبری .

- ابهامات در طرح های سیاسی برای مشارکت عادلانه اتنی ها،اقوام در قدرت سیاسی.

- معامله گریهای مقطعی راهبران جنبش بالای مسایل بسیار جدی سیاسی، مشارکت قومی، فرهنگی وتاریخی.

- عدم تعهد وثبات سیاسی وفکری در برابر طرح ها وشعارهای پیشکشیده شده ازجانب جنبش.

- موضعگیری گنگ ،مبهم وچند پهلودر برابرچگونگی عملکرد های «جامعه بین المللی » .

به اضافه آن موارد دیگری هم از جمله انقطابهای خونین اتنیکی و قومی وتقسیم شدن نیروهای ملی به قطب بندیهای سیاسی و ایدولوژیک گذشته، دنباله رویها، محل گرایی ها همه وهمه سبب شدند تا جنبش ملی نتواند گامهای با اهمیت را درمورد انسجام سیاسی نیروهای ملی وایجاد پایگاه نیرومند اجتماعی ، بر دارد ونتیجتا بعد از سقوط طالبان کاستیهای جدی واشتباهات سنگین در عملکرد نیروهای مقاومت ضد طالبان ، سبب شد ، تا قربانیهای مردم بخاطر استقلال ،تمامیت ازضی،حاکمیت ملی، عدالت اجتماعی ، مشارکت عادلانه در قدرت سیاسی و دموکراتیزه ساختن حیات اختماعی تا حدود زیادی به هدر برود.


البته طرح ویاد آوری از اشتباهات نه بمنظور عیبجویی ورد کردن در بست حرکتهای سیاسی نیروهای ملی مقاومت ا ست،بل تذکر از اشتباهات بخاطر تجربه پذیری مطرح میگردد،تا عبرت گیری از اشتباهات گذشته ،مسیر گردیده و مبارزه آینده بطور روشن برنامه ریزی گردد.

برای اجتناب از شکست های آینده هریک مان باید شهامت آنراداشته باشیم تا گذشته پر از اشتباهات ،ناروایی های فکری وسیاسی خودرا تحلیل ،تجزیه ونقد کنیم.

برای درک مشخص از کمبودها و به بیراهه کشیدن شدن بار ،بار جنبش ملی لازم است مواردی را تذکر دهیم ،که مقاومت رابعداز کنفرانس بن دچار پراگنده گی سیاسی و شکست های پیهم ساخت:

_ بعد از سقوط طالبان ،سران مقاومت نتوانستند اهدافی را پیگیری نمایند ،که صدها هزار انسان بخاطر تحقق آنها خون ریختانده بودند. سران مقاومت بعوض طرح مسایل اصولی مصروف چانه زنی برای تقسیم پستها گردیدند.

_ کوتاه اندیشی سران مقاومت ، مرتکب شدن اشتباهات سنگین توسط آنها در کنفرانس بن ورقابت آنها بر سر بده و بستانها با «جامعه بین المللی » بجای اقدامات هم آهنگ سیاسی ، مقاومت رااز سطح یک جریان سیاسی با اهمیت بیک جریان دلال و معامله گر تبدیل کرد.

_ در حالیکه مقاومت میتوانست از پیروزی نظامی خود ، در جهت اعاده یک نظلم عادلانه ملی و دموکراتیک سود می جست، اما با جبن ومادونیت سیاسی عمل کرد و بار دیگر رهبران مقاومت در مرجعیت سیاسی ( با وجود پیروزی ستار سیرت در رای گیری ) سنت میراثی بودن قدرت سیاسی و انحصار قدرت سیاسی را تسجیل نمودند .

_ سازماندهی کودتا علیه دولت افغانستان ،که میتوانست وظایف دولت انتقالی را تا انتخابات بر عهده میگرفت،این مسا له علاوه ازینکه دست انحصارگران قدرت سیاسی را باز گذاشت،جبهه ضد طالبان فروپاشید وساختار مشترک نظامی،که حد اقل بین چند اتنی بوجود آمده بود مضمحل شد ونتیجتا ثقل مقاومت ضد طالبان از هم فرو پاشید.بدین ترتیب عدم حفظ جبهه مقاومت در یک ساختار جدید سیاسی وعدم حضور آن در معادلات سیاسی با ترکیب گذشته کاملا منتفی شد. سران مقاومت هرکدام بطور جداگانه در زدوبندهای معامله گرانه با سازمانهای استخباراتی کشورهای ذیدخل خارجی بجان هم افتادند وبطور جداگانه شکار شدند.البته این طبعی ترین وسیله ای حرکتهای استعماری است که نهادهای ملی را در راستای منافعش باید از هم می پاشاند.

_ امضای عده از راهبران مقاومت در پای سندی مبنی بر ورودنیروهای اشغالگرو رسمیت دادن به اشغال مجدد کشور در پی اشغال نظامی اتحاد شوروی وپاکستان محکومیت تاریخی وسیاسی است ،که تاثیرات دراز مدت آن از جبین این راهبران پاک نخواهد شد.

_ راهبران مقاومت با اتخاذ مواضع بر خاسته از مادونیت سیاسی وخود حقیر بینی، بدون اندکترین مقاومت در برابر اهداف منطقه ای « جامعه بین المللی » و انحصارگران قدرت سیاسی به خلع سلاح نیروهای مقاومت ،ارتش منظم افغانستان، قوای امنیتی کشور وتمام نهاد های مقاومت پرداختند وایجاد دوباره آنها آنهم به سلیقه هایی قومی میلیاردها دالر هزینه برای کشور را در بر گرفت.

_ تمام اسرای جنگی طالبان و ارتش پاکستان بدون فیصله محکمه به طور بکجانبه آزادشدند واین نیروها دوباره تجهیزگردیدند تا از یکطرف در تحقق اهداف منطقه ای « چامعه بین المللی » علیه ایران ،چین، روسیه، هند وآسیای میانه سهم بیگرند واز جانب دیگر ازان استفاده ابزاری بخاطر قومی ساختن بیشتر حاکمیت سیاسی بعمل آید. تحت جو ایجاد شده تصفیه همه بخشهای مقاومت از نظام سیاسی واداری افغانستان عملی شد وجای آنها در یک اتیلاف پشت پرده از حزب حکمتیار وطالبان پر گردید.

اما جنبش ملی دوباره توانست در مجلس بزرگ ملی قانون اساسی موضع اصولی اتخاذ کند واز همان آغاز مبارزه جدی را برای ایجاد قانون اساسی ،که ضمانت های اجرایی وحقوقی برای مشارکت ملی ،دموکراسی،قانونمداری و تصریح آزادیهای مدنی وسیاسی رابوجود بیاورد، به پیش برد.ا ما این تلاشهای دموکراتیک و سیاسی ،برای تسجیل مشارکت عادلانه سیاسی،فرهنگی،اجتماعی واقتصادی تمام اتنی ها و اقوام در قدرت سیاسی، بنا بر معامله گریها و مصلحت اندیشی های رهبران مقاومت،نفوذ « جامعه بین المللی » ،تؤطیه های پلان شده ای نیو نازیستها وقبیله پرستان و نوکران خانه زاد استعمار مانند مجددی هاو گیلانی ها، به ثمر ننشست.

سر انجام قانون اساسی با کودتا، تصویب شده اعلام گردید و در آن تمرکز خشن قدرت بسوی حفظ انحصار قدرت نهادینه گردید.

انسجام نیروهای ملی در قالب جبهه ملی و شورای متحد ملی سمت وسوی این جنبش را برای یک حرکت سیاسی انسجام یافته ،بهتر از گذشته به نمایش گذاشت.

نیروهای ملی در دور دوم انتخابات ریاست جمهوری،شعارها وبرنامه مشخص سیاسی رامطرح کردند،که اکنون آنرا در جایگاه با اهمیت اجتماعی قرار داده است.

اما طوریکه دیده میشود ابهامات در موضعگیریهای سیاسی برخی از راهبران جبهه و نداشتن جسارت لازم سیاسی برای عملکردهای بعدی به پرستیژسیاسی واجتماعی آن لطمه جدی وارد خواهد ساخت.

برای توضیح ادعای بالا میتوان به موارد زیر اشاره کرد:

_ برخورد جبهه در مورد مداخله ای « جامعه بین المللی » در روند دور دوم انتخابات ریاست جمهوری،برخورد خوشبینانه و سطحی بود. جبهه بعوض اینکه علتهارا درتغیر عمدی مسیر انتخابات بنفع حامد کرزی مورد بررسی ونقد قراردهد، معلولها را بجای آن قرار داد.راهبران جبهه درجریان کارزار انتخاباتی ، بر نقش مثبت « جامعه بین المللی » واز جمله تغیر موضع امریکا حرف میزدندوبااعکس تیم کرزی از مداخله خارجی ،در حالیکه این مساله کاملا بر عکس بود.

واقعیت امر اینستکه « جامعه بین المللی »از مدتها قبل مهندسی سازمان یافته را بنفع تیم آقای کرزی سازمان داده بود.از جمله:

ترمیم کابینه بنفع آقای کرزی.

تغیر وتبدیل والیان،فرماندهان پولیس ،ولسوالهاوبرخی مقامات دیگر در آستانه انتخابات.

تمدید کار آقای کرزی در مغایرت کامل با قانون اساسی و به تعویق انداختن پروسه ای انتخابات .

سپردن صلاحیت تدویر انتخابات بطور کامل به کمیسون انتخابات جانبدار کرزی.

کنار کشیدن مهره های وابسته به امریکا مانند جلالی،احدی وخلیلزاد بسود آقای کرزی.

طولانی ساختن غیر معمول پروسه شمارش آرا تا با دستکاری ،کمیسون بتواند آراء لازم را بنفع کرزی جا بجا کند.

طولانی بودن روند بررسی تقلبات تا از یکطرف حساسیت مردم در برابر آن کاهش یابد و از جانب دیگر با آراء ناچیزی،که تقلبی اعلام گردید ،قناعت مردم فراهم شود.

اذعان باید کرد ،که همه ای این اقدامات بهم مرتبط زیر نظر « جامعه بین المللی » و در مقابل چشمان باز آن انجام یافته اند.

پیشبردجنگ زرگری، مطبوعات امریکا و اظهار نظر برخی از مقامات « جامعه بین المللی » در مورد حامد کرزی از همان آغاز دوهدف را دنبال میکرد.

1- آقای کرزی را چهره مستقل بنمایاند وازینطریق بتواند کرزی را از حمایت کشورهای منطقه بهره مند بسازد وهمچنان دست آنرا برای یک ائتلاف با حکمتیار و طالبان باز بگذارد.

2- شک مردم را در سازماندهی تقلبات بنفع آقای کرزی در آینده کمرنگ سازد.

بااین حرکت سیاسی « جامعه بین المللی » انتخاب آقای کرزی را چنان نامشروع ساخت ،که جز نقش حرف شنو و وایسرا هیچگونه استقلال عملی در اداره امور کشور نداشته باشد.

این طرز تلقی ،که امریکا با انتخاب کرزی اغفال شده است ،نمیتواند مبنای منطقی داشته باشد.

روند بعدی انتخابات بخوبی نشانداد،که چنین برخوردی بیش از سطحی نگری چیزی دیگری بوده نمیتواند.

مساله دیگری،که درین راستا قابل توجه است، اینست که تمام افزارهای سیاسی واستخباراتی « جامعه بین المللی » از نماینده گی سازمان ملل متحد تا سازمان حقوق بشر؟و... از همان آغاز در کنار آقای کرزی صف کشیدند.


بدینسان کمیسون انتخابات وکمیسون شکایات انتخاباتی در سناریوی انتخابات بنفع آقای کرزی استخدام شده بودند ، نه اینکه خود دارای استقلال بوده باشند.مواردی ،که این مساله را تایید میکند ،تلون مزاجی ها وموضعگیریهای متضاد خود کمیسون انتخابات است. بطور نمونه ، کمیسون انتخابات اعلام داشت ،که یافته های کمسیون انتخابات را بعد از بررسی خواهد پذیرفت ، اما بلا فاصله بعد از آماده گی آقای کرزی ، دور دوم انتخابات را قبول کرد ویا اینکه اصرار داشت ،که اگر یک کاندید هم وجود داشته باشد ،دور دوم انتخابات برگذار خواهد شد،ولی در یک لحظه پس از ورود سرمنشی ملل متحد ،که حامل پیام « جامعه بین المللی » بود، همه چیز تغیر کرد وکمسیون بطور بسیار شتابزده ودر مغایرت کامل با قانون اساسی وبطور نامشروع ، حامد کرزی را برنده انتخابات اعلام کرد.


اظهارات خانم کلنتون مبنی بر اینکه آقای کرزی در دوم انتخابات برنده است ، تحریم داکتر عبداله ، مشروعیت انتخابات را زیر سوال نمیبرد . تبریک گفتن بسیار شتابزده سرمنشی سازمان ملل وسران « جامعه بین المللی » ،همه وهمه حاکی ازینست که تقلبات توسط « جامعه بین المللی » در همسویی کامل با تیم آقای کرزی طراحی گردیده بود.بدینسان لازم است تا در برداشت سران جبهه نسبت به نقش « جامعه بین المللی» بازبینی مجدد بعمل آید.

اما تبلیغات تیم آقای کرزی در خط ضدخارجی موضع گرفته بود ،که بادر نظر داشت فقر مسلط فرهنگی در جامعه ، میتوانست ترحم وحمایت بخش از جامعه راکه بازی های سیاسی را درک کرده نمیتوانند ،جلب کند ،ولی ستاد انتخاباتی جبهه به این بازیهای سیاسی توجه نکرد.

- اقدام سران جبهه در مورد نرفتن به دوردوم انتخابات (که بطور طبعی تقلبات از دور اول بیشتر پیش بینی میشد) اقدام جسورانه سیاسی واصولی بود،ولی نحوه ای درخواستها از موضعگیری ضعیف سیاسی مطرح شدند. مثلا بهترین گزینه این بود ،که پیشنهاد تعویق انتخابات وایجاد یک اداره ای مؤقت مطرح میشد، چون مدتها قبل دوره ای کار رییس جمهور پایان یافته بود ومساله تغیر در کمسیون انتخابات نیز میتوانست به شورای ملی محول گردد.اما با تعلیق وظایف سه وزیر وبر طرفی رییس کمسیون انتخابات، با ز هم این حامد کرزی بود ،که کسانی دیگر را از تیم خود بجای آنها میگماشت ،این مساله صرف میتوانست یک اقدام تفننی باشد تا یک اقدام جدی سیاسی.

- صرف نظر کردن از حضورمردم به صحنه ای سیاسی وایجاد فشار سیاسی از طریق تظاهرات ونمایشات کاملا مسالمت آمیز، برای باز گرداندن حق مردم بخودآنها ، مساله ایست ،که با هیچ منطق تؤجیه پذیر نیست.

- عنوان کردن بهانه هایی مبنی بر رعایت وحدت ملی،منافع ملی ، مصالح ملی ،ثبات سیاسی و... جز طفره روی ازاقدام بموقع سیاسی بخاطر اعاده ای حق دموکراتیک مردم ،نمیتواند معنی دیگری داشته باشد.

واقعیت امر اینستکه این واژه های زیبا در افغانستان به دلیل وجود حاکمیت وابسته ودست نشانده وانحصار اتنیکی قدرت سیاسی، نمیتوانند بازتاب عملی داشته باشند. اگر از صبح تا شام دهن ما از وحدت ملی ومنافع ملی پر باشد ، ولی وضع وحدت ملی و... همان است ،که بود. بازی با این کلمات وعوضی گرفتن ها طاقت مردم را طاق ساخته است .این مفاهیم چنان رنگ وبوی قومی بخود گرفته اند ،که سخن در مورد این تابوهای مقدس،حریم ممنوعه قبول شده است واگر کسی جرأت کرد تاواقعیت این ملی هارابیان کند، بر جبین مرتکبین آن فی الفور چسپ ضد وحدت ملی ووابسته بودن بخارج حک میگردد.در واقع وحدت ملی مفهوم گنگ سیاسی بوده ،که بیشتر برای خلای وحدت ملی مورد استفاده ابزاری قرار میگیرد.

با تقدس تصنعی وحدت ملی ومنافع ملی و...حاکمیت سیاسی قبیلوی آقای کرزی در تلاش است ، زیر نام تأمین مشارکت ملی ؟ محرومیت سیاسی وبیعدالتی در تمام اشکال روابط اتنی های، گروه ها و اقشار مختلف جامعه افغانستان را کتمان کند.

وحدت ملی تجسم روشن وحدت سیاسی ووحدت اجتماعی مردم برای تشکیل دولت است ،که روابط عادلانه سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، تاریخی ومذهبی بین اتنیهای مختلف جامعه را بطور روشن متبارز بسازد ، نه اینکه همه در یکی استحاله شوند.

در صورتیکه رژیم مصروف جهتدهی وسمتدهی منافع ملی « جامعه بین المللی » است، ما از کدام منافع ملی حرف میزنیم ؟،تا منافع ملی مردم افغانستان قربانی نشود منافع ملی « جامعه بین المللی » بر آورده نخواهد شد.

در مورد تأمین ثبات سیاسی وامنیت نیز مساله بر همین منوال است ،تادر کشور نظام عادلانه سیاسی مبتنی بر مشارکت عادلانه همه ای اتنیها واقوام بوجود نیاید امکان برقراری ثبات سیاسی مسیر نخواهد شد . از جانب دیگر در کشور در حال اشغال مساله ثبات و امنیت بیشتر مربوط به بازیهای بزرگ منطقه ای وبین المللی اشغالگران ارتباط دارد تا بخودکشور، تا جاییکه دیده میشود قاعده بازی بر حفظ بی ثبات بودن افغانستان انتخاب شده است ، روند حرکت « جامعه بین المللی» از آغاز به این قاعده استوار بود . اگراز بازیهای قبلی توسط « جامعه بین المللی » بگذریم ،که همه درین راستا در حرکت بوده است ،امریکا ،ابتدا طالبان را سرکوب کرد، بعدا ماشین جنگی آنهارا با رهایی افراد شان از زندان تقویت کرد و بابذل کمکهای سخاوتمندانه مالی و تسلیحاتی آنرا بیک نیروی مجهزجنگی تبدیل ساخت اکنون مصروف انتقال آنها به شمال کشور است .بنابرین جبهه کدام نقش را برای استقرار ثبات برای خود تعریف میکند، مساله ای است ، پرسش بر انگیز ؟

به باور نگارنده برای پیشبرد مبارزه ملی در وضیعت موجود کشور التزام سیاسی به موارد زیر از اهمیت اصولی برای نیروهای ملی برخوردار است:

در مورد حضور « جامعه بین المللی »

- پیشبرد مبارزه ای سیاسی برای خروج همه ای نیروهای خارجی ،متضمن استقلال، حاکمیت ملی،حفظ تمامیت ارضی از چنبره ای استعمار سرمایه سالاری وجیبه ای ملی تمام نیروهای ملی است .این مساله میتواند بطور مرحله وار فورمولبندی گردد.

- مبارزه ای سیاسی برای طرح وتنظیم چوکاتی ، که همه نیروهای خارجی را درزیر چتر سازمان ملل قرار دهد.

- انتقال مجموع این نیروها به پایگاه های اصلی ترورزیم.

- برچیده شدن پایگاه های نظامی امریکا وپیمان ناتو از خاک افغانستان.

- برچیده شدن تمام زندان های امریکا درقلمرو افغانستان .

- کم کردن مرحله ای قوتها تا اخراج کامل آنها

- محکوم کردن هرنوع اتکا به قدرتهای خارجی در مبارزه ای سیاسی.

- بازگشت به سیاست عدم انسلاک،پیشبردسیاست بیطرفی مثبت وفعال در مناسبات بین المللی.

در مورد مشارکت ملی

طرح انتخابی بودن ارگانهای محلی قدرت دولتی خود گامی با اهمیت در جهت تقسیم متوازن قدرت بین مرکز ومحلات است و میتواند تا حدودی تمرکز گرایی خشن استبدادی قدرت سیاسی را محدود کند .اما مشارکت ملی به تقسیم چند کرسی در حکومت ویا انتخابی بودن ارگانهای محلی قدرت دولتی تأمین نمیگردد .باید بنیادهای قانونی و ضمانتهای حقوقی برای مشارکت کامل و عادلانه سیاسی، فرهنگی ،تاریخی و اقتصادی در تمام سطوح وابعاد جامعه بوجود بیاید.



مساله تغیر در قانون اساسی

معضلات کنونی فراراه مشارکت ملی،دموکراتیزه شدن حیات اجتماعی، رفاه وتوسعه اقتصادی وعدالت اجتماعی تا حدود زیادی ریشه در استعمار،وابستگی قدرت سیاسی به نیروهای خارجی وانحصار اتنیکی قدرت سیاسی دارد .

اگرمتن قانون اساسی تنها تغیر نظام از ریاستی به پارلمانی را مد نظر قرار دهد و صلاحیتهای رییس جمهور کماکان دست نخورده باقی ماند ، تمام تلاشها و حرکتهایی سیاسی برای مشارکت عادلانه در قدرت سیاسی و دموکراتیزه کردن حیات اجتماعی به بن بست خواهد رسید.

تغیرات در قانون اساسی بنحوی عملی گردد ،که هر سه قوای دولت بتوانند با استقلال کامل وظایف شانرا انجام دهند .

پست ریاست جمهوری برای احتراز وپیشگیری از دکتاتوری و استبداد، بیک پست تشریفاتی مانند کشور های هند، پاکستان ، ترکیه و …مبدل گردد وصلاحیت اجرایی از جانب نخست وزیر اعمال گردد.

احراز پست نخست وزیر ی باید از طریق حزب برنده سیاسی ویا احزاب ایتلافی برنده تحقق پذیرد.

اعضای کمسیون انتخابات بامعرفی رییس جمهورو تایید پارلمان عملی گردد وصلاحیت انخاب رییس،معاون،منشی وسایر اعصای هیات اجراییه به خود کمسیون واگذار گردد.

کمسیون تفسیر وحفاظت از قانون اساسی با ترکیبی انتخابی از هردو مجلس شورای ملی ونخبه گان سیاسی و حقوقی به فیصله شورای ملی ایجاد گردد.

غیر حزبی و غیر سیاسی بودن منسوبین قوای مسلح ، ارگانهای امنیتی،کادر دپلوماتیک ، محکمه عالی،کمسیون انتخابات وکمسیون قانون اساسی در قانون اساسی برای پیشبرد پروسه ای دموکراسی از اهمیت زیادی برخوردار است.


بخش اقتصادی


افغانستان در اشغال کمپنی هایی فراملیتی صرفآمیتواند منبع تهیه مواد خام، بازار فروش و بهره کشی مضاعف زحمتکشان خودرا در عرصه ها یی مختلف اقتصادی شاهد باشد .

امر مسلم آنست ، که مردم افغانستان تا صاحب اراده سیاسی ، حاکمیت ملی، خودارادیت ملی ، استقلال، آزادی و حاکم بر مقدرات تاریخی و ملی خود نشوند، نمیتوانند به ترقی ، عدالت اجتماعی، رفاه وتوسعه ای اقتصادی نایل آیند.

انکشاف اقتصادی و اجتماعی وفرهنگی افغانستان ، نیازمند برپایی یک دولت ملی، متعهد به منافع ملی ،آرمانهای ملی ، تحقق عدالت ملی و اجتماعی است،که در محور فعالیت آن بهزیستی انسان نیازمند جامعه تبلور یافته باشد.

وضع اقتصادی افغانستان با فقررو بتزاید کشنده ، تراکم ثروت در مشت یک اقلیت ، که در غارتگریهایی جنگی فربه شده اند و هرروز بیشتر از پیش جامعه را می بلعند ، ساقط شدن اکثریت مطلق جامعه از روند تولید ،کار وشغل، عمیق شدن وحشتناک فاصله ای طبقاتی، راندن بالاتر از هفتاد درصد از طبقات ، لایه ها واقشار اجتماعی بزیر خط فقر، بیجا شدن کتله هایی وسیع اجتماعی بخاطر نجات از مرگ حتمی ، غارت و چاپیدن همه ثروت اجتماعی بدست یک اقلیت مزدور وابسته به کمپنی هایی فراملیتی، شبکه هایی جاسوسی و سران مافیای مواد مخدر، صعود سرسام آور قیم مواد مصرفی اولیه و پایان بودن قدرت خرید مردم، کسر وحشتناک تجارت خارجی، فساد گسترده اقتصادی واداری، تسلط قشر کمپرادوردر عرصه سرمایه گذاری

وتورید کالا و پایان بودن سطح رشد آهنگ اقتصادی و . . . مشخص میگردد. پیشبرد لجام گسیخته سیاست بازار آزاد با اضمحلال رو به گسترش تولیدات زراعتی ، صنعتی ، صنایع پیشه وری و تخریب همه نهادهایی اقتصادی همراه بوده و کشور را کاملا به اقتصاد مصرفی مبدل کرده است، که پیامد های مخرب آن در کاهش عایدات دولت ، کاهش خدمات اجتماعی، توقف بخش بزرگ فعالیت های صنعتی ، زراعتی ، پیشه وری ،مالداری ودر مجموع سقوط اقتصاد ملی نمودار است.

همه ای این عوامل سبب شده است ، تا بالاتر از شصت در صد نیروی مستعد به کار ، بیکار شوند وبخش زیادی از آنها با هزار مشقت و قبول توهین به مقام انسانی خود ، راهی کشورهای همسایه گردند .

وضع سکتور زراعت ، که بالاتر از هفتاد در صد محصول نا خالص داخلی را تولید میکرد وبخش بزرگی از نیازمندیهایی جامعه توسط آن مرفوع میگردید بنا بر مصرفی ساختن جامعه به تبع سیاستهای بازار آزاد ، از فعالیت ثمر بخش اقتصادی باز مانده و به رکود قطعی مواجه است. بالاتراز نیمی از زمینهای زراعتی بدون کشت باقیمانده اند.به تاسیسات اصلی آبیاری ،سکتور مالداری و جنگلات آسیب فراوان رسیده است.

شیوه ای مالکیت بر زمین و پروسه ای روبه تداوم غضب زمینهای دولتی، توسط قشر سربرآورده ای جدید سیاسی فاجعه ای دیگری است ،که زمین را از روند تولید باز داشته است.

سیاست پولی و فرار سرمایه بخارج بحران رو به گسترش و وخامت اوضاع اقتصادی را بد تر ساخته است، اسعار بدست آمده از مواد مخدر و کمکهای خارجی بدون اینکه شامل دوران پولی واقتصادی کشور گردند در بانکهای خارجی انباشته میشوند .

سیستم بانکی با بهره گیری از سیاست درهای باز ، صرف وسیله ای پول شویی وسپید کردن پولهای بدست آمده از مواد مخدر، قاچاق اسلحه و غارت گریهای سازمان یافته ای اقتصادی و انتقال آنها را بخارج از کشور به عهده دارد و بس و هیچگونه نقش وتاثیر آن در روند سرمایه گذاری بچشم نمیخورد.

سرمایه گذاریهای داخلی و خارجی در عرصه هایی کاملا غیر ضروری وتولیدی مانند ساختمان ها ، هوتل ها،ویلاهای رهایشی، ساحات تجارتی،بلند منزلها و ... صورت میگیرد ، که هیچ ارتباطی به رفع احتاجات مادی مردم ، اشتغال و بهبود عرصه های زندگی اقتصادی واجتماعی مردم ندارد.

واگذاری همه عرصه های حیات اقتصادی جامعه چی در بخش های تولیدی وچی در زمینه های تورید کالا به بورژوازی دلال، افغانستان رابه وابستگی کامل اقتصادی و سقوط تولیدات داخلی مواجه نموده است.

بنا برین تعین اهداف مشخص اقتصادی ،که بتوان به کمک آن از همه ای سکتورهای اقتصادی اعم از دولتی، مختلط، کوپراتیفی وخصوصی برای بیرون رفت از وضع موجود، استفاده کرد، از اهمیت اساسی برای جنبش ملی برخوردار است.

سه‌شنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۸

م. سلطانپور

افغانستان؛

!انقلاب فرا ميرسد؟

درست حدود پنج سال پيش من مقالهء تحت عنوان " افغانستان! انقلاب ديگری در راه است" نوشته بودم. مقالهء مذکور مورد توجه جدی روشنفکران قرار گرفت و اقبال چاپ در اکثر تارنمای افغانستانی و حتی ایرانی و برخی نشرات مطبوع کشوررا يافت.
از آنزمان تا اکنون با آنکه تغييرات جدی يی در وضع بین المللی بوجود آمده، بحران اقتصادی جامعه سرمایداری را از ريشه لرزاند و برای اولين بارنماينده اقليت سياه پوست رئيس جمهور بزرگترين قدرت جهانی انتخاب گرديد، ولی وضع کشور ما بهتر نشد، بلکه در ابعاد گونه گون رو به خرابی بيشتر نهاده است.
حالا که در عرفهء دور دوم انتخابات رياست جمهوری قرار داريم، فکر ميشود که با شکست نيروهای عقبگرا، جنگ افروز و انحصار طلب و مافيای قدرت و مواد مخدر در افغانستان و پيروزی نيروهای تغيير و تجدد طلب و معتقد به تقسيم قدرت در کشور، آن انقلاب در حال فرارسيدن باشد؛ چون نه حکومتگران کنونی قادر به حکومت کردن اند و نه مردم حاضر به اطاعت از ايشان.
همين اکنون همه کانديدان رياست جمهوری و حتی احزاب، نيروها و شخصيتهای اجتماعی و سياسی کشور به سمت دو خط کشانيده ميشوند. اين نيروها يا بايد از کانديدايی که به تغيير نظام و شکل اداره کشور و مرکز زدايی مطلق اعتقاد دارند و درين راه تلاش ميکنند، حمايت نمايند و يا از کانديدايی که به حفظ نظام و سيستم اداره موجود و مرکز گرايی مطلق تلاش دارند، حمايت کنند.
هرقدر به تاريخ انتخابات نزديک تر ميشويم اين صف بنديها صريح تر ميشود.
شايد در ميان کانديدان شخصيتهايی نيز وجود داشته باشند که به تغييرات راديکال تری بينديشند، ولی در وضع کنونی اقبال چندانی برای پيروزی ندارند. لذا اينان نيز ناگزير اند در نهايت امر در يکی ازين دو صف قرار گيرند.
اگر نيروهای معتقد به "تغيير" برنده انتخابات گردند که احتمال پيروزی ايشان با در نظر داشت وضع داخلی کشور و فضای جهانی خيلی زياد است؛ اين خود يک تغيير جدی و نهايتآ يک انقلاب مسالمت آميز و دادخواهانه با رآی مردم خواهد بود. ولی اگر بنابر سوء استفاده از قدرت حکومتی و حمايت مافيای افغانی و بين المللی و يا هر عامل ديگری به دزدی رآی مردم بپردازند، نظام و نظام سالاران کنونی خود را در قدرت دوباره ابقا کنند، طبعا به مقاومت جدی صف مقابل و مردم افغانستان و اذهان عامه بين المللی مواجه خواهند شد که خود باز سرآغاز تغيير و انقلاب ديگری خواهد بود؛ ولی اين بار نه مسالمت آميز بلکه قهری و خونين.
يارب چنين مباد!
********

در ذيل متن مقالهء " افغانستان! انقلاب ديگری در راه است" را جهت مطالعه علاقمندان و دوستان بدون هيچ تغيير و تصرفی دوباره به نشر ميرسانيم.

م. سلطانپور
26 سرطان ( تير) سال 1388
17 جولای سال 2009


*************
م.سلطانپور

افغانستان: انقلاب ديگری در راه است 

(گزارش کوتاهی از يک سفر)

به جای مقدمه
تابستان امسال در فاصله ی تعطیلات مرسوم دلم باز هوای وطن کرد، تا از گرمی آفتاب وطن و آسمان صاف وروشنايی پُر مِهر آن لذت ببرم. برای بار دوم بود که بعد سقوط سلطه امارت طالبان بوطن برميگشتم. بار اول قريب دونيم سال قبل بود، که وطن وبالخصوص شهر کابل را کاملآ ويران شده يافتم و صادقانه از ته دل ، بر خرابه های دهمزنگ، کارتهء چهار، کوتهء سنگی، افشار، جادهء ميوند، شاشهيد وکارتهء نو و بر قبرستانهای سوراخ، سوراخ و مرمی خوردهء شهدای صالحين، تپهء شهدا، و قبرستان سخی که بخاطر اتحاف دعا بر مزار اعضای خانواده و دوستان رفته بودم، گريستم و اشک ريختم.اينبار به اميد ديگری بوطن رفته بودم و توقع داشتم که شايد با در نظرداشت آن همه کمکها و صدقات بين المللی، به چهرهء ديگری از شهر کابل مواجه شوم و شايد هم کمی گردو غبار دودهه جنگ از روی اين شهر دوست داشتنی ام روفته و شسته شده باشد. ولی متآسفانه بمجرد نشستن طيارهء آريانا بزمين، همه اميدهای من به يآس تبديل گرديد. از وضع ابترهمين ميدان هوايی کابل برداشت کردم که کدام تغيير جدی يی در چهرهء شهر ماتمزدهء کابل رخ نداده است.
در جستجوی بازسازی
بعد از ديدن بستگان نزدیک و دوستان مقيم در مکروريان ، فردای همان روز بديد و گشت در شهر رفتم. واقعا برايم باورنکردنی بود. خرابه های کابل هنوزهم دست نخورده بجای خود باقی اند. صرف چند تعمير بلند منزل درخوشحال خان مينه، شهرنو، تايمنی و پروژهء وزيرآباد قد بر افراشته اند. اين تعميرهای بلند منزل نيز يا هوتل، رستوران و يا سالونهای عروسی اند ويا هم دفاتر تجارتی و هيچ تاثيری در رفع مشکل بی سرپناهی و زندگی روزمره مردم کابل ندارند. مالکان اين بلند منزلهای مفشن اکثرا از قوماندانهای ارشد قبلی جهادی و يا اعضای ارشد حکومت فعلی برگشته از غرب یا گردانندگان اصلی (ان، جی، اوها) به شمول برادران حامد کرزی اند. مردم کابل برحق اين اشخاص را مافيای مواد مخدر واداره مينامند.اگر از همين چند تعمير بلند منزل و ازدحام بيحد ترافيک بگذريم، کدام تغيير قابل توجه در سيمای شهر و زندگی مردم آن رونما نگرديده است. يعنی از بازسازی در کابل درکی نيست. نه تنها ساختمانهای تخريب شده بازسازی نشده اند بلکه سرکهای شهر نيز به همان حالت ابتر قبلی خود اند. فکر بکنيد که، در سالهای اخير حکومت دکتور نجيب الله راکت های کوری که مخالفين حکومت وقت به کابل پرتاب کرده بودند، ودراثر آن حفره های بزرگی در جاده ها ايجاد شده بود، همان کنده ها با گذشت هرسال عميقتر شده، هنوزهم بجای خود باقيست و طی تقريبا پانزده سال کسی پيدا نشده تا يک لاری جغل در آن بريزد، تا کمی هموارتر گردد و تردد موترها در آن آسانتر. بازسازی کشور را را از روی همين مثال ميتوان به قضاوت گرفت. کابل شهريکه گنجايش صرف يک مليون نفوس را دارد ولی در آن فعلآ بيش از چهار مليون آدم زندکی ميکند و دوسوم آن نيز هنوز هم خرابه است؛ در وضع کنونی آن شايد کثيف ترين شهر در جهان باشد.باوجود آنکه کابل را خلاف تصور يافتم، هنوزهم فکر ميکردم شايد، به اصطلاح دوستان امريکايی افغانستان و حکومت ساخته و پرداخته آنها توجه خود را به ولايات و محلات معطوف کرده باشند، چون محلات مستحق کمک بيشتر اند. بخود ميانديشيدم که شايد اين چند مليارد دالر کمکهای بين المللی در بازسازی ولايات مصرف شده باشد. با همين فکر سفری نمودم به برخی از ولايات کشور. از کابل به پروان و از آنجا به پلخمری و قندز و تالقان ، باز بسمت سمنگان و مزار شريف. درتمام این مساحت به جز رويه کشی سرک بغلان کندز و کندز تالقان که در حال ساختمان بود، چيز چشمگيری از نشانه های باز سازی را نديدم. در ولايات فارياب و بدخشان اصلا از بازسازی خبری هم نيست. رويه کشی و ترميم شاه راه های ذکرشده نيز بگونهء بسيار بی کيفيت پيش برده ميشود. من که کم و بيش ازين مسلک بنابر تحصيلات قبلی خود ميدانم، فکر ميکنم از دو تا چهار سال آينده اين شاه راه ها نه به ترميم بلکه به بازسازی مجدد نياز خواهند داشت. اگرچه من بسمت کندهار سفر نکردم ولی بقول شاهدان عينی سرک کابل- قندهار که يک سال قبل به اصطلاح ترميم شده بود، همين اکنون به ترميم مجدد و اساسی نياز دارد.در چهرهء ماتمزده و ويران شدهء شهر تاريخی جلال آباد نيز نشانه يی از بازسازی ديده نميشود. ناديده و ناگفته پيداست که در مناطق مرکزی، جنوب، جنوب غرب و غرب کشور نيز وضع بهمين منوال است. اگر در هرات تغييرات و ساختمانهايی ديده ميشود، نه ثمرهء کار حکومت مؤقت و کمکهای بين المللی، بلکه نتيجهء کوششها و توجهات شخصی مقامات رهبری این ولایت در دوران ولايت اسماعيل خان بوده است. اين حقيقت را عام مردم هرات ميدانند و ميگويند، خدا اجرشان بدهد!سوال اساسی در آن است که، اين همه کمکها و صدقات مليارد دالری دوستان دونر و منابع جامعهء بين المللی در کجا مصرف شده اند؟ از همه کسانيکه ایشان را ملاقات نمودم و پرسيدم، چه روشنفکران و چه عوام، يک جواب بسيار کوتاه ولی منطقی و قناعت بخش دريافت نمودم."بخش بزرگی ازين پولها دوباره بحسابهای بانکی مافيای قدرت و اداره که همين اکنون برکشور حکومت ميکند، منتقل ميگردد." ولی آنچه را که من تا اکنون نيز برايش جواب قناعت بخش نيافته ام اين است که چرا کشورها و مؤسسات بين المللی کمک دهنده از حکومت افغانستان نميپرسند که آين همه پولهای گزاف را در کجا مصرف نموده است؟ و آيا قدرتمندان مؤسسات بين المللی و کشورهای کمک دهنده نيز درين سوء استفادهء بزرگ پولی شريک اند؟
دموکراسی يا انارشی؟
از روی تبليغات رسمی دولت افغانستان و وسايل اطلاعات جمعی بين المللی بخصوص راديوهای پرشنوندهء بی بی سی و صدای امريکا هر شنوندهء بيرونی چنين برداشت ميکند که در افغانستان يک رژيم معتقد به دموکراسی حکومت ميکند و کشور در مسير انکشاف و ترقی اجتماعی سير ميکند. ولی بمجرديکه يک بينندهء بيطرف وارد افغانستان ميشود، احساس ميکند که همه اين تبليغات دروغهای شاخداری بيش نيستند. اگر معنی دموکراسی همين باشد که صدها روزنامه و اخبار در کشوريکه بيش از هشتادوپنج فيصد نفوس آن بيسواد اند و اين نشرات نيز بصورت طبيعی خوانندگان زيادی ندارند، چاپ گردد و يا اينکه مردم نظريات خودرا در رابطه به اين همه نابسامانی ها ابراز بدارند وحتی از دست اين چپاولگران داخلی و خارجی همه روزه فرياد بکشند، ولی گوشی وجود نداشته باشد که آنرا بشنود؛ در آنصورت افغانستان واقعآ مرکز دموکراسی است. ولی اگر دموکراسی معنايش حکومت مردم، با انتخاب مستقیم ایشان و گوش فرادادن آن به مشکلات مردم و در يک کلام خدمت بمردم باشد مسلمآ از آن مدینه ی فاضله در افغانستان درکی نيست. نه اين حکومت را مردم افغانستان تعيين کرده اند و نه آنرا تغيير داده ميتوانند ، نه صلاحيت بازپرسی از آنرا دارند و نه اين حکومت نيز هيچ مکلفيتی در خود مي بيند تا به فرياد مردم گوش فرا دهد. حکومت فعلی کشور به حرف آنانی توجه دارد که اين حکومت را ساخته اند يعنی شرکتهای بزرگ چند ملیتی وشرکاء توانمندی چون آقايون بوش و بلير. شايد برای برخی از هموطنان اين حرفهای من بدبينانه و غير واقعی جلوه کند و بگويند که اين آقا زمان پاتک سالاری و طالبانی را از ياد برده است. چنين نيست. حقيقت اينست که طالبان نمايندگان کدام نظام حتی بدوی يک ونيم هزار سال پيش هم نبودند، آنها نه تنها هيچ ادعايی از دموکراسی و حقوق بشر نداشتند، بلکه انکار وتردید قطعی آن ارزشها را مينمودند. از آنها توقع بیشتر از آنچه کردند نبود. ولی رژيم کنونی بر عکس توسط داعيه داران دموکراسی جهانی بر افغانستان تحميل گرديده است و خود را داعيه دار دموکراسی ميداند. آنچه در این میان معنی پیدا میکند، اینست که حکومتهای پروژه ای که شکار اهداف سودجویانه و غارتگرانه ی شرکتها وشرکا هستند، یا به افراط های دین دیوانگی میکنند و یا به تفریط های دموکراسی بانگ میکشند. کما اینکه دموکراسی شلوغ بازار بی نظمی و بحران سا لاری نیست. در افغانستان کنونی نه دموکراسی بلکه يکنوع انارشيزم حکومتی مسلط است. آنانيکه در مراکز قدرت يا نزديک به مراکز قدرت اند، هرکاری بخواهند انجام داده ميتوانند، بدون آنکه کسی يا ارگانی حق بازپرسی از انها را داشته باشد. ومردم نيز حق دارند بگويند، بنويسند و فرياد بزنند؛ ولی کسی وجود ندارد که آنرا بشنود. درهمين انتخابات پارلمانی که از آغاز تشکيل کميسيون مشترک تدوير انتخابات، تا تصویب قانون اتنخابات، پروسه و شکل انتخابات و تا شمارش آرا، همه احزاب سياسی کشور و کانديداتوران برای نمايندگی مردم طی گردهم آيیها، نوشته ها، اعلاميه ها، اعتراضات و حتی تظاهرات خيابانی با آن مخالفت خود را ابراز داشتند، ولی حکومت اصلا چيزی را نشنيد و در بی صدایی مطلق کار دلخواه خود را کرد.
اقتصاد بازار آزاد يا حراج مالکيتهای عامه و دولتی؟
متاسفانه در کشور ما همه چيز به افراطی ترين شکل آن وارد ميشود. شايد ما ملت افراطی باشيم، چون ميگويند "هر ملت سزاوار نظامی است که برآن حکومت ميراند". مونارشی افراطی، ديکتاتوری فردی و خانوادگی افراطی، جمهوری دموکراتيک (سمت گيری سوسياليستی) افراطی، اسلام افراطی، سنتراليزم افراطی ، محل گرايی افراطی، اقتصاد متمرکز دولتی افراطی، و امروز نيز تحت بهانهء دموکراسی و اقتصاد بازار آزاد (مارکيت اکونومی)، حراج افراطی مالکيتهای عامه و دولتی .در کشور طی همين چندسال حکومت به اصطلاح دموکرات ، همه مالکيتهای دولتی و عامه تحت بهانهء رشد سکتور خصوصی و اينکه باز سازی اين مؤسسات توليدی وابسته به دولت در شرايط کنونی از امکانات دولت خارج است، به اشخاص انفرادی به فروش رسانيده شده اند و يا هم در حال بفروش رسيدن هستند. جالبتر اين است که آين خريداران نيز همه وابسته به مراکز قدرت اند، که با استفاده از امکانات دولتی، مالکيتهای عامه و دولتی را در بدل قيمت ناچيزی به اصطلاح خريداری مينمايند که اين خود کلاه برداری بزرگی است که در تاريخ کشور سابقه ندارد. شايد بزودی شاهد آن باشيم که همه فابريکات دولتی، موسسات بزرگ توليدی، خدماتی، ترانسپورتی و تحصيلی و فارمهای زراعتی به شمول زمينها ، چراگاه ها، جنگلات و حتی معادن و ذخاير آب کشور نيز شخصی شوند و تمام سرنوشت کشور در دست اين قشر بسيار کوچک بيروکرات- قاچاقبر- مليونر وابسته به همين باند مافيای موادمخدرو ادارهء دولتی بيافتد. باورکردنی نيست که اکنون در افغانستان اين شاروالی ها نيستند که پروژه های مسکونی را سازماندهی و اداره و برای مردم نمرات زمين جهت اعمار منازل رهايشی توزيع ميکنند، بلکه اين افراد اند که به چنين کاری دست ميزنند. يعنی يک ساحه بزرگ زمينهای دولتی رابه قيمت بسيار ناچيز ميخرند ( بهتر است بگوئيم، غصب ميکنند) و بعدآ آنرا بنام فلان پروژه به مردم به قيمتهای بسيار گزاف و آنهم به دالر بفروش ميرسانند. اين افراد همه يا از رهبران و قومندانان معظم جهادی اند و يا از اعضا و رهبری حکومت و يا از وابسته گان ايشان. در فروش املاک دولتی ذات ملوکانه اعليحضرت محمد ظاهرشاه و خانوادهء سلطنتی پيشتاز اند. چون درينمورد در نوشتهء قبلی تحت عنوان"بابای ملت!" توضيح داده بودم، ديگر چيزی نميگويم.در پروژهء شخصی سازی ملکيتهای عامه و دولتی نه حسن نيتی مبنی برفعال سازی پروژه های غير فعال دولتی توسط متشبثين خصوصی نهفته است ونه هم استدلال منطقی يی وجود دارد مبنی بر اينکه در شرايط کشور ما شايد سکتور خصوصی اقتصاد بتواند نقش اساسی تر را در بازسازی ، عمران و انکشاف متداوم کشور نسبت به سکتور دولتی اقتصاد بازی کند. اساسآ تجربهء خصوصی سازی افراطی در کشور های عقب مانده و روبه انکشاف هرگز نتيجهء مطلوب نداشته است، حتی در همين کشورهای پشرفتهء سرمايداری بخصوص در کشورهای سکندناوی و فرانسه و تقريبا در تمام اروپا سکتور خصوصی و سکتور دولتی اقتصاد هردو در کنار هم و موازی با هم فعال اند. منتهی در جايی يکی نقش بيشتر دارد و در جايی ديگری. شايد برای زمامداران ما اگر روحيهء حس مسئوليت ووطن دوستی ميداشتند بهتر ميبود تا درين مورد تجربهء موفق کشور های در حال انکشاف و بالخصوص کشور همسايه هندوستان و تجربهء ناموفق کشورهای باقيمانده از اتحاد شوروی سابق را در خصوصی سازی بيرويه در نظر ميگرفتند. ولی از قراريکه ديده ميشود برای اوليای امور ما مهم اين نيست که کدام پروگرام و پاليسی برای وطن مفيد است. مهم اين است که چه عملکردی و به کدام پيمانه سود را وارد جيبهای شخصی شان ميسازد.
مواد مخدر و فحشا
زرع، توليد، پروسس، ترانسپورت و قاچاق مواد مخدر از يکسو يکی از جدی ترين پرابلمهای کنونی کشور است و از جانبی هم سود آور ترين مدرک. شايد همين اکنون بيش از هشتاد فيصد عايدات ناخالص کشور از همين مدرک باشد. با وجود آنکه از مدرک کشت کوکنار کمترين مفاد را دهقانان کشور ميبرند، ولی با وجود آنهم در سطح زندگی دهقانان در محلات کشور تآثير زيادی نموده است. قراريکه بهمگان هويدا است، در شرايط کنونی کشور که منابع آبياری عنعنوی از قبيل جويها، کاريزها و بندهای آبگردان از بين رفته اند، به صورت طبيعی کشت خشخاش برای دهقانان هم آسانتر است، هم به آب کمتر ضرورت دارد وهم بازدهی آن از سبزيجات و حبوبات بيشتر است. کشت مواد مخدر به پيمانه وسيع يکی از پاليسيهای کشور های غرب بالخصوص امريکا در زمان جهاد برضد اتحاد شوروی و حکومت دست نشاندهء وقت بود. با پيروزی مجاهدين (به خصوص در جنوب کشور) بیشتر شد ، با تسلط طالبان ترويج و گسترش وسيعتر يافت و با لشکر کشی امريکا و ايجاد حکومت دست نشاندهء ان به اوج خود رسيد. تا آنجا که افغانستان چندين سال است که در رآس جدول توليد کنندگان ترياک و هروئين در جهان قرار دارد. با وجود آنکه حکومت افغانستان وزارت مخصوصی به نام وزارت مبارزه با مواد مخدر را نيز ايجاد کرده است ، ولی قراريکه معلوم است، موفقيتی درين راه ندارد.با وجود آنکه در تبليغات دولتی اعلان گرديده که طی سال جاری کشت خشخاش حدود بيست فيصد کاهش يافته، ولی حقيقت اينست که کشت خشخاش که در گذشته در برخی ولايات کشور و ان هم در مناطق محدودی ازان ولايات معمول بود، طی دو سه سال اخير همه گير شده و تقريبا در تمام ولايات و مناطق کشور رواج پيدا کرده است. طی چند سال اخير دولت به اقدامات شکلی و نمايشی از قبيل تخريب نمايشی برخی مزارع خشخاش و سوختاندن چند کيلو ترياک ضبط شده از هزاران کيلو مواد مخدر، دست زده است که چنين اقدامات نمايشی هيچ تآثيری در پايين آمدن کشت کوکنار ندارد. به خاطر مبازرهء اساسی با کشت کوکنار و مواد مخدر بايد هم زمينه ها و لازمه های کشت آنرا سد کرد و هم زمينه های تجارت و قاچاق آنرا.يعنی بايد اولآ بزندگی دهقانان توجه صورت گيرد و آب کافی، تخم بذری، وسايل زراعتی و حتی کشت جايگزين که تا يک فيصدی معينی سود حاصله از کشت خشخاش را جواب گو باشد، در اختيار دهقانان گذاشته شود، تا دهقانان داوطلبانه از کشت آن اجتناب وزرند و ثانيا بايد جلو پروسس، تجارت و قاچاق آن قويا گرفته شود. قراريکه ديده ميشود نه حکومت آقای کرزی درين رابطه مصمم است و نه امريکائيها و نيروهای نظامی ايشان در افغانستان.چرا دولت درين رابطه مصمم نيست؟ بنظر من اساسی ترين دليل آن اينست که اکثر کادرهای ارشد رهبری دولت چه در مرکز و به خصوص در محلات وابسته به مافيای مواد مخدر بوده ودرين تجارت مرگ ذينفع اند واين به همان ضرب المثل وطنی " گرگ را به چوپانی" توظيف کردن شبيه است. تا زمانيکه اين افراد که ادارهء ارگانهای محلی کشور را در اختيار دارند و اکثرآ از تفنگ سالاران قبلی اند و رابطهء تنگاتنگ با مراکز قدرت در مرکز کشورنيز ايجاد کرده اند و افراديکه با مافيای بين المللی مواد مخدر ارتباط دارند، از مراکز قدرت در کشور سلب صلاحيت و حتی بيرون رانده نشوند، مبارزه با مواد مخدر شوخی سياسی يی بيش نخواهد بود.امريکائيها نيز در مبارزه با مواد مخدر چندان جدی نيستند. بنظر من درينمورد چند دليل وجود دارد:- رهبری نيروهای امريکا در افغانستان و حتی رهبری کاخ سفيد شايد به اين فکر باشند که مواد مخدر مؤلدهء افغانستان بيشتر در بازارهای اروپايی بمصرف ميرسد و اين جوانان و در مجموع جامعهء اروپا است که قربانی مواد مخدر توليد شده در افغانستان ميگردند، نه جامعه و جوانان ايالات متحدهء امريکا. لذا امريکائيها مبارزه با توليد و قاچاق مواد مخدر را طور اعلان ناشده وظيفهء قوتهای اروپايی مستقر در افغانستان ميشمارند.- اکثر ترياک سالاران محلی با نيروهای امريکايی روابط تنگاتنگ دارند. اين ترياک سالاران محلی در مورد قرارگاه ها و شبکه های محلی القاعده به امريکائيان اطلاعات ميدهند و امريکائيان نيز در بدل آن به کار آنان يعنی کشت و تجارت ترياک مزاحمتی ايجاد نميکنند.- قرار معلوم برخی از افسران ارشد امريکايی نيز در قاچاق مواد مخدر سهيم اند. قرار گفتهء برخی آگاهان در داخل کشور بيشترين فروش هيروئين در مناطق نزديک به ميدانهای هوايی بگرام و شيندند صورت ميگيرد. معنای اين خبر آنست که اين نظاميان امريکايی اند که يک بخش عظيم مواد مخدر را از طريق هوا به بيرون از افغانستان انتقال ميدهند.آنچه از همه بيشتر برای هر افغان مايهء تشويش خواهد اين حقيقت است که طی سالهای اخير بر ميزان مصرف مواد مخدر درداخل کشور همه ساله افزايش بعمل ميآيد و اين مسئله نيز خيلی طبيعی است، زيرا کشوريکه اقتصادش ترياکی باشد، مسلمآ و در نهايت امر مردمش نيز ترياکی خواهند شد.فحشا نيز در مرکز و شهرهای بزرگ کشور روبه افزايش است. بصورت طبيعی وقتيکه توليد و مصرف مواد مخدر بصورت سرسام آور رشد و ترويج مي يابد، بايد همزاد ان فحشا نيز مروج گردد. علاوه بر مواد مخدر، موجوديت نيروهای خارجی در کشور و چشم پوشی حکومت فعلی از عملکردهای غير اخلاقی ايشان نيز در ترويج فحشا نقش اساسی دارد. همين اکنون شهرنو کابل، هوتلها و رستورانهای آنجا به مرکز روسپيهای چينايی، تايلندی و...تبديل گرديده است.فحشا در آينده به يکی از جدی ترين مشکلات کشور تبديل خواهد شد. تجربهء کشورهای جنوبشرق آسيا که نظاميان خارجی بخصوص امريکائيان در انجاها مستقر اند از قبيل کوريای جنوبی، تايلند، فليپين و غيره گويای اين حقيقت تلخ است.شايد دوستان امريکايی دولت افغانستان!همان تجربهء جنگ ترياک در چين را امروز در کشور ما تکرار ميکنند، با این تفاوت که در آن زمان استعمار از ترياکی ساختن مرم چين سود ميبرد، ولی اکنون مافيای سرمايه هم از تريکی ساختن مردم ما و هم از توليد و تجارت آن سود ميبرد.بهر صورت اگر مسايل بهمين منوال دوام کند، در آيندهء نزديک افغانستان به مرکز تروريزم، مافيای مواد مخدرو سلاح و فحشاء مانند برخی از کشورهای امريکای جنوبی تبديل خواهد شد، کما اینکه نشانه های آن در سراسر افغانستان همين اکنون داد میزند. رشوه ستانی و فساد اداریرشوت و فساد اداری از گذشته های دور در نظامهای دولتی افغانستان کم يا بيش وجود داشت ولی در هرصورت اخذ رشوه از مردم و سوء استفاده از قدرت و مالکيتهای دولتی عمل قبيحی محسوب ميشد. کسانيکه از مدرک رشوه ستانی صاحب مال و منال شده بودند، نزد جامعه بی اعتبارو بدنام بودند وهمه بطرف ايشان بديدهء تحقير مينگريستند. ولی حالا متآسفانه در جامعهء افغانستان همه چيز بشمول اخلاق اجتماعی تغيير کرده است. حالا رشوه ستانی نه ننگ، بلکه افتخار نيز هست. هيچ کاری بشمول تصديق اقامت در خانهء شخصی خود يا مقرر شدن منحيث مامور پايين رتبه بدون پرداخت رشوه عملی نيست. جالب اينست که حتی کسیکه با شما معرفت قبلی نيز دارد از شما به همان سادگی رشوت ميخواهد که کسی قرض خود را از کس ديگری بخواهد.در ادارات دولتی رشوه اختلاس، سوء استفاده از صلاحيت رسمی و مالکيتهای دولتی به اوج خود رسيده است. هر وظيفهء دولتی بقول مشهور دارای"سرقلفی" است . يعنی اگرکسی بخواهد در موسسات دولتی چه نظامی و چه ملکی مقررگردد بايد مبلغی را برای آمر ذيصلاح آن اداره بپردازد و اين مبلغ معين و ثابت است که نظر به بست واهميت اقتصادی آن از پنچصد دالر تا پنجصدهزار دالر امريکايی در نوسان است. اگر کسی بخواهد چه منحيث مامور پايين رتبه و چه در بستهای بالای دولتی(نظامی و ملکی) مقرر گردد، بايد سرقلفی معينه را بپردازد.چنين است نتيجهء پروگرام خلع سلاح، ملکی سازی و رفورم اداری در کشور و ره آورد دموکراسی وارداتی امريکايی. نظاميان امريکايی و ذهنيت عامهء مردم افغانستاننظاميان امريکايی تحت بهانهء مبارزه با بنيادگرايی، تروريزم و مواد مخدر و بالخصوص نابودی طالبان و القاعده وارد افغانستان شدند. قبلآ گفتيم که ايشان در مبارزه برعليه کشت و قاچاق مواد مخدر نه مصمم هستند و نه موفقيتی داشته اند. در مبارزه با تروريستان القاعده و طالبان نيز کار ايشان با کدام موفقيت چشمگيری همراه نبوده است. هنوز بعد از چهار سال از بن لادن رهبر سازمان تروريستی القاعده و ملا عمر رهبر طالبان خبر و درکی نيست. اگر چند تنی از رهبران ارشد طالبان دستگير گرديدند؛ انها نيز با پادرميانی حکام پاکستان و تيم تماميت خواه و عظمت طلبان قومی مسلط بر حکومت کابل آزاد گرديدند. امريکائيان به عوض آنکه کار را با تروريستان القاعده و شاخهء افغانی آن يعنی طالبان يکسره کنند، در جستجوی طالبان ميانه رو هستند، که اين مسئله نه تنها در آينده بلکه همين اکنون پس لگد محکمی را حواله به نيروهای امريکايی کرده است.نيروهای امريکايی منحيث نيروهای اشغالگر خود را مکلف به مراعات قوانين، ارزشها و سنتهای مردم افغانستان نميدانند. در اکثر عملياتهای بي رويه و نامؤجهء ايشان در مناطق جنوب و جنوب شرق کشور، اين مردم عادی کشورما اند که قربانی ميشوند. ايشان به تلاشی خانه های مردم و حتی تجاوز به مردان و زنان کشور ميپردازند. در تمام پايگاه های خود بخصوص در بگرام و شيندند محابس مخصوص بخود را ساخته اند و بدون اجازهء دولت افغانستان اتباع کشور را زندانی و شکنجهء جسمی و ناموسی مينمايند. چنين اعمالی و به اين پيمانه نه در زمان تجاوز انگليس و نه در زمان تجاوز و اشغال روسها صورت نگرفته بود. قرار قول آگاهان سياسی و مردم عام کشور، در زندانهای امريکائيان در افغانستان همه روزه اعمال شنيع تر از زندان ابوغريب در عراق رخ ميدهد؛ ولی از آنجائيکه فاش کردن چنين اعمال در فرهنگ ما ننگ پنداشته ميشود، کسی لب به سخن نميگشايد و حقايق تلخ ناگفته ميمانند. صرف سال گذسته يک افسر پليس که در زندان امريکائيها بود برخی حقايق را فاش کرد.کار تا به انجا کشيده است که در ميان مردم کشور، کار کردن در مؤسسات ملکی و نظامی امريکايی، حتی منحيث ترجمان، چه برای زنان و چه برای مردان ننگ و معيار بداخلاقی و فحشا شمرده ميشود و ميگويند که امريکائيان حتی بر مردان بالای هفتاد سال نيز تجاوز ميکنند. حتی کسانيکه در زندانهای امريکائيها زندانی نيز بوده اند از ترس بدنامی جرئت نميکنند بگويند که انها زندانی امريکائيان بوده اند.من در هر سفريکه بولايات کشور داشتم از دريوران موترها و مردم عامه جالب ترين چيزی را که شنيدم اين بود که ميگفتند:" خدا پدر روسها را بيامرزد، آنها با ما مردانه ميجنگيدند، ولی هرگز به تلاشی خانه ها و بی ناموسی دست نزدند." اگر اين گفته صد درصد هم صادق نباشد، بخشی از حقيقت در آن نهفته است يعنی نفرت مردم نسبت به امريکائيها در ظرف دوسه سال تا بدانجا رسيده است که نسبت به روسها طی يک ونيم دهه رسيده بود يا نرسيده بود.اگر امريکائيان در پاليسيهای خود در افغانستان تغييراتی وارد نياورند، مسلمآ عاقبت کار ايشان بد تر از روسها خواهد بود. دير يا زود به شکست ننگين تر از روسها مواجه و مجبور به بيرون کشيدن نيروهای خود از افغانستان خواهند شد. حالا که خروج نيروهای بين المللی در چنين وضعی بنفع صلح و ثبات در افغانستان و منطقه نيست، بحث ديگری است؛ که اينجا جای مناسب برای بحث بر آن نيست.
چه کسانی بر افغانستان حکومت ميکنند؟
از روی تبليغات رسمی بخصوص زمانيکه آدم در بيرون از کشور باشد، فکر ميکند که در افغانستان مبارزه برضد تروريزم، مافيای مواد مخدر و بنيادگرايی بشدت پيش برده ميشود و واقعآ حکومت افغانستان و متحدين بين المللی آن مصروف نبرد فيصله کن با مثلث ترور ترياک و تعصب اند. بصورت طبيعی زمانيکه از مبارزه برعليه ترويزم، مواد مخدر و بنيادگرايی سخن گفته ميشود، در ذهن هر شنونده سازمانهايی چون القاعده، طالبان و حزب اسلامی و شخصيتهايی چون، بن لادن، ملاعمر و حکمتيار تداعی ميگردد. وطبيعی به چنين نتيجه ميرسيم که امريکا و حکومت آقای کرزی در نبرد روياروی و فيصله کن با طالبان و حزب اسلامی قرار دارند.ولی زمانيکه مسئله از نزديک و در داخل کشور مورد ديد و دقت قرار گيرد، حقيقت قضيه بگونهء ديگری بازتاب ميکند.اينکه اکثريت مطلق اعضای کابينه و بشمول شخص رئيس جمهور از مشاوران، سخنگويان، مبلغين و متحدين رژيم طالبان بوده اند و در زمان مقاومت، بنفع طالبان و برعليه جبههء متحد و نيروهای مقاومت تبليغ ميکردند، اظهر من الشمس است. ولی جالب تر از همه اين است که اکثريت کادرهای رهبری کننده در محلات و ولايات کشور نيز از قومندانان ويا هواخواهان طالبان و يا از قومندانان وکادرهای ارشد رهبری حزب اسلامی حکمتيار اند. بطور مثال تقريبآ تمام واليان مناطق شمال و شمال شرق کشور يعنی واليان ولايات بدخشان، تخار، کندز، بغلان، سمنگان، ميمنه و پروان همه از جمله کادرهای ارشد رهبری حزب اسلامی حکمتيار اند. اخيرآ مردم ولايت بغلان به اعتصابات و تظاهرات بخاطر سبکدوشی آقای جمعه خان همدرد والی ولايت بغلان دست زدند. حکومت مرکزی بعوض آنکه دست اين آدم بيسواد، نابکار، تفنگ سالار و بنيادگرای حرفه يی را از کار بگيرد، او را دوباره منحيث والی ولايت جوزجان توظيف مينمايد، تا رهبری آن ولايت نيز بدست حزب اسلامی سپرده شود. در جنوب و جنوب شرق کشور نيز وضع چيزی بهتر ازين نيست. بصورت طبيعی ماداميکه واليان از کادرهای حزب اسلامی يا هواداران طالبان اند، طبعآ ولسوالان و علاقه داران نيزبايد يا وابسطه و يا خوشبينان حزب اسلامی و طالبان باشند تا از طرف والی مربوطه به ايشان اعتماد گردد و منحيث ولسوال و علاقدار توظيف گردند.حالا قصاوت را به خوانندگان محترم ميگذاريم تا حکم کنند که بر افغانستان چه کسانی حکوکت ميکنند:؟دموکراتان و يا مافيای مواد مخدر و اداره، بنيادگرايان،چپاولگران و جنگ سالاران حرفه يی! دست آوردهای حکومتتا اينجا همه از نقايص گزارش گرديد، ظالمانه خواهد بوداگر کمی هم از دست آوردها نيز نگوئيم:با همه نقايصی که در تدوير دو لوجرکه، متن قانون اساسی، وجود دارد وباهمه جعل کاريها، رنگ و نيرنگهائيکه در انتخابات رياست جمهوری و انتخابات پارالمانی صورت گرفت؛ تدوير موفقانه دو لويه جرگه، تصويب قانون اساسی کشور، انتخاب رئيس جمهور و انتخاب نمايندگان برای پارلمان کشور از جمله دست آوردهای بزرگ و تاريخی حکومت و متحدين بين المللی آن اند. با همه نقاصی که قبلآ عرض شد، آزادی بيان بيشتر و بهتر از رژيمهای قبلی است. وضع امنيتی کشور بهبود قابل توجهی يافته است. وضع امنيتی مناطق شمال، شمالشرق، غرب کشور، مناطق مرکزی کشور به شمول کابل، پروان و کاپيسا قابل اطمينان است و در وضع امنيتی ولايات ميدان، ننگرهار و لغمان نيز بهبود آمده است. يعنی وضع امنيتی در تمام کشور به استثنای ولايات و مناطق همجوار با پاکستان بهترگرديده است. در همه ولايات کشور مردم با اطمينان بيشتر ازسالهای حاکميت طالبان به کسب وکار خويش مشغول اند. ولی مهمتر از اينها اين است برای مليونها کودک افغانستان بخصوص برای دختران کشور با همه پرابلمها و نقايصی که درين راستا موجود است،بعد از يکونيم دهه زمينه آن مساعد گرديده است تا به مکتب بروند و از نعمت سواد و دانش بهره مند گردند.نتيجه يی که بايد گرفت: افغانستان بکجا ميرود؟ آيا اين رژيم قابل اعتمادو اصلاح است؟از قراين چنين برميآيد که در افغانستان، رژيم کنونی و امريکائيان نه بفکر بازسازی کشور اند و نه در راه ايجاد يک حکومت دموکراتيک و انتخابی با رآی و ارادهء آزاد مردم تلاش مينمايند. همين اکنون تمام اهرمهای سياسی و اقتصادی کشور در انحصار يک گروپ معين از عناصر متعصب، تماميت خواه قومی و قبيله گرا، بنيادگرا، جنک سالار، مافيای مواد مخدر و مافيای اداری قرار گرفته است. تآمين صلح سراسری، بازسازی اقتصادی و دموکراسی، نه بنفع حاکميت اين ادارهء مافيايی است و نه بنفع حضور دايمی نيروهای نظامی امريکا درافغانستان ، چون با تامين صلح سراسری در کشور و نابودی مافيای مواد مخدر و تروريزم، دلايل حضور طولانی امريکا در منطقه و افغانستان منتفی و گليم اين ادارهء مافيايی نيز جمع ميگردد.متآسفانه در مدت تسلط حاکميت کنونی اختلافات قومی و منطقوی نيز در کشور نه تنها کاهش نيافته، بلکه با عملکردها و تصويب قوانين قوم و تبارگرايانه، هر روز بيشتر از پيش قوت ميگيرد. يکی از مظاهر مشخص آن همين تصويب سرود ملی بزبان پشتو در قانون اساسی کشور است که در جريان لويه جرگهء قانون اساسی ملت را دوپارچه ساخت. در گذشته گاهی سرود ملی بفارسی بوده و گاهی هم بزبان پشتو ولی هرگز به واکنشی هم مواجه نشده بود و در هيچ يکی از قوانين اساسی گذشته نيز قيد و حکم نشده بود که سرود ملی کشور به چه زبانی باشد. يکی ديگر از مسايل جنجال برانگيز مسئلهء خلع سلاح کامل کشور است. باوجود آنکه همه ميدانيم که بدون خلع سلاح کامل و سرتاسری هرگز صلح و ثبات بر کشور برنميگردد، ولی زمانيکه در يک گوشهء کشور اقدام به خلع سلاح مردم ميگردد و در گوشهء ديگر آن تازه مليشای مسلح قومی ايجاد ميگردد و سياست"يک بام و دو هوا" بکار گرفته ميشود؛ نه تنها به خلع سلاح کامل کشور نميرسيم، بلکه با در نظرداشت انقطابهای موجود قومی و منطقوی، مردم بيشتر از پيش خود را مسلح ميسازند.من شخصآ به سيستم شکنی اعتقاد ندارم و تا کنون معتقد بودم که باوجود همه نقايصی که رژيم کنونی کشور دارد، بازهم امکان آن موجود است که به اصلاح آن پرداخت. تجربه نشان داده است که سيستم شکنی و تعويض رژيمها در کشور ما هميشه فاجعه بار آورده است. ما عادتآ نه به اصلاح سيستمها و رژيمها، بلکه به شکستاندن سيستمها خو گرفته ايم و در جاگزينی سيستم ادارهء نو با سيستم ادارهء کهنه نيز هرگز موفق نبوده ايم. ولی اينبار چنين مينمايد که يک ادارهء مافيايی بر تارو پود کشور ريشه دوانيده است و بزودی يک قشر ملياردر از مافيای ترياک، تفنگ، ترور و تعصب بر سرنوشت کشور مسلط خواهد شد و بهيچ وجه حاظر به ترک موقعيت و گذشتن از منافع باد آورده و چاپيدن کشور نيست و اين سيستم به هيچ وجه قابل ترميم و اصلاح نيز نيست لذا بخاطر رهايی ازين طاعون خطرناک راه ديگری جز سرنگونی قهری چنين رژيمی باقی نميماند.اين رژيم مافيايی که هرروز چنگالهای خود رابر نظام سياسی، اقتصادی و اجتماعی کشور محکمتر ميسازد، به هيچ وجه قابل اصلاح نيست. اصلاح اين رژيم ديگر نه از توان آقای کرزی است و نه ازتوان بوش و بلير بالفرضی اگر ايشان اقدام به اصلاحات و ريفورم در سيستم ادارهء کشور نمايند.موجوديت چنين رژيم مافيايی نه تنها بنفع مردم افغانستان نيست، بلکه صلح و ثبات در منطقه را نيز بخطر مواجه خواهد ساخت. لذا به اسقاط چنين رژيمی نياز است و برای اسقاط آن به انقلاب ديگری ضرورت است تا طومار اين ادارهء مافيايی را درهم پيچد و اعضای اين شبکهء مافيايی ( شايد از سه صد تا يک هزار نفر اعضای اين باند مافيايی در سراسر کشورباشند) را به دادگاه های ملی و بين المللی بکشاند، محاکمه نمايد و مالکيتها و ثروتهائيرا که اين تيم جنايت کاران حرفوی به قيمت عرق، خون و آبروی ملت جمع کرده اند، ضبط نموده و دوباره به صاحبان اصلی آن يعنی ملت افغانستان برگرداند.کاسهء صبر ملت لبريز خواهد شد، دير يا زود به اقدام اساسی دست خواهد زد. راه ديگری برای مداوای اين غدهء سرطانی، جزجراحی و دور انداختن آن از بدنهء ملت و کشور وجود ندارد.
فقط به انقلاب ديگری نياز است!نه انقلاب سبز، نه انقلاب سرخ، بلکه يک انقلاب ملی و داد خواهانه!


عقرب سال 1384آدرس نويسنده:msultanpoor@hotmail.com

شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۸



م.سلطانپور


انتخـابـات ريـاســت جمـهــــوری
و
گمانه زنی کانديد امريکايی

(آيا مردم افغانستان باز به کرزی اعتماد خواهند کرد؟)
(آيا کرزی مورد حمايت اروپا و امريکا اسـت؟)
بخش دوم


ب- در بعد خارجی

- کرزی و ايالات متحدهء امريکا:

کرزی و ادارهء تحت رهبری اش مخلوق جورج دبليو بوش و نمايندهء خاص وی دکتور خليلزاد است. ولی بعد از پيروزی دموکراتها در انتخابات رياست جمهوری امريکا و روی کار آمدن بارک اوباما و تيم مربوطه اش گرمی بازار کرزی رو به کاهش نهاد.
اوباما و تيم انتخاباتی اش در زمان مبارزات و تبليغات انتخاباتی با صراحت کامل موضعگيری ديگری غير از موضع گيری جمهوريخواهان و شخص بوش در رابطه به مسايل افغانستان و حکومت کرزی داشتند. اوباما برعکس جورج بوش افغانستان و مبارزه با تروريزم را در صدر پروگرامهای سياسی و بين المللی خود قرار داد. موصوف همزمان با آنکه برحق مردم افغانستان به داشتن يک ادارهء سالم و پاسخگوتاکيد ميکرد،متعهد گرديد تا به افغانستان سربازان بيشتر بفرستد وافراطيون وابسته به القاعده و طالبان را تا لانه هايشان در مناطق مرزی در خاک پاکستان نيز تعقب کند. تيم انتخاباتی دموکراتها بشمول جوبايدن، هلاری کلينتون و شخص اوباما بارها در جريان کمپاين انتخاباتی حکومت افغانستان تحت اداره کرزی را ناکارآمد و فاسد خواندند و وعده سپردند که مردم افغانستان را در بازسازی کشور و ايجاد يک اداره سالم، ملی و کارآ کمک خواهند کرد.

شگاف عميق ميان ادرهء اوبا ما و حکومت کرزی بعد از بازدید اوباما در جريان مبارزات انتخاباتی اش از افغانستان و ديدارش با کرزی و بعدا طی بازديد معاونش جو بايدن از کابل و ملاقاتش با کرزی، کاملآ نمايان گرديد و اين تنش ميان اداره اوباما و کرزی باگذشت هرروز گسترش بيشتر يافت و حتی تا سرحد برخوردهای لفظی و واردکردن اتهام به همديگر گسترش يافت.

بارک اوباما بعد از انتخاب منحيث رئيس جمهور ايالات متحده در اولين سخنرانی رسمی اش همزمان با اينکه از مبارزه قاطع با تروريزم بين المللی و نابودی لانه های بنيادگرايی و تروريزم در افغانستان و منطقه سخن گفت، بطور واضح و صريح پيامی برای دولتهائيکه دچار فساد هستند و کارآيی و شايستگی رهبری کشور خود را ندارند، فرستاد. مسلمآ روح اين پيام قبل از هر کشور ديگری متوجه افغانستان و تيم رهبری آن بود.
(**)
همچمان به قول بی بی سی بتاريخ شانزدهم جنوری سال روان وزارت دفاع امريکا طی گزارشی دولت افغانستان را ضعيف ترين و فاسد ترين دولت در جهان خوانده است. در گزارش فوق چنين ميخوانيم :" افغانستان دارای يک دولت فاسد و فاقد رهبری است...ايجاد يک دولت با رهبری قوی در افغانستان، چيزی نيست که نيروهای نظامی امريکا به افغانستان به ارمغان بياورند...." (***)
خانم کلينتون وزير امور خارجه اداره اوباما در اولين سخنرانی خود در کانگره امريکا حين اخذ رآی اعتماد حکومت افغانستان را به شديد ترين لحن مورد حمله قرار داد و آنرا " دولت مواد مخدر" خواند.

کرزی، اتحاديه اروپا و پيمان ناتو:

بعد از موضع گيريهای صريح مقامات امريکايی مبنی برفساد و ناکار آمدی حکومت کرزی، تقريبآ رهبری همه کشورهای اتحاديه اروپا و مطبوعات اين کشورها از ايتاليا وهسپانيا در جنوب و آلمان وفرانسه وهالند در مرکز و کشورهای سکنديناوی در شمال اروپا همه يکصدا حکومت آقای کرزی را فاسد وناکار آمد خواندند و برضرورت تغيير رهبری و پاليسيهای شان در افغانستان تاکيد کردند. به استثنای برخی حلقات معين در حکومت انگليس که بقول برخی آگاهان منافع مشترک در توليد ترياک درهلمند و قاچاق مواد مخدر با کرزی و برادرانش دارند.

پيمان ناتو که بخش عظيم مسئوليت جنگ با بنيادگرايان القاعده و طالبان را بدوش ميکشد نيز به اين روند پيوست. یاب د هوپ شفر، دبیر کل پیمان ناتو در مصاحبه يی چنين گفت: " فساد و بی کفایتی دولت افغانستان به همان اندازه وجود شورشیان، در بی ثباتی مزمن این کشور نقش دارد ". او در ادمه چنين ميگويد: " ... مقامات افغانستان باید انتخاب های سیاسی مشکلی بکنند" و اضافه می کند که "افغان ها دولتی می خواهند که شایستگی وفاداری و اعتماد آنان را داشته باشد...." به قول خبرنگار بی بی سی پيامی که دبير کل ناتو به دولت افغانستان ميفرستد خيلی صريح و روشن است. " معنی اين پيام اينست که مشکل اصلی قدرت بيش از حد طالبان نيست بلکه خوب اداره نکردن کشور است." *****

چرا تبليغات غرب و امريکا برعليه ادارهء کرزی فروکش کرد؟
بعد از موضع گيری علنی، صريح و رسمی آدارهء اوباما، پيمان ناتو وبرخی کشورهای اروپايی و نشر مضامين و مقالات درين راستا از جانب ژورناليستان و پژوهشگران غربی، کرزی طور جنون آميز به مخالفت با ايشان و به اصطلاح بدفاع از خود پرداخت. درين مقطع است که کرزی آن شخص گمنام و نا مستحقی که توسط نيروهای امريکايی به قدرت رسانيده شد و تا اکنون هم توسط ايشان محافظت ميگردد، يک شبه به يک ناسيوناليست دوآتشهء افغان تبديل ميگردد و حتی از اشغال کشور توسط نيروهای خارجی حرف ميزند. کرزی که در طول سالهای متمادی رياست اش در مورد رنجهای بی انتهای مردم افغانستان از اثر بمباردمانهای کور نيروهای امريکايی و خارجی، کشته شدن هزاران زن و کودک، پير و جوان کشور، از زندانی ، شکنجه شدن و اهانت به کرامت انسانی هزاران هموطن بيگناه خود در زندانهای امريکايی و تجاوز خارجيان برحريم خانه و خانواده های افغان و بی احترامی به ارزشهای اخلاقی ، دينی و ملی کشور از طرف اين نيروهای اشغالگر هرگز لامی از کلام بيرون نياورد، يک و يک باره به يک شخصيت ملی، يک انقلابی آتشين و ضد اشغالگری تبديل ميگردد و شعارهای تند ملی سرميدهد،ازاستقلال کشور و منافع ملی حرف ميزند، نيروهای امريکايی و خارجی را انتقاد ميکند و حتی آنانرا اشغالگر مينامد و اخطار ميدهد که به اقداماتی جدی تری هم دست خواهد زد.
کار حتی بدانجا کشيد که کرزی خود را بدامن روسها مياندازد و به ميد ويدوف ريس جمهور روسيه پيام ميفرستد و از روسيه کمک نظامی ميخواهد واز ميدويدوف رئيس جمهور روسيه نيز پيام جوابيه و امتنانيه ميگيرد. در پيام ميدويدوف چنين ميخوانيم: "... با شما موافقم که تداوم همکاری ها در بخش نهاد های دفاعی موجب همکاری های موثر مشترک میان کشورهای ما می گردد و در امر تامین امنیت در منطقه موثرخواهد بود."
رئیس جمهوری روسیه در پایان این نامه از آقای کرزی خواسته است، که قبل از هر نوع همکاری باید زمینه های همکاری میان افغانستان و روسیه مشخص شود آنهم به نحوی که به گفته آقای مدودف" منافع متقابل طرفین را تامین کند."

کرزی که به جنون قدرت مبتلا گرديده همه اين کار ها را بخاطر آن انجام ميدهد که به امريکا و بخصوص بارک اوباما بفهماند که اگر بيشتر مورد بی مهری قرار گيرد به دشمن امريکا تبديل خواهد شد ودست بدامن کشورهای مخالف امریکا بخصوص روسيه و ايران خواهد انداخت. ولی غافل از آنکه زمين و فضای افغانستان در اختيار امريکائيهاست و خودش نيز بدون محافظين امريکايی يک روز هم در افغانستان بوده نخواهد توانست.
برای مردم و روشنفکران افغانستان از قبل معلوم بود که کرزی منحيث يک شخص بی اعتقاد و معامله گر بخاطر حفظ قدرت و مقام به هر توطئه، دسيسه سازی، ائتلاف، اتحاد و هر چيز ديگری و با هر کسی تن ميدهد، ولی برای غربیها بيشتر به عنوان يک شخص دموکرات مطرح بود ويا بهتر است گفته شسود که اين غربی ها بودند که برای کرزی عبا و قبای دموکراسی تراشيدند. برای اولين بار است که متحدين غربی وی نيز پی ميبرند که اين مَردَک جنون قدرت دارد وحاظر است بخاطر حفظ قدرت و مقام به هر معامله و توطئه يی تن دردهد.
در چنين حالتی است که ادارهء اوباما و متحدين غربی آن مجبور ميشوند تا روش نرمتری را در پيش گيرند. انتقاد از ناکار آمد کرزی را کاهش داده وبرعکس از حکومت افغانستان و تلويحا از کرزی حمايت ميکنند. کرزی را به اروپا جهت اشتراک در کانفرانسهای بين المللی دعوت ميکنند و امريکا نيز نشست مشترک روسای جمهور پاکستان و افغانستان باحضور داشت بارک اوباما را تنظيم مينمايد تا مشترکآ به ا صطلاح در مورد استراتيژی جديد برای مبارزه باتروريزم، القاعده و طالبان تصميم بگيرند و حتی اداره کاخ سفيد ابقای غيرقانونی کرزی در قدرت الی ختم نتايج انتخابات را نيز مورد تاييد قرار ميدهد.
ولی آنانيکه به سياست و دپلوماسی سروکار دارند، خوب ميدانند که همه اين صحنه سازيها فقط دفع الوقت است تاموعد انتخابات در افغانستان فرابرسد و کرزی اين مجنون قدرت را از راه قانونی و با نمايش دموکراسی از سرراه خود بردارند.
ناسيوناليزم حامد کرزی دقيقآ به ناسيوناليزم حفيظ الله امين ميماندکه به خاطر حفظ قدرت شخصی اش به قتل رهبر و معلم خود دست ميزند، از کعبهء خود ( اتحاد شوروی) روی برميتنابد و تا انجا پيش ميرود که قرار اطلاعات خبری آنزمان بر روی سفير اتحاد شوروی با سيلی ميکوبد و در جستجوی متحدين از کمپ مخالف اتحاد شوروی وقت بخصوص ايالات متحده و پاکستان بر میخيزد ولی روسها موقع بيشتربه او نميدهند و با تهاجم و کودتای نظامی او را از سر راه خود برميدارند. از عکس العملهای اخير کرزی چنين بر ميآيد که او نيز حاضر است هر کسی و هر چيزی را بخاطر منافعش و حفظ قدرت قربان کند و به هر ماجرجویی ممکن دست بزند. ولی امريکائيها و ادارهء اوباما نه آن امکانات روسها را دارند که کرزی را با عمل نظامی و کودتا از سر راه خود بردارند ونه شرايط بگونه است که باوی چنان برخورد کنند که با ضياالحق رئيس جمهور اسبق پاکستان نمودند. فقط يک راه باقی ميماند و آن اينکه از وی حمايت نکنند و طی يک زمينه سازی به اصطلاح دموکراتيک کرزی را خلع قدرت نمايند.
اخيرآ بارک اوبا ما بمناسبت آغاز پروسهء انتخابات افغانستان پيامی را صادر نمود و در آن با صراحت تاکيد کرد که ايالات متحده امريکا در جريان انتخابات افغانستان از هيچ کانديدی حمايت نميکند، اين در حاليست که سفير امريکا در کابل و مشاور امنيتی اوباما نيز در هنگام بازديدش از افغانستان بر اين مسئله تاکيد داشتند. اين که امريکا از هيچ کانديدی حمايت نميکند قابل بحث و دقت بيشتر است و اين مسئله را بايد بعد از ختم انتخابات مورد بررسی قرار داد، ولی روح همهء اين پيامها را اين مسئله ميسازد که مقامات ايالات متحده ميخواهند بطور غير مستقيم به مردم افغانستان بگويند که از ادارهء کرزی به تنگ آمده اند و به هيج وجه از کرزی و تيم ترياک سالاران و " جنگ سالاران" دفاع نميکنند. (*****)
همين کافیيست که ايالات متحده از کرزی دفاع نکند و يا در بهترين حالت اجازه دهند تا انتخابات شفاف و بدون دزدی رای مردم و تقلب کاری صورت گيرد که در چنين حالتی حتی اگر معجزه هم صورت گيرد کرزی برنده انتخابات نخواهد شد.

ادارهء کاخ سفيد ازکرزی حمايت نميکند؛ چرا؟

دلايل و قرينه های فروانی وجود دارد که اوباما و تيم وی نبايد از کرزی حمايت کنند:
- اولا يکی از شعارهای اوباما در جريان کمپاين انتخاباتی تغيير روش امريکا در رابطه به عراق و افغانستان بود. او به مردم امريکا وعده داده بود که بزودی ممکن زمينه های بيرون کشيدن نيروهای امريکايی را از عراق فراهم خواهد ساخت و به افغانستان توجه و کمک بيشتر خواهد نمود تا از شر مافيای اداره و قدرت و مواد مخدر رهايی يابند و افغانستان با داشتن يک ادارهء سالم و متعهد بتواند سرپای خود بايستند. حالا ادارهء تحت رهبری اوباما نميتواند بخاطر حفظ کرزی و گروپ مافيايی اش وعده های انتخاباتی خود را نقض کند وبدين طريق به اعتبار خود نزد مردم امريکا و جهان صدمه وارد کند. مسلما اوباما و تيم کاری اش آرزو دارند تا در دور بعدی انتخابات ايلات متحده نيز برنده باشند؛ اگر حالا به وعده هائيکه برای مردم امريکا چه در بعد سياست داخلی و چه در گسترهء سياست خارجی داده بودند، عمل نکنند، طبعا در دور بعدی مردم امريکا بوی رآی نخواهند داد و او حزبش بازنده خواهند بود.
- ثانيآ اينکه اوباما نخواهد خواست تا با حمايت از رژيم مشهور به فساد کرزی آبروی خود را منحيث اولين رئيس جمهور سياه پوست ايالات متحد امريکا و وسيلتآ آبروی همه سياپوستان جهان را بريزد.
- سوم اينکه کشورهای متحد امريکا در نبرد با تروريزم و القاعده بخصوص اتحاديه اروپا وپيمان ناتو از کرزی و رژيم فاسد وی حمايت نميکنند، اگر کاخ سفيد اقداماتی مبنی بر حمايت تيم کرزی نمايد، مسلمآ به مخالفت اتحاديه اروپا و پيمان ناتو و ساير متحدين بين المللی خويش مواجه خواهد شد و اين مسئله ای نيست که اوباما بدان کم بها بدهد.
- و چهارم اينکه کشورهای همسايه و ذينفوذ در قضايای افغانستان چون : هند، چين، ايران و روسيه ( باوجود مراجعات مکرر کرزی به انها) و حتی کشورهای اسيای ميانه و حتی حکومت کنونی پاکستان برهبری زرداری نيز بر انتخاب مجدد کرزی بنابر سياستهای حمايت گرانهء وی از طالبان که بنام شاخهء افغانی القاعده مشهوراند، راضی نخواهند بود و ايالات متحده نميتواند نظر اين کشورها را ناديده گيرد.
و در فرجام اينکه امريکا مجبور است با بنيادگرايی،تروريزم، ترياک سالاری در وجود طالبان و القاعده در افغانستان و منطقه مبارزه کند. موجوديت تيم کرزی که هم با طالبان و ساير بنيادگرايان رابطهء تنگاتنگ دارد وهم در کشت و قاجاق مواد مخدر تيم مافيايی وی وبردرانش نقش اساسی دارند، مانعی است در راه مبارزه قاطع با بنيادگرايی و مافيای مواد مخدر. لذا امريکا آلترنتيف ديگری جز پشت کردن با تيم کرزی و برادران ندارد.
با در نظرداشت دلايل فوق کرزی بصورت قطع کانديد مورد حمايت غرب و ايالات متحده امريکا نيست. اگرچه رهبران و دیپلوماتهای امريکا و شخص اوباما تاکيد دارند که از هيچ کانديدی در اتنخابات افغانستان حمايت نميکنند ولی تجربه نشان داده که کشورهای بزرگ و اشغالگر در نهايت ميخواهند تيم مورد اعتماد خود را در کشورهای وابسطه بخود در قدرت داشته باشند و اين نيز با در نظرداشت اوضاع افغانستان خيلی مسلم است که حمايت امريکا از هر کانديدی در پيروزی وی نقش قاطع دارد؛ چون اين امريکا است که بر زمين و هوای افغانستان حکومت ميکند. بنابر همين دليل است که هريکی از از کانديدان به اصطلاح مطرح کوشش دارند تا قبل از ديگران خود را نزديک و دوست امريکا جابزنند؛ حتی ما شاهد بوديم که قبل از تثبيت تاريخ انتخابان برخی از کانديدان احتمالی و مطرح به امريکا سفر نمودند و تا انجائيکه برای شان مقدور بود با مقامات امريکايی ملاقات نمودند تا حمايت ايشان را جلب کنند. برخی ازين کانديدها چون نتوانستند وعده قاطع از مقامات ذيصلاح امريکايی بدست بياورند، شايد به همين خاطر خود را از پروسهء انتخابات بيرون کشيده باشند.

نتيجه گيری: کرزی نه از حمايت بين المللی برخوردار است و نه از وجهه ی ملی. تيم کرزی يک تيم مافيای است و بايد يا از طريق انتخابات و يا ازطريق زور از قدرت پائين کشيده شود در غیر ان هم برای افغانستان و هم برای جهان خطر جدی اند.
- روشنفکران اقوام ازبک،تاجيک و هزاره و ساير مليتهای کشور مسئوليت اخلاقی دارند تا با قلم و قدم خويش برعليه گروپ مافيايی کرزی وهمه معامله گران ايکه بخاطر بقای کرزی صف بسته اند، بايستند.
- روشنفکران پشتون نيز مسئوليت دارند تا صدای اعتراض خود را بر ضد باند مافيايی کرزی و شرکا قويا بلند کنند.
و بالاخره اينکه:
کرزی و تيم مافيایی وی نه از حمايت مردم افغنستان برخوردارند و نه از حمايت امريکا و جامعهء بين المللی و هيچ زمينه يی برای کسب قدرت مجددايشان جز حمايت مافيای مواد مخدر در داخل و خارج ار کشور سراغ نميشود. هرگاه اگر حلقات معين بين المللی بخصوص ادارهء کنونی کاخ سفید بنا برهردليلی بخواهند کرزی و مثلث مافيايی ترياک، ترور وتعصب را بر مردم افغانستان دوباره تحميل کنند، فقط يک راه برای ايشان باقی ميماند يعنی" دزدی آرای مردم" که در آنصورت بايد تجربه اخير انتخابات ايران را بخاطر بسپارند و منتظر قيام مردمی و سقوط قهری این حکومت توسط مردم باشند و اماده پذيرش شکست خود درين بازی بزرگ منطقوی و بين المللی.

يــــــــــــا هــــــــــــــــــــــو

م. سلطانپور
اول سرطان ( تير) سال 1388 خورشيدی
21جون سال2009 ميلادی
آدرس ايميلی نويسنده:
msultanpoor@hotmail.com

پينوشتها:
**- مرجع شود به اولين بيانيهء اوباما بعد از انتخابَ منحيث رئيس جمهور ايالات متحده امريکا منتشره در سايت صدای امريکا و در سایت بی بی سی در لينک ذيل:
http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/2009/01/090124_v_obama_speech_afghanistan.shtml

*** - سايت بی بی سی مورخ 18 جنوری سال 2009:
"سخنگوی رئیس جمهوری افغانستان گزارش وزارت دفاع آمریکا را که در آن دولت افغانستان ضعیف ترین دولت در جهان خوانده شده، رد کرده است.
در این گزارش که روز گذشته منتشر شد گفته شده که افغانستان دارای یک "دولت فاسد و فاقد رهبری" است.
همزمان با انتشار این گزارش مایک مولن، رئیس ستاد فرماندهی ارتش آمریکا گفته است که در حال حاضر افغانستان به یک "حکومت بهتر" بیشتر نیاز دارد تا نیروهای اضافی آمریکا.
دریاسالار مایک مولن گفته است که ایجاد یک دولت بهتر با رهبری قوی در افغانستان، چیزی نیست که نیروهای نظامی آمریکا برای مردم افغانستان به ارمغان بیاورند.
در گزارشی که از سوی وزارت دفاع آمریکا منتشر شده نیز تاکید شده که افغانستان دارای "ضعیف ترین دولت در جهان" است.
اما همایون حمیدزاده، سخنگوی رئیس جمهوری افغانستان این بخش از گزارش وزارت دفاع آمریکا را به شدت رد کرد.
آقای حمیدزاده در گفتگو با خبرنگاران در کابل گفت: "ما می پذیریم که یک دولت در حال بازسازی، جوان و در حال رشد هستیم، ولی این را به هیچ وجه نمی پذیریم که یک دولت ضعیف داریم. "
او افزود: "ما قدم های بزرگی را به طرف دموکراسی، نظام مردمی و آوردن صلح و ثبات، ترقی و آبادی کشور خود برداشته ایم و این قدم ها ثابت بوده و به موفقیت می انجامد."
در هفته های اخیر حکومت به رهبری حامد کرزی به گونه ای گسترده با انتقادهای تند رهبران غربی روبرو بوده است.
آقای کرزی هفت سال پیش به حمایت غرب با ویژه آمریکا رهبری کشوری را به دست گرفت که شاهد سه دهه جنگ و هرج و مرج های سیاسی بود.
اما حالا باگذشت چند سال و در آستانه برگزاری انتخابات ریاست جمهوری، به نظر می رسد که حمایت سیاسی غرب از رئیس جمهور کرزی به شدت کمرنگ شده است."
****- مصاحبه دبير کل تاتو منتشره در سايت بی بی سی.

بیانیه رئیس جمهور براک اوباما به مناسبت آغاز انتخابات ریاست جمهوری در افغانستان ***** -
منتشره در صدای امريکا
17/06/2009

"من مردم افغانستان را به مناسبت آغاز رسمی مبارزه انتخاباتی شان، تبریک میگویم.
بتاریخ بیستم ماه اگست امسال، مردم افغانستان رئیس جمهور جدید خود را انتخاب خواهند کرد تا کشور شان را رهبری کند و همچنان شورا های ولایتی را ا نتخاب میکنند تا از آنها به صورت محلی نمایندگی نمایند.
کاندید موفق ریاست جمهوری یک اجندای کامل و توقعات زیاد خواهد داشت. موسسات افغانستان باید خدمات بهتری را به مردم انجام دهند. باید حسابدهی کامل و شفافیت وجود داشته باشد تا افغان ها دیده بتوانند که پول شان به کجا به مصرف میرسد.

رزمندگانی که حاضر اند اسلحه به زمین گذارند و صلح را در آغوش گیرند باید مجددا داخل جامعه شوند. و افغانستان برای ترویج و انکشاف امنیت و فرصت ها در منطقه باید با همه همسایگان خود همکاری کند.
برای این همه مساعی، رئیس جمهور آینده افغانستان در ایالات متحده امریکا یک شریک خواهد داشت.
هر ملت بشیوه خود دیموکراسی را رشد میدهد که بر عننعات خود مردم آن پایه گذاری شده باشد. ایالات متحده با کدام کاندید خاص ریاست جمهوری و یا شورای ولایتی نه حمایت و نه مخالف میکند.
روی همین ملحوظ ما با مقامات موظف در انتخابات و ملل متحد همکاری میکنیم تا افغان ها را کمک نمائیم که از یک عملیه انتخابات موثق، مطمئن و همه شمول بر خورد دار شوند، که در آن همه کاندید ها به رسانه ها دسترسی مناسب داشته باشند و ازادانه مبارزه کرده بتواند و بروز انتخابات از صداقت رای دهی مطمئن و راحت باشند.
ایالات متحده در جستجوی یک مشارکت دوامدار با مردم افغانستان است نه با کدام رهبر بخصوص افغان ها. هدف این مشارکت آنست تا رئیس جمهور جدیدالاانتخاب و سایر مقامات، حکومت داری خوب، امنیت، عدالت و فرصت های اقتصادی را برای همه افغان ها فراهم سازد.
آن آینده ایست که افغان ها سزاوار آن اند، و آن اینده ایست که ما، همراه با کاندید های موفق و مردمی که آنها را انتخاب میکنند، کوشش داریم به آن دست یابیم."



م.سلطانپور
بخش يکم

انتخـابـات ريـاســت جمـهــــوری
و
گمانه زنی کانديد امريکايی

(آيا مردم افغانستان باز به کرزی اعتماد خواهند کرد؟)
(آيا کرزی مورد حمايت اروپا و امريکاسـت؟)


همه ميدانيم که تا نهادينه شدن دموکراسی در افغانستان راه دور و درازی در پيش است و آنچه تا اکنون بنام دموکراسی انجام شده چيزی جز فريب اذهان عامه نبوده است.حقيقت سرسخت و انکار ناپذير اين است که ما هرگز حکومت ملی - انتخابی نداشته ايم وهميشه اين بيگانگان و مهاجمين بوده اند که برما حاکم گماشته اند و برای ما حکومت ساخته اند.
اينبار نيز خارجيها ( بصورت خاصتر امريکائيها) برای ما حکومت ميسازند و احتمالآ کرزی را برای بار پنجم* اگر به صلاح شان باشد و يا هم شخص ديگری را حاکم افغانستان خواهند ساخت.
ولی نبايد از انصاف گذشت که همين به اصطلاح انتخابات "ساختگی" نيز وديعه ايست که در تاريخ کشور سابقه زيادی ندارد. هرچه نباشد بخاطر تمثيل دموکراسی و شرم از اذهان عامه هم که باشد، مردم را به پای صندوقهای انتخابات ميکشانند و آنان نيز رای خود را در صندوق کانديدی که برای شان گفته شده است و يا هم خود برگزيده اند ميريزند. چنين گزينشی در بدترين حالت آن نيز بهتر از نظامها و حکومتهای قبيله يی، کودتایی و ايدئولوژيک است.
دموکراسی يک پروسه اجتماعی است که نميشود آنرا از بيرون وارد کرد و هم نميتواند يک شبه نهادينه گردد و انتخابات کاملآ دموکراتيک را نيز در کشوريکه در آن دموکراسی وجود ندارد نبايد توقع داشت؛ ولی مسلم است که اگرهمين پروسه دوام کند، طی هر دور انتخابات، روند انتخابات نيز شفاف تر و دموکراتيک تر خواهد شد. ولی اين مسئله را نيز نبايد از نظر دور داشت که در نهايت امر مردم مالکان اصلی کشور خويش اند واگر ملتی اراده کند هيچ نيروی بيگانه و اشغالگر تاب مقاومت در مقابل مليون ها انسان مصمم را ندارد.

حتی در وضعيت کنونی کشور ما نيز که کشورامکانات دفاع از خود را ندارد و عملا توسط نيروهای مسلح کشورهای پیمان ناتو و در راس ايالات متحده اداره ميشود، اگر نيرويی پيداشود که حمايت کتلوی مردم را باخود داشته باشد و مردم عملآ و علنآ از نمايندهء آن نيروی سياسی حمايت کنند و به او رای دهند، کشورهای حاظر در صحنهء سياسی افغانستان ديگر چاره يی نخواهند داشت جز آنکه ازچنين رستاخيز ملی و صلح آميز حمايت کنند و يا آنکه به قتل عام مردم بپردازند که احتمال دومی در وضعيت کنونی جهان و دسترسی همگانی به وسايل اطلاعات جمعی امر ناممکن بنظر ميرسد و حتی اگر ماجراجويان بين المللی دست به چنين اقدام جنايتکارانه داراز کنند، عاقبتش يک انقلاب ملی، ازاديبخش و دادخواهانه و طرد نيروهای زورگوی و اشغالگر خواهد بود.

متاسفانه اين طرز بينش که اين فقط خارجيها هستند که حکومت ميسازند در ميان اقشار مختلف جامعه افغانستان رسوخ نموده و مورد پذيرش و منبعث از واقعيتهای موجود سياسی کشور نيز هست. با درنظر داشت همين مسئله است که اکثر کانديدان کوشش دارند تا مستقيم يا غير مستقيم خود را کانديد مورد تآئيد و حمايت اروپا وبخصوص ايالات متحده امريکا جا بزنند.

*******
با نزديک شدن دور دوم انتخابات رياست جمهوری وبخصوص بعد از کانديد شدن دوبارهء آقای کرزی و گزينش مارشال فهيم و استاد خليلی منحيث معاونان وی نه تنها حلقات مربوط به کرزی بلکه حتی برخی از قلم بدستان کشور که بسيار علاقمندی و وابستگی به نظام مافيایی کرزی ندارند نيز يا از روی خوشباوری واعتقاد و يا از روی منفعت و مصلحت های شخصی اين گمانه زنی را که آقای کرزی برای اين دور انتخابات نيز کانديد مورد نظر ایالات متحده و اتحادیه اروپا و و طبعآ برنده انتخابات سالجاری افعانستان نيزهست تبليغ ميکنند.
حالا بيائيد اين مسئله را کمی کالبد شگافی کنيم تا به حقيقت مسئله نزديک شويم که آيا آقای کرزی اين بار نيز برنده انتخابات خواهد بود يا خير؟

الف - در بعد داخلی

1- تـیوری بی بديل بودن کرزی: اين مسئله از جانب طرفداران کرزی زياد تبليغ ميشود که در کشور( شايد سی و پنج مليونی) ما افغانستان شخصيت ديگری بديل آقای کرزی پيدا نميشود. اين در حاليست که همگان ميدانند که در تاريخ افغانستان رئيس دولت خلق الساعه، گمنام و بی تجربه مثل آقای کرزی کمتر يا اصلا ديده نشده است. تمام تجربهء کاری و اداری آقای کرزی قبل از رياست جمهوری اش را صرف سه ماه ماموريت در وزارت امور خارجه در زمان رياست دولت آقای مجددی تشکيل ميداد و عملا هيچ نوع تجربه اداری، حزبی،سياسی، دپلوماتيک و حتی اربابی در ميان قوم خود را نيز نداشت. شايد در سطح آقای کرزی در افغانستان اقلا بيش از صدهزار نفر وجود داشته باشد. در حاليکه همين اکنون در ميان کانديدان رياست جمهوری چهره های فراوانی وجود دارند که هم از درجه تحصيلات بالتر از کرزی حتی تا سطح دکتورا برخوردارند وهم از تجارب وسيع کار سياسی ( مبارزه و جهاد) وهم از تجارب عملی در اداره و سياست کشور تا سطوح ولايت، سفارت، وزارت،عضويت در پارالمان و حتی معاونيت پارلمان و معاونيت صدارت وکار در سازمانهای بين المللی تجربهء کاری دارند. آيا هيچ يکی ازاين شخصيتها نميتوانند بديلی برای آقای کرزی باشند؟


2- تیوری وحدت ملی در موجودیت ادارهء کرزی:

در افغانستان همه از وحدت ملی حرف ميزنند، بخصوص آنانيکه اصلا به وحدت ملی اعتقاد و اعتنایی ندارند. اينگونه يی ها وحدت ملی را در بهترین حالت آن در نابودی هويتهای قومی اقوام مختلف ساکن افغانستان و ادغام ايشان در هويت قوم حاکم ميدانند.
در تاريخ کشور بدترن و ننگين ترين قتل عامها وجينوسايدهای قومی و زمین سوزیها را از امیرعبدالرحمان گرفته تامحمد هاشم، محمد گل مومند، امين و طالبان در زير پوشش همين شعار کذايی "وحدت ملی" انجام داده اند. افغانستان کشور اقليتهای قومی است که هيچ يک از انتيکهای ساکن افغانستان بيش از پنجاه فيصد نفوس کشور را نميسازند؛ طبعآ در چنين کشوری وحدت ملی خصوصيات و بغرنجيهای مربوط به خود را دارد. وحدت ملی صرف با تغييرتذکره تابعيت و درج کلمهء افغان به همه باشندگان کشور تآمين نمی گردد. وحدت ملی زمانی ممکن است که مردم افغانستان بر سرنوشت خود حاکم باشند و تمام اقشار و اقوام افغانستان در حاکميت و ادارهء کشور سهم عادلانه، شايسته و قانونمند خود را داشته باشند. اين سهم گيری نه سمبوليک بلکه بايد مطابق به ظابطه ها و اصول وضع شده و قانونی کشور باشد. در کشوريکه حتی همين اکنون نيز وابستگی به قوم يا مذهب معينی عملآ جرم پنداشته ميشود، در کشوريکه سخن گفتن بزبان مادری جرم است، در کشورکه کتاب را ميسوزند يا به دريا ميريزند چگونه ميتوان از وحدت ملی سخن گفت؟ در کشوريکه در نظامنامهء دموکراسی وارداتی آن نا نوشته تسجيل شده است که بايد رئيس جمهور از قوم پشتون باشد، معاون اولش از قوم تاجيک و معاون دومش نيز از قوم هزاره چگونه ميتوان از دموکراسی، حق شهروندی و وحدت ملی سخن گفت. مگر ساير اقوام افغانستان ازين سرزمين نيستند؟
در طول تاريخ افغانستان شايد کمتر حکومتی را سراغ داشته باشيم که به وحدت ملی به اندازهء حکومت
آقای کرزی صدمه زده باشد. ادارهء مافيايی کرزی با تصويب قانون اساسی ناقص و تصويب سرود ملی قومی عملا اولين گام را در راه متزلزل ساختن بيشتر وحدت ملی کشور برداشت و بعدآ نيز به ترور شخصيتی شخصيتهای ساير اقوام کشور پرداخت. همين اکنون بيش از هشتاد فيصد کادر رهبری ادارهء کرزی وابسته به يک قوم است که در تاريخ صدسال پسين کشور (به استثنای دورهء طالبان) سابقه ندارد.
وحدت ملی زمانی مسجل ميگردد که رهبران کشور نه بنابر تعلقيت شان به اين يا آن قوم يا قبيله بلکه بنابر شايستگيهای فردی و يا پروگرام سياسی شان انتخاب گردند.
خلاصه انکه با تعويض حکومت مافيايی کرزی وحدت ملی کشور آنطوريکه تماميت خواهان قومی و اعضای ادارهء مافيايی کرزی تبليغ ميکنند نه تنها تضعيف نخواهد شد بلکه زمينه های بهتر زيست باهمی اقوام مختلف افغانستان در يک نظام پارالمانی و انتخابی مساعد خواهد گرديد.

3 معاونيت آقايون مارشال فهيم و استاد خلیلی
و فرضيهء احتمالی حمايت اقوام تاجيک و هزاره از کرزی:

آقای فهيم در دوره های اداره انتقالی و موقت نيز سمت معاونيت آقای کرزی را داشتند ولی بنابر اختلافاتیکه ميان ایشان خلق شد در دور اول انتخابات رياست جمهوری آقای کرزی از فهيم روی برتافت و احمد ضيا مسعود برادر شهيد احمد شاه مسعود را منحيث معاون اول خود برگزيد. در پيروزی آقای کرزی در دور اول انتخابات نه مخالفت آقای فهيم نقشی داشت و نه معاونيت آقای احمد ضيا مسعود. بلکه شرايط مساعد بين المللی و جو مساعد داخلی باعث پيروزی وی شد، البته نبايد تقلب کاريها در شمارش آرا به نفع وی را نيز از ياد ببريم.
اگر به نتايج آرا در انتخابات قبلی نظر اندازيم ميبينيم که آقای کرزی کمترين رآی ( کمتر از يک فيصد آرا) را از ولايت پنجشير آورد باوجوديکه احمد ضيا مسعود را معاون خود انتخاب کرده بود و پنجشير نيز مرکز پايگاهی مجاهدين وابسته به شورای نظار محسوب ميشد. همجنان آقای کرزی از مناطق فارياب، سرپل، شبرغان، باميان و ساير مناطق ازبک و هزاره نشين نيز رای چندانی نياورد. مردم اين مناطق بطور طبيعی به کانديدان محلی و وابسته به قوم خود چون آقایون محمد يونس قانونی، عبدالرشيد دوستم و محمد محقق رای دادند. برعکس آقای کرزی رای بلندی( از 25 تا 61% آرا) از ولايات کابل، پروان، کاپيسا، بغلان، کندز، تخار،بدخشان، بلخ، هرات، بادغيس،غور، نيمروز، فراه و ساير مناطق تاجيک نشين( و نوعآ مناطق پايگاهی جمعيت اسلامی در زمان جهاد و در راس آن استاد برهان الدين ربانی و برخی احزاب و سازمانهای ديگر با سمت گيری چپ) رای آوردند. معنای اين حرف اين است که در پيروزی دور قبلی آقای کرزی علاوه بر فضای مساعد سياسی کشور و حمايت کامل بين المللی، نقش جمعيت اسلامی و شخص استاد ربانی تعيين کننده بود تا موافقت يا مخالفت احمد ضيا مسعود يا قسيم فهيم. اگر ديروز آقای فهيم در مخالفت با کرزی کاری را از پيش نبرد، امروز نيز در موافقت و حمايت از کرزی کاری را از پيش برده نخواهد توانست؛ بخصوص آنکه درين مدت بعد از انتخابات اول تا اکنون به نظر برخی ناظران مسايل افغانستان هم در جامعهء روشنفکری افغانستان منحيث شخص استفاده جو، پول پرست و وابسته به مافيای مواد مخدر مشهور گرديده وقرار معلوم به يکی از بزرگترين سرمايداران کشور نيز تبديل شده است و در جامعهء بين المللی نيز کرزی و شرکايش او را منحيث جنگ سالار و مخالف دموکراسی و حقوق بشر معرفی کرده اند، که مخالفت اخير نمايندهء ملل متحد در کابل و واکنش تند مطبوعات غرب بعد از انتصا ب وی از جانب کرزی به معاونيت اول رياست جمهوری ناشی ازهمين جو سياسی تبليغاتی بين المللی است.
بدين حساب کرزی از انتخاب محترم قسيم فهيم بردی نخواهد داشت ولی برعکس آقای فهيم آخرين امکانات و حد اقل اعتبار محلی اي راکه در محل خود داشت نيزبا حمايت از کرزی که جفاهای فراوانی در حق همه مردم افغانستان بخصوص مردم پنجشيرو شمال کشور انجام داده، از دست خواهد داد.
سرنوشت و موقف آقای خليلی نيز بهتر از مارشال فهيم نيست. خليلی در طی مدت طولانی ايکه در مقام معاونيت رياست جمهوری بود، فقط حيثيت يک مهرهء نمايشی را داشت تا کرزی و تيم برتری خواهان قومی به دنيا بگويند که در حاکميت ايشان هزاره ها نيز سهمی دارند. او(خليلی) درين مدت نتوانست کمترين خدمتی به جامعه هزاره انجام دهد. کاه گِل کردن سرک ها در باميان گويا و نمادی از خدمات و اتوريتهء آقای خليلی در ميان مردمش است. امروز جامعه هزاره که در تاريخ کشور برای اولين بار شير زنانی را منحيث والی (استاندار) و شهردار(شاروال) خود ميپذيرند و از ايشان صادقانه و با فرهنگ بلند حمايت و اطاعت ميکنند، خوشبختانه به اين سطح آگاهی سياسی رسيده اند که بدانندموجوديت سمبوليک چند فرد خودفروخته نميتواند حضور عادلانه ايشان را در رهبری، اداره و حاکميت کشور تامين نمايد. مردم تغيير اساسی در نظام و سيستم ادارهء در کشور را ميخواهند نه بيجايی و جابجايی افراد معين را.
" خانه از داربست ويران است خواجه در فکر نقش ايوان است"


4- تيوری دولت و نظام سازی، بازسازی کشور و مبارزه با مواد مخدر:


اگر منظور از دولت و نظام سازی آنچنانيکه طرفداران آقای کرزی تبليغ ميکنند اين باشد که جامعه جهانی چند تنی را از بيرون وارد کشور کند و آنها را حاکم بر سرنوشت کشور گرداند؛ اگر اين مورد نظر باشد، چنين درامه ی از کنفرانس بن تا اکنون بايد تکميل شده باشد. در حقيقت حکومت مافيايی و تيم غارتگران کنونی نتيجهء چنين نظام و دولت سازی وارداتی است. حقيقت انکار ناپذير اين است که در درازای تاريخ افغانستان چنين اجماع بين المللی مبنی برحمايت افغانستان وجود نداشته است؛ همزمان با آنکه ده ها کشور جهان در تامين امنيت و بازسازی کشور سهم گرفته اند، به ملياردها دالر نيز درين مدت به افغانستان کمک شده است.
ولی قراريکه ديده ميشود مسير آب به ريگزار است و نتيجهء آن نامعلوم. ملياردها دالر کمکهای بين المللی نه تنها وضع اقتصادی کشور را بهبود نبخشيد بلکه داشته های قبلی کشور نير به غارت رفت، امنيت تامين نشد و کشت کوکنار نه تنها متوقف نگرديد بلکه گراف توليد آن سير صعودی را پيمود و افغانستان به بزرگترين مولد و صادرکننده مواد مخدر درجهان تبديل گرديد.
نتيجه آنست که در وجود تيم چپاول گران به رهبری کرزی و برادران نه تنها کمکهای بين المللی غارت گرديد بلکه تمام موسسات بزرگ توليدی و فابريکات دولتی که از حکومات گذشته بميراث مانده بود نیز هراج و غارت گرديد؛ افغانستان به مرکز جهانی مواد مخدر، تروريزم، قاچاق و قاچاقچيان مبدل گرديد. چنين است چهره اصلی بازسازی و دولت سازی در تحت رهبری يک ادارهء مافيايی. با اين حاکميت نه دولت و نظام سازی ممکن است، نه مبارزه با کشت و قاچاق مواد مخدر نتيجه خواهد داد ونه کشور بازسازی خواهد شد.

5- فرضیهء حمايت احدی، جلالی و خليلزاد از کرزی:

طرفداران کرزی و همه تماميت خواهان و عظمت طلبان قبيلوی چنين تبليغ دارند که چون احدی،جلالی و خليلزاد بنفع کرزی خود را از پروسهء انتخابات کنار کشيده اند؛ لذا چانس پيروزی کرزی نه تنها بيشتر بلکه حتمی شده است.
درين رابطه بايد گفت که کرزی، خليلزاد، احدی و جلالی هرگز رقيب همديگر نه، بلکه هميشه عضو يک تيم بوده اند. همه ميدانيم اين خليلزاد بود که در کنفرانس بن يک انسان گمنام و بی تجربه چون کرزی را منحيث رئيس اداره موقت افغانستان بر کنفرانس تحميل کرد و بعدا نيز آقايون احدی و جلالی از اعضای ارشد کابينه کرزی بودندو گذشته از آن اين آقايون و تفکرات سياسی حزب افغان ملت بوده است که تا اکنون برحکومت کرزی سايه سنگين داشته است. سقوط کرزی نيز دقيقآ از آنزمان آغاز گرديد که به تطبيق پاليسی های عظمت طلبانه و قبيله گرايانهء احدی، خليلزاد و جلالی تن در داد. گذشته از آن مسلم است که اگر قرار ميبود آقايون احدی و جلالی امکان پيروزی خود را در انتخابات مي ديدند، هرگز ازين پروسه خود را کنار نميکشيدند. معلوم است ايشان ازچنين امکانی برخوردار نيستند و نخواستند تابعيت امريکايی خود را بخطر اندازند. شايد ايشان برای حفظ مقاماتيکه در گذشته و تا حال داشته اند با کرزی به معاملهء معينی رسيده باشند که مسلمآ عملی نخواهد بود.
اين اشخاص در پيروزی کرزی نه تنها نقش مثبت نميتوانند داشته باشند، بلکه حتی نقش منفی و به زيان کرزی خواهند داشت، چون در کشور به عنوان عناصر وابسه به حلقات خارجی،شوونيست، قبیله گراو مخالف اشتراک عادلانه همه اقوام کشور در اداره و سياست کشور شهرت دارند. حزب افغان ملت در بين برخی حلقات روشنفکری کشور حتی بنام "افغان نازی" نير شهرت يافته است.

6- فرضیهء صدارت خليلزاد و بقای کرزی:

درين شکی نيست که سيستم رياستی موجود در کشور ناکار آمد و غير معمول است. اين برای اولين بار است که در کشور چوکی صدارت حذف ميگردد. در گذشته اگر شاه بود يا رئيس جمهور يا رئيس شورای انقلابی يا هرنام ديگری، صدراعظم منحيث قوت اجرائيوی وجود داشت. يعنی حکومت و بخش اجرائيه وی توسط صدر اعظم و دولت ( قوای سه گانه) توسط رئيس دولت اداره و رهبری ميگرديد. سيستم کنونی را همين شوونيست های قبيله گرا و در راس ايشان خليلزاد نماينده با صلاحيت جورج بوش رئيس جمهور وقت ايلات متحد ه امريکا بر لويه جرگه قانون اساسی تحميل نمودند. از قراين چنين بر ميآيد که حالا مقامات امريکايی و اروپايی نيز به اين نتيجه رسيده اند که سيستم رياستی افغانستان که کاپی سيستم امريکا با حذف فدرالی بودن آنست در افغانستان کارا نيست و شايد تصميم داشته باشند سيستم صدارتی را دوباره احيا کنند.
ولی چرا تيم وابسته به کرزی يکروزخليلزاد را برای اين مقام تبليغ ميکنند، روز بعد جلالی را و روز ديگر حکمتيار را؟ ايشان ميخواهند ازين مسئله بخصوص که چنين تغيير در سيستم ادارهء کشور احتمالآ مورد تاييد اداره اوباما نيز هست، منحيث شعار تبليغاتی- انتخاباتی بسازند و خاصتا با بميان کشيدن نام خليلـزاد به اين مقام.
ولی اکثر آگاهان سياسی را عقیده بر آنست خليلزاد هيچ شانسی برای رهبری افغانستان چه منحيث رئيس جمهور و يا چه منحيث صدراعظم ندارد.بخاطر آنکه:
- خليزاد ديگر تبعه افغانستان نيست و همه مقامات حکومتی و ستره محکمه افغانستان ميدانند که موصوف بخاطر احراز پست سفارت امريکا در کابل مطابق قواعد بين المللی و عرف دپلوماتيک مجبور بود از تابعيت افغانی خود صرف نظر کند و او اين کار را طی درخواست کتبی بمقام رياست جمهوری افغانستان انجام داده است.
- توظيف خليلزاد در مقامات رهبری کشور بمعنی سپردن رهبری کشوربدست يک امريکايی است که در عمل هم مورد مخالفت کشورهای منطقه وهم مخالفت مردم و سياسيون افغانستان قرار خواهد گرفت.
- خليلزاد منحيث شخصيت توطئه گر، قبيله گرا و شوونيست در ميان حلقات روشنفکری افغانستان مشهور است.
- خليلزاد را همگان به عنوان حامی و ايجادگر طالبان ميشناسند.
- خليلزاد منحيث يک ناسيوناليست افراطی پشتون برای مقامات پاکستانی غير قابل تحمل است.
- جمهوری اسلامی ايران خليلزاد را هم بخاطر تابعيت امريکايی اش و هم بدليل وابستگی خانوادگی يهودی اش به چشم دشمن ميبيند.
بصورت طبيعی ساير کشور های همسايه افغانستان از آسياس ميانه گرفته تا روسيه و چين نيز حسن نيت نسبت به اين شخصيت امريکايی افغان تبار ندارند.
با در نظرداشت دلايل فوق هرگز منطقی جلوه نميکند که ادارهء اوباما چنين شخصی را منحيث رئيس دولت يا حکومت بر افغانستان تحميل نمايند.
لذا حمايت خليلـزاد از کزری چيزی را تغيير نميدهد و انتخاب وی در مقام صدارت از جانب کرزی نيز نه عملی است، نه ممکن و نه منطقی. تيم انتخاباتی کرزی صرف ميخواهند از نام وی استفادهء تبليغاتی کنند، در حاليکه خود نيز ميدانند که با تغيير اداره کاخ سفيد در امريکا از جمهوریخواهان به دموکراتها و انتخاب بارک اوباما منحيث رئيس جمهور آيالات متحده، خليلزاد ديگر آن موقف و تاثير قبلی خود را بصورت قطع در تصاميم رهبری ايالات متحده ندارد.
شايد بتوان گفت درين نيرنگ بازی خليلزاد با همه هوشياری هايش فريب کرزی را خورده باشد.

7- فرضيهء حمايت دوستم و محقق و پيروزی کرزی:

محمد محقق و جنرال عبدالرشيد دوستم طی پنج سال اخير حکومت کرزی نه تنها از منتقدین این حکومت بلکه از مخالفین سرسخت آن بشمار میرفتند. در دور اول انتخابات ریاست جمهوری نیز ایشان خود را در مقابل آقای کرزی انتخاب نموده بودند و بالترتيب جای سوم و چهارم را نيز در انتخابابت احراز کردند. البته باید اين را نيز ياد آور شد که رآی ايشان بيشتر بر مبنای همبستگی قومی و تباری بود تا بر مبنای شایستگی های فردی و يا پروگرام سياسی ايشان.
مخالفت ها نيز زمانی بيشتر اوج گرفت که کرزی محقق را از مقامش منحيث وزير پلان سبک دوش کرد و دوستم رانيز ازمنطقهء پايگاهی اش در شمال به بهانهء اعطای مقام درستيزوال قوای مسلح به کابل فراخواند و بعدآ نيز به بهانهء شکايت اکبربای خانه وی را محاصره و عملآ طی حدود يک سال در خانه شخصی اش در کابل منحيث زندانی نگاه داشته شد. ولی حالا باز قرار معلوم وعده و وعيدهای غير عملی يی برای ايشان داده شده تا حمايت شان در جريان انتخابات بنفع کرزی جلب گردد و به زعم خودشان رآی مردم هزاره و ازبک نيز در صندوق آقای کرزی ريخته شود.
البته بايد تاکيد کرد که موضع گيری آقايون محقق و دوستم از حامد کرزی نه صادقانه و بر اساس کدام پروگرام سياسی است ونه ديرپـا. شايد اين دو نيز در تحت همين فضای تبليغاتی حاکم که کرزی کانديد غرب و امريکا است و طبعآ برندء انتخابات نيز هست،با وی به معامله برای کسب مقام برای خود و نزديکان خود تن در داده باشند ورنه در پروگرام سیاسی احزاب ايشان با سياستها و پروگرامهای کرزی از زمين تا آسمان فاصله وجود دارد.
اولين نشانه های اين معامله در ابقای دوستم در مقام نمايشی قبلی اش ودر مصاحبه اخير آقای محقق تجلی نمود.
ولی پُر واضح است که هم کرزی محاسبه را نادرست انجام داده وهم دوستم و محقق. کرزی بخاطر آن درين محاسبه به اشتباه رفته است که او امروز را با ديروز عوضی گرفته است و بفکر آنست که مردم هزاره و ازبک شايد به امر و هدايت دوستم و محقق بصورت کتلوی بوی رای دهند؛ در حاليکه اکنون مردم مناطق ازبک و هزاره نشين بخصوص متنفذين و روشنفکران آنها از سه دوره حاکميت باند کرزی و شرکا تجارب کافی دارند و ديگر فريب وعده های توخالی او را نميخورند. انها به مقامهای تشريفاتی و سمبوليک نه، بلکه به تغيير نظام و موقف عادلانه و قانونمند اقوام خويش در نظام و حاکميت ميانديشند. که اين مسئله را در اعلاميه ها و مقالات و نوشته های مجامع و سازمانهای روشنفکری، روشنفکران و شخصيتهای مطرح جامعهء هزاره و ازبک افغانستان بخوبی و ووضاحت کامل ميتوان مشاهده کرد.اگر هزاره ها و ازبکها همه چيزرا فراموش کرده باشند؛ اقلآ قـتـل عام ظالمانهء مردم جوزجان توسط جمعه همدرد والی و نماينده خاص کرزی و وابسته به حزی اسلامی حکمتيار، و قتل عام و اهانت به هزاره ها توسط کوچيان مسلح ووابسته به حکومت کرزی را که هنوز خون مردم بيگناه شبرغان و بهسود خشک نشده است و پيش روی چشمان شان قرار دارد فراموش نخواهند کرد.
بياد ميآوريم که در جريان انتخاب رئيس مجلس نمايندگان( (ولسی جرگه) نيزآقای محقق طی يک معامله نا عاقبت انديشانه جانب استاد سياف راگرفت ولی نمايندگان هزاره برخلاف موضع گيری آقاِی محقق يکدست همه به رقيب آقای سياف يعنی آقای محمد یونس قانونی رای دادند. اگر چنين نميبود آقای قانونی نميتوانست اکثريت آرا را کسب نمايد. بدين حساب خيلی واضح است که مردم ازبک و هزاره به امر و فرمان دوستم و محقق به قاتلان فرزندان شان رای نخواهند داد.
راستش من در مورد استاد محقق از قبل بنابر عملکردهای قبلی اش به اين فکر بودم و انتظار داشتم که شايد باز موضع مخالف متحدينش در جبهه ملی را اتخاذ کند و به جانب کرزی بلغزد، ولی از جنرال دوستم چنين انتظاری برده نميشد چون از يکطرف هنوز چند روزی از توطئه های کرزی برعليه اش نگذشته بود و از جانبی هم تلخ و شيرين روزگار را بسيار ديده بود واين متحد کنونی اش را بارها امتحان کرده بود.
دوستم و محقق نيز شايد محاسبه را بر مبنای حمايت بين المللی از کرزی نموده اند و قرار معلوم محاسبه ايشان نيز نادرست است چون کرزی نه مورد حمايهء اتحاديه اروپا است و نه مورد حمايت ادارهء اوباما. من اين مسئله را در بخش پايانی اين نوشته بررسی خواهم کرد.

8- تـيوری تقسیم قدرت با طالبان و حکمتیار:

آقای کرزی و حلقهء پاليسی سازانش طی سه دور حاکميت خود جهت بيرون راندن نيروهای وابسته به جبهه متحد سابق از نيروهای وابسته به طالبان و حزب اسلامی حکمتيار استفاده اعظم تبليغاتی و عملی بردند.
البته کرزی و تيم مربوطه پروسه تفاهم با طالبان و حکمتيار را تحت بهانهء تآمين امنيت، ختم جنگ و مصالحه ملی انجام ميدادند ولی نيت اصلی شان هميشه چيز ديگری بود؛ در جلب و جذب نيروهای حزب اسلامی، پيروزيهايی داشتند و تا همين اکنون قراريکه ديده ميشود بخش اعظم وزرا و مقامات ارشد حکومتی بخصوص واليان ولايات مربوط به حزب اسلامی آقای حکمتيار اند. ولی در رابطه به طالبان باوجود تلاشها و تقلاهای فراوان تيم تماميت خواهان قومی و وابستگی قبلی خود آقای کرزی به طالبان، کرزی توفيق چندانی نداشت و صرف موفق شد تا چند طالب " نيکتايی دار" را درپست های دولتی بگمارد ولی بدنه اصلی طالبان در موضع اصلی خودباقی ماند.
مسلمآ در جريان انتخابات کنونی نيز کرزی تلاش دارد تا طرفداری طالبان و حکمتيار را باخود داشته باشد و شايد با شخص حکمتيار به توافقات و معاملات پنهانی هم رسيده باشند. ولی بنظر اکثر آگاهان سياسی طالبان با در نظرداشت مخالفت شان با موجوديت نيروهای امريکايی و معاونان انتصابی آقای کرزی، به کرزی رای نخواهند داد؛ مگر نيروهای آقای حکمتيار کماکان در خدمت آقای کرزی خواهند بود. ولی حزب اسلامی حکمتيار در ميان مردم آن نفوذ و اعتبار لازم را ندارد تا تاثير بزرگی در سرنوشت آراء و انتخابات داشته باشد.
9- فرضيه قومی شدن انتخابات و رآی پشتونها به کرزی:

درين شکی نيست که افغانستان طی بيش از نيم قرن بينظمی و جنگهای داخلی منقطب گرديده و جای ارزشهای بزرگ ملی و وطنی را معيارها و منافع کوچک قبيلوی، قومی و تباری گرفته است.
باوجود آنکه کرزی و تيم مربوطه اش بسيار کوشيدند تا مسايل را بيش از پيش قومی و تباری بسازند و بدين طريق حمايت اقوام و قبايل پشتون را بدست آرند، ولی درين راستا نيز دستآورد چندانی نداشتند. اگر از چند صحنه سازی مضحک و گريه های فلمی آقای کرزی بگذريم، او هيچ گامی برای صلح و آبادی در مناطق پشتون نشين نيز نبرداشته است. در واقعيت امر اين مردم مناطق پشتون نشين کشور بودند که در طول حاکميت کرزی توسط نيروهای بيگانه مورد بمباردمانهای هوايی قرار گرفتند و از خانه و کاشانه خويش آواره گرديدند؛ ولی کرزی درين راستا هيچ نوع تدبيری را روی دست نگرفت. زيرا برای وی بيش از هر چيز ديگری باقی ماندن در قدرت مطرح است تا سرنوشت مردم افغانستان و حتی قوم و منطقه مربوطهء خودش. واکنشها و انتقادات اخير کرزی از بمباردمانها نيروهای خارجی نيز نزد همه مردم افغانستان چيزی جز شعارهای تبليغاتی- انتخاباتی و "خينهء بعد از عيد" تلقی نميگردد. با اين همه جفا کاريها در حق مردم پشتون کرزی نبايد از ايشان رای اعتماد توقع داشته باشد. حتی اگر قرار باشد که اقوام پشتون افغانستان در روند انتخابات کنونی قومی برخورد کنند، درآنصورت نيز به کانديدان پشتون تبار ديگری چون داکتر حبیب منگل، داکتر اشرف غنی احمدزی، امين ارسلا و يا کانديدان پشتون تبار ديگری رآی خواهند داد نه به کرزی.

10- همه "جنگ سالاران"، "بنيادگرايان" و برتری خواهان قومی دريک صف:

يکی از شعارهای تبليغاتی آقای کرزی و شرکايش طی چند سال اخير مبارزه برضد " جنگ سالاران" بود. حتی همين اصطلاح توسط تيم کرزی و حاميان خارجی شان وارد ادبيات سياسی کشور گرديد. انها تحت همين نام و با حمايت حلقات معين خارجی توانستند اکثرين شحصيتهای مربوط به جبهه مقاومت ضد طالبان ديروزی را از حکومت کنار بزنند. لبهء اصلی اين تبليغات نيز بصورت طبيعی بيشتر متوجه جنرال دوستم ، مارشال فهيم و محقق بود. ولی اکنون ديده ميشود که اين "جنگ سالاران" ديروزی و حزب افغان ملت که منحيث يک حزب افراطی شوونيست، برتری خواه و قبيله گرا شناخته ميشود بشمول حلقات متحجر و متعصبی از حزب اسلامی حکمتيار، گيلانی و مجددی ( مسلما سياف نيز دير يا زود به اين ائتلاف خواهد پيوست) همه باز در يک صف قرار گرفته اند که اين ائتلاف در ذهن هرکسی متآسفانه همان ائتلاف ديروزی " شورای هماهنگی" را زنده ميسازد. اين ائتلاف همين اکنون در ميان اکثر حلقات روشنفکری افغانستان بنام " شورای بدآهنگی" مشهور شده است.
مسلم است که اين اتحاد نه بنابر ضرورت و احساس مسنوليت ملی و نه بربنیاد نزديکی مواضع فکری ائتلاف کنندگان بلکه بنابر روان معمله گرانه برسر تقسیم قدرت و استشارات حلقات معين خارجی صورت گرفته است. اگر ديروز آن " شورای هماهنگی" به پيروزی نرسيد، امروز نیز اين "شورای بد آهنگی" ناکام خواهد شد. از کجا معلوم که سناريو سازان بين المللی خواسته باشند آگاهانه همه اين اشخاص و نيروها را در يک صف قرار بدهند و خود برای شکست شان نيز تلاش کنند، تا با شکست ايشان در انتخابات برای هميشه از شر همهء شان يک و يکباره بی غم شوند.... ولله اعلم

پـــــــــــــــــايـــــــــــــــان قسمت اول
ادامه دارد....

يــــــــــــــــــــــــــــــــآهــــــــــــــــــــــــــو



پی نوشتها:
*- کرزی تا حال برای چهاردوره رئيس دولت بوده است: رئيس دوره موقت، رئيس دوره انتقالی، رئيس جمهور انتخابی دورهء اول و رئيس مصلحتی از اول جوزا سال جاری تا تعيين رئيس جمهور جديد. اگر اين بار نيز انتخاب يا انتصاب شود دور پنجم رياستش خواهد بود.

م.سلطانپور
اول سرطان سال 1388

آدرس ايميلی نويسنده:
msultanpoor@hotmail.com