چهارشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۵

مولانا بحرالدین باعث
بيژنپور
10.05.06



سنت زد گـــــی ما فساد د ین است
وفقدان تحول فکردرما بحران دین
( باعث )


مولانا باعث
نخستین متفکرد ین پیرایی درشرق است


مولانا بحرالدین باعث میگوید: " اجرای انقلاب در دین مهمتر از انجام تحولات در زمین است. اگر در ساحت دین انقلابی بعمل آید، یا دین باعث سقوط آن میگردد، و یا آن انقلاب در دامن دین سقوط میکند، در هردو صورت دین است که مرکب انقلاب و تحولات جوامع جهان سومی را پا شکسته و درجامانده میسازد. پس باید انقلاب در دین را تدارک نمود، تا سبب اصلی در تحولات زمین خود متحول گردد ".
ا و همچنان در کارنامه ی دین، شوخیها یی را می بیند که در واقع آب از روی هفت پدر دین ریخته اند و دین را د نیا باوران دین فروش چونان مرغ و شاهین پر کور نموده اند. او به میراث نا کار آمد دین که روش د یوانگان قد رت است، نه راه رسول سعاد ت ، شدیداً اعتراض دارد، بهمین منظور میگوید:
" دینی که با کارنامه سیاه خشونت و بی محتوایی، بما میراث ما نده است ، بیش ا ز آنکه خلاق و قابل عمل باشد ، افسون شده وبی ماهیت است . ما با این روشهای نا صواب تحت نام دین ، پیروان رسول نیستیم ، بلکه مقلدان چند فضول و لا عقول هستیم ". ( * ) مولانا باعث

سخن از شهید بزرگ ومعلم راستین در صراط های سرنوشت ومقد رات سیاسی مردم افغانستان است. کسی که دین و آموزه های الهی را سعی نمود زمینی بسازد و انسان را جانشین خدا و حتی مخیر العمل در زمین معرفی بدارد.
سخن در احوال آزاده مرد نو اند یش و وارسته انسانی از جلگه ی غرور و شهامت ا ست . بزرگترین روحانی و اسلام شناس جوانی که عنصر تجد د و تحول در د ین را فرض اول مردم مومن دانست. ا و با صراحت گفت : " سنت زدگی فساد دین است و فقدان عقلانیت وتفکر بحران دین . مبارزه با مجعولات و مهملات در پایگاه د ین، دارای اهمیت کمتر از مبارزه با استبداد و نا روایی دیوانه سالاران در زمین نیست " . ( 1 )
بلی سخن ا ز دلاور مردی است ، که از هنجره دین بر ضد خرافات افسانوی در زمین فریاد کرد و در جماعت مسلما ن ها واجب اول مردم را مجاهد ت و مبارزه با روحانیت افسونگر، نادان و کهنه اندیشان قرون وسطایی خواند. ا و شرط اول موجود یت هردین را آگاهی متدین ها میدانست ، باور داشت که قرا ـت های کنونی از دین نه تنها دین نیستند، که اسباب تمسخر خدا وند در زمین هستند.
باعث میگفت : من در حیرت از آنم که ؛ در سرگذشت دین کسانی در منبرو محضر، تفسیر خدا شناسی کرده اند، که به خود شناسی هزار سال فاصله دارند. اینکه مردم گمراه شده ی ما در تحت تفاسیر و تعابیر حیوانی و جاهلانه ی آنان چرا هنوز دیوانه نشده اند ، بقول آنان خود معجزه یی است شاخدار". ( 2 )
مولوی بحرالدین باعث ، در حوزه ی تفکر د ینی پایه گذار نخستین جنبش ونهضت دین پیرایی و خرافات ستیزی است. او در این کار مانند، منصورهلاج ، شیخ شهاب الدین سهروردی، عین القضات همدانی، گالیله و د یگران هدف تمام نشانه های عوامزدگان مزخرف و بخشی از گویا روحانیان و روشنفکران که مزدور و د نباله رو استبدا د بودند، قرار داشت.
باعث در بخشی از دفاعیات خود علیه دولت داود خان میگوید : " الهی نامه ( قرآن ) را که با کلمه ی ( اقرء ) پیام داده است بر ما پذیرا کرده اند ، ولی به آن بخش های دیگری که اکثراً با کلمات ( قتل فقتل و اقتل ) انجام یافته است، بی سابقه هستیم. کاردین تنظیم اخلاقی جامعه است و بستر دین سرزمین وجود انسان . پس د ین بهزار د لیل یک امر شخصی و یک روش مناسب فرد است. سعی در دینی کردن موتر برای گمراها ن سیاسی، زنگ خطری است که کار نامه ی دین در گذشته را برای حیوانات نیز قابل تردید مینماید ". ( 3 )

در احوال مولانا بحر الدین باعث :

بحرالدین باعث که بعد ها مشهور ترین روحانی نو گرا و بدون ریش و عمامه در افغانستان وشاید تمام کشور های اسلامی شرق شد ، در سال ( 1320 خ برابر با 1941 م ) د ر روستای چهار باغ ( ما یمی ) شمالی ترین نقطه ی بد خشان یعنی درواز بد نیا آمد. اجد اد این خانواده روحانی که در ایام پادشاهی درواز شاهان ، از بزرگان دین و اند یشه در بخارای شرقی بود ند، در نزد مرد م کوهستا نات به پیشوایان روحانی اعتبار داشته اند.
بحرا لد ین در دامن همین خانواده بزرگ شد، او از کودکی در نزد پد ر و مربیان مذهبی روستای چهار باغ بشاگرد ی ادامه داد. بسیار زود به جمع طلبه های با لا مرتبت درامد. برای همین ضرورت از درواز به مرکز تخار آمد و در آنجا نیز شا مل مدارس مذهبی شد. او درهمان نوجوانی از شور و شعور بالایی برخوردار بود.
همواره میگفت : دربیش از صد مباحثه جدی با مولوی های بزرگ ومد رسین تخار زمین، اشتراک کرده است. او هرگز در بحث دینی ملاحظه نمی کرد، اند یشه ها واعتراضات خود را شفاف مطرح مینمود. دلیل آنکه قبل از بیست سالگی او را نسبت قوت منطق و قدرت استدلال و برای شیوه ی جذاب و پر طنطنه یی که داشت، حسودان و نا آگاهان تکفیر کردند ، همین بی پروایی و صراحتهای او در بیان اندیشه اش بود .
صدها نوبت مباحثات شد ید و جدی را د ر سراسر ترکستان زمین ( از تخار تا فاریاب زمین ) سازماندهی نمود، او در تمام این مناظره های ملایی و دیالوگهای دینی پیروز بحثها بود. کسانی که اورا د یده بود ند، میدانند که او در بلاغت و فصاحت از کم نظیر ترین آد مهای زمان بود. تسلط او برزبان و متون عربی، آگاهی او از دست آورد های علوم ، دسترسی او به قر آن و هنر او در تفسیر کردن کتاب الله، شجاعت و هردم حضوری او در نبر منطق و استدلال و سر انجام قدرت حفظ و یاد گیری او د ر درس و آموزه های دینی بود. بلاغت وفصاحت، شجاعت و آگاهی و مهارت در توجیه و بیان آیات واحادیث ، عناصر اصلی شهرت و آوازه ی او بود ند.
مولا نا بحرالدین در همه مباحثات جدی، جامعه ی روحانیت جوان در شمال کشور را تسخیر نمود. ایشان در مشورت با برخی دا نشمندان آگاه و همد یاران بیدارش ما نند مولا نا سلیم طغرا راغی بیدل شناس بزرگ که در بخارا هم شهرت ادبی و محبوبیت فراوانی کسب کرده بود، و با چند تن دیگرکه معتقد بودند مولانا بحرالدین میتواند در آینده نزد یک، باعث دگرگونیهای بینشی و نگرشی در حوزه ی آموزش های دینی گردد، تخلص او را " باعث " پیشنهاد کردند .
مولانا بحرالد ین در بامداد ملایی و آغاز دین پیرایی خویش که هنوز بدرجه بسیار بالایی نرسیده بود، روش آموزش مدارس دینی را یک بیهوـدگی و نا کار آیی مطلق نامید. او نیاموختن مبادی علوم طبیعی و انسانی را یک خطر عام سازی تقلید و هنر مردگی در مردم این سرزمین می دانست.
کلمه باعث عربی است، اساساً اسم فاعل است وبه معنی بر انگیزنده، و اسم است به مفهوم انگیزه ، علت و سبب ، دلیل و پایه و موجبه . البته باعث در نزد خود نوعی بعثت اند یشه برای خودش را مراد کرده بود. چنانچه یکی از شاعران وطن در حق او گفته است :

د ر باغ جهان درخت پر میوه تویی د ر دامن عــلم بهترین شیوه تویی
گفتند ترا که بحر دینی هستـــــــــی حا می غریب و کود ک وبیوه تویی
( د. دروازی )
به نسبت شور وشیدایی او در بحثها و بنابر ویژگی آگاهی و اشراف او بر اصول و مبانی دین، خیلیها او را به اشتباه مولوی باحث میشناختند. در سال 1340 خورشیدی یک سوال نامه پنجاه ماده ای ترتیب و تکثیر نمود، دوستان او این نامه را در جامعه ی روحانیت و در تمام سطوح کشور پخش وتوذ یع نمودند.
پرسشهای او در این سوالنامه چندان جدی و عاقبت انگیز بود ند، که نود در صد پرسش شدگان از ابراز نظر در مورد د ین حذ ر کردند. پرسشنامه باعث، کارنامه دین را زیر سوال برده بود. او در باب نا کار آمدی و بی محتوایی آموزشهای دینی، نابیداری و بی شجاعتی آموزگاران و سریال تکرار شونده ی ابزاری کردن د ین در خدمت حاکمان نظامهای خشونت و خیانت در افغانستان شرح و تفسیر روشنی نمود.
پرسشنامه ی مو لانا بحرالد ین باعث ، در واقع فراخوان عمومی و اعلامیه ی جامعه ی روشنفکران روحانیت جوان بود. در این پرسشها مسا یل بسیاری شامل بود ند که میتوان به برخی از آن اشارات و اظهارات توجه نمود :

" بیم ناکامی آخرت در مومن
نقش نا کار آمد دین در پراتیک اجتماعی
کار نامه ی خونین خلفا و فقها در دین
قبض وبسط دین در زند گی مومن
د ین باوری و د نیا نا باوری
برگشتاندن دین از بازار سیا ست و حاکمیت
قضا بدست دین موجب خطای اجتماعی
تعریف زن در دین فراموش شده است
نقش د ین و نفس د ین دودنیا شده اند
د ین باید بتواند آزادی و استبداد را بیان کند
و ..."
مولانا باعث سالهای 1344- خ مد رسه ی د ینی را به درجه ی ا جتهاد در تسنن ( مولوی وصاحب د ستار ) ختم نمود. او همزمان شامل دانشکده ی شرعیات دانشگاه کابل شد. سال 1347 از صنف سوم این دانشکده اخراج گردید. دلیل این اخراج اعتراضات جدی ا و به برخی استادان خارجی ( مصری ) و جریان سا زیهای آنان از یکسو و از سوی دیگر، روحیه ی مبارزه جویی و حقیقت گویی باعث د ر برابر نظام فا شیستی آل یحی و تمام عملکرد های آنان بود.
در همین سال 1347 خورشیدی بود که بر اساس شایستگی و نفوذی که در میان جامعه ی اهل باور و شخصیت های ملی و آزادی دوست داشت، زنده یاد محمد طاهر بدخشی را ترغیب نمود تا برای تشکیل یک محفل و نهاد مستقل ملی و سیاسی، بدور از اندیشه های وابستگی و در افتادن د ر جال نوکری بیگانگان، بپردازد.
درماه اسد 1347 محفل انتظار که بعداً به حزب انقلابی زحمتکشان افغانستان ( سازا ) معروف شد برهبری محمد طاهر بدخشی و مشا رکت مولا نا بحرالدین باعث ، محمد بشیر بغلانی، ظهور الله ظهوری، نورالله طالقانی، محمد حسن دروازی ، عبدالرشید فرخاری، قربان پساکوهی، بابه صاحب طوفان ، محمد رفیع خوست فرنگی، و چند تن دیگر تشکیل گردید.
محفل انتظار سیاست خویش را در سه محور، از سازمانهای سیاسی دیگر مشخص نمود. این سه محور اصول معتبر و پایه های اندیشه و عمل سا زمان به اصطلاح " ستم ملی " را بوجود آورد. اصول سه گانه مبارزاتی ستم ملی ( حزب زحمتکشان افغانستان ) : ( 4 )
یک - سیا ست عدم دنباله روی
دو - اسلام به حیث دین مردم افغانستان وبخشی ازفرهنگ ملی ما
سه - طرح وحل مساله ملی بنابر اهمیت آن در جامعه ی چند قومی با نظام های طایفه ای واستبدادی .
اصول دیگری هم در این سازمان عمل مینمود، که سایر نیروها به این اصول جایگاه درجه اول را قایل بودند. مثلاً مبارزه طبقاتی، تشکیل احزاب طراز نوین و ما رکسیستی، پیروی از بلوک جهانی سوسیالیسم و تقسیم جوامع سوسیالیستی به اضافه ی جهان بینی ما رکسیستی به سه محورخاص ( شوروی، چین ، ویتنام و کیوبا ) و مبانی دیگر !
همین جا باید بگویم، که محفل انتظار و سپس سا زمان زحمتکشان افغانستان ( سا زا ) با پیوند و رابطه ایکه به اقشار گوناگون جامعه داشت ، سازمان ملی اند یش و برابری خواه و عدالت پسند را برای نخستین بار در افغانستان پایه گذاری نمود. مولا نا باعث سال 1353 خ در یک گفتمان سیاسی با برخی سا زمانهای چپ نا وابسته ، طرح تشکیل جبهه دموکراتیک و ملی را که ا ز اندیشه های محمد طاهر بدخشی، سید عبدالمجید کلکانی و خود ا و بود، به میدان کشید.
مولوی باعث ما رکسیست نبود، و نفی دین نیز نمیکرد. در نزد ا و جامعه ی دین باوری چون افغانستان نمیتوانست، با اندیشه های ضد دین به گذشته و آینده ی این سرزمین غلبه یابد. او باور داشت که روش سومی ( غیر از این دو ) که از افراط و تفریط در امان باشد، میتواند بنیاد جامعه را اصلاح نماید.
مولانا باعث در حقیقت، یک گام تاریخی از سید جمال الدین افغان ، روحانیا ن مشروطیت اول و دوم و سید اسماعیل بلخی پیشتر گذاشت ؛ هرچند که آنان نیز از پیشکسوتان مبارزات سیاسی و ضد استبدادی در این کشور بودند، اما کار نامه و نقش آغاز گرانه ی مولا باعث در امر مبارزه با حاکمیت قبیله سالار و شکستن ماشین نظام کودتایی محمد داود، از یکطرف واز طرف دیگر استادن در برابر سنتی ترین نیروهای قشری و نا آگاه مذهبی ( روحانیان وابسته و بی اطلاع ) فقط میتواند از ویژگیهای رزم و مقاومت آن سرور نامدار باشد.
جا وید نام مولا نا بحرالدین باعث در 15 سرطان 1354 خ اولین قیام مسلحانه و جنگ چریکی را با یک گروه نیمه نظامی مشتمل از کادر های جوان محل در درواز، با فرماندهی عبدالحفیظ آهنگر پور مشهور به عبدالله پنجشیری سازمان داد. این گروه چریکی پس از سه ماه مقاومت شجاعانه در برابر نیروهای کماندویی نظام کودتا، به موجب خیانت یک روحانی پست ومر تجع دستگیر وبه زندان افکنده شدند.
درهمان نبرد مسلحانه و قیام علیه نظام جمهوری داود خان، دومین وسومین ستاره ی آسمان پر فروغ سازمان زحمتکشان افغانستان ( جنبش ضد ستم ملی ) به زمین افتاد. این دومین جانباز فداکار و بیبا ک ا رتش زحمتکشا ن ( زنده نام جلال الدین خواهانی ) بود. اما سومین وشاید بتوان گفت عاشقترین فرزند پیکار و مبارزه انقلابی ؛ جوان زیبا و آگاه ( عین الدین بهادری ) بود که با داشتن استعداد، صلاحیت و شا یسته گی در فهم مبارزه و مسایل سیاسی کشور، جا ن خود را به پای مردم گذاشت و در آسمان همیشه نیلگون آزادی ، شناسنامه ی زحمتکسان شد.
ستاره اول و یا فرد یکم جانباز در سازما ن محمد طاهر بدخشی و مولانا باعث جوانی بود بنام حکیم بهارستانی شاگرد لیسه ی حرب که درسال 1351 خ در دوصد بستر اردو از منزل دوم به زیر انداخته شد و هماند م جان داد. یاد و خاطره این سه خورشید آزادی در کهکشان برابری خواهی و مبارزات ملی و حق خواهانه ی مردم افغانستان همیشه روشن با د .
مولا نا باعث زندگی خویش را درفاصله میا ن ، صفوف مرد م کشور، منبر و زندان سپری کرد. او جمعاً پنج بار به زندان رفت . اما در جایگاه یک روحانی پیشرو و اندیشه گر، دولت های شاهی، جمهوری و جمهوری پیرو شوروی وقت را نه پذیرفت و از ستیژ مردم در منبر، سکوی خیزش انقلابی در سنگر و سا زمان انقلابی معتبر با همه توان و ایمان، بسوی سر نگونی حاکمیت قومی داود خان نشانه رفت.
باعث نه تنها عضو بنیاد گذاران جنبش انقلابی و تفکرملی و برابری خواهانه در افغانستان است، بلکه پایه گذار اندیشه ونهضت تجد د و پرو تستا نتیسم در دین اسلام هم هست. او میگفت:
" همینکه میخواهیم جامعه را اصلاح و حاکمیت را عادلانه بسازیم، باید ابتدا سلطه ی فاسد دین را از روی دوش مردم در حاکمیت برداریم . ما نباید سیستم قضا یی دینی را عمل کنیم. تاریخ قضاوت دین بسیار تاریک و نا منصفانه است. دین اصلا برای قضاوت نیست، کار دین هدایت و مشورت است وکار مومن دیانت و صداقت. چون گذشته ی دین بدلیل نارواییها و بیعدالتی و خونریزی بیهوده در عالم، برای هر آدم هشیار و عاقل قابل ترد ید است ".
فراموش نمی کنیم که باعث درسال 1351 خ از هنجره ی مرد م بد خشان و تخار و مزار و میمنه و تمام ترکستان فریاد اعتراض بلند نمود. ا و با صدور فتوایی داشتن خصوصیت فاشیستی – قومی و انفعالیت ، نظام شاه بی کفایت و بی درایت را در منابر و مساجد، فریاد شده بود. او در یک سفر آگاهی بخش کار تبلیغاتی وتوده ای خویش را از دور ترین محلات فاریاب آغاز ودر آخرین نقطه ی بد خشان پایان داد. همین مسافرت و گردش سیاسی بود که او را مصمم ساخت برای بر اندازی نظام داود شاهی ، قیام سرطان 1354 در بد خشان را تدارک و عملی سازد.
بحرالدین باعث برای عبور از تقدس مآبی و د ینداری کاذب ، که در محفل جوانان مسلمان ( اخوان المسلمین ) سنت زدگی را مرمت میکردند، مخالفت جدی نشان میداد. ا و در زمینه ی اطلاعات و آگاهی خود از دین، به فهم کهنه پرستان عوامزده و مردم فریب تمکین نداشت. باور ا و همان بود که میگفت و برای بیان حقیقت و واقعیت یک ملی متر عد ول نمی کرد.
باعث در مباحث بین الاحزاب برای پاسخ دادن به نهضت کهنه پرستان اسلامی ( اخوانی ها ) چنین میگفت : " دین برای باور داشتن وکفر ورزیدن نیست، کاردین کفر باورهای کهنه و نا کار آمد است. دین بنیاد نیکو کاری و اخلاق در جامعه است که باید عمل شود. تفسیر کسانی که جامعه را از دید عثمان خلیفه اسلام نگاه می کنند، چیزی بر تر از بینش امیر المفسدین های اسلام در هزار وسیصد سال اخیر نمیتواند باشد ".
ا و درهمین پیوند می افزاید :
" دین نمیتواند پس از این بیش از دوحالت داشته باشد، یاباید بنا چار تحول کند واز افسانه و تخیل به حقیقت وتعقل بر گرد د؛ که این از اصول دین هم هست. یا باید بشیوه ی گذشته ودر اعماق تاریکی به خشونت و ابزار بود ن همیشگی حاکمیت ها ی فاسد وجابر ادامه دهد، که ازطبیعت دین در گذشته است. من نهضت به اصطلاح برادران مسلما ن را سلاحی برای همین نقش دوم دین می شناسم ".
مولا نا بحرالدین باعث از پر شور ترین چهره های رمانتیک دین پیرایی و د نیا نگری بشیوه ی خرد گرایانه بود. او یاد داشتهایی را بنام " اصل و نسل دین " ، " دین من ودین اهرمن " و " قبض وبسط دین " فراهم کرده بود. اما نه تنها این یاد داشتها ، که تمام اوراق او با رفتن به زندان در چندین نوبت وسر انجام با برنگشتن از راهیکه خود رفته بود، از دست رفتند.
حضرت مولا نا بحرالدین باعث رهبر وپیشوا، باعث چریک و پارتیزان، باعث سخنور وسخندان، باعث دین شناس و د نیا نگر، باعث متجدد و اندیشه گر، باعث افصح المتکلمین و اقترب الحقیقت ، باعث مبلیغ و مبشیر، باعث پیامبر درراه آزادی و آگاهی از دین و دولت مداری و سر انجام باعث پایه گذار جنبش برابری خواه و جنبش ضد ستم واستبداد؛ در سال 1358 خ توسط گروه فاشیستی امین وباند جنایتکار او در افغانستان، نه تنها از زندان داودی که در کودتای ثور پایان داده شد، رها نگردید، بلکه با شادمان یاد حضرت محمد طاهر بدخشی و چندین هزار پیرو و راهیان راه خویش به میدان پلیگونهای مخوف فاشیسم افغانی برده شد ند. بلی آنان را در تاریکی شبها ، گروه گروه و باچشمهای بسته و دهن های پلاستر شده زنده در چاه قیر داغ انداختند. روان آن سروران و همه همفکران همیشه شاد و یاد شان همواره ومدام گرامی باد . ادامه دارد

----------------------------------------------------------------------------------------
* نقش دین در استبداد . متن سخنرانی مولا نا باعث در مدرسه ی تخارستان کندز سال 1353
1- فساد دین و دین فساد. متن نامه ی مولانا باعث به پارلمان دوره 14 شورای ملی
2- مقالت باعث تحت نام " غیر دین اصل و اصل د ین غیر است " .
3- فساد دین ودین فساد. نامه به پارلمان شاه .
4- جریده میهن ارگان نشراتی ( سازا ) سال اول و شماره اول .
5- متن سخنرانیهای باعث در منابر ومساجد افغانستان.

هفت ثور، شب یلدا!

غم نهفته در شادی

هفتم ثور 1357 خورشیدی روزی که از اثر کودتای نظامی افسران اردو آخرین زمامدار خانواده سلطنتی از قدرت افتید کسی بفکر ماتم نبود. قبضه گران کودتا که یکشبه خودرا "حزب دموکراتیک خلق افغانستان" نامیدند، این رویداد نظامی را انقلاب پرشکوه ثور و یابه اصطلاح خودشان انقلاب پرتمین ثور می گفتند.

چند روزی ازین تحول نظامی به ظاهر خوشنما نگذشته بود که هزاران نفر اعم از پیر و جوان وزن ومردخلقی شد وبا پرچم سرخ به کوی وبرزن برامد. درکارگاه ها، کارخانه ها، مکاتب، پارک ها و پروژه ها دهل و سرنا و موسیقی وسرود به صدا در آمد و همه جا سرخ شد. کمتر کسی به دور می اندیشید، به سالهای بعد و عواقب ماتم باری که در روزگاران تلخ اواخر دهه هشتم تا شروع قرن جدید میلادی همه شاهد آن بودیم.

بدون شک <انقلاب پرتمین> در شروع کار برای شمار زیادی شادی آفرین بود. شاید شادمانی ازانکه یک رژیم زورگو و خودسر از قدرت افتیده بود. شاید مردم خوشی می کردند که درین کشور فقیر و عقب نگه داشته شده به آب و نانی برسند و شاید هم ازان رو که ناچار بودند چون فعالان حزب وادارشان می کردند تا به کوچه و خیابان برایند وبیرق های سرخ را بالا کنند که اگر نکنند از فابریکه، کارخانه و کارگاه و پروژه و حتی مکتب و مدرسه بیرون رانده خواهند شد، چنانیکه شد و دیدیم. نه صرف رانده شدند که به کشتارگاه ها برده شدند و دیگر برنگشتند. کمتر کسی بود که این غم نهفته در شادی را دران روزگاران به چشم سر می دید.


حکام از خود بیگانه:

روزی که رهبران حزب دموکراتیک خلق افغانستان (ح.د.خ.ا- که درینجا جهت اختصار من این مخفف را- حدخا- می نویسم) قدرت را بدست گرفتند بیشتر به اتحاد جماهیر شوروی آن وقت چشم داشتند تا به مردم افغانستان و به گفته خود شان ا ز حمایت چتر اتومی کشور دوست و همسایه بزرگ شمالی برخوردار بودند. همین دید ستراتیژیک رهبران هردو جناح و یا هردو مرحله و یا طوریکه گفته می شد: (انقلاب شکوهمند ثورو مرحله نوین و تکاملی آن) را به خطا برد و از خود بیگانه کرد. این به طنز مولانای روم در داستان کنیزک می مانست.

نخستین گام این رهبران از خود بیگانه، نه صرف ضربه زدن بلکه، قلع وقمع احزاب، سازمانها، گروپ ها، حلقات و حتی افراد تحصیل کرده، روشنفکر و صاحب نظر بود تا به گفته خودشان: دشمنان رنگارنگ پرولتاریا را نابود کرده و راه آنرا برای تکامل بسوی جامعه بدون طبقات صاف سازند.

زمانیکه همراه با ورود قوای اتحاد شوروی رهبری دور اول از میان رفت و رهبری دور دوم به اصطلاح مرحله جدید و تکاملی آن به میدان آمد بازهم ستراتیژی همان بود. این بار گفته میشد که: تمام احزاب، سازمان ها، شخصیت های تحصیل کرده، روشنفکر و صاحب نظر باید در جبهه ملی پدروطن زیر رهبری حزب دموکراتیک خلق افغانستان (حدخا) گرد بیا یند. این چه تفاوتی داشت با مرحله قبلی؟ وقتیکه از آزادی احزاب و آزادی اندیشه و بیان حرفی در میان نبود.

اکنون اشتباه کسانی میکنند که میگویند آنها اشتباه کردند. به فرض اگر زمان برگردد و هر تشکلی و یا حلقه یی بخواهد به همان ستراتیژی دولت بسازد و جامعه را رهبری کند بهما ن راهی خواهد رفت که آنها رفته بودند. این حکام از خود بیگانه وسرشار از باده پیروزی مشوره پذیر نبودند و اگر کسی به ایشان مشوره میداد یک مرجع صاحب نظر بحساب می آمد و طبیعتاً دشمن بود که باید نابود میشد و نابود هم شد.

گرچه دور سوم رهبری (حدخا) یعنی مرحله حزب وطنی آن کندن کله گرگ را دیده بود، اما ازان پندی نگرفته بود. گواه این مطلب نظر خواهی برای یک دوره ریاست جمهوری را میتوان آوردکه از مجموع آرای خواسته شده هیچ کسی بیشتر از پنج سال را رای نداده بود اما یک دوره ریاست جمهوری هفت سال اعلان شد و دیدیم که عملی نبود و نشد. این بدان معنا است که حزب حاکم حاضر نبود و نتوانست قدرت را طور مسالمت آمیز به یک نیروی دیگر صرف نظر ازینکه چپ باشد، راست باشد و یا میانه ، تسلیم بدهد تا که اجباراً ازهم پاشید. اینکه چرا وچگونه از هم پاشید درینجا مورد بحث نیست. مطلب اینست که شطرنج مات شد.

نه صرف رهبران حزب حاکم بلکه صفوف ورهروان آن هم نتوانستند طرح دیگری به میدان بکشند تا بتوانند درمراحل بحران حد اقل تشکیلات خود را از پاشیدگی نجات بدهند وراه دیگری در پیش گیرند.پس این چگونه حزبی بود؟

شهداء، گم گشته گان و ماتم زده گان:

یکی ازپیامد های ناگوار و دردناک <انقلاب پرتمین هفت ثور> طیف وسیعی از شهداء، گم گشته گان، و ماتم زده گان است. این پیامد بر فقر و مصیبت درین سرزمین افزود وهنوزهم تاثيرات آن باقيست. درست 28 سال از کودتای سیاه هفت ثور می گذرد و تا کنون هم ملیون ها نفر از هم میهنان ما در کشور های مختلف درآواره گی بسر می برند.

این آواره ها درممالک پیشرفته و هم درکشورهای هم جوار زیر فشار شدید قرار دارند تا ازان جا ها خارج شوند وبه افغانستان برگردند که دیگر دران جنگ نیست. ازسوی دیگر آنها به روشنی می بینند و خوب آگاهی دارند که ملیون ها عودت کننده به افغانستان در بیخانگی و فقر بسر می برند واین کشور هنوز توان جای دادن ایشان را در خود ندارد، پس این مصیبت چه راه حلی خواهد داشت و تا کی دوام خواهد کرد؟

شمار آواره گان تا زمان سقوط حاکمیت –حدخا- به بیشتر از 6 ملیون نفر می رسید. هرخانواده آواره داستان جداگانه یی از مصیبت و فقر، آوارگی ودربدری و تحقیر وتوهین که در کشورهای میزبان و یا در مسیر راه فراراز وطن دیده اند با خود دارند. رهبران و صفوف –حدخا- درگذشته صرف به این جمله بسنده می کردند که: عامل آن پاکستان و امپریالیسم است. شاید هنوز شماری از بقایای آن که دیگر –حدخا- بحیث یک حزب وجود ندارد از همان استدلال استفاده کنند. کسی نمی گوید که پاکستان و امپریالیسم درگیر نبود و مسوولیت نداشت اما عامل اصلی پاليسی غلط و خطای ستراتیژیک آن حزب بود.

حزت خلق در دور اول حاکمیت جمع کثیری از روشنفکران را صرف به جرم داشتن افکار مشخص عقیدتی و سیاسی به کشتار گاه ها برد که دیگر کسی نشانی ازان ها نیافت، پس ازانکه نیروی های مسلح شوروی به افغانستان پیاده شد و دروازه های زندان ها را گشود، جناح پرچم که به کمک قوای شوروی به قدرت رسیده بود، لیست حدود یازده هزار نفر کشته شده گان را انتشار داد، درحالیکه شمار بیشتری از گم شده گان نا پیدا نشان (شهدای گم نام) دران جداول نبود و همچنان در ابهام باقی ماند. خانواده های این شهدای گمنام سالها در جستجوی این عزیزان و یا اثری از زنده و یا مرده آنها سرگردان بودند.

شمار زندانیانیکه طی یکسال و نه ماه حاکمیت خوفناک، ترور ووحشت جناح خلق-حدخا- در سراسر افغانستان از مسیر زندانها وشکنجه گاه ها گذشتند به ملیون ها نفر میرسید. بسیاری ازین شکنجه شده گان، درتمام زندگی، همچنان معیوب باقی ماندند. آیا این همه جنایات را صرف ترکی و امین انجام دادند؟

کشتار وجنایت پس از ورود قوای شوروی به افغانستان و حاکمیت دور جدید –حدخا- و یا به گفته خودشان (مرحله نوین و تکاملی انقلاب ثور) ابعاد تازه یافت و بیشتر گسترده شد. قوت ها مسلح اتحادشوروی در سراسر افغانستان پهن شد و همه مردم با حضور آن مخالفت کردند و به مقابله برخواستند. خوب ترین گواه این مطلب قیام سراسری دوم و سوم حوت 1358 خورشیدی را می توان آورد که همه مردم فریاد می زدند <روس ها از کشور ما خارج شوید> اما گوش روس ها و حزب دنباله رو شان در افغانستان برای شنیدن این همه فریادها کر بود. از یکسو اینها درصدد سازماندهی نیروهای مسلح بیشتر و بیشتر برامدند و از سوی دیگر مردم یا از کشور خارج شدند یا در جستجوی سلاح برای مقابله با نیروهای متجاوز تا دندان مسلح افتادند. نتیجه این رویارویی چه میتوانست باشد جز قتل، کشتار، معلولیت ومجروحیت، تخریب مزارع و مراتع، بند و انهار، راه ها و شاه راه ها. هیچ دهکده یی را در افغانستان نمی توان پندا کرد که از ین آسیب در امان بوده باشد.

چرا روس ها به افغانستان تاختند؟

گرچه درین باره کتاب ها و مقالات زیادی نوشته شده است و با آنهم عدهء زیادی تا هنوز بدین باور اند که روس ها افغانستان را برای رسیدن به آبها ی گرم اشغال کرده بودند. این داوری درست نیست چونکه فکر رسیدن به آبهای گرم اوقیانوس هندبرای روس ها حتی درزمان امپراتوری روسیه تزاری فروکش کرده بود، زمانیکه پس از کنگره برلین هردو امپراتوری هند بریتانوی وروسیه تزاری به این موافقه رسیدند که دریای آمو و خط دیورند مرز قرار گیرد. چگونه ممکن بود روس ها یکبار دیگر به فکر رسیدن به آب های گرم بیافتند و آنهم زمانیکه نه صرف افغانستان در سرراه قرار داشت بلکه دو کشور پاکستان و هند با داشتن اسلحه اتومی مانع این هدف بودند؟ اما تفکرستراتیژیک مسلط در دستگاه حاکمه شوروی و ماحصل آن در ذهنیت رهبران –حدخا- به خطا بود.

رهبران شوروی و حزب حاکم دران کشور که خود را ادامه دهنده انترناسیونال سوم وسردمدار گذار به سوسیالیسم در سراسر جهان می شمردند، از هر تحول سیاسی و نظامی در هرجای جهان و به هرگونه یی که گرایش بسوی ذهنیت آنها داشت حمایت می نمودند و آنرا انقلاب می گفتند. این کودتای سیاه از همانگونه انقلاب ها بود که گفته می شد: در جهت سمت گیری سوسیالیستی ، قرار دارد. زمانیکه این <انقلاب سمت گیر سوسیالیستی> در دور اول حاکمیت (حدخا) به مخالفت جدی مردم مواجه شد و بسوی زوال رفت، رهبران شوروی برای حمایت ازان نیروهای مسلح خودرا به افغانستان فرستادند، هیچ چیز، نه مخالفت عمومی مردم افغانستان و نه مخالفت عمومی جهان، نتوانست شوروی ها را سرعقل بیاورد تا هرچه زودترپس از سقوط حاکمیت فاشیستی دسته امین ازین کشور خارج شوند و قدرت را به یک ائتلاف نیروی های میانه رو در یک تفاهم جهانی واپس تسلیم دهند.

تداوم جنگ و مصیبت ها پی درپی:

عامل تداوم جنگ برخورد دو ذهنیت ناسازگار بود: ذهنیت رهبران شوروی ورهبران (حدخا) بسود ادامه حضور نیروهای مسلح شوروی در افغانستان ازیک سو و ازسوی دیگر، ذهنیت عامه مردم افغانستان و جامعه جهانی برخلاف حضور این نیرو ها درین کشور وبه جانبداری خروج هرچه سریعتر آنهاازافغانستان. رهبران حزب حاکم حضور این قوت های بیگانه رابنفع مردم افغانستان میدانستند و می گفتند که آنها برای اجرای وظایف انترناسیونالیستی شان به افغانستان آمده اند، تا سرحدی که یکی ازانها به صدای بلند میگفت: «اگر قطعات محدود اتحاد جماهیر شوروی در افغانستان نباشد این کشوردرنقشه جهان وجود نخواهد داشت.» رهبران شوری نیز میگفتند: قطعات محدود اتحاد شوروی برای کمک به مردم افغانستان و بنا به در خواست دو لت قانونی آن کشورارسال شده اند و تازمانیکه امپریالیست ها از مداخله در امور داخلی افغانستان دست نکشیده اند نه تنها این قوت ها ازانجا کشیده نمیشوند بلکه قطعات بیشتری هم فرستاده خواهدشد. ( این جملات نقل قول نیست ولی مفاهیم همانست.)

مردم افغانستان نه صرف ازطریق تنظیم های جهادی بلکه در صحبت های عادی ، همگانی و همه روزه می گفتند: ما این قوت ها را نمی خواهیم، این جا سرزمین شوروی نیست. این قوت ها برای ما بیگانه و مخالف دین، مذهب، عقاید، رسوم و عنعنات ماست. حضور انها به هیچ صورت وتحت هیچ عنوان پذیرفتنی نیست. جامعه جهانی به ویژه ممالک غرب و ایالات متحده آمریکا، صرف نظرازینکه اهداف دیگری هم داشتند، قویاً از نظر مردم افغانستان حمایت می کردند. این در قطب متضاد افغانستان را به ویرانه تبدیل کرد و مصیبت های بی شماری بار آورد که شرح آن درینجا نمی گنجد.

سرانجام پس از 9 سال جنگ بی ثمر برای روس ها و تباه کن برای افغانستان ، رهبری جدید آنوقت شوروی شکست خودرا درافغانستان دید و اعلان کرد که: جنگ در افغانستان برای آنکشور یک معضله خونین است. بدنبال امضای موافقت نامه های ژنو، روس ها درطی یک سال و تا 27 دلو 1367 خورشیدی آخرین قوت های خودرا ازافغانستان کشیدند و تا آنزمان زیربنای اقتصادی این کشور کاملاً از هم پاشیده بود.

ختم جهاد و ادامه جنگ داخلی:

هرکسی به سادگی این موضوع را میداند که : پس از خروج کامل قوت های شوروی از افغانستان ازنظر شرعی جهاد خاتمه یافته بود،اگر جهاد به معنی مقاومت و مبارزه در برابر تجاوز بیگانگان است. ولی اگر جهاد صرف جنگ و آنهم یک جنگ داخلی به حساب آید، این جنگ ادامه یافت.

درحالیکه درین مرحله، مصالح مردم، منافع کشوری و دینی ایجاب می کرد تا طرفین دخیل درجنگ (تنظیم های جهادی و حزب حاکم) برای تامین صلح و گزاربه یک دولت پایدار با مراجعه به آراء عامه به توافق برسند. حزب حاکم که درین وقت به حزب وطن تغییر نام یافته بود، ظاهراً مشئی مصالحه ملی را اعلان کرد اما در باطن می بایست هرگونه مصالحه یی زیر رهبری آن حزب صورت میگرفت که برای چنین فریب کاری ها دیگر دیر شده بود. تنظیم های جهادی این مصالحه را نپذیرفتند و شعار جنگ تا پیروزی را عنوان کردند.

پیش کشیدن شعار مصالحه با بنیاد گرایان افراطی در هنگامی که آن حزب روبه زوال می رفت نه مفهومی داشت و نه می تواند مایه برائت آن باشد، چونکه (حدخا) در طی ده سال اول از 14 سال حکومت خویش به تشکل ها و جریان های سیاسی آزاد اندیش و میانه رو بیشتر ضربه زده بود تا به نیروهای بنیاد گرای افراطی که متکای محکمی در کشور های همسایه داشتند و ازمنابع غربی پول هنگفت برای ادامه جنگ بدست می آوردند.

بدین ترتیب دور اول جنگ داخلی بین تنظیم های جهادی و حزب وطن دربهارسال 1371 به شکست قطعی حزت وطن و پیروزی تنظیم های جهادی منجر شد. داستان 7 ثور، پس از 14 سال حاکمیت به پایان رسید و حزبی که در 7 ثور 1357 یک شبه بقدرت رسيده بود در 8 ثور 1371 یک شبه از قدرت رانده شد.

دور دوم جنگ داخلی مربوط به تنظیم های جهادی و دور سوم این جنگ، بین نیروهای مقاومت و تجاوزگران طالبی است. مرور این جنگ ها که خود مصیبت کمتری از جنگ های دور حاکمیت (حدخا) ندارد مطلب جدا است. این نوشته که بمثابه یادداشتی کوتاه و گسیخته به مناسبت 7 ثور بشمار می آید بیشتر متوجه کسانی است که هنوز هم از 7 ثور و تعلقیت به حزب دموکراتیک خلق افغانستان پشیمان نیستند، مانند این جنرال نامور که می نویسد: « بلی من عضو حزب دموکراتیک خلق افغانستان بوده و هستم و هنوز موردی نمی یابم که این افتخار را از دست بدهم و مانند بعضی ها از عضویت درین حزب پشیمان باشم.» من نمیدانم حزب آنها چه کار بد دیگری باید می کرد و یا می توانست بکند تا ایشان از عضویت دران پشیمان می بودند.

به نظر من سزاوار آنست تا همه مردم افغانستان درداخل و خارج کشور هرساله در روز هفتم ثور به مناسبت این همه شهداء، گم گشته گان ناپیدا نشان، معلولین و معیوبین، ماتم زده گان و تحقیر شده گان بیگناه، جامهء سیاه بپوشند و ماتم بگیرند.

وسلام

ع.ک. یاران
شهر تالقان
7 ثور 1385
*****

م.پ. مهاجر


و او را نيز کُشتند...
«از دفترچهء خاطرات يک زندانی»
بخاطر نفرين بر بيست وهشت سالگی فاجعهء خونين هفت ثور


سال 1357 است و من در کوته قلفيهای بلاک دوم زندان پلچرخی هستم. وضع زندان و زندانيان کاملا غير انسانی است. هم از نقطه نظر بهداشتی و صحی، هم از نقطه نظر اعاشه و اباطه و هم از نقطه نظر روانی.
هيچ کس عاقبت سرنوشت خود را نميدانست وهمه در انتظار اعدام بودند؛ حتی آنانيکه از زمان رژيم قبلی (جمهوری داود خان) زندانی بودند. هرشب در تاريکی سرويسها می آمدند و قومندان محبس سيد عبدالله نام اشخاصی رابر ميخواند و به نام آنکه آزاد شده اند، روانهء اعدام گاه های قوای 4 و15 زرهدار ميشندند.
یکی از کشنده ترين رنجها اين بود که شبها قومندان محبس و رفقايش بعد از آنکه " به پيروزی خلق" جامهای را سر ميکشيدند و مست ميگرديدند، به سلولها و اتاقهای زندانيان سر ميزدند وبه تحقير، توهين و اهانت زندانيان ميپرداختند وبعضا به کتک و آزار زندانیان نيز ميپرداختندو خود ازين حالت لذت ميبردند و قاه قاه ميخنديدند. اين امری بود که تقريبا هر شب اتفاق ميافتاد.
آزار و اعدام زندانيان امر روزمره بود. تا آنکه شبی در جريان انتقال برخی از زندانيان زمان داود خان، يک تن از آنان با کاردی تهيه ديده بر قومندان محبس حمله ميکند و او را زخمی ميسازد وقرار گفته برخی از زندانيان ، انها موفق ميشوند تا تفنگ دوسرباز را تصاحب کنند و به مقاومت بپردازند. البته من اين جريان را نديدم چون من در منزل دوم زندانی بودم و اين حادثه در منزل اول رخ داد. ولی آنچه را من شاهدم چنين است: تاريخ دقيق حادثه يادم نيست ولی درست سرشب بود که صدای فير مرمی تفنگچه از منزل اول شنيده شد و متعاقب به ان صدای غالمغال. بعد از آن با فوريت محافظين دروازه های اتاق ها را کنترل و قفل و محافظين مسلح در دهليزهای بللاک به گزمه شروع نمودند. چندی نگذشته بود که صدای فيرهای ماشيندار به صدا در آمد و اين حالت چندين ساعت دوام کرد. وضع عجيبی بود؛ نفس در سينهء همه زندانيان زندانی شده بود.
من در کوته قلفيها بودم، بعدا که تعداد زندانيان زياد شد، کوته قلفيها را دو نفر ساختند، که دوستم انجنير ع.ک همسلول من بود و بعدها با ازدیاد بیش از حد زندانیان حتی در دهليز کوته قلفيها نيز زندانيان تازه وارد را جابجا کردند. در آنشب خونين و وحشتناک که هيچ کدام ما يارای نفس کشيدن را نداشتيم، دوستم ع.ک مرا متوجه زندانی روبروی ما در دهليز ساخت . آن بيچاره که تخلص بلند بالایی هم داشت از وحشت زياد متوجه نشده بود و به عوض آنکه در زير کمپل در آيد، در زير توشک خود در آمده بود، وبرای چند ساعت و تا آنکه ما متوجه اش ساختيم، متوجه نشد که در زير توشک و بالای سطح کانکريیتی سرد خوابيده است. صدای فيرای ماشيندارها که از برجهای مراقبت زندان فير ميشد تا نيمه های شب دوام کرد. در انشب ظلمانی انقلابيون"خلقی" ما پيروزی بزرگی بدست آوردند. بيش از دوصد نفر از زندانيان را که در چهارديوارهء زندان محصور بودند، راه فراری هم نداشتند و وسيلهء دفاعی هم در اختيار شان نبود، نا مردانه از بالا ، از برجهای کنترل پلچرخی به مسلسل بستند و شهيد ساختند. چه فتح بزرگی!
ما تا صبح نخوابيديم و منتظر ان بوديم که شايد نوبت ما نيز برسد و در صحن زندان ما را نيز تيز باران کنند ولی چنين نشد. فردايش حوالی ساعت ده بجه ما را جهت رفع حاجت بيرون بردند، من متوجه بودم که دريابم که شب چراچنين اتفاقی افتاده بود؟ در پنجرهء کوته قلفيهای منزل اول دوست دوران نوجوانی ام عبدالله زندانی زمان داود را ديدم. با اشاره از او پرسيدم که چه گپ است؟ در جواب دست اش را برگردنش کشيد و برايم با اشاره ولی با خون سردی گفت:" ما را ميکُشند". شب بعدی دوستم عبدالله وجمع ديگری از زندانيان را که اکثرآ زندانيان زمان داود بودند( به استثنای سياف و چند تن ديگر) بردند و اعدام کردند.

سالها از روز و از آن حادثه ميگذرد، ولی هنوز هم ذهن من مصروف يافتن پاسخ به دو سوال ( شايد هم برای شما ساده) است که چرا آن دوست من از مرگ نميترسيد؟ و چرا آدمهای ديگری اينقدر وحشی و نامرد شوند که آدم های بيدفاع را بدينگونه قتل عام کنند و از چنين صحنه های دلخراش لذت نيز ببرند؟
*****
بیست و پنچ سال از کودتای ننگين و خونين ثور ميگذرد، ولی عاملين آن جنايتها بازپرسی نميگردند. صرف امسال برای اولين بار اسدالله سروری به محاکمه کشانيده شد و محکمه نيز با عجله برای موصوف حکم اعدام صادر کرد. اولآ معلوم نيست که نزد محاکم فعلی کشور تنها سروری گنهکار است با جمعی از همکاران سروری؟ آيا سروری به تنهايی قادر بود تا اينهمه جنايات را مرتکب شود؟ اگر چنين نيست چرا همه آنانيرا که چه پيش از ثور و چه بعد از ثور نيز مرتکب جنايت شده اند و ميشوند به ميز محاکمه نمي کشانند؟
و باز اعدام يک جنايت کار، خود جنايت ديگری نيست؟ چون حيات را خداوند به انسانها داده است؛ اين اوست که حق دارد آن را بستاند نه کس ديگری.
به نظر من را حل مشکل در آن نيست که جنايتکاران ديروزی يا امروزی اعدام شوند، بلکه راه معقول آنست که همهء جنايتکاران به ميز محاکمه کشانيده شوند و وادار به اعتراف گردند و بخاطر جنايات و اشتباهات خود از ملت و بخصوص از قربانيان و يا ورثهء آنها رسمآ معذرت بخواهند. و مهمتر از همه بايد قبرهای دسته جمعی قربانيان را به محاکم کشور در مرکز و ولايات نشان بدهند تا مردم وخانواده ها بدانند که عزيزان شان چه وقت شهيد شده اند و در کجا خوابيده اند.

رحمت هميشگی به روح پاک همه شهدای وطن!
لعنت ابدی به جنايت کاران و قاتلين!
ششم ثور سال 1358
برگرفته از ویبلاگ رستاخیز ملی

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۵

Prof. Lalzad

An Overview of the Life under the Taliban Regime

Taliban were a political-military project created by the Pakistani military intelligence service (ISI) in Pakistan from Afghans, Arabs, Chechens and other religious, fanatic and extremist students and groups in 1994 and exported to Afghanistan to pave the way for their geopolitical interests and strategic depths (domination of Afghanistan) with the name of establishing a pure Islamic society.

They were trained in more than 15,000 Pakistani Islamic Schools (Madrassas) and claimed to be soldiers of Allah and wanted to implement the law of Sharia and the saviours of all Muslims in the world (what Al-Qaeda and international terrorism claim and struggle for today). Though most countries did not recognize the Taliban because of their obvious human rights violations, Pakistan and Saudi Arabia directly supported them with money, supplies and army.

Mullah Omar was the supreme head of the government (spiritual leader) and his edicts were automatically law. Soon after Taliban soldiers marched into a village or city, they made it very clear that everyone was expected to follow their rules (religious orders).

Taliban prohibited TV, Cinema, theatre, music, dance, shaving, several sport, kite flying and other aspects of our culture such as celebration of New Year's Day (Nowroze). Taliban also decreed that both singing and playing an instrument were illegal. The most savage action was that even the cheep and peep of birds were against their barbaric laws! Taliban enforced the banning of any artwork or photography that showed the faces of living things. Attendance and praying at the mosque (5 times per day) were enforced for every man. Fathers were required to marry off their daughters under the age of 12 and keeping a girl over this age was announced to be a crime.

Beatings and imprisonment by the Taliban's police were common punishments for what they considered minor offences like kite flying and listening to music. They beat old men on the street for not having long beards or boys for having long hair or not wearing a turban.

Women’s right
Taliban changed the whole life of our society. Even though the whole population suffered in general, but women lived especially difficult and endured terrible hardships. Because they were denied basic human rights (such as the right to their own bodies, the right to speak, to give and receive health care, education, the right to work and walk down the street) and kept in complete isolation. Shortly, women life was a real hellfire on earth:

Girls were prohibited from attending schools and universities.
Girls were forced to be married under the age of 12 by their relatives.
Women were not allowed to work outside of the home.
Women were forced to wear the burka, a huge garment that completely covers the body, leaving only a small mesh opening through which to breathe and see.
Women were not allowed to leave the confine of their homes unless accompanied by a close male relative (husband, father, brother and uncle).
Women had to paint their windows to hide themselves from view.
Women were not allowed to be examined or treated by a male doctor.
Women were forbidden to wear white socks and their shoes should not make noise when they walked.
Women were forbidden from attending any social engagement with men.

Some of the punishments for breaking the Taliban rules were as follows:

Women were beaten harshly on the streets for not being "properly" dressed (not having a burka, wearing white socks or noisy shoes).
Women were beaten severely for leaving their homes without a male (close relative) escort.
Women were stoned to death for travelling with a man who was not her close relative.
Women (and men) were stoned to death on the suspicion that they may have committed adultery.

Tens of thousands of families were thrown into poverty and destitution due to the ban on women working, because many women in the country were war-widows and the only source of support for their families. A small number of female medical staff were allowed to work, but were continually harassed. Because male doctors could not treat women, they were severely limited in their access to medical care. All these happened in a society where women were educated and employed: 50% of the students and 60% of the teachers at Kabul University were women and 70% of school teachers, 50% of civilian government workers and 40% of doctors in Kabul were women.

Other Offences
Those convicted of stealing had their hands amputated and all punishments were carried out at outdoor areas or football stadiums.
Convicted killers were executed by relatives of their victims, who also have the authority under Islam to forgive the criminal and accept blood money instead.
Those convicted of homosexuality were placed in front of a brick wall that was crashed down. After several minutes, the rubble was removed and anyone who survived was forgiven.
Those convicted of having relations with someone they were not married to were sentenced to 100 lashings in the public eye.

Civilian Massacres, Ethnic Cleansing and Cultural Vandalism
Afghanistan is a multiethnic society composed of minorities (Hazaras, Tajiks, Pashtuns, Uzbeks and etc.) where no ethnic is more than 30%. The Taliban rulers were largely Pashtuns. Although Pashtuns had long been involved in Afghanistan politics, but under the Taliban rule it was an extensive push to force Pashtunisation and impose Pashtun values (tribal culture) on other ethnics. The Hazara and Hindu ethnic groups were particular targets of the Taliban as “infidels”. They said that they would be killed unless they chose either to convert or leave Afghanistan and Hindus were obliged to wear yellow bandages. The process of ethnic cleansing and killing of thousands of civilians barbarically continued in the north and central part of Afghanistan under the name of crushing the resistance against establishing a pure Islamic State.

In addition to closing the schools and universities, imprisoning all women and girls inside their homes and imposing a fanatic and pre-historic tribal culture on the whole society, they exploded the giant Buddhas, the unique and most famous historic treasures of humankind that survived centuries. Moreover they destroyed hundreds of other artefacts of the National Museum in Kabul with the pretext of idols of worship which are more than crimes against humanity. Surprisingly, the rest of our historical treasures were transferred to Pakistan and other countries across the globe.

A New “Great Game”
Tens of thousands were killed and hundreds of thousands were displaced (internally and externally) and the whole society came to a halt – moving towards the Stone Age. Indeed they created such a monster (Taliban/Al-Qaeda or international terrorism) that not only burned Afghanistan, but its flames spread over the world - reached New York, Madrid, Bally, London and etc. Still this threat is the biggest challenge of the time.

What is sad today is that even after toppling of the Taliban regime nobody was punished for all these crimes, genocides and ethnic cleansing. What is more tragic today is that still these swamps and factories are actively operating in the tribal areas of Pakistan – training, producing and exporting terrorists to everywhere around the world to fight civilisation. Strangely, USA and the coalition forces instead of beheading the monster in its host/cave/nest, cleaning the swamps and destroying the production factories in Pakistan, are playing/fighting with its babies and by-products in Afghanistan. Amazingly, Pakistan is receiving millions of aids as a reward for being an ally for fighting terrorism from one hand and from the other hand its proposal for fencing and mining the border (to block the infiltration) is being rejected by Karzai!

It was expected that the Karzai regime would bring peace, stability and reconstruction to Afghanistan, but instead they are drowning day by day in extensive corruption and tribalism. Billions of aids were spent over the past 5 years without any tangible changes and no transparency and accountability at all. The concrete outcomes and the biggest concerns are intensification of insurgence and strengthening of Taliban and Talibanism, spread of narcotic and creation of a narco-state and the conversion of the country to a second Iraq for coalition forces (the unholy alliance of fundamentalism, narcotism and terrorism as a new axis of evil). All these issues indicate the start of a new “great game” in the region with new players!
London – 25 April 2006

یکشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۵

عالم

جعل تاریخ
در پرده وحدت ملی


در نشریه های انترنیتی آریایی ، مهر ،تول افغانستان، وتعداد دیگر از سایت های اترنیتی هموطنان ما مطلبی تحت عنوان « موجودیت افغانستان در گرو وحدت ملی آن است» از محترم میر عبدالواحد سادات ، منتشر شده است ، که نویسنده محترم ظاهرا مقاله محترم بشیر بغلانی را نقد فرموده اند ، ولی به بهانه نقد مقاله بغلانی به همه نهاد ها ، احزاب ، جریانها، شخصیتها وعناصر سیاسی ، که خواستار حل عادلانه مساله ملی ، به مثابه ای پیش زمینه ها وشرط اساسی پروسه ملت سازی وازینطریق تامین اتحاد ووحدت ملی در افغانستان اند ، حمله نموده ، ویکسره همه را در ردیف دشمنان تاریخی مردم افغانستان و ناقضین «وحدت ملی » بقلمداده، تا سرحد وابستگی بخارج تکفیر نموده است . عنوان مقاله وحدت طلبانه است ومتن آن افتراق بر انگیز .. جناب سادات با نقل قولهای بیجاو بیمورد از کتاب مرحوم غبار ومرحوم فرهنگ وبرخی متون تاریخی وادبی ،خواسته اند، ادعایی خود را به کرسی بنشانند ودرین راستا از دروغ وتحریف گرفته ، تا مسخ وجعل تاریخ پیشرفته است .
آقای سادات در زمره دیگر « وحدت طلبان » که منظور شان از وحدت ملی ، تقدس بخشیدن به سنت منسوخ انحصار قدرت ومرجعیت سیاسی، میراثی بودن وبلا منازع بودن آن در دست یک اتنی وقوم است ، با ارایه هرگونه طرح ونظر مبنی بر مشارکت ملی ، تقسیم قدرت و حل ریشه یی مسا له ملی ، برابری اتنیکی وقومی مخالف اند و آنرا در راستای نقض وحدت ملی و تجزیه و انقسام کشور ارزیابی کرده است .
برای هر خواننده مقاله جناب سادات این سوال پیش می آید ، که چرا تیم آقای سادات در مورد حل عادلانه مساله ملی ، که بحران جاری درکشور ، یکی از پیامد های نا میمون آنست باچنین حساسیتی خاصی واکنش نشان میدهند
ا لبته با حفظ ا حترام به همه سادات افغانستان ، عده از سادات توسط کشورهای استعماری بداخل افغانستان نفوذ ورسوخ داده شدند ، تا هم مرجع دینی برای مردم باشند وهم مشروعیت دهنده دینی رژیمهای قبیله ای وطایفه یی وابسته به استعمار ، این سادات وابسته استعمار در تلاش برای معدوم کردن مدنیت ، فرهنگ وتاریخ آریانا برآمدند، تا فرهنگ استعماری خود را جاگزین آن سازند واز خراسانیان نیز بدلیل شکستهای فاحش شان از راد مردان خراسان دل خوش ندارند .
کار این شیوخ وسادات از یک جانب شیره کشی اقتصادی و چپاول مردم بعنوان پیشوایان مذهبی بود وازجانب دیگر بخاطر مشروعیت دینی بخشیدن به نظامهای استبدادی از امتیازات مهم وبزرگ مالی وسیاسی بهره مند بوده واند .
چهره های زیادی ازین سادات در تمام حکومتهای استعماری وقبیلوی افغانستان وجود داشته ودارند ، که درهر نظام استعماری چهره های این سادات نمایان است ؛ چنانچه در کابینه ای تحت الحمایه امریکا جناب کرزی بتعداد هفت وزیر ازین سادات تا قبل از معرفی کابینه به پارلمان وجود داشته است .
از جانب دیگر ادامه بحران اتنیکی وقومی در کشور بسود ساداتی ازین قماش است ، چرا ایشان میتوانند گاهی نماینده هزاره باشند گاهی نماینده تاجک ،زمانی نماینده ازبک و. . .وبارها ا زین نقش خود ، درفیشن ودکوریشن نظامهای استبدادی، طایفه یی وقومگرا استفاده کرده اند. هر قوم واتنی که مورد سرکوب خونین وعداوت قبیله گرایان و اتنو سنتریستها قرار گرفته است ، مشروعیت دهنده دینی رژیمها برای سرکوب قوم مغضوب همین روحانی وسادات بوده اند.
منظور اساسی آقای سادات از نوشتن این مقاله ، روشنکردن چراغ سبز به رژیم وابسته
آقای کرزی وتیم تمامیت خواه شان وهمچنان جلب توجه قدرتهای استعماری ذیدخل در مساله افغانستان است ، که هر روز در جهت تعمیق بحران اتنیکی وقومی کشور گام بر میدارند، میباشد ؛ تا جای خود را در کنار ساداتی ازین تیم در کابینه شان احراز کنند . واز مشاوره حقوقی شان دیگر «وحدت طلبان ملی » مستفید شوند .
برای آگاهی از موضع « وحدت طلبانه » وتاریخ تراشی های جناب سادات بهتر است به بخشهایی از مقاله جناب شان مکث کنم :
آ قای سادات بگفته خودشان بدو نقطه عطف توجهه فرموده اند « افشای اندیشه های افتراق ملی که باعث تخریب وحدت ملی میشود وآب به آسیاب دشمنان تاریخی مردم افغانستان میریزند . واستخراج اندیشه های بدیل و وطندوستانه، سرشار از روح ملی ، فراقومی ،فراسمتی ومنورانه ، که در سر لوحه آن مردم افغانستان باشد . . .» اما تا جایکه متن مقاله شان میرساند ، ازین همه ادعاها تنها میتواند مقاله جناب شان فرا قومی باشد ، چون ایشان به اقوام مطرح در عرصه سیاسی ، فرهنگی وتاریخی افغانستان ارتباط نداشته است . بخش اساسی مقاله شان به تهمت زدن ، پخش جعلیات ، اکاذیب و وارونه جلوه دادن واقعیتهای تلخ ودرد ناک کشور ما معطوف شده است . نه کدام استدلال منطقی برای رد مقاله بغلانی فرموده اند ونه هم شیوه وراهکارهای اتحاد و وحدت ملی را بر جسته ساخته اند . آقای سادات نفرموده اند ، که راه حل اساسی چیست؟ وچگونه میتوان به افتراق اتنیکی وقومی موجود در کشور فایق آمد ؟ جنابشان تلاش نموده تا خواننده گان را به گریز از واقعیت موجود و سرپوش گذاشتن روی بحران جاری در افغانستان توصیه بفرمایند ، کاری ،که جز افزودن به مصایب و آلام مردم افغانستان ، ثمر دیگری نداشته است .
علاوه بر این در مقاله آقای سادات هیچگونه تسلسل منطقی کلام وجود ندارد ، بخشها به گونه میکانیکی با هم پیوند زده شده است ، که نشان میدهد نوشتن مقاله توسط یک تیم انجام شده است ، تیمی که بغض وعداوت خود را نسبت به برابری و تساوی حقوق اتنیها واقوام افغانستان ،ابراز داشته است ونتوانسته است تحمل کند ،که کسی در افغانستان از طرح تقسیم قدرت حرفی بمیان آرد .
جناب سادات بعوض بحث روی مسایل کلیدی ،سعی ورزیده یک مشت حرف مفت ، پند و اندرز تحویل خواننده گان مقاله شان بدهد ،وبرای تحریک احساسات برتری خواهان قومی محور بحث را بعوض مسایل اساسی ، بیشتر روی مواردی چرخانده است ، که ار تباط مهمی به مساله مورد بحث آقای سادات ندارد .
حال برگردیم به استنتاجات نادرست آقای سادات از مقاله محترم بغلانی :
آقای سادات در بخشی از مقاله شان مینویسند «بغلانی خواسته است زیر نام دعوت از همسایه ها وحوزه تمدن ایرانی به ایران امتیاز بدهد . . .»

آقای سادات ميدانند که همسايگان افغانستان هند، ايران، پاکستان،چين، ازبکستان، تاجکستان و ترکمنستان اند، نه صرف ايران و باز پرسيده اند« چرا به بيگانه، بيگانه ، بيگانه است...».
اين کاملآ درست است که هر بيگانهء برای مردم ما بيگانه است. مگر آقای سادات چرا شما تصور تحقق نيافته را به بحث ميکشيد و چرا در برابر اشغال افغانستان از جانب امريکا و انگليس و پيمان ناتو سکوت کرده ايد؟
چرا دیروز دربرابر اشغال نظامی اتحاد شوروی کف میزدی وحورا میکشیدی ؟ اگر بیگا نه شما وتیم «وحدت طلبان» را بر اریکه قدرت بنشاند برای شما پذیرفتنی است و طرح شرکت کشورهای همسایه در بازسازی افغانستان بدلیل ایران ستیزی وپارسی ستیزی تان باید غیر قابل قبول باشد . نه بغلانی ونه هیچکس دیگر خواهان مداخله ایران در امور داخلی کشور ماست و نه هم کدام شخصی از تبار ایرانیان بکمک ومداخله نظامی ایران بقدرت رسانیده شده ، اما درمورد تیم «وحدت طلب»شما این مساله بر عکس است . در تاریخ سیاسی کشور کمتر به چهره ها وزعمای سیاسی « وحدت طلبان» بر میخوریم ، که بدون حمایت استعمار بقدرت رسیده باشند .
در مورد تمدن ایرانی نیز برداشت شما با واقعیت های تاریخی منطقه مطابقت ندارد ، درین مساله هیچکس تا کنون تردید نکرده است ، که میراث آریانای کهن بیشتر به کشور ما منسوب است ، نه به کشور فارس "ایران" تمدن آریایی وتمدن ایرانی، تمدن مشترکی اند .اینکه زمامداران قبیله ای افغانستان وتیکه داران «وحدت ملی» برای نام وهویت قبیله ای خود آنرا مفت ورایگان از دست داده اند وتحویل دولت پارس کرده اند، مساله ایست دیگر . « وحدت طلبان ملی» در مورد نام خراسان نیز به چنین عمل ننگین دست یازیدند . تغیر نام مشهد و نیشاپور به آستان خراسان وسکوت مرگبار ومعنی دار « تیم وحدت طلبان » برای چشم پوشی از میراث گرانسنگ تاریخی ، فرهنگی ومذهبی خراسان بخاطر آن بود ، تانام وهویت قبیله ای و عشیروی را جاگزین نامی بسازند ، که متعلق به همه هویتهای فرهنگی ،اتنیکی وتاریخی کشور بود؛ تا بدینترتیب بلند تر از دیگران بدرخشند ، تاریخ جعل کنند ، واسناد تراشی نمایند ونام یک قبیله را از خارج از مرزهای کنونی افغانستان بر آن بگذارند و بگویند ، که «این از اراده ملی سر چشمه گرفته است » واه چی تحلیل جامعه شناختی ! آقای سادات محکومیت اصلی تاریخ نصیب «وحدت طلبان ملی» است ، که به جعل تاریخ میپردازند؛ نه متوجه کسانیکه تمدن آریایی وایرانی را همردیف ارزیابی میکنند . این بغلانی ودیگران اند ،که آب به آسیاب دشمنان تاریخی بگفته شما ریخته اند یا قبیله گرایان وجعل کننده گان تاریخ سه هزار ساله مرز وبوم ما ، بنظر شما مقصر اصلی کیست ؟آنکه افتخار و صلابت تاریخی، ملی ووفرهنگی را میفروشد ، یا آنکه حد اقل ازین همه جعلکاری ،فریب ونیرنگ پرده بر میدارد .
آقای سادات ایراد گرفته اند ، که چرا بغلانی از زبان دری ، که زبان مردم افغانستان است، یاد نکرده اند. آ قای سادات! زبانهای دری، پارسی وتاجیکی ، هرسه یک زبان اند .آیا بگفته شما بغلانی اظهار داشته اند ، که زبان پارسی قدیمی تر از زبان دری است ؟ ودری از زبان پارسی بوجود آمده است که شما این همه ابیات زبان دری را تذکر داده اید و نام شعرا ونویسند ه گان را درج مقاله تان فرموده اید ، منظور ازین کچ بحثی چیست؟
آقای سادات با اشارات واداهای فیلسوف مابانه ، ایران راکه دارای تاریخ ، فرهنگ ودین مشترک بامردم افغانستان است ، بحیث دشمن وحدت ملی ، تمامیت ارضی وآزادی افغانستان بقلم داده است وارایه کننده گان طرح حل مساله ملی را عمال ایران میداند . آیا آقای سادات درین مورد میتوانند کدام سند وقرینه ای ارایه کند ؟ تا کنون جنابشان بیاد دارند ، که کدام نهاد ، سازمان ، زمامدار وشخصیت سیاسی تاجک با چنین معامله ای مبادرت ورزیده باشد ؟ ومانند تیم «وحدت طلبان» بکمک ایران تاجپوشی کرده باشد ؟
آقای سادات مکث بیشتر شانرا برین مساله متمرکز فر موده اند ،که بغلانی نام افغانستان را ، نام گذاشته شده از جانب انگلیس میداند . اما جنابشان مانند بسیاری موارد دیگر درمقاله شان ، این بحث را نیز بی پاسخ مانده است ،که این نام چی زمانی بر افغانستان گذاشته شد وکی ها در نامگذاری آن ذیدخل بوده اند؟ استنتاجات ونتیجه گیریهای محترم سادات ، گویا از کتابهای ،فرهنگ وغبار بعمل آمده است اگر نگارنده به نقل قول تمام مدارک واسناد ی، که درین دوکتاب درین مورد تذکر یافته است بیپردازم در یک مقال نمی گنجد . امیدوارم بخاطر قناعت جناب عالی و تیم «وحدت طلبان ملی » بار دیگر نه بخاطر سند تراشی ،بل بخاطر آگاهی به این کتب مراجعه بفرماید ومسلما در خواهد یافت ، که این گفته بغلانی نیست و این مساله را جناب فرهنگ بکرات توضیح فرموده اند . اگر شما تاریخ مدون افغانستان را قبول ندارید تقصیر بغلانی ودیگران نیست .
جناب سادات برای موجهه جلوه دادن «قدیم بودن » نام افغانستان اشارات عجیبی دارند بگفته ایشان افغان وپشتون یکی نیست ومیفرمایند ، که افغان ماخوذ از کلمه «اپا گان» است نه از پشتون بنا برین افغان بر هویت قومی پشتون اطلاق نمی گردیده است .باید خدمت جناب شان عرض شود ،که همین کلمه «اپاگان» از جانب سایر قبایل هندی بر پشتونها اطلاق میشده است در تمام متون تاریخی افغان وپشتون مترادف هم استعمال شده اند در میان ساکنین افغانستان کلمه ای افغان مرسوم بوده است ، نه پشتون تا کنون در میان ازبکها، بلوچها ،ترکمنها،تاجکها، هزاره ها و سایرین کلمه ای افغان معمول است نه کلمه ای پشتون ، افغان یعنی پشتون ، پشتون یعنی افغان .
اقای سادات ازین پیچیدن مسایل ،که بگذریم چی سندی میتوانید ارایه کنید ،که نام افغانستان قبل از قرن نوزده نیز برین سرزمین اطلاق شده باشد ؟ سندی وجود دارد ، که هوتکیان ویا احمدشاه بابا این سرزمین را بعنوان افغانستان نام گذاشته باشند ؟
آقای سادات بطور بسیار شتابزده ، به این نتیجه گیری رسیده اند ،که بین قرنهای شانزده وهجده خراسان میان قدرتهای استعماری از سه جانب تقسیم شد وراه علاج آن بود ،که این نام با همه افتخاراتش معدوم میشد وبجای آن نام افغانستان بر گزیده میشد ؛ ماخذ شان باز هم کتب غبار وفرهنگ است . واقعیت امر اینست ،که مرحوم غبار بعد از اشغال بخشهایی از سرزمین خراسان اصلا هیچ اشاره به نام جدید مورد نظر آقای سادات نکرده است ومحترم فرهنگ این نام را مربوط به قرن نوزدهم میداند ،آقای سادات شما چطور با نقل قول ازین کتب «سر چپه فیر کردید» .طوری ،که معلوم است این یاوه گویی ها اصلا ارتباطی به کتابهای علمی وتاریخی غبار وفرهنگ ندارند .
هیچکس بشمول بغلانی ادعا نکرده است ، که افغانستان یک شبه ظهور کرده است . اصلا بحث بر سر اینست ،که این نام معرف هویت ملی، تاریخی وفرهنگی گذشته این مرز وبوم و باشندهگان مختلف آن نیست .
آ قای سادات با ذکر نامهای اتنیها واقوام کشور ،میخواهد خاک بر چشم بپاشد و از کنار واقعیتهای درد ناک وغم انگیز مرگ عد الت سیاسی وملی، مسخ هویت ملی وتاریخی با زمزمه ای «وحدت ملی » عبور کند .چی زمزمه ای دل انگیز و چی لا لایی شیرین کودکانه !
در مقاله شان خطاب به باشنده گان بومی آریانا وخراسان با چشم سفیدی تمام میگوید « اگر افغانستان را نمیخواهید دروازه های تاجکستان ، ازبکستان وترکمنستان بروی تان باز است . . . » بقول روستائیان ما «کوچی آمد ، ده دار را کشید »
آقای سادات پرسیده اند «اگر نام کشور ما ازافغانستان به بغلان تغیر داده شود چی چیز تغیر میخورد . . .» جناب سادات تغیر نام کشور درصلا حیت فردی نیست ،بغلانی ودیگران هم نگفته اند ،که این کار به آنها مربوط است ولی این مردم افغانستان اند، که بدون دخالت استعماری وکشورهای حامی «وحدت طلبان ملی» هر نامی راکه بتواند بازتابدهنده ی هویت اصلی آنها باشد و ارزشهای تاریخی و فرهنگی شانرا برتاباند ، انتخاب نمایند . شما باید بجای مردم ما نند گذشته داوری نکنید ، زمان دیکته وتحمیل بر دیگران گذشته است. اگر بگفته شما در نام گذاری اراده آزاد مردم تبارز کند ،چرا بجای مردم شما داد وفریاد میزنید . بجایی گل آلود کردن آب بگذارید مردم برای ایجاد فضای تفاهم و ثبات ،موارد منازعه را بر ملا کنند و بطور جمعی وبااشتراک هم تصمیم بگیرند وهیچکس در کشور خود احساس حقارت نکند .
استنباط دیگر آقای سادات در مورد نام افغانستان اینست ،که در لویه جرگه ها وقوانین اساسی افغانستان این نام تسجیل شده واین مساله فیصله شده است . اگر پرسیده شود، که ایا سایر فیصله ها و تصامیم لویه جرگه های قبلی و مواد مندرجات قوانین اساسی گذشته نافذ ومرعی الاجرا اند ، که در یک مورد آنرا محترم بشماریم . پاسخ شان چیست؟ پس این همه تغیر رژیمها چرا ، پس اینهمه مداخله خارجی چرا، پس اینهمه قوانین اساسی جدید وجدیدتر چرا ، باید همه اینها طبق فرمایش جناب عالی منحیث وثایق ملی تغیر نمی پذیرفتند . «شاهد روباه، دم آنست» .
آقای سادات فهرست از شخصیتهای علمی ،فرهنگی ، اجتماعی وسیاسی افغانستان را ارایه کرده است، که بزعم شان همه خود را افغان میدانسته اند . این دیگر از جعل کاری به غیب گویی کشیده شده است . ولی توجه نفرموده اند ،که کسی مولوی ،ابو علی سینا ، فاریابی، جامی ،نوایی، ابو مسلم ، آسماعیل سامانی، یعقوب صفاری، طاهر فوشنجی و. . . راافغان نمیداند . اما عطار ،خیام ،حافظ، سعدی، فردوسی ،بیدل،اقبال لاهوری، خوشحال خان ، رودکی ،بخاری، ترمذی و . . . را خراسانی میدانند. اگر بااین ترازو وزن کنیم ، کدام کفه ای ترازو سنگین است ؟آقای سادات شما در حدی نیستید ، که بتوانید جعل کاری خودرا بپوشانید و « پته خزانه » بسازید .بهتر است ،بواقعیتهای تاریخی ، اتنیکی وفرهنگی وسیاسی ، همانگونه که هستند، برخورد کنید ، نه طوری ، که میل و رغبت «وحدت طلبان » است .
البته این گفته شما کاملا درست است ،که افغانستان در متون تاریخ قدیم ذکر شده است، اما نام سرزمینی، که اکنون بنام افغانستان شناخته میشود ، نبوده است . بر جغرافیه معین اطلاق میشده است، نه بر همه کشور . همزمان با آن ما دیگر «ستانها» نیز داشتیم مانند کابلستان، زابلستان، تخارستان ، هزارستان و... که همه در محدوه خراسان شامل بوده اند وادعایی شما دقیق نیست . آقای سادات برای توجیه افکار خود از دولت هوتکی بعنوان دولت ملی افغانستان تذکر داده اند ، که از دونگاه این مساله نادرست است ، یکی اینکه در زمان هوتکیان افغانستان نام رسمی کشور نبود ، دیگر اینکه دولت هوتکی تنها بر قندهارو بخشهایی ازفراه ونیمروز تسلط داشت نه بر همه کشور واین با دولت ملی که بر تمام قلمرو خود حاکمیت دارد منافات دارد . اظهارات آقای سادات درمورد نام افغانستان وچگونگی شیوه حکومت داری احمد شاه بابا نیز چندان باواقعیت همخوانی ندارد . نام افغانستان که درزمان احمدشاه بابا نام رسمی کشور ما بوده باشد باواقعیت منطبق نیست ، دوم احمد شاه بابا برای کسب استقلال با کدام کشور خارجی نجنگید بلکه برای شکست دولت هوتکی واشغال افغانستان یکی از فرماندهان سپاه نادر افشار بود ، که از جمله در فتح افغانستان وایران وبخشهای از هند درسپاه نادر خدمت کرده است اما بعدازفرو پاشی امپراطوری نادر ، احمد شاه بابا توانست امپراطوری بزرگی تشکیل دهد.
مرحوم غبار بحیث مورخ واقعبین کشور عزیز ما لشکر کشی احمد شاه بابارا به هند باعث پاشیده گی دولت ملی هند وبازشدن راه استعمار بریتانیا به نیم قاره هند میداند ، که در قدم بعدی افغانستان نیز ثمره تلخ این فتوحات«درخشان» را چشید و تا کنون درمنجلاب بحران استعماری انگلیس دست وپا میزند ، که ادامه وتعمیق بحران اتنیکی وقومی موجود یکی از مظاهر آنست ، از جانب دیگر ثروتهای سرشار هند نصیب فیودالان وسران قبایل گردید و مردم ما جز ریختن خون شان منفعتی دیگری دران نداشتند .
درمورد مرکزی بودن نظام سیاسی احمد شاه بابا تصور شما خلاف واقعیت است . همه مورخین متفق القول اند ، که در زمان احمد شاه بابا اداره امور کشور چی درمحدوده افغانستان کنونی و چی خارج ازان ، قدرت بین سران قبایل وفیودالان تقسیم بود و وابستگی سیاسی صرف به مقدار باج دهی سالانه ، که برخلاف شریعت اسلام از مسلمان ، هندو وسک و . . . بطور یکسان جمع آوری میگردید ، مشخص میشده است .
درمورد وحدت ملی ، آقای سادات اصلا حرف تازه ندارند، جز نصایح و اندرز «وحدت طلبانه» ،اما دو مقایسه را فرمودند ، تا مردم افغانستان از یکی شان پند وعبرت بگیرند ودیگر شان را پیروی کنند .
آقای سادات بحیث کشور کثیر الملیت و چند قومی ، هند را مثال زده است ، که مردم برادر وار بطور دموکراتیک زنده گی میکنند و چرا مردم افغانستان نتوانند با داشتن چند قوم واتنی وفرهنگ در کنار هم زنده گی کنند . اما ذهن شان این مساله را فرا موش کرده است، که هند کشور فدرال است ، که سنگبنایی اساسی وحدت ملی دران گذاشته شده است واین باهمی ووحدت ملی نتیجه ای تقسیم قدرت ومشارکت عادلانه ودموکراتیک در قدرت سیاسی است . در هند ملت اکثریت واقلیت برای احراز قدرت سیاسی وجود ندارد اتباع درجه دوم وسوم وجود ندارد ، در هند میتواند زعیم کشور از کوچکترین اتنی وملت باشد . ولی آيا آقای سادات از خود پرسیده اند، که چرا در افغانستان نمیتواند زعیم ،از ازبک، بلوچ، ترکمن، تاجک، هزاره و . . . باشد . چرا استعمار گران در طول اینمدت بر زعامت پشتون درین کشور اصرار میورزند ؟
مثال دیگر آقای سادات دولت پاکستان است ، که میگوید باوجود فدرال بودن برآن پنجابی ها حکومت میکنند ، مساله قابل بحث اینست ، که پاکستان با وجود غیر طبعی بودن وبیریشه بودن آن نسبت به رژیم های سیاسی در افغانستان از ثبات بیشتری برخوردار بوده است ، واین دال بر موجودیت بیشتر مشارکت ملی در اداره آن کشور ونظام فدرال آنست . درپاکستان ، پشتونها باآنکه یک اقلیت کوچک قومی را نسبت بدیگران تشکیل میدهند ولی چند بار به زمامداری در این کشور نایل آمده اند ،فورمول دولت مداری افغانستان در آن تطبیق نگردیده است ، که قدرت حق برادر بزرگتر است .
پرسش دیگر جناب شان اینست «کی ها قوم پرستی را دامن میزنند؟ » گویی آقای سادات از خارج وصرف از روی تحلیلها وبرداشت های روشنفکران به این نتیجه گیری دست یافته است ،وهیچ زمانی درافغانستان حضور نداشتند در غیر آن ممکن نیست ، کسی درافغانستان بوده باشد ، آنهم بادعوای روشنفکری واینهمه جنایات وحق تلفی های اتنیکی وقومی را ندیده باشد . از آقای سادات باید پرسید کی ها این اعمال افتراق افگنانه وخصومت اتنیکی را در روابط اجتماعی ما ایجاد کردند ؟ کی ها خانه وکاشانه مردم را بکمک استعمار گران خارجی وپادوهای منطقوی شان غصب وتصرف کردند ؟ کی ها قدرت سیاسی را بنام قوم وقبیله خود غصب وانحصار کردند ؟ کی ها مردم افغانستان را از حق مشارکت درقدرت ومرجعیت سیاسی محروم ساخته اند ؟ کی ها زنان ومردان هموطن مارا به کنیزی وغلامی بالای دشمنان دینی شان فروخته اند؟ و. . . بهتر است آقای سادات بطور مسولانه تاریخ سیاسی خونبار کشور را مرور کند وپاسخ لازم خود را ازان دریابد ونباید مطابق امیال تیم «وحدت طلب» شان آنرا مسکوت گذاشته وآدرس را بطور وارونه تحویل مردم افغانستان وروشنفکران کشور بدهد . بنظر آقای سادات جرم اصلی متوجه کسانی است، که اینهمه خیانت ، تفرقه افگنی ، استبداد وانحصار قدرت را در تاریخ معاصر افغانستان ، باز گو میکنند وبرای عدم تکرار آن میخواهند چوکات حقوقی وقانونی حل مساله ملی بوجود آید .
اقای سادات این مساله را بیشتر به سیاستمداران شکست خورده نسبت داده ، ولی باز هم نگفته اند ، که شکست سیاسی چیست وآدرس را اشتباه گرفته اند . در ادبیات سیاسی شکست خورده سیاسی کسی است که آرمانها وایده آلهای سیاسی اش در انطباق باواقعیتهای جامعه قرار نمیگیرد ازپشتیبانی مردم برخودار نمیگردد و مردم به سلب اعتماد از آنها روی میگردانند. آقای سادات این دگر «تف سر بالا است».
شکست سیاسی متوجه تیم «وحدت طلب» وقبیله گرای شمامیگردد ، که خود بحیث سردمدار حقوقی آن تکیه زده بودید وباتلاش مذبوحانه تان در جهت انحصار قدرت بنفع یک اتنی، حزب دولت وقوای مسلح ازدرون متلاشی گردید . ننگ شکست سیاسی بر جبین کسانی حک شده است ، که در یک معا مله پشت پرده دور از انظار حزب ومردم با « افغان ملت» وبقایای رژیم خانواده گی، کشور رادر حراج سیاسی گذاشتند ، مسولیت اساسی شکست سیاسی متوجه گرداننده گان سیاسی است .
در طومار ، طولانی آقای سادات به برخی از راهبران اسبق حزب وطن حمله شده است ، که با ایده های شونستی وانحصار قدرت سیاسی توسط یک اتنی مخالف بوده وآنرا مانع بزرگ برای اعاذه صلح ،ثبات وآرامش در کشور میپنداشتند وخواستار تامین نماینده گی عادلانه اتنیها واقوام افغانستان در قدرت سیاسی ودر ابعاد مختلف اداره دولت و جامعه بودند.
آقای سادات به ادامه مقاله شان مینویسند « طرح مساله ملی بعوض طرح طبقاتی از جانب یک عده سرپوش گذاشتن به تضادهای طبقاتی است . . .»آقای سادات، بحث برابری ملی یک بحث عدالت خواهانه است و قبل ازینکه طبقات متخاصم در افغانستان رو بروی هم صف کشیده باشند ، استعمار و ایادی داخلی آن این معضله را چنان خونین کرده اند که بدون حل ریشه ای و اساسی این معادله نمیتوان ملت ساخت، وحدت ملی بوجود آورد و روحیه همکاری وباهمی ایجاد کرد. مشکل رویارویی اتنیهاواقوام و بحران اعتماد میان آنها معضله ای ملموس وآنی تر است؛ چگونه ممکن است تا معضله بین تاجک وپشتون وهزاره وازبک ودیگران راه حل منطقی خود را نیابد ، زحمتکشان این اتنیها باهم متحد شوند . شما خود شاهد جریانهای سیاسی حد اقل بعد ازکنفرانس «بن»در کشور هستید که درتمام این کارزار های سیاسی گرایش عمده واساسی گرایش اتنیکی وقومی است نه گرایش طبقاتی . برای ایجاد گرایش وتفکر طبقاتی در جامعه لازم است تاقبل از همه گرایش هم کاری ملی وروحیه ملی ایجادگردد و این مشکل مادامی که در مورد مساله ملی سکوت اختیار گردد کماکان ملتهب باقی خواهد بود .
بعد از هفتاد سال جامعه بدون طبقه شوروی ، مساله ملی در اتحاد شوروی حل نگردیدو سرانجام به طغیان بحرانهای متعدد ملی مواجه شد . هم اکنون در چین سوسیالستی مساله اویغورها ، تبتی ها ودیگران مورد کشمکشهای جدی قرار گرفته است .چگونه امکان پذیر است ،که طبقات زحمتکش ، که در تمام سالهای جنگ داخلی در کنار طبقات بالایی جامعه مصروف جنگ علیه حاکمیت ح. د خ .ا بودند ،بدون گذار به ملت شدن این همه نصایح را بشنوند .انتظار موعود بخاطر بهشت بدون طبقه برای حل مساله ملی، صاف وساده سرپوش گذاشتن به وضع نا هنجار اتنیکی وقومی در کشور بوده و بوخامت وبی ثباتی بیشتر وبیشتر میانجامد .
آقای سادات اضافه میکنند « دریک ونیم دهه میخواهند اندیشهای قومی را توجیه کند. . . » وبا این گفته بطور بسیار شتابزده طرح مساله ملی را بمداخله کشورهای همسایه به استثنای پاکستان ، نسبت میدهد شاید در حرفهای آقای سادات پاره ای از حقایق نهفته باشد .اما آقای سادات باید بداند که در ایجاد بحران اتنیکی وقومی کی ها نقش اساسی داشته اند .تاجایی ،که تاریخ گواهی میدهد ، این استعمار بریتانیا بود ، که در تبانی با رژیمهای وابسته قبیله ای خود، سنگ بنای منسوخ افتراق ملی را گذاشت وزعمای قبیله ای افغانستان در یک زد وبند ضد ملی با استعمار آنرا تا سرحد بحران جاری در روابط اجتماعی اتنیهای افغانستان مبدل ساختند . هم اکنون نقش ورد پای انگلیس وامریکا درین بحران مشهود است .نقش واهمیت کشورهای همسایه دروخامت بحران موجود مادامی ، که افغانستان در اشغال انگلیس وامریکا وپیمان ناتو است کمرنگ وفرعی است . این بحران از همان آغاز استعماری بوده وطبيعت ان تا حال تغیير نکرده است . واستبداد مجرد هم وجود نداشته است ریشه تباری همواره رکن اساسی استبداد در کشور بوده است .
آقای سادات از رسالت روشنفکری یاد میکند و از روشنفکران میطلبد ،متوجه رسالت خطیر شان درجامعه باشند . اگر رسالت روشنفکری انعکاس حقایق تلخ جامعه وتاریخ، باز کردن راه های پر پیچ وخم مبارزه سیاسی ، پیکار برای آزادی ،تامین عدالت اجتماعی ، افشای جنایات مسکوت گذاشته ای تاریخی وسیاسی ومبارزه در جهت قانون مداری ومدنیت گرایی است . متاسفانه اقای سادات قبل از هر کس دیگر با این رسالت روشنفکری بیگانه است . آقای سادات مانند « وحدت طلبان» دیگرش در مبانی تفکر روشنفکرانه خودش فقط آنانی راهدف ونشان میگیرد ، که صدای مظلومیت مردم رابلند کرده اند وفریاد شان داد خواهانه است وبرای اعتراض بر علیه بیدادگری ومظالم سیاسی سنت شکنی میکنند ودر عزای آن از اتهام بیگانه پرستی تا ارتداد بوحدت ملی محکوم میگردند .ولی ننگ ومحکومیت ابدی تاریخ نصیب کسانی است ،که عامل وحامل ایجاد بحران اتنکی وقومی درکشور ااند و هر صدایی را برای عدالت ملی اتهام خارج پرستی میزنند .آقای سادات بخاطر پوشاندن گذشته وابستگی خودش ،ناجوان مردانه بتعدادی از جریانها ونهادهای جانبدار برابری ملی بدون ارایه هیچ سند ومدرکی ،مهر وبرچسپ وابستگی میزند . این دیگر واقعا چشم سفیدی ودیده درایی بیمانند است .
آقای سادات بر بغلانی خورده گرفته است ،که چرا موضع همکاری شانرا با محمد داود خان انتقاد کرده است . واقعیت مسلم اینست ،که جمهوری ارستوکرااتیک محمد داود خان در جهت اعاده نظام دکتاتوری فردی ، مطلقیت و استبداد فردی ازسلطنت پسر عمویش در موارد زیرین متمایز میشود :
محمد داود خان باالغای پارلمان افغانستان ، ممنوع قرار دادن فعالیت احزاب سیاسی ، جلوگیری ازنشر وپخش مطبوعات آزاد ، الغای سازمانهای اجتماعی وصنفی ،محدود کردن آزادیهای شخصی ومدنی گامهای جدی را در جهت تمرکز خشن وبروکراتیک قدرت دولتی برداشت وموجبات یک اداره استبدادی را نسبت به آزادیهای نیم بند زمان شاه سابق فراهم آورد . حال اگر متکی به ادعای آقای سادات بپذریم ، که ایشان دموکرات وجانبدار دموکراسی بوده است ، چگونه همکاری خود را با رژیم محمد داود خان تعبیر وتفسیر دموکراتیک مینمایند . آقای سادات از سایر نیروهای دموکرات نیز یاد میکنند ،که بارژیم محمد داود خان همکار بوده اند ولی درین مورد نام نمیبرد.
در جایی دیگر مقاله شان ، آقای سادات تراژیدی افغانستان را محصول پناه بردن گروه های مجاهدین به پاکستان میداند . البته این یک بخش واقعیت است نه همه آن ، اصل تراژیدی محصول رقابتهای قدرتهای بزرگ برای تصاحب این منطقه است ، که افغانستان را به میدان خونین ترین رقابتهای منطقه ای خود مبدل کردند .
مساله دیگر درین تراژیدی نقش وسهم احزاب وجریانهای سیاسی داخلی وابسته به هردو قطب متخاصم بود ، که بی اراده گی سیاسی، تبعیت کورکورانه، دنباله روی و عدم اعتنا و پابندی آنها به منافع ملی و یک جانبه گرایی در سیاست خارجی ، توسط این گروه ها سبب ناهنجاری های کنونی در کشور گردیده است.



*****



برگرفته از ويبلاگ رستاخيز ملی
آدرس:
www.kabulzameen.persianblog.com

بیژنپور - آ.آبادی

وحدت ملی
یک توهم و هزار گمان


گفت و گزار؛
پیرامون اهمیت، چالشهای منبعث از نگـرش جناب بشیر بغلانی، در نامه یی
تحت عنوان " آریانای باستان، خراسان پهناور وافغانستان پرآشوب" ونگاهی
بر اعتراضات آقای میرعبدالواحد سادات نویسنده در پاسخنامه ی " موجود یت افغانستان درگرو وحدت ملی آن است".



دراین گفت و گزار دو مساله محور مباحثه است
نخست : تعریف وتفسیر نام افغانستان از دیدگاه یک ا ندیشه گر ملی ( بشیر بغلانی از پایه گذا ران طرح مساله ملی در افغانستان ) درجایگاه یک معضل سیاسی بحران هویت ملی.
دوم : بیان مسایلی اند در حد اعتراض ونه پاسخ؛ که آقای میر عبدالواحد سادات اد له کرده اند.
از نظر من نسبت روشن اما وارونه یی میان این دو دیدگاه وجود دارد. یکی ناهمواریهای گذشته را که تا امروز دوام یافته اند، انگیزه ی واقعی برای بحران تشکیل ملت و هویت ملی میشناسد، بنابرین با شفافیت عیب گویی مشکل را میخواهد بردارد. دیگری با گرایش و جان سختی ، درراه حفظ میراث سیاستهای خام همتباران؛ هموارگی آینده را مایل است از گذشته ی نا بکارمایه بگذارد.
به سخن آقای بغلانی نام افغانستان و کارنامه ی حاکمان دوصد و پنجاه سال پسین در این سرزمین، مادر تمام انگیزه ها برای سازش ناپذیران دیگراندیش ودیگر تبار است. اما آقای سادات با اعتراف چند درصدی پیشنهاد دارد که بحث در گذشته بی اثر است ، لذا باید وحدت ملی را تأمین کنیم تا افغانستان موجودیتش را حفظ نماید.
با اشاره شتابناک در همین بحث نابرابر، مفاهمی را از بیانات ایشان برابرمی نهم، تا شفافیت بیشتری در راه گفتگو های آینده بوجود آید. هدف من به نمایش نهادن باور عمومی ، استنباط فرهنگی و درک اجتماعی دوطیف متفاوت از طرح اندیشه های سیاسی در جامعه برای سفر بفردا هاست.

تـــــا جفا گر به جفا دیده برابر باشد عدل در قافله ء هستی درآخر باشد
خصم چون لاف خدایی بزند عیب مکن دیــو را کی سخنی قابل باور باشد
( آ.آبادی )

تاریخ ملی هر قومی، یاد نامه و حافظه ی یک سرزمین مردم است. اهمیت تاریخ در حیقیقت پایگی آن میشود. پیش از تاریخنگاری به اندیشه های تاریخنگری احتیاج است. تاریخ نگار میباید، بستر تاریخ ( جامعه )، محور تاریخ ( مردم ) ، رفت و گذر تاریخ ( عنصر زمان ) و باور تاریخ ( تمدن و فرهنگ ملی اقوام ) را به یگانگی برتابد. تاریخهای شرق نویس و شرقیهای تاریخ نویس، جمعاً ونوعاً ؛ سه کار را کرده اند:
یک - یاد نامه و کار نامه های پادشاهان را عامل گردش روزگار و حرکت در تاریخ علامت زده اند. در بسیاری از موارد، نام و نشان پاد شاهان و حکمرانها، به اسطوره ی پهلوانی پهلو زده است. شاهان مستبد، امیران آدم خوار، حاکمان جانی و دون کسوت را ذوالقرنین، صاحبقران، جهانگشا، خداوند جاه ، شاه شاهان ، امیرالمومنین و ظل الله خوانده اند.
دو - تردید نامه نویسی بر سکوی استجابت آمده است و نگارندگان رویداد ها، تنها به حوزه ی قدرت پرداخته اند. اینجا نسبتی میان مردم و دستگاه های یکنفری قدرت مو جود نبوده است. از نهر خروشان حوادث روزگار تنها حاکم مفرد؛ بر دفتر گاه شناسی ( تاریخ ) نوشته شده است. اقشار گوناگون مردم و نیروهای اجتماعی هرگز متاعی نبوده اند.
سه - کتابت گران برای سلاطین، بیشترکسانی بوده اند که بدلایل بسیار، جزو اندرونی ها ( حرم گذرها ) تلقی می شدند. آنچه در روایات تاریخ این سرزمین خوانده میشود، هیچ درکی را به خواننده نمی بخشد. از همین رهگذر تاریخ ما برای ملل ونحل دیگر ناخوانده و بی مراجعه مانده است.
شناسنامه های مکتوب و خاطره نامه ها، افزون بر نا کارآمدی ونیآموزندگی متنی، بشیوه های دوران شناسی نگاشته نشده اند. اگر تذکره های ادبی و سفرنامه هارا از نامه های کهن جدا کنیم، تاریخ کلاسیک ما از مفهوم خویش بیگانه میشود واز اهمیت برای باور شدنش باز میماند.
حتی همین گروه مورخان به اصطلاح مدرن ما ( دوران ایشان به مدرنیته نسبت دارد نه خود شان! ) به روشهای جامعه شناسی وتحلیل تکیه نکرده اند. ایشان به شرح ماجراهای سیاسی بصورت بسیار مجرد پرداخته اند. پیگیری عوامل وانگیزه های اصلی در تحولات یک جامعه، محتاج ورود در بستر علوم پایه ی در این زمینه ، منجمله مردم شناسی، جامعه شناسی، علم سیاست و اشراف در حوزه ی جها نشناسی مدرن قرن بیست است. ما از گذشته تا کنون برای شناخت برخی نکات تاریک تاریخ ، از بیاض وسفینه نویسی ویا تذکره و احوال نگاری حوزه ادبیات استفاده می کنیم.
اما تاریخ یعنی چه ؟
ولتر میگوید : " تاریخ قصه یی است که بعنوان حقیقت روایت میشود، وقصه تاریخی است که آنرا بعنوان دروغ نقل می کنند". سارتر نیز همین فهم را با تفاوت اندک میگفت : " انسان ناقل قصه است و درمیان قصه ی خود ودیگران زندگی می کند". بر همین منوال مورخان نامدار زبان فارسی مثلاً استاد عبدالحسین زرین کوب میفرمود: تاریخ رمانی است که قهرمانانش وجود واقعی دارند، درصورتی که رمان تاریخی است که قهرمانانش اشخاص فرضی هستند. لذا تاریخ و داستان محل نوسان آدمی میباشند".
بررسی تاریخ بیشتر مفهوم برخورد با سرگذشت تلخ وشیرین مردم یک سرزمین است. سنت تاریخی چنان میشود، که گاهی قهرمانان یک سرزمین، در آنسوی دیگر دشمنان فراموش نا پذیر مردم اند. بطور نمونه مردم ما نام سلطان محمود و احمد شاه درانی را فاتحان کبیر می خوانند. در حالی که هردو برای مردم هندوستان، غارتگران کبیر هستند.
نمونه ی اندکی فشرده تر از آن را ارایه می کنم : همه حاکمان درانی و محمد زایی برای طایفه ی افاغنه ( پشتون تبار ) طبیعتاً مشر، رهبر و پادشاه پر افتخار بودند و هستند. اما اکثریت قریب به تمام همین پادشاهان برای اقوام دیگر ( تاجیکها، هزاره ها، ترک تبارها و... ) نه تنها سزاوار یاد آوری نیستند؛ که عین دشمنان نفرت انگیز بودند وهستند. اگر اهدافی چون تعادل اجتماعی، توازن سیاسی، تناسب اقتدار، و سنت هموطنی بعنوان ابتدایی ترین تعریف از پایه شناسی جامعه ی مدرن وفرا سنتی را باور می کنیم، بسیار آ سان میشود تا به همین حقیقتها تمکین گردد.
خرد گریزی و ستمروایی درروان طایفه ی حاکم و اطرافیان قدرت پدیده شرقی وحتی جهانی است. تاریخ خشونت و دوام استبداد، در هر جای جهان تبعاتی بجز این ماده ی ننگین نداده است. سرسختی و نا شکیبایی، دیگر ستیزی و تمامیت خواهی، ستمگری و خونریزی، بیعدالتی و نارواداری، خود باوری وانکار دیگران و دهها آفت بیشتراز این ، پیامد های جامعه ی چندین تباری و کثیر الا قوام است. خیا ل خام و روشهای بد فرجام تنها مربوط پشتونها نیست. حس دفاع از خیانت، تقلا برای توجیه استبداد، تهاجم وتزحم در برابر ناراضیان، ستیزه جویی و خود محور پنداری از مفردات ناپسند در اقلیم اشباع کاذب اند. اینست که جامعه شناسی سیاسی شناخت وشگرد در این روشهارا بسادگی معنی یاب کرده است.
اگر بنای جامعه بر خرد گرایی و عقلانیت، که بلوغ اندیشه های مشترک سیاسی در راه ملت شدن را برمیتابد؛ استوار آید، چند گانگی تباری- قومی بیشتر نماد موزاییکی پیدا میکند و جامعه در صراط تحول و سازمان یافتگی قرار می گیرد. اما همانگونه که تجارب ما نشان میدهد، یافتن این منشور درجلگه ی اشتراکات طایفه ای افغانستان، هنوز یک آرمان غیر قابل دسترس بنظر میرسد.
جامعه ی سنتی و فاقد نقد، که بیشترین رشد خودرا در عقده برداری و تفاهم نا پذیری دارد، نمیتواند یکشبه و زود هنگام به دهلیز مدارا و سازگاری برسد. جامعه یی که نویسندگانش در حوالی سیاست و تحلیل عناصر قدرت ، از عنوان تا پایان دشنام نامه نگاری کنند، کی بهتر ازین تواند بود.
ما به وحدت ملی برخورد عوامانه نکنیم، کما اینکه هنوز ملت نشده ایم، وهرگز هم وحدت ملی پیش از تشکیل و تکمیل عناصر ملت بوجود نمی آید. ملت شدن ماحصل بلوغ فکری و رشد فرهنگی، با شالوده های زیر ساخت استوار در حوزه ی اقتصاد و مناسبات اجتماعی است. فرهنگ خرد مدار، برابری باور، فرا تباری، اندیشه گستر، شایسته پسند، نخبه گرا، تجدد پذیر و مناسب با ویژگیهای ملی و نسبت یافتن به ارزشهای جهانی وانسانی! میباید در مردم آزار کشیده و نا بسامان افغانستان نهادینه گردد.
مهمترین نکته در این نبشته اینست که برای رسیدن به سکوی ملی شدن و ملت ساختن، نخست بایستی با تبار طلبی و قبیله گرایی، نقد گریزی و خوی خشونت، وابستگی و بیگانه پروایی، نادانی و سازش ناپذیری، سرسختی و تعصب و تقابل با ذهن تاریخی مردم را پایان دهیم.
بررسیها و نشانه گذاری اکثریت نویسندگان در نسلهای قلمزن قرن بیست کشورما، سزاوار خواندن نیستند. نه تنها نویسندگان ما بلکه بیشترینه ها در فرهنگ منطقه تبار نامه نویسی کرده اند. ما در حوزه ی فرهنگی بیش از زمینه های سیاسی دچار پریشان هویتی هستیم. من بروشنی می بینم و آفتابی اعلام میدارم، که تمام مباحثات آگاهان جامعه ریشه در جنگ نا سازگارانه دارند و از اول قرن تا اکنون هرچه بیان کرده اند و گفتگو نامیده اند، یا توهم بوده ویا از همان ابتدا تردید شده و به نحوی به نتیجه نرسیده است .
با این مقدمه برمیگردم به پرانتیس های خشم انگیز در نگاشته های میر عبدالواحد ( سادات ) که با عصیان اندیشه و جوشاندن ذهن، مبنا را بر تردید مطلق ونگرش خصمانه در برابر یادداشتهای آقای بغلانی نهاده اند. همین جا باید گفت : نبشته های ایشان نه در برابر مقالت آقای بغلانی که بیان ایشان در برابر مقولات فرهنگی از نام یک وابسته ی قومی است. هنگامیکه خودشان میفرمایند: " با خواندن مقاله طولانی آقای بشیر بغلانی... عزم من جزم گردیده وبا خود گفتم اکنون که کارد به استخوان رسیده به تأسی از فرموده حضرت سعدی که : چون اعصاب حضرت شان بسیار آشفته بوده است، لذا شعر را نادرست و ناکامل ذکر کرده اند. اما از روی هموطنی من آنرا خدمت ایشان تصحیح و کامل میسازم:
" اگرچه پیش خرد مند خامشی ادب است بوقت مصلحت آن به که در سخن کوشی
دوچیز تیره عقـــل است، دم فروبستن بوقت گفتن و گفتن بــوقت خاموشی"

خواننده را ازهمین آغاز به فرجام آشنا میکنم . امید وارم خشم نویسنده ناقد ( آقای میر- سادات ) فرو نشسته باشد. اصل بحث ایشان با جناب بغلانی نه عادلانه است ونه عاملانه. محمد بشیر بغلانی از پایه گذاران تفکر وروش مبارزه ملی و همقدم زنده یاد محمد طاهر بدخشی بانی جنبش ملی و مستقل در افغانستان است . درحالیکه آقای سادات شاید عضو نه چندان نام آور حزب خویش بوده اند، اما از مشی ملی ومبارزات مستقل و برابری طلبانه در افغانستان ( طرح وپیشنهاد حل مساله ملی ونا برابری اقوام ) یا نا آگاهند ویا بیگانه به آن. بغلانی وارث خون پنجهزار شهید از اعضای به اصطلاح ستم ملی، یا سازمان مربوط به خویش ( سازا ) بود وهست، که در اعدام گاه فاشیسم قبیلوی امین یکجا با بدخشی و مولانا بحرالدین باعث خوابیده اند. برای پر هیز از توهین ویا بی حرمتی، میباید حاکمیت و سیاست ( ح.د.خ.ا ) را در پنج مرحله به این حوادث نسبت داد:

یکم - حزب دموکراتیک خلق ( متحده ) در آغاز کودتای ثور 1357 خور شیدی
دوم - حزب دموکراتیک جناح خلق برهبری آقای نور محمد ترکی سال 1357 خورشیدی
سوم – حزب دموکراتیک خلق ( باند امین ) فاشیسم مسلح و مسلط قومی- ایدیو لوژیک 1358 خ
چهارم – حزب دموکراتیک خلق دوران شاد روان ( ببرک کارمل ) 1358 – 1364 خورشیدی
پنجم - حزب دموکراتیک ( وطن ) برهبری مرحوم داکتر نجیب الله

بیگمان در هر پنج نوبت از حاکمیت جناحهای ( ح. د . خ . ا ) برخی جنایاتی انجام شده است، که جسارت و جرات دفاع را از رهبران و اعضای آن سلب کرده است. اما با این حال نمیتوان همه را یکسره بد ورد گفت و کوچکترین نماد نیکی و درستی در ایشان نیافت. محاسن سلوکی در بسیاری از شخصیتهای صدر وذیل شامل حزب، و اقدامات این حزب در برداشتن تبعیض وتفاوتهای وحشتناک قومی، عمومی ساختن و مردمی کردن خوانش و نگارس در بین مردم، پذیرش و اعزام فرزندان مردم طبقات پایین به بورسهای تحصیلی در دانشگاه های داخلی و کشورهای خارجی، سهم دادن مردم در شهر نشینی و پیشه های مختلف، صنفی کردن نهاد های اجتماعی، پروژه سازیهای دولتی به نفع مردم در امور شهرک سازی و انکشاف مدنیت شهری، بیرون کردن قوای مسلح از حالت وابستگی قومی- خانوادگی، انکشاف و توسعه نسبتاً بهتر وبیشتر موسسات آموزش عالی، تقویت سیستم آموزش پیدا کوژیک و ده ها زمینه دیگر، پیامد اجراات دولت تحت رهبری همین حزب؛ مخصوصاً در دومرحله ی اخیر با مسوولیت فعال ترین فرد متجدد دوره احزاب ( زنده یاد ببرک کارمل ) از جناح پرچم بوده است.
مسلماً این نکات باعث آن نمیشوند، تاکشتن صدها هزار انسان از اقشار گوناگون مردم افغانستان در سالهای آغاز کودتا ی ثور را که با بیرحمی تمام تیر باران، زنده بگور، قیر داغ ، خاکمال زیر چاینهای تانک شدند، یا آنکه بوسیله ی هلیکوپترها چشم بسته در دریاها فرو ریخته شدند؛ جامعه فراموش کند. همانگونه که ابداً نمیشود جنایات ضد انسانی گروه هایی از میان مجاهدین در سالهای اخیر را ، به لحاظ اهمیت مقاومت ملی تحت رهبری جاوید نام احمد شاه مسعود، در برابر دسایس و مداخلات خارجی وبویژه پروژه و پدیده ی منحوس طالبان در حمایت آشکار پا کستان، عربستان و شرکتهای غربی نادیده گرفت.
نقد سیاست دولتهای پیش از حکومت ح. د. خ.ا ؛ توسط این حزب، نقد دولت حزبی ( چپی ) از سوی نیروهای جهادی، نقد حکومت مجاهدین از جانب دولت جانشین، نقد مجاهدین از طالبان وسر انجام نقد تمامی این نیروها بدست همدیگر هیچ عقلانی نبود ونخواهد بود، همانگونه که قطعاً معنایی نداشت و حالا هم ندارد. متاسفانه در افغانستان هرگز نیروی معطوف به نقد جامعه موجود نبوده است. البته دلیل آن ساده است ، نقد یکی از عناصر بلوغ سیاسی جامعه ویکی از مفردات دموکراسی و تولرانس اجتماعی است. جامعه ی غیر سیاسی و منحمک به اندیشه های ستم واستبداد ، کشور وابسته به سنتهای فرتوت ونا کار آمد بدوی، جامعه ی بزن بگیر قوم حاکم بر اقوام دیگر، مردم نا آگاه و دور داشته شده از تحولات سالم وسودمند سیاسی – اجتماعی، سلطه یافتن مذهب با قرا ت های ماقبل قرون وسطایی ، عقب ماندگی عقده بر انگیز اقتصادی- اجتماعی ، نفوذ دادن ایدیو لوژیهای سازش نا پذیر وارداتی و مسایل دیگر، نمی گذارند که نحله ها و نسلهای روشنفکر و آگاهان خلاق و اندیشه ورز ظهور کنند.
بزرگترین کمبود، بیشترین ضرورت ، مهمترین نیرو سیاسی، فعال ترین گروه اجتماعی و مناسبترین حلقه ی عبور از دوران سنت به هنگامه های جامعه با شرایط مدرن، سازمان دادن اقشار ملی و تقویت تفکر ملی نیروهای مستقل ومعتدل در افغانستان بود وهست. این نیروها در بازار ستمروایی قبیله سالاران بیشتر به خط انقلاب و بر اندازی پیوستند، آنان با تکیه بر مشی قهری وخشونت ضد استبداد به جبهه ی چپ رادیکال نزدیک شدند. من با باور ی که دارم ؛ آقای بغلانی را یکی از نمونه های روشنفکران همین نسل و از سپاهیان همین اندیشه های ملی و مستقل میشناسم . ایشان یکی از پایه گزاران ملی اندیش و متجدد برابری خواه بود وهنوز هم متعهد همان باور ها ست.
من بجای نگرش خط به خط در نبشته های آقای بغلانی و تردید نامه های آقای سادات، اهم کار ایشان را در چند محور جدا سازی میکنم، و در هر محور پرسش و یا پیچش آقای سادات را نیز بمیان می کشم. دیدگاه ها و گمان زنیهای ما در راه درک درست از نادرست بهر پاراگراف پیوند میشود.

آقای بشیر بغلانی :
* در نامه ی ایشان بررسی کوتاهی انجام شده است از موقعیت گذشته وحال زبان فارسی، طوایف حاکم در خراسان و پویایی و ماندگاری فرهنگ خراسانی در برابر فرهنگ و زبان مهاجمان خارجی از دیر تا امروز. گمان میکنم آمدن واژه دری در شعر شاعران، دقیقاً تا کیدی بر مو جودیت سه گویش از یک زبان در سه قلمرو جغرافیایی پهناور ایران زمین است. از شعری در همین زمینه مدد می گیرم :

منشــور هفت رنگ مطلا ست فارسی طومار دیر سال سخن هاست فارسی
بردشت دشت گویش شیرین لحظه ها سرمست از حلاوت دلهاست فارسی
چون نی به ناله میکشد آ واز سوزناک پروردگــار واژه ی زیبـاست فارسی
در بستر کلام ( دری ) میتوان ســرود لیکن شتا ب گردش دریاست فارسی
در شرق بیکرانه و در غرب پـــایدار از چین تا شمال بخاراست فارسی
خواهی دری بخوانیش وخواه تاجیکی در سه نماد جلوه یکتاست فارسی
گویند هرکرا به زبان دگر خوش است لیکن کلام گرم تو گیراست فارسی
الخ...
* رواج دادن نام افغانستان و تلاش های داخلی و خارجی برای ته نشین ساختن آن در بخش کوچکی از گستره خراسان زمین. یعنی تجزیه خراسان وپارچه پارچه کردن فرهنگ وزبان فارسی برای جلو گیری از رشد و پرورش بیشتر آن. بنا برآن استعمار کشورما را " افغانستان " نام گزاری نموده است.
* حکومت قبیله تلاش کرد تا قبایل پشتون را از جنوب به شمال ومرکز جابجایی کند. پروسه ناقلان ( نه مهاجران ) از شرق و جنوب به شمال، بزرگترین خصم و کینه های رضایت ناپذیری را در اقوام رانده شده ی شمال و نقاط دیگر موجب شده است.
* پاره پاره سازی تبار تاجیک ، ترک و حتی گروه های مردمی اندک واقل در جنوب، شمال، شرق وغرب ، باعث تشکیل دولت سست وپشتون بنیاد افغانستان شد. جداکردن مردم از تبار خود آنها هیچ گونه عقل ملی را بر نمی تابد. مبهم گذاشتن مرز کشور در قلمرو پشتونها در بیش از صد سال گذشته، اما تطبیق جدا سازی مردم در حوزه ی شمال کشور، بی خاصیتی و دشمن خویی امیران قبیله را به نمایش می نهد.
* در سراسر نامه ی آقای بغلانی به مردم افغانستان اشاره شده است که کفاره ی حکومتهای نا کار آمد و خرد گریز طایفه گرای حاشیه نشین در تاریخ فرهنگی افغانستان را کشیده اند. البته در برخی زمینه ها بیان واژگان درشت و چالش ساز را بکار برده اند. پاسخ نامه ایشان از سوی آقای سادات ، نه برای غیر واقعی بودن، که برای گویا نا مناسب بودن؛ کار برد کلمات در مورد قبیله و امیران ونسبتهای تاریخی آنان در اجرای نقش وابسته به استعماراز یکسو و از جانبی دوران قیادت ح.د.خ.ا و حکومتهای حزبی به تبع از سیاست ایدیو لوژیک آن، صورت داده شده است.
* دفاع و جانبداری جناب بغلانی وزیر عدلیه سابق از پایداری مجاهدین، موثریت شیوه های کار مقاومت برهبری زنده نام احمد شاه مسعود، از پا در آوردن نظام حاکم ( حکومت دکتور نجیب الله ) و پاشیدن انسجام حزب وطن هم بدلیل کودتا های پیهم حزبی وانشعاب فروریزان شاخه های گوناگون، وهم بجهت برگشتن برخی چهره های فعال جناح وفادار به مرحله ی شش جدی ( برهبری مرحوم ببرک کارمل ) درعرصه های سیاسی – نظامی طاقت حزب و حاکمیت آنرا به ضعف جدی پایین کشید. در نامه مذبور، نویسنده نشان داده است که مجاهدین از مشروعیت برخوردار هستند، اما جناههای حزب در حاکمیت چهار دوره یی از این مشروعیت نتوانستند بهره ی کار ساز ببرند.
* در مورد رویداد های پس از یازدهم سپتامبر2001 و ضرورت بر گزاری اجلاس بن نیز آقای بغلانی روی خوش نشان نداده است. در نوشته ایشان اجراات دولت موقت ، کاملاً غیر از آنچه که در ترتیبات بن بیان شده بود را نشان میدهد. اما با همه ی ا ین علامت زنیها، اگر اصطلاحات کار بردی در متن نسبت به تبار قومی طایفه تمامیت خواه حاکم ، و سپس در کاراکتر ( ح.د.ا. و حزب وطن ) کمی شدید و غیر دوستانه بنظر میرسند معنای آنرا ندارد که در این نوشته دروغ و تهمت ویا کتمان حقیقت شده است.
* اعتراضات ایشان نسبت به قانون اساسی از نام یک حقوقدان عین حقیقت اند. قانون اساسی جرگه بازیهای اخیر نه دارای روان ملی است، نه بر معیار ترمینولوژیها ی حقوقی بنیاد دارد، نه جامعه را نهادینه میکند و نه برابری را پایه ی عدالت قرار داده است. اینجا باید جناب میر سادات اعتراض مینمودند، که قانون نامه ی ما وثیقه و سند ملی برای هویت برابر و شخصیت واقعی کشور ومردم مانیست !
دراین بخش نتیجه را چنین اعلام میدارم :
- آقای بشیر بغلانی در سه محور اساسی با تاریخ معاصر افغانستان سازگارا نیستند. این سه محور متفرعات بسیاری دارند، که هر بخش مستلزم بررسی و گفتمان اهل نظر بصورت جدا ازهم اند. سه محور مورد نظز ایشان اینهاست :
1- مساله زبان و بنیاد قومی – تباری در افغانستان : معنای این جملات آنست که در افغانستان دوصد سال پسین، ما هیچگونه وحدت ملی، مشارکت تباری، و روش عادلانه استفاده از فرهنگ زبان را بر مبنای اهمیت و قابلیت واقعی آنها نداشتیم.
2- فرهنگ دولتمداری هرگز به مرحله ی نهادینگی نرسید و مردم ما به نسبت بیعدالتی و خوی استبداد در حاکمان عیاش و نا آگاه علیه تمام اقشار گوناگون، با حس نفرت در برابر آنان برای جریان ملت شدن شانس نیافتند. یعنی با استقرار دولت قبیلوی در افغانستان ، همواره جنبشهای ملی و آزادی طلبانه خصمانه سر کوب شدند. ملت نتیجه ی بلوغ جامعه در توانایی فرهنگی و قابلیت سازی اجتماعی است. از همین خیزشهای ملی و حرکتهای سازنده مردم است که هویت شکل می یابد و ملت بر شالوده ی این عناصر پایه گذاری میشود.
دولتهای قبیلوی ما در سه دهه پیشتر از امروز، خوا ند ن رمان ، داستان و کارنامه اد بی را جرم میدانستند، اصل این کار برای جلوگیری از آگاهی مردم در سیاست و مبارزه برای آزادی نبود. آنچه هنوز نا گفته مانده است و آقای سادات به آن اند یشه ریشه ی ذهن خویش را نبرده ا ند، آنست که چرا رما نهای فارسی در چین ، در ایران وروسیه منتشر میشوند و این گسترد گی زبان به مردم مجازات شده ی تاجیک تبار افغانستان به اضافه ی تبار ترکی و اقوام هزارستان امکان آنرا بدهد که از قوانین قبیله، واز ستمگری خا ندان بی خاصیت و نا بکار حاکم در این کشور فرمان نبرند.
پرسش آنست که چرا در طایفه ی حاکم ا نسان شایسته بسیار اند ک ودر اقوام محکوم ، شخصیت های سنگین نام بظهور میرسند ؟ جواب عامیانه و ساده این پرسش آنست که، یک قوم 25 درصدی، براریکه ی قدرت سیاسی با ساختار 87 درصد تک قومی، جامعه را با هزار گونه جبر و خشونت در سمت نابودی دیگران وجازدن خویش در مقام اکثریت ؛ میراند. مسلماً برای دوام حاکمیت یا بایستی رضایت مردم باشد، یا قاطبه و کافه ی مردم. چون نظا مهای دوصد سال پسین ما از این دو شرط محروم بودند ناچار به بیگانه تکیه کنند و مردم خویش را د یوانه سازند ! که کرد ند .
3 - هویت ومشروعیت : در این دو مقوله نیز آقای سادات جان سختی و حقیقت گریزی نشان میدهد، تصور ایشان آنست که هرچه اجداد حاکمیت در این کشور انجام داده اند، مساله یی ندارد! آری هرچه از عبدالرحمان به بعد و حتی قبل از وی انجام شد، اگر شاه امان الله را به برکت موجودیت روشنفکران فرزانه و آگاه مشروطه خواهی کنار ببریم؛ نمونه پیش وبعد از آنش در کارنامه حیوانات عالم هم نیست. مگر ما هنوز نوکران و بی خبران باشیم که از دوران مواحش در این سرزمین تعبیر مدرنیسم بدهیم !؟
فرار از دولت مرکزی و طرح برنامه های جدا سری در شیوه ی اداره ی افغانستان ، برای آن نیست که این کشور را بند بند جدا کنند، مساله اینجاست که هیچکس حاضر نمیشود، هویت و اعتبار خویش را بپای دیگری بریزد. غیر از تاجیکها تمام اقوام خورد وبزرگ دیگر هنوز در فرهنگ آمیزش اجتماعی سازش ناپذیری و خودی وغیر خودی نمایش میدهند. هزاره با پشتون نمی آمیزد، ترک وازبک نیز کمتر میتوانند، با چنین آمیزشها روی خوش نشان دهند. پشتونها نیز به ندرت با اقوام غیر بنای خویشاوندی می گذارند.
ملت در کجای این نمونه جا گرفته است؟ همه جامعه شناسان باور دارند که حد کم یکی از زمینه های ملت سازی در ساختار دولت ملی نهفته است. دولتهای ما هنوز از سهمیه ی اقوام شکل می یابند، پس وجوه ملی و مشارکت سیاسی در چه شرایطی ممکن خواهد بود ؟ بقول مولای بلخ :
هفت شهر عشق را عطار گشت ماهنوز اندر خم یک کوچه ایم

درنگی بر فراز نبشته میرعبدالواحد سادات

باور دارم که آقای سادات بیشتر ازمن وخیلی کسان دیگر، به نا کار آمدی و ظرف زد گی نظامهای پیشین افغانستان آگاهند. اما هنوز سنت نشده است که هنجار هارا به نیک وبد تصنیف کنیم وبرای سهولت بررسی وارزیابی ، قرار خاصی صادر نماییم. ایشان دهها مورد قا بل انتقاد در بستر اند یشه و نگرش سیاسی ساختار های پیشین داشتند ودارند. اما به نسبت آنکه جمع سیاسی ایشان حاضر نیست گذشته را بگذرد؛ مانده ا ند. یکی از پیامد های در معلقه ماندن همین است که آیین سازمانی دین میشود، ودین حزبی بسیار کسانی را منجمد میکند.
1- وحدت ملی : ( یعنی هیچ وپوچ )
یکی از عواما نه ترین شعار های توخالی و باور نا شد نی به اصطلاح روشنفکران پریشان بین افغانستان، کلیشه سازی و الگو برداری بسیار نا جایز از تعریفا ت توهم آمیز بازمانده از دوران جاهلیت مافبل فرهیخته سالاری است. وقتیکه امیر عبدالرحمان آزادگان و آزاد ی خواهان ملی و مرد می را بشدت سر به نیست مینمود، اعلا میه میداد که این دشمنان دین، به دولت عالیه و کیاست ما در رهبری اتباع خیانت مینمود ند.
امیر حبیب الله خان و دونوبت بعد تر نادر شاه وهاشم خان ، وحشت ملی ( وحدت ملی ) را بهتر از نیاکان تأمین کرده بود ند. دهها هزار انسان در شمال کشور به بهانه های گونا گون اعدام شد ند. مجازات آن بود که سرش را بزنید، خونش مباح ، ملک و جایدادش سرکاری، زنش کنیز وفرزندانش غلام... !؟ انصافاً این بخش نامه را ها شم خان به غیر ا نسا نی ترین صورت اجرا مینمود.
هنوز این آقای میر سادات فرمایش میکنند ، که وحدت ملی موجب موجودیت افغانستان است. هیچ شکی نیست که فرمایش آنها دقیق است، اما بشیوه وحشت غیر ملی واستبداد ضد مرد می، ستمگری ضد انسانی. حالا باید نام افغان را که بهمین آ یین بر من غیر افغان گذاشته اند، استقبال هم بکنم. ازان گذشته نا م یک طایفه ی کوچکی از طوایف این سرزمین ( افغان ) را بر نعش جان باخته ی کشور پینه پاره شده ی عظیم ما ( ایرا ن شرقی ) یا خراسان بزرگ نهادند و میگویند :
" تا یکنفر افغان است زنده افغانستان است! " ومن میخوام همین پارچه را بر گردانم بصورت صحیح تر آن که میشود : " تا یکنفر افغان نیست هرگز افغانستان نیست ! " می بینیم که پاسخ دادن بسیار ساده است. اما برخورد با واقعیتهای تلخ ودشوار این سرزمین اندیشه های آینده را بنا میکند.

آقای سادات را با خود بر میگردانم تا گل سخن بچینیم !
اگرازعامگویی به شفافیت برداشتها تحول کنیم، اگراز جهالت سیاسی به دراکیت و تیز هوشی روشنفکرانه برسیم ، اگراز خشم و خشونت ذهنی به شکیبایی و استغنای اند یشه دست پیدا کنیم ، اگراز نیا موختن وکور باوری به آگاهی و باور دانشی متکی شویم ، اگراز دلبستگیهای خود به رود بی قرار حقیقت در نهر مردم نگاه کنیم، اگر از خامجوشی و چشم پوشیها به بینش ونگرش آگاهانه و انسانی تمکین داشته باشیم، اگراز خوی دشمنی و حرمت شکنی به خوشبینی و حرمتگری ازنو عادت کنیم، اگر از پل دوستی وراه های راستی به خیابانهای همگذر بگذریم، اگر بدی را بد باشیم و نیک را همیشه وهمراه ، اگراز سکوی مباهات خود ساخته و دروغین به جایگاه شا یسته و راستین استوار شویم، اگراز دشنام نامه نویسی در جلگه ی دشمن تراشی دیگران نسبت بخود به تبار شناسی این بیماری و انگیزه شناسی نا سازگاریها بپر دازیم، اگر از تلخی سخن راست نرنجیم و به شیرینی پذیرا بودن شاد مان شویم، اگراز روان برابری نا پذیر به روان برابری خواه در خویش مایه بگذاریم، اگراز بد خواهی ودشمن سازی عامه با خویش به آگاهی دادن عامعه بیش از پیش توجه کنیم واگر این همه اگر هارا در بحر بیکرانه ی اندیشه و مفهوم بشر اندازیم
میشود کار درست ... !
میشود غم نا بود،
میشود مشکل حل ،
میشود زند گی وهمپا یی،
میشود راه یکی و یکسان،
میشود دامنه زندگی از باور پر،
میشود حوصله ها دامنه دار،
میشود گوهر اندیشه بهر بیشه نصیب یاران،
میشود ابردر این خاکه زمین سوزان ،
میشود عاقبت آنجا باران .

میر فرموده اندکه :
" یک - هد ف ا ز نوشته ایشا ن ؛ زدودن وافشای اندیشه های که افتراق ملی را شدت می بخشند، و وحدت ملی را تخدیش میکنند " مبیاشد .
دو - نقد وبررسی اندیشه هایی افغانستان ستیز که آب در آسیاب دشمنان تا ریخی وطن میریزد، اندیشه های بد یل ووطندوستانه ، سرشارازروح ملی و فراقومی، فرا سمتی ومنورانه ارایه گردد ".
همانگونه که در نامه آقای بغلانی به موارد هشتگانه ، با فشردگی نگاه عمودی کردیم ، در پاسخنامه ی آقای سادات نیز همان کاررا انجام میدهیم . دراصل کار ایشا ن بررسی اندیشه ها و شاید ها وباید های حوزه هویت فرهنگی مردم افغانستان قرار ندارد، بلکه عصیان نامه یی است که بهر سخن نا خوش آیند وبهر واژه ی نا مکرراز ادبیات سیاسی که در اسم برد نها و نامید نها از سوی آقای بغلانی بکار گرفته شده است ، ژاژ نامه نوشته اند وخرده گرفته اند. درحالیکه در ماده دوم منظور خود از نوشتن این یادداشت به اندیشه های بدیل انگشت اشاره برده اند. اندیشه بد یل برای ( اندیشه های بر انداز و افتراق آمیز ضد وحدت ملی ! ) .
بدون درک وحدت ملی ، اندیشه های مخالف آنرا میشناسد، بدون فهم کردن اندیشه های ملی، تفکر غیر ملی را معرفی مینماید، بدون صلاحیت در حوزه ی اد بیات وزبان فارسی با نمونه آوردنهای ناشیانه به داوری میپر دازد، بدون آگاهی از دانش سیاسی و تاریخ ( ننگ نامه ) پرماجرای معاصر برای روشنفکران پژوهشگر و کار شناس این زمینه هدایت میدهد، بدون خواندن یک ورق کاغذ از علم جامعه شناسی کل جامعه ی خیالی خویش را گز وپل میکند، بدون ورود واشراف در قضایای سیاسی یکدهه ی اخیر افغانستان حکم خاین وخادم صادر مینماید، بدون توجه به اصل نظر ومنظور دیگران در بیان اندیشه ها و انگیزه ها مشی ملی وراه ناچار گذرعمومی ارایه میدهد وماشاءالله بدون داشتن آگاهی از کار و تجربیات نهاد های سیاسی غیر از سازمان مربوطه خویش اهداف مرامی و جامع دیگران با باطل اعلام میکند، بدون اشاره به دوصد سال سیاه بازی و تاریکی تاریخ فرمایش میکنند که نام ما افغان است ونام این سرزمین افغانستان است . اما نمیداند که این نام چگونه بر این سرزمین گذاشته شد، وچگونه چهار گوشه ی این سرزمین بریده شد، وچگونه اهداف استعمار در کسوت طایفه ی افغان دراین جایگاه تاریخی شد، و...!
افغانستان کنونی در بخشی از جایگاه خراسان قدیم مو قعیت دارد، اقوام باشنده همانهایی اند که بوده اند، حالا شاید برخی طوایف با سپاه و لشکر مهاجمان خارجی امده باشند واکنون جز اقوام این سرزمین خوانده شوند. اما این بحث مربوط تاریخ است و بماند بیک زمان د یگر . هیچکس هم ادعا ندارد که پشتونها یک قوم خراسانی نیستند، بسیاری از مورخان ادعا دارند که ایشان از تبارهای اصیل آریایی ( ایران تبار ) هستند.
بحث در نا رواداری وناروایی حکومتهای قبیله گرا در سده های پسین است. ما در حوزه ی تاریخ معاصر و آنچه در این دوران شده است را مراد کرده ایم. خوشبختانه اکنون امکان آن میسر آمده است که همه اقوام افغانستان خودرا برتا بند و شعاع وجودی خویش را برای احراز مقام اجتماعی خویش به نمایش بگذارند.
امروز هما ن هزاره ی ناگزیر واسیر که بجرم بیدفاعی بغلامی کشانده شده بود، یکی از چهار قوم اساسی وکامل الحقوق با پیشرفـتهای بسیار شتا بناک در بستر فرهنگ وسیا ست و تحولات اجتماعی درفوق خط بنفش همان جامعه است.
همان ازبک درمانده و محاصره شده که بخش عظیمی از زمین و دارایی اش مصادره و به ناقلان توزیع شده ا ست ، همان ترکمن های هنر ورز و صنعتگر که نقشهای خوبی از دل تاریخ در قالیهای رنگین و پر قیمت خویش زده اند، همان عربهای همگذر با ترکتبارها در ترکستان زمین ، همان ایما قهای پراکنده شده در شمال و کوهستانات مرکزی ( غور وبادغیس و کندز و... ) وهما ن بلوچ و گروه های مردمی بیشتردر... به برکت جنبشهای بیداری بخش ملی، د یگر هرگز بدنبال سنتهای پوسیده و دوران گذشته ی قبیلوی نمیروند. دیگر کشتزارهای آنان را هاشم خانی نیست که به علفچر تاراجگران وسپاه عبدالرحمانی تحت پروژه ی ( کوچیها ! ) واگذار کند.
برای آقای میرعبدالواحد سادات، روشنفکری وروشنگری همانست که از گذشته یادی نرود، ازهنجار های بد آن دوران سخنی بمیان نیاید، خشونت غیر انسانی حاکما ن آن روزگار پوشیده بماند، تاریخهای جعلی وهویتهای ساختگی بی ریشه و فاقد اندیشه برهمه مردم این سرزمین تحمیل گردد، مردم ستمکش وحقارت شده در نظامهای منحط و منحوس گذشته دلجویی نشوند، تاریخ امروز از همان ننگین ترین اوراق استبداد گران دیروز پاسداری کند، روشنفکر جامعه هما ن روشی را درپیش بگیرد که قوانین مطلق الاختیار سران قوم در مناسبات قبیلوی افغانستان برآن سند یت ساخته بود.
ایشان این داوریهارا اندیشه ی تخدیش وحدت ملی میشناسند، وحدت ملی یکطرفه ، وحشت ملی غیر قابل تصور، خشونت ملی قانونی شده ، بیدادگری حیوانی و غیر بشری، قتل عام مردم بدهها بهانه و بسی مسایل دیگر. اما دوقرن جبر و ظلم ، حق تلفی و ناروایی، مردم آزاری و خشونت ، تمامیت خواهی و نفی دیگران ، سلب مالکیت کردن و تبعید، بدار کشیدن و کله منارها، وهزار گونه روش جبارانه ی ضد انسانی را در برابر مردم فقیر و محروم این سرزمین چنان نادیده می گیرند، که انگار هیچ اتفاقی نه ا فتاده است و ما در دوسده ی پسین دموکراسی هم داشته ایم !؟ جزاک الله !
انصافاً خیالات آقای سادات در زمینه های درست هستند ، اما از دید ونگرش ایشان به مسبت مصلحت های امروز. ما به وحدت ملی احتیاج داریم، وحدت ملی یک فرمان شتابان دولتی نیست. این کار زمان میبرد و فرهنگ پیش زمینه برای خودش را هموار میکند.
ایشا ن در پانزده صفحه تمام تیرو تبر خویش را بسوی آقای بغلانی در مورد همان هشت بابت مسایل سیاسی ومردمی کشور، توجیه کرده اند. من ایشان را انتقاد نمی کنم. نقد اصلاح امر سودمندی است که نویسنده ویا صاحبنظر به اشتباه دچار خطا و نا صواب گویی میشود. پس منتقد باید راه خطا را ببند د و مسیر درست وخرد گرایانه را علامت بدهد.
من همانگونه که در آغاز اشاره کرده ام، دربرخی نکات مهم نظر خودرا به نسبت این گونه روشها ی کفر ورزی سیاسی وپاسخ خشونت آمیز، ابراز نمودم . بد لیل تفاوت دو دیدگاه در برابر حوادث سیاسی افغانستان خواننده را به خواندن این دو نبشته بصورت مقایسوی توصیه میکنم و آنگاه خوانندگان خود به حقیقت های نهفته در متن این دونامه ها پی خواهند برد.
در پایان اگر سخنی گفته باشم که سزاوار نامه های مورد نظر و شخصیت نویسندگان آنها نباشد، ایشان حق دارند سخنم را برگردانند. انشاء الله در آینده وحدت ملی بیاید، نام افغانستان به توافق گذاشته شود، مردم روزی ملت شوند، دولتهای ما از مردم دلجویی کنند، تاریخ واقعی با تحلیل نگارش یابد، عقب ماندگیها جبران شوند، روشنفکر خرد ورز و عقلایی به حقیقت ها تمکین کند، حقوق شهروندی مردم تأمین گردد، شعاع وجودی اقوام در پرتو نظام شایسته سالار و ارزش باور شناسایی گردد و تمام نادرستیها به درستی برگردد.
دموکراسی می آید وما به خرد مردم تعظیم خواهیم کرد. هرچه حقیقت است روشن باد وهرکه با حقیقت است زنده باد.
ومن الله توفیق
بیژنپور ( آ.آبادی







برگرفته از ویبلاگ رستاخیز ملی
www.kabulzameen.persianblog.com

یکشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۵

اسطوره های تفکر و مقاومت ملی

درین برگه با استفاده از نوشته های برخی از قلمزنان کشور به معرفی یکی از چهره های درخشان تفکر دموکراتیک و مقاومت ملی ، شاعر انقلابی و سخنور نامی کشور شهيد زنده ياد عبدالالله رستاخيز ميپردازيم
:
*****

برگرفته شده:از سایت جاویدان

پايمرد- مهاجر

خاطرهء تجليل از روزهفتم ثور 1358
يا
اولين سالگرد فاجعهء ثور
*از دفترچهء خاطرات يک زندانی*.........
خاطرهء ديدار با رستاخيز:
ما را(حدود 40 تا 50نفر) بعد از يک ماه به بلاک دوم انتقال دادند. اين بلاک هنوز هم نيمکاره بود وحتی کانکريت آن نيز خشک نشده بود. به هرکدام ما صرف يک کمپل پشمی دادند. با همين يک کمپل روی کانکريت نمدار ميخوابيديم. از قضا بعد از دويا سه هفته شديدآ مريض شدم و تب شديدی داشتم. آنقدر عذر وزاری کردم تا محافظ مرا به کلينيک که در وسط دهليز مرکزی بلاک قرار داشت نزد داکتر برد. داکتر برايم يک مقدار دوا داد وبه سلول خود برگشتم دواها را ميخوردم ولی با گذشت هرروز حالم بد تر ميشد؛ تا آنکه مرادوباره به کلينيک بردند ودرآنجا بستر شدم. بستر شفاخانه متشکل بود از يک تخته کمپل با يک رو جايی و يک چپرکت (البته بعدها وضع آن بهتر شد) سيمی ، ولی با آنهم صدبار بهتر از کوته قلفيها بود چون اقلآ در روی کانکريت نمناک نميخوابيد يم . زمانيکه داکتر مرا به بسترم راهنمايی کرد ديدم که يک نفر ديگر نيز درآنجا بستر است. او را نشناختم چون باوجود آنکه اورا ديده بودم ولی با وی معرفت شخصی وهيچگونه رابطهء ديگری نداشتم. او خودش را برای من ومن خود را به او معرفی کردم.او عبداللله رستاخيز از هرات بود. قرار گفتهء خودشان در آغاز کودتای ثور او را اولآ طور جزايی بدون هيچ خطايی به يکی از مکاتب دوردست در ولايت فراه تبديل کردند وبعدآ با آن نيز قناعت نکرده بدون هيچ دليل ومدرکی زندانی ساخته وبه پلچرخی آورده بودند. او در بلاک اول که درآنوقت بلاک سياسی ناميده ميشد محبوس بود. عبدالله رستاخيز مرد خوش سيما، خوش کلام، صميمی، متواضع ونويسنده و شاعر زّبردستی بود؛ در اولين ديدارها با هم خيلی صميمی شديم. در اثر شکنجه های فراوان خون ريزی داخلی پيدا کرده بود. وقتيکه من داخل بستر شدم حال وی خوب بود ولی به سرعت طی دو سه روز حالش به وخامت گرائيد و از حال رفت و توان برخاستن در وی نماند. من همچو پرستار در نشستن و برخواستن وی و تميز کردنش به او کمک ميکردم. در کلنيک و حتی درتمام بلاک هنوز نشناب وکمود نصب نشده بود واين بخصوص برای مريضانيکه توان بيرون رفتن را نداشتند مشکل بزرگی بود. طی يک هفته يا بيشتر حال وی بهبود يافت ولی حال من بسيار به وخامت گرائيد. هم خودم وهم داکتر صاحب( کلنيک بخيالم متشکل بود از دو داکتر، دو نرس ودو نفر پياده) مير غلام خان ميدانستيم که مرا ملاريا گرفته است. ولی اولا امکان معاينه و تثبيت نوعيت ملاريا در ان کلينيک وجود نداشت و ثانيا ادارهء زندان اجازه نميداد که مرا جهت معاينه و تشخيص به شهر ببرند. در همين جا بايد قيد کنم که داکتر صاحب ميرغلام خان يکی از جملهء نجيب ترين انسانهايی است که من تا حال ديده ام(برعکس آن داکتر دومی که نامش يادم نيست وآدم خشن و زشتی بود) ومن برای هميشه مرهون احسان او هستم . او که به فارسی شکسته حرف ميزد، قرار اظهار خودش از پشتونهای قبايل آن طرف خط ديورند و وزيری بود.او مردی بود بلند قامت وخوش منظر باقلب بزرگ انسانی وبادستان پاکيزهء يک دکتور حرفه يی. اوعلاوه بر طبابت هردوی ما را دلداری نيز ميکرد. بعد از چند ماهی که من از شفاخانه بيرون شدم از کلينيک غايب شد. بعد از آنکه از زندان برآمدم در جستجويش شدم، گفتند که درشفاخانهء انتانی است ، انجا نيز رفتم ولی ار را نيافنم ، برايم گفتند که چند ماه است ديگر درينجا نيست. نميدانم که اورا نيز کشتند يا خود ترک وظيفه کرده بود. خلاصه هرچه کوشش کردم او را نيافتم. اگر زنده باشد بدينوسيله از او سپاسگذاری ميکنم واگر زنده نباشد خداوند مغفرتش کند ويادش راگرامی خواهم داشت. گفتم که حال من هرروز بد تر ميشد. اينبار رستاخيز بود که از من پرستاری ميکرد. او برايم شعرهای حماسی ميخواند ومرا از نگاه روانی تقويت ميکرد تاانکه کمی به حال آمدم وبعدش به کمک عوض علی يکی از پياده های شفاخانه که با ما دوستی والفت پيدا کرده بود دو پاکت تابلت ملاريا از دو نوع مختلف در اختيارم قرار گرفت وبا مصرف يکی از آنها صحت ياب شدم. عوض علی مردی بود باقد متوسط و چهرهء گوشتی و از قوم هزارهء کشور، او بيسواد بود ولی در نهايت وطن دوست، مهربان و باشهامت. او با قبول رسک بسيار بزرگ پاکت دواها را در تلی بوت خود جاداده ودوخته بود. چون حين ورود به محبس کارکنان شفاخانه را تلاشی مکمل مينمودند تا چيزی را داخل شفاخانه نکنند. يادش گرامی باد.
راستی يادم نرود که يک روز که حالتم در بدترين درجه قرار داشت ودر حالت اغما بسر ميبردم، نه حرف زده ميتوانستم ونه چشم باز کردن ولی هنوز اعصابم کار ميکرد و سخنان ديگران راميتوانستم درک کنم ، درين حالت کسانی داخل کلينيک ميشوند(شايد در جمله قوماندان محبس بوده باشد) انها که وضع مرا ديدند اصرار داشتند که اين آدم مرده است وبايد از شفاخانه بيرون برده شود، ولی مير غلام خان اصرار داشت که من هنوز زنده ام. من نيز تمام انرژی خود را متمرکز کردم و يک دست خود را کمی شور دادم و نجات يافتم. اگر کمک ميرغلام خان نميبود شايد برده مرا درکدام چقوری زير خاک ميکردند. وضع صحی رستاخيز نيزروبه بهبود گذاشت واو را دوباره به بلاک اول بردند. من چند روز ديگر بعد از او نيز در کلينيک بودم وبهتر شدم وبه سلول خود بازگشتم.
سالی نگذشته بود وهنوز در زندان بودم که شنيدم رستاخيز آن مرد بلند قامت وبلند همت را با جمع ديگری از روشنفکران دست اول کشور( قرار آوازه ها بخاطر تجليل از روز سوم عقرب) را ناشيانه و نامردانه شهيد شاختند. ياد همه شهدا وبخصوص دوست عزيز زندانی ام رستاخيز گرامی باد.
......
برگرفته از سایت جاویدان





ر مز تحو ل

ا زین هر صخره شد گلشن گلا ب آ ید بر و ن
ز ین کو هستا ن گر د ر فش ا نقلا ب آ ید بر و ن
ر و ستا ا ین سنگر پیکار دشمن سو ز خلق
د ر کنا ر " شر ق " همچو ن آ فتا ب آ ید بر و ن
نکته سنج معنی ر زم گشت طو فا ن عمل
ا نقلا بی با ید ا همچو ن شها ب آ ید بر و ن
ز ند گی جلو ة پیکا ر با د یو ستم
غیر از آ ن ا ز هیبتش نقش حبا ب آ ید بر و ن
بز م زحمت مظهر جو شا ن عشق و آ ر ز و
ز ین خمستا ن تا ا بد جو ش شر ا ب آ ید بر و ن
غیر تم می آ ورد تا سر نهم د ر ر ا ه خلق
جلوه گا ه هر ا مل، جز این شر ا ب آ ید بر و ن
صبح رستا خیز ـ شا م مر گ د ژ خیما ن
کز همه نیر نگ شا ن " نقشی بر آ ب " آ ید بر و ن
گر شگا فی رمز آ هنگ تحو ل د ر جها ن
انقلا ب و انقلا ب و ا نقلا ب آ ید بر و ن
26 جد ی 1348
ز ند ا ن د همزنگ ـ کابل


مشق خو ن
خیز، ای خلق کبیر
خیز ، ا ی مو ج خر و شند ة پیکا ر ستر گ
که اجیر ا ن ستم ،
پا سبا نا ن د و ز خ استبد اد ،
د شنهء و حشت و کین آ غشتند ،
آ ز مند ا نه به خو ن ،
خو ن فر ز ند و طن ،
خو ن فر زند ستمد یدهء این مر ز کهن
***
خیز، ا ی خلق کبیر
خیز ، ای خا لق ر ز مند ة د و ر ا ن نوین
که جو ا نا ن ستیز ندهء تو
پر چم سر خ نبر د ا ند ر کف
حمله ور بر صف بید ا د گر ا ن
می ستیز ند به فر ما ن ز ما ن
صحن پیکا ر جو ا ن
شد ه آ غشته به خو ن
خو ن گلر نگ شهید ان د لیر،
کشته گا ن ستم و مکر د بیر .
**
خیز ، ای خاق کبیر.
خیز، ای شعلهء قهر و عصیا ن
کاخ ضحا ک ز ما ن آ تش زن
نیک بنگر که جو ا نا ن غیور
جا مهء رزم ببر
باز د ر د فتر حما سة تو
با خطی سر خ به خو ن بنو شتند :
" مر گ بر اهرمن ا ستبد ا د "
" د یر پا نیست شب تیرهء غم "
" میر سد نو بت فرد ا ی سپید "
" ننگ بر خنجر خون با ر ستم "

31 ثور 1348
قلعة کر نیل ـ زند ا ن دهمز نگ ـ کابل


گرفته شده از :
فانوس برگنامه