شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۴

محمد بشير بغلانی
آريانای باستان،خراسان پهناور
و
افغانستان پرآشوب
هرچند که اين عنوان پس منظر تاريخی کشور را در چشم انداز قرار می دهد. اماهدف تاريخ نگاری
نيست. الزامأ دراين نبشته به پاره ای از حقايق و رويدادهای وطن فشرده اشاره خواهد شد.
و از قبل خاطرنشان می گردد که مراد از بيان حقايق تاريخی به صورت کل به هدف بی حرمتی به هيچ
قوم ، مليت، تبار و نژاد معين نيست. مخاطب اصلی مهاجمين، استيلاگران، سلاطين مستبد، استعمار
گران، زعمای دست نشانده، محافل حاکمه ی زمانها و اربابان سياست سازاين دوران می باشند که به
خاطر، رسيدن به اهداف شوم و غيرانسانی خود از ويژه گيهای جامعه ی کثيرالمليت دارای زبان،
فرهنگ و باورهای گوناگون سوء استفاده کرده، زحمتکشان آنرا در تقابل ديرپا قرار داده اند.
تاريخ نگاران ( فلا ت آريان)، دو طرف هندوکش و کناره های رود جيحون و سيحون را يکی از
کانون های رويش و پرورش و رشد تمدن جهان توصيف کرده اند. اين سرزمين درعهد اويستا يک
هزار سال قبل از ميلاد، تا قرن پنج ميلادی مدت يک و نيم هزارسال بنام آريانا ياد می شد و شامل
امپراطوری های بزرگ هخامنشيها و بعداً ساسانيها بوده است. و از قرن پنج تا قرن نزده ميلادی مدت
يکهزار و پنجصد سال بنام خراسان مسما بود. و در قرن نزده ميلادی که يک بخش آنرا انگليسهای
استعمارگر کنترول ميکردند، به افغانستان مسما نمودند.
در قلمرو« خراسان» بصورت کُل و يا در بخشی ازآن اقوام گوناگون تبار حکمرانی کرده اند که
دراينجا ازآنها ياد می کنيم:
تاريخ ازهجوم و استيلای دوام دار اعراب، قيام و زمام داری ابومسلم خراسانی، دولتهای طاهری،
صفاری، سامانی، غزنوی، غوری، سلجوقی، خوارزمشاهی، هجوم چنگيز، تيمور واخلاف آن تيموری
های هرات، شيبانی ها، صفويهای ايران، بابری های هند حکايتها دارد. درهمه اين دوره ها زبان
فارسی در دولت ها و رژيم ها رسماً و در شهر و بازار تجارت و کتابت، زبان معمول بوده است.
در باره ی سرنوشت زبان فارسی، هنگاميکه اعراب مهاجم بيابان نشين در خراسان مسلط شد،
زبان فارسی را بزور کنار زد و زبان عربی را مروج ساخت، بعدأ يعقو ب ليث صفا ر، زبان عربی
را کنار کشيد و زبان فارسی جايگاه خود را دوباره يافت.
استعمار روس و انگليس برای اشغال اراضی خراسان و نيم قاره هند، مدت طولانی در رقابت شديد
قرار داشتند. سرانجام ميان شان سازش و تقسيمات صورت گرفت که:
ـ آسيای ميانه در تصرف روسها ماند،
ـ هند کبير در تصرف انگليسها پزيرفته شد و
ـ اراضی کنونی بنام افغانستان درميان، بمثابه منطقه « حايل » خط کشی شد و سياست خارجی
. آنرا انگليسها کنترول می کرد
بدين ترتيب جغرافيای تاريخی خراسان و زبان فارسی که قلمرو گسترده ترازآن داشت و قرنها وسيله
آموزش، همبستگی و پيوند فکری خلقهای گوناگون تبار منطقه بود و در برابر زبانهای استعمارگران
توانايی مقاومت و رقابت را داشت، شکستند. مثلا:
در دورانيکه انگليسهای استعمارگر بر نيم قاره هند دست يافتند، زبان فارسی يکی از، زبان های
معمول هند آن روزگار بوده است که در دربارسلاطين مغل و در شهر و بازار و کتابت رايج بوده
است. اما استعمارانگليس زبان فارسی را در مسير کار و اهداف خود مانع يافت، از رواج و رسميت
. بيرون و درعوض زبان انگليسی را رسمی ساخت
همچنان درهمين زمان آسيای ميانه که مستعمره روسيه ی تزاری بود و زبان فارسی در امارت
بخارا و ديگر اميرنشين های آن منطقه معمول و رسميت داشت، روسيهء تزاری به عوض آن به تدريج
زبان روسی را جانشين می ساخت. زمانيکه بلشويکها به قدرت رسيد ند، درآسيای ميانه با واکنشها و
مقاومتهای فراوان مواجه شدند. چون مردمان باشنده آن مسلمان و زبان فارسی درکتابت و شهروبازار
معمول بود، آنرا انگيزه همبستگی های مذهبی وفرهنگی ومقا ومتها، پنداشته به سرعت رسم الخط آنرا
از صحنه ی روزگار خارج و آثار و کتب آنرا ناپديد و محبوس ساختند و درعوض خط سيريليک با
ادبيات عاميانه و اکثرأ متروک را به ميان آوردند و زبان روسی همچو زبان سرتاسری اتحاد شوروی
رسميت و رواج يافت و درمورد زبان دگر جمهوريها نيز چنين اجراآت صورت گرفته است.بدين ترتيب پيوند
فکری و معرفتی پارسيگويان آسيای ميانه با گذشته تاريخی درازمدت شان قطع شد و به رشد زبان و
انديشه مردمان آن منطقه آسيب رسيد.
ديده می شود که در برابر زبان فارسی برخورد عرب ها، انگليسها و روسها هم سان بوده است.
درافغانستان نيز زبان فارسی در زمان های معين مورد غضب قرار گرفته ولی مغلوب نشده است.
اما در دوران زمامداری کرزی که بدنه اصلی حکومتش را شووينستهای تندرو تشکيل ميدهند زبان
فارسی زير فشار و تهديد جدی قرلر دارد.
در سال 1747 نخستين بار، در قندهار، دولتی ازاتحاد قبايل افغان ( پشتون) بنام ابداليها وارد تاريخ
گرديد که پايه گزار آن احمدشاه ابدالی بود و بنام پادشاه خراسان ياد می شد. يک قرن بعد امير دوست
محمدخان هم بنام امير خراسان معرفی بود. ابداليها درآغاز به سرعت اراضی چهارطرف خود را فتح
کرده ساکن شده اند. بعدأ حکام خلف و جبار مردمان بومی را از محل بود و با ش شان رانده لشکر و
اقوام خودرا مقيم ساخته اند. چنين جريان زخمهای التهابی و دردناک زياد دارد. بويژه زمانيکه استعمار
روس و انگليس در تفاهم با يکديگر سرزمين خراسان و ساکنين آنرا از چهارطرف پارچه ساختند و
انگليس بخش مستعمره ی خود را افغانستان نام گذاشت و درآن سلاطين و امرای ظالم و عقب مانده
قبيله سالار را دراريکه قدرت نشاند و همچو پاسبان و ابزار کار ازآنها استفاده کرد که حاصل کار
شان فجايع بوده است.
نام گذاری کشور از طرف استعمار و « تسجيل ملک مشاع مليتهای مختلف » بنام يک قوم
« افاغنه يا افغان » که با واژه پشتون يا پتهان وجه تسميه واحد دارد، درسال 1839 زمان پادشاهی
شاه شجاع ، به معنی نفی و محروم ساختن ساير مليتها و ا قوام باشنده از هويت تاريخی شان
پنداشته شده است. و بحث داغ پيرامون واژه « افغان » يا « افغانستانی » در رسانه ها به همين
پس منظرتاريخی رابطه دارد. لازم است در اين باره با واقع بينی تاريخی، رعايت مصلحت ملی،
وطنی و حقوقی با نگاه کاملا انسانی و سازنده طوری به مسئله توجه شود که هويت تاريخی و
فرهنگی اقوام ديگرهم در ملک مشاع بازتاب پيدا کند.
بايد يادآوری گردد که قبايل سرکش جنوب و جنوب شرق در برابر استعمارانگليس و دولتهای
دست نشانده ی وقت دايم مشکل ساز بودند. بخاطريکه کنترول شده بتوا نند، اجرای پروژه ی پراکنده
ساختن آنها از محل بود و باش اصلی برای اسکان مجدد در شمال و شمال غرب و نواحی مرکزی
آغاز گرديده بود. بعداً بيشتر در زمان عبدالرحمن خان، نادرخان، ظاهرخان، صدارت هاشم خان،
شاه محمودخان و داودخان بنام « ناقالين » در شمال، شمالغرب و نواحی مرکزی با توزيع زمين و
علفچر رايگان برروی اهداف زير اسکان سازی صورت گرفته است:
1ـ دگرگون سازی ترکيب و تناسب قومی باشنده گان بومی محل،
، 2- ايجاد پايگاه اجتماعی نيرومند برای دولت مرکزی قبيله
3- زمينه سازی برای دردست گرفتن رهبری اداره محلات توسط اقوام تازه وارد و
4- ايجاد مانع در مناطق مرزی بخاطرکنترول و قطع روابط تباری مردمان خراسان زمين دو
طرف آمودريا و مرزهای مرو و پنجده و ايران کنونی .
چنين عملکرد و جابجاسازی ناقلين در محلات واکنش هايی را به ميان آورد و تضاد و مقاومت
های اقوام و مليتها را سبب گرديد که ازجا نب دولت های جبار، سرکوب و خا موش می گرديد و
برآن سرپوش گذاشته می شد. درهمين جا بتوجه می رسا نيم که هدف ازاين توضيحات تاريخی،
دوباره سازی مرزهای پيشين نيست.
حقيقت اين است که افغانستان کنونی کشور غيرطبيعی است. درآن اقوام و مليتهای گوناگون با
ويژه گی ها و رسوم جداگانه و زبان و مذاهب متفاوت زنده گی می نمايند.
دولت ها و محافل حاکمه مستبد با نابرابريهای ملی و سياسی و حقوقی و با فشار و رفتار نادرست
در دوره های معين تاريخی و با سياست های استعماری « تفرقه انداز و حکومت کن » حکمرانی
کرده و بروز مناقشات و تنازعات را سبب شده اند که تاحال تفکر و تشکل ملی بوجود آمده نتوانست و
کشور، از رشد و پيشرفت عقب افتاد.
افغانستان دارای اهميت استراتيژيک می باشد. از همين رو همواره در مرکز توجه و رقابت ابر
قدرت ها در منطقه بوده و از موقعيت مناسب عبوری ميان کشورهای آسيای ميانه، چين، روسيه،
ايران، پاکستان و هند برخورداراست. بعداز جنگ دوم جهانی که « جنگ سرد » بر سياست جهانی
و روابط انسانی سايه شوم گذاشته بود و بشريت را در دو قطب متخا صم قرار داد و رقابت تسليحاتی
ابرقدرتها، نياز به منابع اقتصادی و انسانی داشت هريک از آنها بخاطر دست يابی به اهداف و توسعه
نفوذ خود به تحريک تنشها و آشوب های قومی، ملی وعقيدتی در جهان عمل می کردند. چنانچه که
مناقشات و تنا زعات داخلی کشور ما را شدت بخشيدند. وطن مارا ميدان مسابقه تسليحاتی خود قرار
دادند و اسفناکترين تراژيدی انسانی به مردم ما تحميل شد. که در زير فرايند حوادث و نقش دولت ها و
احزاب چپ و راست را در قرن 20 برمی شماريم:
در دوران اختناق سلطنت مطلقه نخستين بار مشروطه خواهان اول جنبش روشنفکری را اساس
گذاشتند که در 1909 نظام مستبد آنرا سرکوب کرد. مشروطه خواهان دوم مبارزه را ادامه دادند که
تفکر آزادی خواهی پرورش می يافت. دراين ايام نهضت استقلال خواهانه مردم بزعامت شاه امان الله
بميان آمد و قيام مسلحانه برضد انگيسها صورت گرفت و استقلال کشور بدست آمد.
چندی بعدعده ای از دموکراتها تشکيلات سياسی بنام های حزب وطن و حزب خلق را ايجاد و با
برنامه های اصلاح طلبانه سربرآوردند که محتوای پروگرام و شهرت اشخاص و فعالين اين دو حزب
در جلد دوم افغانستان در مسير تاريخ تأليف غبار ص 244 تا 254 وجود دارد.
سلطنت مطلقه و خونريز خانواده نادرخان مستبد همه اعضای اين احزاب بخصوص رهبران،
اعضا و زعمای سرشناس آنها را که مبارزين ملی و دموکرات و صادق به منافع وطن بودند، بدون
اينکه جرمی را مرتکب شده باشند گرفتار و زندا نی با مشقت نموده و برخيها را از محل بود و باش
شان به جای ديگر تبعيد جبری و پراکنده ساختند.
نهضت مترقی که استقامت های دموکراسی را تازه و بسيار مؤثر آغاز کرده بود، خفه سا خته شد که
شرح دوران سياه و پرفاجعه سلطنت نادرخان از زمان تاج پوشی او در جلد دوم افغانستان در پنج
قرن اخيراز ص 630 تا ص 706 و سرتاسر جلد دوم افغانستان درمسرتاريخ بيان شده است.
بعداز انفاذ قانون اساسی 1343 خورشيدی جنبشهای سياسی کشوراز آغاز وابسته و دنباله رو به
خارج بيشتر با انديشه های التقاطی به ميان آمد و چندين پارچه و به زيان منافع ملی و در تقابل با
يکديگر ادامه يافت. دهن بينی و اطاعت بی قيد و شرط از پيوندهای بيرونی و ستايش بی مورد از
رهبران، اصول خشک و رايج اين جنبشها بوده است. هيچ کدام نقاد خود نبوده اند و نقد ديگران
را دشمنانه می پنداشتند؛ تعصب گروهی و روشهای التقاطی از خارج در وحدت روشنفکران، رشد
فرهنگ سياسی و پيشرفت جنبش و پرورش استعداد های اشخاص در جامعه سنت گرا اثر منفی
گذا شت. جنبش نابالغ، پراکنده در سازمانهای جداگانه ی متضاد و جدا از مردم باقی ماند و جفای
آنرا جامعه کشيد.
سلطنت کهنه فيودالی محمدظاهرخان با کودتای خانوادگی جناح چپ سلطنت به زعامت داوودخان
در 26 سرطان سال 1352 سقوط کرد و نظام جمهوری اعلام گرديد. اتحاد شوروی به سرعت آنرا
به رسميت شناخت و پيروانش از رژيم جديد حمايت کردند. در پروگرام رژيم جديد« خطاب به مردم»
که با مرام نامه حزب دموکراتيک خلق افغانستان مشابه بود و با سياست اتحاد شوروی همخوانی
داشت، در حقيقت اين پروگرام لباس ظاهرفريب و مدرنی بود بر اندام حکمران قوم گرا و دکتاتور.
مخالفت ها در برابر رژيم زياد شد، بخصوص بنيادگراهای مذهبی شورش ها برپا داشتند که شکست
خوردند و به پاکستان و کشورهای ديگر متواری شدند و مورد حمايت خارجی ها قرار گرفتند.
هردو جناح ح ـ د ـ خ ـ ا بعد از مدت ها جدايی و تقابل بنابرعلايق اتحادشوروی باهم و حدت نمودند
که سرانجام گروه نظامی تندرو جناح خلق با کودتای خونين هفت ثور1357 به دوام رژيم پايان داد و
عملکرد خونين خودرا « انقلاب کبير و شکوهمند ثور » نام گذاشت و اتحاد شوروی قبل از همه
رژيم کودتا را برسميت شناخت. قبل از کودتا ايديولوژی و سياست حزب برمحور مبارزه طبقاتی،
دموکراسی ملی و راه رشد غيرسرمايداری می چرخيد و خودرا دموکرات اصيل و پيش آهنگ طبقه
کارگر و تمام زحمتکشان کشورمی خواند. افزون برآن ايجاد جبهه متحدملی دموکراتيک را در
پروگرام پزيرفته بود. اما بعدازکودتا و دست يافتن به قدرت و انحصار کامل آن از اجرای پروگرام
اصلی و ايجاد « جبهه متحدملی و دموکراتيک » عدول کرد و عملکردهای خونينش دکتاتوری
فاشستی را گواهی می داد. چنانچه بدرفتاری ها با مخالفين سياسی با خشم وعصبانيت و تعصب
قومی زياد انجام داده شد. سازمان ها، احزاب و روشنفکران چپ و راست ديگر و شخصيت های ملی
و فرهنگی مستقل که تعداد شان به ده هاهزار نفر می رسيد بدون تحقيق و حکم دادگاه سربه نيست و
شهيد و يا زندانی شدند و با چنين رفتارها، قيام های مردمی و برخی قطعات نظامی دولتی را برضد
خود برانگيخت که به شدت آنها را سرکوب نمود و نيروهای داخل و خارج حزب را بدبين ساخت و
زمينه زوال خود را فراهم کرد. ناراضيان جناح خلق يکجا با جناح پرچم و با اشتراک فعال قشون سرخ
شوروی در6 جدی سال 1358 هجری شمسی کودتا کرد و حکمرانی امين سقوط داده شد.
اين تغيير« مرحله نوين انقلاب ملی و دموکراتيک » اعلام شد که معنی پابندی به برنامه حزب قبل
ازکودتای هفت ثوررا که کنارگذاشته شده بود می رساند. وراه و روشهای تندروانه ارباب سلف محکوم
کرده شد. و در برابر ديگرانديشان و سازمان های سياسی ديگر نرمش نشان داده شد. زندانيان سياسی
رها گرديد و ازايجاد نظام قانونی و عادلانه و دموکراسی سخن گفته شد و دراين راستا مانورهايی اجرا
گرديد، جنگ تشديد يافت و حزب قدرت سياسی را در انحصار نگاه داشت و به ايجاد جبهه متحد ملی
دموکراتيک وعده داده شده در پروگرام، توجه نکرد و به تشکيل « جبهه پدروطن » که جبهه غير
سياسی و ارگان نمايشی از عناصر وا بسته به حزب که مؤثريت نداشت مبادرت ورزيد.
بنابراين رژيم خارج از اعضا و امکانات حزبی خود در جامعه، هواخواهان صادق و پايه مردمی
گسترده نيافت. اخيراً اعلام « مشی مصا لحه ملی و پلوراليزم سياسی » که عقب نشينی حزب را از
قدرت سياسی و انحصار آنرا در دست شخص نشان می داد، تاثير لازم نگذا شت. حزب و دولت دراثر
تمايلات و اختلافات گروهی و قومی از داخل فرو پاشيد.
سازمان های چپ که جدا از حزب حکمران در جامعه حضور داشتند و درشرايط شد ت جنگ
ناگزير بعد از 6 جدی سال 1358 با حزب حاکم پيوستند و يا در دولت درائتلا ف قرار گرفتند،
چنين است:
1ـ جازا 2 - گروه کار 3 ـ سفزا 4 ـ سزا 5 ـ سپکجا 6 ـ سپه زا
همه تشکيلات های جداگانه داشتند و دراوضاع دشوار نظامی قربانی دادند و با حزب حکمران
پيوستند و به مقامات حزبی و دولتی برگزيده شدند.
7ـ سازمان سازا که وابستگی به شوروی و چين نداشت و از آغاز در رژيم کودتا مورد سرکوب
قرار گرفته بود و هزاران شهيد داشت، در شرايط دشوار جنگ و با درک و بررسی اوضاع بر
پايه ی دلا يل معين و با حفظ مواضع سياسی وانديشه های قبلی و استقلال سازمانی خود با دولت
در ائتلاف قرار گرفت. و درکابينه و پارلمان سهم معين داشت. و بعدها دراثر اختلافات فکری
برسر( طرح اصول کلی نهضت دمو کراسی افغانستان « ندا » ) در پلنوم وسيع کميته مرکزی سال
نموده از 1369اکثريت اعضای دفتر سياسی و دارالانشاء که اينجانب نيز درآن جمله بودم استعفا
سازمان فاصله گرفتيم.
بعدازسقوط دولت داکترنجيب الله دردوران حکومت مجاهدين، کميته مرکزی سازمان سازا درابلاغيه
تاريخی 13/14 سرطان 1371 چرخش سياسی و فکری خودرا چنين بيان کرده است:
ننگين خويش «... رژيم باوصف برخورداری از حمايت بيدريغ باداران خارجی ... نتوانست به عمر
ادامه دهد. سرانجام به برکت اتحاد وسيعی که ميان نيروهای جهادی به رهبری فرمانده شهير
احمدشاه مسعود و قوتهای مسلح شمال به فرماندهی قومندان دلير و نام آور سترجنرال عبدالرشيد
دوستم و سهمگيری فعال و آگاهانه جنرال عصيانگر و باشهامت عبدالمؤمن، سيدحسام الدين حقبين و
مانورهای به موقع و سودمند رهبر روحانی فرقه اسماعيليه الحاج سيدمنصور نادری سقوط کرد و
انقلاب ملی ، اسلامی به پيروزی رسيد ... با فراگير شدن مشی سازمان در وجود جنبش ملی - اسلامی،
احزاب و تنظيم های جهادی و توده های مليونی بخشی از اهداف آ ن برآورده شده است با نظرداشت
اين وضعيت... درجهت تامين وحدت، اتحاد و تنظيم همکاری های صادقانه با نيرو های ملی اسلامی
و غيروابسته ادامه و گسترش يابد ... بنأ با ارا يه رهنمود های مشخص در زمينه فيصله نمود که
تمام ساختار قبلی به شمول کميته مرکزی لغو گردد.»
بسياراند اشخاصيکه اين عمل را منصفانه و شفاف ندانسته پشيمانی سياسی می شمارند. چنين عملی
مراهم متعجب ساخته است. اما من بنا بر پيوند خاطری که از انديشه و گذشته ی سازا دارم اذعان
می نمايم که اکثريت قاطع سازا عناصر شجاع، پاکباز و تشنه ی مبارزات دادخواهانه و عادلانه
بوده اند وفرايندمبارزات دلاورانه وبرحق جان باختگان سازا در برابر دولتهای دکتاتور فاشيستی و
ديگر تاريک انديشان به هدف خواستن عدالت اجتماعی و ايجاد محيط انسانی فارغ از استبداد کاملاً
آگاهانه بوده درخور تعظيم و تحسين می باشد.
ميدان 8- جريان دموکراتيک نوين « شعله جا ويد» ازابتدا در پيوند با خط پيکن بسيار فعال وارد
مبارزه شد و برضد اتحاد شوروی شعار « سوسيال امپرياليزم » می داد. و از دموکراسی نوين
و انقلاب توده ی و طولانی سخن های زيبا می گفت که مدتی در مبارزات خيابانی خيلی جذاب و قوی
درخشيد؛ اما چندی بعد با دسته ها و حلقات مختلف ازهم پارچه شدند. و در رژيم کودتای هفت ثور
بسياری آنها بخصوص رهبران و اعضای سرشناس آن همه به شهادت رسيدند. آنهای که از دم تيغ
«امين » جان به سلامت برده بودند تا آخر در داخل و خارج برضد دولت موضعگيری فعال داشتند
و بعضی گروپ های آن بسيارشجاعانه می جنگيدند و قربانی زياد داده اند و اما ثمر مبارزه شان را
مجاهدين غصب نمود. کنون بعضی ها اين گذشته را پنهان می دارند و درهمين پوشش چندی آنها در
دولت موجود به مقامهای حساس دست يافته اند. و تعدادی انگشت شمار ديگر با يکی از کشورهای
اروپايی رابطه و سرگوشی پشت پرده دارند. ولی بخشی بزرگ آن در گروپ ها و حلقات جداگانه
با تقوای سياسی و باورمند به پيروزی مبارزه برحق برضد دولت دست نشانده فعال هستند. تحليلها و
داوري های روشن و جالب دارند. اگر آنها بتوانند با توجه به فرياد تاريخ ميان خود متحد شوند و با
ديگر حلقات براساس ضرورت زمان و برپايه وجوه اشتراک در يک پروگرام، گره بخورند، در
سرنوشت وطن و انسان بسيارمظلوم آن ثمر گوارا خواهد داشت.
. بعدازسقوط دولت نجيب الله ، مجاهدين بتاريخ 8 ثورسال 1371 قدرت دولتی را تسليم شدند
جنگ ازخارج توسط بيگانگان اکمالات و سوق و اداره می شد ولی درصحنه نبردهای سنگين و
خون ريز، می توان به دلا وری، مقاومت و مهارت جنگی غيرمنظم تنظيمهای مختلف ومخالف هم
در مقابل نيروی دولت و نيروی نظامی اتحاد شوروی حامی آن ارج گذاشت. ولی نميتوان ناتوانی
مديريت سياسی، جنگهای شديد و خونبار و ويرانگر ميانگروهی و بدرفتاری اسف بارشان را در
مقابل يکد يگر که خصومتهای ملی و مذهبی را نسبت به گذشته افزايش داده است، چشم پوشيد.
و از همين منظر مضمون جهاد با رنگ سياسی و رياست طلبی بسيار نما يش خاص و دردانگيز
يافت و تضادها و مرزهای ملی و مذهبی عريانتر گرديد. مردم زيان ديد و وطن ويران شد.
توجه لازم است که جهاد؛ جهاداسلامی بود يا جهاد آزادی ؟ اگر جهاد اسلامی بود بعد از خروج لشکر
شوروی ديگر انگيزه و مجوز شرعی برای ادامه جهاد وجود نداشت. ولی جهاد در ميان مجاهدين
ادامه يافت. اگر جهاد، جهاد آزادی بود، پس از خروج نيروهای اشغالگر و تسليم گرفتن قدرت،
آزادی اعاده شده بود، بايد نگاه می شد. دوام جنگ و تقسيم کشور به جزاير مستقل قدرت قومندان
های قومی زمينه اشغال کشور را بگونه ديگر فراهم ساخت.
طالبان اکثراً بيگانه و عرب تبار بودند. دردوران هنگامه جهاد 35 هزارنفر افراطی از 43 کشور
مختلف در کنار مجاهدين افغان برای جهاد و ادای غسل شهادت اشتراک داشتند. و ده ها هزار
داوطلب نيز درمدارس مذهبی پاکستان برای اشتراک در جهاد آموزش می ديدند که منابع سربازگيری
و پايه گذاری تشکيلات اسامه بن لادن و القاعده بود که در هم آهنگی ايالات متحده صورت
می گرفت. و دراين پروسه گروپ های قوم گرا جدا شده از حزب خلق و جانب داران شاه سابق و
افغان ملت شامل بو دند. طالبان با چنين ترکيب و حمايت مستقيم نظاميان پاکستان به قدرت رسيدند.
امريکا، سعودی و انگليس ازاين جريان سياه و بسيار فاجعه آفرين بخاطر نزديک شدن به اهداف
خود در منطقه تازمانی حما يت کردند که دراين سو وآنسو برضد امريکا حملات دهشتناک انجام شد
که جها نيان را وحشت زده ساخت. ايالات متحده امريکا فاعل و مسئول همه حوادث « القاعده و
تروريزم بين لمللی را » اعلام کرد که دراينجا بيان انگيزه اين همه ماجرا ها از حوصله بيرون است
اما برای توضيح بيشتر احکام اصلی مجوز جهاد را يادآوری ميکنيم که در روشنی آن بايد توجه و
داوری فرمايند:
. سوره احقاف آيت 53 ، 2. سوره بقره آيات 190 تا 193 و217 ، 3. سوره حجر آيت 371
4.سوره نساء آيات 74 ، 76 و 105 ، 5. سوره توبه آيت 36 ، 6. سوره انفال آيات 15 ، 16 و 60
ايالات متحده بخاطر گرفتن انتقام سعی کرد نيروهای مخالف طالبانرا که قبلا از صحنه رانده شده
بودند با بستن پيمان مجدد، پرداخت پول فراوان و ابزار جنگی برای سرنگونی رژيم طالبان و تخريب
پايگاه های القاعده به نبرد بکشاند. و دراين باره برطبق پلان به پيروزی کامل رسيد و به اهداف ديرينه
اش که ايجاد پايگاه نظامی نيرومند در افغانستان بود، بسيار آسان و ارزان دست يافت.
سوال اين است که مطابق مجوزات جهاد فرق اساسی ميان اشغال افغانستان از جانب شوروی و حضور
نظا می امريکا در کجا است؟
اگر افغانستان ديروز در اشغال شوروی بود، افغانستان امروز به مفهوم حقوقی آزاد و دارای حاکميت
ملی ومشروع است؟ آيا نقش امريکا وانگليس وغيره بنام حمايت ازجهاد افغانستان صادقانه بوده است؟
پاسخ اين مسايل تا حدودی در بالا افاده شده است ولی بازهم حقيقت اين است که ايالات متحده امريکا
و اتحاد شوروی رقيب استرا تيژيک همديگر بودند. افغانستان محل آزمايش سلاح و تلاقيگاه آنها قرار
گرفت. شوروی از افغانستان خارج شد و چندی بعد فرو پاشيد. امريکا فاتح جنگ سرد و فاتح در جنگ
با طالبان والقاعده شناخته شد و با توجه به فجايع که در افغانستان واقع شده است چگونه ميتوان
امريکا،انگليس، سعودی، متحدين حتا پاکستان، ايران و پيروان شان را ناجی مردم افغانستان و مدافع
حقوق بشر دانست ؟ از همين منظر و در پيوند با انقطاب جهانی که هموطنان مارا در دو صف مقابل
قرار داده اند، تشخيص وطن پرست و وطنفروش و کافرمطلق و مسلمان کامل دشوار و محال شده
است. خروج لشکر شوروی از افغانستان و بعداً داخل شدن لشکر نظامی امريکا اين معنی را نخواهد
داشت که افغانستان از چنگ گرگ نجا ت يافته و در چنگ پلنگ افتاده است. دراينجا با يادآوری از
گفته لاهوتی سخن را کوتاه می سا زم:
« وطن ويرانه از ياراست يا اغيار يا هردو :: مصيبت از مسلمانها است يا کفار ياهردو ؟ »
بايد به صراحت بيان گردد که آن همه انديشه ها، شعارها و صف بندی های چپ و راست سياسی ديگر
اثر و جذبه آغازين را ندارند. همه پيش کسوتان و داعيه داران، فعالين باورها رنگ پريده و بازنده
بازی به نظر می رسند. ولی هردو جانب برسر همديگر سنگ ملامت ميريزند و خود را بی گناه
می شمارند. حقيقت اين است که همه حلقات و نيروهای چپ و راست نظامی و غيرنظامی که درپيوند
انقطاب جهانی در حوادث افغانستان موضيعگيری فعال دا شتند ويا درجامعه به جايگاه خاص رسيده
اند ويا در روند حوادث خونبار جامعه در عمل ويا در انديشه از دور ويا نزديک به شکلی از اشکال
امداد مالی ويا فکری رسانده و تسهيلات لازم برای اجرای عمل فراهم کرده محرک ويا فرما نده
ارتکاب عمل باشند که در نتيجه آن انسان تلف، حقوق بشر نقض گرديده و به جامعه زيان رسيده باشد،
ا ز نگاه حقوقی در قضايای مجرمانه مسئوليت دارند. اما ديده می شود که بعضيها بخاطر جلب نظر
اربابان خود طوطی وار در مورد ديگران عيب جويی می نمايند که عيب خودرا پنهان کنند.
به قول شا عر:
!« موی بشکافی به عيب ديگران :: گربه عيب خود رسی کوری درآن »
سخن به درازا کشيد بهتراست با ياد حرف عارفانه حافظ دراين بخش بحث را بپايان بريم:
« يکی از عقل ميلافد يکی طامات ميبافد :: بيا کين داوری ها را به پيش داوراندازيم »
حا دثه 11 سپتمبر2001 سبب سرکوب رژيم طالبان و پراکنده ساختن نيروهای القاعده گرديد. و در
پی آن کنفرانس « بن » فراخوانده شد. شرکت کننده گان کنفرانس همه از گروههای مجاهدين که در
سرکوب طالبان با ايالات متحده امريکا اشتراک مساعی داشتند، به شمول نماينده گان شاه مخلوع و
افغان ملت غير انتخابی و از طرف امريکا انتصاب و دعوت شده بودند، حق و صلاحيت نداشتند که
درمورد تعيين سرنوشت مردم افغانستان تصميم اتخاذ نمايند. افزون برآن، سرمستی پيروزی جنگ
سرد و تفکرآن با روان نظاميگرانه غلبه برطالبان درکنفرانس تاثيرتعيين کننده داشت. و در تصاميم
آن تمايل و باورهای سياسی نيروهای راست و برتری خواه که در درگيری ها اشتراک داشتند انعکاس
. يافته است
آقای کرزی درحاليکه در کنفرانس حضور نداشتند، براساس فيصله آن به مثابه زعيم مردم
افغانستان توسط قوای نظامی امريکا بر اريکه قدرت کابل ديسانت گرديدند. البته به استثنای شاه
امان الله چنين سلطان سازيها و سرور تراشی های ناروا و بدعاقبت ازجانب بيگانگان از مدت ها
قبل بدينسو همه از تبار کرزی رواج داشت که نتايج کار آنها سياه ترين وقايع در اوراق تاريخ کشور
به ثبت رسيده است. و در قرن 21 هم زعيم سازی ها ازجانب خارجی ها و تحميل آن به مردم ما
ادامه دارد.
حسرت اين است که روشنفکران که دعواهای بسيارکلان دارند، يک عده آن برروی علايق تباری
در برابر روند جاری سکوت نموده تاحال نقش فعال مثبت و نقادانه انجام ندا ده اند. فقط بعد از وقوع
حادثه، ازآن حکايت می سازند.
اگر کنفرانس « بن » را باهمه عيب نقطه آغاز و مناسب بديل سازی نظام طالبی بپذيريم، بايد در
عملکرد های بعدی اشتباه کنفرانس بن اصلاح می شد. برخلاف کارهای بعدی با کجروي های بيشتر
ادامه يافت. مثلادرنظربود که تصاميم کنفرانس بن در« لويه جرگه اضطراری » مطرح و بعداز بررسی
و تصويب آن اقبال مشروعيت خواهد يافت؛ ديده شد که لويه جرگه اضطراری به مراتب نامشروع تر
برگزار شد. اسناد بن اعتبار حقوقی نيافت و کمااينکه:
انتخابات رياست جمهوری با چه ترفندهای سياسی همراه با برپا کردن هنگامه ها و تبليغات گمراه
کننده برگزار گرديد. سناريوی فريبنده آن ازقبل پهلوان پنبه ای را در ميدان مسابقه غالب نشان می داد.
فريادها و اعتراضات زياد بوجود آمد که در انتخابات، تقلب صورت گرفته است. گوش شنوا نبود و تاج
پوشی صورت گرفت. اعجاب انگيز اين بود که گروپ های که پيرو اتحاد شوروی سابق بودند و در
داخل حضور داشتند، در جريان انتخابات برروی پيوندهای تباری از آقای کرزی حمايت کردند.
درمورد قانون اساسی نظرخواهی بسيارمضحک بود. طرح غرض آگاهی و ابراز نظر به دسترس مردم
و بخصوص، صاحب نظران و ديگرانديشان گذاشته نشد. و بدون طرح اينجا و آنجا از مردم نمايشی
سوال شد که چگونه قانون ميخواهند؟ درحاليکه قانون اساسی، پيمان مردم کشور می باشد. بايد به
مردم فرصت داده می شد که آگاهانه و با اراده آزاد در مورد ابراز نظر می کردند و در قانون اساسی
درباره نظام دلخواه خود پيمان می بستند و به آن پابند می ماندند. و آنهايی که برای سازماندهی فريب
مردم استخدام شده بودند با بلبل زبانی از مشروعيت نظام و قانون اساسی بسيارکارساز و بی نظيرسخن
گفتند و بارمسئوليت تاريخی را بدوش گر فتند.
در قانون اساسی نواقص، تناقضات و کمبود فراوان است. افزون برآن با اعلاميه جهانی حقوق بشر
همخوانی ندارد و در لويه جرگه صف بندی ها و رويا رويی قومی را بوجود آورد که بازتاب وسيع
داشت و با فشار چنگ و دندان مهارشد. و بدترازهمه خلاف اصول و موازين دموکراسی انحصارقدرت
دردست شخص رئيس جمهور که رئيس حکومت نيز می باشد، تسجيل گرديده است که می تواند تمام
کابينه و ريئس و اعضای ستره محکمه و ساير مقامات عالی رتبه دولتی را به زعم خود تعيين و عزل
و نصب نمايد. در نظاميکه شخص محور قدرت درقا نون باشد، آن نظام ديکتا توری است.
شگفت اين است که اشتراک کننده گان لويه جرگه ادعا کرده بودند که بعد ازتصويب درقانون اساسی
تغيير و جعل کاری صورت گرفته است. اين ادعا نه پس گرفته شد و نه پاسخ يافت. به اعتبار قانون
اساسی پايان داد. پس چنين قانون چگونه ميتواند ضامن منافع مردم و ممثل نظام دموکراسی سالم باشد؟
چنانجه در رسانه ها بازتاب يافت که بعد از تصويب لويه جرگه قانون اساسی جعل کاری شده است.
« متن تصويب شده قانون اساسی درلويه جرگه با متن توشيح شده در52 مورد تفاوت دارد. چه کسی
قانون اساسی کشور را جعل و تحريف نموده است ؟ سزای آن در قانون چه می باشد.... ؟»
دراينجا به گونه مثال به يک مورد آن ا نگشت گذاشته می شود. در ماده64 قانون اساسی صلاحيتهای
رئيس جمهور21 بند پيش بينی شده است. بخصوص در بند11 و 12 اجراأ ت درباره تعيين وزرا،
لوی سارنوال، رئيس بانک مرکزی، عزل و قبول استعفای آنها، تعيين ريئس و اعضای ستره محکمه
« به تصويب ولسی جرگه » پيش بينی شده بود. ولی در متن تو شيح شده کلمه « تصويب » حذ ف
شده و درعوض کلمه « تاييد » بکار رفته است. از نظر حقوقی و قانون سازی کلمه « تصويب»
حکومت را مکلف می ساخت که درمورد مقرری ها وعزل و نصب مقامات عالی رتبه دولتی به
پارلمان انتخابی مردم يا مجلس نماينده گان پيشنهاد ارايه بدارد. و بعد از تصويب پارلمان مرعی الاجرا
می شد. کلمه تاييد نارسا است. و حکومت قانوناً به دريافت « تصويب » مجلس نماينده گان مکلفيت
حتمی ندارد.
روشن است که رئيس جمهور ريئس حکومت هم است، وزرا را تعيين می کند وهم قوه قضائيه را
عزل و نصب می نمايد. و نيز قانوناً مکلفيت ندارد که ازپارلمان رأی اعتماد بگيرد و عندالزوم پارلمان
حق و صلاحيت ندارد که درمجموع حکومت را به استيضاح بخواهد ويا براعمال حکومت نظارت
نمايد. ويا درموقع لازم ازآن سلب اعتماد نمايد. بنابراين ثابت است که انحصارقدرت در دست شخص
بوده، دموکراسی و تفکيک قوای سه گانه عملا و جود ندارد و نظام کاملا ديکتاتوری می باشد.
يک منظره جالب حکم ريئس جمهور را در رابطه به قانون سازی به توجه می رسانيم:

« داساسی قانون دتسويد دکميسيون رئيس
پوهاند نعمت الله شهرانی!
د اضطراری لويی جرگی له پريکرو سره سم اعليحضرت محمد ظاهرشاه ته دبابای ملت لقب او حينی
اعزازی وجايب سپارل سوی دی.
موژ غوارو چی دنوی اساسی قانون د مسودی د انتقالی احکامو په فصل کی يوه ماده داسی زياته سی،
چی د اعليحضرت محمد ظاهر شاه لپاره به دبابای ملت لقب او په اضطراری لويه جرگه کی دوی ته
سپارل شوی وجايب او امتيازونه ددوی د ژوند تر پايه پوری خوندی وی.»
امضا حامد کرزی
د افغانستان د انتقالی اسلامی دولت رئيس
اين احکام در ماده 158 قانون اساسی تسجيل شده است که مطلق العنانی حاکميت قبيله را گواهی
می دهد که با چه نيرنگ و زور، قانون ساخته شده است. اگر انصاف و عدالت و احساس مسئوليت در
برابرمنافع مردم افغانستان وجود می داشت بايد اين پادشاه مخلوع ومستعفی ازدوره زمامداری مستبدانه
خود در برابر تاريخ پاسخ می داد. برعکس عوض آن حاتم بخشی بسيار کلان از املاک و ثروت مردم
مظلوم وستمديده کشور وتسجيل امتياز درقانون به آن گناه نابخشودنی و کار ناجايز می باشد.
در نظام دموکراسی تفکيک قوای ثلاثه دولت ( حکومت پارلمان و قوه قضائيه ) موازی باهم تابع
قانون بوجود می آيد. و درحدود احکام قانون با همديگر همکاری و اشتراک مساعی می نمايند. چون
در پارلمان نماينده گان انتخابی مردم حضور دارند، بايد بحيث مرجع تقنينی حق داشته باشند، از تطبيق
قانون و عملکرد قوه های ديگر کنترول و نظارت به عمل آورند. بخصوص کنترول قوه اجراييه که
اداره و گردانندگی نظام سياسی، اقتصادی و فرهنگی کشور را دراختيار دارد، امر لازم و حتمی است و
جوهراصلی دموکراسی، حکومت مردم برای مردم، در وجود چنين پارلمان دارای صلاحيت کافی و
استقلال عمل و صرف تابع قانون تجلی واقعی پيدا ميکند.
درکشور ماهنگامه برگزاری انتخابات پارلمانی بخاطر رنگ دادن چهره زعيم دست نشاند و نمايش
دادن دموکراسی وارداتی بسيار بلند برپا شده بود. اما طرز برگزاری انتخابات و شيوه رای دهی برای
رای دهنده گان نامانوس ، بسيار پيچيده و بی سابقه با تقلب کاری مساعد بود. چنانچه از وقوع تقلب و
سوءاستفاده فراوان شکايت ها انعکاس يافته است که موضوع بحث ما نيست، ورنه سخن بسياراست.
در بالا از پارلمان توصيف بعمل آمد. و آنچه که وکلا از پارلمان موجود برداشت دارند و در جريان
انتخابات برای جلب رای مردم ازآن سخن گفته و مردم را اميدوار ساخته اند ، لازم است بدانيم که اين
پارلمان دارای آن قدرت است که بتواند حکومت را کنترول و نظارت نمايد ، ممثل و مرجع برآورده
ساختن آرزوهای مردم باشد. بايد اين مسئله را در روشنايی بافت و بيان قانون دريابيم.
در فصل پنج قانون اساسی تحت عنوان شورای ملی ( ولسی جرگه و مشرانو جرگه ) پارلمان و
مجلس سنا مدنظر است. در برخی مواد آن ازجمله در ماده 89 ، 90 ، 91 و 92 صلاحيت محدود برای
پارلمان پيش بينی شده است که نميتوان آنرا صلاحيت لازم و کافی، برای پارلمان واقعی و تعريف شده
در بالا برشمرد.
رئيس جمهور در قانون دارای صلاحيت بی حد و حصر و محور قدرت می باشد و درعين حا ل وظيفه
رياست حکومت را در اختيار دارد. وزرا را انتصاب می کند و ديگر مقامات عا لی رتبه ی دولتی را
تعيين و مقرر می نمايد و برای پارلمان بخاطر تاييد ارسال می دارد و پارلمان فاقد صلاحيت می
باشد مثلا:
. - به پارلمان صلاحيت داده نشده که حکومت ازآن رای اعتماد کسب نمايد1
پارلمان به استثنای يک وزير، قانوناً صلاحيت ندارد که در وقت ضرورت در مجموع حکومت را - 2
. به استيضاح بخواهد
3- پارلمان صلاحيت ندارد بر پايه ی دلايل معين درمجموع از کابينه سلب اعتماد نمايد.
4- سازماندهی، طرح و ارايه پروژه های تقنينی را حکومت انجام می دهد. و توشيح آن از صلاحيت
رئيس جمهور می باشد.
در چنين حالت بايد بپذيريم که حکومت انتصابی دارای صلاحيت فراوان و استقلال عمل است و پارلمان
کننده می باشد ارگان نمايشی فاقد صلاحيت نظارت و کنترول بوده و تنها بعداز اجرای کار، مرجع تاييد
! نه مرجع منظورکننده يا تصويب کننده
اگرپارلمان درقانون، مقام منظور کننده ويا تصويب کننده می بود به آن پيشنهاد ارايه می گرديد، اعتبار
و صلاحيت کامل نماينده گان مردم برجا می بود و می توا نست نقش کارساز انجام دهد و تاثيرگذار باشد
و قانونی نفوذ اعمال کند.
به تو جه می رسانم که من به همه علم برداران و مبارزين ملی کشور و بخصوص آنهايی که به خاطر
دفاع از آرمان انسانی و منافع ملی از طريق انتخاب مردم به پارلمان راه يافته اند که صادقانه به مردم،
خدمت انجام دهند، احترام زياد ابراز می دارم. و نيز به همان اندازه برای عالی جنابان مسئوليت قايلم و
خاطر نشان ميدارم که طراحان و تصويب کننده گان قانون اساسی که عده ای قابل توجه آنها در پارلمان
حضور دارند. با محدودساختن نقش پارلمان در قانون اساسی، دموکراسی را به بند و زنجير کشيده اند.
اگر واقعاً وکلای پارلمان ميخواهند که خدمتی به وطن و مردم انجام دهند بايد راه را در قانون اساسی
باز نمایند.برای اينکه پارلمان نميتواند خلاف قانون پيشنهاد و نظری ابرازنمايد و کاری انجام دهد.پس بايد
بخاطر رفع مسئوليت ملی و ميهنی هرچه عاجل تغيير و تعديل آنرا در مرکز توجه قرار دهند. ورنه با اين
قانون، پارلمان ابزار نمايشی در اختيار ارباب قدرت بوده بار مسئوليت فراوان بدوش خواهند داشت.
روشن است که در ترکيب وکلا اشخاص دارای روان قوم گرايی،اعتقادات مذهبی سختگيرانه توام با
تعهدات گروهی مختلف و عادت های نظامی وجود دارد که دموکراسی و فرهنگ سياسی را تمرين نکرده اند.
نگرانی وجود دارد که درميان و کلا کشمکش هايی بميان خواهد آمد که به زيان مردم و بنفع حکومت
جريان خواهد يافت.
لازم به بيان است که مهندسين و اربابان خارجی صادرکننده پروژه دموکراسی امروز، درگذ شته
در ايجاد نفاق و آ تش افروزی ها بخاطر تقرب و دست يافتن به اهداف خود و بر سرکار آوردن رژيم
های جنگجو و جفاکار نقش اساسی داشتند. کنون با نيرنگ ديگر بازهم اخلاف شا گردان استعمارکهن
و مروج استبداد قبيله را با لباس و بيان جديد و بزور نظامی و با صلاحيت های قانونی ايکه خود
طراحی و بر مردم بخاطری تحميل کرده اند که بتوانند در اجرای اهداف خود، درمنطقه ميدان فراخ
داشته باشند؛ چنين حاکميت و حضور نظامی حاميانش نگرانی مردم و کشورهای منطقه را بوجود
آورده است .
ايالات متحده امريکا به اراضی افغانستان به مثابه منطقه پايگاه نظامی بسيار مطمئن و عبوری
مناسب به آسيای ميانه علاقمند است . تحت نام مبارزه با تروريزم بين المللی می خواهد حضور نظامی
خودرا دايمی حفظ کند. اما کشورهای چين، هند، روسيه، ايران و آسيای ميانه از حضور نظامی امريکا
نگرانی ابراز داشته اند. امريکا ظاهراً خروج بخشی کوچک نيروهای خودرا در تابستان امسال از
افغانستان اعلام کرده است، ولی در عوض آن از کشورهای متحد خود نيروی نظامی بيشتر پياده
خواهد کرد.
بدين ترتيب می خواهد حضور نظامی خودرا در سايه نيروهای نظامی ناتو که همه گل يک باغ هستند
و اهداف مشترک دارند، نگاه دارد، که جلوه زياد نداشته باشد. چنين روش مخالفين را قانع نمی سازد.
برای اينکه :
بعد از پايان جنگ دوم جهانی پيمان اتلا نتيک شمالی( نا تو) در رقابت با اتحاد شوروی و هژمونی
نظامی امريکا در اروپا ايجاد شده است. بعد از 50 سال اروپای متحد تمايل ابراز کرد که به ارتش
فراملی نياز دارد که فارغ از کنترول امريکا باشد. يعنی که فرمانده اصلی قوای ناتو امريکا بوده
است. بنابراين حضور ناتو بمعنای کاهش نيروی مريکا نخواهد بود. بلکه برعکس تقويه آنست.
و امريکا درنظر دارد برای استدلال بيشتر به حفظ حضور نظامی خود تصويب پارلمان موجودرا
بدست آورد که کا ری است آسان، مگر نگرانی ها افزايش خواهد يافت و واکنشهايی در قبال خواهد
داشت . مسله محوری در اهداف امريکا دو چيز است :
الف : حفظ نقش هژمونی امريکا در منطقه.
ب : دسترسی و کنترول کامل بر منابع « دوصد مليارد بشکه نفت » جمهوريهای مسلمان
نشين آسيای ميانه که در زير زمين خوابيده است.
با اين دو هدف روسيه، چين، هند، ايران و کشورهای آسيای مرکزی موافقت ندارند و نفوذ بيشتر
امريکا را درمنطقه موجب تهديد منافع سياسی، نظامی و اقتصادی خود می شمارند؛ رفع نگرانی زمانی
صورت گرفته ميتواند که نظاميان امريکا از منطقه خارج شوند. کاری است مشکل. فقط زور می تواند
آ نرا حل کند.
تلاشهای امريکا برای تقرب و دست يابی به اهدافش از طريق کنفرانس بن به ايجاد دولت دست نشانده
و برپا ساختن غوغاهای ظاهرفريب و لويه جرگه های غيرشفاف بخاطر ايجاد نهادهای دولتی با ترفندهای
سياسی خيلی ها سريع و شگفت انگيز پياده شد. ولی تاحال نتوانسته بصورت واقعی دولت مشروع حقوقی
را پايه گذاری کند و دموکراسی سالم را به نمايش بگذارد که به مردم کشور و به جامعه جهانی و بخصوص
کشورهای اسلامی قابل قبول باشد. روشن است که همه عملکردها سياسی است نه حقوقی؛ هنوز رسيدن
به نظام دموکراسی واقعی و دولت مشروع راه دراز در پيش است.
تجربه نشان داده است که رژيم های دست نشانده هيچ کدام موفق نبوده و نتوانسته راه را بسوی
جامعه ی دارای آرامش کامل و اصلاحات لازم و بهبود زنده گی مردم باز نمايد. بلکه بيشتر اختلافات
قومی، زبانی و مذهبی را بسود، دوام حکمرانی خود دامن زده اند. اوضاع آشفته کنونی و صف بندی
های قومی و وجود گروه های سياسی گوناگون و ناسازگار که اکثراً حق مساوی شهروندی ميخواهند
نتيجه عمل های نا درست است که در زير آنرا بررسی ميکنيم:
در باره مسئله ملی:
در بالا عوامل و ريشه های بميان آمدن مسئله ملی بيان گرديد. و حالا هم وجود عوامل و انگيزه های
بحران آفرين آن قابل درک و لمس است. حل مسئله ملی با رفع عوامل آن بستگی دارد که همه نا
برابری ها برپايه قانونيکه ضمانت اجرا يی داشته باشد، پايان يابد. بدون توجه و باور به حل اصولی
مسئله ملی، وحدت ملی وعلايق مشارکت داوطلبانه ميان اقوام و مليتها در کار سازندگی کشور بميان
نمی آيد. و ادعای پذير فتن دموکراسی و وجود حاکميت ملی بی مفهوم خواهد بود. و فرايند بازسازی
کشور و ملت سازی دچار مشکل و حتا مختل خواهد شد. بنابراين حل مسئله ملی با دوچشم انداز
می تواند در مرکز توجه باشد:
الف : ايجاد شوراهای انتخابی برای خودگردانی قدرت واداره دولتی درمحلات که درآن مردم بومی
محل نقش اساسی و پيش آهنگی داشته باشد.
ب : ايجاد نظام فدرال بر پايه هويت ملی و تاريخی، در چارچوب کشور واحد.
بدين ترتيب ميتوان بميان آمدن وحدت ملی، صلح، برادری، برابری، دموکراسی واقعی و شفاف و
شگوفا را شاهد بود. اما با تاسف شوينزم بخاطريکه قدرت انحصاری قبيله می شکند، باهردو شيوه کار
مخالف است. و درمقابل تاحال پيشنهادی سازنده، روشن و قابل قبول داده نتوانسته است.
از کنفرانس بن تاحال همه تلاشها و رويدادها توام با نيرنگ های سياسی بخاطر اهداف معين پشت
پرده انجام شده است. و در پيوند با آن اهداف حفظ شخص و گروه های شوينست بيدار، در راس قدرت
دولتی يگانه ابزار کارآمد و موثرتشخيص شده است که امريکا بتواند هژمونی نظامی و سياسی خودرا
بصورت دايم در افغانستان حفظ نمايد و به تدريج به کشورهای منطقه انتقال و مستقر سازد.
البته اين همان اهدافی است که استعمارگران انگليس و روسيه قرن نزده تا دو دهه اول قرن بيست
بسوی مستعمرات همديگر، در پيشروی و رقابت قرار داشتند. و در دوران جنگ سرد عين همان
استرا تيژی ميان قدرت های بزرگ مطرح بود که در نتيجه آن افغانستان ميدان مسابقه تسليحاتی قرار
گرفت؛ مليونها انسان وطن آواره، شهيد ومعيوب شد. کشور ويران وهستی آن غارت و برباد گرديد.
حضورنظامی وسياسی فعال امريکا درافغانستان درپيوند بااهداف دوران جنگ سرد سيطره جويی،
استقرارهژمونی و دست يافتن به منابع طبعی کشورهای تازه به استقلال رسيده آسيای ميانه و قفقاز
تعبير و تفهيم شده است. واکنش های کشورهای آسيای ميانه، چين، روسيه، هند و ايران با همين
انگيزه بستگی دارد. اگر راه حل جستجو نشود ايجادانقطاب جديد جهانی را سبب خواهد شد. و نيز
تحريک بيشتر ناسيوناليزم حق خواهانه در برابر شووينزم که انحصار قدرت را در دست دارد به همين
مسئله تلازم دارد.
حکمران کابل تاحال نتوانسته باهمه مسا عدت های بين المللی دولت دارای قاعده فراگروهی و
فراقومی کارآگاه و غير وا بسته به بيرون ايجاد نمايد. در دولت موجود بحران سياسی، قومی و فساد
اداری فزاينده به نظر می رسد. در وضع زنده گی مردم بهبود ديده نمی شود؛ گفته می شود که طالبان
والقاعده نسبت به گذشته بيشتر فعال و با امکانات تازه دست بکاراند. چنانچه که بالای ادارات دولتی
در محلات حمله ميکنند، قربانی می گيرند و قربانی می دهند، اختطاف و گروگان گيری وجود دارد؛
عملکردهای انفجاری و انتحاری سازمان يافته و مشا به با اوضاع عراق آينده را خوب نشان نمی دهد.
بايد توجه شود که سياست ايالات متحده امريکا مانند دوران جنگ سرد و حمايت از مجاهدين و جهاد
برای شکست شوروی ديگر جذبه ندارد. جهان اسلام در قضيه اشغال عراق و اوضاع افغا نستان و حتا
فلسطين، از امريکا ناراض هستند و ازاين وضع القاعده بيشتر بهره خواهد گرفت.
اکثر کشورهای اروپايی با سياستهای انحصارگرانه امر يکا موافق نيستند، اگر توافقی در ميان باشد بر
پايه منافع ملموس ادامه خواهد يافت. دوام و ضع نظامی در افغانستان و منطقه و عراق با منافع اروپای
بعد از جنگ سرد ساز گار نيست. اين حالت امريکا را ناگزير می سازد که دور يا نزديک در سياست
خود بازنگری نمايد. اين بازنگری بگونه آرايش جديد نيروهای نظامی واحتمال عقب نشينی ها وتغيير،
در محافل حاکمه فرمان بر را تا حدودی شامل خواهد شد.
اين فرياد که قوای ناتو می خواهد مسئوليتهای بيشتری را بدوش بگيرد. چنين کار تغييری را بيان
نمی کند و و ضع را بهبود نخواهد بخشيد. برای اينکه قوای ناتو گردان نظامی مخلوق دوران
جنگ سرد در مقابل اتحاد شوروی بوده با عين روان، کرکتر و اهداف وارد افغانستان شده است،
نمی تواند مستقل از سياست امريکا عمل کند. و نمی تواند حضورنظامی امريکا را در سايه قرار دهد
که به ناراضيان قانع کننده باشد.
بررسی حوادث نشان ميدهد که افغا نستان قربانی جنگ سرد شده است. اماهستند کسانيکه با حب و
بغض يک جانبه برمسايل داوری دارند؛ حقيقت اين است که شوروی بسوی نزديک شدن به هد ف
خود در افغانستان لشکر پياده کرد. و امريکا برای عقب راندن حريف خود واکنش نشان داد. و از ابزار
گوناگون استفاده کرد. گروهای چپ وراست مختلف که روييده و به قدرت رسيده اندهمه محصول
سياست ابرقدرتها بوده اند؛ بنا بر ا ين خطاکاری ها و زيان هرکدام گروه های سياسی به شمول
قدرتهای بزرگ برای وطن وانسان آن قابل درک و مشهود است.
به بيان ديگر روشن گرديد که درعقب همه دوستی ها، حمايتها، کمکها و ادعاهای بشر دوستانه
خارجی ها اهداف سياسی و اغراض خاص پنهان بوده است.همين که انقطاب جهانی با فروپاشی
شوروی پايان يافت، همزمان همه احسا س ها، داوری های انسان دوستانه و نحوه ی مساعدتها و
برخوردها به سرعت دگرگون شد و حتا در اجرای موازين بين المللی کاهش فراوان ديده می شود.
دررابطه به اوضاع وطن ، تحليل ها و برداشتهای روشنفکران و مردمان آزاده داخل و خارج کشور
چنين است:
1- رهبر دولت، دست نشانده، بی کفايت و قوم گراست. با گروه های متعصب تبارخود انحصار قدرت را
در دست دارند. و خا رجی ها هم در چنين نظام ، منا فع خود را می بينند وبنام دمو کراسی از ان حمايت
می کنند. در برابر اين فرايند صف بنديهای ملی، مذهبی و گروهی به ميان آمده و واکنشها رو به افزايش
به نظرمی رسد.
2- گروپ های تازه پای داخل کشور چندان توانا نيستند. دراوضاع کنونی ازحضور آنها اربابان سياست
ساز بيشتر بهره می گيرد و دولت هم با حضور اين گروپها، دموکراسی وارداتی را رنگين تر نمايش میدهد.
3- روشنفکران و کدرهای مسلکی ای که در داخل و خارج هستند پراکنده می باشند. از رژيم راضی نيستند
و با وصف آن تاحال نتوا نسته اند با اتحاد عمل گستر ده حضور خود را به نمايش بگذارند؛ امريکا و
انگليس به روشنفکران ديگرانديش خوش بينی ندارد و از ابتدای سازماندهی کنفرانس بن تاحال عامل
بازدارندهء اشتراک آنها در پروسه دولت سازی و بازسازی بوده است.
4- دولت موجود واجد صفات مشروعيت حقوقی و حاکميت ملی نيست و حمايت جامعه بين المللی از آن
سياسی است؛ شرط اساسی تشکيل دولت مستقل ملی مشروع، اراده و ابراز رای آزا د، مردم می باشد که
رويش پرورش دموکراسی و اجرای عدالت اجتماعی را سبب می گردد. چنين حاکميت ميتواند به مردم،
تاريخ واقعی و فرهنگ انسانی و سرنوشت وطن پيوند سالم و سازگار داشته با شد و به آ ينده گان انديشه کند.
چنين است منظره وضع موجود. به قول شاعر :
« من از معضل اين قصه مجملی گفتم ::: تو حديث مفصل بخوان ازاين مجمل»
****
در بالا از روزگار پرماجرا و آشفتگی های دردآور در کشور و جفاهای سختی که به مردم اصيل تعميل گرديده است، سخن گفته شد. کنون می شود گفت که به تصفيه آن ميراث های آلوده و متعفن زمامداران بدنام تاريخ و عملکرد محافل حاکمه و گروه های وابسته به خارج و انتقام گيری ازآن همه حوادث خونين و بدرفتاريها، منهمک شدن و پيگيری آن کار و جريان بی سرانجامی خواهد بود. هيچگاه پيوند راستين، پويا، سازنده و انسانی ميان باشنده گان ميهن بوجود نمی آيد، بوطن و مردم زيان بيشتر می رسد. چه ما بخواهيم يا نخواهيم همه وقايع گذشته را تاريخ ثبت و بايگانی نموده و داوری هم می کند. بنابراين بايد بيشتر به آينده نگاه کرد و گذشت سازنده را پذيرفت و فرهنگ سياسی و اجرای نقش شريفانه وانسانی نشان داد و بخاطر نجات وطن و مردم بايد صادقانه متحد شد. و اين اتحاد زمانی بوجود می آيد که با ذهن گذشته و دومسئله زير وداع صورت گيرد :
1- خودبينی و خودمحوری گروهی، تعصب و عادت های بدبينانه سياسی، عقيده تی و سازمانی و وابستگی های بيرونی که در گذشته مانع وحد ت جنبش روشنفکری گرديده بود.
2 - ترک تمايلات برتری خواهی، قوم گرايی، احترازاز انحصارقدرت بزور خارجی ها، ناديده گرفتن حقوق و نقش ديگران که نتيجه آن رسوايی و سرافگنده گی تاريخی و افتراق و خصومت ساز بوده و تاحال کشور و مردم از آن آسيب ديده است.
راه برون رفت از وضع، به همبستگی ملی، اتحاد روشنفکران و باور به اصل آزادی، احترام به انسان، عقيده و برابری حق او و پذيرش دموکراسی واقعی و شفاف تلازم دارد. و درمرکزتوجه حفظ
وطن واحد، وحدت ملی،ايجاد حاکميت ملی مشروع، حل اصولی و عادلانه مسئله ملی، تامين صلح، باز سازی و شکوفايی وطن، برقراری مناسبات متقابلا مفيد با کشورهای همسايه و جهان و جلب مساعدت های آنها ميباشد.
در باره کنفرانس لندن :
ابتدا قرار براين بود که اين کنفرانس در کابل برگزار گردد و دولت کابل جواب داد که از نبود امنيت و ناتوانی لوژستيکی نمی تواند ميزبان کنفرانس باشد. اين اذعان برخلاف ادعاهای پيشين دولت را بی پايه، ناتوان و بسيار کمرنگ نشان داده و نيز عدم موثريت حضور نظامی حاميان خارجی دولت را افاده داد. بنابراين مجبوريت، کنفرانس در لندن برگزار گرديد. سناريوسازان و گردانندگان اصلی کنفرانس آنهايی بودند که در کنفرانس ( بن و توکيو ) نقش داشتند. تلاش ها بيشتر دراين جهت بود که افکار عامه را درگرو بگيرند و بسود اهداف سياسی خود سمت و سو دهند. و همچنان تلاش کردند که از يکسو به مخالفان نظام چشم سوزی نشان دهند و از سوی ديگر با رنگ و خط و خال تازه دولت آقای کرزی را جالب و سر پا نگهدارند.
هرچند که ميزان کمک های وعده داده شده کجدار و مريز خيلی زياد است ولی اجرای آن با توجه به شرايط تعيين شده چندان عملی به نظر نمی رسد. و دولت نمی تواند زمينه ساز پروژه ها و کار مفيد برای جامعه باشد و ظرفيتهای مصرفی کلان مورد علاقه ی طرف امدادرسان را بوجود آورد.
البته بحث ها و بررسی های خيالی زياد پيرامون جلوگيری از زرع ترياک، اصلاح فساد در دولت، کاهش فقر، دفاع از حقوق بشر و مبارز برضد تروريزم صورت گرفت و دولت دراين استقامت ها از مساعی و اجراآت لازم و موثر وعده داد، ولی چون مردم با دولت همکاری ندارند؛ گروه ها و دسته های سياسی و قومی که در جامعه حضور دارند با رژيم همکاری صادقانه نميکنند، بسيار دشوار است که بگوييم دولت در اجرای کار و پلان خود موفق خواهد بود. افزون برآن دولت با کشورهای همسايه و منطقه مشکل دارد که قادر به حل آن نمی باشد. و با اين وصف تاثير و ثمر زودرس کنفرانس لندن در سه مورد به گمان غالب قابل پيشبينی می باشد :
1 – تاييد اعضای حکومت کرزی بشمول آنانيکه پاسپورت و تابعيت خارجی دارند با نرمش زياد پارلمان. و همچنان گذشت و اغماض در مورد تصاميم و فيصله های حکومت قبل از پارلمان.
2 – تاييد پايگاه های دايمی نظامی امريکا در کشور و حضور نظامی ناتو برای مدت پنج تا ده سال.
3 – انصراف از دعوای مرزی با پاکستان ( خط ديورند ) به تصميم پارلمان.
بقول شاعر :
درختی که تلخ است ويرا سرشت :: گرش برنشانی به باغ بهشت
ســـرانجــــــام گوهـــر بکارآور :: همـــان مـيـــوه تلــخ بـــارآورد
حضور نظامی های خارجی قاره های دور، درميان همسايگان کشور، نارضايتها و بحثها سياسی داغ و دامنه دار بارآورده است. و برخی کشورها درباره تشويش ابرازکرده اند. بخاطر رفع تمام نگرانيها رعايت شرايط زير ميتواند اثر مثبت داشته باشد :
1 - درترکيب قوای نظامی فعال موجود به کشورهای همسايه ومنطقه سهم بيشترداده شود که بتوانند از نزديک فعال و ناظر حوادث و انکشاف اوضاع باشند.
2 - تمام قوه های نظامی خارجی درکشور بايد تحت امر و قومندانی واحد سازمان ملل متحد قرار داشته باشد.
3 - برای ايجاد حاکميت ملی مشروع و دارای قاعده فراقومی و فراگروهی و فرجام اساسی بحران همايش وسيع حدود ( 500 ) نفرازهمه گرايشها، گروه ها، آگاهان سياسی، دانشمندان، زعمای ملی و
روشنفکران چپ و راست جانبدار دموکراسی و عدالت اجتماعی در داخل و خارج کشور با دعوت و گردانندگی سازمان ملل متحد در يکی از کشورها برگزار گردد. مشروط براينکه اشتراک کننده گان همه دارای توانايی فکری و طرفدار دموکرا سی و انتخابی از جانب مردم باشند.
و درفيصله نامه های اين همايش اصول و موازين بين المللی تفکيک قوای ثلاثه دولت و نظام پارلمانی و قانون محور قدرت پذيرفته شود. و قانون اساسی مطابق به اين نيازها تعديل گردد.
پايان سخن :
هموطنان عزيز،آزاده و پاک نهاد! اوضاع نشان می دهد که دولت موجود موفق نيست. باهمه حمايت خارجيها پايه سياسی واجتماعی پيدا نکرد. وقوع حوادث و دهشت افگني ها اوضاع کشور، را تاريکتر و با اوضاع عراق مشابه نشان می دهد. اختلافات گروهی، نژادی و مذهبی و قوع حوا دث را بيشتر می سازد. تلفات و ويرانی افزايش می يابد. وقار و نجابت انسان وطن زياد پاما ل می گردد. راه علاج و برون رفت ازوضع اتکا به عقلا نيت، تفکر سالم و فرهنگ سياسی ميخواهد که وحدت عمل همه نيروها در يک « جبهه متحد ملی و دموکراتيک » يا « نهضت دمو کراسی » سرتاسری و يا « جنبش ملی فراگروهی و فراقومی» بوجود آيد؛ می تواند با ارايه پروگرام موا فق با خواست زمان و تصوير د قيق از ايجاد جامعه انسانی، فرياد شورا نگيزعدا لت خواهی و انسان سالاری برپا دارد، که جهانيان بشنوند و بدانند. دراين صورت ميتوانند در فرايند جاری و طن خود را تحميل نمايند و بر او ضاع اثرگذار باشند و کشتی طوفان زده را به ساحل مراد بکشانند و برای نسلهای امروز و فردا ميراث خوب بگذارند. چنين کار، رفع مسئوليت تاريخی، شجاعت، عبادت ايثار و صدا قت به وطن وهموطنان ميباشد.
: منا بع
1- افغانستان درمسيرتاريخ، ج اول صفحات 9، 32،37 و 310 تاليف ميرغلام محمد « غبار».
2 - جغرافيای تاريخی افغانستان، صفحات1 تا 5 و 14 تاليف ميرغلام محمد « غبار».
3 - مونت استوارت الفنستون، افغانان گزارش سلطنت کابل ترجمه آصف فکرت ص 105
4- رشد فيوداليزم و تشکيل دولت افغانها تاليف پروفيسور ايگورميخايلويچ ريسنر ترجمه
احمد دانش که در فصل نامه علمی و فرهنگی آمو نشريه ی انستيتوت شرق شناسی تاجکستان
نشرشده است. ص 85
5 - افغانستان در پنج قرن اخير تاليف ميرمحمدصديق فرهنگ، ج اول صفحات 17 ، 18 ، 20 و 35
6- قران مجيد به زبان عربی و قران فارسی و تاريخ سياسی اسلام تاليف داکترحسن ابراهيم حسن از
. صفحه 115 تا 122 در مورد مجوزات جهاد
7- کتاب 11 سپتمبر، چرا راه را برای هواپيماربايان باز گذاشتند؟
تاليف پتر وانسن
ترجمه ياشارآدیباتمش
صفحات 19، 110 تا 113
- قانون اسا سی 14 جدی سا ل 1382 نشريه دارالانشأ قانون اساسی که درآن امضای کرزی و نقشه8
افغانستان در پشتی آن وجود دارد ماده 64 خصوصا بند 11 تا 16
- تاريخ تاجکان تاليف حق نظر نظروف باب اول دوم ، سوم و صفحات 534 و .5359
. - گلشن امارت تاليف مولوی نوراحمد نوری تاريخ نگار قر ن 19 ص 410
يادداشتهای سياسی و رويداد تاريخی تاليف سلطانعلی کشتمند، ص 156 تا 159 -11
- واقعات شاه شجاع تاليف شاه شجاع الملک پادشاه سابق کشور ص 212
- ظهور و ذوال حزب دموکراتيک خلق افغانستان تاليف دستگيرپنجشيری، ص 171 و 17213
- ابلاغيه کميته مرکزی سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان سرطان سال 137114
15- تاريخ احمدشاهی تاليف محمودالحسنيی ابن ابراهيم الجامی، ج اول و دوم ص 63 و 68
- تاجکان، تاريخ قديم قرون وسطی و دوره نوين، ج اول و دوم ص 117 تا 12016
– 17- تاريخ تحليلی افغانستان تاليف و ترجمه عبدالحميد محتاط ص 144 تا154
شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۴
منشورمـلی همان با یدی است که همه بسوی آن میرویم ،
ازین سر منشور ازمهمترین مسایل امروز افغانستان است.
بیژنپور
طرح
منشورملی افغانستان
تاریخ
اول ماه جدی 1384
شهر اسلو
مقدمه : منشور ملی برنامه ی تاریخ دار عموم مردم، دولت وهمه نهاد های سیاسی، اجتماعی وموسسا ت غیر دولتی، به منظور مشارکت فعال جامعه در تمامی تحولات سودمند وسازنده برای افغانستان است. این برنامه از آن جهت ملی است که مردم ، احزاب سیاسی، سازمانها ، مراکز فرهنگی ونهاد های اجتماعی درمقیاس داخل وخارج کشور ، برای تصویب وتایید آن جان نثارانه شرکت میکنند. شکی نیست که این کار موجب ارتقا ی توانایی های ملی از جهت اخلاقی وفرهنگی مردم میگردد.
منشور تنها یک طرح تیوریک و خوشبینانه نیست ، دراندیشه ی بهینگی کشور کار دلگرم سازی مردم به ارزشها وتعریف شفاف ارزشها برای درک عموم، مراد شده است. مردم به نسبت نا کار آمدی وخوی خشونت در ساختار حاکمیتهای پسین افغانستان ازهر جهتی در برابر اندیشه ها، افکا ر، باورها و اعتقادات شریفانه بدبین شده اند. این بدبینی میتواند یکی از دلایل بحران جامعه باشد.
حوزه های درس آموختگان و دوسه نسل از اهالی فرهنگ و معارف عمومی در کشور، ما نند عـوام از شکستهای فکری و دست نیافتن در تحقق آرمانها دلزده و ناقراراند. دریک واقعبینی میتوان گفت: درمیهن ما هنوز چیزی برای تایید و دست آوردی برای افتخار مشترک همه اقشار مردم به علامت ملی بدل نشده است. مفهوم این بیان آن نیست که ، هیچ افتخاری نداریم وهیچ ارزش ملی بعنوان مشترکات مردم موجود نیست! اما بهمان دلیل نا رواداری و عقده های بد بینی که از استبداد نظامها به میراث مانده است ؛ فرد و جمع این جامعه ی پریشان در نبرد بر اندازی همدیگر بسیار خصمانه رقابت میکنند.
لویه جرگه های پسین، قانون اساسی جدید، زبانها وسرود ملی، حاکمیت کنونی برمرکزمحوری قدرت سیاسی درساختار دولت، انتخابات سال گذشته ، کمیسیون مشترک برگزاری آن وسرانجام پا رالمان افغانستان؛ محل اختلافات بسیار ا ند. مساله کودتا ها وانقلاب اسلامی با نظام های خام ونا تمام ایشان جایی برای تایید و باور عمومی در ذهن جامعه باز نکرد ند. هرچند که مردم افغا نستان اعم از موافقان و مخالفان ، دفاع بسیار فعال و مهارت های تاکتیکی خارق العاده از سوی چریک زرنگ انقلاب اسلامی و فرمانده مقاومت ملی افغانستان احمدشاه مسعود را دردو مرحله ی تاریخی از سزاواریهای هویت ملی وپرستیژ جهانی خود میشناسند.
اما در برابر همین خلاقیت و کارنامه های فراموش ناپذیر ملی وبین المللی هنوز خیره سری و نا گردن داریهای بسیاری وجود دارد. میخواهم بگویم که : اگر در سنت الهی مجاز میبود و پیامبری برای آزادی و سرفرازی ما درهمین دوره فرستاده میشد؛ همین فرمانده آگاه مقاومت ملی بود. واگر فرد دیگری میبود کاری را انجام میداد وراهی را میرفت که آن جاوید نام رفته بود.
پس در مسیر تاریخ پر ابهام و ناکام سرزمین ما ، هم افتخارات وهم سر شکستگیها تفکیک نشده اند، تا در برابر خرد ملی و آگاهی عمومی به فرزندان این د یار بصورت درست وشفاف بیان و آموزانده شوند. همه پا ره اقوام این سرزمین که بریده هایی از اقوام اصلی در چهار سوی این کشور هستند، در برابر افتخارات وسمبولهای نسبتاً ملی که شاید بیک قوم نسبت فرهنگی دارد؛ برای دیگران درد جانکاهی میشود.
در این منشور به تمامی این نزاکتها و ویژگیها ی تاریخ وفر هنگ دور ودراز ما تمکین میگردد. مواد و مفردات منشور نه برای مطلق سازی افتخارات یک قوم ویا طایفه ی خاص، بلکه برای تفسیر واقعی و دقت های سودمند از کل فرهنک ملی بدور از خام اندیشی و انکار ورزیهای د شمنانه ترتیب شده اند.
ممکن است دولت نیز برنامه ها واستراتژی مشابهی آماده کند، اما کار وفعالیت اجتماعی اصولاً یک اقدام غیر دولتی و مردمی را می طلبد. هرعمل اجتماعی که باعث رشد فرهنگی میگردد، از وظایف مردم ونهاد های اجتماعی است. کار دولت بیشتر اجرای قانون اساسی و سازماندهی نیروهای متناسب وابسته به حاکمیت است. مسلماً دولتهای دموکراتیک وپیشرفته ی مردمی نقش نهادهای اجتماعی را قویاً لحاظ میکنند، درحالیکه در کشورهای مانند افغانستان این مهم تفکیک نشده است.
دولت نمی باید بیش از این ابزار سرکوب و سروری نا مطلوب بر مردم به بهانه های گوناگون باشد. آن معانی و مفاهیم کهن دولت در جایگاه نیروی خشونت واعمال قدرت بصورت غیرعادلانه وناکار آمد، مخصوصاً بشیوه های استبدادی در ساختار قومی - سنتی ویا اید یولوژیک ومذهبی که ما داشته ایم قابل تداعی نیست. اهم کار دولت بشیوه های امروزی تحکیم بنیاد ارزشها و پایه های اخلاقی و حقوقی جامعه با روشهای خرد مندانه و کارساز در مقام خدمت وتأمین رفاه عامه در جامعه است.
اجرای فرمایشات قانون اساسی تمام کار دولت نیست. آفرینش فرصتهای شغلی، پیشاهنگی اهداف شامل انکشاف اقتصادی و توسعه سیاسی، حصول رضاییت مردم در نحوه ی اجرای خدما ت عامه و بهره مندی لازم از توانا یی، کاردانی، شایستگی، صداقت و مدیریت در امر تعمیم ارزشها و کوشش پرپیامد درراه محرومیت زدایی مردم در کل جامعه خواهد بود.
این خواسته ها برای مردم اند، مردم نا آگاه و آزار دیده اند، جامعه ناهموار وتاب دار است، افکار نامستقل ونا سودمند هستند، سرگذشت سیاسی کشور ودولتهای گذشته درآن آفت آفرین بوده اند، مکتبها و فلسفه های مقدس وسیاسی بیش از آنکه سازند گی و سزاواری داشته باشند، خود به حربه ی مردم آزاری و ناملایمتها بد ل شده بودند. پس اصرار خیلی ها برای چاشنی دین بر حکومت ویا حاکمیت به تبع از دستور دین خود عقده ی ناکا می است.
پیروان اندیشه های نا مناسب وبی همریشه ی غیر دینی نیز از مکتبها و جهان نگریهای خود دین ساخته اند. هیچ تفاوت نا آشنایی میان روش ستمگرانه ی حکومت های خونریز و قومی در گذشته با دولتهای کودتا یی وخود رای پیروان خط سرخ شوروی با رهبری حزبی از یکسو؛ و شیوه های رهبری تنظیمی و مذهبی در گونه ی دولتهای جهادی و امارت مضحک طالبانی به مشاهده نمی رسد. استبداد از هر سری که باشد ناروا وکفر سیاسی است.
جان سختی و لجاجتهای طرفداران شیوه های مقدس ونامقدس نظام های سیاسی هیچ مشروعیتی را تداعی نمی کند. آرمانهای نا فرجام و تلاشهای ناکام سلسله های حکومتگراقوام ، احزاب، تنظیمها و نیروهای نا مستقل استخبارات از نوع طالبان و افراطیون همریشه واند یشه به ایشان از سببهای کلان بحران بر اندازی و نا هنجاریهای فراوان در کشور است.
منشور ملی افغانستان اندیشه ها، مذهب، فلسفه و هر مکتبی را ابزار خدمت به انسان تلقی میکند، دین برای اجرای روشهای اخلاقی جامعه و تهذیب فرد در سرزمین وجود انسان است. کاربرد شمشیر برای اصلاح نیست. اگر ما ازخدا عاقلتر نیستیم، او خود شمشیر نساخت وکتابهایی بدون پاره آهن فرستاد. به جبریل دستور داد تا به پیامبران رسالت را تعلیم دهد، کار رسول ارشاد ودعوت است. آنچه در تاریخ دین اتفاق افتاده است درظرف خدا نیست و از تنگ چشمی انسان پاره پاره در زمین و خوی جدا سری اوست.
مردم افغا نستان به دین باورانده شده ا ند؛ دین را نمی دانند و کاربرد ابزاری دین در راه حفظ سلطه و حکومت فرد ویا گروه خاصی جای دین را پر کرده است. هزار وچهارصد سال بلی گفته اند و خمیده اند، اما نقش خدا ونفس خویش را نشناختند. انسان بدان جهت خلاق وممتاز گفته شده است که خوی درند گی را به درندگان واگذارد و به همگرایی وهمبایستگی ارتقا کند. اگر این مراد خدانبود؛ حیوانات کهن بر آدمی را انسان میساخت.
هنگامیکه دین دچار اینهمه ننگ ونیرنگ است، اندیشه های نیرنگ وجنگ باید چه کرده باشند! این نحوه ی نگرش که بیشتر در سلوک عرفای ماست در قامت بلند فرهنگ پیروز این سرزمین جلوه های بسیار دارد. پس با توجه به اهم روش هایی آسان یاب وزود رس که درراه ارتقای قابلیتهای سودمند کاری و اجرایی نسبت به جا معه ی پینه پاره ی ما میتوانند وجود داشته باشد، بر طبق مفردات آتی طرح منشور را پیشکش میکنم :
مفردات منشور
شماره یک : مردم و جامعه
1- مردم - گروه های بزرگ انسانی در این سرزمین هستند که وابسته به تبارها، اقوام و پا ره اقوام تاریخی بوده ، در فرهنگ سیاسی – اجتماعی جامعه نسبت پیدا میکنند. این نسبت امتیاز مشترک آنها برای تمثیل عادلانه ی حضور شان در همزیستی برابر در این سرزمین است. اگر این برابری فرهنگ مسلط سرزمین ما بشود و تولرانس و شکیبایی به اخلاق عمومی بدل گردد، ما امکان راهیابی بسوی ملت شدن را پیدا می کنیم .
2- اقوام – گروه های مردمی دراین کشور که علایق، عادات، سنتها، تاریخ، زبان ، هویت وفرهنگ خاص را پروریده اند. این فرهنگ ویا شاید بخش عظیمی ازین عناصرفرهنگی را در حیات اجتماعی وتباری خویش بوجود آورده اند.
3- جامعه – افغانستان با داشتن گروه های مختلف انسا نی وقومی خصوصیت موزاییکی و چندگانگی یافته است. هیچ دلیلی را نمیتوان از نسخه های اختلاف و امتیا ز برای ترجیح متقابل توجیه کرد. برابر حقوقی هم در عرض جامعه ( یکسانی مقام زن ومرد ) در نفس زندگی، هم درطول یعنی برابری همه اقوام واقشار در نزد قانون اساسی ووثیقه های ملی معتبر است .
4- سرزمین - بستر اصلی زاد گاه آریانای کهن، خراسان قدیم وافغانستان امروز با سه نام نوبتی این کشور، همین جغرافیای معین ونا معین امروزی آ ن سرزمین ماست. این سرزمین صاحبان اصیل وکم اصل ندارد. همه مردم ساکن در آن صاحبان ووارثان حقیقی آن خوانده میشوند. همه اقوام دیگری که در بیرون مرزهای ما ولی ازنوع وپاره های ما هستند، برادران ما و بخشی از ما خواهند بود. منشور پیش بینی دارد که در آینده برای باهمی مرزها برداشته خواهند شد.
5 - فرهنگ ملی – هیچ ملت ومردمی در دنیا موجود نیست که بیک فرهنگ نسبت نداشته باشد. فرهنگ ملی ما شامل تمام میراثی است که از عهد باستان تا امروز نسلها و نحله های گوناگونی را تجربه کرده است. ارزشهای مشترک پاره اقوام این سرزمین کلیت فرهنگی مارا تشکیل میکنند. وما نیک بختانه فرهنگ ورجاوندی داریم.
6 - دین - دین ورزی ویا دین گریزی هـردو به انسان این سرزمین مربوط است. ممکن است کسی ویا کسانی به دین ومذهب در جامعه ی پریشان ما تمکین وباور نداشته باشند، البته این عمل موجب نقض حقوق و آزاد یهای او در جامعه نمیشود. اما اهانت و خوار شمردن ارزشهای باوری مردم بروشنی نقض ارزشها و بی اعتنایی به جامعه است.
شماره دوم : گروه های سیاسی
1 - برای تفکیک مواصفات نیک وبد احزاب چون خدمت و خیانت، کارآمدی و ناکارگی ، مردمی بودن و نامردمی شدن، جوهر استقلال و وابستگی ، سازمان گری وبی سرشتگی، ارزشگرایی وضد ارزش، سودمندی در اهداف وبی هدفی، جامعه باوری وویرانگری، بامدارا وبی مروت و سرانجام داشتن روان ملی وغیر ملی ، باید ستاد مشترک احزاب وسازمانهای سیاسی درخانه سیاست تشکیل گردد.
2 - خانه ی احزاب که در حقیقت دفتر مشترک انسجام اندیشه های سیاسی با شرایط دموکراتیک و روشهای مدارا وتساهل برای جامعه است ، مرکز تدارک دیالوگ وگفتمانهای شفاف سیاسی برای انجام توافقات همسو در مسیر انکشاف عقلایی مردم وخرد جمعی بسوی ملی شدن اندیشه های حزبی وسیاسی است .
3 - نمایندگان حکومت ، پارلمان ودادگاه عمومی از نام دولت ( نظام سیاسی ) باید در این شورای مشترک احزاب ( ستاد سیاسی ) به عنوان یک طیف بزرگ و قدرت اجرایی جامعه شرکت کنند. همینگونه اشتراک نماینده فدراسیون سازمانهای اجتماعی دراین ستاد به منظور اشراف یافتن نهاد های اجتماعی در اندیشه های سیاسی جامعه است.
4 - طرح برنامه های مناسب درجایگاه پالیسی و متد عملکرد قدرت اداری جا معه در زمینه های یاری و همکاری با سیستم سیاسی جامعه ، یا برعکس نقد وارزیابی سیستم اجراات اداری ، قضایی، حقوقی و اجتماعی دولت بصورت متداوم از وظایف ادراه ی مشترک احزاب یا دفتر انسجام نهاد های سیاسی کشور است.
5 - مهمترین کار ستاد انسجام سیاسی هم از نظر مفهوم این اصطلاح وهم از جهت لزوم فشردگی سیاست در جامعه ی پریشان کردار افغانستان ، جلو گیری از تحزب و تعدد بی رویه سازمانهای سیاسی در کشور است. هرچند که اندیشه ی سیاسی یک امر شخصی هم باشد؛ این اندیشه برای جامعه و نهادینگی دولت میپر دازد، بنابرین موجودیت کمتر وبیشتر از صد حزب سیاسی در کشور سنتی و پر جنجال افغانستان از آشفته سری ونا هنجاریهای بسیار خبر میدهد. موجودیت بیشتر ازده حزب بروشنی خود انارشیسم است.
6 - مخاطب احزاب سیاسی دولت است ، مخاطب دولت مردم اند، دولت و سازمانهای سیاسی در تدوین اندیشه و اجرای خواستهای مردم عمل میکنند. هرقدر جا معه به تنوع اند یشه روبرو گردد و نهاد های اندیشه پرداز ساختار و کردار حاکمیت را شفافتر بیان کنند، دولت نیز در اجرای خدمات و تحقق اقدامات پلانی ووظیفوی خود شایستگی بیشتر پیدا میکند.
7 - در کشورما حزب به آرمان مبدل شد است، آرمان ها به تخیلات دست نیافتی و جامعه به محل خشونت و براندازی ارزشها. پس بسادگی قا بل درک است که رنج ناکامیها در راه تحقق آرمانهای بزرگ وناکار آمدی احزا ب برای تفسیر واقعی در شناخت جامعه، انگیزه ها ی بنیاد گرایی سیاسی شده اند. حزب باید ابزار واسباب کار باشد ، همینکه هدف بدست آمد ابزار واگذار میگردد. بقول تحلیلگران حزبی؛ تاکتیکها بایستی هدف را توجیه کنند. اگر خود به جای هدف بنشینند، آنگاه میشود افغانستان وهزار پریشانی بی سامان!
8 - کار احزاب یا تشرف حاکمیت است ویا تصوف در باب حاکمیت. هرحزبی در بیان اساسی خویش از وظایف وساختار حاکمیت و نحوه ی خدمتگزاری خود در مدیریت قدرت به نفع جامعه سند ارایه میکند. از لحاظ تجربه همینکه به آستان قدرت گذشت؛ حزب خودرا نیز بیش از قدرت سیاسی و سازمان دولت آرایش میدهد. دراجرای وظایف و تعهدات خود ناتوان میشود وآنگاه برای سرکوب مردم که خواهان خدمت از سوی دولت میشوند از فتوای حزب سیاسی خود استفاده میکنند. پس حدکم این آفت آن میشود که مخالفان سر به نیست شوند و اعتراضیون در چاه و چاله ی تاریک جان بسپارند. به ناچار حزبی که از مردم بگریزد به بیگانه پناه میبرد. ازین جهت احزاب ما کمتر ملی هستند .
9 - وظیفه ستاد مشترک احزاب روشمند کردن اندیشه های سیاسی برای مد نی شدن جامعه است. تاهنوز رواج نیافته است که عضویت سیاسی را از خصوصیات وروابط شخصی و ذات البینی افراد جداکنند. ریشه های اصلی بحران از استبداد حزبی وانقیاد سختگیرانه و قیودات سازمانی می آیند. در بسیاری ازین احزاب روابط برادران باهمدیگر، ارتباط خانوادها باهم ومیانه ی همسایگان و دوستان نیز تیره و گسسته و پریشان است. ماده اول اساس نامه ی احزاب باید رعایت صلاحیت ارادی فرد در تعین رضامندانه مناسبات اجتماعی – اخلاقی خودش با دیگران باشد. کشتن جبری روان مستقل فرد برای پیروی از فرمایشات غیر خردمندانه ی احزاب پایه ی هزار ها جنایت بزرگ انسانی در سرزمین ماست.
10 - هر سنگی از دیوار خانه ی واحد این وطن تفاوت کیفی وماهیوی دارد. تهداب وبنیاد قدرت در افغا نستان از روان آشفته وعصیان سرکوفتگیها سرشار است. آرمان سازمانها بر محور کار مخفی وشالوده های نظامی ترکز داشت. این بسیار طبیعی بود که حاکمیت زورگو و مستبد اندیشه های ضد استبداد میرویاند، نخستین کار هر سازمان سیاسی سرنگونی دولت و تعذیب مردم بخاطر داشتن اعتقادات مورد نفرت آن سازمانها بود. در تاریخ سیاسی ما افتضاحات در جای افتخارات قرار دارند و دکتاتورها و جلادان و خفاشان در سکوی تجلیل ونکوداری!
11 - ستاد مشترک احزاب و سازمانهای سیاسی باید آیین آینده نگر و بیان نامه ی راهبردی خویش را بر پایه ی این واقیتها ترتیب و پس از تایید همه اعضا واحزاب به محل اجرا بگذارد. اما این تلخکامی ها نباید موجبات بد اندیشی و دشمن خویی برای نا سازگاریها شود. شیوه ی کار ستاد مشترک سیاسی؛ نرمش بخشی وعبور از مرحله ی خشونت و وابستگی به دوران همباوری آگاهانه در همه سطوح وشکوه جامعه است.
12 - از برنامه های ستاد سیاسی در برابر دولت آنست که ، هرازگاهی میتوانند با موجودیت نماینده دولت ، از موسسات آموزشی ودانشگاهی، اکادمی علوم ونهاد های نظامی وبرخی سازمانهای غیر دولتی مانند کمیسیون حقوق بشر، ( ان . جی. او ها ) و... شرح وتفسیر بخواهند. با ید بیان نامه ی ستاد مشترک مورد تایید پارلمان و توشیح رییس جمهور باشد تا باری درچنین گفتگوهایی امتناع و اکراه بوجود نیاید.
13 - هیأ ت رهبری ستاد مشترک میتواند لایحه و نورماتیف خاصی را ترتیب کند تا برپایه آن تعریف روشنی از یک حزب و کارنامه آن در گذشته بدست آید. برای امکان این تعریف میشود برخورد احزاب با نورمهای حقوق بشر ، کرامت انسانی، جامعه ومردم و موازین وارزشهای ملی وبین المللی را محک قرار داد.
14 - دفتر ستاد مشترک باید از سوی دولت تأ مین و هزینه های آن پرداخته شود. این ستاد اگر بخواهد میتواند نشریه ملی، سایت ویژه و حساب بانکی و آدرس خاص داشته باشد. حقوق کار کنان دفتر و انتشارات و... که بایستی افراد کارورز خوبی باشند، از حساب یارانه های دولت پرداخته میگردد. پس دولت باید بودجه سالانه و مخارج این ستاد را از طریق سیستم مالی خویش تدارک خواهد نمود.
15 - منابع مالی احزاب اگر از پرداخت حق العضویتها بصورت کافی تأمین نگردد، دولت برمبنای سیاست حمایتی خویش به این احزاب مساعدت باید بکند. این مساعدت میتواند بصورت ثابت بخشی از مشکلات مالی احزاب را پوشش دهد. در دنیای پیشرفته تر بیشتر از پنجاه درصد درامد مالی احزاب ، وجوه مساعدتهای دولتی است که به نسبت درامد ایشان برطبق پلان مالی ایشان به آنان پرداخته میشود.
16 - احزاب وسازمانهای سیاسی میتوانند، مساعدتها و حق العضویتهای اعضا در خارج کشور ویا مساعدت دوستان مماثل خود در بیرون مرز را از راه نمایندگی های سیاسی دولت ( سفارت ها ) به بانک مرکزی افغانستان واریز ودریافت کنند. واین نی میتواند از مساهله های دولت به ایشان تلقی گردد.
شماره سوم : نهاد های اجتماعی
1 - دموکراسی بیش از آنکه یک دست آورد دولتی با شد، بیشتر یک اند یشه ی نهادینگی اجتماعی از سوی جامعه در برابر دولتها بوده است. در هییچ جامعه و کشوری هنوز اکثریت مردم حامل قدرت نیستند، بلکه بخشی از نیروهای سیاسی جامعه در حمایت از مردم انگیزه و عامل قدرت هستند. پس دموکراسی که یک شکل نسبتاً درست مشارکت مردم حساب میشود؛ بیشتربار اجتماعی دارد و ا ند یشه آن نیز از سوی مردم ونهاد های اجتماعی می آید.
2 - سازمانها ونهاد های اجتماعی نیز برای هماهنگی و تساند در کشور دست درکار اجرای برخی امور مردمی هستند. دولت حق ندارد وظایف اجتماعی خاصی راکه بیشتر به سازمانها و جریانات اجتماعی مربوط هستند، در ساختار دولت تمثیل کند. ا نسانیت هدف این سازمانهاست و جامعه دارای رگه های پیچیده اجتماعی میباشد، اما گروه های اجتماعی پراکنده و جداجدا نمیتوانند، درراه هموار سازی جامعه سنگ سازندگی بگذارند.
3 - برنامه ملی برای سازمانهای مذکور، عبارت از راهکار مشترکی است که برای انسجام کار و فعالیتهای این نهادها ترتیب وتدوین میگردد. در برنامه ملی اهداف و پرورگرام های خاص این سازمانها وبرنامه های دور ونزدیک ایشان ارزیابی وبه نسبت توانایی و اشراف آن در جامعه تعین میشود. برنامه ملی در نخستین اجلاس مشترک رهبران سازمانهای اجتماعی ( همه نهاد های غیر سیاسی جامعه ) طرح ودر مجلس موسسان آن تصویب میشود.
4 - فدراسیو سازمانهای اجتماعی ( فسا ) خود نهاد واحدی است که از تمام حقوق و مطالبات نهاد های اجتماعی در جامعه دفاع خواهد نمود. نماینده گان سازمانهای مورد نظر در ( فسا ) طرزالعمل کار آن را ترتیب وهمچنان " برنامه ملی " را میتوانند به پارلمان بفرستند وبیشتر به مشروعیت کار خویش استناد کنند. در آن صورت برنامه ملی بایستی از توشیح رییس جمهور نیز بگذرد. پس این امر میطلبد که پارلمان در بخش اجتماعی قانون اساسی یک ماده و چتد بند برای رفع این مشکل بیافزاید.
5 - سازمانهای اجتماعی که متشکل از گروه های همکار و همسلک در زمینه ی واحدی خواهند بود، باید از مصالح گروهی و صنفی خویش دفاع کنند. درگذشته ها اتحادیه های گوناگون صنفی برای انسجام فعالیت نیروهای اجتماعی وجود داشت. اما در بحران یک و نیم دهه ی اخیر شرایط و امکان این امور فراهم نبود. دولت باید با ایشان بصورت جدا گانه همان یاری ومساعد تی را داشته باشد که با سازمانهای حزبی خواهد داشت.
6 - مخارج وهزینه های دفاتر انسجام این سازمانها هم از طریق یارنه های اعضا وهم به شیوه ی جذب مساعدت اشخاص، شرکتها و نهاد های مماثل در داخل وخارج کشور تأ مین میشود. اما برای آنکه جریان کار این دفاتر و اهداف اجتماعی متوقف نگردد، دولت از بودجه احتیاط خویش به سازمانهای اجتماعی باید اعان و مساعدت معینی را به پذیرد.
7 - دفتر مرکزی ( فسا )همچون مرکز احزاب سیاسی باید از وجوه مساعدت دولت هزینه بگیرد. کار کنان این دفتر که پرسونل اداری هستند، میتواند از وزارتخانه ها بصورت خدمتی نیز گمارده شوند. مدیران این دفاتر ( هم احزاب سیاسی وهم سازمانهای اجتماعی ) میتوانند در این باب به موسسات خیریه ، ادارات اجتماعی بین المللی و بر خی مراکز مشابه دیگر در داخل و خارج کشور مراجعه کنند.
8 - فسا – در جلسات گذارشدهی و سالانه خود بایستی از دولت و ارکان سه گانه در آن دعوت نماید، نمایندگان مطبوعات ، احزاب سیاسی، سازمانهای غیر دولتی، موسسات خارجی وحتی کارداران فرهنگی در نمایند گی های سیاسی کشورهای خارجی ودوست را نیز به جلسات خویش دعوت کند. برخی نهاد های فرهنگی- اجتماعی در دولت از مهمترین همکاران سازمانهای اجتماعی شناخته میشوند. نهاد زنان، جوانان، دانشجویان و دانش آموزان به همین ( فسا ) مربوط اند.
شماره چهارم : جامعه ارتباطات ( رسانه ها
1 - جامعه ی مد نی و بنیاد دموکراسی بر شالوده آگاهی عامه استوار اند. هیچ ابزاری نیرومند تر از جامعه ی ارتباطات در اجرای این مهم نقش نخواهند داشت. باوجود تحولات مهمی که در تاریخ نیم قرن پسین بوجود آمد ، آگاهی ناشی از آن بسیار اندک و حتی غیر قابل باور است. انگیزه وموجب این نابرابری فقدان مطبوعات آزاد وملی و دولتی شدن تمام امکانات تبلیغاتی آنهم بصورت بسیار مبتذل و ناکارآمد در کشور بود.
2 - اکنون که یکشبه و بیکبارگی مطبوعات نسبتاً آزاد در کشور پیاده شده است، خصوصی سازی در آ ن زمینه رشد بی مانع را می پیماید، برای ملی شدن و حرکت آن به سمت آگاهی و آزادی در بستر جامعه ومردم ؛ برخی اقدامات سودمند را می طلبد . یکم آنکه شورای عالی مطبوعات ورسانه ها در مرکز کابل با مشارکت همه اهالی مطبوعات غیردولتی و آزاد بوجود آید. دوم آنکه بورد مشترک مطبوعات آزاد بعنوان دفتر واحد برای ا نسجام و استحکام شورای عالی تشکیل گردد. با این شیوه در این کارمطبوعات بی سامان و سرگردان افغانستان به مرحله ی پیش آهنگی جامعه گام میگذارند.
3 - کار ارتباطات جمعی ورسانه ای طبیعتاً مشارکتی وپیوسته است. اگر مطبوعات و رسانه های خبری دیگر ( رادیو ها وتلویزیونها ) در پیوستگی وتفاهم عمل نکنند، هرکدام در اختیار منابع قدرت قرار می گیرند و سپس می میرند. یگانه راه تداوم کار هدفمند و دفاع شایسته از ایشان بعنوان پر بهره ترین نهاد اجتماعی در جوامع جهان سومی یعنی کشورما، ایجاد شورای ملی مطبوعات یا مرکز هماهنگی ارتباطات است.
4 - بنیاد مشترک رسانه ها یا جامعه ی رسانه ها که در راستای بسیج نیرومند همه اشکال فعالیت خبری و آژانس های خبر گذاری کار میکنند ، مرکز سازمانگری جامعه ی خبر نگاران و اهالی مطبوعات و کسانی است که در کار خبری و آگاهی بخشی جا معه شا مل اند. روزنامه ها، هفته نامه ها، سایت های جمعی انتر نیتی، راد یوها و مراکز تلویز یونی غیر دولتی ، میتوانند در یک سقف واحد بنیاد مشترکی را تشکیل کنند، تا مورد شکار سیاستهای مذموم وبی مفهوم غیر ملی نشوند.
5 - نهاد های مشابه در دولت اعم از رادیو تلویزیون و آژانس باختر، روزنامه ها و جراید منتشره در ارگانها و موسسات دولتی و تمام نشرات کاغذی میتوانند در این بنیاد ( جامعه ی رسانه ها ) عضویت داشته باشند. اما این مشارکت باعث نشود که سیاست ملی و مستقل مطبوعات ورسانه های خصوصی و آزاد در سیاست دولت استحاله شوند ویا به تبع از روشهای غیر ملی به فعالیت بپر دازند.
6 - شاید دشوار باشد که یک نشریه در شرایط کنونی بتواند به پالیسی نشراتی خویش بگونه ی مستقل وبا نقد مناست سازمان دولت و اوضاع کشور پیوسته ادامه دهد. اما همپایگی و همبستگی میان همه رسانه ها ووسایل ارتباط جمعی این مهم را هموار و این دشواری را قابل گذار میسازد. یعنی همبستگی مطبوعاتی!
7 - مسایل مالی نشرات ورسانه های دیگر غیر دولتی میتواند بشیوه ی احزاب و سازمانهای اجتماعی فراهم گردد. اگر مطبوعات قادر گردد که دولت را در مسیر عبور از مرحله ی دشواریهای سازمانگری کار رهنمون شود، دولت مسلماً در حمایت از تداوم کار ایشان مساهله واهد داشت. روابط جامعه ی مطبوعات با دولت از اهداف مشترک جامعه است.
8 - هزینه های این مراکز نشراتی را هم سازمانهای خیریه و کمکی ملی در کشور، وهم برخی نهاد های اجتماعی و غیر دولتی چون موسسات باز سازی و بهینه سازی خارجی در افغانستان خواهند پرداخت. دولت یارانه های خویش را اصولاً باید به جامعه مطبوعات دریغ نه نماید. پس مساعدت دولت، همکاری مالی برخی موسسات خارجی و اعانه های اشخاص و افراد ویا شرکتهای فعال تجارتی منبع مالی جامعه مطبوعات میشوند.
شماره پنجم : پیشنهـاد پنج ماده ای
در حال حاضر یکی از مهمترین انگیزه های بحران و نا فرجامی اهداف سیاسی واجتماعی سازمان دولت درافغانستان، وابسته به تعدد شیوه ها و شگرد های نا مستقل سیاسی وا داری در کشور است.
جامعه سبک ملی در بنیاد ساختاری خویش را از دست داده است. پیش ازین ( قبیلوی ) طایفه ای وسنتی بود، بعدتر ایدیولوژیک و چپی ( روسی ) شد، دوباره جهادی ومذهبی گرد ید ، چند روزی هم امارت کفارت ملی طالبانی شد! وحالا که مخلوطی از همه ی این چهار گونه بینش است ؛ چگونه میتواند بسادگی روش ملی و آنهم مدرن سیاسی را گزینش کند؟
حضور فعال اقوام با برابری خواهی در گستره سیاسی، موجودیت احزاب سالمند وپر سرگذشت که عمدتاً دوران تمثیل قدرت را با تلخی بسیار گذشته اند و تاریخی شد ند، تجارب نا تمام حکومت مذهبی از سوی مجاهدین، جنون گاوی اعتقادی طالبان وامارت پوشالی ایشان واینک همپا یی و همگامی همه ی این نیروها با حفظ تمام سر سختیهای مذهبی – اید یو لوژیک ، وابستگی به منابع خارجی، زرطلبی و بی اعتنایی به مرد م، سر کوفتگیهای ناشی از ناکامی و حسرت اقتدار، کم عمقی و نا روشمندی شیوه های کار و دهها مانع دیگری که این همپایگی را هردم میلرزاند، ریشه های ضعف قدرت را ریشه دار تر میسازد.
این عوامل راه عبور جامعه به فرداهارا گرفته است. ما در حال حاضر محتاج چنان نظام سیاسی و دولت با اعتبار ملی هستیم که بر بنیاد عزم جزم، اراده پایدار، کوهی از تحمل و شکیبایی، دنیایی از هنر و تر دستی، بهترین تجارب و آگاهی در مدیریت جامعه ، نخبگی وفراصت سیاسی، وجهه ی مردمی و صفات نیک وانسانی، خلاقیت و ابتکار و صداقت و پایداری داشته باشد.
دولت در مقام سازمان هماهنگ سازی جامعه ومردم و بزرگ ترین ارگان سازماندهی نیروهای سیاسی – فرهنگی در کشور، مستلزم شایستگی بسیار است. همه ی این مواصفات میتوانند در شخصیت یک ذعامت ملی و مستقل و مبتکردر افغانستان فراهم شوند.
اما برای این مهم برنامه ها و ساز نامه های بسیاری واجب است. تفاهم رهبران دولتی و شخصیتهای پیشرو کشور با جامعه ی جهانی نه تنها از استقلالیت کشور نمیکاهد، که شخصیت و اعتبار آن را افزایش می بخشد. برای رسیدن به دوران نظام ملی و مستقل یک مرحله ی مشارکت جهانی را نیاز مند هستیم.
برای جذب ظرفیتهای جهانی مناسب آنست که سازمان دولت بیش از پیش خودرا مهیا سازد. با شرایط کنونی و پینه پارگی در ساختار نظام و حاکمیت ملی، امکان حمایتهای جدی کمتر به نظر میرسد. مشارکت در دولت و دولت مشارکتی از هم متفاوت اند. هم دویدن بدنبال رضایت عموم در شرایط حاکمیت ما، یک بی هد فی محض است وهم آشغال ساختن نظام دولت ذ یل نام مشارکت با هیچ و پوچ. کما اینکه دولت موجود در هردو زمینه عوامانه و با مدارای نا سودمند و غیر سیاسی وارد عمل شده است.
با این نا بساما نی وپریشا نی سیا سی در مملکت کار اصلاحات وباز سازی از نتایج خوبی بهره نخواهد داشت. اما به بهانه ی یک تقلا ، بعنوان کوشش وجوشش انسا نی موارد ذیرین را در پنج ماده بدینگونه پیشنهاد می نمایم :
برای دولت
یک : برای امنیت عمومی: در مبارزه با تروریسم ( اگر این مبارزه جدی باشد ) نیروی مبارز ومسلح با همان فن و مهارتها لازم است . پیشنهاد آنست که سپاه رزم سریع بنام " انتی ترور" از نیروهای مقاومت ملی که عمدتاً دوره های سربازی و تجارب جنگ پراکنده وپارتیزانی را در سپاه زنده یاد " احمد شاه مسعود " دیده اند، تشکیل گردد. یک سپاه ده هزار نیروی چریکی مجهز با تمام ابزار کار مبارزه با تروریسم جدا از ساختار وزارت دفاع. این سپاه میتواند در چوکات ریاست دولت باشد!
نیروهای سابقه دار وزارت دفاع و پولیس بجای این نیروها میتوانند در صفوف اردو وپولیس وارد خدمت شوند. با این اقدام هم بخش عظیمی از افسران و منسوبان قوای مسلح صاحب سرنوشت میشوند وهم نیروهای مناسب مبارزه با ترور که در چوکات وزارتهای دفاع و داخله قسماً غیر مسلکی بوده اند به عرصه ی کار خویش بر میگردند.
برای تأ مین امنیت عمومی برنامه های درون نظام کاری را روبراه نمیکنند، تعین مرز های کشور در حوزه ی شرق وتدویر کنفرانس پنج جانبه با شرکت پاکستان ، ایران ، چین ، روسیه و ایلات متحده امریکا برای طرح یک پیمان دوجانبه و حتی چند جانبه با امضای طرفین درگیر و متضمن های اجرایی آن پیمان.
دوم : تشکیل بنیاد انسجام کشت خشخا ش. دولت در مبارزه با مواد مخدر نه تنها پیشرفت نمیتواند، بلکه در آن زمینه خودرا علاف خواهد کرد. منطقی ترین کار آنست که به منظور زرع قانونی آن سهمه ها تعین گردد. قانون کشت خشخاش باید پس از یک کار شناسی عمومی و تخصصی به پارلمان افغانستان وا گذار شود.
این سهمیه بندی وتعین محدودیتها از طریق شوراهای محلی قدرت دولتی، تولید این ماده ی مهم را قابل کنترول میسازد. این اقدام در چار چوب قرار داد های بین المللی با نظارت نهاد های خارجی و همین بنیاد مخدرات در مقیاس ملی میتواند انجام شود. لایحه ی مصوب پارلمان نظارت بر این امر مهم را آسان میکند.
سوم : مبارزه با فساد اداری. فساد اداری توان دولت را نا بود کرده است. هیچ وزیر و مرتبه دار دولت قادر نیست اداره ی خویش را تهذیب کند. البته درستش آنست که گفته شود وزیر قادر نیست با این بحران مبارزه کند! برخی وزرا خود عامل فساد هستند. فاسد فقط فساد گستری و فاسد پروری میکند. مبارزه با عوامل فساد شخصیت ملی و اقتدار نفس می طلبد واین عنصر در وزرای دولت کنونی بسیار شاخص نیست.
کمیسیون مبارزه با فساد موقتاً در هر وزارتخانه تشکیل گردد. و اشراف مطبوعات وکارکنان این عرصه یادداشتهایی را در همین زمینه ها به وزارت خانه ها بسپارند. وزرای مربوط در اجلاس نوبتی دولت مختصراً دست آورد کار خویش را در همین باب به مجلس عالی وزرا بصورت مکتوب گذارش دهند. کار آیی دولت فساد اداری را کاهش میدهد.
مبارزه با فساد بستگی دارد به مبارزه با تورم تشکیلاتی دولت. دردستگاه دولت برخی ادارات وزارتخانه ها بهر منطقی زایید و غیر ضروری هستند. انحلال آنها در تشکیل برخی وزارتهای دیگر ویا بازگشت دادن آنها به ادارات اولی آنا ن از مبارزه با فساد، مبارزه با مخدرات وحتی مبارزه با تروریسم هم کم اهمیت تر نیست.
وزارتهای، اقوام وقبایل یا سرحدات ، وزارت شهدا ومعلولین ، وزارت حج واوقاف ، وزارت عودت کنندگان ، وزارت جوانان، وزارت زنان ، وزارت مبارزه با مواد مخدر، وزارت پارلمانی، وزارت صنایع خفیفه و مواد غذایی . انحلال ویا الغای تشکیلاتی این وزارتخانه ها دست دولت را در برنامه ها ی کاری واجراات اداری آزاد تر میسا زد. زنان و جوانان نیروهای اجتماعی اند و میتوانند سازمانهای خودرا دشته باشند. برخی ازین وزارتها ریاست هایی بوده اند که نظا مهای مختلف بنابر سلیقه و لزوم ارتقای اشخاص گویا مهم و محترم فرما یشی تشکیل داده اند. کار شناسان صدارت سا بق این مساله را بخوبی میدانند.
با این اصلا حات تورم تشکیلاتی از میان میرود و کنترول اداره ساده تر میگردد. تشکیل سپاه ده هزار نفری از بحران مسلک در امور دفاعی میکاهد وتنقیض این وزارتها از بحران اداری. پس معنی اصلاحات اداری هم همین است. حالا مسلکی بودن و تخصص که همیشه با اهمیت است. کار دولت تشخص میخواهد.
چهارم : جامعه ی رسانه ها. تشکیل مرکز واحد مطبوعات ملی ومستقل غیر دولتی ویا جامعه ی رسانه ها ، شامل همه اشکال تبلیغات ونشرات کاغذی و امواج رادیویی بشمول تلویزیونها. این اقدام خود در انسجام جامعه ی رسانه ای دولت را برای اصلا حات بیشتر وکنترول هدف دار جامعه رهنمون میگردد.
ستاد سیاسی ( خانه مشترک احزاب ) : برای بهره گرفتن از باورها واندیشه های سیاسی در جامعه ازیکسو، و تنظیم سیستماتیک احزاب برای فشرد گی کمیت و کیفیت کار ایشان از سوی دیگر، میتوان خانه ی مشترک احزاب را تشکیل داد. اما این کار دولت نیست. دولت به لحاظ ارتباط کاری خویش با سازمانها واحزاب میتواند دراین زمینه نقش خوبی را داشته باشد.
فدراسیون سازمانهای اجتماعی ( فسا ): بهمین روش میتواند بنیاد مشترک کار و سازمانگری همه نهاد های اجتماعی نیز در یک محور بوجود اید. این اقدام در همگونی وهماهنگی همه سازه های جامعه یاری میرساند. شورای عمومی اجتماعی نیز میتواند دولت را در اهداف اجتماعی یاری کند. اجرای برخی وظایف دولت کار همین سازمانهای مورد نظر است. ازهمین باور است که بحران اداره وفساد اداری، بیکاری وناهماهنگی در جامعه داد میزند.
پنجم : منشور ملی .
برای مشارکت یافتن مردم بهر دلیلی در دستگاه اجرایی دولت و ارتقای قابلیت در همه سطوح جامعه ، باید دولت منشور ملی یا تعهد نامه عمومی مردم را به تصویب برساند. این منشور در هماهنگ کردن نیروها، احزاب وسازمانها، شخصیتها وافراد گوناگون این کشور راهگشا وهدف ملی و عموی قابل دسترس است. شرح کامل وشرایط آن در اصل مقالت موجود است.
ومن الله توفیق
رحمت الله بیژن پور
ازین سر منشور ازمهمترین مسایل امروز افغانستان است.
بیژنپور
طرح
منشورملی افغانستان
تاریخ
اول ماه جدی 1384
شهر اسلو
مقدمه : منشور ملی برنامه ی تاریخ دار عموم مردم، دولت وهمه نهاد های سیاسی، اجتماعی وموسسا ت غیر دولتی، به منظور مشارکت فعال جامعه در تمامی تحولات سودمند وسازنده برای افغانستان است. این برنامه از آن جهت ملی است که مردم ، احزاب سیاسی، سازمانها ، مراکز فرهنگی ونهاد های اجتماعی درمقیاس داخل وخارج کشور ، برای تصویب وتایید آن جان نثارانه شرکت میکنند. شکی نیست که این کار موجب ارتقا ی توانایی های ملی از جهت اخلاقی وفرهنگی مردم میگردد.
منشور تنها یک طرح تیوریک و خوشبینانه نیست ، دراندیشه ی بهینگی کشور کار دلگرم سازی مردم به ارزشها وتعریف شفاف ارزشها برای درک عموم، مراد شده است. مردم به نسبت نا کار آمدی وخوی خشونت در ساختار حاکمیتهای پسین افغانستان ازهر جهتی در برابر اندیشه ها، افکا ر، باورها و اعتقادات شریفانه بدبین شده اند. این بدبینی میتواند یکی از دلایل بحران جامعه باشد.
حوزه های درس آموختگان و دوسه نسل از اهالی فرهنگ و معارف عمومی در کشور، ما نند عـوام از شکستهای فکری و دست نیافتن در تحقق آرمانها دلزده و ناقراراند. دریک واقعبینی میتوان گفت: درمیهن ما هنوز چیزی برای تایید و دست آوردی برای افتخار مشترک همه اقشار مردم به علامت ملی بدل نشده است. مفهوم این بیان آن نیست که ، هیچ افتخاری نداریم وهیچ ارزش ملی بعنوان مشترکات مردم موجود نیست! اما بهمان دلیل نا رواداری و عقده های بد بینی که از استبداد نظامها به میراث مانده است ؛ فرد و جمع این جامعه ی پریشان در نبرد بر اندازی همدیگر بسیار خصمانه رقابت میکنند.
لویه جرگه های پسین، قانون اساسی جدید، زبانها وسرود ملی، حاکمیت کنونی برمرکزمحوری قدرت سیاسی درساختار دولت، انتخابات سال گذشته ، کمیسیون مشترک برگزاری آن وسرانجام پا رالمان افغانستان؛ محل اختلافات بسیار ا ند. مساله کودتا ها وانقلاب اسلامی با نظام های خام ونا تمام ایشان جایی برای تایید و باور عمومی در ذهن جامعه باز نکرد ند. هرچند که مردم افغا نستان اعم از موافقان و مخالفان ، دفاع بسیار فعال و مهارت های تاکتیکی خارق العاده از سوی چریک زرنگ انقلاب اسلامی و فرمانده مقاومت ملی افغانستان احمدشاه مسعود را دردو مرحله ی تاریخی از سزاواریهای هویت ملی وپرستیژ جهانی خود میشناسند.
اما در برابر همین خلاقیت و کارنامه های فراموش ناپذیر ملی وبین المللی هنوز خیره سری و نا گردن داریهای بسیاری وجود دارد. میخواهم بگویم که : اگر در سنت الهی مجاز میبود و پیامبری برای آزادی و سرفرازی ما درهمین دوره فرستاده میشد؛ همین فرمانده آگاه مقاومت ملی بود. واگر فرد دیگری میبود کاری را انجام میداد وراهی را میرفت که آن جاوید نام رفته بود.
پس در مسیر تاریخ پر ابهام و ناکام سرزمین ما ، هم افتخارات وهم سر شکستگیها تفکیک نشده اند، تا در برابر خرد ملی و آگاهی عمومی به فرزندان این د یار بصورت درست وشفاف بیان و آموزانده شوند. همه پا ره اقوام این سرزمین که بریده هایی از اقوام اصلی در چهار سوی این کشور هستند، در برابر افتخارات وسمبولهای نسبتاً ملی که شاید بیک قوم نسبت فرهنگی دارد؛ برای دیگران درد جانکاهی میشود.
در این منشور به تمامی این نزاکتها و ویژگیها ی تاریخ وفر هنگ دور ودراز ما تمکین میگردد. مواد و مفردات منشور نه برای مطلق سازی افتخارات یک قوم ویا طایفه ی خاص، بلکه برای تفسیر واقعی و دقت های سودمند از کل فرهنک ملی بدور از خام اندیشی و انکار ورزیهای د شمنانه ترتیب شده اند.
ممکن است دولت نیز برنامه ها واستراتژی مشابهی آماده کند، اما کار وفعالیت اجتماعی اصولاً یک اقدام غیر دولتی و مردمی را می طلبد. هرعمل اجتماعی که باعث رشد فرهنگی میگردد، از وظایف مردم ونهاد های اجتماعی است. کار دولت بیشتر اجرای قانون اساسی و سازماندهی نیروهای متناسب وابسته به حاکمیت است. مسلماً دولتهای دموکراتیک وپیشرفته ی مردمی نقش نهادهای اجتماعی را قویاً لحاظ میکنند، درحالیکه در کشورهای مانند افغانستان این مهم تفکیک نشده است.
دولت نمی باید بیش از این ابزار سرکوب و سروری نا مطلوب بر مردم به بهانه های گوناگون باشد. آن معانی و مفاهیم کهن دولت در جایگاه نیروی خشونت واعمال قدرت بصورت غیرعادلانه وناکار آمد، مخصوصاً بشیوه های استبدادی در ساختار قومی - سنتی ویا اید یولوژیک ومذهبی که ما داشته ایم قابل تداعی نیست. اهم کار دولت بشیوه های امروزی تحکیم بنیاد ارزشها و پایه های اخلاقی و حقوقی جامعه با روشهای خرد مندانه و کارساز در مقام خدمت وتأمین رفاه عامه در جامعه است.
اجرای فرمایشات قانون اساسی تمام کار دولت نیست. آفرینش فرصتهای شغلی، پیشاهنگی اهداف شامل انکشاف اقتصادی و توسعه سیاسی، حصول رضاییت مردم در نحوه ی اجرای خدما ت عامه و بهره مندی لازم از توانا یی، کاردانی، شایستگی، صداقت و مدیریت در امر تعمیم ارزشها و کوشش پرپیامد درراه محرومیت زدایی مردم در کل جامعه خواهد بود.
این خواسته ها برای مردم اند، مردم نا آگاه و آزار دیده اند، جامعه ناهموار وتاب دار است، افکار نامستقل ونا سودمند هستند، سرگذشت سیاسی کشور ودولتهای گذشته درآن آفت آفرین بوده اند، مکتبها و فلسفه های مقدس وسیاسی بیش از آنکه سازند گی و سزاواری داشته باشند، خود به حربه ی مردم آزاری و ناملایمتها بد ل شده بودند. پس اصرار خیلی ها برای چاشنی دین بر حکومت ویا حاکمیت به تبع از دستور دین خود عقده ی ناکا می است.
پیروان اندیشه های نا مناسب وبی همریشه ی غیر دینی نیز از مکتبها و جهان نگریهای خود دین ساخته اند. هیچ تفاوت نا آشنایی میان روش ستمگرانه ی حکومت های خونریز و قومی در گذشته با دولتهای کودتا یی وخود رای پیروان خط سرخ شوروی با رهبری حزبی از یکسو؛ و شیوه های رهبری تنظیمی و مذهبی در گونه ی دولتهای جهادی و امارت مضحک طالبانی به مشاهده نمی رسد. استبداد از هر سری که باشد ناروا وکفر سیاسی است.
جان سختی و لجاجتهای طرفداران شیوه های مقدس ونامقدس نظام های سیاسی هیچ مشروعیتی را تداعی نمی کند. آرمانهای نا فرجام و تلاشهای ناکام سلسله های حکومتگراقوام ، احزاب، تنظیمها و نیروهای نا مستقل استخبارات از نوع طالبان و افراطیون همریشه واند یشه به ایشان از سببهای کلان بحران بر اندازی و نا هنجاریهای فراوان در کشور است.
منشور ملی افغانستان اندیشه ها، مذهب، فلسفه و هر مکتبی را ابزار خدمت به انسان تلقی میکند، دین برای اجرای روشهای اخلاقی جامعه و تهذیب فرد در سرزمین وجود انسان است. کاربرد شمشیر برای اصلاح نیست. اگر ما ازخدا عاقلتر نیستیم، او خود شمشیر نساخت وکتابهایی بدون پاره آهن فرستاد. به جبریل دستور داد تا به پیامبران رسالت را تعلیم دهد، کار رسول ارشاد ودعوت است. آنچه در تاریخ دین اتفاق افتاده است درظرف خدا نیست و از تنگ چشمی انسان پاره پاره در زمین و خوی جدا سری اوست.
مردم افغا نستان به دین باورانده شده ا ند؛ دین را نمی دانند و کاربرد ابزاری دین در راه حفظ سلطه و حکومت فرد ویا گروه خاصی جای دین را پر کرده است. هزار وچهارصد سال بلی گفته اند و خمیده اند، اما نقش خدا ونفس خویش را نشناختند. انسان بدان جهت خلاق وممتاز گفته شده است که خوی درند گی را به درندگان واگذارد و به همگرایی وهمبایستگی ارتقا کند. اگر این مراد خدانبود؛ حیوانات کهن بر آدمی را انسان میساخت.
هنگامیکه دین دچار اینهمه ننگ ونیرنگ است، اندیشه های نیرنگ وجنگ باید چه کرده باشند! این نحوه ی نگرش که بیشتر در سلوک عرفای ماست در قامت بلند فرهنگ پیروز این سرزمین جلوه های بسیار دارد. پس با توجه به اهم روش هایی آسان یاب وزود رس که درراه ارتقای قابلیتهای سودمند کاری و اجرایی نسبت به جا معه ی پینه پاره ی ما میتوانند وجود داشته باشد، بر طبق مفردات آتی طرح منشور را پیشکش میکنم :
مفردات منشور
شماره یک : مردم و جامعه
1- مردم - گروه های بزرگ انسانی در این سرزمین هستند که وابسته به تبارها، اقوام و پا ره اقوام تاریخی بوده ، در فرهنگ سیاسی – اجتماعی جامعه نسبت پیدا میکنند. این نسبت امتیاز مشترک آنها برای تمثیل عادلانه ی حضور شان در همزیستی برابر در این سرزمین است. اگر این برابری فرهنگ مسلط سرزمین ما بشود و تولرانس و شکیبایی به اخلاق عمومی بدل گردد، ما امکان راهیابی بسوی ملت شدن را پیدا می کنیم .
2- اقوام – گروه های مردمی دراین کشور که علایق، عادات، سنتها، تاریخ، زبان ، هویت وفرهنگ خاص را پروریده اند. این فرهنگ ویا شاید بخش عظیمی ازین عناصرفرهنگی را در حیات اجتماعی وتباری خویش بوجود آورده اند.
3- جامعه – افغانستان با داشتن گروه های مختلف انسا نی وقومی خصوصیت موزاییکی و چندگانگی یافته است. هیچ دلیلی را نمیتوان از نسخه های اختلاف و امتیا ز برای ترجیح متقابل توجیه کرد. برابر حقوقی هم در عرض جامعه ( یکسانی مقام زن ومرد ) در نفس زندگی، هم درطول یعنی برابری همه اقوام واقشار در نزد قانون اساسی ووثیقه های ملی معتبر است .
4- سرزمین - بستر اصلی زاد گاه آریانای کهن، خراسان قدیم وافغانستان امروز با سه نام نوبتی این کشور، همین جغرافیای معین ونا معین امروزی آ ن سرزمین ماست. این سرزمین صاحبان اصیل وکم اصل ندارد. همه مردم ساکن در آن صاحبان ووارثان حقیقی آن خوانده میشوند. همه اقوام دیگری که در بیرون مرزهای ما ولی ازنوع وپاره های ما هستند، برادران ما و بخشی از ما خواهند بود. منشور پیش بینی دارد که در آینده برای باهمی مرزها برداشته خواهند شد.
5 - فرهنگ ملی – هیچ ملت ومردمی در دنیا موجود نیست که بیک فرهنگ نسبت نداشته باشد. فرهنگ ملی ما شامل تمام میراثی است که از عهد باستان تا امروز نسلها و نحله های گوناگونی را تجربه کرده است. ارزشهای مشترک پاره اقوام این سرزمین کلیت فرهنگی مارا تشکیل میکنند. وما نیک بختانه فرهنگ ورجاوندی داریم.
6 - دین - دین ورزی ویا دین گریزی هـردو به انسان این سرزمین مربوط است. ممکن است کسی ویا کسانی به دین ومذهب در جامعه ی پریشان ما تمکین وباور نداشته باشند، البته این عمل موجب نقض حقوق و آزاد یهای او در جامعه نمیشود. اما اهانت و خوار شمردن ارزشهای باوری مردم بروشنی نقض ارزشها و بی اعتنایی به جامعه است.
شماره دوم : گروه های سیاسی
1 - برای تفکیک مواصفات نیک وبد احزاب چون خدمت و خیانت، کارآمدی و ناکارگی ، مردمی بودن و نامردمی شدن، جوهر استقلال و وابستگی ، سازمان گری وبی سرشتگی، ارزشگرایی وضد ارزش، سودمندی در اهداف وبی هدفی، جامعه باوری وویرانگری، بامدارا وبی مروت و سرانجام داشتن روان ملی وغیر ملی ، باید ستاد مشترک احزاب وسازمانهای سیاسی درخانه سیاست تشکیل گردد.
2 - خانه ی احزاب که در حقیقت دفتر مشترک انسجام اندیشه های سیاسی با شرایط دموکراتیک و روشهای مدارا وتساهل برای جامعه است ، مرکز تدارک دیالوگ وگفتمانهای شفاف سیاسی برای انجام توافقات همسو در مسیر انکشاف عقلایی مردم وخرد جمعی بسوی ملی شدن اندیشه های حزبی وسیاسی است .
3 - نمایندگان حکومت ، پارلمان ودادگاه عمومی از نام دولت ( نظام سیاسی ) باید در این شورای مشترک احزاب ( ستاد سیاسی ) به عنوان یک طیف بزرگ و قدرت اجرایی جامعه شرکت کنند. همینگونه اشتراک نماینده فدراسیون سازمانهای اجتماعی دراین ستاد به منظور اشراف یافتن نهاد های اجتماعی در اندیشه های سیاسی جامعه است.
4 - طرح برنامه های مناسب درجایگاه پالیسی و متد عملکرد قدرت اداری جا معه در زمینه های یاری و همکاری با سیستم سیاسی جامعه ، یا برعکس نقد وارزیابی سیستم اجراات اداری ، قضایی، حقوقی و اجتماعی دولت بصورت متداوم از وظایف ادراه ی مشترک احزاب یا دفتر انسجام نهاد های سیاسی کشور است.
5 - مهمترین کار ستاد انسجام سیاسی هم از نظر مفهوم این اصطلاح وهم از جهت لزوم فشردگی سیاست در جامعه ی پریشان کردار افغانستان ، جلو گیری از تحزب و تعدد بی رویه سازمانهای سیاسی در کشور است. هرچند که اندیشه ی سیاسی یک امر شخصی هم باشد؛ این اندیشه برای جامعه و نهادینگی دولت میپر دازد، بنابرین موجودیت کمتر وبیشتر از صد حزب سیاسی در کشور سنتی و پر جنجال افغانستان از آشفته سری ونا هنجاریهای بسیار خبر میدهد. موجودیت بیشتر ازده حزب بروشنی خود انارشیسم است.
6 - مخاطب احزاب سیاسی دولت است ، مخاطب دولت مردم اند، دولت و سازمانهای سیاسی در تدوین اندیشه و اجرای خواستهای مردم عمل میکنند. هرقدر جا معه به تنوع اند یشه روبرو گردد و نهاد های اندیشه پرداز ساختار و کردار حاکمیت را شفافتر بیان کنند، دولت نیز در اجرای خدمات و تحقق اقدامات پلانی ووظیفوی خود شایستگی بیشتر پیدا میکند.
7 - در کشورما حزب به آرمان مبدل شد است، آرمان ها به تخیلات دست نیافتی و جامعه به محل خشونت و براندازی ارزشها. پس بسادگی قا بل درک است که رنج ناکامیها در راه تحقق آرمانهای بزرگ وناکار آمدی احزا ب برای تفسیر واقعی در شناخت جامعه، انگیزه ها ی بنیاد گرایی سیاسی شده اند. حزب باید ابزار واسباب کار باشد ، همینکه هدف بدست آمد ابزار واگذار میگردد. بقول تحلیلگران حزبی؛ تاکتیکها بایستی هدف را توجیه کنند. اگر خود به جای هدف بنشینند، آنگاه میشود افغانستان وهزار پریشانی بی سامان!
8 - کار احزاب یا تشرف حاکمیت است ویا تصوف در باب حاکمیت. هرحزبی در بیان اساسی خویش از وظایف وساختار حاکمیت و نحوه ی خدمتگزاری خود در مدیریت قدرت به نفع جامعه سند ارایه میکند. از لحاظ تجربه همینکه به آستان قدرت گذشت؛ حزب خودرا نیز بیش از قدرت سیاسی و سازمان دولت آرایش میدهد. دراجرای وظایف و تعهدات خود ناتوان میشود وآنگاه برای سرکوب مردم که خواهان خدمت از سوی دولت میشوند از فتوای حزب سیاسی خود استفاده میکنند. پس حدکم این آفت آن میشود که مخالفان سر به نیست شوند و اعتراضیون در چاه و چاله ی تاریک جان بسپارند. به ناچار حزبی که از مردم بگریزد به بیگانه پناه میبرد. ازین جهت احزاب ما کمتر ملی هستند .
9 - وظیفه ستاد مشترک احزاب روشمند کردن اندیشه های سیاسی برای مد نی شدن جامعه است. تاهنوز رواج نیافته است که عضویت سیاسی را از خصوصیات وروابط شخصی و ذات البینی افراد جداکنند. ریشه های اصلی بحران از استبداد حزبی وانقیاد سختگیرانه و قیودات سازمانی می آیند. در بسیاری ازین احزاب روابط برادران باهمدیگر، ارتباط خانوادها باهم ومیانه ی همسایگان و دوستان نیز تیره و گسسته و پریشان است. ماده اول اساس نامه ی احزاب باید رعایت صلاحیت ارادی فرد در تعین رضامندانه مناسبات اجتماعی – اخلاقی خودش با دیگران باشد. کشتن جبری روان مستقل فرد برای پیروی از فرمایشات غیر خردمندانه ی احزاب پایه ی هزار ها جنایت بزرگ انسانی در سرزمین ماست.
10 - هر سنگی از دیوار خانه ی واحد این وطن تفاوت کیفی وماهیوی دارد. تهداب وبنیاد قدرت در افغا نستان از روان آشفته وعصیان سرکوفتگیها سرشار است. آرمان سازمانها بر محور کار مخفی وشالوده های نظامی ترکز داشت. این بسیار طبیعی بود که حاکمیت زورگو و مستبد اندیشه های ضد استبداد میرویاند، نخستین کار هر سازمان سیاسی سرنگونی دولت و تعذیب مردم بخاطر داشتن اعتقادات مورد نفرت آن سازمانها بود. در تاریخ سیاسی ما افتضاحات در جای افتخارات قرار دارند و دکتاتورها و جلادان و خفاشان در سکوی تجلیل ونکوداری!
11 - ستاد مشترک احزاب و سازمانهای سیاسی باید آیین آینده نگر و بیان نامه ی راهبردی خویش را بر پایه ی این واقیتها ترتیب و پس از تایید همه اعضا واحزاب به محل اجرا بگذارد. اما این تلخکامی ها نباید موجبات بد اندیشی و دشمن خویی برای نا سازگاریها شود. شیوه ی کار ستاد مشترک سیاسی؛ نرمش بخشی وعبور از مرحله ی خشونت و وابستگی به دوران همباوری آگاهانه در همه سطوح وشکوه جامعه است.
12 - از برنامه های ستاد سیاسی در برابر دولت آنست که ، هرازگاهی میتوانند با موجودیت نماینده دولت ، از موسسات آموزشی ودانشگاهی، اکادمی علوم ونهاد های نظامی وبرخی سازمانهای غیر دولتی مانند کمیسیون حقوق بشر، ( ان . جی. او ها ) و... شرح وتفسیر بخواهند. با ید بیان نامه ی ستاد مشترک مورد تایید پارلمان و توشیح رییس جمهور باشد تا باری درچنین گفتگوهایی امتناع و اکراه بوجود نیاید.
13 - هیأ ت رهبری ستاد مشترک میتواند لایحه و نورماتیف خاصی را ترتیب کند تا برپایه آن تعریف روشنی از یک حزب و کارنامه آن در گذشته بدست آید. برای امکان این تعریف میشود برخورد احزاب با نورمهای حقوق بشر ، کرامت انسانی، جامعه ومردم و موازین وارزشهای ملی وبین المللی را محک قرار داد.
14 - دفتر ستاد مشترک باید از سوی دولت تأ مین و هزینه های آن پرداخته شود. این ستاد اگر بخواهد میتواند نشریه ملی، سایت ویژه و حساب بانکی و آدرس خاص داشته باشد. حقوق کار کنان دفتر و انتشارات و... که بایستی افراد کارورز خوبی باشند، از حساب یارانه های دولت پرداخته میگردد. پس دولت باید بودجه سالانه و مخارج این ستاد را از طریق سیستم مالی خویش تدارک خواهد نمود.
15 - منابع مالی احزاب اگر از پرداخت حق العضویتها بصورت کافی تأمین نگردد، دولت برمبنای سیاست حمایتی خویش به این احزاب مساعدت باید بکند. این مساعدت میتواند بصورت ثابت بخشی از مشکلات مالی احزاب را پوشش دهد. در دنیای پیشرفته تر بیشتر از پنجاه درصد درامد مالی احزاب ، وجوه مساعدتهای دولتی است که به نسبت درامد ایشان برطبق پلان مالی ایشان به آنان پرداخته میشود.
16 - احزاب وسازمانهای سیاسی میتوانند، مساعدتها و حق العضویتهای اعضا در خارج کشور ویا مساعدت دوستان مماثل خود در بیرون مرز را از راه نمایندگی های سیاسی دولت ( سفارت ها ) به بانک مرکزی افغانستان واریز ودریافت کنند. واین نی میتواند از مساهله های دولت به ایشان تلقی گردد.
شماره سوم : نهاد های اجتماعی
1 - دموکراسی بیش از آنکه یک دست آورد دولتی با شد، بیشتر یک اند یشه ی نهادینگی اجتماعی از سوی جامعه در برابر دولتها بوده است. در هییچ جامعه و کشوری هنوز اکثریت مردم حامل قدرت نیستند، بلکه بخشی از نیروهای سیاسی جامعه در حمایت از مردم انگیزه و عامل قدرت هستند. پس دموکراسی که یک شکل نسبتاً درست مشارکت مردم حساب میشود؛ بیشتربار اجتماعی دارد و ا ند یشه آن نیز از سوی مردم ونهاد های اجتماعی می آید.
2 - سازمانها ونهاد های اجتماعی نیز برای هماهنگی و تساند در کشور دست درکار اجرای برخی امور مردمی هستند. دولت حق ندارد وظایف اجتماعی خاصی راکه بیشتر به سازمانها و جریانات اجتماعی مربوط هستند، در ساختار دولت تمثیل کند. ا نسانیت هدف این سازمانهاست و جامعه دارای رگه های پیچیده اجتماعی میباشد، اما گروه های اجتماعی پراکنده و جداجدا نمیتوانند، درراه هموار سازی جامعه سنگ سازندگی بگذارند.
3 - برنامه ملی برای سازمانهای مذکور، عبارت از راهکار مشترکی است که برای انسجام کار و فعالیتهای این نهادها ترتیب وتدوین میگردد. در برنامه ملی اهداف و پرورگرام های خاص این سازمانها وبرنامه های دور ونزدیک ایشان ارزیابی وبه نسبت توانایی و اشراف آن در جامعه تعین میشود. برنامه ملی در نخستین اجلاس مشترک رهبران سازمانهای اجتماعی ( همه نهاد های غیر سیاسی جامعه ) طرح ودر مجلس موسسان آن تصویب میشود.
4 - فدراسیو سازمانهای اجتماعی ( فسا ) خود نهاد واحدی است که از تمام حقوق و مطالبات نهاد های اجتماعی در جامعه دفاع خواهد نمود. نماینده گان سازمانهای مورد نظر در ( فسا ) طرزالعمل کار آن را ترتیب وهمچنان " برنامه ملی " را میتوانند به پارلمان بفرستند وبیشتر به مشروعیت کار خویش استناد کنند. در آن صورت برنامه ملی بایستی از توشیح رییس جمهور نیز بگذرد. پس این امر میطلبد که پارلمان در بخش اجتماعی قانون اساسی یک ماده و چتد بند برای رفع این مشکل بیافزاید.
5 - سازمانهای اجتماعی که متشکل از گروه های همکار و همسلک در زمینه ی واحدی خواهند بود، باید از مصالح گروهی و صنفی خویش دفاع کنند. درگذشته ها اتحادیه های گوناگون صنفی برای انسجام فعالیت نیروهای اجتماعی وجود داشت. اما در بحران یک و نیم دهه ی اخیر شرایط و امکان این امور فراهم نبود. دولت باید با ایشان بصورت جدا گانه همان یاری ومساعد تی را داشته باشد که با سازمانهای حزبی خواهد داشت.
6 - مخارج وهزینه های دفاتر انسجام این سازمانها هم از طریق یارنه های اعضا وهم به شیوه ی جذب مساعدت اشخاص، شرکتها و نهاد های مماثل در داخل وخارج کشور تأ مین میشود. اما برای آنکه جریان کار این دفاتر و اهداف اجتماعی متوقف نگردد، دولت از بودجه احتیاط خویش به سازمانهای اجتماعی باید اعان و مساعدت معینی را به پذیرد.
7 - دفتر مرکزی ( فسا )همچون مرکز احزاب سیاسی باید از وجوه مساعدت دولت هزینه بگیرد. کار کنان این دفتر که پرسونل اداری هستند، میتواند از وزارتخانه ها بصورت خدمتی نیز گمارده شوند. مدیران این دفاتر ( هم احزاب سیاسی وهم سازمانهای اجتماعی ) میتوانند در این باب به موسسات خیریه ، ادارات اجتماعی بین المللی و بر خی مراکز مشابه دیگر در داخل و خارج کشور مراجعه کنند.
8 - فسا – در جلسات گذارشدهی و سالانه خود بایستی از دولت و ارکان سه گانه در آن دعوت نماید، نمایندگان مطبوعات ، احزاب سیاسی، سازمانهای غیر دولتی، موسسات خارجی وحتی کارداران فرهنگی در نمایند گی های سیاسی کشورهای خارجی ودوست را نیز به جلسات خویش دعوت کند. برخی نهاد های فرهنگی- اجتماعی در دولت از مهمترین همکاران سازمانهای اجتماعی شناخته میشوند. نهاد زنان، جوانان، دانشجویان و دانش آموزان به همین ( فسا ) مربوط اند.
شماره چهارم : جامعه ارتباطات ( رسانه ها
1 - جامعه ی مد نی و بنیاد دموکراسی بر شالوده آگاهی عامه استوار اند. هیچ ابزاری نیرومند تر از جامعه ی ارتباطات در اجرای این مهم نقش نخواهند داشت. باوجود تحولات مهمی که در تاریخ نیم قرن پسین بوجود آمد ، آگاهی ناشی از آن بسیار اندک و حتی غیر قابل باور است. انگیزه وموجب این نابرابری فقدان مطبوعات آزاد وملی و دولتی شدن تمام امکانات تبلیغاتی آنهم بصورت بسیار مبتذل و ناکارآمد در کشور بود.
2 - اکنون که یکشبه و بیکبارگی مطبوعات نسبتاً آزاد در کشور پیاده شده است، خصوصی سازی در آ ن زمینه رشد بی مانع را می پیماید، برای ملی شدن و حرکت آن به سمت آگاهی و آزادی در بستر جامعه ومردم ؛ برخی اقدامات سودمند را می طلبد . یکم آنکه شورای عالی مطبوعات ورسانه ها در مرکز کابل با مشارکت همه اهالی مطبوعات غیردولتی و آزاد بوجود آید. دوم آنکه بورد مشترک مطبوعات آزاد بعنوان دفتر واحد برای ا نسجام و استحکام شورای عالی تشکیل گردد. با این شیوه در این کارمطبوعات بی سامان و سرگردان افغانستان به مرحله ی پیش آهنگی جامعه گام میگذارند.
3 - کار ارتباطات جمعی ورسانه ای طبیعتاً مشارکتی وپیوسته است. اگر مطبوعات و رسانه های خبری دیگر ( رادیو ها وتلویزیونها ) در پیوستگی وتفاهم عمل نکنند، هرکدام در اختیار منابع قدرت قرار می گیرند و سپس می میرند. یگانه راه تداوم کار هدفمند و دفاع شایسته از ایشان بعنوان پر بهره ترین نهاد اجتماعی در جوامع جهان سومی یعنی کشورما، ایجاد شورای ملی مطبوعات یا مرکز هماهنگی ارتباطات است.
4 - بنیاد مشترک رسانه ها یا جامعه ی رسانه ها که در راستای بسیج نیرومند همه اشکال فعالیت خبری و آژانس های خبر گذاری کار میکنند ، مرکز سازمانگری جامعه ی خبر نگاران و اهالی مطبوعات و کسانی است که در کار خبری و آگاهی بخشی جا معه شا مل اند. روزنامه ها، هفته نامه ها، سایت های جمعی انتر نیتی، راد یوها و مراکز تلویز یونی غیر دولتی ، میتوانند در یک سقف واحد بنیاد مشترکی را تشکیل کنند، تا مورد شکار سیاستهای مذموم وبی مفهوم غیر ملی نشوند.
5 - نهاد های مشابه در دولت اعم از رادیو تلویزیون و آژانس باختر، روزنامه ها و جراید منتشره در ارگانها و موسسات دولتی و تمام نشرات کاغذی میتوانند در این بنیاد ( جامعه ی رسانه ها ) عضویت داشته باشند. اما این مشارکت باعث نشود که سیاست ملی و مستقل مطبوعات ورسانه های خصوصی و آزاد در سیاست دولت استحاله شوند ویا به تبع از روشهای غیر ملی به فعالیت بپر دازند.
6 - شاید دشوار باشد که یک نشریه در شرایط کنونی بتواند به پالیسی نشراتی خویش بگونه ی مستقل وبا نقد مناست سازمان دولت و اوضاع کشور پیوسته ادامه دهد. اما همپایگی و همبستگی میان همه رسانه ها ووسایل ارتباط جمعی این مهم را هموار و این دشواری را قابل گذار میسازد. یعنی همبستگی مطبوعاتی!
7 - مسایل مالی نشرات ورسانه های دیگر غیر دولتی میتواند بشیوه ی احزاب و سازمانهای اجتماعی فراهم گردد. اگر مطبوعات قادر گردد که دولت را در مسیر عبور از مرحله ی دشواریهای سازمانگری کار رهنمون شود، دولت مسلماً در حمایت از تداوم کار ایشان مساهله واهد داشت. روابط جامعه ی مطبوعات با دولت از اهداف مشترک جامعه است.
8 - هزینه های این مراکز نشراتی را هم سازمانهای خیریه و کمکی ملی در کشور، وهم برخی نهاد های اجتماعی و غیر دولتی چون موسسات باز سازی و بهینه سازی خارجی در افغانستان خواهند پرداخت. دولت یارانه های خویش را اصولاً باید به جامعه مطبوعات دریغ نه نماید. پس مساعدت دولت، همکاری مالی برخی موسسات خارجی و اعانه های اشخاص و افراد ویا شرکتهای فعال تجارتی منبع مالی جامعه مطبوعات میشوند.
شماره پنجم : پیشنهـاد پنج ماده ای
در حال حاضر یکی از مهمترین انگیزه های بحران و نا فرجامی اهداف سیاسی واجتماعی سازمان دولت درافغانستان، وابسته به تعدد شیوه ها و شگرد های نا مستقل سیاسی وا داری در کشور است.
جامعه سبک ملی در بنیاد ساختاری خویش را از دست داده است. پیش ازین ( قبیلوی ) طایفه ای وسنتی بود، بعدتر ایدیولوژیک و چپی ( روسی ) شد، دوباره جهادی ومذهبی گرد ید ، چند روزی هم امارت کفارت ملی طالبانی شد! وحالا که مخلوطی از همه ی این چهار گونه بینش است ؛ چگونه میتواند بسادگی روش ملی و آنهم مدرن سیاسی را گزینش کند؟
حضور فعال اقوام با برابری خواهی در گستره سیاسی، موجودیت احزاب سالمند وپر سرگذشت که عمدتاً دوران تمثیل قدرت را با تلخی بسیار گذشته اند و تاریخی شد ند، تجارب نا تمام حکومت مذهبی از سوی مجاهدین، جنون گاوی اعتقادی طالبان وامارت پوشالی ایشان واینک همپا یی و همگامی همه ی این نیروها با حفظ تمام سر سختیهای مذهبی – اید یو لوژیک ، وابستگی به منابع خارجی، زرطلبی و بی اعتنایی به مرد م، سر کوفتگیهای ناشی از ناکامی و حسرت اقتدار، کم عمقی و نا روشمندی شیوه های کار و دهها مانع دیگری که این همپایگی را هردم میلرزاند، ریشه های ضعف قدرت را ریشه دار تر میسازد.
این عوامل راه عبور جامعه به فرداهارا گرفته است. ما در حال حاضر محتاج چنان نظام سیاسی و دولت با اعتبار ملی هستیم که بر بنیاد عزم جزم، اراده پایدار، کوهی از تحمل و شکیبایی، دنیایی از هنر و تر دستی، بهترین تجارب و آگاهی در مدیریت جامعه ، نخبگی وفراصت سیاسی، وجهه ی مردمی و صفات نیک وانسانی، خلاقیت و ابتکار و صداقت و پایداری داشته باشد.
دولت در مقام سازمان هماهنگ سازی جامعه ومردم و بزرگ ترین ارگان سازماندهی نیروهای سیاسی – فرهنگی در کشور، مستلزم شایستگی بسیار است. همه ی این مواصفات میتوانند در شخصیت یک ذعامت ملی و مستقل و مبتکردر افغانستان فراهم شوند.
اما برای این مهم برنامه ها و ساز نامه های بسیاری واجب است. تفاهم رهبران دولتی و شخصیتهای پیشرو کشور با جامعه ی جهانی نه تنها از استقلالیت کشور نمیکاهد، که شخصیت و اعتبار آن را افزایش می بخشد. برای رسیدن به دوران نظام ملی و مستقل یک مرحله ی مشارکت جهانی را نیاز مند هستیم.
برای جذب ظرفیتهای جهانی مناسب آنست که سازمان دولت بیش از پیش خودرا مهیا سازد. با شرایط کنونی و پینه پارگی در ساختار نظام و حاکمیت ملی، امکان حمایتهای جدی کمتر به نظر میرسد. مشارکت در دولت و دولت مشارکتی از هم متفاوت اند. هم دویدن بدنبال رضایت عموم در شرایط حاکمیت ما، یک بی هد فی محض است وهم آشغال ساختن نظام دولت ذ یل نام مشارکت با هیچ و پوچ. کما اینکه دولت موجود در هردو زمینه عوامانه و با مدارای نا سودمند و غیر سیاسی وارد عمل شده است.
با این نا بساما نی وپریشا نی سیا سی در مملکت کار اصلاحات وباز سازی از نتایج خوبی بهره نخواهد داشت. اما به بهانه ی یک تقلا ، بعنوان کوشش وجوشش انسا نی موارد ذیرین را در پنج ماده بدینگونه پیشنهاد می نمایم :
برای دولت
یک : برای امنیت عمومی: در مبارزه با تروریسم ( اگر این مبارزه جدی باشد ) نیروی مبارز ومسلح با همان فن و مهارتها لازم است . پیشنهاد آنست که سپاه رزم سریع بنام " انتی ترور" از نیروهای مقاومت ملی که عمدتاً دوره های سربازی و تجارب جنگ پراکنده وپارتیزانی را در سپاه زنده یاد " احمد شاه مسعود " دیده اند، تشکیل گردد. یک سپاه ده هزار نیروی چریکی مجهز با تمام ابزار کار مبارزه با تروریسم جدا از ساختار وزارت دفاع. این سپاه میتواند در چوکات ریاست دولت باشد!
نیروهای سابقه دار وزارت دفاع و پولیس بجای این نیروها میتوانند در صفوف اردو وپولیس وارد خدمت شوند. با این اقدام هم بخش عظیمی از افسران و منسوبان قوای مسلح صاحب سرنوشت میشوند وهم نیروهای مناسب مبارزه با ترور که در چوکات وزارتهای دفاع و داخله قسماً غیر مسلکی بوده اند به عرصه ی کار خویش بر میگردند.
برای تأ مین امنیت عمومی برنامه های درون نظام کاری را روبراه نمیکنند، تعین مرز های کشور در حوزه ی شرق وتدویر کنفرانس پنج جانبه با شرکت پاکستان ، ایران ، چین ، روسیه و ایلات متحده امریکا برای طرح یک پیمان دوجانبه و حتی چند جانبه با امضای طرفین درگیر و متضمن های اجرایی آن پیمان.
دوم : تشکیل بنیاد انسجام کشت خشخا ش. دولت در مبارزه با مواد مخدر نه تنها پیشرفت نمیتواند، بلکه در آن زمینه خودرا علاف خواهد کرد. منطقی ترین کار آنست که به منظور زرع قانونی آن سهمه ها تعین گردد. قانون کشت خشخاش باید پس از یک کار شناسی عمومی و تخصصی به پارلمان افغانستان وا گذار شود.
این سهمیه بندی وتعین محدودیتها از طریق شوراهای محلی قدرت دولتی، تولید این ماده ی مهم را قابل کنترول میسازد. این اقدام در چار چوب قرار داد های بین المللی با نظارت نهاد های خارجی و همین بنیاد مخدرات در مقیاس ملی میتواند انجام شود. لایحه ی مصوب پارلمان نظارت بر این امر مهم را آسان میکند.
سوم : مبارزه با فساد اداری. فساد اداری توان دولت را نا بود کرده است. هیچ وزیر و مرتبه دار دولت قادر نیست اداره ی خویش را تهذیب کند. البته درستش آنست که گفته شود وزیر قادر نیست با این بحران مبارزه کند! برخی وزرا خود عامل فساد هستند. فاسد فقط فساد گستری و فاسد پروری میکند. مبارزه با عوامل فساد شخصیت ملی و اقتدار نفس می طلبد واین عنصر در وزرای دولت کنونی بسیار شاخص نیست.
کمیسیون مبارزه با فساد موقتاً در هر وزارتخانه تشکیل گردد. و اشراف مطبوعات وکارکنان این عرصه یادداشتهایی را در همین زمینه ها به وزارت خانه ها بسپارند. وزرای مربوط در اجلاس نوبتی دولت مختصراً دست آورد کار خویش را در همین باب به مجلس عالی وزرا بصورت مکتوب گذارش دهند. کار آیی دولت فساد اداری را کاهش میدهد.
مبارزه با فساد بستگی دارد به مبارزه با تورم تشکیلاتی دولت. دردستگاه دولت برخی ادارات وزارتخانه ها بهر منطقی زایید و غیر ضروری هستند. انحلال آنها در تشکیل برخی وزارتهای دیگر ویا بازگشت دادن آنها به ادارات اولی آنا ن از مبارزه با فساد، مبارزه با مخدرات وحتی مبارزه با تروریسم هم کم اهمیت تر نیست.
وزارتهای، اقوام وقبایل یا سرحدات ، وزارت شهدا ومعلولین ، وزارت حج واوقاف ، وزارت عودت کنندگان ، وزارت جوانان، وزارت زنان ، وزارت مبارزه با مواد مخدر، وزارت پارلمانی، وزارت صنایع خفیفه و مواد غذایی . انحلال ویا الغای تشکیلاتی این وزارتخانه ها دست دولت را در برنامه ها ی کاری واجراات اداری آزاد تر میسا زد. زنان و جوانان نیروهای اجتماعی اند و میتوانند سازمانهای خودرا دشته باشند. برخی ازین وزارتها ریاست هایی بوده اند که نظا مهای مختلف بنابر سلیقه و لزوم ارتقای اشخاص گویا مهم و محترم فرما یشی تشکیل داده اند. کار شناسان صدارت سا بق این مساله را بخوبی میدانند.
با این اصلا حات تورم تشکیلاتی از میان میرود و کنترول اداره ساده تر میگردد. تشکیل سپاه ده هزار نفری از بحران مسلک در امور دفاعی میکاهد وتنقیض این وزارتها از بحران اداری. پس معنی اصلاحات اداری هم همین است. حالا مسلکی بودن و تخصص که همیشه با اهمیت است. کار دولت تشخص میخواهد.
چهارم : جامعه ی رسانه ها. تشکیل مرکز واحد مطبوعات ملی ومستقل غیر دولتی ویا جامعه ی رسانه ها ، شامل همه اشکال تبلیغات ونشرات کاغذی و امواج رادیویی بشمول تلویزیونها. این اقدام خود در انسجام جامعه ی رسانه ای دولت را برای اصلا حات بیشتر وکنترول هدف دار جامعه رهنمون میگردد.
ستاد سیاسی ( خانه مشترک احزاب ) : برای بهره گرفتن از باورها واندیشه های سیاسی در جامعه ازیکسو، و تنظیم سیستماتیک احزاب برای فشرد گی کمیت و کیفیت کار ایشان از سوی دیگر، میتوان خانه ی مشترک احزاب را تشکیل داد. اما این کار دولت نیست. دولت به لحاظ ارتباط کاری خویش با سازمانها واحزاب میتواند دراین زمینه نقش خوبی را داشته باشد.
فدراسیون سازمانهای اجتماعی ( فسا ): بهمین روش میتواند بنیاد مشترک کار و سازمانگری همه نهاد های اجتماعی نیز در یک محور بوجود اید. این اقدام در همگونی وهماهنگی همه سازه های جامعه یاری میرساند. شورای عمومی اجتماعی نیز میتواند دولت را در اهداف اجتماعی یاری کند. اجرای برخی وظایف دولت کار همین سازمانهای مورد نظر است. ازهمین باور است که بحران اداره وفساد اداری، بیکاری وناهماهنگی در جامعه داد میزند.
پنجم : منشور ملی .
برای مشارکت یافتن مردم بهر دلیلی در دستگاه اجرایی دولت و ارتقای قابلیت در همه سطوح جامعه ، باید دولت منشور ملی یا تعهد نامه عمومی مردم را به تصویب برساند. این منشور در هماهنگ کردن نیروها، احزاب وسازمانها، شخصیتها وافراد گوناگون این کشور راهگشا وهدف ملی و عموی قابل دسترس است. شرح کامل وشرایط آن در اصل مقالت موجود است.
ومن الله توفیق
رحمت الله بیژن پور
پیش نویس گفتمان کنگره ی جهانی تاجیکان
وهمه فرهیخته پارسی گویان سراسر جهان
بنام خداوند جــان وخــــرد
کزین برتراندیشه برنگزرد
کنگره
انجمن جهانی پارسی
درراه
( یگانگی پارسی- دری- تاجیکی )
یا
( فارسی زبان، دری گویان وتاجیکی سخن )
پیشنهاد تشکیل مثلث " اتا " ( ایران ، تاجیکستان و افغانستان ) یا پایه گذاری دولت فراگیر در جغرافیای خراسان بزرگ و یا هم باکمی کاستی ، برپا داری آریانای کبیر در برگیر کشورهای ایران ، تاجکستان وافغانستان وبرخی تبار های مردمی در کشورهای مختلف مرکز آسیا ، ازسوی بنیاد فرهنگ سینا در سال 1374 خورشیدی در کابل، به گوش کسی نرفت. البته همین آرزوی بزرگ بهانه یی شد ، تا ما و چند فرد دیگر روشنفکر ملی اندیش در انجمن ایران بزرگ وارد شویم.
پیشنهاد زیبای " مثلث فارسی " از سوی همدیار دیگرما ( فخر الدین خال بیک روزنامه نگار تاجیک ) یک آرزوی بزرگ ویک پی آمد سترگ فرهنگ ورجاوند پارسی در میان تاجیک تباران جهان است. اما به نسبت برخی مشکلات ، هنوز راه رسیدن تا آن دیار خوش بستر روزگار ، کوتاه نیست. من باهمباوران دیگرم درسال 1374 خورشیدی، نخستین پیش گویی وشرح چنین آرزویی را بنام " مثلث اتا " یعنی ایران ، تاجیکستان و افغانستان پیش کشید یم . درآن روزگار به خواهش مردم نا قرار ودولت نابکار ما، کسی اهمیت نمی داد ودر زمینه ی آن هدف فراملی و فرهنگی نیز پیامی برای پذیرش ویا نه پذیرفتن آن ، بما نرسید.
پیشنهاد خوشبینانه در آرزوی تشکیل ساختار یگانه ویاهم به گونه ی کنفدراسیون دولتهای آسیای مرکزی ، و پیوستن به فرهنگ دیرین سال آریانا یا همان ایران بزرگ، که فراگیر اقوام مشترک و گوناگون این گستر تاریخی است ، به اندیشه های الگویی از اروپاییزه شدن و ویا گلوبالیسم دوران کنونی پیوند میرساند. با این وجود هدف انجمن جهانی پارسی ، با " مثلث " پارسی یکسان نیست. این دو پیشنهاد و همین دو دیگاه سر انجام به حقیقت خویش نزدیک خواهند شد. اما مشکلات ملی دراین کشورها و نا بسامانی حوزه ی زبان پارسی با شرایط دیگر، خوشبینی برای ایجاد دولت واحد را اندکی پیش از زمان مینمایاند.
دو شیوه ی نگرش دراین آرزو نمودار است : یکی آنکه جهان امروز بسوی تفاهم و تساهل میرود، اقوام بسوی یگانگی و باهمی راه گزیده اند، دوران گذشته گرایی به نسبت جدایی خواهی از جریان جهانی شدن بهر مرادی که باشد؛ سپری شده است . دیگر اینکه اندیشه سفر به فردا با داشتن پای در گذشته ی سخت وپر آسیب از نا وارستگی و دریافت نه چندان درست و حتی نادرست بینشمندان این اندیشه علامت میرساند.
کنگره ( انجمن جهانی پارسی ) مرکز یگانگی، همپایی و پروردگی ایل وتبار پارسی سخن و پاره اقوام خورد وبزرگ دیگر با زبانهای دیگر، اما ریشه ی مشترک ایشان به فرهنگ پارسی خواهد بود. اکنون پس از ده سال اندیشه و خیال، از برخی گفته ها در آن برنامه گذشتم وبه چند پیشنهاد تازه ونوین رسیدم. اندیشه و پنداشت های من درهمین زمین مشترک فرهنگی وتاریخی است ، که در روزگاران دراز، از یگانگی و جاودانگی به چندگانگی و جداسری کشیده شد. اکنون در سخن گوناگون برای همه ارزشهای آن کهن دیار؛ تاق ورواق دیگری میزنند. زبان مشترک مارا که در سه نام ( تاجیکی، دری و پارسی ) هویت تاریخی و یکسان دارد، کوشش میکنند برنتابانند واگر بخواهند توانست بگونه یی بخشهایی از آن را بر اندازند.
سازمان جهانی پارسی گویان ( انجمن جهانی پارسی ) که در آینده های دور ونزدیک یک نهاد فراگیر وفراقومی نیز خواهد شد، در قلمرو مدنیتهای آریایی و ایران بزرگ وباستان، با مرکزیت ایرانویچ ( حوزه تاجیکستان امروز از پامیر وبدخشان درشرق، تا ورارود و خوارزم وگنجه درشمال، شمال هند وسند وکشمیر درجنوب، وآبهای شور خلیج فارس درغرب ) بر بستر بزرگ تمدن وتجدد بشری پیوند خواهدداشت . چگونه پیوستن و گسستن از این سازمان ونهاد فرهنگی بزرگ ، در بیان نامه انجمن جهانی گفته میشود.
من مواد ومفاد این بیان نامه را خامه کرده ام. اما این نوشته ها می باید در یک نشست فرازمند و کلان به پیشگاه کسانی که شایسته ودانسته شناخته شوند، دوباره خوانی گردد، تا مگر اندیشه های دیگران بر آن بیش آید ودرون مایه و جان سخن به پیوند ویگانگی برگردد وآنگاه همگان را سود ی از دریافت سزاوار باشد، تا در کرسی باور بنشیند.
درهمین جا میخواهم بیک نیاز دیگر نیز اندیشه وباور شمارا برگردانم. این کنگره ازنوع اصطلاح فرانسوی آن نیست ، من ازین واژه آن بیان را مراد کرده ام که در زادگاهم ( درواز ) بکار میرود. پوشش یالایی دیوار یا بر فراز دیوارهای بلند گرداگرد حیات خانه و باغ و... را میگویند. سازمان سه برجه وسه کنجه که فراورده های هرسه زبان یگانه را درسراسر زمین گستردنی است ، همین انجمن جهانی بنام باور سازترین بخش مدنیت بزرگ آریایی میتواند بود.
تاریخ خروشان ودر خشان دیروزین خراسان ( خورآ ستان ) و پیشینه ی دیرینه ی سرزمین آریانا ی بزرگ با تنوع قومی و تکثر فرهنگی، نیز بخش دیگری از هویت و مزیت پیکر پر لنگر این سازمان است. هراز گاهی چنین به نظر میرسد که در یگانگی و برگشتن این سه دولت برای تشکیل ساختار یک حاکمیت فراگیر و بزرگ ، کمبود مواد مورد کار برد در برنامه های انکشاف و توسعه سیاسی - اقتصادی را کاهش میدهد. مو جودیت نیروگاه های برق و امکان استفاده بیشتر از انرژی برق و تولید بیشتر این انرژی در حوزه های شمال ، پایگاه صنعت و فن آوری را توسعه می بخشد.
مردم وا قوام گوناگون در این کشورها هنوز مانده اند که بصورت تنها و تک قومیتی اداره کشورخودرا داشته باشند، یا آنکه به حضور ووجود دیگران نیز بیک نسبت بسیار اندک تمکین نشان دهند. ازهمین هویتهای نا درست و مشروعیتهای نا صواب که بیشتر جلوه ی استبداد داشته اند، حس بیگانگی قومی بو جود آمده است. از همین انگیزه ها ست که هرکه دراین کشور ها حاکم میگردد، پس ازمدتی مورد نفرت مردم قرار می گیرد وهرکه بخواهد بر قدرت نزدیک شود ، به دامن کشورهای بزرگ وقدرت مند پناه می برد تا در هنگام باز گشت و تشکیل دولتهای وابسته مردم را از نیروهای حامی خویش بیمناک سازد.
ازین باور تشکیل دولت مشترک ، پیش از روشنگریهای سودمند و کار آمد اندیشه گران بیدار آب در هاون کوبیدن است. انجمن جهانی پارسی که پایگاه مشترک همه اندیشمندان و بینشگران آگاه در سراسر جهان خواهد بود، می باید بر گزاری گنگره موسس آنرا تدارک کند. تنها انجمن جهانی میتواند، روان پاک و پاکنهاد اقوام همزیست در این سرزمین ها و سایر اقوام دیگری که به زبانهای غیر از فارسی سخن میگویند را ، درراه تشکیل دولت مشترک اما در وسعت بیشتر توجیه و روشن سازد. هنوز اشکالات کار و دشواریهای بسیاری که درراه موجود است برای بررسی آن اندیشه نشده است.
صد ابته دشواریهای نا همگونی و نا هماهنگی در فرهنگ اجتماعی این اقوام وپاره قومیتهای بیشتری که دراین کستره بسر می برند ، خود نخستین سنگ ممانعت در راه انجام این هدف بزرگ است. اما آرزوها نیز اندک و کوچک نیستند ، اگر انجمن جهانی بتواند با فعا لان کار تبلیغاتی و روشنگرانه درجهان سراسری گردد، بیگمان هدف ما به نشانه های شدنی بودن برابری پیدا میکند. همین انجمن خود نشان خواهد داد که راه وروشهای ما برای رسیدن به یگانگی در زبان و ساختار حاکمیت این جغرافیای کهن اعتبار کار ساز و کار آمد خواهند بود؟
ما با ناهمگونیهایی که در تمام زمینه ها ی اقتصادی ، سیاسی- اجتماعی ، فرنگی تاریخی، دینی- مذهبی، ملی و اندیشگی داریم، به همان نسبت مشترکاتی هم داریم که امید به جان گرفتن این اندیشه را سزا واری بیشتر است. تاریخ برابری و برادری، ریشه های یگانه در زبان و میراث فرهنگ و تمدن کهن، دین و ارزشهای باوری مشترک و اشنایی با سرگذشت وسرنوشت تاریخی اقوام گوناگون این سه سرزمین وکشورهای دیگر همسایه با آنها.
هرکه در این جهان شامل خانواده ی مشترک ما باشد، یا بتواند به گونه ی درست از درخت گشن شاخ وپر ریشه ی زبان وفرهنگ پیراسته ی تاجیکی، فارسی و دری بهره گیرد ویا آن را بکار ببرد، دراین کنگره شامل میشود. افزون براین پله ها وهفت خوان پارسی، بایستن دیگر آنست که از آموزش و دانش خوب برخوردار باشد. به " یگانگی این سه زبان یا سه گانگی این یک زبان " در سه حوزه وبخشی از مرکزگیتی پرستار و پاسدار بماند، شناسنامه کنگره را که بگونه ی پاسپورت اما در چند برگ تدارک وچاپ خواهد شد، سزاوار میشود. پیش نویس شناسنامه وجود دارد، اما بایستی ازافراد دانشمند و ودانای پر هنر دراین اندیشه ، پیش از نشست اندیشه گران کنگره ، پذیرش بیاورد.
در پشتی ونمای بیرونی این دفترچه ، تصاویر پایه گذاران ادبیات ، فلسفه ، شعر، موسیقی، نجوم ، پزشکی وطبابت و سپهسالاران بزرگ وسنگین نام ما از گذشته های دور تا امروز چاپ میگردد. این دفترچه با یک قیمت ساده به داوطلب شامل بودن و خدمت در کنگره ، داده میشود. دفترچه باید بی یگان مشکل مانند اوراق بهادار به سمبولهای درشت ودرست از نامدار ترین یاد گارهای مدنیت یگانه و پرزمینه ی فرهنگ پارسی- تاجیکی همراه باشد. من باور دارم که نخستین عکس های پشتی دفترچه وهر سند دیگر کنگره، میتواند از سه نفر ( رودکی، رابعه وفردوسی ویا ده ها سه نفر دیگر... ! ) آراسته گردد.
اگر به تبرک وپاک پنداری چهاردهمین سالگشت جشن بزرگ آزادی تاجیکان ( 2005 - 1991م ) ازهمین روزها برای بر پاداری این سازمان دست در کارشویم ، با آنکه کمترین کار وتکاپو را داشته باشیم، بازهم تا پایان امسال ده هزار نفردر لست وفهرست دفتر کنگره جهانی تاجیکان شامل خواهند شد. من تاجیکان و پارسی گویان ودری زبانهای عادی وغیر روشن بین را دراندیشه ندارم. هدف من از از کسانی میباشد، که در هرجای جهان هستند، بسیار پر انرژی، باورمند، کارساز، کنکاشگر، سازمانده، باخبرو بیدار، پر تکاپو و آگاه ودانا هستند. یکی از راه های درست در شیوه ی مشکل شناسی آنست که مشترکات را فهرست کنیم و ناهمجوشی هارا نیز بی نشانه نگذاریم. از کل موارد ده گانه در زمینه های بهم پیوستن ، با هشت گوهر اساسی وپایه باهم ساز گار آمدنی هستیم . تنها تفاوت مذهب و نظامهای اداری گوناگون با چند بابت دیگر مورد گفتگو خواهند بود. در ساختن انجمن تنها زبانها وچند زبان خاص دیگر در این کشورها بستر کار ما اند، اما در تشکیل دولت یگانه " مثلث پارسی " موجبات بسیاری هست که میتواند انرژی مارا ببرد و دست آورد کار انکار از اجرای آن برنامه باشد. خیلی خرد مندانه است که مشکلات و اسانیهارا درجه بندی و نشانه گذاری کنیم.
اگر بخت یارشود وروزگار بر مراد آید، دهها هزار انسان شوریده دل وسرگردان این آرزوها در کشورهای اروپایی، کانادا و آمریکا، آسترلیا و زلاندنو، روسیه وقفقاز، آسیای میانه ، هند وسند ، خاورمیانه و دور و دیگر جاهای گیتی، به این سازمان بزرگ فرهنگی جهان همراه میشوند، ودرهرماه اگر کمک ودستگیرانه پولی برای کنگره بپردازند، میشود ملیون دالر!
این بیان بگونه ی بسیار روشن در آیین نامه جا گرفته است. هزینه ودارایی مالی " سازمان جهانی فارسی گویان" ( انجمن جهانی پارسی ) که غیر از درامد یار پولی( حق العضویت ) باشد، شاید بیش از اندازه ی گفته شده درامد داشته باشد. دولتهای مدد رسان وکشورهای پشتیبان در کارنامه ها و برنامه ها هماهنگی و همگامی فراوانی خواهند نمود.
ویژگی و بر جستگی آنانی که میخواهند در این سازمان از پایه گذاران باشند، آنست که دید گاه ، اندیشه و دانش خویش را برای روبراه کردن زمینه های کار برگزاری بیان دارند وبگویند ، تا چه اندازه میتوانند رگه های کار و سنگهای بنیاد اعتبار را درزمین سازمان بگذارند. شما وهر پارسی گوی ( کسانی که قادر اند فارسی – دری ویا تاجیکی سخن بگویند ) دیگری که برنامه ی روزواره برای نشر وپخش زبان تاجیکی، دری وفارسی را داشته باشد، و البته بااین جنبش اندیشه سازو فرهنگی بزرگ سازگاری کند ، میتوانند درراه شناساندن این آرمان فرا ملی وفرامرزی همگستر و همباور شوند.
دامن گفتمان سازمان سازی و کنگره گری را به شما واگزار میشوم وازشما خواهش میکنم، اندیشه کنید و درراه یگانگی فرهنگ پهناور وپر دامنه ی پارسی وتاجک تباری گپ های خویش را یکسان و یکریز بدارید. من نیز آماده هستم برای هر پرسشگر دراین بسترفراگستر پاسخ بدهم وراه های رفتن و رهنامه های یافتن را ، یکجا باشما سروران فرهیخته وفرهمند، گمان زنی کنم.
یک پیشگویی ودرست کرداری در راه و اندیشه این آرزو ی بزرگ موجود است. اگر بر آن اندیشه انگشت گذار نشویم، برخی بد اندیشی وگمان پزی بر سرراه این باور پدیدار میگردد. آن آتش سوزنده که در برابر ماست ، نا پایداری و ایستایی ناپذیری کسانی است که شاید، هنوز در فرهنگ راستی به ره آورد درستی نگاه نکرده اند. آن سرورانی که درهمه دوران زندگی سیاسی- فرهنگی خویش مدارای بی پی آمد وجبن کهن مرده ی درون نا پایدار شانرا نرسیده اند!
سازمان جهانی پارسی گویان یا هرنام ورسم دیگری که بران بگذارند، در نگهداری مرز خود شیوه ی نیک گفتاری ، درست کرداری ، پاک پنداری وگوهر آفرینی را بر کینه توزی، بد انگاری ، خوار شمردن، ناباوری، خصم خوانی، کژ رفتاری، ناروا داری و همه بیماریهای نا بکار این روزگار ؛ پیروی خواهد کرد و گروه یکم را بر گرههای دوم چیره خواهد ساخت. ازروی بزرگی و هنر آفرینش ،هنگامی که به خوانش این فراخوان دست یافتید، همه نگرشهای سودمند وپر قوت خودرا برآن یکی کنید. این نامه نوشتن را مرادی نیست مگر برای آگاهی شما دانشمندان و سروران فرهنگ دریای پر نهنگ ایران زمین !
تمنا دارم آفریدگار انسان وجهان شمارا پیروز گرداند و سربلند وسر فراز باشید. با درود وسپاس به شما بزرگان کوه پایه های پامیر وهندوکش والبرز وزاگروس وقفقاز ودشتهای نام بردار فلات ایران زمین ! شمارا باشد شکوه و شایگانی !
شمارایار
بیژن پور ( آآبادی )
وهمه فرهیخته پارسی گویان سراسر جهان
بنام خداوند جــان وخــــرد
کزین برتراندیشه برنگزرد
کنگره
انجمن جهانی پارسی
درراه
( یگانگی پارسی- دری- تاجیکی )
یا
( فارسی زبان، دری گویان وتاجیکی سخن )
پیشنهاد تشکیل مثلث " اتا " ( ایران ، تاجیکستان و افغانستان ) یا پایه گذاری دولت فراگیر در جغرافیای خراسان بزرگ و یا هم باکمی کاستی ، برپا داری آریانای کبیر در برگیر کشورهای ایران ، تاجکستان وافغانستان وبرخی تبار های مردمی در کشورهای مختلف مرکز آسیا ، ازسوی بنیاد فرهنگ سینا در سال 1374 خورشیدی در کابل، به گوش کسی نرفت. البته همین آرزوی بزرگ بهانه یی شد ، تا ما و چند فرد دیگر روشنفکر ملی اندیش در انجمن ایران بزرگ وارد شویم.
پیشنهاد زیبای " مثلث فارسی " از سوی همدیار دیگرما ( فخر الدین خال بیک روزنامه نگار تاجیک ) یک آرزوی بزرگ ویک پی آمد سترگ فرهنگ ورجاوند پارسی در میان تاجیک تباران جهان است. اما به نسبت برخی مشکلات ، هنوز راه رسیدن تا آن دیار خوش بستر روزگار ، کوتاه نیست. من باهمباوران دیگرم درسال 1374 خورشیدی، نخستین پیش گویی وشرح چنین آرزویی را بنام " مثلث اتا " یعنی ایران ، تاجیکستان و افغانستان پیش کشید یم . درآن روزگار به خواهش مردم نا قرار ودولت نابکار ما، کسی اهمیت نمی داد ودر زمینه ی آن هدف فراملی و فرهنگی نیز پیامی برای پذیرش ویا نه پذیرفتن آن ، بما نرسید.
پیشنهاد خوشبینانه در آرزوی تشکیل ساختار یگانه ویاهم به گونه ی کنفدراسیون دولتهای آسیای مرکزی ، و پیوستن به فرهنگ دیرین سال آریانا یا همان ایران بزرگ، که فراگیر اقوام مشترک و گوناگون این گستر تاریخی است ، به اندیشه های الگویی از اروپاییزه شدن و ویا گلوبالیسم دوران کنونی پیوند میرساند. با این وجود هدف انجمن جهانی پارسی ، با " مثلث " پارسی یکسان نیست. این دو پیشنهاد و همین دو دیگاه سر انجام به حقیقت خویش نزدیک خواهند شد. اما مشکلات ملی دراین کشورها و نا بسامانی حوزه ی زبان پارسی با شرایط دیگر، خوشبینی برای ایجاد دولت واحد را اندکی پیش از زمان مینمایاند.
دو شیوه ی نگرش دراین آرزو نمودار است : یکی آنکه جهان امروز بسوی تفاهم و تساهل میرود، اقوام بسوی یگانگی و باهمی راه گزیده اند، دوران گذشته گرایی به نسبت جدایی خواهی از جریان جهانی شدن بهر مرادی که باشد؛ سپری شده است . دیگر اینکه اندیشه سفر به فردا با داشتن پای در گذشته ی سخت وپر آسیب از نا وارستگی و دریافت نه چندان درست و حتی نادرست بینشمندان این اندیشه علامت میرساند.
کنگره ( انجمن جهانی پارسی ) مرکز یگانگی، همپایی و پروردگی ایل وتبار پارسی سخن و پاره اقوام خورد وبزرگ دیگر با زبانهای دیگر، اما ریشه ی مشترک ایشان به فرهنگ پارسی خواهد بود. اکنون پس از ده سال اندیشه و خیال، از برخی گفته ها در آن برنامه گذشتم وبه چند پیشنهاد تازه ونوین رسیدم. اندیشه و پنداشت های من درهمین زمین مشترک فرهنگی وتاریخی است ، که در روزگاران دراز، از یگانگی و جاودانگی به چندگانگی و جداسری کشیده شد. اکنون در سخن گوناگون برای همه ارزشهای آن کهن دیار؛ تاق ورواق دیگری میزنند. زبان مشترک مارا که در سه نام ( تاجیکی، دری و پارسی ) هویت تاریخی و یکسان دارد، کوشش میکنند برنتابانند واگر بخواهند توانست بگونه یی بخشهایی از آن را بر اندازند.
سازمان جهانی پارسی گویان ( انجمن جهانی پارسی ) که در آینده های دور ونزدیک یک نهاد فراگیر وفراقومی نیز خواهد شد، در قلمرو مدنیتهای آریایی و ایران بزرگ وباستان، با مرکزیت ایرانویچ ( حوزه تاجیکستان امروز از پامیر وبدخشان درشرق، تا ورارود و خوارزم وگنجه درشمال، شمال هند وسند وکشمیر درجنوب، وآبهای شور خلیج فارس درغرب ) بر بستر بزرگ تمدن وتجدد بشری پیوند خواهدداشت . چگونه پیوستن و گسستن از این سازمان ونهاد فرهنگی بزرگ ، در بیان نامه انجمن جهانی گفته میشود.
من مواد ومفاد این بیان نامه را خامه کرده ام. اما این نوشته ها می باید در یک نشست فرازمند و کلان به پیشگاه کسانی که شایسته ودانسته شناخته شوند، دوباره خوانی گردد، تا مگر اندیشه های دیگران بر آن بیش آید ودرون مایه و جان سخن به پیوند ویگانگی برگردد وآنگاه همگان را سود ی از دریافت سزاوار باشد، تا در کرسی باور بنشیند.
درهمین جا میخواهم بیک نیاز دیگر نیز اندیشه وباور شمارا برگردانم. این کنگره ازنوع اصطلاح فرانسوی آن نیست ، من ازین واژه آن بیان را مراد کرده ام که در زادگاهم ( درواز ) بکار میرود. پوشش یالایی دیوار یا بر فراز دیوارهای بلند گرداگرد حیات خانه و باغ و... را میگویند. سازمان سه برجه وسه کنجه که فراورده های هرسه زبان یگانه را درسراسر زمین گستردنی است ، همین انجمن جهانی بنام باور سازترین بخش مدنیت بزرگ آریایی میتواند بود.
تاریخ خروشان ودر خشان دیروزین خراسان ( خورآ ستان ) و پیشینه ی دیرینه ی سرزمین آریانا ی بزرگ با تنوع قومی و تکثر فرهنگی، نیز بخش دیگری از هویت و مزیت پیکر پر لنگر این سازمان است. هراز گاهی چنین به نظر میرسد که در یگانگی و برگشتن این سه دولت برای تشکیل ساختار یک حاکمیت فراگیر و بزرگ ، کمبود مواد مورد کار برد در برنامه های انکشاف و توسعه سیاسی - اقتصادی را کاهش میدهد. مو جودیت نیروگاه های برق و امکان استفاده بیشتر از انرژی برق و تولید بیشتر این انرژی در حوزه های شمال ، پایگاه صنعت و فن آوری را توسعه می بخشد.
مردم وا قوام گوناگون در این کشورها هنوز مانده اند که بصورت تنها و تک قومیتی اداره کشورخودرا داشته باشند، یا آنکه به حضور ووجود دیگران نیز بیک نسبت بسیار اندک تمکین نشان دهند. ازهمین هویتهای نا درست و مشروعیتهای نا صواب که بیشتر جلوه ی استبداد داشته اند، حس بیگانگی قومی بو جود آمده است. از همین انگیزه ها ست که هرکه دراین کشور ها حاکم میگردد، پس ازمدتی مورد نفرت مردم قرار می گیرد وهرکه بخواهد بر قدرت نزدیک شود ، به دامن کشورهای بزرگ وقدرت مند پناه می برد تا در هنگام باز گشت و تشکیل دولتهای وابسته مردم را از نیروهای حامی خویش بیمناک سازد.
ازین باور تشکیل دولت مشترک ، پیش از روشنگریهای سودمند و کار آمد اندیشه گران بیدار آب در هاون کوبیدن است. انجمن جهانی پارسی که پایگاه مشترک همه اندیشمندان و بینشگران آگاه در سراسر جهان خواهد بود، می باید بر گزاری گنگره موسس آنرا تدارک کند. تنها انجمن جهانی میتواند، روان پاک و پاکنهاد اقوام همزیست در این سرزمین ها و سایر اقوام دیگری که به زبانهای غیر از فارسی سخن میگویند را ، درراه تشکیل دولت مشترک اما در وسعت بیشتر توجیه و روشن سازد. هنوز اشکالات کار و دشواریهای بسیاری که درراه موجود است برای بررسی آن اندیشه نشده است.
صد ابته دشواریهای نا همگونی و نا هماهنگی در فرهنگ اجتماعی این اقوام وپاره قومیتهای بیشتری که دراین کستره بسر می برند ، خود نخستین سنگ ممانعت در راه انجام این هدف بزرگ است. اما آرزوها نیز اندک و کوچک نیستند ، اگر انجمن جهانی بتواند با فعا لان کار تبلیغاتی و روشنگرانه درجهان سراسری گردد، بیگمان هدف ما به نشانه های شدنی بودن برابری پیدا میکند. همین انجمن خود نشان خواهد داد که راه وروشهای ما برای رسیدن به یگانگی در زبان و ساختار حاکمیت این جغرافیای کهن اعتبار کار ساز و کار آمد خواهند بود؟
ما با ناهمگونیهایی که در تمام زمینه ها ی اقتصادی ، سیاسی- اجتماعی ، فرنگی تاریخی، دینی- مذهبی، ملی و اندیشگی داریم، به همان نسبت مشترکاتی هم داریم که امید به جان گرفتن این اندیشه را سزا واری بیشتر است. تاریخ برابری و برادری، ریشه های یگانه در زبان و میراث فرهنگ و تمدن کهن، دین و ارزشهای باوری مشترک و اشنایی با سرگذشت وسرنوشت تاریخی اقوام گوناگون این سه سرزمین وکشورهای دیگر همسایه با آنها.
هرکه در این جهان شامل خانواده ی مشترک ما باشد، یا بتواند به گونه ی درست از درخت گشن شاخ وپر ریشه ی زبان وفرهنگ پیراسته ی تاجیکی، فارسی و دری بهره گیرد ویا آن را بکار ببرد، دراین کنگره شامل میشود. افزون براین پله ها وهفت خوان پارسی، بایستن دیگر آنست که از آموزش و دانش خوب برخوردار باشد. به " یگانگی این سه زبان یا سه گانگی این یک زبان " در سه حوزه وبخشی از مرکزگیتی پرستار و پاسدار بماند، شناسنامه کنگره را که بگونه ی پاسپورت اما در چند برگ تدارک وچاپ خواهد شد، سزاوار میشود. پیش نویس شناسنامه وجود دارد، اما بایستی ازافراد دانشمند و ودانای پر هنر دراین اندیشه ، پیش از نشست اندیشه گران کنگره ، پذیرش بیاورد.
در پشتی ونمای بیرونی این دفترچه ، تصاویر پایه گذاران ادبیات ، فلسفه ، شعر، موسیقی، نجوم ، پزشکی وطبابت و سپهسالاران بزرگ وسنگین نام ما از گذشته های دور تا امروز چاپ میگردد. این دفترچه با یک قیمت ساده به داوطلب شامل بودن و خدمت در کنگره ، داده میشود. دفترچه باید بی یگان مشکل مانند اوراق بهادار به سمبولهای درشت ودرست از نامدار ترین یاد گارهای مدنیت یگانه و پرزمینه ی فرهنگ پارسی- تاجیکی همراه باشد. من باور دارم که نخستین عکس های پشتی دفترچه وهر سند دیگر کنگره، میتواند از سه نفر ( رودکی، رابعه وفردوسی ویا ده ها سه نفر دیگر... ! ) آراسته گردد.
اگر به تبرک وپاک پنداری چهاردهمین سالگشت جشن بزرگ آزادی تاجیکان ( 2005 - 1991م ) ازهمین روزها برای بر پاداری این سازمان دست در کارشویم ، با آنکه کمترین کار وتکاپو را داشته باشیم، بازهم تا پایان امسال ده هزار نفردر لست وفهرست دفتر کنگره جهانی تاجیکان شامل خواهند شد. من تاجیکان و پارسی گویان ودری زبانهای عادی وغیر روشن بین را دراندیشه ندارم. هدف من از از کسانی میباشد، که در هرجای جهان هستند، بسیار پر انرژی، باورمند، کارساز، کنکاشگر، سازمانده، باخبرو بیدار، پر تکاپو و آگاه ودانا هستند. یکی از راه های درست در شیوه ی مشکل شناسی آنست که مشترکات را فهرست کنیم و ناهمجوشی هارا نیز بی نشانه نگذاریم. از کل موارد ده گانه در زمینه های بهم پیوستن ، با هشت گوهر اساسی وپایه باهم ساز گار آمدنی هستیم . تنها تفاوت مذهب و نظامهای اداری گوناگون با چند بابت دیگر مورد گفتگو خواهند بود. در ساختن انجمن تنها زبانها وچند زبان خاص دیگر در این کشورها بستر کار ما اند، اما در تشکیل دولت یگانه " مثلث پارسی " موجبات بسیاری هست که میتواند انرژی مارا ببرد و دست آورد کار انکار از اجرای آن برنامه باشد. خیلی خرد مندانه است که مشکلات و اسانیهارا درجه بندی و نشانه گذاری کنیم.
اگر بخت یارشود وروزگار بر مراد آید، دهها هزار انسان شوریده دل وسرگردان این آرزوها در کشورهای اروپایی، کانادا و آمریکا، آسترلیا و زلاندنو، روسیه وقفقاز، آسیای میانه ، هند وسند ، خاورمیانه و دور و دیگر جاهای گیتی، به این سازمان بزرگ فرهنگی جهان همراه میشوند، ودرهرماه اگر کمک ودستگیرانه پولی برای کنگره بپردازند، میشود ملیون دالر!
این بیان بگونه ی بسیار روشن در آیین نامه جا گرفته است. هزینه ودارایی مالی " سازمان جهانی فارسی گویان" ( انجمن جهانی پارسی ) که غیر از درامد یار پولی( حق العضویت ) باشد، شاید بیش از اندازه ی گفته شده درامد داشته باشد. دولتهای مدد رسان وکشورهای پشتیبان در کارنامه ها و برنامه ها هماهنگی و همگامی فراوانی خواهند نمود.
ویژگی و بر جستگی آنانی که میخواهند در این سازمان از پایه گذاران باشند، آنست که دید گاه ، اندیشه و دانش خویش را برای روبراه کردن زمینه های کار برگزاری بیان دارند وبگویند ، تا چه اندازه میتوانند رگه های کار و سنگهای بنیاد اعتبار را درزمین سازمان بگذارند. شما وهر پارسی گوی ( کسانی که قادر اند فارسی – دری ویا تاجیکی سخن بگویند ) دیگری که برنامه ی روزواره برای نشر وپخش زبان تاجیکی، دری وفارسی را داشته باشد، و البته بااین جنبش اندیشه سازو فرهنگی بزرگ سازگاری کند ، میتوانند درراه شناساندن این آرمان فرا ملی وفرامرزی همگستر و همباور شوند.
دامن گفتمان سازمان سازی و کنگره گری را به شما واگزار میشوم وازشما خواهش میکنم، اندیشه کنید و درراه یگانگی فرهنگ پهناور وپر دامنه ی پارسی وتاجک تباری گپ های خویش را یکسان و یکریز بدارید. من نیز آماده هستم برای هر پرسشگر دراین بسترفراگستر پاسخ بدهم وراه های رفتن و رهنامه های یافتن را ، یکجا باشما سروران فرهیخته وفرهمند، گمان زنی کنم.
یک پیشگویی ودرست کرداری در راه و اندیشه این آرزو ی بزرگ موجود است. اگر بر آن اندیشه انگشت گذار نشویم، برخی بد اندیشی وگمان پزی بر سرراه این باور پدیدار میگردد. آن آتش سوزنده که در برابر ماست ، نا پایداری و ایستایی ناپذیری کسانی است که شاید، هنوز در فرهنگ راستی به ره آورد درستی نگاه نکرده اند. آن سرورانی که درهمه دوران زندگی سیاسی- فرهنگی خویش مدارای بی پی آمد وجبن کهن مرده ی درون نا پایدار شانرا نرسیده اند!
سازمان جهانی پارسی گویان یا هرنام ورسم دیگری که بران بگذارند، در نگهداری مرز خود شیوه ی نیک گفتاری ، درست کرداری ، پاک پنداری وگوهر آفرینی را بر کینه توزی، بد انگاری ، خوار شمردن، ناباوری، خصم خوانی، کژ رفتاری، ناروا داری و همه بیماریهای نا بکار این روزگار ؛ پیروی خواهد کرد و گروه یکم را بر گرههای دوم چیره خواهد ساخت. ازروی بزرگی و هنر آفرینش ،هنگامی که به خوانش این فراخوان دست یافتید، همه نگرشهای سودمند وپر قوت خودرا برآن یکی کنید. این نامه نوشتن را مرادی نیست مگر برای آگاهی شما دانشمندان و سروران فرهنگ دریای پر نهنگ ایران زمین !
تمنا دارم آفریدگار انسان وجهان شمارا پیروز گرداند و سربلند وسر فراز باشید. با درود وسپاس به شما بزرگان کوه پایه های پامیر وهندوکش والبرز وزاگروس وقفقاز ودشتهای نام بردار فلات ایران زمین ! شمارا باشد شکوه و شایگانی !
شمارایار
بیژن پور ( آآبادی )
قسيم اخگر
در ادامه ی " گله های سراسر جهان متحد شوید"ا
نوشته ی عالمانه ی استاد سپنتا؛ در شماره ی 66 نشریه ی وطندار باوجود اختصار وایجاز و شاید امساک و نا بگوهایی که در آن وجود دارد؛آموزه هایی را واجد است که در کمتر نوشته ای به این کوتاهی میتوان یافت و خواند. باوجود آن این نوشته ناتمام است وانتظار آن بود که حضرت ایشان در پاسخ به پرسشیکه درپایان مقاله ذهن شان را به خود مشغول داشته است نیزانگشت و قلم رنجه میکردند وادامه میدادند. بعید به نظر میرسد که استاد و پژوهشگرصاحب نظری مانند ایشان با نگاه دقیق و ذهن روشنی که دارند از پاسخ گفتن به سوالی که در آخر مقال مطرح کرده اند عاجز باشند .کما اینکه مروری دقیقتر بر نوشته ی خودایشان میرساند که استاد سوال خود شان را کاملاً هم بی جواب نگذاشته اند و بصورت سر پوشیده وشایدمحتاطانه پاسخ گفته اند . استاد در آخرین پاراگراف مقاله ی شان نوشته اند که: پرسشی که ذهن مرا بخود مشغول نگهمیدارد اینست که چگونه انسانها میتوانند، شرف شهر وندی را باذلت گوسفندی عوض کنند؟ البته استاد میدانند که شرف شهر وندی چیزی مثل نکتایی یاعمامه نیست که پوشیدن یا نپوشیدن آن به اختیار و اتتخاب افراد مربوط باشد . یا نام نیست که کسی بر خود بگذارد و اگر نگذاشت تعجب برانگیزد. آنهم در کشوری که حتی در قانون اساسی اش ؛ افراد تبعه (همان رعیت سابق یعنی گله ) به حساب می آیند و نه شهر وند (که اساتیدرسمی ادب و حقوق و سیاست آنرا واژه ای ایرانی ووارداتی میدانند و در ردیف واژه های ضاله ای مثل دانشگاه ودانشکده ؛ غیر ملی و چه بسا ضد ملی). استاد سخنش را با نقل قولی از مانیفست حزب کمونیست "پرولتاری سراسر جهان متحد شوید." آغاز میکند ودر تشابه با آن طنز وکنایه ی "گله های سراسر جهان متحد شوید" را عنوان می کند تا در قدم اول خواننده را مطمئن سازد که نویسنده نه چپ است و نه مارکسیست و انقلابی وخواننده با اطمینان میتواند به خود جرأت خواندن وحتی پذیرفتن مقال ایشان را بدهد. به عقیده ی من که هیچگاهی مار کسیست نبوده ام و حتی آن زمانیکه کمونیزم و مارکسیزم مد روز بود و یک نقل قول از لنین واستالین درمیان مارکسیست های دوامامی و چار امامی و پنج امامی وشش امامی افتخار انتساب به طایفه ی روشنفکران را به ار مغان می آورد از این افتخار بی نصیب ماندم ، منصفانه وجوانمردانه نیست که کسی با مسخره کردن گفته ای هر چند نادرست ازفرزانه آزاده ای که رهایی انسان تنها دغدغه اش بود؛ مخاطب یابی کند. امروز که ورق برگشته است ،بسیاری از چپی های تند و تیز دیروزی در پرداختن به هر کاری وقبل از هر چیز میکوشند با ایجاد استحکاماتی در منتها الیه جبهه راست خودرا واکسینه کنند و در برابر حملات احتمالی مخالفان ؛ مأمن امنی بیابند از اینرو مجدانه میکوشند بصورت آبرومندانه از گذشته اظهار ندامت نمایند وحق وناحق به مسخره کردن و گاهی دشنام دادن به راه ورسم ومعلمان ومرادهای دیروزی شان بپردازند . چنانچه یکی از چهره های شناخته شده ی سوپر چپ که با غرش اولین طیاره ی ب-52 دموکرات شده است، در همین انتخاباتی که گذشت در زیرنشان انتخاباتی اش که به تصادف دو دست پهلوی هم برآمده بود نوشته بود که : نشا ن انتخاباتی من دودست دعاست که به در گاه رب العزت بلندشده است و از خداوند برای مردم افغانستان صلح و امنیت و.................. می طلبد . میترسم چنین گمانی در مورداستاد نیز ایجاد شود. که میدانم شأن ایشان بالا تر ازاین است . چنانچه در همین نوشته و در اولین پاراگراف ، تهی کردن روح انتقادی و دمو کراسی خواهی از اندیشه ها ی آن دو بزرگوار توسط بلشویسم و آنانکه توهم درک تئوری انتقادی آن دورا داشتند را مورد اشاره قرار میدهد ونشان میدهد که بین او (نویسنده) و توابینی که دمو کراسی را با دشنام دادن به کذشته ی شان آغاز میکنند ، شباهتی وجود ندارد.از نوشته ی استاد چنین بر می آید که تبار گرایی توسط شکستی های چپ و راست که از قضا هردو طرف انتر ناسیونالیست نیز بودند ودرگذشته نوعی رسالت جبری برای خود احساس میکردند ، رونق گرفته است وهمین ها هستندکه امروزه علمبردار ناسیونالیزم تبار گراشده اند. این ادعا نادرست نیست ؛اما یک کمبود دارد و آن اینکه این جریانات قبل بر این نیز چنین بودندو در گذشته نیزانتر ناسیونالیزم را در خدمت همان ناسیونالیزم تباری بکار میگرفتند. چنانچه علت بسیاری از انشعابات وفراکسیون بازیهای حزبی اینها ،گرایشات منطقوی وسمتی و نژادی بود. این چیزی نیست که استاد زآن بیخبر باشد. اما اینکه چرا خود را به بی خبری زده اند!! برای اینست که در آنصورت نوشته ی شان جهت دیگری می یافت و به نتایجی خلاف آنچه توقع داشتند میرسید. این درست است که شکستی های چپ وراست که بنابر دلایلی واز جمله فقر وافلاس علمی وفرهنگی ووابستگی مزدور منشانه به از ما بهتران به شکست مواجه شدند،در جستجوی ایدئولوژی دیگری که هستی شان را از خطر برهاند وتوجیهی برای ادامه ی موجودیت سیاسی شان عرضه کندوبی آبرویی وافتضاح شان را به فراموشی بسپارد ونه فقط ازانان اعاده حیثیت کند که بالا تر ازآن امکان غلبه بر تزلزل موقعیت های در حال زوال شان را به آنان بدهد بر آمدند. اما آیا همه ماجرا همین است؟البته استاد خیلی شتابزده و موجز،پیش زمینه ها و برخی از عوامل ذیدخل را برمیشمارد،اما در قسمت های بعدی نوشته آنها را به یادنمی آورند ونمی خواهند بگویند که تداوم همان عوامل و تقویه آنها به اشکال دیگر و امروز نه زیر عنوان اسلام یا کمونیزم بلکه در سایه ی لوای دمو کراسی و "ملت سازی "و " دولت سازی"در دستور کار است . کیست که نداند آنچه بنام باز سازی یاد میشود احیا و تجدید وترمیم همان روابط و ساختار های سنتی وروابط قدرت است که از کودتای ثورواوجگیری مقاومت ضد شوروی تا سقوط طالبان تدریجاً از هم گسیخته بود. درنتیجه ی همین روند بود که ناسیونالیزم تباری رونق بیشتر یافت.یا بهتر است گفته شود که سررشته داران امور برای پیشبرد اهداف شان رونق بخشیدن به تمایلات جاهلانه ی تبار گرایی را ضرورتی یافتند ،که از یکسو آنان را قادر به ادامه ی حاکمیت شان می ساخت وازجانب دیگرتوجیهات لازم را برای عملکرد های ضد مردمی شان آماده می کرد.چنانچه از اغاز اداره موقت تا حال و در صد ها مورد ماشاهد نقش دولتیان در تشدیدگرایشات قومی وزمینه سازی برای آن هستیم.این موارد در نوشته ی استاد سپنتا مورد آشاره قرار نمیگیرد.به آسانی میتوان با استاد توافق کرد که"نژاد گرایی به عنوان جریانی نیرومندبر قلمرو فرهنگ وسیاست کشور سایه انداخته است وبه یک گفتمان بدل گردیده است. گفتمانی که به حق آنرا گفتمان گله گرا نام داده اند. اما این فقط کمونیستها و یا مجاهدین نیستند و نبودند که چنین گفتمانی را شکل دادند ، بلکه کنفرانس بن تحت فشار وارده از جانب پاکستان نیز بر آن صحه گذاشت. همان زمان بود که پرویز مشرف از حق ریاست جمهوری یکی از اقوام افغانستان سخن به میان آورد وهمین موجب روی کار آمدن آقای کرزی شد. به این ترتیب آنچه را استاد گفتمان گله گرایی می نامند در تشکیل حکومت ،تدویر لویه جرگه ها، تدوین قانون اساسی،تنظیم سرود ملی، انتخابات ریاست جمهوری و سپس انتخابات پارلمانی و انتصابات مشرانو جرگه و در نهایت انتخاب رئیس ولسی جرگه به عنوان ضابطه ای مسلط بکار گرفته شد، که کوشش ناکام آقای کرزی در به ریاست نشانیدن آقای سیاف یک نمونه ی روشن آن است. آقای محقق بصورت نا خواسته در مصاحبه با تلویزیون طلوع افشا کرد در ائتلافش با سیاف تشویق (بخوانید درخواست یا دستور )آقای کرزی نیز دخیل است. از قضا پس از شکست سیاف – محقق، آقای کرزی نیز با ستایش از اقدام آقای محقق در ائتلاف با سیاف به نوبه ی خود از این راز مگو پرده برداشت. آقای کرزی در همین اظهار نظرش نشان داد که تعریف وی از وحدت ملی تعریفی ست کاملاً قبایلی و عقب مانده و خان خانی وبه تعبیر استاد گله گرایانه . زیرا این در نظام خان خانی و قبایلی ست که اتحاد و دوستی سرداران قبایل و بر عکس دشمنی و مخالفت آنان، معیار است. از قضا در همین شماره نشریه وطندار و در اولین صفحه ی آن ، نوشته ای زیر عنوان "حرکت آقای محقق گامی بسوی وحدت ملی" به چاپ داده شده است که در سطر سطرآن ، گفتمان گله گرایی مورد انتقاد استاد موج می زند. هنگامی که لشکر خونخوار طالبان با کشتن و سوختن و ویران کردن بسوی شمال در حال پیشروی بود ،اعلیحصرت طاهرشاه خان که هنوزبه بابا یی نرسیده بود، از قتل عام و نسل کشی آنان صدای گام هایی بسوی وحدت ملی را شنید و اعلام کرد. نمیدانم چه رمزی وجود دارد که هر گام اکابر گامی بسوی وحدت ملی به حساب می آید، اما باوجود اینهمه گا مهای بلند ما به سرمنزل وحدت ملی نمی رسیم. پرسوناژهای وحدت ملی درنگاه آقای کرزی ، سران قبایل هستند ووطندار نیز در تو جیه همین باور است که به تفسیرفرمایشات ولینعمت خویش می پردازد و به اعتبار"اگر شه روز را گوید شب است این –بباید گفت اینک ماه و پروین" خوش قلمی میکند، که نمیشود انتظار دیگری از وی داشت زیرا بقول دانشمندی هرکسی سخن همان جایی را میزند که از آنجا نان میخورد. آنچه واقعاً از ارزش نوشته ی استاد می کاهدهمین است که ایشان فقط یک جانب قضیه را میبینند و طرف دیگر قضیه را که بخصوص در اوضاع وشرایط کنونی پیش آهنگ علمبرداران تبار گرایی ست از قلم می اندازد ودر عوض از خودش میگوید که : من به مثابه شهروند جمهوری ، خودم را به هیچ تبار وهویت گله ای منسوب نمیدانم، بر این باورم که فقط انسان وتعهد او به همنوعان و پاکیزه گی وعفت سیاسی اوست که او را مورد قبول یا رد می سازد.سخن زیبا و آرمانی و کاملاً متعالی ست اما چه چیزی را در اینجا اثبات میکند! استاد در برابر کدام اتهام واز جانب چه کسی از خود دفاع میکند؟ شاید استاد میخواهد بگوید که هرچند مشاور رئیس جمهور است در این رابطه مسئولیتی بر عهده ندارد زیرا زمینه ی کارش روابط بین المللی ست. یا اینکه موجودیت خویش را بعنوان مشاور، دلیلی برای اثبا ت اینکه در بالا ها چنین چیزی وجود ندارد گرفته اند. اما موجودیت یک یا چند نفر شهروند چه چیزی را اثبات میکند؟آقای کرزی و وزرا وشرکایش نیز شهر وند هستند و حتی بالا تر از شهر وند ، کشور وند هستند (لطفاً وند را به معنای مجاهدی آن نگیرید و با فند هم اشتباه نکنید.) ظاهرشاه وخانواده اش نیز همیشه شهروند بوده اند وحتی در زمان امیر کبیر آهنین ضیا المله والدین مقررشده بود که هر فرد خانواده محمد زاییان از زن ومرد وکودک معاش ماهیانه داشته باشند.این بر علاوه سایر امتیازاتی بود که اهل بیت داشتند. استادبدون شک همانگونه هست و می اند یشد که گفته است اما در مجاورت چند قدمی ایشان کسانی هستند که سردار به حساب می آیند و به همین اعتبار میتوانندارگ سلطنتی را رهنمای معاملات درست کنند وآنچه را که در طول حکومت خانوادگی تاراج و انبار کرده بودند به لیلام بگذارند. آیا استاد میتوانند در تذکره ی خویش بنویسند والا حضرت سردار رنگین دادفر اسپنتا!! میدانم که استادهیچگاهی چنین نخواهند کرد زیرا عنوان استادی بالا ترین و شریفترین عنوانی ست که دارند.اما اگر خدای نخواسته بخواهند آیا میتوانند؟ آیا استاد واقعاً شهروند هستند؟ اگر هستند چرا با وجود فضیلت علمی وشرافت و شایستگی وپاکیزگی شان از اعطای منصب وزارت به ایشان دریغ میشود و در مشاور خانه ای که اغلباً مشروطی های کورس اکابروبرخی از متهمین به ار تکاب جنایات ضد حقوق بشری ،درآن جا داده شده اند ،مصروف مشوره نویسی شده اند.استادمیتوانند خود را شهروند احساس کنند. بی تردید ایشان در این احساس صادق هستند، اما با درد و دریغ که این احساس در ایشان صادق نیست . این احساس یک احساس کاذب است و واقعیت ندارد زیرا در نظم ونظام قبایلی نه فرد وجود دارد ونه شهروند. البته تمام کسانی که ازآنسوی ابحار صادر شده اند نیز شهروند هستند و آنانیکه تفنگ دارند نیز، من واقعاً نمیدانم استاد به کدام اعتبار خود را شهروند به حساب می آورند! که نه تفنگ دارند و نه صادر شده اند.حضرت استاد ! شهروند کریم آقا خان است که میتواند جاده های جلو هوتل کابل را برای چند روز ببندد، نه آن راننده ایکه باید نیمی از کابل را دور بزند تا به مقصد ی برسد که دوصد متر دورتر نیست. یا آن زن در حال زایمان که در تکسی درد می کشید. شهر.ند زلمی خان خلیل زاد است که گاهی به جای رئیس شما دستور میداد و تصمیم می گرفت و برنامه میداد ورئیس هم سخنگوی او میشد. مقاله ی استاد از لحاظ نظری ، تردید نا پذیر است بویژه آنجا که وجه مشترک تبار گرایان را فهرست میکند ویا از پی آورد های و حشتناک منطق گله گرایی و از جمله ار جح شمردن جنایتکاران وقاتلان خودی برافراد وشخصیت های نیالوده وشریف غیر خودی صحبت میکند. نکته ای را که استاد میتوانستند به عنوان حسن ختام نوشته ی شان یادآورشوند این است که : کاسبکاران ومنادیان تبارگرایی ،خود به آنچه تبلیغ و ترویج میکنند ذره ای باور ندارند ودر عمل نه فقط بر قوم وقبیله ی خویش ترحمی ندارند،که در صورت لزوم به سادگی همراهان یاران شانرا ترور مینمایند و بر قوم و قبیله ی حویش همان را روا میدارند که بر دیگران.مفهوم خودی برای گله گرایان در نهایت امر به خانواده و فامیل تقلیل می یابد ودر نهایت به شخص، محدود میشود . در همین هنگام است که با چشم پارگی عجیبی ،همدست و همداستان با کسانی می گردند که تا دیروز در خصومت و دشمنی با او هزاران نفررا به کشتن دادند تا کسب وجاهت نمایند.اما آنچه مردم را وامیداردتا از چنین رهبرانی اطاعت نمایند ترس ازبی هویتی ست. زیرا در جامعه ی قبایلی این افراد نیستند که دارای هویت هستند. در چنین جوامعی افراد خودرا ناگزیر از پناه بردن به هویت موهومی می بینند که صرفاً در تبار گرایی تعریف میشود. بنابر این در برخورد با انحرافات تبار گرایانه و نژاد پرستانه ، لبه ی تیز مبارزه باید متوجه آن سیاست ،فرهنگ ، نهاد ها و اداره ای باشد که بقا و استمرار مناسبات وروابط قبایلی را تضمین کرده اند و می کنند. آن سیستم ونظامی را باید افشا کرد ومورد حمله قرار داد ،که با ایجاد غرور کاذب و خود برتر بینانه در یک قوم عملاً آنانرا نژاد برگزیده معرفی میکند ودر واکنش به این تعامل اقوام وطوایف دیگر را بسوی تبار گرایی میکشاند تا برای مقابله با عقده ی حقارتی که در برابر نژاد بر گزیده دارند سرداری از تیره و تبار خویش بیابندو بر فرق سر بنشاند وهمه چیز خویش را به او هدیه کند و بانفی خودش خودش را در سیما و قامت سردار خویش اثبات نماید. اگر هم نیافتند ،می تراشند و می سازند. استاد می نویسدکه " بر این باورم که فقط انسان وتعهد اوبه همنوعان و پاکیزگی اوست که اورا قابل قبول یا رد می سازد. البته این تجربه ایشان در دانشگاه آخن است ، ولی در افغانستان هیچگاهی چنین نبوده است. در این جا سیاست پدر مادر و بهتر است گفته شود خواهر و مادر نمی شناسد وتعهد نشانه ی پا بندی به ایدئولوژی به حساب می آید که فقط انسانهای ما قبل مدرن و روستایی میتوانند داشته باشند.حتی جوانمردی ووفاداری و برسر پیمان ایستادن جزو اخلاقیات بدوی ،شمرده میشود .از همینرو اکابر سیاسی ما هر روز پیمان تازه ای می بندند وروز بعد آنرا میشکنند.در این مرز بوم انسان به اعتبار اینکه انسان است ،هر گز حرمتی نداشته است وهنوز هم نیافته است. آیا حمایت آقای کرزی از استاد سیاف بر اساس همان معیار ها یی بود که استادبر می شمارند، یا قومیت و قبیله گرایی ؟ آیا استاد از سیاست فیلمرغی سردار هاشم خان خبر دارند که گفته بو د مردم افغانستان مثل فیل مرغ هستند که اگر گرسنه باشند با یک مشت ریزه نان میشود آنانرا به گرد خود جمع کرد و اگر سیر باشند بر عکس. استاد حتماً این روایت را از زنده یاد غبار خوانده اند که اعلیحضرت نادر شاه خان هنگام عبور از کنار مرقد مرحوم!! مغفور! جنت مکان خلد آشیان! یعنی امیر عبدالرحمن خان وپس از اتحاف دعا بر روح آن امیر آهنین به اطرافیان گفته بود که این مرد بزرگ مردم افغانستان را خیلی خوب شناخته بود ومیدانست با آنان چه رویه ای داشته باشد .دراین کشور رد یاقبول هیچکس بر اساس تعهد وپاکیزگی سیاسی نبوده است که دیده اید و می بینید تا حال بر عکس است. در کابینه و حکومت و منصوبین مشرانو جرگه و منسوبین وزارت ها و ریاستها نه تعهد بلکه تفنگ نه پاکیزگی بلکه پول ؛نه وارستگی بلکه وابستگی به قدرت یا قبیله معیار است.
پایان
لينک مرتبط به اين نوشتار
دوکتور رنگين دادفر سپنتا :
آنانی که می خواهند بگويند " گله های سراسرجهان متحد شوید"
پایان
لينک مرتبط به اين نوشتار
دوکتور رنگين دادفر سپنتا :
آنانی که می خواهند بگويند " گله های سراسرجهان متحد شوید"
اشتراک در:
پستها (Atom)




