شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۶


آگاهی نامه مشترک

ازنام پیروان اندیشه های ملی- مردمی
در افغانستان
به مناسبت کشف گورهای دسته جمعی در بدخشان !

بسم رب الشهداء والصدیقین
انـــــا لله وانــــا الیه راجعـون

" آنانکه رفته اند، پاکان و عاشقان صادق آزادی انسان بوده اند، آنانکه مانده اند پاسداران راه نیک آنان هستند، پس شهادت گوهر اندیشه و نگین در انگشتر آزادی است ".
سخن بدخشی از دفتر" ارزشهای اخلاقی ما "
" آنانکه به کشتن دیگری مبادرت میکنند تازوال نکنند، دشمن خدا و انسان، بیگانه با مردم، سپاهی غیر و فاقد وجدان و سلامت عقل اند. فرمان خدا و اراده ی ما نیز دربرابر ستمگران، دفاع از حقوق مردم و حمایت از مستضعفین و تمام انسان های مومن و شریف این سرزمین است ".
مولانا بحرالدین باعث از " دفاعنامه های زندان "
درود فراوان به روان پاک همه شهدای نیکنام و پاسداران حرمت ا نسان در سرزمین مان و با درود های آتشین و آفرین به پیشگاه روح بلند سپاهیان و راهیان راه سربلندی مردم وهمه زحمتکشان کشور؛ همان فرزندان جان نثار و پیروان پاکباز صراط آزادگی ( اعضاء و هوادارن، صفوف ورزمندگان، فرماندهان ورهبران سازمان مبارزان ملی زنده نامان شهید، محمد طاهربدخشی، مولانا بحرالدین باعث، حفیظ آهنگر پور و … با یاران دشمن شکن ا یشان در سازمانها و گروههای زیرین ) :
یک - تمام گروهها، افراد وشخصیتهای برامده ا ز " محفل انتظار " سازمان شهید بدخشی.
دو - سازمان به اصطلاح " ستم ملی " که به ترتیبی نسبت به گذشته، امروز و آینده ی آرمانی جنبش برابری خواه ملی، ضد ستم در افغانستان متعهد است و همواره به همبستگی ملی با آگاهی و آزادی ترکز دارد. سه - برخی شخصیتهای ملی و مستقل سیاسی، روشنفکران بیدار، شعرا و دانشمندان مردم دوست و مسلمان در داخل و خارج کشور.
هم میهنان شریف و مسلمان !
درپی کشف گورهای دسته جمعی فیض آباد مرکز بدخشان و بسا نقاط دیگر در افغانستان، دیده میشودکه، صدها تن از مردم آن سامان، و دهها وصدها هزار انسان در سراسر کشورباچشمهای بسته، پنجه ها ودستهای بند بندشکسته، پیچیده به زنجیز خاردار و خفه شده، اعم ا زکودک وزن وپیر وجوان، بصورت بیرحمانه و بسیار وحشیانه کشته شده اند. اجساد پاره پاره وحتی زنده بگور شده ی آنان دراین ا و اخر کشف و بیرو ن آورده شده است.
تمامی کشته شدگان، قربانیان مظلومی هستند که در دوران ترور و خفقان رژیم ننگین کودتای ثور 1357 ش و تحت رهبری باندجنایتکار امین – تره کی، بفرمان حکومت مزدور، گروه گروه کشته و زنده دفن سینه ی خاک شدند. اما شهدا ی بدخشان در آغاز کودتای ننگین به دست پلیدترین دیوی بنام منصور هاشمی، با همیاری چندین ناکس و وناپاک دیگر بصورت غیر قانوی و تجاوزکارانه گرفتار ودرشبانگاهان به جوخه ی اعدام سپرده شدند. این گروهای جمعی نمونه اندکی از همان پنجهزار شهیدانی اندکه بنام " ستمی " ضدرژیم کودتا و دشمنان شوروی خوانده شده بودند.
بیگمان آ ن گورهای جمعی گورستان سپاهیان صفوف آزادی بخش جنبش برابری خوا ه و نهضت ملی – مردمی افغانستان است. تعداد از آن در خاک پوسیدگان مردم مجاهد و مبارز دیگری هستند، که به نهضت اسلامی وبعد تر بنام ( جمعیت اسلامی ) ارادت داشتند. شماری نیز از اهالی غیر سیاسی وغیر سازمانی بودند که همان فرزندان بیگناه مردم مسلمان وبیدفاع اطراف و مرکز بدخشان اند.
همین جا باید اظهار گردد که، جریان اختناق و سیاست قتل عام مردم توسط رژیم کودتا در همان سال اول وسال بعد پایان پیدا نکرد. نزدیک به یک ملیون انسان بدست حیوانی بنام حفیظ الله امین وگروه ا و بدینگونه دسته جمعی و انفرادی جان باختند. رژیم وارث آ ن نیز با تفاوت اندکی در همان روش بیداد گرانه وبدون تصفیه ی جنایات دوران امین، بکار خویش پرداخت!
بوسیله همین آگاهی نامه به گروههای سیاسی پیرو اندیشه های ملی و ا نقلابی یکجا با همه منسوبان جریان به اصطلاح " ستم ملی" هم آواز با مردم مسلمان و مجاهد افغانستان، روشنفکران آگاه، استادان و آموزگاران کشور، نویسندگان وشعرا، پیروان آیین آزادگی و نا وابستگی، نیروهای ملی ومردمی، پاسداران مقاومت ملی، مجاهدان ولاور کشو ر، سازمانها و محافل بشردوست و سرانجام خانواده و بازماندگان شهداء؛ برای اندوه جانکاه و این مصیب بزرگ اهالی بدخشان و مردم ستمدیده ی افغانستان عرض تسلیت مینمایند.
پیداست که آ ن رژیمهای توتالیتر و ستمشاهی، با فرهنگ منحط قبیله سالاری و با جبر و اختناق در برابر مردم آزاده و قهرمان این کشور، نخستین بار نیست که در نظام کودتای ثور به کشتار هشتصد هزار انسان در ظرف یکسال و یک ملیون نفر در دوسال پرداختند، بلکه از ایجاد افغانستان توسط انگیسها تا امروز این سیاست قو مگرایانه و بیگانه مدار آنها با دشمن خویی و مردم ستیزی، بی فرهنگی وفراست گریزی، نوکری به به دیگران و خدمت در بیرون از مرزها ی افغانستان همواره ادامه داشته است.
برای هر انسان دارای اندیشه و نظر، آگاهی از باور ملی ومردم بنیاد، فهم نظام شهروندی و مشارکت اقوام، درک دموکراسی و حقوق بشر و دانستن ارزشهای ازجمند میهنی بسیار آسان وراحت است که به گذشته نگاه کند و کار نامه نظامهای آدمخوار این سرزمین را از نظر بگذراند. توجه به انگیزه ها و بهانه های شهادت سرداران ملی ودرفشداران آزادی و آزادگی همچون:
میربچه خان کهدامنی، عثمانخان تگابی و ... قربانیان سیاست بیگانه مدار امیر عبدالرحمن یا شهادت همان رهبران جهاد علیه انگلیسها در دو نوبت. مرگ مظلومانه آنانی که در سیاه چالها و زیر زمینیهای بالاحصار و تپه های اطراف کابل و حتی ارگ سلطنت پوسیدند وهنوز استخوانهای ایشان در همانجاست. اعدام و تیر باران مردان بزرگ وروشنفکران مشروطه خواه بدست امیر حبیبالله. بیداد گریهای نادرخان و برادران ودوام آن تا ظهور طالبان.
مگر میشود، مرگ شخصیتهای بزرگی چون: شاه محمد ولیخان آگاه نایب السلطنه، خانواده چرخیها، شهیدسید علی گوهر، علامه سید اسماعیل بلخی، شهید محمد طاهر بدخشی،شهید علامه اسماعیل مبلیغ، شهید مولانا بحرالدین باعث، شهید عبدالمجید کلکانی، شهید حفیظ آهنگر پور، شهید غلام محمد نیازی، شهید استاد ذبیح الله، شهید صفی الله افضلی، شهید دکتر اکرم یاری،شهید عبدالقیوم رهبر، شهید عبدالله رستاخیز، شهید استاد علی مزاری، شهیدان جنبش ملی اسلامی افغانستان بدست گروه طالبان و سرانجام شهید احمد شاه مسعود را که از سوی یکسلسله وبا پیروی از اندیشه های ( شوونیستی – فاشیستی ) انجام یافته است، فراموش کرد ؟
ما درحالیکه یکباردیگر تمام نظامهای مستبد و خون آشام وابسته به اجانب درگذشته وامروز را محکوم ومردود میشماریم، به تردید و نفی هیچ قوم وگروه مردمی، نه تنهاتاکید نمیکنیم، بلکه برای برابری، مشارکت، برادری، باهمی و برخورداری از حقوق مساوی شهروندی تا استقرار نظام واقعاً ملی ومردم محور مبارزه خواهیم نمود.
با وجود آنکه از نظرما دولت کنونی از مشروعیت کامل برخوردار نیست، پارلمان نو ایجاد نیز دارای بنیاد دموکراتیک نمیباشد، نهاد های دیگر دولتی هنوز ابزار استبداد و زور گویی هستند، کشور نیزا ز استقلال سیاسی و آزادی واقعی محروم است؛ اما در برخورد با رهبران دولت بعنوان گردانندگان حاکمیت وابسته، با کمال صراحت وبا شفافیت سیاسی مانند گذشته ها اعلام میداریم که راهکار های ایشا ن در تحت حمایت اجنبیها با هرنام و اصطلاح حقوقی، معنایی جز غیر مردمی بودن ندارد. تاپیش از آنکه در تاریخ فردای این سرزمین پاراگراف دیگری ا ز نوع جملات بالا در بررسی ایشان بیان شود، به مردم افغانستان مراجعه کنندکه مصدر و مبدأ مشروعیت هر نظام سیاسی در این کشور خواهند بود.
درهمین حال وبدین و سیله از دولت وپارلمان افغانستان مجدا نه میخواهیم تا در برخورد با پدیده ی تأ سف انگیزکشف گو رستانهای جمعی سراسر کشو رو بویژه شهدا ی بدخشان و سایرنقاط افغانستان موارد زیرین را به منصه اجرا قرا ر دهند:
یک- ا علام سوگواری یک روزه ( ماتم ملی ) در سراسر کشور به پا س احترام به شهدای زنده بگور شده ی زحمتکشان افغانستان و همه فرزندان مردم مسلمان این سرزمین.
دو - برگزاری فاتحه خوانی عمومی ورسمی یکروزه همزمان با روز عزای ملی درمرکز و ولایا ت و همچنان درحکومتیهای محلی اطراف کشور. دولت باید بی درنگ به اعتقادات و باورهای مردم خم شود و روان آشفته ی مردم مومن مارا لحاظ داشته باشد.
سه - همه منسوبان ملی اندیش و خداباور " ستم ملی " در بیرون و درون افغانستان این سوگواری ملی را به عنوان روز همبستگی مردم افغانستان مینامند وآنرا به پیشگاه مردم وتاریخ خونین این سرزمین پیشنهاد مینمایند. باید پارلمان کشور از نام مردم افغانستان دولت را متعهد سازد که در اعلام روز همبستگی مردم افغانستان با خواستهای این اعلامیه تمکین نماید.
چهار - دولت باید کمسیون مشترک ارگانهای تعقیب قضایی را جهت بررسی این فاجعه اسفناک نه تنها در بدخشان، بلکه در سراسر افغانستان موظف بدارد، تا پس از گرفتاری و بازداشت آنانی که در انجام این حادثه و حوادث بزرگتر از آن مبادرت کرده اند وا تفاقاً هنوز زنده وبر دوام هستند، به حقایق تلخ دیگری نیز آگاهی حاصل آید.
پنجم - دولت اصولا باید کاوشهای ویژه یی ازاین نوع را نه بصورت غیر مسلکی و درهم آمیز، بلکه با استفاده از سازمانهای ویژه وکارآموزان آگاه بین المللی انجام بدهد. پس باید به حکومت بدخشان دستور داده شود تا از اجراات خود سرانه که زمینه ی پژوهش بهتر در موارد پیش آمده را خرا ب نماید پرهیزکند.
ششم- ازکمیسیون حقوق بشر در کابل نیز رسماً خواسته میشود تا در راه پیگیری عوامل این جنایات ضد بشری و فاشیستی در بدخشان و سایر نقاط افغانستان بصورت کار ساز عمل نماید. ما حاضریم فهرست روشنتری از شهدای خویش در حوادث سالهای 1357 و پس از آن را که بدست جلادان رژیم کودتا کشته شده اند، دراختیار شما قرار دهیم.
هفتم - ازهمه رسانه های ملی، مطبوعات آ زاد، روزنامه و هفته نامه ها، و تارگاه های انتر نیتی در درون مرز وبرون مرز کشور آرزو میکنیم، در زمینه ی آگاهی دادن به مردم و شناخت بهتر از عمق فاجعه در افغانستان ازیکسو وا ز روی دیگر در بیان شفاف حقانیت ودرست اندیشی ما در مبارزه با فاشیسم قبیله خون آشام امینی ورژیمهای استبدادی و توتالتر گذشته در افغانستان همکاری و همباوری نمایند.
روشنفکران آگاه و مبارزین و مجاهدین صادق مقاومت برضد استبداد و نابرابری!
به اتکای شما وبا احترام به مردم زحمتکش، مسلمان و رنجور افغانستان، تلاش خواهیم نمو د تا درفش حقیقت و برابری همه مردم افغانستان دریک نظام جمهوری پارلمانی ویا ساختار فدرالی در افغانستان را بر افرازیم و پایگاه مبارزه با وابستگی ونوکری به بیگانگان، بیعدالتی در امر مردم، استبداد درجامعه، نارواداری و برتری خواهی ناشیانه در سیاست غیرملی نظامهای نا مردمی را خالی نکنیم.
با ردیگر مراتب احترام خویش را به پیشگاه ارواح مطهر همه شهدای راه آ زادی و جان باختگان مومن صراط های مستقیم ابرا ز مینماییم. ا ز نام تهیه گران این اعلامیه و بستگان مستقیم و غیر مستقیم شهدای گورستانهای جمعی دربدخشان و سراسر افغانستان، محضر مردم بینوای آن سامان و همه انسانهای داغدار این سرزمین عرض تسلیت داریم.
تذکـر:
1 - سازمان فدایی زحمتکشان افغانستان ( سفزا ) که یک نام توافق شده نبود و نیست؛ در سال 1363 با سپردن یک تعهد نامه ننگ آور به رهبری حزب دموکراتیک و دولت کودتا، انحلال خویش را اعلام داشت. بخشی از گردانندگان آن به حزب حاکم پیوستند، اما 90 درصد اعضا ووفاداران آن از دستور آن سازمان سر پیچی کردند و به حزب دموکراتیک بعنوان قاتل مردم افغانستان نه پیوستند. اعضای معترض به رهبری ( سفزا ) بصورت جدی شامل این اعلامیه هستند.
2 - سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان ( سازا ) که خودرا یک نام توافق شده وسابقه دار میداند، دارای تشکیلات رهبری جدا گانه است و دراین اعلامیه مشترک نیست. رهبری آن سازمان خود دراین زمینه شاید اقدامات جداگانه و ویژه بعمل آورد.
3 - مشترکان این آگاهی نامه رسمی درحالیکه به تمام افراد صدر وذیل این دو گروه احتراماً عنوان اعضای جنبش ضد ستم واستبداد درکشور ( ستمی و ملی اندیش ) را مشمول میدانند، اما غیر از آنها هستند. آن دو سازمان بگونه بسیار غیر اصولی در برابر هم قرار گرفته بودند و ازاین جهت مورد انتقاد و تردید بسیاری از شاگردان و پیروان اندیشه وباور نیک نامانی چون مولانا بحرالدین باعث و محمد طاهر بدخشی قرار دارند.
4 - خوانندگان این نامه اگر در گذشته ها قادر نبودند، ابراز نظر و اعلام باور نمایند، اینک پس از خوانش این اعلامیه میتوانند، یادداشتهای خویش را در زمینه های گوناگون بطور اعم و در مورد موجودیت و کشف گورهای مشترک مردم بیچاره افغانستان بصورت اخص بنویسند و به سایتها و تارگاه های مختلف بفرستند.
و من الله توفیق
تأسف نامه مشترک منسوبان " ستم ملی "
( حزب زحمتکشان ) وپاره های آن در داخل وخارج کشور

اعلاميه

بسم الله الرحمن الرحیم

اعلامیه کمیسیون مستقل وارثین شهدای مظلوم بدخشان(18 حمل
1386)
خون ناحق دست از دامان قاتل برنداشت

دیده باشی لکه های دامن قصاب را

کشف گور دسته جمعی واقع دشت قرغ نمایانگر به کرسی نشستن وعده خداوندی مبنی بر رسوا نمودن ظالمان و ستمگرانست .
آری! قصابان نامرد که جگرگوشه های بدخشان زمین را با شیوه ناجوانمردانه شکار کردند و بر اساس دستور قصابان تاریخ، دجالان روسیاه، دژ خیمان جنایتکار در تاریکی شب زنده به گور کردند بدین اندیشه بود ندکه شاید تا قرنهای متمادی این جنایت ننگین شان پوشیده خواهد ماند بیخبر ازینکه خداوند بزرگ یار مظلومانست ودشمن ستمگران. آنها در جریان سالهای 57-58 ده ها هزار بدخشانی مظلوم را از صنف درسی ، از منبر مسجد، از مدرسه ، از کتابخانه، از پشت قلبه ، از بستر خواب ، از کوچه و بازار فقط به جرم مسلمان بودن دستگیر کردند و بعداز اجرای شکنجه های جانگاه ، توهین و تحقیر در دشت قرغ زنده به گور کردند.شواهد به دست آمده از دشت قرغ نشان میدهد که این شهدای مظلوم ساکنین سراسر بدخشان بوده و شامل جوانان 14 ساله تا مردان 80 ساله و حتی زنان نیز میباشد.قصابان نامرد تمام اشیای قیمتی مانند ساعت ، پول نقد انگشتر شهدا را از نزد شان گرفته و بعد آنان را زنده به گور نموده و بعد توسط بلدوزر خاک و سنگهای بزرگ را بالای آنها انداخته اند.
بعضی ازین عزیزان شهید را با سیمهای خاردار ، پیپ سیروم در گروه های چند نفری بسته و بعد زنده به گور نموده اند.همچنان دردست وپای بعضی شهدا زولانه و در گردن آنها زنجیر نیز میباشد.در جریان یک هفته کاوش در حدود بیشتر از 500 شهید کشف شده است و گمان میرود که بیشتر از هزاران تن دیگر هنوز در زیر خاک باشد.
این درحالیست که عده در رده های بالای دولت: که شاید همان شرکای جرمی قاتلین این شهدا باشد تلاش دارند تا به روی این جنایت بزرگ خاک بپاشند و از ادامه کاوش جلوگیری نموده و مسئله را به شیوهِ مزورانه خاموش نمایند وچند روز بعد تبلیغ نمایند که گور دسته جمعی نبود فقط چند نفر معدود بود و بس. در حالیکه وارثین شهدا خواهان ادامه کاوش تا کشف آخرین جسد میباشند.زیرا آنها میخواهند وسعت زمینی را که اجساد شهدا دفن است بدانند وگذشته ازان باید این جنایت ننگین که در تاریخ کشور نمونه آن کمتر دیده شده است به جهانیان نشان داده شود.مابدین وسیله از شخص ریس جمهور افغانستان وپارلمان کشورمیخواهیم تا تیمی هئیت مشترک غیر وابسته را جهت نظارت از جریان کاوش ها موظف بدارند و بودجه کافی را جهت ادامه کاوش و اعمار منار یاد بود به نام " منار شهدای مظلوم بدخشان" در اختیار مردم بدخشان بگذارند. تا با این وسیله هم دل وارثین آنان تسلی شود و هم این منار یادگاری باشد از عزیزترین جگرگوشه های بدخشان که فقط به گناه مسلمان بودن و مردم دوستی زنده به گور شده اند. همچنان از علمای بدخشان مصرانه تقاضا داریم تا فتوای ادامه کاوش را جهت روشن شدن ابعاد جنایت صادر نمایند و فریب نیرنگها ی مجرمین را نخورند.همچنان ما تاثر عمیق خویش را نسبت به برخورد سطحی کمیسیون حقوق بشرو رسانه های صوتی و تصویری درمورد ، که بخاطر سلی زدن به روی یک زن یک سال دنبوره میزنند اما مرگ هزاران انسان بیگناه را تا کنون به هیچ گرفته اند ابراز میداریم همچنان از وارثان شهدا میخواهیم تا هرچه زود تر کمیسیون وارثین شهدای مظلوم بدخشان را ایجاد و اداره امور مربوط به آن را به دست گرفته برنامه جمع آوری اعانه جهت اعمار زیارت، منار یاد بود و موزیمی را که دران آثار بازمانده از شهدا مانند شانه ، تسبیح ، قلم ،عینک ، دندان ساختگی ، زولانه ، سیم خار دار و غیره به نمایش گذاشته شود ، آغاز نمایند.
کمیسیون وارثین شهدای مظلوم بدخشان با تمام توانایی و امکانات خویش در خدمت وارثین شهدای مظلوم بدخشان بوده و ازهیچگونه فداکاری و جهد درین راه دریغ نخواهد کرد.همچنان از مردم بدخشان میخواهیم تا لست تمام مفقود شدگان را بر اساس ولسوالیها و قریه جات ترتیب نموده به دفتر کمیسیون وارثین شهدای مظلوم بدخشان واقع شهر نو فیض آباد بسپارند.هدف ما فقط افشای عمق جنایت و دفاع از حقوق مردم بدخشانست تا از یکطرف تسلی دل وارثین شهدارا نمائیم و از سوی دیگر حق شهدای مظلوم خویش را ادا کنیم زیرا میدانیم که جنایتکاران هرگز محاکمه و مجازات نمیشوند زیرا عده ازانها همین حالا در زیر سایه بانهای ی دموکراسی در غرب به سر میبرند و عده دیگر هم در رده های بالای و حتی تصمیم گیری دولت بر ما فرمان میدهند.
بیاد داشته باشید این گورستان تمام گمشده های ما از تمام ولسوالیها و مرکز بدخشانست که نه باید به بزرگترین زیارتگاه مبدل شود اینجا میعاد گاه عاشقان و عارفانست اینجا گور پاکترین ، زیباترین ، جوانترین ، پرهیزگار ترین ، شجاع ترین، عزیزترین و بهترین فرزندان بدخشانست

****************************۸
پيام کميسيون
پیام کمیسیون مستقل وارثین شهدای مظلوم بدخشان

گور خونین شهیدان به تو آواز دهد آتشی را که فروزان شده خاموش مکن
کشف گور دسته جمعی واقع دشت قرغ که باید بعد ازین بنام"دشت شهدا" مسمی گردد مردم بدخشان را یکبار دیگر بیاد دوره خونبار و تاریک حاکمیت حزب خلق افگند نسل جوان که دران زمان هنوز به دنیا نیامده بود امروز از دیدن اینهمه استخوانهای پوسیده کشف شده در دشت شهدا
( دشت قرغ)به حیرت میرود و از خود میپرسد که چرا اینهمه انسان بدینگونه بیرحمانه کشته شده اند و این خود مارا بران وا میدارد تا مروری بر حوادث آن روز های سیاه نمائیم کشف گور دسته جمعی بیک سوال پاسخ عملی داد که چرا مردم افغانستان دست به سلاح بردند و با ترک خانه و دیار راهی کوه و صحرا شدند. آن روز های که جنایتکاران نامرد برای نخستین بار در تاریخ معاصر کشور سلاح را از محدودهِ قطعات نظامی و دست سر بازان کشیده ، بدست غیر نظامیان دیوانه و سادیست سازمان اولیه ، سازمان جوانان ، گروه بدنام وطنپرستان، سپاهِ انقلاب و دفاع خودی دادند و همگام با آن جواز قتل مردم بیگناه را به دستور ترکی ، به این قاتلان حرفوی دادند. همان بود که شکار انسانها توسط سازمانها ی جهنمی " اکسا" " کام " و " خاد" بهمکاری وسیعی عده ِ از اعضای سازمان اولیه ، سازمان جوانان ، سازمان زنان ، سپاهِ انقلاب و جواسیس مخفی آغاز شد. ده ها هزار انسان بیگناه توسط این جانیان سادیست از صنوف درسی ، ادارات دولتی، قطعات نظامی ، شفاخانه ها، مدارس دینی ، منابر مساجد و عبادتگاهها ، مزارع و دهکده ها ، دکانها و حتی عقب کراچی ها دستگیر شده، بدون محاکمه در کشتار گاههای مرکز وولایات زنده بگور شدند. شاید آن آقایون که امروز بر اریکهِ قدرت تکیه زده اند آنروز ها را فراموش کرده باشند، آنروزگاران که شنیدن رادیو بی بی سی ، صدای امریکا ، صدای آلمان و دیگر رادیو ها خود کافی بود تا ضد انقلابی بودن بیگناهان را ثابت نموده آنها را بجوخهِ اعدام بسپارد. آنانکه امروز از آزادی بیان حرف میزنند ، فراموش کرده اند روزگارانی را که اگر کسی کودتای ثور را انقلاب نمیگفت بقتل میرسید؟ که میداند که همین حالا هزاران هزار جوان بلند بالا و ستبر سینه ، پیره مرد فرهیخته و قامت خمیدهِ این مرز و بوم به شمول داکتر و انجنیر ، قانونگذار و حقوقدان، استادو محصل ، معلم و متعلم ، عالم دین و کسبه کار ، افسر و سر باز ، آمر و مامور، کارگر و دهقان ، شیعه و سنی ، تاجک و پشتون ، اوزبک و هزاره ، بلوچ و پشهِ ، زن و مرد ، بدون اختلاف و تعصب در زیر آوار های خاک ، در پولیگونهای پل چرخی ، کشتار گاهِ کراله ، گورستانهای هرات ، دشتها و سنگلاخهای بدخشان و ریگستانهای فراه ، عاشقانه در کنار هم خفته اند که همه جرم مشترک داشتند ایمان بخدا ، عشق بوطن و خدمت بمردم. در حالیکه قاتلان آنها فارغبال و بیخیال ، یا در آنسوی مرزها با خاطر آرام از حقوق پناهندگی بر خوردار شده اند یا اینکه غسل تعمید گرفته دو باره بر میگردند تا بگونهِ دیگری مردم درد دیدهِ ما را از پشت خنجر بزنند. و عدهِ دیگر تلاش دارد تا با عبا و قبای تازه در لباس خیرخواه مردم ، فرهنگی ، تاجر ملی ، متخصص و کارشناس نه تنها خود را از میز محاکمه کنار بکشد ، بلکه دعوی امتیاز هم بخاطر اجرای اینهمه جنایت دارد و جالبتر اینکه بیشتر آنها همین حالا در رده های بالای دولت و شاید مشاور ریس جمهور مصروف کار اند. تنها در ولایت بدخشان بیشتر از ده هزار انسان بیگناه و چیز فهم را در جریان یکسال دستگیر نموده ، متعاقباً وحشیانه به شهادت رسانده اند. شیوه های که در قتل این افراد به کار رفته آنقدر وحشیانه بود که حتی تصور آن برای انسان مشکل است. باندی جنایتکاری که درراس آن منصور هاشمی ، دژ خیم نابکار قرار داشت هزاران انسان فرهیخته و اندیشمند را بعد از اعمال شکنجه های هولناک به شهادت رساند. همان عدهِ از اعضای فعال آن باند جنایت پیشه با خیال راحت در سایه بال دموکراسی لمیده اند و هراس ازان داریم که جایزهِ نوبل هم برایشان داده نشود.عدهِ را از ارتفاعات پیشتر از 2000 متری زنده از هیلیکوپتر در سنلاخها انداختند ، گروهی دیگر را در قطار های 8-10 نفری با سیمها ی خارداربسته ، زنده بدریای کوکچه ریختند در حالیکه در کمر آنها سنگها را میبستند تا روی آب نیایند بعد ازینکه اجساد در لایابه بیرون آمد بقیه افراد را که تعداد آنها به ده ها هزار تن میرسید شبانه به بهانه اینکه به کابل می فرستند از زندان خارج نموده و در کشتار گاه های دشت شهدا( دشت قرغ) و دیگر گورستانها زنده به گور نمودند که گورستان دشت شهدا( دشت قرغ) یکی ازین کشتار گاه هاست. اسناد کتبی و لست تمامی این قتلها بعد از شش جدی بدست اعضای حزب پرچم در فیض آباد افتاد ، هر لست شامل صدها نفر بود که کمیسیون تصفیه تعین شده از سوی هاشمی بعنوان ضد انقلاب از هاشمی هدایت تعین سر نوشت آن خواسته بودند، هاشمی در زیر این لستها نوشته بود که بر خورد انقلابی ( اعدام) شود.سران حزب در بدخشان موضوع را بکابل گذارش دادند ، هیتی که از کابل آمد بعد از مشاهده اسناد ، تمام آنها را با خود بکابل برد. اعضای باند هاشمی همین حالا بسوی باز ماندگان قربانیان دهن کجی میزنند و در بسیاری موارد در پستهای خوب دولتی جابجا شده اند. "کمیسیون مستقل وارثین شهدای مظلوم بدخشان" که بعد از کشف گور دسته جمعی ایجاد گردیده است جهت رسیدن به اهداف زیرکارخویشراآغازمینماید:
* مسمی نمودن دشت قرغ به نام دشت شهدا
*ادامه کاوش گور های دسته جمعی بدخشان تا کشف آخرین جسدشهدا
* شناسای شهدا توسط وارثین آنها در صورت امکان
*تهیه لست مفقودین و محبوسین سالهای 1357- 1359 در تمام ولسوالیها و مرکز بدخشان
*جستجوی گورستانهای دسته جمعی دیگر در نقاط مشکوک و کاوش آنها
*باز تاب دادن وسیع موضوع در رسانه های ملی و بین المللی .
* تهیه تسهیلات لازم برای ژورنالیستان داخلی و خارجی جهت تهیه گزارش از محل
*تهیه لست عاملین جنایت و سپردن آنها به محکمه
*اعمار مسجد و آبده تاریخی بنام شهدای مظلوم بدخشان در محل کشف اجساد
* ایجاد موزیم اجناس بازمانده از شهدا جهت معرفی عمق جنایت به نسلهای امروز و فردا
* ایجاد البوم مصور شهدا همراه با سوانح آنها
* اختصاص دادن یک روز به نام روز شهدای مظلوم بدخشان
* ایجاد کانون فرهنگی وارثین شهدای مظلوم بدخشان جهت تهیه اسناد تصویری و صوتی در مورد ابعاد این فاجعه.
برگرفته از ویبلاگ صدای بدخشان

چهارشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۵


دکتر رازق رویین
سخنی
ازداشته ها و ناداشته های ما
سخن آغازین

طبیعت زیبا ، کوهستانهای بلند و برفگیر و آب وهوای بهشت گونۀ کشور شاید یکی از عوامل مهمی بوده باشد در پیدایی آنهمه سرمایه های خرد پرورانه و آفرینشهای ادبی – هنری ما که از دورانهای دور اسطوره یی و تاریخی تا اکنون در این مرز وبوم فراهم گشته و به ما رسیده است . البته عامل طبیعی را نمی توان به عنوان یگانه عامل رشد اجتماعی- فرهنگی انسان به شمار آورد . به ویژه که برخی از دانشوران سده های پسین بر عامل اجتماعی-اقتصادی تاکید بیشتر دارند . این موضوع را در آغاز این نوشته برای آن می آورم که دریکی ازکهنترین بخشهای اوستا - در گهنامۀ شعر ما یعنی « یشتها » جای برینی از این گوشۀ جهان آن روزگار به زبان شعرچنین وصف گشته است : در مهر یشت می خوانیم :
« بارگاه مهر ( جایی که نه شب است نه ظلمت ، نه باد گرم در آن می وزد نه باد سرد ،. نه بیماری دران راه دارد نه مرگ ویا هر آلایش وناپاکی اهریمنی دیگر ) برفراز این کوه قرار دارد و مهر این ایزد فروغ و روشنی ، نخستین ایزدی است که پیش از بر آمدن خورشید از برکوه به سراسر زمین های آریایی می تابد . » (1-الف) چنانکه در این شعردیده می شود این همان سرزمین خورشید اوستاست که پسانها به لفظ پهلوی و فارسی دری ، خراسانش خوانده اند هرگاه این خورشید هر بامداد از پس کوه هرابرزتی ، ( البرز) با آن شکوه جاودانه ، بینندگان بومی اش را به شگفتی وا نمی داشت ، چنین شعری زیبا در خیال آنان و ایزدی برای دیدار کننده گانش ، آفریده نمی شد . هرگاه رودخانه های سرکش وپر هیبت و هستی آفرینی چون آمو وکوکچه و هیرمند که نظیر شان در دیگر مناطق آریانا وایجه ، وجود نداشت ، نبود ، ایزد اردویسوراناهید ، یعنی پاسدارنده و ستایشگر آبهای زلال ، زاده نمی گشت . در حقیقت 21یشتی که در اوستا از آنها یاد شده همه ایزدانی هستند که به پاسداری طبیعت زیبا و کوهستانی ما ، دریاههای بزرگ و سرمست و آسمان بلند و لازوردینه ، خورشید و ستاره گان و فصلهای زیبای چهارگانه آن ، کمر خدمت بسته اند . جالب است بدانیم واژۀ( ننه ) که هنوز بر زبان مردم ما جاریست و آنرا دربارۀ مادر به کار می بریم در نزد بلخیان و مردم سغد باستان ایزد بانوی مورد احترام بوده و در برخی از خصایل خود با ایزد بانوی اناهیتا ، یکی شناخته می گردد . (1-ب) .
این ایزدان آریایی در دوره های بعدی به ویژه دوره هنر (یونان و باختر ) در کشور ما که آنوقت پارت ( = خراسان) نامیده می شد جایشان را به خدایان دیگری دادند . یافته های آتشکدۀ « سوریا » در کوتل خیرخانه کابل نمودار این جا بجایی فرهنگی تواند بود . مجسمه سوریا از سنگ مر مر سفید ساخته شده و خود رب النوع روی ارابه یی قرار گرفته و اسپهایی اورا می کشانند .او با تاجی که از نیلوفر نیم بازهمراه با رشته مروارید ساخته شده است با موهای مجعد و چشمهای بادامی ، بینی با اندک خمیدگی و دامن کوتاه ، نوعی آمیزش هنر آریایی را با هنر یونان مجسم می سازد . همچنان مجسمه های یافت شده از هده در جلال آباد ، ریالزم یونان را با ایدیالیزم بودایی در برابر چشم بیننده گان قرار می دهند .(2-الف) .این فرهنگ پر از غنا و زیبایی و شکوه جلوه های شکوهنده اش رادرنهفته های خاک کاپیسا . آی خانم ، کهندژ و مندی گک قندهار و وادی ارغنداب و طلاتپه جوزجان و سرخ کوتل بغلان وبامیان و رباتک ، نشان داده است . این آوانی است که از عظمت فرهنگ باخترباستان ، دیگر کمتر فروغی به چشم می خورد و کشور به واحد های چند گانه تقسیم شده است . هخامنشیها که به سرعت برق وارد کشور شده بودند به سرعت باد گذشتند و از خویش در سرزمین باختر اثری به جا نگذاشتند . ولی یورشگران یونانی هم که به سرعت به دنبال سربازان شکست خورده داریوش که با شهنشاه خویش به سوی باختریا گریخته بودند ، وارد سرزمین آریانها شدند . داریوش به سرنوشت شومی گرفتار آمد و توسط فرمانروایان ( پارتی) کشته شد . استیلای اسکندر مقدونی برخلاف هخامنشیها پدیدآورنده مدنیتی گردید که در تاریخ کشور ما به نام دوره (فرهنگ یونان وباختری) نامیده می شود . هرچند این استیلا از لحاظ زمانی مدت کوتاهی را در برمی گرفت ولی آثار ماندگاری ازفرهنگ این دوره چنانکه در بالا اشاره کردیم تا هنوز برجای مانده است .
در همین جا می خواهم به موضوعات ضمنی دیگر که تکرار و گفتنش را از ضروریات میدانم بپردازم و سپس به اصل موضوع برگردم تا نسل امروز از نارواییهایی که در حق فرهنگ سرزمینش رواداشته شده غافل نمانند و راه آینده را به خطا نروند . زیرا جامعۀ ما در دو صد سال پایانی در اثر عوامل خاص اجتماعی و به ویژه پس از جنگ جهانی دوم ، تا به امروز ، از داشته های ارزنده خودش بیگانه گشته و در یک برهوت نادانی وغفلت ازگذشتۀ تاریخی ، قرار گرفته است . سنتهای پسندیده و پاک آزادگان خراسانی یعنی نیاکان مان را کم وبیش از دست داده ایم . در حالی که روزگاری قلمرو بزرگی از یک فرهنگ انبوه را در اختیار خود داشتیم ، اکنون تقریباً همه از دست رفته است . به عبارت دیگر همه را ازدست مان ربوده اند . ظاهراً اکنون به قمار بازانی ماننده ایم که دارو ندار خود را باخته و به وامی چند از این و آن زنده باشد . من در اینجا بیشترینه به مبانی فرهنگی مان توجه دارم .
وقتی در دانشگاه سوفیه بودم کتابی زیرنام Краткая история литерашур Иран/Афганистан/иТурции به زبان روسی به دستم رسید. چاپ دانشگاه لنینگراد سال1971. چنانکه شیوه سیاست فرهنگی آن زمان همسایه بزرگ شمالی ! ما بود برای هر کشوری برابر به ذوق سر دمداران آنها ، تاریخ وادبیات و فرهنگ ویژه تنظیم می گشت . از جمله برای رژیم شوونیست افغانستان . ما نیز از خوان سخاوت دانشمندان ستاره دار آنجا بی بهره نبودیم . دراین کتاب در پهلوی ایران و ترکیه تاریخ ادبیاتی برای معرفی کشور ما ، تنظیم کرده بودند که پیشینه اش از قرن 18 فرا ترنمی رفت و پا به پای ادبیات پشتو ، ادب دری نیز گنگ لنگان و به صورت بسیار ناقص از همین قرن ، مورد بررسی قرار گرفته بود . ما دراین کتاب گذشته یی نداریم . ملتی هستیم که یکجا با احمد شاه درانی به دنیا آمده ایم .همین وبس .به منابع وماخذ آن توجه کنید که بهتر از هر داوری داوری می کند :
1-اسلانوف .م گ بازتاب جنبش روشانی برادبیات افغانستان قرن 16-17
2- گیرسگ.ف. نثر ادبی معاصر پشتو در افغانستان ،
3- گراسیموف ا.س و گ.ف گیرس ادبیات افغانستان
4- گراسیمووا .ا.س .و خصوصیات نثر ریالیستی پشتو در دهه اخیر1965-80
5- دووریانکوف ن.ا. شعر معاصر افغان . گزارش هیات شوروی در کنگرس 25بین المللی شرق شناسی . 1960
6- دووریانکوف ن. ا .عبدالروف بینوا و منتخب اشعارش 1964
7- دروفی ایوا -ل.ن . عبدالرحمان پژواک – 1960
8- مایان و . م .و ب . ا رومادین . تاریخ افغانستان 1964-1965
این هشت منبع همۀ آن منابعی هستند که در بارۀ کشور ما مورد استفاده قرار گرفته اند . در این اثر به اصطلاح علمی دانشگاهی ، زیر نام کشوری به نام افغانستان ، تنها و تنها ادبیات پشتو به صورت پابه و اصل موضوع ، و ادب دری به گونۀ بسیار کمرنگ وبه گونۀ فرعی ، بررسی می گردد . ووقتی ازشعر دری یا فارسی سخن بمیان می آید نمونه فقط کتاب « نوی شعرونه » آقای بینوا یاد آوری می گردد که دران به اضافه اشعار پشتو چند شعر دری هم چاپ شده است . نامهای شاخص این بررسی پیرامون ادب دری هم ، اینها هستند : سلیمان لایق ، شپون ، بارق شفیعی ، پژواک ، بختانی و چند تن دیگر . این مثال واین گونه داوری بر تاریخ وفرهنگ ملت وکشور کهن سال ما متاسفانه شامل تمام آثاری می گردد که تاکنون در کشور شوروی سابق چاپ ونشرشده است و به نام پژوهش اکادمیک برای استفادۀ ما و جهانیان عرضه گشته است . این هم گفتنی است که در چنین موارد ، مقامات علمی - اکادمیک شوروی به هیج روی بدون مشوره و رایزنی با مقامات کشور ما به صورت مستقلانه عمل نمی کردند . آنها خوب می دانستند که دراین کشور و کشور های در بند کشید شدۀ آسیای میانه ، چه می گذرد . البته کار تحقیقات دانشمندانی چون بارتولد ، مینورسکی ، ی برتلس ، براگینسکی ، رادی فیش وچند تن دیگرازاین مقوله جداست .
خلاصه برای هویت بخشیدن سرهم بندی شده از سوی مقامات کشور و همسایه گان زرنگ و سیاستمدار ، فر هنگ اصیل این کشور در میان نهاد های فرهنگی ملی و بین المللی از صحنۀ کار برد و شناخت به بیرون رانده شد و چنانکه پیداست در این مغالطه و معامله علاوه بر خودیها ، غیر خودیها نیز دست درازی داشته اند . اینکه این جفا و این فاجعه چقدر به سود برتری جویان قبیله سالار ما پایان یافته است ، خود پاسخ گویند . به باور من ، هرگاه برزمینی قرار نگیریم که سر شار از داشته های انسانی و قابل کاربرد و استفاده برای خودمان ومنطقه یی که در آن زندگی می کنیم باشد ، چگونه خواهیم توانست به راهی برویم که در پشت سرش جز ویرانی و کشتار و بی مسوولیتی و بی فرهنگی که زاده همان بیگانه ماندن ما و فرزندان ما از ارزشهای مادی و معنوی تاریخی ماست ، وچود نداشته باشد ؟ ، من فکر می کنم برای هر باشندۀ این کشور این سودمند خواهد بود که زیر یک سقف تاریخی در میان خانوادۀ مشترک مان ، بدون تعلق رنگ و نژاد و مذهب ، باهم بسازیم و کشور مان را بسازیم . نه آنکه فرزندی از این خانوادۀ دارا ولی نادارساخته شده را به بهانه هایی ، خوار و نا مستحق توجیه کنیم و حقش را پامال امیال برتری جویانه و غرور کاذب خود سازیم . این یاد آوری را نباید ضدیت با زبان وادب پشتو تلقی کرد . نه . حاشا و کلا !هیچ انسان آگاه و مسوول بر ضد یک قوم وبرضد زبان و فرهنگ آن نمی تواند موقف بگیرد . اینکار به گفته بیهقی بزرگوار از اشخاص « ناتمام » برمی خیزد . زیرا این فرهنگ هم جز فرهنگ عام کشور ما وقابل هرگونه بزرگداشت است . ولی هیچ عقل سلیمی اجازه نخواهد داد مشتی از عناصر متعصب وبی دانش منسوب یک قوم با استفاده از قدرت دو روزه بنای وحدت واقعی ملی ما را با شعار هاو بهانه های دروغین ومیان خالی مانند اقلیت و اکثریت ، برهم بزنند و میان مللی که در طول تاریخ ، برادروار باهم زیسته اند ، تخم نفاق بپاشند . امروز دیگر زمان عبدالرحمان خان و چند تا خان خود فروخته دیگرگذشته است که با تکیه بر پول و زور قوتهای خارجی به سرکوب ملت می پرداخت تا چند روزی بیش بپاید و حکومت کند . گفتن و تکرار حقیقت وواقعیت های تلخ جامعه در شرایط امروز یکی از ضرورتهای ماست . بگذار ازهمین امروز حسابها تصفیه شود . در میان گذاشتن یک مشکل ، نخستین گامیست در از میان برداشتن آن . ولی هرگاه مشکل گفته نشود .هرگز از میان نخواهد رقت . این کار گامی در نزدیکی با یکدیگر می باشد . تا تو ندانی من چه دردل دارم وتا من ندانم تو چه در دل داری ، دشواری کار از میان ما بر نخواهد خاست . فقط عوام فریبان از گفتن و شنیدن حقیقت به بهانه هایی چون : اینکار در این شرایط درست نیست ویا : گفتن آن رنجش به بار می آرد ، یا وحدت ملی را بهم می ریزد .ازحل دشواری های موجود می خواهند جلو گیری کنند . و بدبدختی و نفاق همچنان ادامه یابد .
چنانکه پس از پایان جنگ جهانی دوم بااین نوع تلقی های منفی به ویژه ، بهترین فرصتهای خوب زندگی از دست ما رفت و هم اکنون ما ملت صد پاره یی بیش نیستیم .
در همین جا نخست به دو نکته اشاره می نمایم و می گذرم :
نخست آنکه ما درگیر خود بودیم . پس از جنگ جهانی دوم ، جریانی در افغانستان پیش آمد که اصولاً بنیاد فرهنگی یک بخش عمده جامعه ووابستگان آن - فرزندان شاعرانی چون زردشت وحنظلۀ بادغیسی و رابعه و شهید و دقیقی وسنایی وجامی و..... کنار زده شدند ووابسته گان این فرهنگ عملاً در سرزمین مادری شان بیگانه قلمداد شدند ( وبا تاسف حتا همین اکنون مشتی از به اصطلاح دانشمندان ما ! چنین عمل می کنند) و در بارۀ فرهنگ بزرگ کشور که از همان دورۀ باستان ، آنهمه دستاورد های دینی و آیینی و ادبیات را درخود پرورده بود ، از سوی دولتمردان قبیله گرای ما هر گز کار سازمان یافته ، اکادمیک وعلمی آغاز نگشت . تا نشان میدادند که به این خاک و داشته های آن به عنوان یک شهروند متعهد به تمامیت ارضی کشورعلاقه دارند . ولی برخلاف با شیوه های نابخردانۀ سوختن وشکستن و جعل کردن وغارت کردن و با دشمن خاک دست یکی کردن و ... آن وفاق باستانی را که نیاکان مان پی افگنده بودند برهم زدند . غالباً نه به صورت رسمی ، در حلقات فرهنگی رسمی چنان تلقیق میشد که فرهنگ دری یا فارسی اصولاً متعلق به ما نیست . متعلق به ایران است و مارا با آن کاری نیست و کسانی که در برابراین طرزفکر ابلهانه ایستاده گی می نمودند تاپۀ به اصطلاح (ایرانی ) بودن بر ایشان زده می شد . یعنی ما در عمل بخشی از داشته های ملی و ارزشمند خود را از خود دور می کردیم تا همسایه ها آن هارا تصاحب کنند. دانشمندان آن ها نیز این را از خدا می خواستند . آنها هم کم کم باور کردند که به راستی انحصار آن فرهنگ بزرگ را فقط آنها دارند و لاغیر . پس با جرات بدون تفکیک ، همه شاعران و نویسنده گان ما یکسره مال آنها شدند و برای ما ماند افغان و افاغنه و این دوتا اصطلاح را هم با انواع استخفاف در وجود اشرف و محمود هوتکی ، وحشی ، دیوانه وبی فرهنگ خواندند . ( رک . به تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس تالیف محمود محمود و دیگر مراجع ) . در اثر همین طرز تلقی بود که نامهای تاریخی چون : ایران ،خراسان ،البرز، سیستان ، زابل ، مازندان و حتی سمنگان و... از محل اصلی تاریخی شان کوچانیده شدند وبه آنسوی مرز انتقال یافتند .( فابل توجه است که در سال 1314 نام فارس به ایران تغییر یافت ) شخصیتهای نامدار وابسته به زبان و خاک زادگاهی ملل همسایه ، همه ایرانی قلمداد گشتند. ( نه به معنای آرین وآریانا بلکه به معنای ایران امروز ) زیرا وضع منطقه هم در آن هنگام به کام داعیان چنین اندیشه ها مساعد بود . در افغانستان تازه سیستم شونیستی قبایل پشتون حاکم بود و قبیله گرایان به اصطلاح به فرهنگ افغانی ! چنگ انداخته بودند و می کوشیدند همه چیز راآهسته آهسته ( افغانیزه ) بسازند و به رویاهای محمد گل مومند و محمود طرزی که تازه از ترکیه بر گشته بودند و پاپا غلام محمد فرهاد و... جامۀ عمل بپوشانند . و در تاجکستان هم کمونیزم استخوان شکن بر هر کنش و واکنش ملی مهر ناسیونالیزم تنگ نظرانه ! می کوبید و آنرا مردود اعلام می نمود . و در ایران حکومت شاهنشاهی هم برمخدۀ از ناسیونالیزم سلسله پهلوی تکیه زده بود . و در افتخار آفرینی های بجا ونابجا سرکیسۀ سخاوت را شل کرده بود . هرچند در همان دوران هم مردان تاجیکستانی مانند بابا جان غفوروف و صدرالدین عینی خاموش نماندند ومانند استاد غبار، استاد احمد علی کهزاد و استاد عبدالاحمد جاوید افغانستانی و چند سیاستمرد دیگر ، در عمل ونظر کار هایی هرچند اندک شمار ، ولی سود مند را به سر رساندند . و چون چنین شد روشنفکران هم به جای آنکه از فرهنگ عام جامعه پشتیبانی کنند ، فقط از بخشی ازان که به زبان خودشان بسته گی داشت ، پشتیبانی میکردند و حتا عملاً بر ضد آن بخش دیگر عمل می نمودند واین مساله که سرچشمه اش از تعصب کور دولت مرکزی قبیله سالاربرخاسته بود ، هردو طرف را به جهت گیریهای نا سودمند می کشانید که پیامد های ناگوار و استخوان شکنش را تا هم اکنون احساس می نماییم . چون مشکل تا هنوز نه در قانون اساسی موجود کشور و نه در ذهن رهبران احزاب و سازمانهای سیاسی کشور راه حل مشخص خودش را یافته است . یعنی گره کور مساله ملی در کشور ما با وجود آنهمه خصومتها و برادرکشیهای وحشیانه ، همچنان ناگشوده باقی مانده است .
دو دیگر آنکه روشنفکران و باسوادان کشور در این راستا سه دسته بودند و هستند ، دسته یی که می دانستند در کشورشان چه می گذرد ، آگاهانه به مقاومت و تداوم خواستهای فرهنگی خویش به عنوان ادامه دهنده گان راه نخستین مرد خرد وشعر – زردشت بلخی ، حنظله بادغیسی ، دقیقی وفردوسی و ناصر خسرو و بیهقی به کار پرداختند و به مسخ فرهنگی تن در ندادند و دسته یی که یا نمی دانستند یا می دانستند و درزیر تاثیر جو حاکم فرهنگی ، به خاطر دست یافتن به مقامی ورسمیتی به مسخ فرهنگی تن دادند و ظاهراٌ به نظر ایشان این مسایل اهمیت مبرم و حیاتی نداشت ! وخاموشی پیشه کردند و گهگاهی برای پهلوان نمایی ، تیری بی هدف در جنگل رها کردند و سپس شادمانه به امید دریافت پاداشی ، به تماشا نشستند .
دستۀ سوم که خود از پالیسی پردازان آن روند بودند واز برکت شوونیزم خویش و داغ نگهداشتن آن تنور ، نان خود را می پختند . در برابرفرهنگ ریشه دار و عام کشور ، به بی فرهنگی راضی بودند که هنوز هم هستند . چرا که گفتیم ، فرهنگ عام کشور مال یکی نیست تا با آن چنین سبکسرانه معامله کنند ، مال همه و آبروی همه هست .
در این ماجرا به اصطلاح پرو فیسوران و حقوق دانان و داکتران واکادمیسین های خود ساخته نیز شرکت دارند و به درو غهای شاخداری دل خوش کرده اند . ولی همه میدانند که در این قرن تکنالوژی و انترنت هیچ حقیقتی را نمیتوان پنهان داشت و تاریخ را به دستور این یا آن باژگونه ساخت . در این خاک همه حق زنده گی برابر را داشته ودارند. ولو روزی از دورترین نقطۀ عالم هم اینجا آمده باشند . و قتی شناسنامه خاک را با خود دارند دیگر در شهر وند بودنشان مسئله یی باقی نمی ماند . پس زبان و فرهنگ شان مذهب و آیین شان همه و همه درنزد صاحبان قدرت و اقوام همزیست از هر تیره و تباری که باشند باید محترم و سزاوار هر گونه بزرگداشت تلقی گردد . این خاک وداشته های فرهنگی آن تیول هیچ ملتی ویژه نیست . پس باید واقعبین بود و از داشته ها که مال مشترک همۀ ماست خوشنود گردیم و از نداشته ها یا از دست هشتن آن ها، نا خوشنود . فرهنگ زدایی ملی به سود هیچ کسی نیست برعکس به ضرر همه است . اقلیت تراشی و اکثریت تراشی هیچ مشکلی را حل نمی کند ، به گفته نویسندۀ کتاب ((گذر از تنگنا )) (افغانستان کشور اقلیتهاست ). در این کشور هیچ اقلیتی اکثریت نیست اگر هم باشد از هیچ اهمیتی برخوردارنمی باشد .مگر آنکه در امر خدمت به میهن و درمقاومت علیه تجاوزگران به حریم حرمت تاریخی و سربلندی معنوی آن ، پیشگام بوده ویا سهم برازنده یی در این زمینه گرفته باشد . ( البته از یک دیدگاه اینهم جز مسوولیتها و رسالتهای هرملت وهر قوم باشنده کشور می باشد و نمی تواند امتیازی تلقی گردد ) .
از سویی هم دران هنگام پژوهشهای دانشمندان شرق شناس آنقدر گل نکرده بود که راست را از دروغ باز شناسند وبگویند که جایگاه و خاستگاه اصلی فلان زبان و فلان فرهنگ اکنون در کدام کشور واقع است . آنها تنها پارس را می شناختند واگر وسعتی را در نظر می گرفتند می گفتند ایران . به هر حالی ، ما امروزه نباید از بیرونیان گله بداریم . زیرا کسی حق ندارد مسوولیت خودش راکه خود نتوانسته آنرا به سر برساند به گردن دیگران بیندازد. ولی اگراین گله یی هم باشد ، بر اساس نگهداشت حرمت همسایه گی و درهم آمیخته گی فرهنگیی استوار است که از سده های بیشمار در زبان و روایتها و رسم و رواجهای مشترک ما ، ریشه داشته است . واین نکته نیز در همین جا گفتنیست که ما از خدمات فرهنگی بیش بها و تلاشهای سازنده یی که در گسترش و معرفی زبان و ادبیات مشترک فارسی دری توسط دانشمندان بزرگی چون دهخدا و فروزانفر و بهار و پور داوود وسعید نفیسی ودکتر محقق و دکتر یار شاطر و دکترمحمد معین و بابا جان غفوروف و عینی ها و صدها تن دیگر در کشور های ایران و تاجکستان و ازبکستان انجام شده است ، چشم نمی پوشیم و ازکار های سودمند شان سپاسگزاریم . ضمناً این یاد آوریها را نباید نوعی تجزیه خواهی و جدا سازی در میان یک کلیت فرهنگی درک کرد . زیرا این تجزیۀ قلمرو بزرگ معنوی هم چنانکه در میان بینشمندان پیشین ما وجود نداشت امروزه که مزرهای سیاسی آن را از هم پارچه پارچه کرده است ، حق تجزیه معنوی آنرا نباید به خودمان بدهیم .این کار به نفع ما نیست . بلکه به نفع جهانخواران و عاملان بومی آنان می باشد . مثلاً همانقدر که سنایی خراسانیست ( افغانستانیست ) ایرانی وتاجکستانی نیز هست . یا برعکس همانقدر که حافظ و رودکی (ایرانی وتاجکستانی ، دانسته می شوند ) خراسانی (افغانستانی ) نیز هستند . البته دورۀ معاصر ، از این قاعده ، جداست . امروزه ما نمی توانیم محمد علی جمالزلده را افغانستانی وسخنور گرامی اکرم عثمان را ایرانی بخوانیم .
به هر رنگ ، در اثر گسترش روابط میان جوامع بشری و شگفتن وباروری شگفتی انگیز درخت دانش بشری در سدۀ بیست ویکم ، امروزه خوشبختانه حقایق از لابلای واقعیتهای زنده و گویا ، کم کم چهره می نماید ومارا درشناخت بهترتاریخ و داشته های فرهنگ ملل جهان، و ملل حوزه آشناتر می سازد . از سویی هم در خود کشورهای این حوزه فرهنگی نسلی پدید آمده اند که با صداقت بیشتر و امانت کامل آنچه را که گفتنی است می گویند و به این نمی اندیشند که فلان نظریه و پژوهه ، مطامع و سیاستهای دولتها و خاندانهایی را برمی تابد یانه .
نگاهی به گذشتۀ کشور
من در این مقاله عمدتاً به بررسی دو موضوع می پردازم که همواره در کشور آنهارا با تردید استقبال کرده اند .
بخش اول- موقعیت باستانی کشور ما در منطقه .
بخش دوم – خراسان (افغانستان امروز) زادگاه زبان فارسی دری .
با اتکا به تاریخ ، برانم که ، کشور ما در درازای سده های بیشمار پیش از اسلام و بعد از اسلام نه تنها مرکز مدنیتهای بزرگ آریانی بوده بل که همچنین خاستگاه زبان دری و فرهنگ آن نیز بوده است .( در این باره در بخش دوم این نوشتار سخن خواهم گفت و در بارۀ مغالطه ها و بد آموزیهایی در این زمینه خواهم پرداخت) .
الف - این سر زمین ( خراسان بزرگ یا افغانستنن کنونی ) در دوره های پیش از فرهنگ مزد یسنا نخستین آیینهای آریایی مانند آیین میترایی ( مهرایین ) و گیومرثی و زروانی و فرهنگ بزرگ گاهانی را در خود پرورانده است .( هریک از این آیین ها شایسته بررسی جداگانه است )
چنانکه در تاریخ سایر ملل جهان نیز دیده می شود سر آغاز تاریخ تمدن هرملتی با حماسه و استوره آغاز می گردد . این موضوع شامل سر زمین ما نیز می شود که در گذشته به نام سر زمین اقوام آریایی که مرکز مدنی اش بخدی ( در اوستا) یاباکتریا ( در نوشته های یونانیان ) یا بلخ ( در زبان دری ) بود ، خاستگاه بسیاری از استوره ها و حماسه های بزرگ و ماندگار انسانی بوده است . امروزه پاره یی ازاین ماجراها و حوادث را فرا تاریخی و برخی دیگر را تاریخی می نامند .
پیش از تاراج موزیم کابل توسط جنگ افروزان و مزدوران پاکستانی ، آثاری از دوره های فرا تاریخ موجود بوده است ( اکنون روشن نیست در کجاهستند .) . در (مجله باستان شناسی ) چاپ کابل گفته می شود :{ این آلات شامل مواد سنگی می باشد که از درۀ « داد یل » بلخ ( مسکن آریایی های عصر پیشدادی ) به دست آمده و پنجاه هزار سال عمر دارد . محل دومی که آثار عصر سنگ به دست آمده از قره کمر سمنگان است نمایندگی از عصر hppu palao Lithic یا عصر سنگ قدیم بالایی می کند و عمر آن سی هزار سال تعیین شده است . محل سوم کشفیات مربوط آق کپروک است که عمر آن به بیست هزار سال سنجش گردیده است . آق کپروک نیز در ولایت بلخ واقع بوده و مجسمه گلی نیز از آنجا به دست آمده است . } (2-ب)
در داستانها و روایتهای حماسی و استوره یی کشور ما دو سلسله به نامهای پیشدایان و کیانیان شهرت بسیار داشته اند . هرچند سیمای تاریخی این دو خاندان در غباراستوره ها و حماسه ها پیچیده شده ، ولی از آنجا که یادنامه های شان در کتاب اوستا و منابع یونانی واسناد زبان پهلوی اشکانی و سغدی و مانوی و پهلوی ساسانی ذکر گردیده ، نمی توان این دو را از واقعیت تاریخ کشور سترد و آنرا افسانه انگاشت . زیرادر شرایطی که هنوز خط اختراع نشده بود ، مردم از همین طریق یعنی با شاخ و برگ دادن به حوادث تاریخی و سرگذشت شاهان و بزرگان قوم خویش ، آنرا از نسلی به نسلی دیگر انتقال می داده اند . نکته یی که باید ذکر کرد آنست که موجودیت برخی از حماسه ها واستوره های مشترک در فرهنگ هندو آریانی گواه آنست که این حوادت قبل از کوچیدن و جدایی اقوام آریانی از همدیگر اتفاق افتاده بوده است . زیرا همگونی های زیادی در روایات آنها به چشم می خورد .
پیشدادیان در زبان بلخی باستان ( زبانی که اوستا بدان نوشته شده است ) به صورت « پاراداتا» به معنای (نخستین داد گر ) آمده است . در یشتها ( بخشی از پنج جزء اوستا که شامل ستایشهایی است در بارۀ ایزدان ) هوشنگ- دری( هئوشنگه- اوستایی)عنوان خانوادگی پَرَذاتَ ( پیشداد) دارد . در بند 21 آبان یشت آمده است : « از برای او هوشنگ پیشدادی در بالای (کوه) هرابرزتی (البرز) ، صد اسپ، هزار گاو ، ده هزارگوسفند قربانی کرد » . در روایات حماسی ما هوشنگ پیشوای خاندان پیشدادی است . بر اساس متن شاهنامه کیو مرس سلسله یی را بوجود آورد بدینگونه : سیامک ( پسر کیومرس)، سپس هوشنگ ،تهمورس ، جمشید ، ضحاک ( بیگانه ) فریدون ، منوچهر ، نوذر، تهماسب (زو) وسرانجام گرشاسپ پادشاهی کرده اند . . ولی در اوستا موسس این سلسله هوشنگ می باشد .
از شاهان پیشدادی به عنوان شاهان دادگر ، نخستین بشر و کشنده دیوان و اژدها وغیره یاد شده است . داستانهای مربوط به این شاهان تا حدی میان هندیان و آریاییان مشترک است که این خود نمودار حیات مشترک آغازین اقوام هند وآریایی را پیش از جدایی ، نشان می دهد . همچنان نامهای بسیاری از پهلوانان وشهریاران در« اوستا »و «ریگویدا » و « مهابارات » نمودار ریشه هندو آریایی آنهاست . در فصلهای 9 تا 11یسنا و در فرگرد دوم وندیداد بخشهای بسیار کهن دیگری در ارتباط با افسانه ها واستوره های روزگار پیش از زردشت مشاهده می شود . سه فصل نامبرده یسنا ، یشتی در باره هوم تجسم ایزدینۀ افشره مستی بخش گیاه هوما یا سوما ، را دربر می کیرد . افسانه ضحاک وفریدون افسانه ثریته ) اوستایی) ازخاندان سام و گرشاسپ وتهمورس که اهریمن را به صورت اسپی در می آورد و برپشت او سی سال گرد جهان می گردد . ویا افسانه سیاوووش که به دست افراسیاب کشته میشود ( یشت 19 بند 77 یشت 17 بند42 ) یا افسانه جم که به عنوان مرد میرا در اوستا و در روایات هندیان فرمانروای جهان مرده گان شناخته می شود . در کتاب اوستا جم ( yimaدر اوستا )دارای شخصیت دو گانه است . یکی آنکه نخستین مرد نه بلکه نخستین شاه جهان مادی است . که اهورا مزدا یک نگین ، یک عصا ویک شمشیر ، یک جام و یک گاو آهن زرین برایش هدیه می دهد. یما وارۀ بلخ را بنا نهاد. اوستا بلخ را چنین می ستاید :« بخدی زیبا با پرچمهای بلند » (3). پدرش ویوهونی نخستین کسی است که افشرۀ هوما را تهیه کرد که به پاداش ، پسرش یما بدو ارزانی شد . دورۀ پادشاهی جم هزار سال انجامید که پس ازآنهمه خوبی و شادکامی ،دوران بدبختی آریاییان و پادشاهی ضحاک مادوش فرا می رسد چون او از منش نیک بازمیماند و به غرور می گراید . پس فرۀ ایزدی از او به صورت مرغی (دراوستا- ورغن)جدا می گردد . در یشت 19 بند 30-34 در باره جم آمده است :
جمشید خوب رمه دیر زمانی به هفت کشور شاهی کرد ، بر دیوان ، مردمان، جادوان ، پریان، کویان ، و کرپان ها چیره شد . از دیوان هم خواسته هم سود را ، هم جراگاه و هم گله را ، هم خشنودی و هم آوازه را بر گرفت .
به گاه شاهی او جانوران ومردان هردو بی مرگ و بی زحمت بودند خورش و آشام زوال نا پذیر بود ، آبها و گیاهان فراوان وتمام نشدنی بود .
به هنگام شاهی او
نه سرما بود نه گرما
نه پیری بود نه مرگ
ونه رشک دیو آفریده
تا زمانی که جم خوب رمه پسرویونگهان شاه بود
پدر وپسر چونان که بر نایان پانزده ساله هردو باهم می گشتند
چنین بود تااین که او در فرجام
دروغ را به دل خود راه داد
فر آشکارابه پیکر مرغی از او بگسست
پس جمشید خوب رمه
ناکام و بی آرام همی گشت
او باژگون به جهت دل بد اندیش خود
ازپی نهانگاهی در جهان همی گشت (4)
افزون بر استوره های آمده در کتاب اوستا ، در شاهنامه نیز برافزاییها وابتکارهای تازه تری به سود مردمان و آموختن پیشه های نوآیین توسط جمشید پیشدادی ، برشمرده می شود . بلعمی در کتاب « ترجمه تاریخ طبری » و گردیزی در « زین الاخبار » تقریباً با عین عبارت چنین آورده اند :« جمشید مردمان را به به چهار گروه کرد : و ازاین جمله یک گروه دانایان ، دیگر مبارزان ولشکریان وسه دیگر دبیران وطبیبان ومنجمان، وچهارم برزگران و بازرگانان وپیشه وران . » (5) . رویهمرفته در باره جم تقریباً آنچه را که اوستا گفته است ، شاهنامه وتواریخ عربی وخراسانی نیز ، میگوید . تنها خبری که اهورا مزدا از فرا رسیدن زمستانی سخت به او می گوید تا دست به ساختن واره (شهر) بزند ، در شاهنامه از این حادثه یعنی فرارسیدن دورۀ سرمای طولانی وسخت ، سخنی در میان نیست .ولی جاگزینی اقوام آریانی در آریانوم واویجه و ایجاد پاد شاهی و شهر نشینی توسط جمشید با اوستا مطابقت دارد .
کیانیان : دومین سلسله شاهی است و از واژه «کوی» زبان بلخی باستان آمده است .( دراوستا این عنوان بیانگر خاندان ویژه کیانی می باشد ) که به معنای پادشاه و فرمانده و دانا می باشد . البته این واژه در بارۀ فرماندهان مخالف زردشت نیز بکار رفته است . ولی هم در اوستا وهم در شهنامه های دقیقی و فردوسی به عنوان صفت شاهانه ، دانا ، بزرگوار و خاندان معین ، بار ها وبار ها به کار گرفته شده است . این کلمه در ریگویدا در باره خدایان هندی نیز، استعمال شده است .
دکتر حسن تاج بخش پژوهندۀ ایرانی،می نویسد:« به عقیده هرتل و کریستن سن ، کیانیان علی الظاهر روسای قبایل ایران شرقی اند . اینان سلسله منظمی را تشکیل می دهند . تاریخ آنها تنها اساطیری نیست و اعمال آنان حماسه هایی است که کاملا جنبه بشری دارد . باید گفت عناصر اساطیری نیز تا حدی در لشکر کشی های آنهامخصوصاً درشاهنامه وجود دارد .» (6)
از نظر اوستا و شهنامه ، شاهان کیانی نیز از دودمان پیشدادی می باشند. رستم زابلی قهرمان مرکزی شاهنامه ، در اوستا چهره نمی نماید . ولی او از اواخر دوره پیشدای تا پایان دوره کیانی حادثه آفرین حوادث داستانی شاهنامه به شمار می رود . قهرمان رویین تن کیانی ، اسفندیار و زریر کاکایش در داستانهای اوستا حامی زردشت وآیین بهی می باشند . سرانجام زریر در جنگ با تورانیان از پا می افتد واسفندیار درجنگ با رستم با نیرنگ سیمرغ کشته می شود . دربند های 71 تا72 زامیاد یشت از پهلوانان و گردنکشان کیانی نام برده شده است مانند : کیقباد ،کی اپیوه ، کیکاووس، کی آرش،کی پشین ، کی سیاووش، کی لهراسپ و و به ویژه کی گشتاسپ . در اوستا کی گشتاسپ ، بعنوان شاه محبوب وگستراننده آیین زردشت و سزاوار ستایش شناخته شده است .
پس از آنکه زردشت کتاب اوستا را به « گشتاسب » شَاه کشور آریانه واویجه در بلخ پیشکش می دارد او با پذیرش آن ، به گسترش آیین بهی در قلمروبزرگی که ازبلخ تا هیرمند وسیستان و کابل و کشمیرو... گسترده است می پردازد . در اوستا در چندین جا از کی گشتاسب یادشده است . از جمله در گاهان قدیمترین بخش اوستا آمده است : « بشود که کی گشتاسب، زرتشتی اسپنتمان و فرشوشتر همواره با اندیشه و گفتار و کردار خود ، برای ستایش وبزرگداشت ، خدای دانا را خوشنود سازند تا راههای راست دینی را که خدا به سود رسانان نموده ، بپیمایند ». (7)
بعد ها درکتب پهلوی آمده است که زردشت بفرمان گشتاسپشاه، اوستا را بر روی پوست گاو و یا لوحه های زرین نوشت وآنرا در گنجخانه شاهی و یا آتشکده ورهران که به دست اسفندیار ساخته شده بود ، نهاد . بندهشن در باره تاریخ کیانیان آگاهی خوبی به دست می دهد.
زردشت
سیمای آن پاکیزه سرشت و پیام آور خرد ، هماره از سوی شاعران و خرد ورزان ونویسنده گان مورد بزرگداشت قرار گرفته و به نکویی از او یاد آور شده اند . متاسفانه امروزه این پیامبرخرد و عاطفه ، در نزد هممیهنانش شخصیتی تقریباً بیگانه و ناآشنا است . او بیشتررنگ و بوی ایرانی داردتا زادو بومی. اوهرگز در کتابهای درسی مکاتب ما که سرچشمۀ دانش فراگیر ملت ازآن جا آغاز می گردد ، حضور نداشته است ( تنها در کتاب تاریخ ادبیات دری برای صنوف 8 مکاتب تالیف شده در سال 1363 مطالبی نسبتاً مفصل در باره او وفرهنگ اوستایی ذکر شده که پیش ازان در کتب درسی کشور معلوماتی داده نشده است ) . زردشت با پذیرش برخی از تهدابه های آیینی گذشته و رد برخی از پنداشتهای آنها به گسترش آیین جدید خودش می پردازد .
برخی از دانشمندان از جمله کریستن سن سالزاد زردشت را 660 -583 پیش از میلاد دانسته اند (1) ولی کسان دیگر این ادعا را به دو دلیل رد می کنند . یکی آنکه هرگاه زردشت در سال مذکور زیسته باشد ،باید عهد دوپادشاه ماد یکی فرورتیش (647-625 ق.م ) و دیگری هوخشتره (625-585 ق.م ) را دریافته باشد و از پایتخت بزرگ آنان وهگمتانه ( همدان) یادی نموده باشد که چنین چیزی وجود ندارد. دلیل دوم آنکه در هیچ یک از اسناد ومدارک ایران غربی ذکری از زردشت و اوستاو آیین اوستایی نیامده است . واین نشان دهنده انست که جایگاه و محل پیدایش و قوام پذیری آیین زردشت همان طوری که بیشترین دانشمندان بدان اشاره کرده اند ، شرق ایران یعنی خراسان ( افغانستان امروز) است نه غرب آن یعنی ایران امروز . چنانکه مولف کتاب « اوستا» آقای محمد تقی راشد محصل پژوهندۀ ایرانی با واقعبینیی نوشته است: « آنچه در بارۀ زبان اوستایی مشخص است آن که ، این زبان با فارسی باستان یعنی زبان منطقه فارس تفاوت دارد . وبنابراین مربوط به این سرزمین نیست . اما خاستگاه ان را به جاهای دیگر نیز باید از خلال اشاره های مبهم خود کتاب اوستا دریافت .از میان اوستا شناسان تنها تدسکو زبان اوستا را مربوط به شمال غربی ایران می داند وگرنه دیگران اتفاق نظر دارند که خاستگاه این زبان شرق ایران است . ویژه گیهای زبان کتاب اوستا و اشاره های متن آن نظر اخیر را تایید میکند » (8) همین نویسنده بازدر صفحه 91 کتابش با صراحت بیشتر می نویسد : « آگاهی های جغرافیایی در مهر یشت ، فروردین یشت و زامیاد یشت نیز دیده می شود که برخی از آنها می توانند با مناطق شرقی ایران مانند سیستان و دامنه های هندوکش و پامیر قابل تطبیق باشند ». (9) به گفته های آقای محصل باید اینقدر افزود که به جای آوردن قید (برخی از آنها ) میبایست قید( بیشترینه از آنها ) را می نوشت تا با واقعیت همسان می بود . زیرا چنانکه از فرگرد نخست کتاب وندیداد بر می آید از 16 منطقه یی که دراوستا نام برده شده و تثبیت گشته است اکثر آنهادر سرزمین افغانستان امروز واقع شده اند . مانند : بخدی (بلخ )، هرایوه ( هرات )، قندهار ، غزنه ، وایکرته (کابل )، هیتومنه (هیرمند ) ، زرنگ ( سیستان )، ره گه ( راغ) ، چخر( منطقه یی میان کابل و غزنه ، . اپرینه ویجو( سرزمینی در پامیر یا خوارزم –نزدیک دریای آمو )انیسا ، (نسا ، ترکمنستان کنونی) مورو( مجرای دریای مرغاب )سغده ( در شمال دریای آمو) ، هری ویتی ( ارعنداب ) .
زمان ظهور زردشت را پیوست به زمانی باید دانست که اقوام مادی و پارسی از آریانه واویجه از باختریا جدا گشته بوده اند .چون نام طوایف ماد وپارس در کتیبه های آشوری در نیمه قرن نهم ق م آمده است ، پس ورود آنها حد اکثر در اوایل هزاره نخست ق م باید باشد . بدین گونه ظهور زردشت باید در حدود 1000 ق م باشد .(10)
و دور ترین زمان این مدنیت را در حدود 1500 تا1400 ق.م باید به شمار آورد .
و اما همچنان که زمان ظهور زردشت در میان دانشمندان مورد اختلاف است در بارۀ زادگاه او نیز نظریات چندگانه وجود دارد . برخیها زردشت را از مردم پارس یا از مردم آذر بایجان یعنی غرب ایران دانسته اند .و کوشیده اند به این صورت آیین زردشت را تحت تاثیر دین یهود ویا به عبارت دیگر متاثر از فرهنگ بابلیان و آشوریان وانمود کنند .و لی چون در آیین زردشت اثری از این فرهنگها به مشاهده نمی رسد ، نمیتوان آنرا قابل پذیرش دانست.
برخی هم زردشت را از خانواده سلاطین ماد دانسته اند وزادگاه او را در آذر بایجان کنار دریاچه ارومیه جسته اند . بنابر این پنداشت ابتدا او به تبلیغ عقایدش در آنجا می پردازد ولی چون در آنجا سخنانش را نمی پذیرند و بر او می شورند به نواحی شرقی یعنی در بلخ یا خوارزم مهاجرت می نماید 0(11) . این گونه روایات بر اساس سنت استوار می باشدو در زمینه ، بدون ارایه هیچ دلیلی جز بیان این روایات ، زادگاه او را در غرب ایران وانمود کرده اند. ولی با وجود این ، اینان محیط گسترش آیین اورا نتوانسته اند از شرق ایران به غرب ایران بکشانند . وموطن پیدایی اندیشه های زردشت را بلخ یا خوارزم نگویند .
دو دیگر آنکه می دانیم زبان بلخ باستان که در گاتاها متجلی است با زبان وداها بسیار شبیه است ولی با زبان آریاییهای غرب آریاناواویجه به هیچ وجه شباهتی ندارد .
سه دیگر آنکه هرگاه زردشت تا سن چهل و دو سالگی در آذر بایجان بوده باشد ( چون او دراین دورۀ سنی به تبلیغ می پردازد ) چگونه می شود که با مهاجرت در بلخ ، در میان مردم آنجا به روانی و فصاحت به تبلیغ آیین خودش بپردازد و مردم و گشتاسپ ، شاه باختر را بتواند با عقاید جدیدش همنوا گرداند . مگر ممکن هست در فاصله میان آذربایجان و بلخ زبان مردم بلخ را آموخته باشد؟ بگذریم از اینکه در آن چنان شرایط دشوار ، پر از کوه وصحرا ومخاطرات که نه راهی وجود داشته ونه وسیله مسافرتی جز اسپ، ممکن نیست کسی بتواند این فاصله چند هزار کیلومتری را طی کند . وانگهی چه دلیلی وجود دارد که او اینهمه راه طولانی را طی کند و به بلخ بیاید ؟ .
منطقی تر آنست که گفته شود این مهاجرت از روستایی یا شهری در نزدیک بلخ ، صورت گرفته باشد که قاعدتا همیشه داعیان اندیشۀ نو در امر تبلیغ آیین جدیدشان دراندیشه یافتن همفکران و یاوران نیرومندی درمیان درباریان واشخاص پرنفوذ دیگر، می باشند تا کارترویج اندیشه های شان آسانتر گردد . چنانکه در اوستا و شهنامه نیز گشتاسپ وپسرش اسفندیار با پشتیبانی او به گسترش آیین بهی در بلخ می پردازند و کار تبلیغ زردشت را آسان می سازند . این موضوع در بارۀ مزدک بامدادان و قباد شاه ساسانی نیز صدق می کند .
در باره اینکه زردشت در خوارزم به تبلیغ آیینش پرداخته باشد نیز سندی ذکر نکرده اند . یکی از آب وهوای کوهستانی وسرد خوارزم یاد آوری نموده که گویا دراوستا بازتاب یافته است و دیگری شباهت میان لهجۀ خوارزم ولهجه گاتاها را بدون ارایه مدرکی خاطر نشان نموده اند . ولی دانشمندانی که به بلخی بودن او تاکید کرده اند ، به استناد خود کتاب اوستا که کهنترین سند اثبات شمرده می شود و سپس به شهنامه ها و اقوال دیگر استناد دارند که واقعه را در بلخ ذکر کرده اند . چون ایجاد مدنیت نخستین در بلخ و فرمانروایی گشتاسپ درآنجا و ظهور زردشت و سپس کشته شدنش دراین شهر به دست ارجاسپ تورانی خود بهترین گواه این ادعا می تواند باشد .
آقای محمد تقی راشد محصل ، دانشمند ایرانی می نویسد : « اگر آگاهیهای اوستا و متنهای میانه در کنار هم قرار داده شود می توان نتیجه گرفت که خاستگاه نخستین اریاییان منطقه ای است که شمالی ترین آ ن خوارزم و جنوبی ترین آن سیستان است .و به هر حال در شرق ایران است ونه غرب ویا شمال غربی اما ایرانویچ که در اوستا از آن بسیار نام برده شده است وغالباً آن را سرزمین اصلی آریایی ها دانسته اند به گمان نیولی سرزمین زردشت و زردشتیان است نه خاستگاه نخستین آریاها وبنابر سنت ، این منطقه مرکز زمین پنداشته شده و رود دائتی و پل چینود وچکاد دائتی در آن جاست وگاو گیومرث نیز درآن جا افریده شده اند وبا توجه به این منطقه دارای آب وهوای کوهستانی وسرد توصیف شده است .قابل قبولتر آن است که ان را خوارزم بپنداریم . »(12) و لی نویسنده محترم در صفحه ص91 مینویسد :« پس اوستا ، به طورکلی صفحات شرق و شمال شرقی ایران را توصیف می کند . آکاهی های جغرافیایی در مهر یشت ، فروردین یشت و زامیاد یشت نیز دیده می شود که برخی از آنها با مناطق شرقی ایران مانند سیستان و دامنه های هندو کش وپامیر قابل تطبیق می باشد . » (13) واینکه چرا خوارزم و نه بلخ و دامنه های هندوکش ؟ مولف چیزی نمی گوید . قدر مسلم آنست که منطقه کوهستانی با هوای سرد وچکادهای کوهستان را در همین دامنه های هندوکش و پامیر باید سراغ گرفت و نه در خوارزم که اصلاً در آن جا کوهستانی بلند دارای چکاد ها ،چنانکه در اوستا بار ها ازان سخن رفته ، اصلاً وجود ندارد .
دانشمند تاجکستانی پروفسور یوسف شاه یعقوبوف هم در پایان مقاله اش زیر عنوان (وطـــــن زردشـــــت (زادگــاه زردشــــت در کــــجـــاســـــت؟) به چنین نتیجه یی می رسد :
« از پدر و مادر زردشت پنج پسر: زردشت، ردوشتر، رنگوشتر، نوتريگا، نايوتيس و خواهر مديو مانگه بدنيا آورده اند . نامهای به اشتر پيوست بودن زردشت و دو برادرش نيز از باختر بودن آنها را تصديق مينمايد. زيرا اشتر دو کوهانه را زاده باختر ميدانند. اشتر در سنت آرياييها و باختريان حيوان مقدس حساب ميشود. ازينرو نام اشتر را در کنار نام نوزادان خود بر می گزيده اند. همينطور ما پيغمبر آرياييها زردشت را از باختر شرقی بر می شمريم و اين ناحيه ها که از آنها نام برديم شامل آريانويچ بودند. تدقيقات باستان شناسی در ختلان قديم نشان ميدهد که در هزاره دوم پيش از ميلاد در باختر شرايط اقتصادی و سياسی بوجود آمده تاسيس دولتی بزرگ آرياييها را طلب مينموده اند. برای تشکيل نمودن دولت بزرگ عقيده ای لازم بود، که تمامی آريایيها را باهم متحد سازد. منبع چنين باور عقيده دينی عموم آريايیها يکتا پرستی بود، که آنرا اولين پيغمبر زمین زردشت بوجود آورد. زردشت به دربار گشتاسپ آمده به او فهماند که در آسمان خدای يکتاست و در زمين هم یک شاه بايد باشد، گشتاسپ اين عقيده را پذيرفت و دولت بزرگ آرياييهای کشاورز را تشکيل نمود. اين دولت کيانيان بود که مرکز آن شهر بلخ در باختر ميباشد.» (14)
از زردشت و اندیشه های انسانی او ، دانشمندان ، شاعران و مورخان چه دری گوی ، چه تازی گوی در هر دوره یی از تاریخ ، به نیکویی یاد کرده اند. شهرستانی در کتاب الملل والنحل خود می نویسد :
« سه هزار سال از این آفرینش گذشت اراده الهی برآن رفت که در صورت نور درخشنده ترکیب صورت انسان را پدید آورد. وماه و ستاره ها و زمین را بیافریدوبنیه آدم سه هزار سال بیحرکت بود.بعد ازآن روح « زردشت » را در درختی که در اعلی علیین آفریده بود قرار داد و نشو نمو یافت تا آنکه به سی سالگی رسید . پس حق تعالی او را به پیامبری به سوی مردم فرستاد و او را دعوت نمود ، « گشتاسب » را به دین خود و او اجابت نمود و دین او عبادت خدا بود و نا فرمانی شیطان و « امر به معروف » و« نهی از منکر» و دور بودن از پلیدیه او گفت : نور وظلمت دو اصل ضد یکدیگرند و همچنین یزدان و اهریمن و این هردو مبدا موجودات عالمند ... و زردشت را کتابی است که آنرا زند و اوستا گویندآن کتاب بروی فرود آمده است و بعد از آن در موارد تکلیف که حرکات انسان است سخن گزار شد وبه سه قسم تقسیم نمود:
- گویش (گفتار نیک)
- منش (پندار نیک)
- کنش (کردار نیک) ... »
بیرونی می نویسد : « زردشت در علم نصف حکمای حران و پیشینیان ایشان بوده در علم و دانش پایه بلندی داشت که علم کسوفات نزد دانش او ناچیز بوده » (15)
دقیقی بلخی از هموطن فرزانه اش زردشت با سپاس فراوان بدین گونه یاد کردی دارد :
یکی پاک پیدا شد اندر زمان به دست اندرش مجمر عود و پان
به شاه جهان گفت پیغمبرم ترا سوی یزدان همی ره برم
خجسته پی ونام او زردهشت که اهریمن بدکنش را بکشت
شاهنامه چاپ بروخیم
ای روی تو رخشنده تر از قبلۀ زردشت بی روی تو چون زلف تو گوز است مرا پشت
امیر معزی
وگر قیصر سگالد راز زردشت کنم زنده رسوم زند و استا
خاقانی
آن آتشی که قبلۀ زردشت و عید اوست می دیدمش زدور و نرفتم فراترش
خاقانی
بیا ساقی آن آتش تابناک که زردشت می جویدش زیر خاک
بباغ تازه کن آیین دین زردشتی کنون که لاله بر افروخت آتش نمرود
حافظ
« اولدنبرگ Oldenberg معتقد است که ویشتاسپ پادشاه باختر که حامی زردشت است شخصیتی است تاریخی ، رئیس مملکتی جنگجو نبوده بلکه پیشوای مردمی زارع ودامدار است ، و درمبارزۀ بین خوبی و بدی که اساس دین زردشت است مردم و حیوانات عملاً شرکت دارند . » (16)
(( زردشت سیستم اقتصادی خود را موقعی پیشنهاد کرد که گروهی از آرینها از زندگی کوچ نشینی به صورت زندگی اسکان یافته و دامداری ساکن درآمده بودند ودرزندگی آنان گاو اهمیت خاصی داشت)) (17) .
اوستا ، میراث فرهنگی- ادبی بلخ باستان
نخستین دفتر شعر نیاکان ما همان سروده های زردشت پیام آور راستی و خرد است که ابتدا از زبانی به زبانی و از سینه یی به سینه یی نقل گشته تا به صورت نوشته در کتاب اوستا گرد آمده و به ما رسیده است .این سروده ها به زبان بلخیان باستان درکتاب «اوستا» ، (گاثاها ) یا (گاهان –دری ) نامیده شده است که به معنای سرودمیباشد و یک ششم کتاب اوستا را تشکیل می دهد وکهن ترین متن شعری است به صورت هجایی . هرسروده دارای بند هایی است که شامل بیتهایی با تعداد ثابت هجا ها می باشد . گاهان دارای پنج (گاه ) یا بخش می باشد و هر( گاه ) دارای فصلها یا ( هات) ها میباشد که در زبان بلخی باستان (مشهور به اوستایی ) مشتق است از واژه ( هایتی ). گاتها در بر گیرنده 17 سرود است و در اوستای بعداً تنظیم شده ، در میان (یسنها ) –بخش سرودها ودعاهای دینی – قرار گرفته است که یسنهای 28 تا34 و 43 تا 51 و 53 را شامل می باشد .
بخش دیگر گاهان بخش نثری آنست که در زبان بلخی باستانی یسنهای (( هپتنگاههایتی ))(به نام یسنهای هفت گانه یا هفت فصلی) نا میده می شده است .
این سرود ها که ازآن بیگمان سه هزارو سی سال و اندی گذشته است . نخستین بار بر زبان پاکمردی عشق آفرین به نام زردشت جاری گشت . زمانه های بیشماری را درنوشت و از سینه یی به سینۀ دیگر نشست تا در زمان پادشاهی اشکانیان که حکومت شان را یونانیان (باکتریا) نامیده اند ، به ثبت رسید ومجموعه آن سروده ها و نیایش ها و احکام را به نام ( اوستا ) نام نهادند . ( این نام در اوستا به معنای کتاب نیامده است)
در دوره ساسانیان که مردم پارس به آیین زردشت می گروند آنرا به زبان پهلوی ساسانی ترجمه کردند که «زند» و تفسیرش را «پازند » نامیده اند .
آنکتیل دوپرون فرانسوی( 1731 – 1805 )کتاب اوستا را از هند به اروپا انتقال داد و بار نخست از این کتاب ترجمه یی انتشار داد که در باره اوستا و اوستا شناسی سرآغاز کار به شمار می رود . دانستن معانی واژه های متن گاهان از لحاظ شناسه های صرفی آن بنابر کهن بودن و پیچیده گیهای زبانیش نسبت به دیگر بخشهای اوستا ، دشواریهایی دارد که جز در مواردی وِیژه دانشمندان اوستا شناس دارای اتفاق نظرنیستند .
به نظر گرشویچ 1968 با وجود ابهامات موجود ، اندیشه ها و عقاید والای زردشت که از لابلای سرود ها و گفته های انسانی و برین او می درخشیده اند ، کاملا آشکار است .
در سال 1937 استاد پور داوود اوستا شناس ایرانی نیز متن و ترجمه متن گاهان را چاپ کرد . کار استاد پور داوود متکی بر ترجمه وتفسیریست که بار نخست کریستین بارتولومه ، انرا انتشار داد . بارتولومه برزبان سنسکریت و زبان اوستا هردو مسلط بوده است که پس ازاو تا هم اکنون دامنه پژوهشها در این زمینه دوام دارد .
( با دریغ که در سرزمین خود این حکیم و شاعر بزرگ ، این فروغ بیداری ، توجه شایسته به عمل نیامده نه در بارۀ خود او ونه کتاب اوستا که این اهم اینک بر دوش فرزندان با فرهنگ او چون باری عظیم سنگینی می کند . وقت آنست که هممیهنان زردشت آنانی که آتش نامیرای میراث خرد ودانش او را در نهان خود شان زنده نگهداشته اند و به منابع علمی در باره او دسترسی دارند و به زبانهای معتبر بین المللی آشنا هستند ، به ترجمه و نگارش در این زمینه با جدیت بکوشند تا دین خود را ادا نمایند . همچنین لازمی است در دانشگاه کابل یا دانشگاه بلخ بخش اوستا شناسی تاسیس گردد و از اوستا شناسان خارجی دعوت به عمل آید تا کنفرانسهایی را برای تشویق دانشجویان برپا نمایند وبه پژوهشهای شان در افغانستان ادامه دهند . زیرا ترجمه هایی که دیگر همزبانان ما بعمل آورده اند ، همه دستکاری شده اند و غالباً قابل اعتماد نیستند . )
واما به شمول بخش گاهان سراسرکتاب اوستا پس از نخستین گرد آوری در دورۀ اشکانیان (دولت باختریان در اواسط سده 3 پیش ازمیلاد تا سال 55 م ) و سپس در دورۀ ساسانیان - خسرو انوشیروان (535م)ازان 21 نسک آماده شد. وچون زبان بلخی باستانی در دوره اشکانیان و ساسانیان جز در نزد مغان وموبدان نمانده بود . اوستا توسط موبدان و مغان از حافظه و روایات به صورت کتاب در آمد . استاد دهخدا دانشمند ایرانی در لغتنامه اش می نویسد :
(« برخی از خاور شناسان این زبان را { منطورش اوستاست }زبان باختری (بلخی) باستان نامیده اند . بنابر فرضیه ای که زبان مزبور معرف زبان اهل باختر ( بلخ )- یعنی همان کشوری که گشتاسب شاه به تشویق زردشت ، در آن به ترویج آیین مزدیسنا پرداخت می باشد ولی این فرضیه باطل است و طرفدار ندارد. » (18) . ولی متاسفانه استاد دهخدا دلیلی بر باطل بودن آن فرضیه نمی آورد و ضمناًً از طرفدار نداشتنش میگوید . در حالی که سه جمله بالا تر آن موضوع را به استناد برخی از خاورشناسان ابراز می دارد که خود بخود بر وجود طرفداران آن نظریه گواهی می دهد . پس چگونه می توان گفت که آن نطریه باطل است و طرفدار ندارد ؟ »
آریاییان بلخی که خود یکی از پدید آورندگان مدنیت و فرهنگ باشکوهی بوده اند در آغاز آن طلیعۀ بیداری بنابر نداشتن خط ، سنتهای ادبی خود را به گونه شفاهی توسط روحانیان و نقالان ونوازندگان به بازماندگان خویش انتقال می داده اند . واژه « گوسان » که در زبان پهلوانی یا پارتی به معنی کسیست که مواریث ادبی هنری شاهان کیانی و پیشدادی را از راه شعرونوازنده گی و آوازخوانی انتقال می داده اند به همین معنا به کار می رفته است . امروزه معادل ین کلمه را در زبان دری خنیاگر می گویند . در منظومه {ویس ورامین } واژه گوسان ، در دوجا به کار رفته است . در کتابهای پسین که سنت ادبی باستانی به ثبت رسیده و خط بوجود آمده است ، روحانیان زردشتی یا موبدان ، تمامی اوستا را ازحفظ به نوشته در آورده اند و ترجمه کرده اند .
برعلاوه روشن است مادامی که خط به وجود می آید دیگر سنتهای ادبی ، رفته رفته جایشان را به کتیبه نویسی ، رساله وشعر خالی می نمایند هرچند که سنت حفظ یادگارهای گذشته گان به صورت یک حرفه و به صورت یک ضرورت عامه پسند که اکثریت از سواد خواندن ونوشتن بی بهره بوده اند ، یک نیاز عام اجتماعی پنداشته می شده و به همین علت در درازای سده های بسیار ، دوام خود را در میان مردم حفظ کرده بوده است . چنانکه از اشاره هایی که فردوسی در مورد گرد آوری شاهنامه و داستانهای پهلوانی به عمل آورده است میدانیم بخش بزرگ شاهنامه فرآورد ثبت همین سنتهای زبانی خراسانیان ویا مردم پار دریابوده است . چنانکه در جایی گفته است :
زبلبل شنیدم یکی داستان که برخواند از گفتۀ باستان
و بلبل لقب استادان حماسه خوان ونوازندگان ونقالان دوره گردی بوده که در میان مرد م خراسان به نقل و روایت داستانهای باستانی و پهلوانی می پرداخته اند و فردوسی داستان رستم و اسفندیار را ازیکی از همین بلبلان ، نقل کرده است . جلال خالقی مطلق یکی ازنویسندگان معروف ایران می گوید که در آسیای میانه وشرق ایران ( منطورش خراسان یا افغانستان امروز است ) یک لقب قدیمی بوده است (19).
{به یاد دارم در لیسه باختر ولایت بلخ ، هنگامی که دانش آموز آن مکتب بودم پسرک سیاه چردۀ آواز خوان را دانش آموزان لیسه « بلبل سارندوی » لقب داده بودند . چون واقعاً پسر خوشآوازی بود که محافل مکتب را با آواز خوشش شور وحال می بخشید . (اگر حافظه ام اشتباه نکند ، نام این پسر عبدالمنان بود ) به هر رنگ سیمای آن بلبل شور آفرین تا هنوز در خاطره ام پایدارمانده است . }
پس از ایجاد خط در سده ششم پیش ارمیلاد اسناد دولتی و کتیبه ها و رساله های دینی وغیر دینی به ثبت می رسند . در دوره میانه ، بویژه پارتیان ونیزمانویان و ساسانیان تا دوره اسلامی با انبوهی از نوشته ها و یادگار های کتبی ، سنت خرد ورزانه نیاکان خویش را حفظ کردند . متاسفانه بخش بزرگی از این یادگار ها در اثر یورشها و ایلغار های جهانکشایانی چون اسکندر و بادیه نشینان عرب و چنگیز وتیمور ، از میان رفته یا در زیر خروارها خاک مدفون گشته اند . ابو ریحان بیرونی نابغه بزرگ دربار محمود زابلی ، فاجعه این بربادی راتوسط اعراب بادیه نشین ، چنین افشا می کند : چون « قتیبه بن مسلم باهلی برمردم خوارزم دست یافت ، نویسنده گان ایشان را کشت ، هیر بدان را نابود کرد ، کتب ورسایل آنها را بسوزانید ، ازآن پس مردم خوازرم در نادانی فرورفتند وآنچه که از احکام و علوم می دانستند همه را سینه به سینه نقل کردند وتنها از روی حافظه می گویند ( سال87 هجری) (20) شاید بر حسب اتفاقی دیگر ( اتفاق می گویم چون از حکومت مداران قبیله سالار هرگز چشمداشت کار فرهنگی دلسوزانه نمی رود ) چنان که کتیبه ارزشمند « سرخ کوتل بغلان » به صورت اتفاقی از زیرخاک پیدا گشت ، روزی آن آثار به دست بازماندگان آنان کشف و ثبت تاریخ ما گردند . رودکی سمرقندی با یاد آوری این سنت آنرا به نسلهای بعدی توصیه می نماید :
تا جهان بود از سر آدم فراز کس نبود از راه دانش بی نیاز
مردمان بخرد اندر هر زمان راز دانش را به هرگونه زبان
گرد کردند و گرامی داشتد تا به سنگ اندر همی بنگاشتند
دانش اندر دل چراغ روشن است وز همه بد بر تن تو جوشن است .
وخود به عنوان یک گوسان با نواختن چنگ امیر نصر سامانی را وا می دارد تا هیجان زده از بادغیس هرات به سوی بخارا بتازد .
میدانیم که کتاب اوستا نخست به زبان پارتی (پهلوی اشکانی) گرد آورده می شود یعنی در همان زادگاه زبان در بلخ یا باختریا ( نباید فراموش کرد دولت بلخیان در آن زمان محدوده فراتراز امروز را داشته است که شامل آسیای میانه و سراسر خراسان بزرگ می گشته است. پایتخت این قلمرو بزرگ بلخ بوده است که بنا به روایت مولف کتاب bulgarski khroniki/ / از زبان استرابون مورخ یونان باستان ، بلخ آنزمان را « ستاره آسیا » نامیده است) وقلمرو این امپراتوری پارتی تا بین النهرین گسترده بوده است .
سر آغاز ادبیات حماسی کشور ما دوره پیشدادیان وکیانیان است . از این دوره ، دانشمند دنمارکی کریستن سن ،زیر نام «کیانیان» به گستردگی سخن رانده و این دوره را در اوستا در واقعیت تاریخ ایران شرقی( یا افغانستان امروز) نامیده است .در این دو دوره که دوره های استوره یی آریاییان است در بارگاههای خدیوان و پهلوانان فرهنگ گستری چون : هوشنگ –دری ( اوستا -هئوشنگه ) (کشنده دیوان ) ، تهمورث (urupi taxma اوستا ) کیقباد و کیخسرو وکی گشتاسپ و غیره رامشگران و خنیاگران و راویانی وجود داشته اند که بر کارنامه های پهلوانان و شاهان چون زریر و اسفندیار و رستم و خانواده رستم بارامش و سرود سخن می رانده اند و سپس آن روایات و اشعاردهان به دهان در میان مردم باز گفته می شده است که در دوره های بعدی چنانکه یاد آور شدیم یعنی در دوره پارتها و مانویان و ساسانیان ، این اشعارو داستان ها در هیات خداینامه ها و نامه های خسروانی و پهلوانی خراسان زمین ثبت شده و درکتابخانه های شاهان نگهداری می شده اند. در یشتها –یشت 13 ، بند132 ویشت 19 ، بند71 از این هفت تن -کوی در زبان اوستایی kauui به این گونه یاد شده اند :1 - در اوستا- کوی کوادته ( در زبان دری – کیقباد )، 2- در اوستا -کوی اپیواهو ( دری - کی اپیوه ) 3- در اوستا -کوی اوسان ( دری –کی کاووس ) 4- در اوستا- کوی آرشن ( دری – کی آرش ) 5- در اوستا - کوی پیسینه ( دری- کی پشین )6 - در اوستا -کوی سیاورشن ( دری- کی سیاوش ) 7- در اوستا - کوی خاوسراوو ( دری-کی خسرو) (21) .
اکثر داستانهای کیانی در کتاب اوستا وجود داشته ولی در دوره ساسانی پس از پذیرش آیین زردشتی توسط آنان ، به نسبت سختگیریهای روحانیان ساسانی ، از میان برده شده است . ولی سیمای گشتاسپ و پسرش اسفندیار و برادرش زریر در ادبیات اوستایی حفظ شده است .چون اینان برای نخستین بار آیین زردشت را به عنوان حامیان دین بهی در بلخ ( اوستایی – بخدی )و دیگر نواحی قلمرو گشتاسب می گسترانند . زهره زر شناس پژوهنده ایرانی با واقعبینی و دور از یک سو نگری ، می نویسد :« این روایات اصولاً به ساکنان شمال شرق ایران ووطن اوستا یعنی ایرانویچ تعلق داشتندو از افسانه ها وداستانهای غرب و جنوب ایران که در آثار مورخان یونانی بدان ها اشاره شده است ، در این کتاب اثری دیده نمی شود .» (22)
پس از دوره پیشدادی وکیانی ، دوره اشکانی در تاریخ ادب کشور ما و کشورهای منطقه نقطه مهم آفرینشهای روایی ونقلی به شمار می رود . آثاری مانند « یاد گار زریران » ،متن موجود رساله دارای 3000 وازه به زبان پهلوی ساسانی است . از زمان نوشته شدن این اثر گرانبها تقریباً 2000سال گذشته است ولی تا هنوز شور گرمای حماسی خود را از دست نداده است و دران از دلاوریها و پاکنهادیها و بلند دستیهای رزیر ودیگر پهلوانان وجنگاوران آرینی و از پیشوای فرهنگ پرورشان زردشت وهمچنین شاه گشتاسپ ستایش شده است . این اثر از حماسه های کیانی شمرده می شود که جنگ گشتاسپ رابا ارجاسپ تورانی و حادثه کشته شدن زریر و پسر خورد سال او بستور را بیان می کند . کریستن سن این منظومه را حلقه وصلی با منظومه های قهرمانی یشتها میداند . همچنان منظومه « درخت آسوریک» ( مناظره میان درخت خرما و بز ) یکی دیگر از آثار منطومه های بازمانده از دوره اشکانیان است . استرابون مورخ یونان باستان ذکر می نماید که در آرین زمین ترانه یی خوانده می شده که در آن 360 سودمندی برای درخت خرما ذکر شده است که گفته میشود به صورت ضمنی اشاره به همین منظومه دارد . هم چنان ویدن گرن « سرود مروارید » را یک سرود پارتی و بسته به شرق آرینزمین می داند . در این سرود از پادشاهی کوشانیان وبابلیان یاد آورده شده است :
...گوهر های قزحسان از ولایت کوشان ...
....من از مرزهای میشان ...
...به سرزمین بابل رسیدم ....
حمایت بهنگام شاهان پارتی از این میراث ادبی آرینزمین و فرهنگ یونانیان وهمچنین حمایت فرهنگی کوشانیان از داشته های فرهنگی این سرزمین که بیشترینه آثار با ارزشی ازآن دوره در دسترس ما باقی مانده است ، شایان توجه می باشد . از این دوره متاسفانه آثار نوشته شده ادبی در دست نیست ولی در عوض آثار سنگی و برونزی و اسباب آلات تزینی کشف شده که بر توانمندی هنری مردم کشور گواهی می دهد . زبان مادری فرمانروایان کوشانی زبان بلخی می باشد که خود شاخه یی از زبان بلخی باستان شمرده می گردد .
مهمترین آثار فرهنگی ازدوره کوشانیان که به زبان بلخی میانه و با رسم الخط یونانی نوشته می شده است ، در دسترس ما قرار دارد . کتیبه سه زبانه دشت ناور غزنی ، ، کتیبۀ رباطک ، سنگوشته 25 سطری سرخ کوتل بغلان ( سده 2 م ) ( این کتیبه را بار نخست هنینگ ترجمه کرد). همچنین می توان در این مورد به مقاله : Bactrian documents from Ancient Afghanhstan
نوشته پروفسور Nhcholas Williams Sims مراجعه نمود. سنگنوشته کنشکا مکشوف در بغلان ، نوشته های روی دیوار در قره تپه ، سنگنوشته های مکشوف در دره توچی پاکستان نزدیک مرزکشور ( سده 9 م ) ، چند سنگنوشته کوتاه در دلبر چین مرکزجغتو. همچنین دستنوشته هایی به زبان بلخی میانه با رسم الخط یونانی کشف شده در ترکستان چین و متعلق به قرن های 4 تا نهم میلادی با مضمون بودایی ، دستنوشته هایی بر پوست درخت غان درکمپیرتپه و کشف بیش ازیکصد نامه وسند که درسده های 4تا 8 میلادی در شمال هندوکش نوشته شده اند و غیره .(23) . این نیز گفتنی است که بیشترینه پژوهشهایی که تا کنون در باره زبانها ، رسم الخط ها و ادبیات گوناگون باستانی ما و منطقه به عمل آمده به دست دانشمندان غربی صورت پذیرفته است . مانند کریستین بارتولومه ، برتلس ،جکسن ، دوشن گیمن ،دومزیل ،سولوخوف ، کوریلویچ ، گرشویچ ،میه ، وست ، هینتس ،آبایف ، کریستن سن و دیگران . ( بنابر حجم مختصر این نوشته جای بررسی فلسفه و آیین زردشت که بایسته بود بر آن نگاهی افگنده شود ، پرداخته نشد . نویسنده )
ویژه گیهای دستوری
خاور شناسان غالباً زبانی را که در کتاب اوستا به کار رفته ، آغازینه زبان گروه شرقی می دانند که دارای دو نوع گویش قدیم و جدید بوده و از جهت آوایی، دستوری و واژگانی با آنکه دارای ویژه گیهای مشترکی هستند دارای تفاوتهایی نیز می باشند . اسمها و صفتها در متن اوستا براساس اینکه چه واکی (حرفی) را می گیرد صرف خاص خود را می داشته باشند . این واکها در زبان بلخی باستان به دو گروه واکه (مصوت )و همخوان ( صامت ) تقسیم می شوند . مصوتها به مصوتهای کوتاه و بلند جدا می گردند . برخی از شناسه های صرفی میان حالتهای گوناگون صرفی مشترک هستند . وضعیت صرف فعل در اوستا بسیار گسترده تر از دستگاه فعل در زبان دری می باشد . دانشمندان بدین باورند که زمان هایی که امروز شناخته نیستند و دستگاه صرفی که از میان رفته اند در آن وجود دارد و خصوصیات افعال با زبان همریشه اش زبان سنسکریت هماهنگ است . واکهای الفبایی به یکدیگر نمی پیوندند و از این جهت یک صورت دارند . در اوستا نقطه گذاری به خوبی مراعات می شود . که در برابر هر توقف کوتاه یا بلند یک نقطه و سه دایره کوچک یا بزرگ به کار رفته است . افعال دارای سه حالت می باشند ، حال ، نقلی ، گذشته . هرکدام از این افعال دارنده وجوه اخباری ، امری ، التزامی ، انشایی وتمنایی و صفتهای فاعلی و مفعولی می باشد .
واژه ها در اوستا یا ساده اند یا مشتق که مانند زبان دری با افزودن پیشوند وپسوند ساخته می شوند .واژه های ساده اوستایی گاه با ریشۀ فعل یک صورت دارند . مانند vak که هم معنی « سخن» رادارد وهم معنی « سخن گفتن » را. در صورت اول اسم است و در صورت دوم ریشه . ترکیبها از دو جز مستقل معنی دار تشکیل می گردد و ازاین رو توانایی زیاد واژه سازی را داراست .
از لحاط معنا شناسی اوستای کهن به ویژه « گاهان » که بخش شعری اوستا را تشکیل می دهد ، یکی از دشواری های آن است . این دشواری از عدم شناخت برخی از واژه ها سرچشمه می گیرد . به این منظور گاهی لازم می افتد برای دانستن انها از زبان هند باستان مدد بجوییم .
صفت در اوستا جنس ندارد .و از نطر شمار ، جنس و حالت با موصوف خود مطابقت می کند . اسم و صفت را به دو گونه می شود مونث کرد . اگر واژه به a تبدیل می شود مانند اسپ p aas ( اسپ نر) ،aspª ( اسپ ماده ). دیگر با افزودن é در پایان در این مورد معمولاً تغییراتی آوایی نیز حاصل می شود . مثلاً vohu به معنای خوب ،( مذکر) ، vaìhué خوب (مونث) می شود . (24)
نتیجه کشور ما از دورانهای پیش ازتاریخ و در دوره های تاریخی ، سرزمین داشته های فراوانی بوده است . از عصر پهلوانی تا گسترۀ فرهنگ اوستایی و پس از آن ، سنتهای روایی و فرهنگ ملی ما از دوسوی دامان هندوکش و بلخ و سیستان و آسیای میانه آغاز می گردد و با پدیدار شدن وخشور بزرگ ، زردشت و کتاب خرد پالا و شاعرانه اش ، اوستا ، سر نامه ادبی و فلسفی و سر چشمۀ زندگی مادی ومعنوی ماقرار می گیرد . آن آغاز پر شکوه به روایت تاریخ ، میراث غنامند باشنده گان این آب و خاکست که پاسداری ازآن و رشد و بالنده گی اش یکی از وظایف ملی ماشمرده می شود . شناخت این جریان وحفاظت از آن از دستبرد بیگانه گان و خودیهای نادان و مغرض نیز یکی دیگر از وظایف وابسته گان آن کلیت پر افتخار می باشد . که متاسفانه در اثر بی کفایتی حاکمان طفیلی و قبیله گرا و بی سواد صد سالۀ اخیر ، بسیاری این داشته های ارززنده را از دست داده و خود کم کم از آن بیگانه گشته ایم تا سرحدی که امروزه بسا از داشته های تاریخی مان را از خود نمی دانیم ویا از اهمیت آن بی خبریم . جامعه خراسانی ( افغانستان امروز) با نفوذ قبیله سالاران در دستگاه حکومات ، کشور را از لحاظ بیان گذشته فرهنگی اش به قهقرا برده و از هویت بایسته اش جدا نموده است . زیرا به بیان بیدل بزرگ : ( سامان این شبستان کوری و بی چراغی ) بود . ولی آن کاخ شکوهنده و استوار امروزه بار دیگر به همت فرزندان رسالتمند میهن ، کشف می گردد و به هستی خودش ادامه می دهد و ملت به هویت اصلی خودش باز می گردد . دیگر سر رشته از کف بی کفایت قبیله گرایان بیرون می رود و روز تا روز مشت جعلکاران تاریخ و فرهنگ ستیزان ما گشوده می شود . اگر در دورۀ خاندان یحیا ،عده یی از شوونیستان شناخته شده ، رهبری فرهنگ افغانستان را دردست داشتند که بر دلها مهر زده بودند وبر زبانها نیز و از اکادمی علوم کشور پشتو تولنه ساخته بودند و سالیانه هزینه های هنگفتی را بیهوده صرف کتابهایی می نمودند که نه خواننده داشتند ونه در ساحۀ پژوهشهای علمی و تالیف و ترجمه ، گرهی را می تونستند باز کنند . زیرا سرنوشت فرهنگ عام جامعه را به دست مشتی متعصب بی دانش ویا عناصر خنثا و بی خاصیت ، سپرده بودند . اینان چون فاقد ظرفیت لازم علمی و جهانبینی علمی بودند ، بر خلاف هوا خواهیهای دروغین پشتونولی ، به زبان و ادب پشتو نیز خدمت شایسته یی ، انجام نداده اند . هدف اینان تنها و تنها آب خت کردن و ماهی گرفتن بود و بس . امروزه مردم می خواهند خود بر سرنوشت خودشان حاکم باشند . اکنون دیگر یخهای فاشیزم و شونیزم شکسته شده است و جلو خیزش خرد ورزانۀ فرهنگیان کشور را کسی نمی تواند سد کند .
وقت آنست همه باشنده گان صالح کشور از ازبک وهزاره و افغان و تاجیک گرفته تا ترکمن و نورستانی و پشه یی و ... که در گسترۀ بزرگ و آکنده از دستاورد و آفرینش آن ، همه حق مساوی دارند ودر ایجاد آن ،همه گان سهم داشته اند ، یکجا باهم در بازسازی آن کاخ فرازندۀ بزرگ تاریخ وفرهنگ متعلق به خود شان ، دست به کار شوند .و میراث تفوق طلبی وفکرنامیمون فرهنگ زدایی ملی و کژاندیشی هایی ساخته وبافته شده شوؤنستی را از اندیشه و تفکر خودو فرزندان شان دور سازند و از نو به پژوهش های مستقلانه بپردازند و این خاک بی همتا را که هم اکنون در سده بیست ویکم برخی ازکشور های اروپایی ، زادگاه نخستین شان را دامان پر برکت هندو کش میدانند ،(25) به جایگاه والا و حقیقی اش آنچنان که قرنها در آن زیسته بوده اند، دوباره برسانند .
( پایان بخش نخست)
پی نوشتها :
(1-الف) شهرام هدایت . واژه های ایرانی در نوشته های باستانی ( عبری ، آرامی ، کلدانی ،. تهران 1377 )
(1-ب) ( ر .ک میراث ادبی وروایی در ایران باستان . زهره زرشناس .101)
(2-الف) صدیقی- شمس الدین ظریف .مقاله ( نظری بر اسلحه و آلات افزار حربی باستانی افغانستان ،
مجله باستانشناسی ، کابل .شماره 2 سال 1359 ص،45 )
(2-ب) همانجا
(3) تاریخ ادبیات دری ، کتاب درسی برای صنف 8 . کابل 1363. ص،5
(4) زهره زرشناس ، کتاب میراث ادبی روایی در ایران باستان .. سال1384 .ص 44
(5) استاد عبدالحی حبیبی « زین الاخبار کردیزی »، ص 33
(6) (تاریخ دامپزشکی ایران –ج. اول .سال 1372.انتشارات دانشگاه تهران ص127 )
(7) جعفریان ،علی اکبر ««گاتها»» – چاپ اوشتا ، امریکا. ص 142}
(8) محصل محمد تقی راشد .. « اوستا » ص 17
(9) همانجا .ص 91
(10) ( گریشمن _ ایران از آغاز تا اسلام .ترجمه دکتر محمد معین .1368)
(11) ( زرین کوب ، تاریخ ایران قبل از اسلام . تهران 1368) .
(12) محصل -محمد تقی راشد « اوستا» ص19
(13) همانجا .
(14) پروفيسور يوسف شاه يعقوب اف .برگـــردان: دکـتــر صاحب نـــظرمـرادی(سایت خراسانزمین )
(15) به نقل از کتاب المدخل الی علم احکام النجوم . ص 19
(16) تاج بخش ، دکتر حسن . تاریخ دامپزشکی وپزشکی ایران ، سال 1372–-ص 208 )
(17) همانجا . به نقل از تاریخ تمدن ایران –هانری ماسه ، رنه گروسه و جمعی دیگر .ص209.
(18) دهخدا علی اکبر. لغتنامه .. در باره واژه اوستا .
(19). {به نقل از «فرهنگ شاهنامه » ، حسین شهیدی مازندرانی –بیژن ص144
(20). به نقل از مقاله دکتر نصرت الله فروهر از کتاب « مجموعۀ مقالات نخستین همایش ملی ایران شناسی . تهران ، خرداد 1381 چ، اول . 1383 » ).
(21) زرشناس زهره « میراث ادبی روایی در ایران باستان.تهران .1384. ص37
(22) همانجا ص34
(23) همانجا ، ص96 و مجله باستانشناسی ، کابل.شماره 2 . سال1359
(24) (بخش ویژه گیهای دستوری اوستا، برگرفته شده از کتاب (اوستا ) محمد تقی راشد محمل . ص64 .)
(25) دانشمندان کشورهای بلغارستان و هنگری تاکنون چندین کتاب نوشته اند که درآن ها دامنه های هندوکش وقلمرو بلخ را خاستگاه تاریخی خود میدانند و واژه بلغار را صورت تحول یافته بلخار و بلخ وانمودکرده اند .

سه‌شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۵

بیژنپور - آ.آبادی

دوازدهمین
دژم بهار نبود استاد علی مزاری
(مرید ومراد آزادی)


شصت سال پیش از امروز در پیش هفته ی بهار (آخرین هفته از ماه حوت 1326) در خانواده ی حاج خداداد یک کشاورز محلی باشنده روستای نانوایی حاکم نشین چهارکنت از توابع بلخ نامی، کودکی بدنیا آمد که به تأسی ازفرهنگ مذهبی نام این نوزاد را بزرگی در آن محل عبدالعلی نهاد. اما در 48 سالگی پس از اتمام حجت وانجام وظایف یک رهبر کاریزماتیک (ایستنده ی خط مقدم حق خواهی و دلاوری در مقام پیشوایی) قربانی دسیسه های دشمنان خود شد وبا تن پاره پاره به زادگاه خویش برگشت و درسینه ی خاک مزار آرمید. از آنروی درحق او میگویند:

مرد وزن هزاره درسینه میزند مشتدرپای مرقداو، مردیکه کینه را کشت

نامش همیشه ماناد، دردفتر زمانه!
کاو نخشناس بیدار، تارزمانه میرشت

خانواده ی عبدالعلی پیش از آنکه مقیم آنجا بوده باشند، از محله ی سرخجوی حاکم نشین ورس بامیان به بلخ رفته بودند. میدانیم که تاریخ گذشته ی هزاره ها را میشود با چشم بسته خواند و از سیر وسفر وکوچ وگذر اجباری و استکباری ناشی از امر حکومتها ی طایفه، سرگردانی و هرج زندگی آنان را فهمید. همین بس است که میدانیم، زیستنامه ی استاد عبدالعلی مزاری از کودکی تا پایان زندگی همواره دستخوش گردشها ودگرشدهایی بوده است که در دیگران ورهبران دیگر کمتر چنین اتفاق افتاده باشد.

من به سرگذشت سرگردان استاد مزاری که در کتب وآثار گوناگون و سایتها و نامه های فراوان الترونیک ثبت وقابل دسترسی است، نمی پردازم. اما دریغ میدانم که از ویژگیهای او در مقام یک پیشوای آزاده و آزادی خواه سرشار و فراموش ناپذیر اشارتی نکنم. این مرد چندان هوشمند ودلیر بود که با پایمردی استوار میان امروز ودیروز جامعه ی هزاره خط درشتی کشید و از دایره ی تنگ ریسمان بوشی این قوم زحمتکش وپر برکت را به میدان حضور جاویدانگی در ترتیبات سیاسی این سرزمین تحول داد. او خود مرگ با افتخار را برگزید و نقش خویش را درفرش ابدی زیست پایگی تاریخ مدرن این دیارحک حکایت نمود.

پیشنهادها و دکترین سیاسی جامعه ی هزاره برهبری آن بزرگمرد، سازنامه ی سزاوار برای حل بحران سیاسی روزگار مابود. او طرح چهار قومی (برابر حقوقی اقوام بر اساس شعاع وجودی آنها) را تیوریته کرد و برای شرح آن هم در سیمنارها و هم در گفت وگزار رادیو نامه ها خود بمیدان آمد. در تاریخ اندیشه های ملی و تفکر برابری خواهانه ی آزاداندیشان دیروز وامروز که در آستانه سده ی نخستین آن هستیم، هیچکس بیشتر وبهتر از بابه مزاری رهبر جامعه مدرن هزاره و تشیع افغانستان، درنهادینه کردن حقوق و زادی مردم؛ حرف روشن و خط آفتابی بیان نداده است.

اگر مشروطه خواهان دربرابر حاکمیت های تباری وطایفه ای که مانع درشت آزادی و اندیشه بودند، قرار گرفتند وآرزوی مشروطیت نظام استبدادی را مینمودند، اگر روشنفکران پس از مشروطه خواهی در دوران حصول استقلال سیاسی کشور از پیش شرطهای دموکراسی پارلمانی هواداری مینمودند، اگر دوران احزاب ومبارزات سیاسی انقلابی منبعث از تحولات همسایه ی شمالی ما (شوروی وقت) در اندیشه های پیشگامان تحولات سیاسی این دیار در دهه ی چهل بظهور آمد، اگر مبارزات ضد ستم دربرابر نظام ستمشاهی نادرخان و بازماندگان او، با بینش ملی وبرابری خواهانه روشنفکران شمال (شهید اسماعیل بلخی، اسماعیل مبلیغ، محمدطاهر بدخشی ومولانا باعث و...) پایه گذاری شد وتا امروز ادامه دارد و اگر سنگ بنیاد مقاومت در سالهای پس از تجاوز نیروهای مسلح شوروی به افغانستان در سنگرهای آزادی بدست پایمردانی چون زنده نام احمد شاه مسعود، زنده یاد استاد علی مزاری وزنده مردانی نیز مانند پروفیسور ربانی، ژنرال عبدالرشید دوستم، امیر اسماعیل خان، استاد عبدالکریم خلیلی، حاج محمد محقق، سید حسین انوری، حاج سید علی جاوید، حاج سید منصور نادری و دهها مرد استوار وپایداردیگر نهاده شد، این اقدامات درکل از عناصر جنبش برابری خواهی و محصول مبارزات ضد ستم ملی بودند. اما طرح وتزس خاصی برای پایان بخشیدن به ماجرای اقتدار بیداد گران این سرزمین؛ بروشنی اندیشه های بابه مزاری (طرح چهار قومی) بمیدان نیاوردند. چندی ازاین شخصیتها کارهای مهمی به انجام رسانیدند، مگر تعدادی نیز سخن حقیقی دل خویش را یا درپرده گذاشتند ویا ناگفته ماندند.

به پریشانی روزگار پریشان خاطری مردم صبور هزاره بر نمیگردم، آن روزگار رابا چشمهای باز خویش دیده ام. بیادم هست که استاد مزاری چنین پیشامد احتمالی را خود همیشه میگفت. این شعر در بیان کوتاهی از آن دوران خود حکایتی است. انصافا مردم هزاره رنج ناقراری روزگار برده اند و آنان را می شاید که برای آرامش بازماندگان هزاران جانباخته ی خویش تقلای بیشتر کنند و به مدارج بلند برابری و آزادگی نایل شوند.

لغات نام تو یعنی هزاره ممنوع است

لغات نام تو یعنی هزاره ممنوع است
و درتحسب خصم این شماره ممنوع است

کنار جاده نوشتند کاین گذر بند است
عبو ر هرچــه هــزار وهـزاره ممنوع است

چه روزگار غریبی شد وچه رسم بدی
که جــز به مرگ تراراه وچاره ممنوع است

برای آنکه چرا دست باز می خوانی
نمـــاز شیعـه بدین آشکاره ممنوع است

چگونه زنده بمانی که حرف حق گفتی
بهـــرکرانه چو هستی گزاره ممنوع است

دراین حوالی اگر، بگذری بجای دگر
بمان بمان! که عبور دوبـاره ممنوع است

به نام تیره ترا بادم تبــــر کشتند!
که در نجابت شهـر این قواره ممنوع است

هــزار نسبت ونام دیگر به تو دادند
و نیز گفته شد اینکه: کفـــاره ممنوع است

بروی پرده دیوار بــا تفنگ نوشتند:
نگه بـه سوی فـــــراز ستاره ممنوع است

هزار را عدد نحس گفته دار زدنــد!
لغـات نام تــــو یعنی هــزاره ممنوع است
(بیژنپور آبادی)

خوشبختانه جامعه ی هزاره امروز به پایه های بلند آگاهی وباور آزادی رسیده است. هرچند که بر گورستان این طایفه بیشترین پارچه های سرخ بلند است، اما از آنروی که بیشترینه میدان داری از این جماعت بظهور آمد، دست آمد بهتری نیز باید مال ایشان باشد. به سخن حضرت مولانا ی رومی که میگوید:

اقتضای جان، چوایدل آگهی است
هرکه آگه تر بود جانش قوی است
(مولوی)

هزارستان ایستاده بر سکوی انتخاب اینک حرف اول را باید بزند. آنان که جانبازی بیشتر میکنند، زمین بیشتری را گلگون کرده اند و این در حقیقت زندگانی مرد وزن وپیر و جوان هزاره را بر میتابد. امروز درس آموختگان این تبار کمتر از نیاموختگان آن نیستند. پژوهشگر و سیاست شناس، دانشمندو جامعه شناس، اندیشه ورز و نویسنده، روزنامه نگار و سخنور و استاد و اموزگار سرشناسی اگر هست ازاین تیره برخاسته اند. اگر بازرگان و کسبه کاری در شهر هست ازاین گروه مردمی هستند و اگر دانشجو ودانش آموزی هست میتواند بخش بزرگی از ایشانرا همین طایفه باشند.

استاد علی مزاری بیگمان یکی از مهمترین شخصیتهای دوران مقاومت در افغانستان است. هیچ رهبری همپای او دلباختگان خودرا ندارد. او از مردان حقیقی روزگاربود، اخلاق وتهذیب او باعث شده بود که جامعه ی هزاره اورا " بابه مزاری " لقب بدهند. او 48 سالگی را بسر نرساند ودر جوانی جان خویش را هدیه ی مردمش نمود. او ترس وگریز و میدان خالی کردن و تمایل به دارایی و ثروت را از ریشه در خود خشکانده بود. استاد مزاری مرد دلاور، مردم دوست، منزه از لوث فساد و فحشا ومرد تقوا و ایمان داری بود. او دراین سرزمین یک نمونه ولی همزمان یک حریف داشت، حریف او که چون خودش با ابزار مردم داری و پاگیزه نفسی مسلح بود و تقوای پیشوایی را داشت، شخصیتش نیز برای مخالفان محل حرمت و تعظیم بود. این حریف بابه مزاری در اخلاق و سجایای مشترک کسی نبود جز " احمد شاه مسعود ". هردو پیش از آنی که به پیری نزدیک شوند، این اتفاق نیز هست که هردو در کل زندگی 48 ساله بشهادت رسیدند.
استاد مزاری رهبر بی بدیل یک ملت است وهیچ هزاری یی نیز به این آسانی نمیتواند درجایگاه او بنشیند و کمالات اورا داشته باشد. اما بدون شک هزاره هایی نیز هستند که با کمال صداقت راه اورا میروند و از پیشنهاد های او هنوز تبعیت دارند. بابه مزاری نماد برابری خواهی و عروج جامعه هزاره به مدارج بلند آزادگی و سربلندی است. ازهمین روی به او میگویند " مزاری بزرگ "!



پیشنهادهای بابه مزاری چه بود؟
پیش ازین گفتیم که استاد مزاری اندیشه های برابری خواهانه و محورهای عدالت اجتماعی در جامعه ی چند قومی افغانستان را بسیار روشن وشفاف بیان نمود. اندیشه های ایشان نفی حقوق و امتیازات اقوام دیگر و ملیتهای دیگر ساکن دراین سرزمین نبودند، حالا باید ببینیم این بیان اندیشه ها از کدام مفردات عبارت می شدند:

1- طرح چهار قومی:

استاد مزاری با وجودی که در میان تهاجم شدید نیروهای متحده در دولت استاد ربانی محاط مانده بود، مورد عذاب بسیار قرار گرفت. مذاکرات سیاسی و تلاش میانجیگران بسیار سودمند نبود وتا پایان سالهای سقوط کابل بدست گروه طالبان روابط سیاسی جامعه ی هزاره و دولت کابل بهبود نیافت. پیش شرطهای رسیدن بیک توافق کلی هم از سوی دولت ونیز ازسوی حزب وحدت بسانی نبودند که طرفین بزودی روی آنها به توافق برسند. برخی افراط گرایان شریک حکومت کابل (شیخ رسول سیاف و برخی رهبران حرکت اسلامی شیخ محمد آصف محسنی) پروژه ی صلح را نمی پذیرفتند.
استاد مزاری و رهبران حزب وحدت اسلامی برای نزدیک شدن بیشتر به راه حلهای سیاسی، خواسته های خویش را بر امتیازات فردی و مقام طلبانه نه نهاده بودند. خواست جامعه ی هزاره که در دوسده ی پیشین با گلوله پاسخ گرفته بود؛ برای تلافی آن روزگار به حکومت جهادی وهمپیوند ایشان پیشکش شد. متأسفانه سیاستهای دولت جهادی نیز چیزی بهتر از سیاست های امیر عبدالرحمانی از آب بدر نشد. این بحران ودوام فاجعه در افغانستان استاد مزاری را به فکر اساسی تر واداشت وهمان شد که با نا امیدی ازاین حکومت، طرحهای خویش را آشکارا در برابر دولت نهادند وراه حل واقعی مساله اقوام درکشور را فرمول بندی نمودند.
ازنظر حزب وحدت اسلامی برهبری استاد مزاری، درافغانستان چهار قوم اساسی و چندین پاره اقوام دیگر زندگی مینمایند. ازبکها وترکمنها، پشتونها، تاجیکها وهزاره ها شعاع وجودی خویش را دارند ومیتواند حضور برابر و حقیقی این اقوام برای حل بحران سیاسی یاری برساند. مساله حاکمیت باید در سهمگیری فعال این اقوام تنظیم گردد والبته در نظر داشت حق پاره قومیتهای دیگر نیز فراموش نشود.

2- عدالت اجتماعی:
در اندیشه های شهید مزاری، تاکید صورت میگرفت که ابتدا باید باورهای بیشخواهانه و خود بزرگ بینانه ی برخی قومگرایان گرداننده قدرت در گذشته ها، افشا گردد. اگر محورهای نادرست اندیشه ی مسلط قومی در افغانستان ماهیتاً به تفکر عدالت اجتماعی ومشارکت سیاسی بدل نگردد، تلاشهای موجود راه به دروازه های آسودگی نمی برند.
تا باورهای ناسالم و برتری خواهان موجود افشا نشود و درک نگردد؛ ناممکن خواهد بود راه حلی برای ايجاد حاکميت سياسی مبتنی بر عدالت اجتماعی و دموکراسی پيدا گردد. - وحدت ملی زمانی تآمين ميگردد که ارادهء جمعی در ساختار سياسی قدرت تامين گردد که اين مسئله با تفاهم ملی و از طريق سهم گيری مساويانهء همه مليتهای کشور و اشتراک آنها در قدرت سياسی حفظ و تقويت ميگردد. تفاهم ملی نياز به تحليل و برخورد واقعبينانه از گذشته ها دارد.
مهمترین عنصر در اندیشه های حزب وحدت آن بود که از انقلاب اسلامی بسود آینده ی صلح آمیز افغانستان استفاده شود. درحالیکه برخی تنظیمها و رهبران دلال برای دوام بحران، حضور شیعه و ملیشه (نیروهای ترک تبار) افغانستان را مانع تحقق انقلاب اسلامی می دانستند. این بینش که از دشمن خویی و نا سازگاری آن رهبران ورهروانشان بر می آمد؛ اندیشه ی محافل عرب و سازمانها و افراطیون پاکستانی بود.

3- پذیرش فقه تشیع در نظام قضایی کشور:
این از مبادی دموکراسی است که فرهنگ ومذهب مردم باید در سرنوشت آنها موثر باشد. جامعه ی تشیع افغانستان در چند قرن اخیر تابع نظام قضایی و فقه تسنن بوده است. هرگاه درخواستی شده باشد که فقه جعفری نیز در مسایل قضایی و امور اجتماعی مردم شامل گردد، روحانیون متعصب، در حمایت از اندیشه های ستمگرانه قومی حکومت درامده اند و برضد مردم هزاره عملکرده اند. در کشوری که بیش از بیست درصد مردم پیروان مذهب شیعه جعفری هستند، چگونه باید از مذهبی پیروی کنند که باوری به فقه آن ندارند.

4- ایجاد پایگاه مشترک دفاعی دربرابر طالبان:
هنگامیکه طالبان به دروازه های کابل نزدیک می شدند، اوایل سال 1373 بود، دراین سال پیشنهاد استاد مزاری برای تشکیل گار نیزیونهای مشترک دفاعی تحت رهبری نیروهای مسلح دولت رسماً به حکومت کابل تحویل داده شد. مقامات حکومت دراین برنامه نیز از اصحاب اخلال پیروی نمودند و آنرا بمعنی دادن فرصت تجدید نیرو به هزاره های تحت محاصره تلقی کردند. دکتورین نظامی حکومت کابل آن بود که نیروهای طالبان از غرب ونیروهای دولت از شرق و شمال کابل باید فشار بیشتر ی بر نیروهای حزب وحدت وارد کنند تا در میان دوسنگ آرد شود!
آنچه بر هزاره ها گذشته است و آنچه را جامعه ی هزاره در غرب کابل تحمل کرد، باهیچ محاسبه یی دربیان نمی گنجد. امروز آگاه میشویم که چه کسانی در پشت این برنامه های آتش بار برای نابودی هزاره ها هیزم کشی کردند. طالبان هم از درون ونیز از بیرون نیروهای مساعدی را برای بر اندازی حکومت استاد ربانی سازمان داده بودند. این از نظر سیاسی قابل درک بود که طالبان حق دارند شیوه های موثری برای اسقاط حکومت را بکار گیرند، اما دولت و رهبران کابل باهیچ خردی هرگز این حق را نداشتند که با افراد مشکوک در برابر طالبان به مذاکره بروند و لی جنگ علیه هزاره را توقف ندهند. در اواخر سال ۱۳۷۳ جنبش نوظهور طالبان تا نزديکی های کابل پيشروی کرد. ظهور طالبان تمام معادلات قدرت در افغانستان و مخصوصا در کابل و اطراف آن را با عقب راندن دولت دگرگون نمود.
بار دیگر مراتب احترام خویش را به جامعه رنجور هزاره، پیشکش مینمایم. یاد تمام جانباختگان سرزمین ما که برای حق ایستاده بودند گرامی باد ویاد شهید بابه مزاری مردی از تبار فراموش نا شوندگان تاریخ معاصر این سرزمین همیشه و در دوام باد.



یکشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۵

ما"چگونه "من"شدیم

داکتر صاحبنظر مرادی

آریانا یا ایران کهن بحیث قدیمترین کانون تاریخ و تمدن پویا در آسیای مرکزی ظهور نموده و سکنه آن تحت هر نام و شرایط تاریخی
خدمات ارجناک و گرانسنگی را به فرهنگ و تمدن بشری انجام داده اند. هر چند در جمعبندی حوزه های تاریخی و کانونهای باستانی، مورخین پنجمین جایگاه را به تاریخ آریانا (ایران) بخشیده و قدامت آنرا تا پنجهزار سال بر شمرده اند، اما تحقیقات باستان شناسی در ویرانه های باختر و سغدیانه و در کانونهای تمدن قدیم چون (هزار سم سنگان، آق کپرک بلخ، قلعه گنبد و دره کر در بدخشان، چنار گنجشگان در تخار، ده موراسی و نادعلی در سیستان، تخت جمشید و ایلام در ایران، کافرنهان و وادی حصار در تاجیکستان، نماز گاه در ترکمنستان، بخارا، سمر قند و ترمذ در اوزبکستان و ... مرزهای تاریخ را درین گستره جغرافیایی تا پانزده هزار سال انکشاف داده اند. این تمدن بدست نیاکان بزرگ ما مشترکا ً ساخته شده است.
بررسی تاریخ آریانای کهن که در برگیرنده حوزه وسیعی از با شگاه آریاییان است، خیلی ها بغرنج و متراکم و دارای شگفتیهای شایانی میباشد، که یاد دهانی مختصر و مفصل آن از حوصله این مقاله بیرون میباشد. رویهمرفته زمانیکه سیری در " تاریخ ایران باستان" داشته باشیم، یا نگاهی به کتاب " تاجیکان" بکنیم و یا هم ( افغانستان در مسیر تاریخ " را به مثابه عمده ترین ره آورد تحقیقی حوزه تمدن ما ورق گردانی نمائیم، سیر حوادث و سرنوشت تاریخی فرهنگی مردمان این منطقه را عمیقا ً با هم گره خورده می یابیم. بخصوص زمانیکه استاد توس در شاهنامه جاودان خود از رویدادها و حوادث اسطوره یی و تاریخی سخن بمیان میاورد و کار نامه های شاهان، یلان و قهر مانان آریایی را در سر زمین پهنا وری بنام " ایران" به نمایش میگذارد. رستم پهلوان شاهنامه بحیث نمادی از آزاده گی و سر بلندی مردمان این حوزه گاه در مرز های خاقان چین، وقتی در دهانه عراق عجم، و زمانی در ساحل جیحون و شرقی ترین مرزهای آریانا مصروف حراست از حریم ایران تاریخیست، و قبل از آن کار گردانی دودمانهای پیشداری و کسانی و شخصیتهای خاص آریانا تاریخ مجموعی این سر زمین را زیست بخشیده اند.
اگر سکندر مقدونی در دوره باستان این سرزمین را آماج حملات سرکوبگرانه خود قرار داد، یا سپاهیان عرب بنیاد دولت ساسانی را فروریختند، و در عصر های میانه اگر جهانخورانی به شیوه چنیگزیا تیمور و جب وجب خاک این پهنه عظیم را در زیر سم ستوران خود کوبیدند و کله منارها ساختند، در مجموع آریاییان صدمه جبران ناپذیر فرهنگی و بشری آنرا چشیده اند. در تداوم همچو فضای و سواس آلود سیاسی و متحول نظامی آریاییان با وجود سرکوبی های فراوان هیچگاهی منکوب نگردیده و در تداوم هستی خود همچنان فرهنگ آفریدند و شخصیتهای جهانشمول علمی و فرهنگی را در گستره این پهنه که به "سر زمین خورشید" (خراسان) معروف و مسمی گردید، بوجود آوردند.
امروز چه کسی میتواند از نقش جهانی فرزانه گانی چون ابو علی ابن سینا، ابو نصر فاریابی، در ایجاد و انکشاف علم پزشکی و عقلی، از فردوسی بحیث ایجاد گر یکی از سه حماسه ادبی جهان، از ذکریای رازی، خواجه نصیر الدین توسی، ناصر خسرو قبادیانی، ابو حامد غزالی، ملاصدرای شیرازی، ملا هادی سبزواری همچون سیماهای برجسته تفکر و فلسفه شرقی، از شیخ شهاب الدین سهروردی، عین القضات همدانی، سنائی غزنوی، مولانای بلخی، خواجه عبدالله انصار و مولانا عبدالرحمن جامی هروی، موسی خوارزمی همچون چراغداران عرفان و تفکراسلامی، حکیم ابوریحان بیرونی و عمر خیام نیشاپوری و بسیار و بسیارچهره های برجسته دنیای ادبیات و علوم (نجوم و ریاضی و جامعه شناسی)انکار نماید که در یک جو فرهنگی با هم نفس کشیده و آثاری را همچو منبع خودشناسی ملی ما ایجاد نموده اند. آنها نه تنها جایگاه برینی را در تاریخ فرهنگ و تمدن آسیایی اشغال کرده اند، بلکه به دایرة المعارف فرهنگ بشری راه یافته و آثار آنان بارها بزبانهای معتبر بین المللی بچاپ رسیده است. این شخصیتهای فرهیخته از شیراز، اصفهان، خراسان، هرات، غزنی، بلخ، بخارا، سمرقند، خجند و خوارزم برخاسته اند، و در همین شهرها و مناطق تاریخی مدفونند که تاریخ از سرزمین و زادگاه ایشان بنام "ایران" نام می برد.
نامی که امروز در فضای مه آلود غرض ورزیهای سیاسی بجز کسان انگشت شمار در هر گوشه و دیار این سرزمین پهناور برای دیگران موجب برانگیختن چراهای فراوان و جذب و دفع های معین سیاسی ملال انگیزی گردیده و گرد و غبار حوادث توام با توفان تعصبات سیاسی بر حریم آن نشسته و عنقریب واقعیتهای سرسخت این همپیوندی و هم پیکری و طن فرهنگی ما را از چشم زمانه استتار نموده است.

اینکه فردوسی میگوید:
در یغـــــــــــست که ایران ویران شود
کـــــنام پلنـــــــــــــــــگان وشیران شود
ویا
چــــــــــــــو ایران نباشد، تن مـن مبادا
درین بوم و بر زنده یکــــــــــــتن مبادا

منظور فردوسی از همین وطن بزرگست. وطن فرهنگی و تاریخی که زمانی مرکز آن در بلخ، غزنی، هرات و کابلستان و گاهی نهاوند، نیشاپور، اصفهان و تبریز و یا بخارا، سمر قند، خوارزم و مرو بوده و فردوسی در زمانه خود شاهنامه را در پایتخت امپراتوری غزنوی در شهر غزنه به نبشت آورده است. پس از ظهور دین اسلام تا سر بر افراشتن نهضتهای ملی اسلام گرا و پیریزی جنبشها و دولتهای ملی در خراسان بزرگ در حوزه اسلامی سه گونه وطن ورد زبانها و مامول مدعیان رهبری جوامع اسلامی بوده است.
1- وطن عقیده 2- وطن فرهنگی 3- وطن ملی.
1- وطن عقیده تحت اندیشه جهان وطنی اسلامی سرزمین دراز دامنیست. درین گستره نه قومیت اعتبار دارد و نه پیوندهای خونی (نژادی)، منطقه یی و فرهنگی. مرزهای کلی این وطن را عقیده و ایدیولوژی دقیقا ً تعیین مینماید. این وطن از اندونیزی در شرق آغاز ( و تا موریتانی در غرب افریقا ادامه می یابد).
2- وطن فرهنگی در منطقه ما بیشتر به اعتبار وطن عقیده بوده است و به اعتبار متاخرتر و جدیدتر در قلمرو کشور های آریانا(خراسان – افغانستان )، ایران ، تاجیکستان، ازبکستان و برخی از شهر های قدیم فارسی زبان و آریایی نژاد آسیای مرکزی، و طنیستکه مفاهیم و پدیده های صوری و معنوی آن بیشتر و عمیق تر با زبان فارسی دری (تاجیکی) تبین شده است. (1)
بگفته بازار صابر شاعر ملی تاجیک:
در حد و سرحد شناسی جهان
کشور تاجیک، زبان تاجیک است.
تا زبان دارد وطندار است او
تا وطن دارد بسیار است او(2)
3- وطن ملی نیز در بطن وطن عقیدتی مفهوم خاص داشته و متضمن زادگاه و احیانا ً پر ورشگاه اهالی خودی با طیفهای از اقوام در یک جغرافیای تاریخی سیاسی بوده، امروز با مرزهای مستحدث و غیر طبیعی و گاه مرزهای منتخب از سوی قدرتهای استعماری روس (تزاری و بلشویک)و انگلیس شناخته شده است.
ما علی العجاله با نظر داشت موضوع مورد بحث در خط السیر هم تباری تاریخی و مسولیت مشترک در قبال وطن فرهنگی مان حرف خواهیم زد.

وطن فرهنگی (ایران بزرگ) و گسست اشتراکات تاریخی آن:
اصولا ً با کشف راه های بحری بوسیله دریا نوردان اسپانیایی در قرن پانزدهم میلادی از جمله کریستوفر کولمب بسوی شرق آسیا، مسیر کاروان ابریشم همچو خط اسیر تجارتی و همپیوند فرهنگی از رونق افتاده و آمیزشهای، اجتماعی مردمان این حوزه در مسیر این جاده روبه افول گذاشت. با پایان حکومت تیموریها در هرات در سال (1405 میلادی) امپراتوری ایران بزرگ در مسیر افول ارزشهای فرهنگی و تزلزل بنای اداری و تشکیلات سیاسی خود افتاد.
تشکیل سه دولت بزرگ چون صفویها در ایران (فارس)، شیبانیها ( ترکان ) در ماوارالنهرو کورگانیها (مغولی ها) در هندوستان، خراسان بزرگ را در احاطه خود گرفتند. رقابتهای سیاسی بر سرتصرف بخشهای از خراسان و دست بازیهای شهزادگان این سه دولت همسایه در امور شهر های آن، روز تا روز به خرابی اوضاع سیاسی ورکود فرهنگی می افزود. در عرصه داخلی روان اقتدار گرایی، معامله سیاسی با یکی از ین سه مرکز قدرت منطقوی، روان ملوک الطوایفی و استقلالیت خواهیهای محلی قوت گرفت و در نتیجه سرزمین پهناور خراسان به حوزه های کوچک حاکمیت های محلی تقسیم گردید.شمشیر های از تعصب، خود خواهی و نطفه گرایی در دست سران قبایل متعدد از غلافها برآمد و تخم عداوت، مرگ و انارشی فرهنگی افشانده گردید.(1)
در پایان سده شانزدهم مسیحی برابر با (914 ق) لبه تیز عصبیتهای مذهبی صفویان و شیبانی ها به نوبه خود سینه داغدیده اهالی آریانا(ایران) را بیشتر شگافته و خون آلود کرد. شهر های خراسان بزرگ چون قندهار، جلال آباد و حوزه کابلستان در میانه دو قدرت سیاسی فرهنگی و مذهبی این دوره یعنی ایران صفوی ترکتبارو مغولان فارسی دان و فارسی دوست هندی دست بدست میگردیدند. همزمان تحریکات مذهبی و تقدس سازی حاکمان صفوی از خویش، واکنشهایی را در میان پیروان مذاهب مختلف این حوزه فرهنگی بوجود آورد. در آغاز قرن شانزدهم میلادی (دهم هجری) اکثریت ساکنان ایران را پیروان اهل سنت تشکیل میدادند، اما راه پذیرش تشیع اولا ً با از دست رفتن جایگاه اسلام سنی در طی دوران سلطه مغول و قبل از اینکه ایلخانان به اسلام گرایش پیدا کنند و ثانیا ً با شیوع نظامهای مختلف صوفیانه با تمایلات علویت در قرن هشتم و نهم هجری و ثالثا ً با اظهار تشیع برخی از حکام امپراتوری ایلخانی هموار گشت.(2) شاه اسماعیل (1502) اولین فرمانروای صفویه که مدعی بود از طریق پدر به امام موسی کاظم امام هفتم میرسد، بلا فاصله بعد از تاجگذاری اسلام شیعی را به عنوان دین رسمی دولت خود اعلام نمود و ذکر نام دوازده امام را در خطبه (نماز جمعه) الزامی کرد.(3) اشعار اسماعیل که به زبان ترکی و با تخلص "ختایی"نوشته شده است شواهدی از ادعای الوهیت را در اختیار ما میگذارد، که برای تحریکات نفاق افگنانه بین جوامع تشیع و تسنن بسیار نقش داشته است:
من همان خدایم، همان خدایم، همان خدایم
اکنون ای کور را هگمکرده بیا و حقیقت را در یاب
من همان مطلقی هستم که از آن سخن میگویند.(4)
این گفته از یادداشتهای یک تاجری و نیزی که از سال 1511 تا 1520 در ایران بوده است نیز به خوبی برمی آید: این صوفی ( یعنی اسماعیل مورد علاقه مردم قرار دارد و آنان، مخصوصا ً سربازانش به او همچون یک خدا احترام میگذارند... سربازانش او را فنا ناپذیر میدانند. هر چند با دستیابی صفویه به حاکمیت سیاسی ایران کار کرد آنان به عنوان رهبر طریقت صوفیه کمرنگ شد و تنها سابقه ای از آن باقی ماند، با آنهم قداست یک رهبر طریقت صفویه همچنان در میان آنان ادامه یافت و به جانشین اسماعیل یعنی طهماسب (1524) نیز رسید. ونیستیو دو آلساندری فرستاده و نیزی که در سال 1571 برای تقدیم اعتماد نامه خود به در بار شاه طهماسب صفوی راه یافت، تاکید نموده است که رعایای شاه " او را نه بعنوان شاه، بلکه بمانند یک خدا و به اعتبار این که از نسل علی (ع) است می پرستند ". (5) ولی مسلم است که شاهان پس از اسماعیل از "غلات"(6) نبودند.
روابط ایران صفوی و ازبکان شیبانی حاکم بر ماورالنهر از آغاز تشکیل سلسله صفویه ببعد بوخامت گرائید. از سال 913 که شیبک خان موسس سلسله ازبکان از ماورالنهر به خراسان تاخت و این سرزمین را به تصرف خود در آورد، و طی نامه ای نیزشاه اسماعیل اول را به ترک مذهب شیعه فرا خواند، روابط ایران با ازبکان و دیگر سنی مذهبان این منطقه روز بروز تیره شد و اختلاف شیعیان و سنیان کشتار ها و ویرانیهای بسیار را موجب آمد. از آنزمان ببعد ایرانیان از حال همزبانان خود در منطقه آسیای میانه کمتر آگاهی داشته اند.(7)
این وضع به همینجا خاتمه پیدا نکرد، بلکه تضادهای مذهبی همچنان میان شیعه و سنی تشدید یافت، چنانکه شیعیان اهالی سنی مذهب را مسلمان نمیدانستند. این حکایت از گفته پولاک نیز بخوبی بر می آید که در روز گار ناصرالدین شاه طبیب در بار ایران بود " ایرانیان شیعی مذهب هستند، به همین دلیل بعنوان یک فرد شیعی، ایرانی تفاخر کنان میگوید:" مسلمانم" در حالیکه این عنوان مسلمانی را برای اهل تسنن قبول ندارد". (8) نویسنده ضمن بر شمردن موارد فراوان عصبیتهای مذهبی می افزاید:
"هنگامیکه من در ژوین سال 1859از کاشان عبور میکردم ماه ربیع الاول به عنوان روز یاد بود کشتن عمر (از سوی ابولولو که به پندار ایرانیان پس از کامیابی قتل در اثر معراجی شبانه به کاشان انتقال یافته است) در سراسر کشور مراسمی بر پا میشود و در ضمن آن مراسم آتش بازی، آتش افروزی و تیر آندازی رواج دارد و به آن عید عمر کشی میگویند".(9)
و این خود در نواحی که اکثرا ً سنی نشین بودند اغلب باعث ایجاد نا راحتی ها، زدوخوردها و برخوردهای خشونت آمیز مذهبی گردیده است. ادامه همچو موارد اهانت بار که بین پیروان مذاهب سنی و شیعه بصورت تحریک آمیزی سازمان یافته است، اسباب آن گردید تا اشتراکات تاریخی و فرهنگی مردمان حوزه تمدنی ما در زیر پرده همچو عصبیتهای مذهبی از رویت باز بماند و خاموش گردد. در پایان دوره صفوی و بعلت سماجتهائیکه سلاطین آن دودمان داشتند، اهالی قندهار مساله پیوستن با صفویان را نسبت به مغولان هند ترجیح دادند و چشم بسوی اصفهان و قزوین داشتند. تا آنکه ملا حسین با لقب شاه حسین در آمد و گرجیان را به رهبری گرگین بر قندهاریان غلبه داد.(10) و در نتیجه مبارزه ای که بین گرگین و میرویسخان هوتک بوجود آمد، تعداد زیادی از فارسی زبانان (تاجیکان) قندهار به اتهام همدستی با گرگین قتل عام شدند و تلاش بعمل آید تا به موجودیت اجتماعی ایشان در شهر قندهار خاتمه بخشیده شود.
در مرحله بعدی حرکتهای خشونت باری را که سپاهیان و اطرافیان شاه محمود و شاه اشرف افغان در دوران حاکمیت شتاب زده خود براهالی خاوران و ری روا داشته بودند، در عصر حاکمیت زند یه بوجه جانسوزی شعله ور شد. افغانها که با همه اطوار و دگرگونیهای معمولی در جریانهای سیاسی شرق به اعتبار تثبیت قدرت نادر قلی، زند و اصحابش رکنی از قدرت مزبور تلقی میشدند. تا جایی درین راه جانفشانیها و ایثار گریها کردند.(11) در روز گار زندیه بود که گویا پاره ای از خاطره های سپاهیان افغان در هنگام استیلای آنان بر کرمان، قزوین و اصفهان، در ذهن عده ای از اطرافیان زند مجددا ً بیدار شد و افغانها را به بهانه های واهی با ناجوانمردانگی تام و تمام در آذربایجان، سمنان و تهران قتل عام کردند.(12) در چنین فضای نا مقبول سیاسی وجو آمیخته با تعصب و بدبینی عصر زندیه از یکطرف، و مرگ نادر افشار جانشین او، احمد خان ابدالی به شهر قندهار آمد. تا در فکر کار آینده این شهر را به تختگاه سلطنت خود در آورد. این رویداد بر علاوه وحشت های جنگی افغانها توسط محمود و اشرف افغان سبب گردید تا برخی از حلقات سیاسی و علمای متعصب مذهبی ایران صرف نظر از بافت نامتجانس قومی جامعه افغانستان همه باشنده گان آنرا قوم مهاجم و بیگانه بخوانند و مجاری همپیوندی فرهنگی و زبانی را بر روی هم ببندند. با مرگ نادر قلی (افشار) و فروپاشیدن امپراتوری او زمینه ایجاد حکومت ابدالی بدست احمدشاه سدوزایی (درانی) در قندهار، و تجزیه و جدایی سرزمین خراسان بار دیگر فراهم آمد، و با توافقات بعدی استعماری روسیه تزاری و هند برتانوی بعنوان کشورهای مستقل و جدا از یکدیگر در تاریخ عرض اندام نمودند. از همین زمان (1747) میتوان تاریخ و جغرافیای سیاسی این سرزمینها را جدا از یکدیگر و مانند همسایه ها بررسی نمود(13) پس از این رویداد سیاسی خراسان دچار تجزیه ارضی گردید. آزادخان در آذربایجان، کریم خان زند در علاقه فارس و احمد خان ابدالی در قندهار رووس مثلث فروپاشی خراسان بزرگ را تشکیل دادند.(14)
نا شیگری وحشت آمیز زندیه و برخی از مورخان متعصب در باری ایران - نه همه آنان – نقار و انزجار میان ایران خاوری و ایران باختریرا فراهم تر ساخت تا جائیکه در روزگار قاجار مساله هرات و سیستان هم سربار همان نقار و انزجار گردید(15)
تشکیل و توسعه روز افزون دولت ابدالی قندهار در جغرافیای خراسان بزرگ با نگرانی ایکه از ناحیه غرب ( ایران ) داشت جایی برای ادامه روابط فرهنگی ( در وطن فرهنگی ) نگذاشت. این خطه پس از خانه جنگیهای فراوان بوسیله شهزاده گان جاه طلب بارکزائی و سدوزایی سر انجام در سال 1880 بدست شهزاده قهاری چون امیر عبدالرحمن خان افتاد. امیر که به تشویق انگلیسها کرسی حکومت کابل را احراز کرده بود، جز به تقویه پایگاه قدرت خود به هیچگونه روابط و علایق خونی، زبانی و فرهنگی نمی اندیشید، آنگاه حاضر گردید تا درین راه به منظور فراغت از مزاحمتهای بعدی دو همسایه قدرتمند چون روسیه تزاری و هند برتانوی بخشهای از خاک خراسان را در ناحیه مرغاب و پنجده بدولت روسیه ببخشد و دریای آمو را قطع نظر از روابط عدیده تاریخی، فرهنگی وایتنکی مردمان آن بین دولت خود و روسیه شوروی بحیث مزر رسمی بپذیرد، که باین اساس در جغرافیای سیاسی تازه بنیاد دولت های بنامهای ( افغانستان، تاجیکستان و اوزبکستان) در دو کرانه رود آمو وارد نقشه سیاسی آسیای مرکزی گردید.
بر اساس این مرزبندی غیر طبیعی و ظالمانه دستگاه عبدالرحمن خان هزاران خانواده در دو سوی رود آمو از هم جدا شدند. و رشته های خونی و خانواده گی آنها با تسلط نظام بلشویکی از هم قطع گردید، و تاریخ این دوره با بیرحمی تمام با اشک و خون مظلومانه آنها به نبشت در آمد.
دو حادثه مهم دیگر یکی در اواخر قرن نوزدهم میلادی توسط دولتهای انگلیس و روسیه تزاری و دیگر در اوایل قرن بیستم بدست دولت اتحاد جماهر شوروی وضع تاجیکان را در ماوارالنهر و بخشی از خراسان نا بسامانتر ساخت. زیرا مرزبندیهای مصنوعی و سیاسی نخست تاجیکان را قطع نظر از حرمت فرهنگی و شخصیت تاریخی شان بین چند کشور ( تاجیکستان، اوزبکستان، قرغزستان ) در آسیای میانه و افغانستان تازه بنیاد و جمهوری خلق چین در ناحیه کاشغر (سینکیانگ) تقسیم و تجزیه کرد. سپس دولت شوروی تاجیکان را که در تشکیل جمهوری ترکستان روسی بسر میبردند، در محدوده چهار جمهوری جدید التاسیس ازبکستان، قرغزستان، قزاقستان و تاجیکستان پراگنده ساخت، و با افراشتن سیم خار های چند مرحله یی و کشتزار های از ماین بر امتداد سرحدات، خاطر همزبانان را از ناحیه روابط و علایق فرهنگی شان با همدیگر نیز قطع نمود.چنین کاری را دولت انگیس در افغانستان نیز انجام داد و از تافته های جدا بافته ای دولتی را بنام افغانستان از مجموع اقلیتهای قومی مثل پشتون، تاجیک، اوزبک، ترکمن، بلوچ، نورستانی و غیره بمثابه کشوراقلیتهای قومی شکل بخشید، تا بتواند از آن با نصب نمودن رژیمهای خودکامه و مستبد بحیث جغرافیای تشنج استفاده های درازمدت و استراتیژیک نماید. اگر تا پیش از انقلاب اکتبر 1917 برخی از ایرانی تباران بصورت سیاح و بازرگان به ماوارالنهر رفت و آمد داشتند، انقلاب کمونیستی شوروی و دست اندازی کمونیستها بر مستملکات روسیه تزاری درین منطقه عبور از "دیوار های آهنین " استخباراتی و مرزی را ممنوع گردانید. تاجیکان در جمهوری تاجیکستان و دیگر جمهوریهای آسیایی شوروی ( همچو وارثان فرهنگ و تمدن کهن آریایی )بصورت جزایر کوچک و پراگنده در آمدند و در اقیانوس ترک زبانان آنهم با تحریک عصبیتهای قومی و تشدید جنگهای روانی و سرد محصور ماندند، و این در حالی بود که راه ارتباط شان نیز با همزبانان در ایران و افغانستان یکسره قطع گردید.
با اینگونه مرزبندیهای غیر طبیعی سیاسی و ایجاد جغرافیای مصلحتی بین ابر قدرتهای وقت مرحله دوم جدا سازی وطن فرهنگی ما با نامگذاریهای نوین آغاز گردید. ( از دامن کشور دراز دامن پیشین آریانا-ایران) پاره های از آن را بریدند و نامهای نادرست و هویت برانداز قومی را بر آنهای گذاردند. و هزار گونه گره و عقده کور را بر رشته های فکر و فرهنگی مردمان منطقه ما زدند و خواستند تا آنچه را داشته ایم و داریم و خواهیم داشت، ببرند و بخورند و بزنند...
با اینحال نام شکو همند تاریخی و فرهنگی پنج هزارسال "ایران" را به جغرافیای غربی آن که بنام "فارس" مسمی بود و قدامت دو هزار و پنجصد ساله داشت، تعویض کردند و این جغرافیای دراز دامن تاریخی، فرهنگی را بر حوزه کوچکتری از دامان خودش محدود کردند و برای این حوزه وسیع تاریخی، فرهنگی هویت جغرافیایی و سیاسی کوچکتری را بوجود آوردند. بگونه ایکه این امر برای دولتهای متعصب بعدی در گوشه های این وطن فرهنگی بهانه ای داد تا از منسوبیت اتباع خود به نام تاریخی و فرهنگی ایران کهن جلو گیری نمایند. شاید دانشمندان والا مقام ایرانی دلایل ارزشمندی را در زمینه اقامه فرمایند، اما واقیعت اینست که پیکره یک مادر گیسو سپید تاریخی با تیغ زهر آگین بی تفاهمی و تعصب برخی از حلقات حاکم این کشور ها مثله گردیده است. در بخش دیگر و مهمترین حریم فرهنگی آریانا که خراسان نام داشت، تسمیه بی سر انجامی به هویت یکی از اقوامش بنام "افغانستان" بر آن تقرر یافت. هر چند مبتکرین این نامگذاری دلایل مشخص را در ضرورت گزینش این نام بر خطه تاریخی خراسان اقامه نکردند و این نامگذاری و جعل هویت تاریخی این جغرافیا را به وسیله کدام رفراندوم یا مجلس ملی مشروعیت نبخشیدند، اما واقعیت امر اینست که با انتخاب یک نام قومی محدود بر یک جغرافیای کثیر الاقوامی خراسان بزرگ و با گزینش نام جدید و محدودی برای یک سر زمین تاریخی قدیم نخستین سنگبنای کاخ وحدت ملی کشور را متزلزل گردانیده اند، و بر نقش قدمهای تاریخی و هویتی همه باشنده گان آن بشمول قوم مورد نظر شان گرد و خاک اغراض پنهانی خود را افشاندند و خواستند مردم ما را از منسوبیت به افتخارات تاریخی و فرهنگی شان که هویت ملی نام دارد، محروم گردانند. زیرا به باور مورخین و دانشمندان ابگان، اپگان، اوغان یا افغان نام یکی از اقوام باشنده حوزه مدنی فیروز کوه میباشد که در حوالی غور تا دوره حکومت غزنویان زندگی میکردند که این قوم به گفته مورخ ( آلمانی در آثار رضا مایل هروی) غیر از پشتونها میباشند. این بحث تحقیقات مفصل و جداگانه ایرا ایجاب مینماید. مقامات روسیه بلشویکی در ماوراءالنهر نیز همین کار را انجام داده اند. و سرزمین معروف و قدیمی ( فرا رود، پرارود و ماورا النهر) را به گفته اکادمیسین محمد جان شکوری تبر تقسیم کردند. و کشورهای نوبنیاد ( تاجیکستان، ازبکستان و ترکمنستان) را بجای آن جایگزین گردانیدند.
آخر وقتی کوریا بدو قسمت جدا شد، بر آنها نام کوریای شمالی و کوریای جنوبی را گذاشتند، ویتنام پس از تجزیه بنامهای ویتنام شمالی و جنوبی خوانده شدند. یمن با اینکه به دو قسمت جدا شد، بنامهای یمن شمالی و یمن جنوبی در آمدند، کشور آلمان پس از جدایی در پایان جنگ دوم جهانی بازهم بنامهای آلمان شرق و غرب خوانده شدند. اما راهکار استعمار در زمینه جدا سازی سرزمین آریانا و تجزیه آریایی تباران چنان عمیق بود که توانست یک شبه راه صد سال بپیماید و مردم این منطقه در طول چند سال، چند هزار سال یگانگی و اتحاد فرهنگی و تاریخی خود را تقریبا ً فراموش کردند و یگانگی آنها با نیرنگها و حیل استعماری به بیگانگی ابدال گردید.
آه کز کودک مزاجیهای ابنای زمان
ابجد ایام طفلی را زسر باید گرفــت
پس ازین دگر سازیهای هویت بر انداز نوبت به تسمیه زبانی رسید: زبانیکه دو دفتر بزرگ حماسی و عرفانی آن چون شاهنامه فردوسی و مثنوی مولوی و صد ها اثر گران ارج ادبی، فلسفی و تاریخی فرزندان آن بمثابه بزرگترین و ثیقه ملی و فرهنگی مردمان فارسی زبان پیوند دهنده دلها و روانهای معنوی آنان در پویه زمان بوده است. مردمان آریایی تبار درین سرزمین اعم از کرد، عرب، بلوچ، پشتون، اوزبک، ترکمن و سایر اقوام از اقصای بلندای پامیر تا آبهای خلیج فارس و از بخارا و خوارزم تا سیستان و بلوچستان بدون کوچکترین مشکل میتوانند این آثار را بخوانند و بدانند و جایگاه آنها را در کنار مصحف عزیز در صدر رواقهای کتاب های خود جای دهند. حالا گوینده گان این زبان و خود ذات زبان را در ایران "فارسی" در افغانستان "دری" و در تاجیکستان "تاجیکی" نام گذاشته اند و تا توانستند برای اهل زبان و خارجیان تلقین کرده اند که گویا زبانهای ایرانی، افغانی و تاجیکی با هم هیچگونه قرابتی ندارند و اگر دارند هم بر اثر روابط بازرگانی و همسایگی بوجود آمده است؟!. به گونه ای که مثلا ً اگر دانشمند افغانستان از کتابفروشی مسکو کتابی بزبان فارسی بخواهد، برایش میگویند که آقا! این کتاب بزبان ایرانی (فارسی) نوشته شده است یا همینطور برای تاجیکان و ایرانیان.
بیاد بیاوریم که قبل از یک دهه بیش محقق غربی در مجله شپیگل چاپ آلمان ضمن تحلیل مبسوطی سرشت تاریخی آریایی تباران را که در سه کشور همسایه و همزبان دارای نظامهای سیاسی متفاوت و دارای علایق و روابط جداگانه با کشور های معین جهان زنده گی میکنند، آنها را از یک منشای نژادی (ایرانی- آریایی) و زبان شان را همان فارسی دری خواند. نویسنده تاکید کرد که زبان گفتاری و نوشتاری این خطه تحت تاثیر روابط سیاسی حاکمیتهایشان با کشور های مشخص منطقه و جهان در یک داد و ستد لغوی و فرهنگی قرار گرفت و این داد و گرفت در هر سه کشور فارسی زبان متفاوت و نا همگون بود. مثلا ً ایرانیها بعلت داشتن روابط سیاسی با غرب بیشتر اصطلاحات فرانسوی و انگلیسی را به کار گرفتند، افغانستانیها از واژه های هندی و عربی استفاده کردند و زبان تاجیکی عمیقا ً در حلقوم زبان روسی فرو رفت. ادامه این حالت طی حدود هفتاد سال گسست فرهنگی در اتحاد شوروی وقت تفاوتهای گویشی را بوجود آورد که برای تمایز پسندان مایه دلچسپی خاصی قرار گرفت، و تا توانستند این تفاوتهای لهجوی را صرف نظر از مبانی زبان شناسی که بصورت طبیعی در هر زبانی و بین محلات هر جامعه ای وجود دارد، بحیث تمایز و چند گانگی زبان فارسی دری تبلیغ کردند.
دولت ایران که در تمامیت جغرافیای سیاسی خود، حاکمیت فرهنگی خود را نیز تمثیل مینمود، نتوانست یا شاید نخواست تا برای زبان فارسی دری مرکزیت فرهنگی دیگری در برون از مرزهای ایران وجود داشته باشد. بنا ً سرنوشت دردناک زبان دری را در افغانستان و ماورا النهر مورد توجه قرار نداد و روند مسخ زبانی و فرهنگی درین مهد تمدن آریایی ادامه یافت. حلقات روشنفکری هم در کلیت وطن فرهنگی ما بیشتر دچار انقطابهای سیاسی و گرایشات ایدیولوژیک گردیدند و چنان در بند تمایلات سیاسی و گروهی افتادند، که جز طنطنه شعارهای سیاسی و حزبی خود نمی شنیدند، و از کار رنگ و لعاب بخشیدن به تندیسهای خود باوری سیاسی فارغ نمیشدند. جذ به شعارهای انترناسیونالیستی بسیاریهارا از اندیشیدن به فرهنگ ملی بازداشت. در دهه های پسین این دوره در افغانستان روشنفکرانی را که به این اصل همچو رمز بقای تاریخ و فرهنگ ملی می نگریستند،بنامهای ناسیونالیست و سکتاریست و مدافعان فرهنگ فیودالی سرکوب میکردند. در سرو صدای کر کننده مرده باد و زنده باد گفتنها چنان دچار الیناسیون فرهنگی گردیدند، که هرگز متوجه نشدند که آب زیر کاه استعمار چند نیزه بلند شده است.
زبان فارسی دری بمثابه ظریف ترین وسیله آمیزش انسان و کارا ترین عنصر فرهنگ و همگرای انسانهای این منطقه که حدود بیش از صد سال پیش از دربار ترکیه عثمانی تا دستگاه حکومت هند برتانوی حدود یک ملیارد گوینده داشت، در وضعیت بالا رفتن گراف حیل و نیرنگهای استعمار مجال مطرح شدن در یکی از کانونهای اصلی پیدایش و پرورش خود یعنی بخارا را از دست داد، و از دربار های استانبول و هند پس از نفوذ استعماری انگلیس خلع صلاحیت شده و حتی در گهواره با لنده خود خراسان ( افغانستان) هم دارای موقعیت بحرانی ناشی از رقابتهای نا سالم فرهنگی و تعصبات زبانی برخی از حلقات سیاسی گردید.
تمایل ارزشگرایی و اصالت خواهی در ذهن عده زیادی از روشنفکران در چارچوبهای وطن ملی عقیم گردید، که علایق و روابط آنها را با وطن فرهنگی شان در بینشها و نگرشهای محدود گروهی شان محبوس گردانید. حلقات معین استعماری با تعاریف گمراه کننده از اصطلاحات جامعه شناسی چنان فضایی را بوجود آورده اند که محبان وطن فرهنگی و راهیان "حب الوطن" ملی را به "پان ایرانیست" و ناسیونالیست و قوم گرا متهم نموده و بدینوسیله آنها را از امر خود آگاهی ملی و شناخت سر زمین تاریخی و وطی ملی شان برحذر داشته اند. حتی واژه ها و اصطلاحات مربوط به زبان بومی ( فارسی دری) را چنان تصنیف و رنگ و مفهوم سیاسی بخشیدند که مطرح نمودن و کار برد این اصطلاحات بخصوص در محیط دانشگاهی، اصطلاحات قضایی و نظامی مربوط بزبان دری فارسی در افغانستان برای شبه روشنفکران وطن ملی و شئونستان و عظمت طلبان با عصبیت والرژی تند و غلیظی همراه شده است. آنها سوگمندانه دوام این حالت را بقای وحدت ملی(!) تبلیغ میکنند. مبتکرین اینگونه بدعتهای فرهنگ کشی با ایجاد چنین جو مسخ فرهنگی برای اقوام و زبانهای غیر از خود گویا وحدت ملی را تامین کرده اند!؟. در عین زمان در ذهن عده دیگر از تبار خودیشان مفهوم وطن باوری را با بنیشهای فاشیستی آمیخته و تحت عنوان آزاد اندیشی و دموکراسی بدان میلانهای بازهم شووینستی بخشیده اند. با اینحال قدرت دسایس استعماری توانست برای هر بخشی از وطن فرهنگی "ما" هویت جدیدی بسازد و ما را مصروف شناسانیدن هویتهای خلق الزمان و خلق الساعه خود سازد تا آن "ما"ی پر بار و گرانسنگ تاریخی خود را به "من" های اکثرا ً مغشوش و بیریشه و فاقد روح اصالت فرهنگی تعویض نماییم.
در صورتیکه چنین ضد و نقیص اندیشیهای ناشی از القائات استعماری و شوونیستی و استحاله های اجتماعی در نمود شعار های "فراملتی"و عملکردهای"فرو قومی" و "فرو ملتی" وطن فرهنگی ما بازهم ادامه یابد، بیگمان مواریث گرانسنگ فرهنگی ما بمثابه پاره ای از وجدان مشترک و شخصیت تاریخی مردمان این خطه دیرینسال باز هم دچار بحران های فزاینده و حتی انحطاط و تباهی فاجعه باری خواهد گردید. بنا ً وطن فرهنگی ما بیش از هر زمان دیگر به تفکر مسولانه، همدلی، تفاهم، همگرایی و همسویهای عملی مسوولان عرصه تاریخ و فرهنگ در کشور های فارسی زبان منطقه نیاز شدیدی دارد. بایسته میدانم تا از این تربیون علمی اذعان نمایم که دانشمندان، پژوهشگران و فرهیخته گان زبان فارسی دری در هر کجایی که هستند بیش ازین نگذارند تا فرهنگ و مواریث هویتی ما بازیچه دست سیاست ها و تخته مشق سیاستگران وابسته به استعمار خارجی گردد. ضرور است تا مسولان امور فرهنگ در سرزمین فرهنگی ما با ایجاد بنیاد ها و فرهنگستانهای دولتی و خود جوش گرد هم آیند و در پرتو ارشادات علمی و منطقی منشهای زبانی و رشته های فرهنگی این چتر بزرگ را با هم مجددا ً پیوند بدهند. این کار را بخاطر آن نمی کنیم تا در مبارزه علیه احجاف بر تری جویان و خود محوران امور سیاسی خود التر ناتیف باشیم، شاید چنین نیاتی در رابطه با ریشه های عمیق زبانی و جا افتاد گی فرهنگی و تجارب زنده گی مسالمت آمیز و مودت پسندانه نیاکان ما در پهنه این سرزمین کهنسال بیهوده هم نباشد، اما اصل هدف آنست تا از فرهنگ و مواریثی پاسداری نمائیم که در شبستانهای یلدای تاریخ هماره مشعل آگاهی و رهنمودی نیک برای مردم منطقه و جهان بوده است بدون آنکه از داشتن چنین جایگاهی خم ابرو نماید و دچار غرور گرفتگی شود. ما در پرتو احیای همگرایی فرهنگی خواهیم توانست استعدادهای شایان و درخشان خود را در یک سرزمین پهناور که میراث اندیشه و هنر را در خون دارند، دور هم جمع نمائیم و باز هم در مسیر ایجاد گری و آفرینش زبانرا سیالیت و توانایی در خور زمان بخشیم تا خدمات بهتری را به فرهنگ منطقه و جهان از طریق زبان فارسی دری انجام دهیم.

پانوشت:
1- نجیب مایل هروی، بگذار تا از ین شب دشوار بگذاریم، چاپ تهران1364 ص 8
2- مجله آمو پساکوه و امرای محلی بدخشان، سال دوم، شماره (7-5) 1380 شهر کابل
3- ان، کی، ایس لمبتن، ترجمعه علی مرشدی زاد، دولت و حکومت در دوره میانه اسلام، تهران 1379 ص 299.
4- حسن زملو، احسن التواریخ، تصحیح س ، ان سدون، کلکته 1931 ، متن فارسی- شجره صفویه