جمعه، دی ۲۸، ۱۳۹۷

انتخابات ریاست جمهوری و بازی دوگانهء خلیلزاد!

ع.م.اسکندری
                                                            
انتخابات ریاست جمهوری و بازی دوگانهء خلیلزاد!
===========================
در یک ماه اخیر بازار دو بازی در صحنهء سیاسی افغانستان گرم است.
1- بازی صلح با طالبان.
2- بازی انتخابات ریاست جمهوری افغانستان.
دراین هیچ شکی نسیت که هر دو کار توسط ایالات متحده و نماینده خاص آن آقای خلیلزاد و سفارت امریکا در کابل رهبری میشود.
  مذاکرات مستقیم و علنی امریکا با گروه طالبان با آنکه مخالف صریح پیمان امنیتی میان دو کشور و حتی مخالف اصول روابط بین المللی میان کشورها است؛ نمایانگر این حقیقت است که ایالات متحده گروه شورشی طالبان را که هژده سال قبل آنانرا تروریست خطاب میکرد و به همین بهانه به افغانستان لشکر کشی کرد؛ برسمیت می شناسد.
ایالات متحده بعد 18 سال حضور در افغانستان به این تنیجه رسیده است که راهی جز "خروج ابرومندانه" از افغانستان ندارد. انکشاف در وضعیت داخلی افغانستان و وضعیت منطقه گویای این مسئله است.
 درین میان آقای خلیلزاد کوشش دارد تا با سوء استفاده از موقف نمایندگی کاخ سفید به آرزوهای قبیله محور خود برسد و طالبان را بر مسند قدرت بنشاند.
بازی کوچکتر، بازی انتخابت ریاست جمهوری است.
خلیلزاد خواهد کوشید تا قبل از رسیدن موعد انتخابات ریاست جمهوری در افغانستان با طالبان به توافقی برسد، که در آن صورت انتخابت ریاست جمهوری منتفی خواهد بود. اکثر ناظرین را عقیده بر این است که همین به تعویق افتیدن زمان انتخابات برای سه ماه ناشی از همین پالیسی است. اگر بنابر هر دلیلی چنین نشد و تا 29 سرطان سال  1398 خلیلزاد با طالبان به توافقی نرسید؛ در آن صورت خواهد کوشید تا شخص و تیمی برسر قدرت بیاید که متحد طالبان باشد که یا قدرت را به طالبان تسلیم دهد و یا با انها حکومت مشترک بسازند.
امریکا اگر بداند که تیم مورد حمایت ایشان برنده نمیشود، انچنانیکه در انتخابات 2014 تیم مورد حمایت خلیلزاد برنده نشده بود و امریکا ناگذیر شد تا تحت نام توافقنامه سیاسی و تشکیل حکومت وحدت ملی رآس حاکمیت رابه اشرف غنی احمدزی بسپارد؛ این بار انتخابات را نفی خواهند کرد. چون این امریکا و متحدین ان اند که مصارف ملیونی انتخابات را می پردازند؛ نه حکومت افغانستان.
پراگنده ساختن نیروهای مخلف طالبان بخصوص بقایای "مقاومت" شاید در همین راستا باشد.
یار گیریهای انتخاباتی نشان میدهد که نیروهای ضد طالبانی مصروف رسیدن به معاونیتها اول و دوم  و موقتی اند و آنانیکه تا هنوز خود را برای راس حاکمیت کاندید نموده اند؛ معلوم است که چانس کمی برای پیروزی دارند.
من نظریات خود را بعد از تکمیل تیم های انتخاباتی خواهم نوشت؛ ولی درینجا لازم میدانم بگویم که:
- شخصیت کشی و بخصوص بی اعتبار سازی شخصیتهای جریان "مقاومت" زیان بار و به نفع طالبان و متحدین ایشان است.
- پراگندگی در میان نیروهای ضد طالبانی خطرناک و مرگبار است.




پنجشنبه، دی ۱۳، ۱۳۹۷

یادت گرامی باد رفیق!



یادت گرامی باد رفیق!

راستش بنابر دلایلی که نزد خود داشتم، میخواستم اولین پیام سال 2019 در صفحه رخنامه  ام شعری یا متنی باشد که پیام اور شادی و زندگی باشد. ولی متاسفانه این آرزو هم برآورده نشد. شاید تقدیر من و نسل ما را با غم سرشته باشند!
امروز بمجردیکه صفحه فیسبوکم را گشودم، از درگذشت دوست و رفیق دیرین ام استاد عبدالعلیم خان اعظمی خبر شدم؛ لرزیدم و تن ناجورم ناجور تر شد.
سابقهء اشنایی و دوستی ما به تابستان سال 1350خورشیدی برمیگردد، زمانیکه من در صنف دهم مکتب  تخنیک ثانوی کابل بودم و در رخصتیهای تابستانی خانهء مامایم آقای "وارد" که مامور شرکت سپن زر بود، به قندز رفته بودم وعلیم خان که هم صنفی استاد سلیم خان از خودگیهایم و از قریه نسی مرکز ولسوالی دروازبود؛ در صنف دوازدهم دارالمعلمین قندز درس میخوانند؛ آشنا شدیم.
این دوستی با همه گیرو دارهای سیاسی بی خلل باقی ماند و ما هردو همیشه در قبال مسایل ملی و وطنی با تفاوتهای کمی مواضع مشترک داشتیم.
  مرحوم استاد علیم خان از نسل دوم کادرهای محفل انتظار (بعد شورای موسسان آن سازمان)  یا همان سازمان بدخشی شهید بودند. ایشان که تا سال 1357 در مربوطات ولسوالی خوست و فرنگ ولایت بغلان سمت معلمی و تربیهء فرزندان وطن را داشتند؛ در زمان ایستیلای حکومت طراز فاشیستی امین مجبور شدند به اسلحه دست ببرند و با مقاومت مسلحانه به گروه سازمانی تحت رهبری تورن صابرخان، بعدا معلم ظاهر خان و اسد کهزاد بپیوندد. اوشان درین گروپ بیشتر مسئولیت مشورت دهی امور سیاسی را به عهده داشتند. این گروپ سی و شش نفری چریکان جانباز در تمام دوران حاکمیت ترکی- امین در کوهستانات  خوست و فرنگ، اندراب و ورسج  باحمایت مردم آن محلات به مقاومت دلیرانهء مسلحانه پرداختند.
شادروان استاد علیم خان اعظمی، استاد سرورخان، کهزاد و سایر یاران همسنگر شان  در 15 قوس سال 1359 به اثر فشار از دو سو بر چریکان مقاومتگر راه چاره را در آن دانستند که در بین رویارویی  با دو گروه مخالف آنزمان، موضع سیاسی  شان را طوری برگزیند که با اهداف، سیاستها و آرمانهای شان  نزدیکی داشته باشد. بدین منظور مذاکراتی را با جناح  پرچم حزب دموکراتیک خلق افغانستان بخاطر داشتن همسویی بیشتر به آن جناح به پیش بردند. بالاخره همه اعضای آن گروپ مسلح بشمول استاد علیم خان ( البته به استثنای مرحوم معلم ظاهر) در سرطان 1360 همبستگی خود را با جناح پرچم ح.د.خ.ا اعلام نمودند و به آن حزب پیوستند.
استاد بعد از شکست طالبان در کابل در پهلوی کارهای رسمی اش  به کارهای سیاسی و اجتماعی پرداخت و با جمعی از دوستان "کانون دموکراتهای افغانستان" را تاسیس کردند.
 در سال 2003 زمانیکه من و محمد اسلم سلیم جهت تاسییس "حرکت بسوی کنگرهء ملی" به کابل آمدیم، بعد چند دور مذاکرات همه اعضای "کانون دموکراتهای افغانستان"  به استثنای مرحوم اسماعیل اکبر، به حرکت بسوی کنگره ملی پیوستند و استاد علیم خان اعظمی از جمله یازده تن درکمیتهء رهبری "حرکت" در داخل کشورانتخاب شدند.
استاد اعظمی از جمله اولین کادر رهبری و بنیاد گذاران "حرکت بسوی کنکره" و بعدآ کنگره ملی و تا سالهای اخیر مسئول تشکیلات و معاون  کنگره ملی افغانستان بودند.
در چهار- پنج سال اخیر که من متناوب به افغانستان میرفتم، ما همیشه با هم در تماس بودیم و تلاش ما برین بود تا بتوانیم مشترکا با سایر دوستان همفکر راه نزدیک شدن، همگرایی و اتحاد نیروهای ملی و ترقیخواه را بیابیم.
آخرین تماس ما، پنج هفته قبل بود؛ زمانیکه من بعد عملیات در بستر شفاخانه بودم. استاد خودش برایم زنگ زد، ازینکه عملیاتم به خوبی سپری شده بود، اظهار خرسندی کرد، از ناخوشی وضع سلامتی خودش برایم گفت و هردو آرزو کردیم تا بهبود بیابیم تا باز فرصتی مساعد شود تا  دیداری داشته باشیم. استاد بیشتر تشویش مرا داشت؛ غافل از آنکه خودش زودتر سفر خواهد کرد!
اعظمی مرد مبارز، مقاوم و دادخواه و با سیاستگر با تدبیری بود. او تمام عمر آگاهانهء خود را در دادخواهی و دفاع از حق مردمش گذراند. در گذشت ایشان مسلمآ ضایعهء بزرگی برای جنبش دادخواهانه، ملی و ترقیخواه کشوراست.
اعظمی بیشتر عمر خود را در خمت معارف کشور گذشتاند. بعد تردربرای چندین سال در شهرداری کابل و برخی ادارات دیگر کشور خدمت کرد و اخرین وظیفهء ایشان مشاوریت در ریاست اجرائیه  بود.
******
در گذشت نابهنگام استاد عبدالعلیم خان اعظمی را به همسر محترم شان، به هوشنگ جان اعظمی پسر و سایر فرزندان شان، به همه اهل خانواده و اقارب و دوستان شان و به تمام رفقای مشترک مان تسلیت میگویم.
از دست دادن هر دوست غم بزرگی است؛ بخصوص از دست دادن آن دوستانی که غم و شادی همه عمرت را با ایشان تقسیم کرده باشی. استاد علیم خان چنان دوستی برای من بود. یادش را همیشه گرامی خواهم داشت!

از بس که مهر دوست به دل جا گرفته است
جایـی بــرای کیـنــهء دشمــن نمـانــده اسـت

ع.م اسکندری
2جنوری سال 2019
شهر لیستر- انگلستان.
 
 

آخرین تلاشهای خلیلزاد برای ابقای طالبان در حاکمیت!



 ع.م.اسکندری

آخرین تلاشهای خلیلزاد برای ابقای طالبان در حاکمیت!


                                          
  زلمی خلیلزاد؛
تکنوکرات امریکایی یا ترایبلیست غلجایی؟

سیاست گام بگام برای ابقای طالبان ، توسط خلیلزاد به مراحل پایانی خود میرسد.

*******

خلیل زاد با آنکه از نوجوانی شامل دانشگاه امریکایی بیروت شد، با یک بانوی یهودی الاصل اتریشی و تبعهء امریکا ازدواج کرد و بعدا تمام عمر در امریکا زیست و به پله های بلند اداری، سیاسی و دپلوماتیک در ادارهء ایالات متحده امریکا رسید؛ ولی عملکرد او در رابطه به  افغانستان و قضایای مرتبط به افغانستان نشان میدهد که اونه تنها یک دموکرات و انسان مدرن جهان امروزی بخصوص امریکا نیست، بلکه با تمام معنی یک تمامیت خواه قبایلی و در نهایت یک ترایبلست غلجایی است.
بعد از یازدهم سپتامبر و لشکر کشی ایالات متحده تحت رهبری جورج بوش بالاثر حملات هوایی ایالات متحده و همکاری نیروهای جبهه متحد ضد طالبان( که بعدها خلیلزاد و همکارانش انرا بنام جبههء شمال مسمی ساختند)  در جنگ زمینی، طالبان و القاعده در کمترین  زمان از قدرت برکنار و تار ومار شدند. این پیروزی سهل ایالات متحده که در واقع بار اصلی جنگ بدوش جبهه متحد ضد طالبان بود، وجهه و اعتبار ایلات متحده و ارتش آنرا در سطح جهان خیلی بالا برد.
 تیم تمامیت خواهان و ترایبلیستان افغان تبار امریکایی تحت رهبری آقای خلیلزاد که بعدا به رهبری حکومت افغانستان تحمیل شدند و دراصل همه از طرفداران، سخنگویان و مشاوران تحریک طالبان بودند؛ از اول مخالف قلع و قمع تحریک طالبان بودند؛ مشترکا زمینه های قباحت زدایی و در فرجام ابقای طالبان در حاکمیت را مساعد ساختند.
در آغاز کوشیدند تا طالبان را به میانه رو تند رو و کند رو تقسیم کنند و بعدش هم انان را "برادران ناراضی" خواندند و در اخیر هم انها را"مخالفین سیاسی" نامیدند.
به همگان معلوم است که اگر نقش منفی تیم خلیلزاد نمی بود؛ پاکستان هرگز جرئت پناه دادن طالبان فراری در خاک خود را نداشت. زیرا جورج بوش علنا اعلان کرده بود که کسی که درین جنگ ( جنگ ضد تروریزم- طالبان و القاعده) با ما نیست، با دشمن ماست و به پاکستان نیز علنآ اخطار داده بود که اگر همکاری نکند، انکشور را به عصر حجر برخواهد گشتاند.
این تیم تمامیت خواهان، رهبری کاخ سفید را تلقین کردند که افغانستان یک کشور قبیلوی است، که در ان تحقق دموکراسی عملی نیست و باید بگونه قبیلوی و توسط قبیلهء "برتر و قوی تر" اداره شود. طالبان تروریست و دشمن غرب نیستند، بلکه نیروهای قبایلی اند که بخاطر اعاده حاکمیت از دست رفتهء  قبیلهء خود در افغانستان جنگ می کنند!
من اخیرا در همین صفهء خود چندین مقاله در رابطه به سیاست ابقای گام بگام طالبان در حاکمیت را نشر کردم؛ لذا لازم نمیدانم از عملکردهای خلیل زاد و تیمش از پروسهء بن تا اکنون بحث کنم. دوستان میتوانند به ان مقالات مراجعه کنند ولی ناگذیرباید بگویم که با آمدن ترامپ و سیاستهای ماجراجویانه اش، زمینه خوبی برای خلیلزاد و تیم قبایلی اش جهت ابقای مجدد طالبان در قدرت بوجود آمده است. مذاکرات اخیر خلیلزاد به نمایندگی از ایالات متحده امریکا تحت بهانهء صلح با طابان زمینه ساز تحقق مراحل پایانی سیاست ابقای طالبان در حاکمیت است.
ولی مسلم این است که صلح با طالبان نه ممکن است و نه میسر؛ چون طالبان حاظر نیستند با هیچ نیرویی دیگری ائتلاف یا اتحاد کنند و یا حکومت مشترک بسازند.
طالبان به کمتر از تمام قدرت و حاکمیت دولتی تن نخواهند داد.
نیروهای مخالف طالبان ( بقایای جبه مقاومت قبلی، روشنفکران، نیروهای مترقی، مدنی، زنان و جوانان) باید آگاه باشند که طالبان امروزی بمراتب متحجرتر، متعصب تر، خشن تر، ظالمتر و قاتل تر از طالبان دیروزی اند. اینرا عملکرد انتحاری و انفجاری هر روزهء شان در سرتاسر کشور واضحآ نشان میدهد.
اگر این بار طالبان به قدرت برسند، ده بار بیشتر از پیش به سیاستهای ضد مدنی، پاک سازی های قومی، قتل عام دیگر اندیشان و معتقدان سایر مذاهب، تحقق سیاست زمینهای سوخته دست خواهند زد، وآن چیزی را که امروز بنام دست آوردهای هژده سال حضور غرب و دموکراسی غربی نامیده میشود؛ از آن اثری باقی نخواهند گذاشت.
طالبان کنونی علاوه بر آنکه وابسطه تر از طالبان دیروزی به حلقات استخباراتی خارجی اند؛ در بعد داخلی نیز توانسته اندهمه نیروهای تمامیت خواه، شوونیست و قبیله گرا را بدون عقاید چپ و راست دیروزی شان در محور و خدمت خود داشته باشند. آن روشنفکران ملی اندیش و ترقی پسند پشتون که به استخبارات خارجی متحد طالبان وابسته نیستند؛ اولین هدف طالبان اند و سرنوشت بد تر از دکتور نجیب الله در انتطار شان خواهد بود.
لذا، این وظیفه همه نیروهای مدنی، ترقی پسند و ضد تروریزم طالبانی است تا یک دست شده و جلو پلان شریرانه خلیلزاد و تیم تمامیت خواهش مبنی بر، برسر قدرت آوردن طالبان و یا طالبانی ساختن سیاست و حاکمیت در افغانستان را بگیرند.
**********

خلیلزاد نه تنها بزرگترین ضربه را به پروسه صلح در افغانستان پسا طالبان زد، زمینه ساز هژده سال جنگ داخلی درافغانستان و به شهادت رسیدن، آوارگی وبی سرنوشت  شدن ده ها و صدها هزار از افسران، سربازان و مردم عادی افغانستان شد؛ بلکه عامل به هدر رفتن تریلیونها دالر پول مالیه دهندگان امریکا و کشته شده هزاران افسر و سرباز امریکایی و کشورهای متحد ایالات متحده در جنگ با تروریزم در افغانستان، گردید.

دیر یا زود این تیم تمامیت خواهانِ ترایبلیست نزد مردم افغانستان و ایالات متحده جوابگو خواهند بود!



شنبه، دی ۰۱، ۱۳۹۷

استراتیژی باتلاق سازی افغانستان




داکتر هارون امیرزاده

استراتیژی باتلاق سازی افغانستان


طالب پرستان و پاکستانی ها چگونه در همدستی با یک دیگر "استراتیژی باتلاق سازی" افغانستان برای امریکا را مدیریت کردند؟
مقدمه: اعلام خبر ناگهانی خروج امریکا از افغانستان در اوج مذاکرات امریکا با طالبان در ابوظبی همه را شوکه ساخت. این در حالیست که یک روز پیش اعلام خروج نیروهای امریکا از سوریه، استعفای وزیر دفاع این کشور و مخالفت محافل سیاسی امریکا نشان داد، که دولت ترامپ کدام اصول ثابت فکری و یا خط قرمز روشن ندارد.
قبلا تصور می شد که امریکا از خط قرمز یعنی غرورملی، اصول و مرز روشن منافع ملی بحیث ابر قدرت یکتاز جهانی هر گز عقب نشینی نمی کند. هم چنان ترامپ که مدعی است برای او منافع امریکا در اولیت قرار دارد و شعار انتخاباتی او این بود" عظمت را به امریکا بر می گردانم" از او انتظار یک چرخش 180 درجه ای در سوریه و افغانستان نمی رفت. این در حالیست که افغانستان بزرگترین جنگ امریکا بعد از ویتنام است و بیش از یک ترلیون دالر مصرف کرده و هزاران امریکایی جان های شان را در جنگ بنام تروریزم از دست داده اند. هیچ عقلی تصور نمی کند که ترامپ کلید سر نوشت افغانستان به تروریستان را بدون قید و شرط به پاکستانی ها تسلیم نموده و خود دست به فرار زلت بار بزند.
واقعیت اینست که دولت ترامپ خط قرمز ندارد. ترامپ نه پروای فرار از دست چند تا تروریست در افغانستان دارد و نه غرور شکست در رقابت های جیوپلیتیک در برابر ایران، روسیه و چین دارد. در نتیجه برای او سر نوشت تراژیک نیروهای ضد تروریزم و دولت دست نشانده اش در کابل ارزش اخلاقی ندارد. او فرار به هر قیمت را ترجیح خواهد داد.
در مورد اینکه ترامپ چرا با عجله می خواهد از افغانستان خارج شود، این مشکل کاخ سفید است، ولی مضمون اساسی درین مقاله تحلیلی اینست که پشتونیست های دست نشانده امریکا در همدستی با پاکستانی ها چگونه افغانستان را به باتلاق امریکا تبدیل و مدیریت کردند.
درین تحلیل 6 پرسش مورد بحث قرار گرفته است:
1) استراتیژی باتلاق سازی افغانستان یعنی چه؟
2) نقش پاکستان در باتلاق سازی افغانستان برای امریکاییها
 3) نقش پشتونیزم در سیاست طالب پرست
 4) جایگاه روسها، ایرانی ها و چینایی ها در بازی ضد امریکایی
5) پنج اشتباه استراتیژیک امریکایی ها در افغانستان
6) افغانستان از شکست امریکا در جنگ با تروریزم چه بدست خواهد آورد؟
یکم:استراتیژی باتلاق سازی افغانستان یعنی چه؟
افغانستان در بسیاری ادبیات سیاسی جهان به" گورستان امپراطوری ها" و یا" باتلاق" شهرت یافته است، ولی به نظر برخی ها این کشور بیشتر به گورستان فرزندان مردم افغانستان بوده است تا قدرت های اشغالگر. نظریه "باتلاق افغانستان" در جنگ های آزادیبخش میان افغانستان و بریتانیا در رقابت های موسوم به" بازی بزرگ" میان بریتانیا و روسیه تزاری در قرن نزدهم و استقلال کشور از بریتانیا در اوایل قرن بیستم وارد ابیات سیاسی جهان شد، سپس در جهاد علیه شوروی ها در سالهای 80 به باور جهانی تبدیل شد. اما تاریخ نشان داده که قدرت های خارجی به سادگی و یا به قیمت سنگین از " باتلاق" افغانستان رهایی یافته اند، ولی مردم این کشور خود در باتلاق ساخت خود شان غرق شده اند.
واقعیت اینست که سرزمین افغانستان از لحاظ جنگ قدرت میان نخبگان سیاسی، جنگ سالاری، تضاد های آیدیولوژیک، مذهبی، فقر، بیسوادی از یک طرف و از طرف دیگر احساسات خارجی ستیزی و ناسیوالیزم، بافت پیچیده اجتماعی و تضاد های ذات البینی قومی، قبیلوی و محلی، و هم چنان ساختار مناسب جغرافیایی برای جنگ های پارتیزنی و موقعیت مهم جیوپلیتیک یک سر زمین پیچیده است. تجارب تاریخی نشان می دهد که بازی کردن در چنین بستری جغرافیایی کاری آسانی برای بسیاری بازیگران خورد و بزرگ نبوده است. اما جنرالان و سیاستمداران امریکایی ها بعد از حوادث سپتمبر 2001 خواستند به جهانیان نشان بدهند که سر زمین افغانستان هر قدر هم برای دیگران به گورستان تبدیل شده باشد، برای ابرقدرت یکتاز جهان به تعبیر جک کلی، روزنامه نگار امریکایی " بوت پاک" سربازان شکست ناپذیرامریکایی ها بیش نخواهد بود. لشکر کشی برق آسا به افغانستان و سقوط امارت طالبان به کمک نیروهای خیزش مردمی ضد طالبان به کاخ سفید اعتماد به نفس بیشتر داد و جنگ علیه تروریزم را داستان پایان یافته تلقی کردند. اما 18 سال گذشت با هزینه جانی و مالی سنگین و در حضور ناتو بزرگترین ارتش نظامی جهان نه تنها تروریستان دوباره با قوت بیشتر ظهور کردند، بلکه به اعتراف جنرالان امریکایی تروریزم افغانی شکست ناپذیر اند و با ید با آنها معامله کرد.
دوم : نقش پاکستان در باتلاق سازی افغانستان برای امریکاییها
با سقوط امارت طالبان در تحت قیمومیت پاکستان در پی حملات امریکا در 2001، افغانستان در واقع تولد دوباره یافت نه تنها از زیر اسارت پاکستان و تروریزم بین المللی نجات یافت، بلکه از انزوای جهانی نیز بیرون شد. امنیت، بازسازی و دولت سازی آن در مرکز توجه جامعه جهانی قرار گرفت و در نتیجه امید زندگی به مردم باز گشت.
واقعیت اینست که جامعه جهانی و کشور های نظیری روسیه، ایران، هند، آسیای میانه بحیث کشور های ضد رژیم طالبان از سرنگونی حکومت طالبان حمایت کردند. اما سقوط رژیم طالبان ضربت سنگین به نفوذ و قدرت پاکستان در افغانستان وارد نمود. پاکستانی ها بسیار تلاش کردند، که جلو حملات امریکا را بگیرند، ولی موفق نشدند.
در نتیجه جای طالبان را دشمنان طالبان و پاکستان به رهبری جبهه مقاومت معروف به جبهه شمال پر کردند. بدین ترتیب در افغانستان بعد از طالبان جای نقش پاکستانی ها را امریکایی ها گرفتند و هند نقش پر رونقی در سیاست افغانستان پیدا نمود.
پیش از سقوط امارت طالبان دولت امریکا تحت رهبری بوش ازپاکستانی ها خواست که " یا با ما باشید و یا با تروریستان". اگر با تروریستان باشید کشور تان را به دوران"عصر حجر تبدیل می کنیم". پاکستانی ها از ترس ظاهرا قول همکاری در سر کوب تروریستان را دادند، ولی در عمل در جستجوی تبدیل کردن افغانستان به باتلاق برای امریکاییها و ناتو شدند.
پاکستانی ها در تحت رهبری پرویز مشرف شرط همکاری شان با امریکایی ها را وابسته به حاشیه راندن نیروهای شمال از قدرت و انتقال قدرت به پشتونها ساختند. نیروهای شمال خلع سلاح، سرکوب و بلاخره به حاشیه برده شدند، ولی جای پای هند محکم و محکم تر در بازی افغانستان شد. بدینگونه پاکستانی ها خود را در حاشیه بازی در انزوا احساس کردند. اما پاکستانی ها کلید جنگ و صلح افغانستان را از طریق حمایت از تروریزم در دست خود گرفتند. از یک طرف سربازان امریکایی و متحدین آنرا کشتند و از طرف دیگر میلونها دالر تحت نام جنگ با تروریزم بحیث متحد و دوست استراتیژیک امریکا بدست آوردند.
پاکستانی ها این بازی دوگانه را با حکومت های امریکا در تحت رهبری بوش و اوباما خیلی موفقانه انجام دادند. به بیان دیگر پاکستانی ها تا ظهور ترامپ در کاخ سفید، سیاست تحمیق سازی و باج گیری از امریکا و متحدین آنرا خیلی موفقانه به پیش بردند، ولی دولت ترامپ سیاست فشار و تحریم علیه پاکستان را در پیش گرفت و از پاکستانی ها خواست که دیگربه بازی کاذب جنگ با تروریزم خاتمه بدهند، صادقانه و قاطعانه علیه تروریستان در پایگاه های شان در خاک خود جنگ کنند. اما پاکستانی ها تن به فشار های امریکا ندادند و پاسخ آنرا با خشونت های سنگین تروریستی در افغانستان نمایش قدرت کردند. افزون بر آن دست به تشکیل جبهه منطقوی ضد امریکایی متشکل از رقبای سیاسی امریکا نظیر روسیه ، ایران و چین زدند. در نتیجه طالبان را از تریبون مسکو بحیث قدرت شکست ناپذیر و مشروع در سطح جهانی وارد میدان کردند. بدین ترتیب امریکاییها را مجبور ساختند که با تضرع صلح را از اسلام آباد گدایی کنند و خلیلزاد را برای دست بوسی راهی اسلام آباد کردند و گفتگو با کرملین و کشور های منطقه نمایند. اما به نظر می رسد پاکستانی ها کلید افغانستان را در ابوظبی از دست خلیلزاد تسلیم شدند و در نتیجه امریکا بدون قید و شرط خود را آماده فرار از باتلاق افغانستان کنند.
سوم: نقش پشتونیزم در سیاست طالب پرستی
این تنها پاکستانیها نبودند که از سرنگونی امارت طالبان خشمگین شده بودند، طالب پرستان افغان از خلیلزاد گرفته تا، اشرف غنی، کرزی، احدی و ده ها تن دیگر که زمانی در تحت رهبری پاکستانی ها نقش کلیدی در لابینگ پروژه طالبان داشتند، نیز از سرنگونی امارت طالبان بدست نیروهای ضد طالبان سرخورده و مایوس شده بودند و در جستجوی انتقام خون طالبان شدند.
طالب پرستان سکولار به زودی خلای امارت طالبان را تحت نام تکنوکرات پر کردند و در زیر ناز و نعمت غربی ها به اوج قدرت و ثروت رسیدند.
واقعیت اینست که میان طالب پرستان قبیلوی افغان چه راست و یا چپ با پاکستانی ها بر سر دو هدف یعنی طالب سازی افغانستان و سر کوب نیروهای ضد طالبان و پاکستان هیچ نوع اختلافات سیاسی، قومی، مذهبی، آیدیولوژیک و یا جیوپلیتیک وجود ندارد. به بیان دیگر هردو طالب طلب اند. هر دو به طالبان ضرورت دارند. هر دو متحد و همدست در سر کوب نیروهای ضد طالبان و پاکستان اند. زمانیکه بحث طالب پرستی مطرح باشد برای پشتونیست ها نه خط دیورند مطرح است، نه لر و بر و نه دشمنی با پاکستان و نه دعوای ارضی. برای آنها پاکستان سر زمین اجدادی، پناهگاه روز های دشوار و عمق استراتیژیک در هنگام جنگ قدرت در افغانستان شمرده میشود. به بیان دیگر پاکستانی ها در تحت رهبری پنجابی ها برای قبیله پرستان افغان بحیث برادر بزرگ، ناجی، قیم و دوست استراتیژیک شمرده میشود.
جو کنونی طالب پرستی و طالب سازی افغانستان تنها نتیجه سیاست تروریست پروری پاکستانی ها نیست بلکه محصول استراتیژی مشترک میان تکنوکراتان طالب پرست و پاکستانی ها است که در
۱۸ سال اخیر خیلی موفقانه نیروهای ضد پاکستانی و تروریزم را از سر راه بر داشتند و طالبان را بحیث قدرت مشروع ملی و شکست ناپذیر در افکار جهانیان تبدیل کردند. افزون بر آن این دو گروه استراتیژی " باتلاق سازی افغانستان" برای امریکا را مثل سالهای جهاد علیه شوروی ها خیلی موفقانه مدیریت کردند. بدین ترتیب با گرفتن امتیازات گسترده در ۱۸ سال اخیر از غرب امریکا را به سر نوشت ویتنام افغانی" مواجه ساخته اند.
چگونه می توان هم تروریست پرور بود و هم ضد تروریست؟
پرادوکس سیاست طالب پرستان افغان و پاکستانی ها در 18 سال اخیر خیلی گمراه کننده است. از یک طرف دولت افغانستان پاکستان را متهم به خشونت ها در افغانستان می کنند و از طرف دیگر تروریستان ساخت پاکستان را بحیث" فرزندان ناراضی" خود حمایت می کنند، از زندانها آزاد می سازند و مخالفان آنانرا سرکوب می کنند و از امریکاییها می طلبند بجای جنگ با طالبان با آنها صلح کنند و امتیازات بدهند.
هم چنان ما شاهد نفوذ قوی ستون پنجم و عوامل پاکستانی در تمام مقامات بلند ملکی و نظامی کشور از ارگ ریاست جمهوری گرفته تا وزارت خانه ها و نهاد های مالی، فرهنگی و نظامی و امنیتی کشور هستیم. بدین ترتیب نفوذ پاکستانی ها در تمام تصمیمات بزرگ داخلی و خارجی افغانستان رو به افزایش است.
چهارم: جایگاه روسها، ایرانی ها و چینایی ها در بازی ضد امریکایی
روسها، ایرانی ها و کشور های آسیای میانه در آغاز صادقانه با امریکایی ها در سرکوب تروریزم همکاری کردند. اما زمانیکه نیت اصلی امریکا زیر نام جنگ با تروریزم آشکار شد، به دشمنان آمریکا مبدل شدند. روسها، ایرانی ها و چینایی ها هیچ تصور نمی کردند که آمریکا توسط دوستان استراتیژیک خودش مثل پاکستانی ها در همدستی با قشر پشتونیزم، دست پرورده اش در باتلاق افغانستان گیر انداخته شوند و به سر نوشت شوروی سابق مواجه شوند. هم چنان آنها باور نمی کردند که طالبان امریکا و ناتو را به چالش بکشند. تصادفی نیست که طالبان به اشاره پاکستان سر از مسکو می کشند و مسکو به تریبون تبلیغاتی طالبان در سطح جهانی تبدیل میشود. ایرانی ها که زیر فشار تحریم های امریکا خورد و خمیر شده اند، از باتلاق افغانستان در یک هماهنگی با روسیه، چین و پاکستانی ها برای مجازات امریکا استفاده می کنند.
پنجم: پنج اشتباه استراتیژیک امریکایی ها در افغانستان
1- امریکا در سایه خیزش های گسترده مردمی در شمال و شرق افغانستان با هزینه کم انسانی و مالی رژیم طالبان را سقوط دادند. این سقوط دراماتیک سیاست مداران و جنرالان امریکایی را که بعد از حادثه سپتمبر خشمگین و باعث قدرت نمایی و انتقام شده بودند، خیلی هیجانی و مغرور ساخت. زیرا برخلاف اشغال گران گذشته اکثریت مردم از "اشغال مشروع!" امریکایی ها بخاطر تامین امنیت، باز سازی و جلوگیری از مداخلات هماسیگان بویژه پاکستانی ها حمایت کردند.
کشور های منطقه حتا دشمنان و رقیبان منطقوی امریکا مثل ایران، روسیه و چین از این اشغا به منظور سرکوب تروریزم، ثبات و امنیت افغانستان حمایت کردند.استراتیژیست های امریکا در نتیجه به این باور رسیدند، که حد اقل برای یک قرن افغانستان را به پایگاه و سکوی قدرت در قلب آسیا در بازی های بزرگ جیوپلیتیک علیه چین، روسیه و ایران تحت نام جنگ با تروریزم طالبی یا داعشی استفاده کنند. اما سر انجام افغانستان به باتلاق برای شان تبدیل شد.
2- امریکاییها در جنگ با تروریزم به پاکستانی ها اتکا و اعتماد بیش از حد کردند و میلیون ها دالر کمک مالی و نظامی کردند. اما پاکستانی ها با امریکایی ها بازی دوگانه کردند. امریکایی ها تصور نمی کردند که پاکستانی ها در همدستی با روسها، ایرانی ها و چینایی ها برای شان روزی افغانستان را به باتلاق نظیر زمان شوروی سابق تبدیل کنند.
3- امریکاییها به دست پروردگان خودشان نظیر خلیلزاد، اشرف غنی، کرزی و ده ها تن دیگر بنام تکنوکرات اتکا وباور کردند. اما آنها غرب را گمراه ساخته در باتلاق امتیاز طلبی های مافیایی و قبیلوی شان گیر انداختند.
4- اشتباه بزرگ امریکایی ها این بود، که تحت تاثیر افکار پاکستانی ها و طالب پرستان تمامیت خواه نیروهای ضد تروریزم را سرکوب و به حاشیه بردند و در نتیجه میدان را به قدرت نمایی طالبان مساعد ساختند.
5- بزرگترین اشتباه استراتیژیک امریکاییها این خواهد بود که کلید سرنوشت افغانستان را به امارت طالبان در تحت مدیریت پاکستانی ها تسلیم نموده و خود به هر قیمت ممکنه از میدان سیاست افغانستان فرار کنند.
ششم؛ افغانستان در شکست امریکا چه بدست خواهد آورد؟
واقعیت اینست که شکست غرب در افغانستان به معنای پیروزی مردم افغانستان در کدام جنگ آزادیبخش ملی نیست، بلکه بمعنای پیروزی تروریزم و پاکستانیزم در راستای پروژه" لوی پاکستان" خواهد بود. اما حلقه پشتونیست طالب پرست که در تبانی با پاکستانی ها فرصت حمایت جهانی را به نفع تروریزم و فاشیزم مدیریت کردند، چیزی نصیب شان نخواهدشد. نه طالبان کرزی را تحویل خواهند گرفت و نه غنی و یا احدی و یا گلبدین و ده ها تن دیگر را که همه هست و بود کشور را در 18 سال اخیر قربانی طالب پرستی بحیث "برادران ناراض" شان کردند.
قوم شریف پشتون در سایه طالبانیزم بحیث مکتب ضد انسانیت بزرگترین بها خواهند پرداخت و باری دیگر از سایر مردم افغانستان و جهان تجرید و بد نام خواهند شد. با بقدرت رسیدن طالبان انسانیت، شرافت و اسلامیت خواهند مرد.
جنگ های فرقه یی میان شعیه و سنی به دستور عربستان سعودی و وهابیزم کشور را به میدان رقابت میان ایران و سعودی مثل یمن و سوریه تبدیل خواهد کرد. نسل کشی، قوم کشی، عدالت کشی، فرهنگ و تمدن کشی دوباره بحیث سنت تبدیل خواهد شد. صدای موسیقی، آزادی بیان، علم و هنر همه مظاهر ترقی و تمدنی سقوط خواهند کرد، چیزی که در زمان امارت سابق طالبان تجربه شدند.
از شکست امریکایی ها در افغانستان نه روسها، چیزی بدست خواهند آورد و نه ایرانی ها و یا چینایی ها. سقوط امریکا و متحدین آنان بدست تروریزم در افغانستان به معنای جنگ داخلی و بی ثباتی در منطقه نیز است. بعید به نظر نمی رسد که افغانستان باری دیگر به آشیانه جهانی تروریزم بین المللی و مافیای جهانی مواد مخدر تبدیل شود، که کنترول آن از توان کشور های منطقه بشمول پاکستانی ها حامیان تروریزم و طالبانیزم نیز خارج خواهد بود.
اما باید گفت حضور دوامدار و بازی دوگانه امریکا با تروریزم نیز قابل قبول نیست. بهترین نقش مثبت و ماندگار امریکا جستجوی راه های همکاری استراتیژیک با مردم و نیروهای ملی و مترقی کشور و جلب همکاری منطقوی در راستای خود کفایی امنیتی نیروهای امنیتی و دفاعی کشور، باز سازی، دولت سازی به محور دموکراسی و همزیستی با منطقه و جهان خواهد بود.سرمایه گذاری بر سر گروهای قبیله پرست، تمامیت خواه و مافیای سیاسی نتیجه اش همانا گیر افتادن در باتلاق خواهد بود.

*******
داکتر هارون امیرزاده
لندن ، 21/ دسمبر 2018



شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۹۷

با توطئه و تهدید نمیتوان جلو دادخواهان را گرفت!


ع.م.اسکندری

با توطئه و تهدید نمیتوان جلو دادخواهان را گرفت!
===========================

انتخابات وپابندی به اصول دموکراسی یا همانا حق اتنخاب کردن و انتخاب شدن درفغانستان کنونی دروغ مسخرهء بیش نیست.
در افغانستان که عملا یک کشور وابسطه و اشغال شده است؛ در طی هژده سال حضور ایالات متحده ومتحدین غربی آن که عملا کنترل زمین و هوا و سیاست داخلی و خارجی کشور را در اختیار دارند؛ بزرگترین اهانت را در حق دموکراسی و حق خود ارادیت مردم افغانستان روا داشته اند.
از کانفرانس بن تا همین اکنون نمایندگان خود را با آنکه همیشه حتی در همان انتخابات فرمایشی و تحت رهبری خودشان نیز بازنده بودند؛ منحیث روسای جمهور یکی بعد دیگری برکشورتحمیل نمودند واعضای کابینه را نیز از همین قماش آدمهای مزدور بخود دست چین کردند.
انتخابات پارلمانی طی چند دوره یی که پیش آمد؛ فضاحتی بیش نبود، ولی شاید انتخابات پارلمانی امسال (1397هـ ش) از مفتضحانه ترین انتخابات نه تنها در سطح افغانستان بلکه شاید درسطح جهان باشد.
از اول معلوم بود که حکومت دست نشانده و تمامیتخواه، نیروهای مخالف و حتی منتقد خود را اجازه راه یافتن به پارلمان نمیدهد. برخی را در مرحله مقدماتی به بهانه های دروغین داشتن سلاح داران غیر مسئول (از جمله خانم کوفی نماینده بدخشان را) از حق اشتراک در پروسه انتخابات محروم ساختند. معلوم بود که برخی دیگر از منتقدین خود را نیز به بهانه نیاوردن رای کافی از حق نمایندگی در پارلمان محروم خواهند ساخت.
آقایون امان الله پیمان و عبدالطیف پدرام و چند تن دیگر از این جمله اند. باور کامل دارم که تا پایان رای شماری دروغین خود، بسیاری ازنمایندگان واقعی و دادخواه مردم از ولایات بغلان، کابل، ننگرهار، قندهار، قندز، غزنی و هرات را هم از حق نمایندگی مردم شان محروم خواهند ساخت. ولی با همه تلاشهای مذبوحانه مرتجعین تمامیت خواه، برخی از روشنفکران ملی و دادخواه هم در ولایت بدخشان و هم در برخی ولایات دیگر به پارلمان راه یافته اند و مسلما در ولایات ایکه هنوز نتایج اعلان نشده بخصوص کابل، هرات، بغلان و ننگرهارنیزچنین شحصیتهای مبارز و دادخواه (اگرچندی با شمار اندک) به پارلمان راه خواهند یافت و صدای عدالتخواهی را در پارلمان بلند نگه خواهند داشت.
در مورد بدخشان مسئله بسیار واضح است:
 تا آنجایی که من از بدخشان و بافت اجتماعی ان ولایت شناخت دارم؛ با همه تبلیغاتیکه علیه آقای پدرام نموده بودند و حریف هایش پول فراوانی هم در ختیار داشتند و مصرف کردند؛ ولی با انهم ممکن نبود تا پدرام رای نیارد. در دروازها او رای اول را داشت واز جمع آمد روشنفکران و جوانان در شهر فیص آباد، بهارک، کشم، شغنان و جاهای دیگر معلوم بود که باید او دوچند دیگران رای داشته باشد.
ولی متاسفانه در دموکراسیهای دروغین این رای مردم نیست که کسی را پیروز میدان میسازد؛ بلکه این حساب کنندگان رآی اند که تصمیم میگیرند!
تمامیت خواهان مزدور کور خوانده اند؛ با توطئه و تهدید هرگز نمیتوانند جلو دادخواهان را بگیرنذ. تنها پارلمان جای مبارزه و داد خواهی نیست، بلکه انان با تجاربی که دارند، در بیرون از پارلمان بهتر خواهند درخشید. و حتی در همین پارلمان نیزصدای دادخواهی رساتر از پیش بلند خواهد شد!
**********
برای پیروزی هر داعیهء دادخواهانه و مردم سالارانه، سه مرحله ضروری است:
- طرح ریزی اصول فکری آن داعیه.
- تبلیغ برای ان فکر و بردن آن در بین مردم.
- تبدیل آن فکر به نیرو و قوت یا ساختارسیاسی- تشکیلاتی.
داعیهء دادخواهانهء کشورما دومرحله اولی را با موفقیت سپری کرده است و در مرحله تبدیل شدن به " قوت " و تحقق این آرمانها قرار دارد.
حالا این وظیفه و مسئولیت تاریخی همه نیروها، ساختارها و شخصیتهای مبارز، ترقی پسند، دادخواه  و معتقد به دموکراسی، عدالت اجتماعی و حق شهروندی است تا با گذر از انقطابهای ساختاری و حتی قومی و محلی دیروزی طی یک گفتمان سازنده به همیگر فهمی و در نهایت به اتحاد رسیده و مرحلهء سومی کار را نیزموفقانه به انجام برسانند و مسئولیت رهبری مستقلانه سرزمین خود را خود بردوش گیرند.
یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا هــــــــــــــــــــــــــــــــو!


سه‌شنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۷

امروز را نباید فدای دیروز کرد!


ع.م.اسکندری


امروز را نباید فدای دیروز کرد!

( به بهانه یی نوشتهء ظهوری صاحب)
===================

!ظهوری صاحب گرانقدر را سلام وحرمت باد
نوشتهء تان را زیر عنوان "نکاتی درشناخت اندیشه های محمد طاهر بدخشی" در صفحهء فیسبوک خواندم. 
دست تان درد نکند؛ نوشتهء مختصر ولی واقعآ اموزندهء بود. دراین نوشته شما گفتهء مرا که سازا و سفزا سازمانهای " پسا بدخشی" و یا انچنانیکه آقای شهباز ایرج خبرنگار بی بی سی از قول من گفته اند که: "... مجید اسکندری بدین باور است که طاهر بدخشی خود بعد از "محفل انتظار" تشکیلات رسمی دیگری را ایجاد نکرده است."؛ رد کرده اید.
با انکه شاید در نوشتهء آقای شهبازایرج انتقاداتی وارد باشد؛ گپ های من و دیگران را طوریکه لازم است درست نقل نکرده باشند؛ ولی بصورت کلی کوشیده است چون یک خبرنگار بیطرف دین مسلکی ووطنی خود را ادا کند. ازایشان باید متشکر بود که برای اولین بار چنین مسئله یی را در بی بی سی مطرح میکنند و آنرا از روی حسن نیت مطرح میکنند، نه سوء نیت!
*********
من انصافآ اولا بنا برحرمتی که بشما دارم؛ نمیخواستم جوابی بنویسم.
دومش اینکه تصمیم داشتم بمناسبت چهلمین ساگرد شهادت معلم خود بدخشی صاحب نوشتهء مبسوط تری داشته باشم؛ که نه تنها خاطرات و تجارب ده سالهء خود ( از حوت سال 1349 تا جوزای سال 1359) در "سازمان بدخشی" یا همان "محفل انتظار" را قلمی سازم، بلکه به کرتیک سازمان خود هم از نقطه نظر ساختاری و هم از نظر فکری بپردازم.
 من این را حق مسلم خود میدانم؛ ولی صرف در همان زمانی که عضو آن سازمان بودم. نه پیش از آن و نه بعد آنکه استعفا نمودم وآن سازمان را ترک کردم.
ولی نوشته های برخی از دوستان در فیسبوک، پیامهای مسنجری وتلیفونهای شخصی ایکه از برخی دوستان گرفتم و این حقیقت که بنابر مشکلات صحی شاید نتوانم ان نوشته مورد نظر را تکمیل کنم؛ خواستم طور کوتاه ( به بهانهء نوشتهء شما) در مورد چیزی بگویم:
خوب؛ این حق شماست که با من موافق نباشید، ولی مسلما این حق من نیز هست که با تفسیر شما موافق نباشم.
از شما سپاس گذارم که مثل آن دوست دیگر از اصطلاحات، " انحرافیان، سنگر باختگان و سنگر فروختگان"، " مزد بگیران و ذلیلان، و ...." استفاده نکرده اید!
چون میدانم که در فرهنگ سیاسی مسلط افغانستان، اختلاف نظر و حتی تفاوت تعبیر و تفسیر، جایی ندارد؛ بلکه جرم و دشمنی پنداشته میشود؛ چه رسد به کرتیک وانتقاد.
 متاسفانه من در تجربه یافته ام که شکننده ترین نوع رفاقت، همین رفاقتهای سیاسی بوده است.
من از طرف همین دوستان قبلی سیاسی خود بارها اهانت شده ام، داو و دشنام شنیده ام. برعلیه ام نوشته ها درسایتها پخش کرده اند و با نامهای مستعار تهدیداتی هم به ادرس فیس بوکی من فرستاده اند. حتی تهدید فزیکی در جریان جلسات شده ام؛ ولی هرگز از خود واکنش بالمثل نشان نداده ام . باور کنید با آن رفقا و دوستانیکه در برابرم چنین بی احترامی کرده اند، (اگر جوانتر از من بوده اند یا کهن سالتراز من) هرگزعقده هم نگرفته ام، جواب متقابل نداده ام؛ بلکه آن حرکات را نادیده گرفته ام و آن دوستانم را هنوزهم با تمام قلب خود دوست  دارم.
گذشته را باید به درستی دید، از تجارب مثبت و منفی آن باید آموخت. ولی اختلافات دیروزی را نباید چنان بزرگ سازی کرد که زمینه تفاهم و کار مشترک در اینده را سد شویم. به باور من  این منطقی نیست که امروز را فدای دیروزکرد، ولی این مصلحت اندیشی تا انجا مجاز است که به کتمان حقایق تاریخی نیانجامد!ـ
من با آنانیکه آرمان و استراتیژی مشترک داشته باشم؛ در هر حالتی دوست و رفیق خواهم ماند؛ مهم نیست که حتمآ عضو یک حزب یا سازمان واحد باشیم.
ظهوری صاحب عزیز و گرامی؛
 من هنوزهم بدین باورم که:
نامهایی چون سازا و سفزاد نامهایی اند که یا بعد بدخشی و یا هم درغیاب بدخشی گذاشته شده اند. من برای گفتن این مسئله دلایلی دارم که بعدآ خواهم نوشت. ولی این به معنای آن نیست که این سازمانها ملهم از فکر بدخشی و سازمانش یا همان "محفل انتظار" نبوده اند.
من از سالهای 1354 و بعد از کناره گیری انجنیر صاجب محمد یار خراسانی از مسئولیت منشی محصلین پوهنتون(دانشگاه) کابل و متعلمین شهر کابل به این سمت (منشی محصلین و متعلمین) انتخاب شدم. از آن به بعد اگر نه درهمه جلسات رهبری و کادرهای سازمان در شهرکابل شرکت نکرده باشم در اکثریت آن جلسات بشمول کنفرانس سال 1355 کابل و جلسات کمیته سرپرست با کادرها در زمان زندانی بودن بدخشی صاحب و بعد از رهایی بدخشی صاحب از زندان داوود خان در جلسات اقناعی ایکه بخاطر اتحاد مجدد سازمان گرفتند، شرکت کرده ام؛ بشمول جلسات بعد هفت ثور سال 1357... و مهمتر از همه بعد برامدن از زندان در شانزدهم جدی سال 1358 تا تاریخ سیزدهم ثور 1359 آنچنانیکه شما خود میدانید من در همان کمیته رهبری انتسابی و موقت مسئول تشکیلات سازمان بودم. چگونه ممکن است که تعداد انگشت شماری از کادر ها و رهبری سازمان از نام سازمان خود خبرباشند ولی من و بیشتر از 99 فیصد اعضا و کادرهای سازمان خبر نداشته باشیم؟
اینکه اکثریت کادرها به شمول اعضای رهبری به این مثئله که در آینده نام سازمان و یا حزب خود را( با حسن نیت ایکه نسبت به حزب زحمتکشان ویتنام وجود داشت) حزب (سازمان) انقلابی زحمتکشان افغانستان بگذارند، من هیچ مخالفتی ندارم و بارها در همان زمان انرا شنیده ام و خودم نیز از موافقین چنین نامی بودم.
نامهایی چون"جبهه دموکراتیک توده یی برای رهایی خلقهای افغانستان" و "جبهه متحد خلقها و ملیتهای تحت ستم" برای همه کادرهای انزمان، طرح ها و نامهای شناخته شده اند.
بیاد دارم که  طرح برنامهء "جبههء دموکراتيک توده يی برای رهايی خلقهای افغانستان" (ج.د.ت.ر.خ.ا) را من وضابط احمد ميربه هدایت رهبری توسط رفيق غلام حضرت با نام مستعارعثمان که در رياست تشکيلات وزارت دفاع منحيث تايپيست کار ميکرد واز رفقای پنجشير بود در خانهء انجنیر محمدخان ندیری دروازی در کارتهء مامورين تايپ و بعد از تطبيق با اصل متن آنر صرف در ده نسخه به رهبری سازمان سپردیم که در حوزه های سازمان نيز توضيح و تدريس ميگرديد؛ اگرچندی که اين سند نيز تصويب شده نبود.
حتی اینرا نیز بیاد دارم که در ماه دلو سال 1356 از بدخشی صاحب پرسیدم که ما چه وقت نام سازمان را تعدیل خواهیم کرد؟ جواب شان این بود که کمی دیگر هم تحمل کنیم، بزودی زمانش میرسد.
نامگذاری یک مسئله یی کاملا شکلی است. آنانیکه فکر میکنند با "محفل انتظار" نامیدن سازمان بدخشی، از هیبت، تاثیر گزاری و منزلت آن سازمان کاسته میشود؛ کاملا به خطا میروند. یا اینکه فکر میکنند اگردرپیشوند نام یک تشکیلات سیاسی کلمهء سازمان یا حزب نبود، سازمان یا حزب نیست؟ اگر حساب ازین قرار باشد، باید جمعیت ها، نهضت ها، کنگره ها، جنبش ها، گروه ها، اتحادها، لیگها و...را باید حزب یا سازمان سیاسی نشمارید؟ که چنین نیست.
من نوشته های شما و برخی دوستان دیگردرین مورد را خوانده ام ولی شاید دقیق ترین این باشد که پهلوان قیام میگویند. البته با حذف کلمهء مجددآ از آن: "... بالاخره، کنفرانس سازمانی در بهار سال ۱۳۶۲ش دایر گردید و سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان مجدداً به حیث نام سازمان مذکور به تصویب رسید...."
 باور من این است که هم سازا، هم سفزا و سازمانهای بعدی یعنی ندا، کنگرهء ملی، حزب آزادگان، حزب اعتماد ملی وهمین حزب تازه تاسیس شدهء "آزادی، توسعه و عدالت"، همه از ادامه دهندگان راه بدخشی و شاخه هایی از همان درخت کهنسال، "محفل انتظار" یا سازمان بدخشی اند.
چگونه ممکن است بپذیریم که مولانا صاحب باعث، قربان (مسلم)، حاجی نسیم، ظاهر حاتم، امام نظر روستا، رحمانقل، فیض الله جلال و ده ها کادر حرفوی دیگر سازمان و یا کادرهای پوهنتون ان زمان، بطور مثال انجنیر محمد یار، قدیر، داکتر فقیر، کریم، بیضایی، داکترسینا، بیژنپور و صدها کادر دیگر ملکی و نظامی که بعدا به سفزا پیوستند؛ پیروان و شاگردان بدخشی نبوده باشند؟
حتی طرح های جنبش ملی- اسلامی، وحلقاتی ازوحدت و جمعیت اسلامی و ده ها سازمان و گروه 
 .های عدالت خواه کنونی متاثر از افکار بدخشی اند
حقیقت این است که کودتای ثور1357همه سازمانهای سیاسی بشمول بخشهایی از خود حزب دموکراتیک خلق را نیزغافیلگیر ساخت. حتی "محفل شمالی" هم که از نگاه فکری بسیار نزدیک به "محفل انتظار" بود و انتظار میرفت که این دو جریان همراه با برخی حلقات و شخصیتهای مستقل دیگر ملی و دموکراتیک اندیش، حزب واحدی را بسازند؛ در سال 1358 نام خود را به 
 سازمان آزادیبخش مردم افغانستان (ساما) تغییر داد.
یکی دیگر از مسایلی که این دوستان ناجوان برمن برسم کنایه میگویند این است که من بعدا عضو 
ح.د.خ.ا شده ام.
 بلی؛ ضرورت به کنایه گویی نیست. این یک حقیقت است و من بارها در نوشته های خود گفته ام.
 من در سیزدهم ماه جوزای سال 1359 بنابر دلایلی که نزد خود داشتم و هنوز هم بر ان دلایل باورمند هستم، از سازمان استعفا دادم و راسا به خدمت عسکری رفتم و بعد از یک و نیم سال ترخیص گرفتم و دوباره به کار قبلی خود در دستگاه ساختمانی معارف بر گشتم و بالاخره درحمل سال 1362 آگاهانه و بعد مذاکرات به جناح و بخش معینی از آن حزب پیوستم. من و آن رفقایم هنوز هم با هم هستیم و در قبال مسایل ملی و بین المللی دیدگاه و فکر مشترک داریم. درین جا لازم نمیدانم شرح بدهم که ما از سالهای اخیر حکومت داکتر نجیب الله تا اکنون چه کارهایی را انجا داده ایم و حالا هم میخواهیم انجام بدهیم. ولی من هرگز خود را عضو حزب وطن نشماریده ام، بلکه مخالف سیاستهای حزب وطن به رهبری داکتر صاحب نجیب الله هم بوده ام.
*********
متاسفانه آنانیکه بد ترین جفاکاریها و اهانت ها را در حق بدخشی و سازمانش روا داشتند؛ آگاهانه یا نا آگاهانه زمینه سازحوادث اسفبار بعدی شدند؛ بیش از همه امروز سنگ دوستی با بدخشی را بر سینه میزنند! وصادق ترین شاگردان بدخشی را دشمن او خطاب میکنند.
"به نظر من "بدخشی" نه يک شخص، نه يک سازمان يا حزب بلکه يک جريان، روند و مکتب فکری است. تا مبارزه بخاطر عدالت اجتماعی و دادخواهی ملی جاريست نام بدخشی منحيث بزرگترين متفکر و مبارز درين راه زنده خواهد بود و آنزمانيکه به عدالت ملی و اجتماعی رسيديم بازهم بدخشی منحيث معلم، اموزگار و بانی تفکر ملی و عدالت اجتماعی زنده خواهد بود."
 بدخشی را اگر دیروز "معلم" خود میدانستم، امروزاو برای من منحیث بزرگترین روشنفکر کشورم و منطقه جلوه گر است.
شما جناب ظهوری صاحب که ازقدیمی ترین و صادق ترین یاران بدخشی به حساب میروید؛ چه به درستی از مولای بلخ برای شناخت بدخشی صاحب نقل کرده اید:
هر كسي از ظن خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من
 از قضا بدخشی را ما رهروان و شاگردانش نیز درست درک کرده تنوانستیم.
او " تنها آمد و تنها رفت"!
یاد بدخشی بزرگ همیشه گرامی و راهش پُر رهرو خواهد بود.
با ارادت و درود!
ع.م.اسکندری
شفاخانهء لیستر رویل انفرمری
شهر لیستر/ انگلستان
13/11/2018
 نوت:
 من در سالهای قبل هم درین رابطه ( بخصوص در یادداشتهایی که بمناسبت سی ومین سال شهادت بدخشی صاحب و مولانا صاحب) چیزهایی درنوشته های خود گفته ام. ولی شاید حالا که خبرنگار بی بی سی از قول من نقل میکند، برای دوستان مهم شده و واکنش نشان میدهند. برای دوستانیکه علاقمند باشند بدانند که من در گذشته چه گفته ام؛ در ذیل لینک انترنیتی چند نوشته خود مرتبط با این مسایل را میگذارم:
1- با یک سیلی چند روی را افگار نکنید!
2- "...و من گریسته بودم"
3- یاد دلیر مرد کوهستان زمین جاودانه باد!
*****
نوشتهء محترم شهباز ایرج دربی بی سی
مردی با آرزوهای 'بزرگ' و 'دست‌نیافتنی'؛ چهل سال از مرگ طاهر بدخشی گذشت