سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۹



آقا! "آریانا" ادعای من نیست، واقعیت تاریخی است





دکترصاحبنظرمرادی

درروزگارما چه مصیبت عظیمی بیداد میکند. درژرفنای روان برخی ازآدمها اهرمن پتیاره گی وشهرت طلبی به وقیحانه ترین شکل آن خوابیده است، وبرای رسیدن به این مامول هرفاجعه ایکه بتواند برایشان نان ونامی داشته باشد، ازارتکاب آن دریغ ندارند. همانطوریکه آبادکردن دشوار وویران نمودن سهل است، همانطورمیراث آفریدن کاربطی وتدریجی یک ملت دردرازنای تاریخ میباشد، ومیراث زدایی حتی باانشای مقاله گونه ای وباخامه بی امانت قلم زنان بی امانت ترکاریک فرد ویک روزمیتواند باشد. کسانی بی توجه به حساسیت زمان ومقیاس ضرورتمندی جامعه ما، به حریم هویت یک تاریخ وبه فراخنای فرهنگ وتمدن یک سرزمین که شیره جان مردم آن درگستره هستی تاریخی آنهاست میتازند، وبانفی ارزشهای تاریخی وفرهنگی آب درآسیای هویت ستیزان ودشمنان تاریخی این مرزبوم میریزند.

سخن بازهم برسرهویت وتاریخ است، که اخیراًبا خامه آقای سلیمان راوش صفحات روزنامه "ماندگار"وسایت "خاوران" را"سیاه" نموده است. کسیکه معلوم میشودباقلندری روانی وفقربضاعت معنوی داد سخن سرداده ومصرانه سروصدابرداشته است که "آریانا" و"آریایی" وجود نداشته است، واز"ایران" و"توران"، خانواده های سلطنتگر"پیشدادی" و"کیانی"، تا"زردشت" و"اوستا" و"شاهنامه فردوسی" همگی را بربنیاد هوااستواردانسته، وباضد ونقیض گوییها مستشرقین غربی، نویسنده گان پارس وافاغنه رامخترع "آریانا" خوانده است، که گویاخواب چنین هویتی رادیده اند. آفرین برعمق معلومات وتندهوشی ومکاشفه آقای راوش که با انشای یک مقاله متضاد میخواهد بنیاد هویت پنجهزارساله ملی مردم مارابراندازد.

هموطن عزیز! آریانا تنها خانه پدری من نیست که بخاطرحفظ هویت آن دربرابر شما شمشیربازی کنم، بلکه این هویت بجا مانده ازاجداد ونیاکان همه ما اززمانه های باستان تاامروز است. اگرقرارباشد که شماهم پرورده این آب وخاک هستید پدران وگذشته گان تان درزیر همین چترهویتی زیسته اند ونفس کشیده اند وباهمن نام ونشان جان داده اند. ازین روبه نظر من اصل پاسداری ازمیراث بزرگان و شیوه کارتحقیقی برتحمیل باورهای فردی ومن درآوردی برمخاطبین آنسانکه شما موضع گرفته ایداستوارنبوده، بلکه محقیق وپژوهشگروظیفه دارد تادرپرتواسنادوشهود تاریخی برمسایل مورد نظرروشنی افگند وخود نیز ابرازنظر نماید، اماکارردوپذیرش آنرابه خواننده گان واگذارد. حالا ندانستم که اصرارمتکرربرنفی تاریخ وهویت آریایی، اگرپروژه ای درکارنیست، چه مشکل شما ومردم ماراحل میکند؟ هرچند چنین چیزی مقدوروممکن هم نیست، وایستادن دربرابرتاریخ وزیرسوال کشیدن کارنامه مردم یک سرزمین درازدامن تاریخی همانقدر بیهوده است که بیل گرفتن درمقابل جریان پرشتاب دریا بمنظورمتوقف ساختن این جریان. اگربالفرض بخاطرخوشنودی شمایک لحظه توافق کنیم که چنین هویتی بنیاد علمی نداشته است، پس این مردم کیست واین سرزمین کجاست؟ ومحموله گرانسنگ وانکارناپذیر تاریخی ایشان رابربنیاد کدامین شناسنامه جعلی وخودساخته تان برقرارخواهید کرد؟ شما آنقدربابیمسئولیتی دربرابرتاریخ این سرزمین به زدایش برخاسته اید، که بگفته مردم "خدابیامرزد کفن کش قدیم را" که همان هویت کشان وفرهنگ ستیزان سده های پسین درافغانستان وعلمبرداران استبدادکبیرآسیایی بوده اند.

من درنبشته های قبلی خویش برجناب گفته بودم که معلوم میشود براصول ومیتودولوژی تحقیق آشنایی ندارید وخوشبختانه درنوشته بعدی خود اعتراف کرده اید که "من تاریخ نگارنیستم". پس برادر محترم شرم دار، چرااینقدررنج وزحمت را برکاری که بلد نیستید، برخود هموارمیکنید تابه شمارعوامل فاجعه های فرهنگی وتداوم تفرقه درکشور بیفزایید. شما که امروز شهروندکشور متمدنی هستید، انصاف داشته باشید و هیچ وقت برخلاف استعداد وتخصص خویش بکاری دست نزنید که تاوان آنراپرداخته نتوانید. وقتیکه شما تاریخ نگارنیستید وادعای تاریخ نگاری را هم ندارید، پس ناآگاهانه برین امرخطیرکه حکم خانه زنبورراداردومستلزم آموزش اکادمیک است، نه معلومات آفاقی، پاراازحریم گلیم تان فراتردرازنکنید. هرفردباسواد وکتابخوان درهرامری عندالضرورت میتواندابرازعقیده کند، وابهامات ذهنی خودرادرخصوص کلی ترین مسایل حیات مطرح نماید، اما نمیشود مصرانه باورهای خودرادرمقام حقایق تاریخی برخواننده تکراراً تحمیل نماید. زیرامعلومست که درین خصوص کنکاشهای علمی درنزد اهل این علم همواره درجریان بوده است وتازمانیکه به تشخیص واقعیت علمی توافق حاصل نگردد، برترویج آن عجله نمیکنند. این درحالیست که دیگربحث برسر بود ونبود "آریانا" ازآجندای کارمورخین گذشته وازحالت یک فرضیه بیک امر اثباتی درآمده است. البته تاریخ کلام لاتیغیر وبدیل ناپذیرنیست، واین پدیده بغرنج مالامال ازحدسها وگمانهای مفسرین شرقی وغربی وزوایای گنگ وناخوانده درپویه زمان بوده است، اماخوشبختانه اسنادمعتبرنگارشی، دلایل وشهود عینی ومنطقی و دست آوردها وبازیافتهای باستانی شناسی تاکنون زیاد بدست آمده اند که برشکاکیتهای مورد نظر خط بطلان کشیده اند. درین راستا بازهم این تحقیقات باستان شناسی هستند که درمواردمورد منازعه حرف آخرراخواهند گفت، وبرچندوچونهای ادعاگران وطراحان فرضیه های تاریخ نقطه پایان خواهند گذاشت. تمدن شناسان عصر باستان باوردارند که سرزمینی بین هندوکش(تخارستان) وهمالیا(کاشغرستان) تاقیراقوم(وادی زرافشان) که تاهنوز بدرستی مطالعه نشده است، علایم بارز تمدن بزرگ باستانی بشریت رادرخود مدفون دارد. این سرزمین بقول منابع تاریخی همان مهد اولیه آریاییهاست که نام "آریانا ویجه" رابرخود حمل نموده است. فقط تدقیقات باستان شناسان درآینده میتوانند بربازخوانی هویت مردم این سرزمین ابراز عقیده نمایند. بنابرین آقای راوش علی العجاله خواب خودرابرآب قصه نمایید.

آقای راوش! دنیای امروزدنیای تخصص وارزشگرایی به آموزشهای مسلکی واکتسابی انسانهاست، رشته ها وشقوق علمی آنقدرمتعدد وگسترده گردیده اند که دیگر هیچکسی نمیتواند درروزگار ما ادعای علامه بودن کند. اگرکسانی بازهم برخلاف فرمول بندیهای علمی وتخصصی چون شما عمل نمایند، وازحقایق چهره غلط ترسیم نمایند، مثل آنست که نقاشی بخواهد چهره "گرگ" رانقاشی کند، اما بعلت کمبود مهارت درنقاشی، صورت "سگ" راتصویر کرده است. آقای سلیمان بااستفاده ازضرب المثل مردم که "آفت نرسد گوشه تنهایی را" ازین گوشه های عافیت استفاده نموده و درکتاب "هزاروچهارصدسال سلطه اعراب" قرارشنیده هاپیوسته گلهای رابه آب داده وعاشقانه رنج اشتهاررابرخود هموارکرده است که این گفته شاعر بیاد میاورد :

عشق گردل دهد کبوتررا جگرازسینه عقاب کشد

درواقع کسانیکه درپی کسب شهرتخواهی بی توجه برسرمایه های دست داشته(مادی ومعنوی) خود عمل کنند، ومثل آن کسی که بخاطرشهرتیابی برمحراب مسجد ...کرده بود شهرتی توام بارسوایی رانصیب خواهند گردید.

درمورد سایرمسایل مورد سوال، علی العجاله توجه شمارا بصورت مختصربه چند مورد مبذول میدارم: شماوهمه خواننده گان عزیزمیدانند که مطرح نمون بحثهای علمی وتاریخی دنباله داردرروزنامه ها وجراید اخباری محدودیت دارد، زیرا چاپ قطعات کوچک مطالب درهرروز، تسلسل اصلی توضیح مسایل وبرداشت آنرا درذهن خواننده مغشوش میسازد، ازین لحاظ بنده نه تنها بخاطرمقاله شما، بلکه دررابطه به پسمنظرهویت زدایی درافغانستان مسایلی راتحت کاروچاپ دارم، که امید بتواند شما وامثال شما شکاکیون امورتاریخ وفرهنگ رامقداری مجاب نماید، اگربازهم این مامول برآورده نگردید، خداوند شماراصبروقناعت بخشد "ومن درآن معذورباشم والسلام."

لجوجان وکج بحثان بدنبال ماجراسازی میگردند تا حقیقت یابی به مسایل زندگی، اگر چنین نبود اسناد مربوط به حقیقت زندگی آریاییها وابعاد گوناگون هنروفرهنگ ایشان درطول زمان درآرشیفها وکتبخانه های منطقه وجهان انباشته گردیده اند، امااینها نتوانسته اند ذهن آقای راوش رااززیرسایه سنگین انجماد وناباوری بیرون بکشند تابی تردیدآفتاب حقیقت تاریخی آریانا وخراسان رابخوبی ببیند.

مسئله دیگرکاربرد واژهای "نقل" و"انتقال" است، که منتقد تاریخ نخوانده ما(!) بصورت غیردقیق آنرابکاربرده است، واگربااصول کارعلمی آشنامیبود، لازم بود تادرعوض واژه های "منابع" و"مواخذ" راکه لازمه کارتحقیق وپژوهش است، بکارمیبرد. شایدآقای راوش درخستگیهای دوران نقاهت نتوانستند یاحوصله نداشته اند تاسری هم به منابع وپاورقیهای مندرجه که درپایان بحث بنده رقم زده شده اند، بزنند ویاشایدهم برهم خوردن تسلسل ارقام درپاورقیهابراثرعواملی درچاپ، قادر به تشخیص متنها باپاورقیها نشده اند.

من درتوضیح مواردموردنظرهیچگاه مثل ایشان با توارد ازاندیشه وقلم فرساییهای اهل نظربدون تذکر نام ایشان که رعایت آن حق مسلم مولفین ونویسنده گان است، درکارخود "غصب" راراه نداده ام، چنین شیوه ای را"سرقت معنوی" مینامند، ودرصورت استفاده ازنظرات دانشمندان، آنراداخل گیومه هایا ناخنکهاگرفته وبعد نام نویسنده، اسم کتاب یا مقاله وسال ومحل نشرآنراتذکرداده ام، که امید آقای راوش درکارهای بعدی خود آنرا درنظر داشته باشد.

آقای راوش نباید فراموش کند که باشخص اماتوری چون خودروبرو نیست، که باندانم کاریها برعیب کارخویش پرده استتارافگند، وهم نه آنسانکه عوامانه گزند نیش قلم خودرادرپرده گویاضرب المثل برکتاب گریزی جامعه افغانها چکانیده وفرموده اند:"افاغنه نه کتاب میخرند ونه کتاب میخوانند، ولی همه چیز راماشاء الله میدانند". شایدهم نمونه واقعی چنین ناخوانده های همه چیزفهم خودآقای راوش بوده است، که همه رادرآیینه فضایل خویش دیده است. کسانیکه کتاب نمیخوانند، اجباری هم برای جعل هویت مردم ویا احساس مسئولیت دردفاع ازمسئله هویت درپیشگاه تاریخ گذشته گان احساس نکنند.

درقسمتی ازنوشته جناب فکاهی گونه ای مراخنداند، آقای راوش بااینکه مصرانه تاریخ وفرهنگ مارابه تبعیدگاه ذهنی خود وهم باوران شان رانده اند، یکبارمثل دروغگوکه حافظه ندارد ناخودآگاه مراکه بجرم پاسداری ازفرهنگ وهویت به دیالوگهای فرصت کش فراخوانده واندرزپدرانه ای سرداده است: "اگردرعرصه سیاسی ونظامی مامردمان مهمان نوازبودیم وداروندارخودردودسته به پای مهمانان بپای مهمانان خوانده وناخوانده ریخته ایم، بیایید حداقل درحوزه دانش وفرهنگ این کاررانکنیم وداشته های تاریخی وفرهنگی خودرابرای خود نگهداریم وبه آن داشته ها ببالیم." آفرین اندک بیدارشدی. آقا، ازتوضیح عوارض کاربرد ترکیبهای این متن که بگذریم، اگر مثل خودت با نفی همه ارزشها(!) ازفرهنگ پاسداری کنیم، دیگرچیزی برای فخرکردن نگذاشته ای واز"آریانا" تا"شاهنامه" همه رادرجابلسا وجابلقای ذهن خویش مدفون کرده ای پس آنچه برای فخرکردن باقی گذاشته ای چه خواهد بود؟.

آقای راوش مدعی است که درتمام16جلد تاریخ طبری نام "آریانا" یا مطلبی رادرهمین رابطه نیافته است. اولاً فکرنمیکنم آقا چهره کتاب 16جلدی(تاریخ الرسل والملوک)ازمحمد بن جریرطبری راآنهم دردیارغربت دیده باشد، اگراین کتاب رامیخواند یقین دارم که ازادعاهای مجروح خود درخصوص انکاراز"آریانا" وفرهنگ "آریایی" ها دست برمیداشت ومعذرت هم میخواست، وهم خوانش این اثر16جلدی بمنظورتحقیق حد اقل ششماه رادربرمیگیرد. درحالیکه آقای راوش پس ازمریضی که خداشفاء دهد، درحالت نقاهت وبی حوصلگی این مجموعه را ماشاء الله دریکماه خوانده وپاسخی باطول وتفصیل هم نوشته است.

درنوشته آقای راوش آنچه بیشترخودنمایی مینماید، همانا عدم کاربرد نام "آریانا" درشاهنامه فردوسی میباشد. مثل آنکه جناب شان هنوزنتوانسته اند درک کنند که "آریانا" سرزمینی معادل ایران نبوده است، بلکه این نام بر هسته اولیه ایرانیان بنام "آریانا ویجه" اطلاق میگردیده است، که در منابع مختلف تاریخی وادبی جهان و گویشهای زبانی گوناگون به اشکال "آریانا ویجه"، "آریانا ویژه"، "ایریا ویجه"، "ایراوانا ویجه"، "ایریانم ویجو"، "ایرانویچ- ایران ویج"، "آریاورته"، "آریاورشه" ائیرین ویجه" و... آمده است، که معنای آنرا "مسکن آریاییها یا ناف آریانا" یاهسته اولی تمدن وفرهنگ آریایی هاگفته اند. احتمالاً سبب این تنوع شکلی آنست که هریک ازقبایل آریایی که بهردیار وسرزمینی پس ازمهاجرتهای چند مرحله ای متوطن گردیده اند، یکی ازین نامها رامطابق به لهجه وگویش خودبرزیستگاه دومی شان انتخاب کرده اند، که آن باتفاوت اندک لفظی یاافزودن علامت جمع برپسوندریشه "آر"و"ایر" میباشد. مثلاً کسانیکه پس ازمهاجرت ایشان برسرزمین هند رفتند، بروطن دومی خود"آریاورته" رانام گذاشتند که درمنابع سانسگریتی راه یافته است، وآریاییهای که به غرب رفتند باخودنام "ایران ویج" رابردند. بدینوسیله مردمان "آریانا ویجه" درپهنای وسیعی ازمنطقه وجهان پراگنده شدند وهرنامی راکه ازین ریشه باخودداشتند، درحقیقت همان آریاییهای آریانای اولیه هستند وباهمین نام وهویت درپهنه منطقه وجهان پراگنده شدند ودرتاریخ شناسنامه خودرا عرضه کرده اند.

اینکه چه وقت نام "ایران" برپهنای وسیعی ازین سرزمین برگزیده شد، بروایت شاهنامه دردوره اساطیری، پس ازتوظیف فرزندان فریدون بنامهای "ایرج"، "تور" و"سلم" بحیث پادشاهان سرزمینهای شمال دریای آمو، جنوب دریای آمو تابحرعرب، وماورای آن میباشد. سرزمینی که "ایر- ج" برآن حاکم گردید بنام "ایر- ان وسرزمین حاکمیت "تور"بنام "تور- ان" یاد گردیدند. این خودپیش ازهمه نشان میدهد که "ایرانیان" و"تورانیان" هردو ازیک ریشه وعرق وپسران تریتونه(فریدون) آریایی هستند. جنگهای طولانی "ایران" و"توران"، ناسازگاری بین مردم شهرنشین ایرانی وکوچیهای دامدار تورانی، یعنی ناهمخوانی فرهنگ شهرنشینان وصحرانوردان ویا هم ظهوردین زردشتی توسط آشوزردشت وحمایت لهراسپ شاه ایران ازدین جدید زردشتی بوده است، که بنام عدول ازدین قدیم وسنتی آریایی مورد انتقاد وستیزه تورانیان قرارگرفت. فردوسی ازین ماجراها سخن گفته است.

درتوضیحات فردوسی بلخ، سمنگان، بدخشان، کابلستان، زابلستان، بامیان، هرات، فراه وسیستان همه "ایران" خوانده شده اند، که یل گردنفرازایران رستم تهمتن گاهی درمرزهای سمنگان وزمانی درسیستان وبحرعرب در دفاع ازآزادی این سرزمین رزمیده است. سیاوش نیزپس ازترک خانه پدرش کاوس درکابل، روانه بلخ گردید وشهروقرارگاه "سیاوشگرد" رابرکرانه دریای آمو اعمار نمود وپس ازمدتی آنجارابقصد "چاچ" یا "تاشکند" قرارگاه افراسیاب ترک گفت وتراژدی سرنوشت رااستقبال کرد. بازمانده شهر سیاوش درحال حاضر همان محلیست که درشمال بلخ بنام "سیاگرد" به حذف حروف "و" ،"ش" باقیمادنده است. وهم شاهنامه وسایر منابع قدیم بما می آموزاند که توافق شاهان ایران وتوران بخاطرپایان دادن به جنگ طولانی ایران وتوران، توظیف نمودن آرش کمانگیراست که با پرتاب تیری مرزاین دوقلمرو رامعیین نماید، آرش که پهلوان بی مثلی بود تمام قوه خودرامتمرکز نمود وتیری پرتاب نمود که مسقط آن کناره آمودریاست.

درتصاویرشاهنامه، کابل شهرمهراب شاه، پناگاه زال زر، زادگاه رستم ومرکزتصمیگیری کیکاوس شاه است. میشود به رسم امروزیان این قرارگاه مرکزی وبااهمیت سیاسی- نظامی کیانیان راپایتخت ایران گفت، پس نام "ایران" تا گزینش سیاسی آن درسالهای دهه سوم قرن بیستم(1935) برجغرافیای پارس، نه خاصه آریاییهای شرقی ونه ویژه آریاییان غربی بوده، وبرمصداق این اسناد نامیست که ازجنوب دریای آمو تاحوزه (پارس)فارس کاربردداشته است. درینحال فردوسی درکاربرد نام سرزمین بزرگ خود(ایران) چه تقصیری دارد؟ که "شاهنامه" و"ایران فردوسی" مورد انکارآقا قرارگرفته است؟

دردوره تاریخی، پیدایش دوکتیبه مهم دیگرمربوط بدوره تاریخی هخامنشیان وکوشانیان درغرب وشرق آریانا(ایران) نیزمویید آنست که داریوش هخامنشی وکنیشکای کوشانی خودرا منسوب به تباروشاه آریایی دانسته وزبان رسمی دولتهایشان همان "پارسی باستان" مادرزبان فارسی نودرغرب، و"آری"(تخاری- باختری) مادرزبان دری درشرق بوده است. توجه فرمایید که داریوش اول(522-486پیش ازمیلاد) درسنگنبشته های خویش درنقش رستم(سطرهای8-15) وشوش(سطرهای7-14)خودراهم پارسی وهم آریایی وازنژاد آریایی معرفی میکند، که ترجمه واژه به واژه این سخن داریوش درهردو این سنگ نبشته بنا به نوشته آقای آذرکیانی چنین است: "من داریوش شاه بزرگ شاه شاهان...پسر ویشتاسپ، هخامنشی پارسی، پسرپارسی، آریایی، ازنژاد آریایی" که همین عبارت راخشایارشاه پسرداریوش نیز دریک سنگ نبشته اش درتخت جمشید(سطرهای 6-13) درمورد نسبنامه خویش تکرارکرده است. همچنان براساس تدقیقات آقای دادخدا سیم الدین اف ما ازکتیبه داریوش دربیستون(ستون4، سطرهای89-92) میدانیم، وی زبان این سنگ نبشته را نه پارسی، بلکه "آریا" یعنی "آریایی" خوانده است که ترجمه آن چنین است: "داریوش شاه گوید: به خواست اهورامزدا این نوشته من (است) که من کردم؛ علاوه براین به (زبان) آریایی بود، هم روی لوح، هم روی چرم تصنیف شد. علاوه برین پیکرخودرابساختم، علاوه برین نسبنامه ترتیب دادم. پیش من هم نوشته وهم خوانده شد. پس ازآن من این نوشته را همه جا درمیان کشورها فرستادم" ازین سنگ نبشته چنین بر می آید که زبان فارسی باستان یا زبان عهد هخامنشیان نه با نام کشور وولایت پارس، بلکه بانام قوم ویا مردم "آریایی" خوانده میشده است." (1 )

بنا به نوشته پروفیسور داوری: "ایرانیان فرهنگ خویش رادرایران پرورش دادند که عبارت باشد اززبان مادی وفارسی باستان. دریک مدت طولانی(پس ازمهاجرتها) تازمانیکه داریوش بقدرت رسید وبه فتوحات خویش بسوی شرق(ایران)آغاز کرد وآریانای باستان را شامل قلمروخویش ساخت، این دوقوم باهم ارتباط مستقیم نداشته وازهمدیگرطوریکه میبایستی اطلاع دقیق نداشتند. ازین ببعد است که هخامنشیان ملتفت میشوند که اقوام ایشان درشرق تمدن قابل ملاحظه ای رابوجود آورده اند، که ازآنجمله دین زردشتی وزبان اوستا میباشد.(2) باینکه بخش شرقی آریانا به قلمرو سیاسی هخامنشیان درآمد، اما ازمنابع یونانی برمی آید که مردم این سرزمین تاحد زیادی ازاستقلال برخورداربوده اند. گزینش نام "ایران" درسالهای بربخش آریانای غربی وبحیث نام سیاسی "جمهوری اسلامی ایران" مسئله راازدید تاریخ نگاران وزبان شناسان اندک مرکب نموده است. باتوجه بهمین دشواری مستشرقین غربی ازجمله آقای رودیگرشمیت هندوژرمن شناس وزبان شناس فارسی باستان دررساله "زبانهای ایرانی درگذشته وحال، تالیف سال2000" مینویسد: "اصطلاح زبانهای ایرانی بهیچوجه برای زبانهای کشور ایران(جمهوری اسلامی ایران)بکار نمیرود، بلکه منظور عبارت از آنعده زبانهاییست که ازنقطه نظر ژنیتیک باهم قرابت داشته وازمرزهای کنونی ایران فراتربوده وکشورهای افغانستان، پاکستان وجمهوریهای آسیای میانه راهم دربرمیگیرد. آقای داوری پیشنهاد میکند که بخاطر ریشه شناسی درست این زبانها بهتراست تا اصطلاح "آریانی" رابجای "ایرانی" بکاربریم، اماایران شناس معروف فرانسوی مسیوژیلیر لزار ازاصطلاح مرکب "ایران وآرین" استفاده نموده است.(3 )

اینکه آقای راوش درمورد آریایی بودن کنیشکا شک نموده وپرسیده اند که درکجای کتیبه رباتک اوخودرا آریایی معرفی نموده است؟ کاش شناسنامه شهروندی این شهریار بی نیازازتوضیح ومعرفی موجود میبود، تا نسخه اسکن شده آن رابرایشان کاپی میکردم، اما درروزگارکنیشکا چنین رسمهای معمول نبود وما برویت اسناد ونوشته ها وبا تحلیل وارزیابیهای تاریخی درمورد آریایی بودن سلسله کوشانیها سخن میزنیم. زیرا آقای راوش هنوز ملتفت نشده است که زبان رسمی کوشانیان وتالی آنها یفتلیان، همان زبان فرضی "تخاری" است، که کتیبه رباتک آنرا بوضاحت "آری" وباتلفظ یونانی "آریو" خوانده است. زبان کتیبه های سرخ کوتل ورباتک همین زبان "آری" با حروف یونانی میباشد. خاستگاه اجتماعی کوشانیان همان تخارستان وبدخشان قدیم بمثابه بخشی از"آریاناویجه" بوده، وتختگاه سیاسی یا سلطنت آنهاازباختر که تخارستان جز شرقی آن میباشد، آغازشده است. به باورعده ای ازمورخین آنهااز سلسله آریایی های تورانی کوچی بوده اند، بهمین خاطر درنام آنها کلمه "کوشی- کوچی" نیز دیده میشود.

هیوان تسانگ سیاح معروف چینی که درقرن هفتم ازتخارستان دیدن نموده است، از زبان "تخاری" یادکرده است که مردم تخارستان بدان سخن میگفتند، ازینکه تخارستان شامل قلمرو باختربود ازین رو بدان نام زبان "باختری" راهم گذاشته اند. براساس یک اثرباختری که تاریخ527 باختری برابربا760 میلادی رادارد، این زبان تاظهور دین اسلام درقرن هفتم میلادی درشرق ایران(قلمروکوشانیان) رایج بوده است. طبیعیست که پس ازانتشاردین اسلام درخراسان همین زبان با رسم الخط عربی ادامه یافته وبافارسی نودرآمیخته وبزبان ادبی "فارسی دری" تکامل نموده است.

آقای راوش درمورد عربها ومنابع عربی، فارسها ونگارشگران ایرانی ودیگران با تناقض سخن گفته که گاهی اسنادآنهارابخاطر سرخ رویی واثبات گفته هایش معتبردانسته، ودرجاییکه اسناد نگارشی رابرنقض ادعاهایش دریافته، آنرافاقد اعتباردانسته است، که ازبازگویی آنها بخاطربی اهمیتی آنها صرف نظرمیشود.

پیشینه هویت زدایی درافغانستان:

هموطن عزیز!آنسانکه ازفحوای برخی ازتعابیرواشارات شما دانستم، شماخود به روند نامیمون جعل تاریخی، فرهنگ ستیزی وهویت زدایی حلقات معیینی دردولتهای افغانستان ودرمحورحمایت آنهادرکشوربوده اید. سوگمندانه، این روند هنوز توقف نکرده وکما فی السابق ادامه دارد. مسئله دربعد خارجی آنهم ازقرنها بدینسو برای اهل نظرپوشیده نیست.

یکی از دلایل تداوم بحران سیاسی درافغانستان درعواملی چون بحرانات اجتماعی درنقض هویتهای تاریخی اقوام آن نهفته است. ماهمه روزه مقوله های چون "وحدت ملی"، "منافع ملی"، "ارزشهای ملی"، "اهداف ملی"، "حاکمیت ملی" وغیره رابی محابا اززبان مسئولان امورفرهنگ، دولتمداران، سیاسیون ونخبه گان جامعه میشنویم. بدون آنکه این مفاهیم راازرهگذاربینش علمی تعریف و شناسایی کرده باشیم. مقوله های "ملت"، "ملیت"، "قوم"، "قبیله"، "فرهنگ ملی"، سیرتکامل تاریخی، ملتگرایی ومفاهیمی ازین قبیل مولفه های اند که درانساج "هویت ملی" درپویه تاریخ وباتوجه به کمیتهای عشیره ای درمراحل تحول وتکامل تاریخی بوجود آمده وطنیده شده اند، وهرکدام بحثهای اند که بایست دقیقاً بررسی وعلماً تعریف وآموخته شوند، که متاسفانه درکشور شناخت مشخص علمی این مفاهیم هنوز مورد توجه نبوده، وتعریف نشده اند.

مشکلات سیاسی واجتماعی افغانستان زمانی اوج میگیرد، که تلاشهای مشترکی درجهت هویت زدایی فرهنگی وقومی ازسوی حلقات استعمارگرخارجی واستبداد داخلی جریان یافته ومشت خاکستر اغراض بر شناسنامه تاریخی ساکنان این بوم وبر افشانده شده است. هویت ملی عبارت از غروربیجا وافتخار کاذب وخود بزرگ بینی های دروغین وتاریخ سازیهای مصنوعی وقراردادن "جعل" بجای "واقعیت" نیست. این مقوله آیینه تمام نماییست که درآن افراد جامعه کنشها واکنشهای مثبت ومنفی اجداد خودرادرگستره تاریخ بروی صفحه جغرافیای معین و شناسنامه فرهنگی وتباری مشخص بروشنی میبینند، ودریامیابند که حضور آنان درپدید آوردن تحولات کارسازتاریخی وفرهنگی جامعه بشری وبحرکت درآوردن چرخشهای زندگی چه تاثیرمثبت ومنفیی داشته است، تانسلهای آینده باآگاهی ازفراورده های روبنایی وتجارب تاریخی اجدادشان، برای ادامه یا تعویض نحوه زندگی خویش درامروز وفردا چه تجویزی باید اتخاذ نمایند. بدون درک علمی وواقعی ازمفهوم "ملت" بحیث عامل متشکل کننده ارزشهای و مفاهیم جامعه شناسی درپویه تاریخ نمیتوان به شناخت شفاف هویت ملی، هویت فرهنگی وتاریخی وسرانجام شرایط نیل به "وحدت ملی" قادر گردید، وبدون تامین وحدت وهمگرایی ملی نمیتوان جامعه رابسوی تحقق هیچگونه آجندای فرخده ملی سوق داد.

هویت پیش ازهمه عبارتست ازشناخت حقیقی انسان یااشیاء دررابطه باشرایط هستی تاریخی وفرهنگی که صفات جوهری اورابنمایاند، صفاتی که سازنده جوهرشخصیت منفرد، خانواده، قوم وملت درپویه زمان میباشد. برپایه همین پنداردانشمندان "شخصیت" راچه فردی باشد یا جمعی، وجهه امتیازیک قوم یا ملت از سایراقوام وملتها میدانند. اینجاست که کسانی که دربرابر خزینه فرهنگی ملتهایی رنگ میبازند، بایست مبادی تاریخی وهویتی آنها را ببازی گیرند وبیرحمانه غارت ونابود کنند. شناخت با ارزش شخصیت جمعی هرقوم وجامعه ای میتواند مارابه مسند تحلیل ارزشها، دریافتها وداوری ها ونتیجه گیریهای واقعی بنشاندو برکارنامه های تاریخی وسرانجام تعیین حدودوثغورادعاها بمنظورتثبیت معیارهادرواگذاری حق اجتماعی نایل گرداند. اگرماازبرابرمنظره تاریخ وفرهنگ هرجامعه ای باچشم بسته ویاهم نادانی عبورکنیم، یابرروند واقعی آن خط ترقین بکشیم، به یقین به عوض حل مشکلات موردنظر، خودچالش برپامیکنیم، ومثل مخلوقی بنام "سمسورافغان" فاجعه می آفرینیم.

در مسئله هویت ستیزی درافغانستان پیش ازهمه پای استعمارخارجی ازقرنها بدینسو دخیل بوده است. ماکارنامه استعمارانگلیس رادروجود کمپنیهای شرق الهند درنیم قاره هندوستان واستعمارپطرهای تزاری روس رادرپارارود(ماوراالنهر)بیاد داریم. هردو نیرو بخاطر درهم کوبیدن نیروی مقاومتهای ملی درین حوزه فرهنگی قبل ازهمه بادوعامل برانگیزنده قیامهای ملی چون "دین اسلام" و"زبان فارسی" مواجه بوده اند. ازین لحاظ ناگزیراگردربرابردین ابا وقبای ریاکاری برتن میکردند ویاهم مجبور به اغماض بودند، اما برای زدودن فرهنگ وزبان فارسی دری جعلکاریها و نیرنگ بازیهای فروانی رابکاربرده اند.

این دوابرقدرت منقطوی بمانند دودم قیچی برای تکه تکه کردن سرزمین، فرهنگ وزبان فارسی دری درمنطقه که همان میراث آریایی اند، ازمدتها قبل بکار افتادند. آنها پیش ازهمه میخواستند قوت فرهنگی مارادرمنطقه آسیای مرکزی وشبه قاره ضربه بزنند وازیک واحدپرقوت فرهنگی مقاوم، چندین جزیره خرده فرهنگی فرمانبردار بسازند. درغرب درنیمه های قرن هجدهم میلادی تمام سرزمینهای ایران با اقوام ساکن درآن برای مدت کوتاهی(بیشترایرانی تباروکمترانیرانی) تحت قیادت نادرشاه افشار فرصتی بدست آوردند تادربرهه کوتاهی متحدگردند، اما این اتحاد به قول حافظ "خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود". تندخوییها وسوء رفتارنادر درپایان دوره شاهنشاهی او عرصه رابرای مطرح شدن بدیل مناسب برای پیگیری سیاستهای وحدتخواهانه او تنگتر ساخت، ودست حلقات فرصت طلب رابازکرد. نادرساحه وسیعی از دجله تادریای سند وازبحر آرال تاخلیج فارس رازیرفرمان وبرنامه پیشروی داشت، ومیخواست این ساحه را تحت شعار تسلط مذهب تسنن وزبان فارسی نگهدارد.

نادرپیش ازتحقق این خواسته خود وفات نمود. مرگ نادرمصادف بود با پیشروی انگلیس دربنگال- یعنی ازجنوب بسوی سرزمینهای شمال غربی هندوستان وفتوحات روسیه تزاری ازشمال غرب بسوی جنوب شرق- یعنی بسوی آبهای گرم دربحرالکاهل. لابد این دوقوس باید بایکدیگر تلاقی میکردند، که این تقاطع بخش اعظم خراسان بزرگ رادربرمیگرفت. دربرابرپیشروی انگلیسها درشرق دولت درحال نزع کورگانی قرارداشت، که بردهلی مسلط بود، وکه حربه پرجذبه آن دربرابررقبای انگلیسی نیز حضوردین اسلام وزبان فارسی درنیم قاره هندوستان بود، اما انگلیسها نخواستند خودراباین موانع مواجه سازند، وبدون اینکه فکرتسلط بردهلی رانمایند، خودرابرکنار دریای سند رسانیدند وپشاوررابطور غیرمستقیم در1823م. توسط سیکهها بدست آوردند ودرهمان سال عدم رسمیت زبان فارسی رادرهند اعلام نمودند، وبجای آن زبان انگلیسی رابحیث عصب اداره دولتی قراردادند؛ انگلیسها کوشیدند تابزودی زبانهای محلی راحمایت وبصورت نامنهاد بحیث مفاخرفرهنگی اقوام شبه قاره ظاهراً قراردهند، تابتوانند دربرابر نفوذ زبان فارسی بحیث زبان خارجی مقابل کنند.(4) معلومست که بخشهای ازافغانستان بخصوص مناطق شرقی کشور جزوی ازقلمرو دستگاه کورگانی هند بود ونمیتوانست از وزش این باد وبارانها مصئون بماند، وازتحولات مرکزی خود تاثیرپذیر نباشد. اما عامل قویتر نفوذ دین اسلام بحال خود باقی بود، تادرسال1947 با جدایی هندوپاکستان منجرگردید.

درشمال نیزتقریباً عین عوامل دربرابرروسها قرارداشت، درین سرزمینها در ساحه وسیعی دین اسلام وزبان فارسی وفرهنگ آریایی مسلط بود، بگونه ایکه علما مرکزاین حوزه یعنی شهربخاراراچراغ دین وفرهنگ زبان فارسی میخواندند. دین اسلام عامل انگیزنده مردم باراه اندازی قیامهادربرابر باصطلاح روسهای لامذهب ومتعرض بود که قلب خان نشینهای ماوراالنهررادرمی نوردید. زبان فارسی که درطول بیشتراز هزار سال به غنای باشکوه فرهنگ وتمدن پارارود خدمت نموده بود، پس از سرازیرگردیدن صاعقه مغول وظهور امیرتیمورکورگان باراه اندازی جنگهای دوامدار مجال پیشرفت خودرادچارمحدودیتهای سیاسی میدید ودرنیمه دوم قرن هجدهم خود زیر فشار اقوام ترک وزبانهای آنان حالت احضار داشت. آنچه که مایه نگرانی روسها میشد روابط وتعلقات تاریخی وزبانی فارسی زبانان یا ایرانی تباران(تاجیک) درآسیای میانه با همزبانان وهم تباران شان درایران وافغانستان بود.

درین وقت مشکل دیگری میتوانست اتحاد فارسی زبانان راآسیب رساند وآن دامن زدن به تعصبات مذهبی(شییعه وسنی) درایران عصر صفوی بود، واژدهای استعمار با سهولت میتوانست ازین سوراخ مردم ایرانی تباررابگزد. راه اندازی جنگهای تباه کن میان شیبانیهای ازبک تباربا صفویهای ایرانی نمیتوانست ازین فتنه بدوربوده باشد. بخاطر اهمیت موضوع لازم میدانم تارویکردکوتاهی هم باین صفحه تاریخ "ما" و"من" داشته باشیم:

در پایان سده شانزدهم مسیحی برابر با (914 ق) لبۀ تیز عصبیتهای مذهبی صفویان و شیبانیان به نوبه خود سینۀ داغدیدۀ اهالی آریانا(ایران) را بیشتر شگافته و خون آلود کرد. شهر های خراسان بزرگ چون قندهار، جلال آباد و حوزه کابلستان در میانۀ دو قدرت سیاسی فرهنگی و مذهبی این دوره یعنی ایران صفوی ترکتبارو مغولان فارسی دان و فارسی دوست هندی دست بدست میگردیدند. همزمان تحریکات مذهبی و تقدس سازی حاکمان صفوی از خویش، واکنشهایی را در میان پیروان مذاهب مختلف این حوزۀ فرهنگی بوجود آورد.

در آغاز قرن شانزدهم میلادی (دهم هجری) اکثریت ساکنان ایران را پیروان اهل سنت تشکیل میدادند، اما راه پذیرش تشیع اولا ً با از دست رفتن جایگاه اسلام سنی در طی دوران سلطۀ مغول و قبل از اینکه ایلخانان به اسلام گرایش پیدا کنند و ثانیا ً با شیوع نظامهای مختلف صوفیانه با تمایلات علویت در قرن هشتم و نهم هجری و ثالثا ً با اظهار تشیع برخی از حکام امپراتوری ایلخانی هموار گشت.(5)

شاه اسماعیل صفوی (1502) اولین فرمانروای صفویه که مدعی بود از طریق پدر به امام موسی کاظم امام هفتم میرسد، بلا فاصله بعد از تاجگذاری، اسلام شیعی را به عنوان مذهب رسمی دولت خود اعلام نمود و ذکر نام دوازده امام را در خطبه (نماز جمعه) الزامی کرد.(6)

اشعار اسماعیل که به زبان ترکی و با تخلص "ختایی"نوشته شده است شواهدی از ادعای الوهیت را در اختیار ما میگذارد، که برای تحریکات نفاق افگنانه بین جوامع "تشیع" و "تسنن" بسیار نقش داشته است، توجه فرمایید:

من همان خدایم، همان خدایم، همان خدایم

اکنون ای کور را ه گم کرده بیا و حقیقت را در یاب

من همان مطلقی هستم که از آن سخن میگویند.(7)

این گفته از یادداشتهای یک تاجری و نیزی که از سال (1511 تا 1520) در ایران بوده است نیز به خوبی برمی آید: "این صوفی ( یعنی اسماعیل مورد علاقۀ مردم قرار دارد و آنان، مخصوصا ً سربازانش به او همچون یک خدا احترام میگذارند... سربازانش او را فنا ناپذیر میدانند." هر چند با دستیابی صفویه به حاکمیت سیاسی ایران کار کرد آنان به عنوان رهبر طریقت صوفیه کمرنگ شد، و تنها سابقه ای از آن باقی ماند، با آنهم قداست یک رهبر طریقت صفویه همچنان در میان آنان ادامه یافت و به جانشین اسماعیل یعنی طهماسب (1524) نیز رسید.

ونیستیو دو آلساندری فرستاده و نیزی که در سال 1571 برای تقدیم اعتماد نامۀ خود به در بار شاه طهماسب صفوی راه یافت، تاکید نموده است که رعایای شاه " او را نه بعنوان شاه، بلکه بمانند یک خدا و به اعتبار این که از نسل علی (ع) است می پرستند ". (8) روابط ایران صفوی و ازبکان شیبانی حاکم بر ماورالنهر از آغاز تشکیل سلسلۀ صفویه ببعد بوخامت گرائید. از سال 913 هجری که شیبک خان موسس سلسلۀ ازبکان از ماورالنهر به خراسان تاخت و این سرزمین را به تصرف خود در آورد، و طی نامه ای نیزشاه اسماعیل اول را به ترک مذهب شیعه فرا خواند، روابط ایران با ازبکان که برماوراالنهرتسلط داشتند، و دیگر سنی مذهبان این منطقه روز بروز تیره شد و اختلاف شیعیان و سنیان کشتار ها و ویرانیهای بسیاری را موجب آمد. از آنزمان ببعد ایرانیان(فارسی زبانان) از حال همزبانان خود در منطقه آسیای میانه کمتر آگاهی داشته اند. این وضع به همینجا خاتمه پیدا نکرد، بلکه تضادهای مذهبی همچنان میان شیعه و سنی تشدید یافت، تاحدیکه شیعیان، اهالی سنی مذهب را مسلمان نمیدانستند. این حکایت از گفته پولاک نیز بخوبی بر می آید که در روز گار ناصرالدین شاه طبیب در بار ایران بود " ایرانیان شیعی مذهب هستند، به همین دلیل بعنوان یک فرد شیعی، ایرانی تفاخر کنان میگوید:" مسلمانم" در حالیکه این عنوان مسلمانی را برای اهل تسنن قبول ندارد". نویسنده ضمن بر شمردن موارد فراوان عصبیتهای مذهبی می افزاید: "هنگامیکه من در ژوین سال 1859از کاشان عبور میکردم ماه ربیع الاول به عنوان روز یاد بود کشتن عمر (از سوی ابولولوء که به پندار ایرانیان پس از کامیابی قتل در اثر معراجی شبانه به کاشان انتقال یافته است) در سراسر کشور مراسمی بر پا میشود و در ضمن آن مراسم آتش بازی، آتش افروزی و تیر آندازی رواج دارد و به آن "عید عمر کشی" میگویند".(9) و این خود در نواحی که اکثرا ً سنی نشین بودند اغلب باعث ایجاد نا راحتی ها، زدوخوردها و برخوردهای خشونت آمیز مذهبی گردیده است. ادامۀ همچو موارد بین پیروان مذاهب سنی و شیعه بصورت تحریک آمیزی سازمان یافته، اسباب آن گردید تا اشتراکات تاریخی و فرهنگی مردمان حوزه تمدنی ما در زیر پردۀ همچو عصبیتهای مذهبی از رویت باز بماند و خاموش گردد.

در پایان دوره صفوی، اهالی قندهار مساله پیوستن با صفویان ایران را نسبت به مغولان کورگانی هند ترجیح دادند، و چشم بسوی اصفهان و قزوین داشتند. تا آنکه ملا حسین با لقب شاه حسین در آمد و گرجیان را به رهبری گرگین بر قندهاریان غلبه داد.(10) و در نتیجه مبارزۀ ای که بین گرگین و میرویس خان هوتک بوجود آمد، تعداد زیادی از فارسی زبانان (تاجیکان) قندهار به اتهام همدستی با گرگین قتل عام شدند، و تلاش بعمل آمد تا به موجودیت اجتماعی ایشان در شهر قندهار خاتمه بخشیده شود.

در مرحله بعدی حرکتهای خشونت باری را که سپاهیان و اطرافیان شاه محمود و شاه اشرف افغان در دوران حاکمیت شتاب زدۀ خود براهالی خاوران و ری روا داشته بودند، در عصر حاکمیت زند یه بوجه جانسوزی شعله ور شد. افغانها که با همه اطوار و دگرگونیهای معمولی در جریانهای سیاسی شرق به اعتبار تثبیت قدرت نادر قلی، زند و اصحابش رکنی از قدرت مزبور تلقی میشدند. تا جایی درین راه جانفشانیها و ایثار گریها کردند. در روز گار زندیه بود که گویا پاره ای از خاطره های سپاهیان افغان در هنگام استیلای آنان بر کرمان، قزوین و اصفهان، در ذهن عده ای از اطرافیان زند مجددا ً بیدار شد و افغانها را به بهانه های واهی با ناجوانمردانگی تام و تمام در آذربایجان، سمنان و تهران قتل عام کردند.() همان اثر در چنین فضای نا مقبول سیاسی وجو آمیخته با تعصب و بدبینی عصر زندیه از یکطرف، و مرگ نادر افشار جانشین او، احمد خان ابدالی به شهر قندهار آمد. تا در فکر کار آینده این شهر را به تختگاه سلطنت خود در آورد. این رویداد بر علاوۀ وحشتهای جنگی افغانها توسط محمود و اشرف افغان سبب گردید تا برخی از حلقات سیاسی و علمای متعصب مذهبی ایران صرف نظر از بافت نامتجانس قومی جامعۀ افغانستان همه باشنده گان آنرا قوم مهاجم و بیگانه بخوانند، و مجاری همپیوندی فرهنگی و زبانی راازمجاری سیاسی بنگرند. از همین زمان 1747 (وحتی بعدتر درعصرپادشاهی امیر عبدالرحمن خان1880) میتوان تاریخ و جغرافیای سیاسی این سرزمینها را جدا از یکدیگر و مانند همسایه ها بررسی نمود(11)

پس از مرگ نادرافشار خراسان دچار تجزیه ارضی گردید. آزادخان در آذربایجان، کریم خان زند در علاقۀ فارس و احمد خان ابدالی در قندهار رووس مثلث فروپاشی خراسان بزرگ را تشکیل دادند.(12) نا شیگری وحشت آمیز زندیه و برخی از مورخان متعصب در باری ایران - نه همه آنان – انزجار میان ایران خاوری و ایران باختری را فراهم ساخت، تا جائیکه در روزگار قاجار مسالۀ هرات و سیستان هم سربار همان نقار و انزجار گردید(13)

زمانیکه درنیمه دوم قرن نوزدهم منازعه ایران با روسها آغاز گردید، ایران ستیزی روسها با محدود نمودن عرصه زبان وفرهنگ هم تباران آنها درآسیای میانه که اینک زیر پاشنه استعمارتزاری قرارگرفته بود، با برنامه حلقات پان ترکیستی همسوگردید دردستور عمل قرارداده شد. مهمترین عامل پیشرفت روسها در ماوراالنهر راه اندازی مبارزه فرهنگی وحمایت روسها ازاقتدارقومی تبارگرایان پانترکیست درآسیای میانه بود، واین روندبخصوص پس ازتجدید گردیدن محتوای ساختارسیاسی روسها از" پادشاهی تزاری" به "انقلابیون بلشویکی" ازحمایت وقوت بیشتری بهره مند گردید، وزیر عنوان تقویت "فرهنگ پرولتری!" که هدفش همان تحمیل هویت روسی به اقوام وتبارفرهنگی دیگربود، به آثارمکتوب زبان فارسی وبه تعقیب آن حاتم بخشی مواریث تاریخی وفرهنگی تاجیکان فارسی زبان ماوراالنهر به پان ترکیستهای "جدیدی"(14) گردید. پیامد این روند منجربه ساختارهای مصنوعی سیاسی درهیئت کشورهای غیر طبیعی درحوزه اقتدار حکومت شوروی درماورالنهر، خراسان، هندوستان وایران گردید.

مسئله بهمینجا خاتمه نمیابد، یکی دیگرازروشهای هویت براندازی گروههای متعصب درداخل کشور تجهیز نمودن چهره ها و گروههای تمامیت خواه درافغانستان مثل آسیای میانه بود، که بابرنامه های زنجیری درجهت هویت براندازی بومی متوصل شده اند. درکنارمجموعه ای ازاصلاحات سیاسی واجتماعی زیانبار، یکی هم مشت خاک افشاندن برروی نامهای اشخاص ومناطق تاریخی درجغرافیای خراسان بزرگ است، که این نامها ومناسبات فرهنگی آن به دل کارگردانان قبیله چسپ نداشت. ماقبل برین دیدیم که پس ازمهاجرت آریاییها دراسناد دوره اساطیری وتاریخی دربیشترین زمان نام این سرزمین چنانکه شاهنامه روایت میکند، "ایران" بوده است. "آریانا" بمثابه مطلع خروج آریاییها و"ایران" بحیث جغرافیای تاریخی آن با نامگذاری "خراسان" برین خطه برای حداقل یکنیم هزارسال ازکاربرد بازمانده بودند. زمانیکه درآستانه جنگ جهانی دوم ادولف هتلرموضع رسمی دولت افغانستان رادرقبال عبورنیروهای هتلری بسوی نیم قاره خواستارگردید، طرح تیوری فاشیستی همنژادی بنام "آریایی" وسیله تفاهم وهمکاری دولتهای افغانستان وآلمان گردید. نام "آریانا" که برگستره کوچکتری قبل ازنام "ایران" ازین سرزمین تبعید شده بود، باین تحول بیاد دولتیان افغان آمد ورد زبانها افتاد، وبه نویسنده گان ومورخین وظیفه سپرده شد تابخاطرترسیم روشن مصلحتهای دولت افغانستان با آلمانیها درین خصوص بیشتر بنویسند واین هم پیوندی راخوبترتوجیه کنند. اینکه آقای راوش اززبان مرحوم احمد علی کهزاد روایت کرده است که: گویا ازکاربرد نام آریانا درآثارخویش پشیمان یا ناراحت بوده است، برهمین برنامه مصلحت گمراه کننده ژریم افغانستان با فاشیستهای هتلری دلالت میکند، نه برعدم موجودیت سرزمینی بنام "آریانا".

پس اززمان حکومت نادرخان اسمای زیادی ازمناطق تاریخی سرزمین ما با قصد وسوءغرض تغیرداده شده اند، وبعوض آنها نامهای نامفهوم وگنگی گذاشته شده اند. این دیگرگون سازیها بالای مناطق زیست تاجیکها، ترکها(ازبکهاوترکمنها) وهزاره ها صورت گرفته اند.

تغیربزرگ این قلب هویت ازنام "خراسان" به "افغانستان" درسال1838 صورت گرفت، بدنبال آن براثرسعی وتلاش مقامات معینی درحکومت مرکزی، نامهای "قطغن" جای نام تاریخی "تخارستان" راگرفت، ودرحالیکه نام دلخواه خودرانتوانستند بجای اسم کهن سال "باختر" وضع کنند، بیشتر نام "سمت شمال" ودربعضی حالات "ترکستان" رابالای بالای جغرافیای قدیم باخترگذاشتند، که هردو نام مغشوش کننده وبرخلاف واقعیتهای تاریخی بوده است.

ترکستان دراصل نام سرزمینی درشرق آریانا درمناطق بلاساغون ویارکند وکاشغربوده که درمنابع تاریخی بنام "ترکستان چین" معروف است. پس ازورود حکومت بلشویکها برآسیای میانه درسالهای1922 ابتداء"جمهوری ترکستان کبیر"رادرمحوریت تاشکند برهبری پان ترکیستهای چون فیض الله خواجه وآخندبابایف بوجود آوردند، بعدها این جمهوری "ترکستان کبیر" به نامهای جمهوریهای سوسیالیستی "ازبکستان"، "تاجیکستان" و"ترکمنستان" تجزیه گردیدند. ازین رو تعویض نام پربار "باختر"به "ترکستان" و"سمت شمال" جزآیده هویت براندازی ودشمنی دربرابرهویت باختریهای خراسانی، مبنای تاریخی ندارد.

درتاریخ ادبیات فارسی دری دهها چهره نامدار واندیشمند وشاعر مثل فیلسوف مشهورملاهادی سبزواری متعلق به منطقه "سبزوار" وجوددارد، حالا براثر بدعتهای ناروای قبیله سالاران این نام ازهستی برانداخته شده وجای آن را"شیندند" گرفته است. یکی ازدودمانهای مشهورخراسان که دربرابرفساد خلافت اموی وعباسی مبارزه نموده وبرای اولین باردولت ملی خراسان راپایه گزاری نمودند، هماناخانواده طاهریان "پوشنجی" درهرات میباشند. اکنون این نام به "پشتون زرغون" که معلوم نیست نام کدام قبیله سالاردیگر میباشد، ابدال گردیده است. درهمین راستا نامهای دیگریکه براساس نگارش جریده "یولدوز" هرکدام به مناسبت خاصی ازرویدادهای تاریخی یا بدلیل منسوبیت آنها بیکی ازسیماهای برجسته ملی نامگذاری گردیده بودند، نیزقلب هویت یافته اند، مثل: سپیددژبه سپین کلی، قره تپه به تورغندی، گل تپه به گلغندی، دره زندان به دره ژوندون، چارباغ گلشن به شینکی، ینگی ارق، به نوی کوت، قزل قلعه به شیرخان بندر، هزاره چقیش به استولگی، یول بولدی به لیندی، قوش تپه به منگولی، حصارک به اوغز، پلاس پوش به زوزان، چهلستون به غندان، کشک عبدل به بانده، قریه بهاء الدین به شپوله، باغ وراق به حاجی کوت، آق تپه به سپینکی، تخت سلطان به شینکوت، بوینه قره به شولگر، آدینه مسجدبه چاربولک، گومگ صالح به بتی، آقچه نمای به بتی کوت، کل قشلاق به جوغی، کته قشلاق به جلگه بادنده، مینگ قشلاق به زندی کوت، لرغان به کلی وزیرو... چنانکه همه ما درعصرحاکمیت حفیظ الله امین خود شاهد بودیم، نامبرده درراستای همینگونه بدآموزیهای هویت دشمنی نامهای "تلون شار" و"نواب شار" و"مومند شار" رابرشهرهای قدیم وتاریخی "جلال آباد"، "لشکرگاه" و...را که نام افراد خوشخدمتی برای تحکیم قدرت جناحی او بودند، بگذاشت، اما مردم که ازین نامهاسخت نفرت داشتند ازپذیرش وکاربرد آنها جلوگیری بعمل آوردند، اگردفتر زمانه ورق برنمیگرداند، امروزهم درافغانستان ازنامهای "جلال آباد" و"لشکرگاه" جزدراوراق تاریخ، نامی وجود نداشت.

همینسان عده ای ازافراد بعلت کمبود سواد وآگاهی لازم ویاهم بدلیل تعصب زبانی وفرهنگی همواره ازکاربرد واژه های اصیل زبان فارسی دری درمطبوعات ومکالمه ها ونوشته ها درکتب ومجلات با ناراحتی تمام این واژه ها راایرانی واستعمال کننده گان آنرا باالفاظ ناشایسته ورکیک یاد میکنند. اگرشما درافغانستان بهرزبان خارجی صحبت کنید وواژه های زبانهای خارجی مثل: ستیزن، بلک لیست، فامیل، فارمسی، یونوورسیتی، فاکولته، ایرپورت، فلایت، سکوریتی، پرابلم و... لغت پرانی نمایید، گویا دلالت برسطح آگاهی ومعلومات شما مینماید کسی راناراحت نمیسازد، اما اگربگویید دانشگاه، درمانگاه، پزشک، خیابان، دانشکده، دانشسرا، دبیر، دبیرستان، دبستان، بوستان، چالش و... فوراً ایراد های برشما میباردوارد، که این شخص گماشته ایران است. این آقایان مگرنمیدانند که این واژه هاهرکدام صدها مرتبه درادبیات کلاسیک ما توسط فرزانه گان زبان فارسی ازتاریخ طبری تا اشعارناصرخسرو ومثنوی معنوی و...بکاررفته وبرای ماارثیه فرخنده فرهیخته گان گذشته ماست ومابی تردید حق داریم با استفاده های متداول حضور این واژه هارادرفرهنگ وادبیات خود حفظ وپاسداری نماییم. بگذارفرهنگ ستیزان هذیان بخوانند ودرآتش تب سوزان تعصب خویش بسوزند.

جوامع مسلمان آسیای میانه درطی هفتاد سال نامهای قهرمانان انقلاب روسی اکتبررابجای نامهای تاریخی شان برمناطق وشهرها ومحلات خود تجربه نمودند. پس ازسقوط دولت اتحاد شوروی بابوجود آمدن دولتهای مستقل مشترک المنافع لزوماًمجبوربودند تا براصل منشاء هویت خود برگردند. بهمین منظور درجمهوری تاجیکستان نامهای چون: "خجند" راکه به "لینین آباد"، "استروشن" به اوراتپه... و"رشت" رابه "قراتگین" که درزمان حکومت شوروی تغیرداده بودند، طی پیشنهادهای مردمی وفرامین رییس جمهوربه پارلمان این کشور محول وازطریق نماینده گان مردم به نامهای اصلی شان برگردانیده اند. نه مثل ارباب قدرت درافغانستان که اراده خودرابرمنافع ملی تحمیل وهرنوع تصمیگیریهای بدعتگرانه را عین واقعیت تاریخی وقانونی ومغایراصلهای شهروندی بدانند، وبه اصل رفراندوم وهمه پرسی ملی درتسجیل قانونی نامهای تاریخی ومشرعیت بخشیدن به آنها باوربه اراده ملی نداشته باشند.

از نامگذاریهای نامتوازن مناطق ومحلات شهرکابل درحال حاضر بحیث مرکزسیاسی، فرهنگی وتلاقیگاه همه اقوام افغانستان نمیتوان چشم پوشید. نباید فراموش کرد که کابل شهرمحراب شاه کابلی، رستم داستان وبگواهی شاهنامه فردوسی مرکزسیاسی کیانیان بوده وبقول هیرودوت پدر تاریخ سکنه آنرادرپنجصد سال پیش از زایش مسیح "دادیکها- بولولیتیها" تشکیل میدادند. براساس تایید منابع تاریخی "دادیک" نام اولی "تاجیک" میباشد. این شهر تاریخی براساس مدیریت فرهنگی ساکنانش درپویه تاریخ شخصیتهای بیشمارعلمی، فقهی ودانشمندان دیگرراتربیه وبه جامعه فرهنگی ملی وبین المللی تقدیم داشته است. کی میتواند ازمقام علمی ابوخالد وردان کابلی، مکحول کابلی، علی اکبروعلی اصغرکابلی درنزد خلافت اسلامی بغداد انکارنماید. علاوه برآن مردم کابل درطی سه صد سال گذشته میزبان سه مقاومتهای ملی(1838،1879،1919و1978) برضد استیلاگران اجنبی بوده اند، وپیوسته درسنگر دفاع ازآزادی ونوامیس ملی خون ریخته اند. درین مرحله نمیتوان ازنقش شخصیتهای مثل حاجی علی احمد کابلی، حسین کاکه، میر محبوب کابلی، میرجنید کابلی، میرآفتاب خان عاشقان وعارفانی، میر معصوم کابلی، میردرویش خان، میر واعظ کابلی، محمد نبی واصل کابلی، ودیگران یادی نکرد. باتاسف این شخصیتها که میبایست درنامگذاری های محلات، خیابانها وکوچه های زادگاه خود زنده بمانند، درعوض نامهای سرداران وشهزاده گان جنگ سالار چون: نادرشاه مینه، رحمن مینه، سپین کلی، میرویس میدان، میوند وات، سیدنورمحمد شاه مینه، نادرپشتون وات و...وهمچنان پشتونستان وات، محمد جانخان وات، ملک اصغر وات، طره بازخان وات ونامهای مکاتب چون: محمد هوتکی، سوریا، رخشانه، حبیبیه، نادریه، خوشحال ختک، اجمل ختک، میرویس نیکه، نازوانا، زرغونه انا، روشان، زینب هوتکی، شیرشاه سوری، عایشه درانی، ملالی زیژنتون و پوهنتون کابل و...پول ملی وسرودملی همه به آدرس یک قوم اقامه شده است. حالا اگرکابلیها بنا برطبع تساهل پسندانه ملی شان آه ازجگر نکشیده اند، ودعوایی رابرحفظ هویت تاریخی وفرهنگی شهر وزادگاه خویش راه نه انداخته اند، آیاضروراست تازمامداران قبیله باید ازین حسن آداب واخلاق آنها سوء استفاده نموده وبسرعت کابل راازمنظر تاریخی آن بکشند، وسیمای هویتی آن رامغشوش نمایند. درین حال نویسنده "دویمه سقاوی" مثلیکه از سیاره دیگری نازل شده است با دیده درایی تمام برواقعیتهای تاریخی وفرهنگی کشور تاخته ازجمله نوشته است:"...حکومت نیم بند ربانی میخواست جاده "نادرپشتون" را بنام "میدان فردوسی" مسمی سازد"و آفرین برین جهالت مضاعف. هنوزسمسورها نمیدانند که فردوسی کیست؟ مولف یکی ازبزرگترین شهکارهای ادبی جهان وتدوین کننده تاریخ واسطوره های آریاییان وخراسانیان که کارنامه آنها عزت جبین تاریخ این سرزمین بوده است، میباشد. فردوسی کتاب بزرگ "شاهنامه" رادرهمین غزنه که آنراجزوی کابلستان میداند، درعصر سلطان محمود غزنوی باهیمه جان خود درسی سال باتحمل رنج ودرد های فروانی به نبشت آورد، وبزرگترین وثیقه شناخت ومعرفت آریاییان راتاعصرخودش دربرابرفرهنگ دوستان کشور وجهان قرارداد. فکرمیکنم بجزگروه ناآگاه ومتعصب سمسوریها همه مردم جهان به ارزش کار فردوسی واقفند. ازین روفردوسی برهرروشنضمیر وفرهنگمدار جهان وویژه سرزمین ماحق فراوانی دارد تابه احترام این نام بزرگ بنویسند ونام اورابرمراجع فرهنگی وادبی خودبگذارند. درتمام شهرهای ایران امروزی وماورالنهر واکثرشهرهای جهان با احداث باغها وپارکهای بنام فردوسی، تندیسهای سنگی او رابحیث ژده پیل فکر انسانگرایی، نوع دوستی وخرد پروری دربهترین ساحات شهری شان احداث وبرافراشته اند. اگرروزی کشورهای همفرهنگ وهمسایه افغانستان به اعتباراینکه فردوسی یکی از زبده خامه پردازان عرصه فکرواندیشه زبان فارسی ومربوط بزبان امروزی دری افغانستانیان است وشاهنامه رادرپایتخت خراسان، شهرغزنی به نبشت آورد، همایش بزرگداشت ازمقام شامخ اورادرافغانستان ترتیب دهند، وتقاضاکنند برپای هیکل یا منار یادبود فردوسی گل بگذارند، پاسخ فرهنگ زدایان سمسوری یا بهتربگوییم سوسماری دربرابرشان چه خواهد بود؟ آیا میشود با همین فکرومنطق قبیلوی که بخاطر گول زدن ذهنیت بی آلایش مردم افغانستان اقامه میکنند، دربرابرفردوسی شناسان جهان بیایستند؟ این تهی دستی دربرابر روح وروان فردوسی جزمایه شرمساری برای گرداننده گان رسمی فرهنگ افغانستان چیزی بیش نیست. ازنامها وسیماهای دیگری چون ابن سینا، ناصرخسرو، سنایی غزنوی، مولانا جلال الدین بلخی، مولانا نورالدین عبدالرحمن جامی، خواجه عبدالله انصار، امیر علیشیر نوایی ودهها چهره فرهیخته انسان تباردیگرکه بگذریم، آیا نامگذاری یک کوچه وجاده درکابل بنام "فردوسی" جای سوال دارد؟ که این نام فرهیخته رابایکی دست پرورده گان مکتب استعمارانگلیس(نادرشاه) مترادف دانست؟ آیا کسانی درسطح طره بازخان مومند قوماندان امنیه کابل، که برای رسانیدن پول به قوای جنرال سیل درجلال آباد سعی بلیغ نمود وبه انگلیسها کمک مینمود، دوست افغانستان بودند یا دشمن مردم؟که بیادش یکی ازخیابانهای مرکزی پایتخت رامسمی نموده اند( 15) عاقلان بررسوایی فکری وپراگنده گویی "سمسوریان" میخندند، وماهرگز چنان فکر نکرده ایم که سیمای قوم با غیرت پشتون رادروجود نادرخان وپیش خدمتانش ویاسمسوریان دسیسه بازببینیم، وبا همان گفته آقای ستانیزی موافقیم که: "اگرمزاری ها فکر میکنند که امیر عبدالرحمن خان از سرهای بریده قوم هزاره کله منارها ساخته بود، آیا از مردم شینوارکه قوم خودش بود منارها نساخته بود؟ ونادر وبرادرانش محرک جنگهای خونین دربین اقوام وقبایل پشتون نبوده اند؟" پس چرااین گروههای شوینست فکرناسازگارخودرابنام فکرپشتونهای شریف اقامه میکنند؟ وچراپاداش حاصله ازمعاملات سیاسی وخوشبختی های خودراباپشتونهای مظلوم وبی همه چیز قسمت نمیکنند؟ این سوالها میتوانند معیاری برای دریافت خصایل قبیله سازی، پشتونوالی ودشمنی با فرهنگ ومعنویات مردم افغانستان بوده باشند.

انفوس دوده گفته قشنگی دارد که "وقتی ملتی مقهورمیشود، تاهنگامیکه زبان خودش راحفظ کند، کلید زندانش رادردست دارد." درافغانستان کشتارهای هلاکومنشانه تمامیت خواهان هم از همین دیدگاه ناشی میشود، که فاشیستان این کلید رااز دست پاسداران تاریخ، فرهنگ وزبان ملی بربایند، تا باب زندان تاریخ رابرویشان بازکنند. نویسنده گان روزنامه ها و(شب نامه های مجاز) هم نپندارند که گذشت فارسی زبانان تاجیک تبار دربرابرگروه های خود خواه وخود محور ناشی ازترس ویا دوست نداشتن زبان مادری وفرهنگ اجدادی شان بوده است. آنها خود میدانند که با اینها چه کرده اند، واینها میدانند که ازین امانت تاریخی باچه قیمتی پاسداری کرده اند. جا دارد ازقول استاد لایق شیرعلی شاعر فرزانه تاجیکستانی بگویم که شاهدیست بر میراث گرایی واصالت پسندی او بحیث جزء جامعه ایکه زبان راوسیله کارگردانی فرهنگی میداند، نه ابزاراستبداد وسلطه جویی بردیگران:

زهربادا شیر مادر برکسی

کوزبان مادری گم کرده است...

آنچه امروزبیش ازهروقت دیگربراهمیت موضوع موردنظر ماافزوده است، آمیزش برداشت سنتی "قبیله سالاری" باقرائت ایدئولوژیک قبیلوی از"هویت ملی" عرضه میشود. پیشرفت روزافزون اطلاعات وارتباطات که برمرزهای جغرافیایی ما پانهاده است، اهتمام روزافزون مردم به شناخت هویتهای فردی وگروهی شان رابیشترمیسر میگرداند. مداخله برخی از همسایگان درپناه حمایت بیگانگان که با بخشهای ازمردمان این سوی مرزهای ماارتباطات فرهنگی وقومی دارند، مهیا شدن زمینه ای که حرفهای ناشنیده گذشته درپیوند بامناسبات بین الاقوامی فرصت پخش ونشر یافته اند، میباشد.

عده ای پدیده جهانی شدن "گلوبالیزم" رادرراستای بهمرسانی هویتهای ازهم گسیخته بفال نیک میگیرند. بعقیده آنها با رفتن بصوب نظام جهانی فاتحه نظام قبیلوی بحیث عامل شکننده هویتهای پیشتار خوانده خواهد شد. که البته این راه نجات فرهنگ وهویت تاریخی ازقلزم عداوتهای اجتماعی وخودفراموشی نیست، زیرا تاجاییکه معلومست جهانی شدن هدف ودستاوردی جزشکستن مرزهای اقتصادی وهدفی جز نفوذ دراعماق اقتصاد وبازارهای پرتنعم شرق پررمزورازرا ندارد. پیشرفت روزافزون تخنیک وتکنالوژی درساحه ارتباطات وماهواره های خبری، سرعت بهمرسانی اخبار واطلاعات وموسیسات طبع ونشرضمن انتشار وسایل سمعی وبصری زمینه رابرای فراگیری بهترازهویتهای کارسازوهمزمان رشد وتوسعه فکروفرهنگ قبیلوی نیز مساعد نموده است. درین حال برماست تا اوضاع فرهنگی جامعه رابامزاحمتهای وارده بیشتر بشگافیم وبا تحلیل منطقی واقعیتهایراکه میتوانند به بی سروسامانی هویت وفرهنگ ماکمک رسانند مطرح نماییم. احساس شرم و آزرم زده گی درپیشگاه مسئولیت تاریخی ویا بیتفاوتی دربرابرآنچه درمسیر افول وزوال فرهنگی وهویتی راه میپیماید، عقبگرد جبران ناپذیرخواهد بود. مابایست بدون درنگ وبدون اینکه احساس شرم بکنیم ویا برتغلب تجاوز ودفاع درامرفرهنگ افتخارکنیم یاآن را عیب بپنداریم، درحل چالشهای سیاسی وفرهنگی تلاش شریفانه نماییم. بااینکه اهمیت فرهنگ، آنهم فرهنگ دیرپا وتنومند آریایی وخراسانی همگی معتریفیم وادامه آن رادرراستای ترقی اجتماعی ووسیله مناسبی درفهم ودرک مواضع آشتی دهنده مردم وبمثابه محوروحدتبخش ملی واسلامی مردم افغانستان میدانیم. عده ازرهبران سیاسی ودولتی، موسیسات ونهادهای رسمی که وظایف قبول شده رسمی شان جز انکشاف فرهنگ ملی وخرده فرهنگهای محلی مربوط به اقوام افغانستان نمیباشد نه تنها کاری درجهت مقابله باپدیده تعصب وجهالت وتاریک اندیشی انجام نداده اند، بلکه باشعارهای پررنگ ولعاب عملاً درجهت نهادینه سازی ذهنیت طرد فرهنگی دیگران عمل نموده وحتی حافظه تشکیلاتهای فرهنگی بین المللی ونهادهای جامعه مدنی رااز باورهای غیرواقعی درمسیرجعل تاریخی پرکرده اند. روشنفکران وقلمفرسایان هموطن ماباید بدانند که مسیر کاروان اندیشه ها وافکارپیشرو وپروژه های مترقی ملی درکشور ازروی نعش فرهنگ وذهنیت قبیلوی میگذرد، وتازمانی که شبکه این عنکبوت شوم برروانهای اجتماعی تنیده است، امید هرگونه تحول مثبت، خوابی بیش نخواهد بود. مردم ماکه فروان قربانی فرهنگی داده اند وبازآقای سلیمان روش به نام محقیق وپژوهشگرازمجرای دیگری واردشده وهویت تاریخی آنهارابه بازی میگیرد، وبالای زخم شان نمک میپاشد. ازین روباین هموطن خود گفتنی هستم که بسیاری ازگفتنیها به زمان مساعدهم نیاز دارند. درشرایطی که منافع مردم افغانستان زیرفوکسهای منفعت جویانه دستگاههای حاکم برجهان باذرایع ووسایلی تهدیدمیشود، "آریانا" ستیزی وبروی خط هویتی مردم چلیپا کشیدن یک مفهوم مجرد وانتزاعی نیست، بلکه کاریست کثیر الجوانب وبحران افزا که پرداختن وانگیزه دادن به آن نه کمال دانشمندیست ونه معیاروطندوستی. یارزنده، صحبت باقی.

پی نوشتها:

1- پروفیسوردادخدا سیم الدین اف، نام زبان تاجیکی مناسب بانام ملت تاجیک است، آنلاینBBC جون2004

2- غلام جیلانی داوری خاورشناس افغانستانی مقیم آلمان، بازهم سخنی درباره اصطلاح(فارسی- دری- تاجیکی)آنلاینBBC اوت2004

3- همان اثر

4- دکترمحیی الدین مهدی، دود چراغ، ص14

5- صاحبنظرمرادی، مجله آمو پساکوه و امرای محلی بدخشان، سال دوم، شماره (7-5) 1380 شهر کابل

6- ان، کی، ایس لمبتن، ترجمعه علی مرشدی زاد، دولت و حکومت در دوره میانه اسلام، تهران 1379 ص 299.

7- حسن زملو، احسن التواریخ، تصحیح س ، ان سدون، کلکته 1931 ، متن فارسی- شجره صفویه

8- نجیب مایل هروی، بگذار تا از ین شب دشوار بگذاریم، چاپ تهران1364 ص 8

9- صاحبنظرمرادی، "ما" چرا"من" شدیم؟ سایت انترنیتهای خاوران، آریایی، انجمن پاسداران فرهنگ آریانا، سال2005

10- نجیب مایل هروی، بگذار تا از ین شب دشوار بگذاریم، چاپ تهران1364 ص 8

11- همان اثر

12- محمد طاهربدخشی، آریانا وآریابازی، یادداشتهای غیرمطبوع

13- همانجا، نجیب مایل هروی، بگذار تا از ین شب دشوار بگذاریم،

14- اصطلاح جدید به کسانی اطلاق میگردیدکه بخاطرهمکاری بابلشویکها وتحکیم حاکمیت حزب کمونیست باهروسیله مردم رافشارمیدادند وبهرخواسته روسها لبیک میگفتند

15- زوایای تاریخ معاصر افغانستان،ص89