پنجشنبه، مهر ۱۳، ۱۴۰۲

!


 ...و آفتاب نمی میرد

===========

کاج بلند قامتِ زبان و ادبیاتِ فارسی در نیم قرن اخیر،در جغرافیای افغانستان، "معلم" واصف باختری به جاودانگان پیوست.
او برای دو نسل از شعرا، نویسندگان و روشنفکران کشور حیثیت "معلم" را داشت.
مرگ از کوبیدن به دروازه چنین بزرگی مردی عاجز است؛ او همیشه زنده است.
چون، آفتاب هرگز نمی میرد.
او تمام عمر خود را برای رشد فرهنگ و ادبیات فارسی، عدالت و دادخواهی اجتماعی گذرانید و الحق :
"یگانه آمد و تنها نشست و فرد گذشت".
****
او برمن و جمعی از کادرهای دانشگاهی آنزمان "سازمان بدخشی" مقام آموزگاری را داشت؛ چون معلم حوزهء سازمانی ما بود.
روح شان شاد و یا شان همیشه گرامی باد!
*****
"وسایه گفت به باد
چه روی داد که شهر
بلندقامت بالنده
ستربازوی توفنده
که هر گذرگاهش
رگی ز پیکر هستی بود
کنون فتاد ز پای
و هر گذرگاهش
رگ بریده جنگاوری‌ست خون‌آلود
چه روی داد که آهن‌دلان صخره‌شکن
به سان پیکره‌ها، نقش‌ها، عروسک‌ها
ستاده‌اند در آن سوی شیشه‌های زمان
تناوران همه گویی که سنگ‌واره شدند
و چهره‌ها همه آیینه‌های تیره‌ی مسخ
و پای‌ها همه چون نبض مرده‌گان قرون
و دست‌ها همه چون دشنه‌های زنگ‌آگین
و نام‌ها همه‌گی بنده، بنده‌زاد، غلام
و چشم‌ها همه چون شیشه‌های رنگ‌آگین
و خشم‌های نازای
و خواب‌ها سنگین
سپیده‌های دروغی به چشم‌ها چیره
گرسنه‌گان بیابان را
ببین چگونه به تصویر نان فریفته‌اند
و دلقکان نگون‌مایه بر تکاور ننگ
کشیده روسپی آرزوی خویش به بر
نه هیچ بادی از سوی خاوران برخاست
نه هیچ ابری در سوگ آفتاب گریست
ز بس به جنگل باورها
کلاغ‌های دروغ آشیانه بگزیدند
مباد در تب پندارهای تیره‌ی خویش
فراز برج گمان دیده‌بان خواب‌آلود
به روی پیک سحر نیز در فرو بندد
و سوگوارترین مرغ
یگانه عاشق جنگل
به روی چوبه‌ی دار آشیان بیاراید
و سایه‌سایه‌ی اندوه‌ناک سرگردان
شنید پاسخ آوای خویشتن از باد
به بی‌گناهی گل‌های سرخ دشتستان
و خواب سبز گیاهان گریستن تا کی
به باغ قرن گذاری کن
که چتر آبی کاج و نگین نیلی برگ
و دست کوچک هر سبزه
ترا به جنگل امید می‌خوانند
شهاب زودگذر شد اگر ستاره‌ی تو
ستاره‌ی دیگری آفتاب خواهد شد
و آفتاب نمی‌میرد
برو بپرس ز مرغان بیشه‌های کبود
ز تیرخورده پیام‌آوران توفان‌ها
ز آشیانه‌ به‌ دوشان دشت‌های غرور
که راه جنگل سبز امید می‌دانند
برو بپرس مگر راه دیگری هم است
برو بپرس در این راه ره‌ سپاری است
و سایه گفت به همزاد خویش آری است"
واصف باختری

هیچ نظری موجود نیست: