یکشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۵


بیژنپور - آ.آبادی

وحدت ملی
یک توهم و هزار گمان


گفت و گزار؛
پیرامون اهمیت، چالشهای منبعث از نگـرش جناب بشیر بغلانی، در نامه یی
تحت عنوان " آریانای باستان، خراسان پهناور وافغانستان پرآشوب" ونگاهی
بر اعتراضات آقای میرعبدالواحد سادات نویسنده در پاسخنامه ی " موجود یت افغانستان درگرو وحدت ملی آن است".



دراین گفت و گزار دو مساله محور مباحثه است
نخست : تعریف وتفسیر نام افغانستان از دیدگاه یک ا ندیشه گر ملی ( بشیر بغلانی از پایه گذا ران طرح مساله ملی در افغانستان ) درجایگاه یک معضل سیاسی بحران هویت ملی.
دوم : بیان مسایلی اند در حد اعتراض ونه پاسخ؛ که آقای میر عبدالواحد سادات اد له کرده اند.
از نظر من نسبت روشن اما وارونه یی میان این دو دیدگاه وجود دارد. یکی ناهمواریهای گذشته را که تا امروز دوام یافته اند، انگیزه ی واقعی برای بحران تشکیل ملت و هویت ملی میشناسد، بنابرین با شفافیت عیب گویی مشکل را میخواهد بردارد. دیگری با گرایش و جان سختی ، درراه حفظ میراث سیاستهای خام همتباران؛ هموارگی آینده را مایل است از گذشته ی نا بکارمایه بگذارد.
به سخن آقای بغلانی نام افغانستان و کارنامه ی حاکمان دوصد و پنجاه سال پسین در این سرزمین، مادر تمام انگیزه ها برای سازش ناپذیران دیگراندیش ودیگر تبار است. اما آقای سادات با اعتراف چند درصدی پیشنهاد دارد که بحث در گذشته بی اثر است ، لذا باید وحدت ملی را تأمین کنیم تا افغانستان موجودیتش را حفظ نماید.
با اشاره شتابناک در همین بحث نابرابر، مفاهمی را از بیانات ایشان برابرمی نهم، تا شفافیت بیشتری در راه گفتگو های آینده بوجود آید. هدف من به نمایش نهادن باور عمومی ، استنباط فرهنگی و درک اجتماعی دوطیف متفاوت از طرح اندیشه های سیاسی در جامعه برای سفر بفردا هاست.

تـــــا جفا گر به جفا دیده برابر باشد عدل در قافله ء هستی درآخر باشد
خصم چون لاف خدایی بزند عیب مکن دیــو را کی سخنی قابل باور باشد
( آ.آبادی )

تاریخ ملی هر قومی، یاد نامه و حافظه ی یک سرزمین مردم است. اهمیت تاریخ در حیقیقت پایگی آن میشود. پیش از تاریخنگاری به اندیشه های تاریخنگری احتیاج است. تاریخ نگار میباید، بستر تاریخ ( جامعه )، محور تاریخ ( مردم ) ، رفت و گذر تاریخ ( عنصر زمان ) و باور تاریخ ( تمدن و فرهنگ ملی اقوام ) را به یگانگی برتابد. تاریخهای شرق نویس و شرقیهای تاریخ نویس، جمعاً ونوعاً ؛ سه کار را کرده اند:
یک - یاد نامه و کار نامه های پادشاهان را عامل گردش روزگار و حرکت در تاریخ علامت زده اند. در بسیاری از موارد، نام و نشان پاد شاهان و حکمرانها، به اسطوره ی پهلوانی پهلو زده است. شاهان مستبد، امیران آدم خوار، حاکمان جانی و دون کسوت را ذوالقرنین، صاحبقران، جهانگشا، خداوند جاه ، شاه شاهان ، امیرالمومنین و ظل الله خوانده اند.
دو - تردید نامه نویسی بر سکوی استجابت آمده است و نگارندگان رویداد ها، تنها به حوزه ی قدرت پرداخته اند. اینجا نسبتی میان مردم و دستگاه های یکنفری قدرت مو جود نبوده است. از نهر خروشان حوادث روزگار تنها حاکم مفرد؛ بر دفتر گاه شناسی ( تاریخ ) نوشته شده است. اقشار گوناگون مردم و نیروهای اجتماعی هرگز متاعی نبوده اند.
سه - کتابت گران برای سلاطین، بیشترکسانی بوده اند که بدلایل بسیار، جزو اندرونی ها ( حرم گذرها ) تلقی می شدند. آنچه در روایات تاریخ این سرزمین خوانده میشود، هیچ درکی را به خواننده نمی بخشد. از همین رهگذر تاریخ ما برای ملل ونحل دیگر ناخوانده و بی مراجعه مانده است.
شناسنامه های مکتوب و خاطره نامه ها، افزون بر نا کارآمدی ونیآموزندگی متنی، بشیوه های دوران شناسی نگاشته نشده اند. اگر تذکره های ادبی و سفرنامه هارا از نامه های کهن جدا کنیم، تاریخ کلاسیک ما از مفهوم خویش بیگانه میشود واز اهمیت برای باور شدنش باز میماند.
حتی همین گروه مورخان به اصطلاح مدرن ما ( دوران ایشان به مدرنیته نسبت دارد نه خود شان! ) به روشهای جامعه شناسی وتحلیل تکیه نکرده اند. ایشان به شرح ماجراهای سیاسی بصورت بسیار مجرد پرداخته اند. پیگیری عوامل وانگیزه های اصلی در تحولات یک جامعه، محتاج ورود در بستر علوم پایه ی در این زمینه ، منجمله مردم شناسی، جامعه شناسی، علم سیاست و اشراف در حوزه ی جها نشناسی مدرن قرن بیست است. ما از گذشته تا کنون برای شناخت برخی نکات تاریک تاریخ ، از بیاض وسفینه نویسی ویا تذکره و احوال نگاری حوزه ادبیات استفاده می کنیم.
اما تاریخ یعنی چه ؟
ولتر میگوید : " تاریخ قصه یی است که بعنوان حقیقت روایت میشود، وقصه تاریخی است که آنرا بعنوان دروغ نقل می کنند". سارتر نیز همین فهم را با تفاوت اندک میگفت : " انسان ناقل قصه است و درمیان قصه ی خود ودیگران زندگی می کند". بر همین منوال مورخان نامدار زبان فارسی مثلاً استاد عبدالحسین زرین کوب میفرمود: تاریخ رمانی است که قهرمانانش وجود واقعی دارند، درصورتی که رمان تاریخی است که قهرمانانش اشخاص فرضی هستند. لذا تاریخ و داستان محل نوسان آدمی میباشند".
بررسی تاریخ بیشتر مفهوم برخورد با سرگذشت تلخ وشیرین مردم یک سرزمین است. سنت تاریخی چنان میشود، که گاهی قهرمانان یک سرزمین، در آنسوی دیگر دشمنان فراموش نا پذیر مردم اند. بطور نمونه مردم ما نام سلطان محمود و احمد شاه درانی را فاتحان کبیر می خوانند. در حالی که هردو برای مردم هندوستان، غارتگران کبیر هستند.
نمونه ی اندکی فشرده تر از آن را ارایه می کنم : همه حاکمان درانی و محمد زایی برای طایفه ی افاغنه ( پشتون تبار ) طبیعتاً مشر، رهبر و پادشاه پر افتخار بودند و هستند. اما اکثریت قریب به تمام همین پادشاهان برای اقوام دیگر ( تاجیکها، هزاره ها، ترک تبارها و... ) نه تنها سزاوار یاد آوری نیستند؛ که عین دشمنان نفرت انگیز بودند وهستند. اگر اهدافی چون تعادل اجتماعی، توازن سیاسی، تناسب اقتدار، و سنت هموطنی بعنوان ابتدایی ترین تعریف از پایه شناسی جامعه ی مدرن وفرا سنتی را باور می کنیم، بسیار آ سان میشود تا به همین حقیقتها تمکین گردد.
خرد گریزی و ستمروایی درروان طایفه ی حاکم و اطرافیان قدرت پدیده شرقی وحتی جهانی است. تاریخ خشونت و دوام استبداد، در هر جای جهان تبعاتی بجز این ماده ی ننگین نداده است. سرسختی و نا شکیبایی، دیگر ستیزی و تمامیت خواهی، ستمگری و خونریزی، بیعدالتی و نارواداری، خود باوری وانکار دیگران و دهها آفت بیشتراز این ، پیامد های جامعه ی چندین تباری و کثیر الا قوام است. خیا ل خام و روشهای بد فرجام تنها مربوط پشتونها نیست. حس دفاع از خیانت، تقلا برای توجیه استبداد، تهاجم وتزحم در برابر ناراضیان، ستیزه جویی و خود محور پنداری از مفردات ناپسند در اقلیم اشباع کاذب اند. اینست که جامعه شناسی سیاسی شناخت وشگرد در این روشهارا بسادگی معنی یاب کرده است.
اگر بنای جامعه بر خرد گرایی و عقلانیت، که بلوغ اندیشه های مشترک سیاسی در راه ملت شدن را برمیتابد؛ استوار آید، چند گانگی تباری- قومی بیشتر نماد موزاییکی پیدا میکند و جامعه در صراط تحول و سازمان یافتگی قرار می گیرد. اما همانگونه که تجارب ما نشان میدهد، یافتن این منشور درجلگه ی اشتراکات طایفه ای افغانستان، هنوز یک آرمان غیر قابل دسترس بنظر میرسد.
جامعه ی سنتی و فاقد نقد، که بیشترین رشد خودرا در عقده برداری و تفاهم نا پذیری دارد، نمیتواند یکشبه و زود هنگام به دهلیز مدارا و سازگاری برسد. جامعه یی که نویسندگانش در حوالی سیاست و تحلیل عناصر قدرت ، از عنوان تا پایان دشنام نامه نگاری کنند، کی بهتر ازین تواند بود.
ما به وحدت ملی برخورد عوامانه نکنیم، کما اینکه هنوز ملت نشده ایم، وهرگز هم وحدت ملی پیش از تشکیل و تکمیل عناصر ملت بوجود نمی آید. ملت شدن ماحصل بلوغ فکری و رشد فرهنگی، با شالوده های زیر ساخت استوار در حوزه ی اقتصاد و مناسبات اجتماعی است. فرهنگ خرد مدار، برابری باور، فرا تباری، اندیشه گستر، شایسته پسند، نخبه گرا، تجدد پذیر و مناسب با ویژگیهای ملی و نسبت یافتن به ارزشهای جهانی وانسانی! میباید در مردم آزار کشیده و نا بسامان افغانستان نهادینه گردد.
مهمترین نکته در این نبشته اینست که برای رسیدن به سکوی ملی شدن و ملت ساختن، نخست بایستی با تبار طلبی و قبیله گرایی، نقد گریزی و خوی خشونت، وابستگی و بیگانه پروایی، نادانی و سازش ناپذیری، سرسختی و تعصب و تقابل با ذهن تاریخی مردم را پایان دهیم.
بررسیها و نشانه گذاری اکثریت نویسندگان در نسلهای قلمزن قرن بیست کشورما، سزاوار خواندن نیستند. نه تنها نویسندگان ما بلکه بیشترینه ها در فرهنگ منطقه تبار نامه نویسی کرده اند. ما در حوزه ی فرهنگی بیش از زمینه های سیاسی دچار پریشان هویتی هستیم. من بروشنی می بینم و آفتابی اعلام میدارم، که تمام مباحثات آگاهان جامعه ریشه در جنگ نا سازگارانه دارند و از اول قرن تا اکنون هرچه بیان کرده اند و گفتگو نامیده اند، یا توهم بوده ویا از همان ابتدا تردید شده و به نحوی به نتیجه نرسیده است .
با این مقدمه برمیگردم به پرانتیس های خشم انگیز در نگاشته های میر عبدالواحد ( سادات ) که با عصیان اندیشه و جوشاندن ذهن، مبنا را بر تردید مطلق ونگرش خصمانه در برابر یادداشتهای آقای بغلانی نهاده اند. همین جا باید گفت : نبشته های ایشان نه در برابر مقالت آقای بغلانی که بیان ایشان در برابر مقولات فرهنگی از نام یک وابسته ی قومی است. هنگامیکه خودشان میفرمایند: " با خواندن مقاله طولانی آقای بشیر بغلانی... عزم من جزم گردیده وبا خود گفتم اکنون که کارد به استخوان رسیده به تأسی از فرموده حضرت سعدی که : چون اعصاب حضرت شان بسیار آشفته بوده است، لذا شعر را نادرست و ناکامل ذکر کرده اند. اما از روی هموطنی من آنرا خدمت ایشان تصحیح و کامل میسازم:
" اگرچه پیش خرد مند خامشی ادب است بوقت مصلحت آن به که در سخن کوشی
دوچیز تیره عقـــل است، دم فروبستن بوقت گفتن و گفتن بــوقت خاموشی"

خواننده را ازهمین آغاز به فرجام آشنا میکنم . امید وارم خشم نویسنده ناقد ( آقای میر- سادات ) فرو نشسته باشد. اصل بحث ایشان با جناب بغلانی نه عادلانه است ونه عاملانه. محمد بشیر بغلانی از پایه گذاران تفکر وروش مبارزه ملی و همقدم زنده یاد محمد طاهر بدخشی بانی جنبش ملی و مستقل در افغانستان است . درحالیکه آقای سادات شاید عضو نه چندان نام آور حزب خویش بوده اند، اما از مشی ملی ومبارزات مستقل و برابری طلبانه در افغانستان ( طرح وپیشنهاد حل مساله ملی ونا برابری اقوام ) یا نا آگاهند ویا بیگانه به آن. بغلانی وارث خون پنجهزار شهید از اعضای به اصطلاح ستم ملی، یا سازمان مربوط به خویش ( سازا ) بود وهست، که در اعدام گاه فاشیسم قبیلوی امین یکجا با بدخشی و مولانا بحرالدین باعث خوابیده اند. برای پر هیز از توهین ویا بی حرمتی، میباید حاکمیت و سیاست ( ح.د.خ.ا ) را در پنج مرحله به این حوادث نسبت داد:

یکم - حزب دموکراتیک خلق ( متحده ) در آغاز کودتای ثور 1357 خور شیدی
دوم - حزب دموکراتیک جناح خلق برهبری آقای نور محمد ترکی سال 1357 خورشیدی
سوم – حزب دموکراتیک خلق ( باند امین ) فاشیسم مسلح و مسلط قومی- ایدیو لوژیک 1358 خ
چهارم – حزب دموکراتیک خلق دوران شاد روان ( ببرک کارمل ) 1358 – 1364 خورشیدی
پنجم - حزب دموکراتیک ( وطن ) برهبری مرحوم داکتر نجیب الله

بیگمان در هر پنج نوبت از حاکمیت جناحهای ( ح. د . خ . ا ) برخی جنایاتی انجام شده است، که جسارت و جرات دفاع را از رهبران و اعضای آن سلب کرده است. اما با این حال نمیتوان همه را یکسره بد ورد گفت و کوچکترین نماد نیکی و درستی در ایشان نیافت. محاسن سلوکی در بسیاری از شخصیتهای صدر وذیل شامل حزب، و اقدامات این حزب در برداشتن تبعیض وتفاوتهای وحشتناک قومی، عمومی ساختن و مردمی کردن خوانش و نگارس در بین مردم، پذیرش و اعزام فرزندان مردم طبقات پایین به بورسهای تحصیلی در دانشگاه های داخلی و کشورهای خارجی، سهم دادن مردم در شهر نشینی و پیشه های مختلف، صنفی کردن نهاد های اجتماعی، پروژه سازیهای دولتی به نفع مردم در امور شهرک سازی و انکشاف مدنیت شهری، بیرون کردن قوای مسلح از حالت وابستگی قومی- خانوادگی، انکشاف و توسعه نسبتاً بهتر وبیشتر موسسات آموزش عالی، تقویت سیستم آموزش پیدا کوژیک و ده ها زمینه دیگر، پیامد اجراات دولت تحت رهبری همین حزب؛ مخصوصاً در دومرحله ی اخیر با مسوولیت فعال ترین فرد متجدد دوره احزاب ( زنده یاد ببرک کارمل ) از جناح پرچم بوده است.
مسلماً این نکات باعث آن نمیشوند، تاکشتن صدها هزار انسان از اقشار گوناگون مردم افغانستان در سالهای آغاز کودتا ی ثور را که با بیرحمی تمام تیر باران، زنده بگور، قیر داغ ، خاکمال زیر چاینهای تانک شدند، یا آنکه بوسیله ی هلیکوپترها چشم بسته در دریاها فرو ریخته شدند؛ جامعه فراموش کند. همانگونه که ابداً نمیشود جنایات ضد انسانی گروه هایی از میان مجاهدین در سالهای اخیر را ، به لحاظ اهمیت مقاومت ملی تحت رهبری جاوید نام احمد شاه مسعود، در برابر دسایس و مداخلات خارجی وبویژه پروژه و پدیده ی منحوس طالبان در حمایت آشکار پا کستان، عربستان و شرکتهای غربی نادیده گرفت.
نقد سیاست دولتهای پیش از حکومت ح. د. خ.ا ؛ توسط این حزب، نقد دولت حزبی ( چپی ) از سوی نیروهای جهادی، نقد حکومت مجاهدین از جانب دولت جانشین، نقد مجاهدین از طالبان وسر انجام نقد تمامی این نیروها بدست همدیگر هیچ عقلانی نبود ونخواهد بود، همانگونه که قطعاً معنایی نداشت و حالا هم ندارد. متاسفانه در افغانستان هرگز نیروی معطوف به نقد جامعه موجود نبوده است. البته دلیل آن ساده است ، نقد یکی از عناصر بلوغ سیاسی جامعه ویکی از مفردات دموکراسی و تولرانس اجتماعی است. جامعه ی غیر سیاسی و منحمک به اندیشه های ستم واستبداد ، کشور وابسته به سنتهای فرتوت ونا کار آمد بدوی، جامعه ی بزن بگیر قوم حاکم بر اقوام دیگر، مردم نا آگاه و دور داشته شده از تحولات سالم وسودمند سیاسی – اجتماعی، سلطه یافتن مذهب با قرا ت های ماقبل قرون وسطایی ، عقب ماندگی عقده بر انگیز اقتصادی- اجتماعی ، نفوذ دادن ایدیو لوژیهای سازش نا پذیر وارداتی و مسایل دیگر، نمی گذارند که نحله ها و نسلهای روشنفکر و آگاهان خلاق و اندیشه ورز ظهور کنند.
بزرگترین کمبود، بیشترین ضرورت ، مهمترین نیرو سیاسی، فعال ترین گروه اجتماعی و مناسبترین حلقه ی عبور از دوران سنت به هنگامه های جامعه با شرایط مدرن، سازمان دادن اقشار ملی و تقویت تفکر ملی نیروهای مستقل ومعتدل در افغانستان بود وهست. این نیروها در بازار ستمروایی قبیله سالاران بیشتر به خط انقلاب و بر اندازی پیوستند، آنان با تکیه بر مشی قهری وخشونت ضد استبداد به جبهه ی چپ رادیکال نزدیک شدند. من با باور ی که دارم ؛ آقای بغلانی را یکی از نمونه های روشنفکران همین نسل و از سپاهیان همین اندیشه های ملی و مستقل میشناسم . ایشان یکی از پایه گزاران ملی اندیش و متجدد برابری خواه بود وهنوز هم متعهد همان باور ها ست.
من بجای نگرش خط به خط در نبشته های آقای بغلانی و تردید نامه های آقای سادات، اهم کار ایشان را در چند محور جدا سازی میکنم، و در هر محور پرسش و یا پیچش آقای سادات را نیز بمیان می کشم. دیدگاه ها و گمان زنیهای ما در راه درک درست از نادرست بهر پاراگراف پیوند میشود.

آقای بشیر بغلانی :
* در نامه ی ایشان بررسی کوتاهی انجام شده است از موقعیت گذشته وحال زبان فارسی، طوایف حاکم در خراسان و پویایی و ماندگاری فرهنگ خراسانی در برابر فرهنگ و زبان مهاجمان خارجی از دیر تا امروز. گمان میکنم آمدن واژه دری در شعر شاعران، دقیقاً تا کیدی بر مو جودیت سه گویش از یک زبان در سه قلمرو جغرافیایی پهناور ایران زمین است. از شعری در همین زمینه مدد می گیرم :

منشــور هفت رنگ مطلا ست فارسی طومار دیر سال سخن هاست فارسی
بردشت دشت گویش شیرین لحظه ها سرمست از حلاوت دلهاست فارسی
چون نی به ناله میکشد آ واز سوزناک پروردگــار واژه ی زیبـاست فارسی
در بستر کلام ( دری ) میتوان ســرود لیکن شتا ب گردش دریاست فارسی
در شرق بیکرانه و در غرب پـــایدار از چین تا شمال بخاراست فارسی
خواهی دری بخوانیش وخواه تاجیکی در سه نماد جلوه یکتاست فارسی
گویند هرکرا به زبان دگر خوش است لیکن کلام گرم تو گیراست فارسی
الخ...
* رواج دادن نام افغانستان و تلاش های داخلی و خارجی برای ته نشین ساختن آن در بخش کوچکی از گستره خراسان زمین. یعنی تجزیه خراسان وپارچه پارچه کردن فرهنگ وزبان فارسی برای جلو گیری از رشد و پرورش بیشتر آن. بنا برآن استعمار کشورما را " افغانستان " نام گزاری نموده است.
* حکومت قبیله تلاش کرد تا قبایل پشتون را از جنوب به شمال ومرکز جابجایی کند. پروسه ناقلان ( نه مهاجران ) از شرق و جنوب به شمال، بزرگترین خصم و کینه های رضایت ناپذیری را در اقوام رانده شده ی شمال و نقاط دیگر موجب شده است.
* پاره پاره سازی تبار تاجیک ، ترک و حتی گروه های مردمی اندک واقل در جنوب، شمال، شرق وغرب ، باعث تشکیل دولت سست وپشتون بنیاد افغانستان شد. جداکردن مردم از تبار خود آنها هیچ گونه عقل ملی را بر نمی تابد. مبهم گذاشتن مرز کشور در قلمرو پشتونها در بیش از صد سال گذشته، اما تطبیق جدا سازی مردم در حوزه ی شمال کشور، بی خاصیتی و دشمن خویی امیران قبیله را به نمایش می نهد.
* در سراسر نامه ی آقای بغلانی به مردم افغانستان اشاره شده است که کفاره ی حکومتهای نا کار آمد و خرد گریز طایفه گرای حاشیه نشین در تاریخ فرهنگی افغانستان را کشیده اند. البته در برخی زمینه ها بیان واژگان درشت و چالش ساز را بکار برده اند. پاسخ نامه ایشان از سوی آقای سادات ، نه برای غیر واقعی بودن، که برای گویا نا مناسب بودن؛ کار برد کلمات در مورد قبیله و امیران ونسبتهای تاریخی آنان در اجرای نقش وابسته به استعماراز یکسو و از جانبی دوران قیادت ح.د.خ.ا و حکومتهای حزبی به تبع از سیاست ایدیو لوژیک آن، صورت داده شده است.
* دفاع و جانبداری جناب بغلانی وزیر عدلیه سابق از پایداری مجاهدین، موثریت شیوه های کار مقاومت برهبری زنده نام احمد شاه مسعود، از پا در آوردن نظام حاکم ( حکومت دکتور نجیب الله ) و پاشیدن انسجام حزب وطن هم بدلیل کودتا های پیهم حزبی وانشعاب فروریزان شاخه های گوناگون، وهم بجهت برگشتن برخی چهره های فعال جناح وفادار به مرحله ی شش جدی ( برهبری مرحوم ببرک کارمل ) درعرصه های سیاسی – نظامی طاقت حزب و حاکمیت آنرا به ضعف جدی پایین کشید. در نامه مذبور، نویسنده نشان داده است که مجاهدین از مشروعیت برخوردار هستند، اما جناههای حزب در حاکمیت چهار دوره یی از این مشروعیت نتوانستند بهره ی کار ساز ببرند.
* در مورد رویداد های پس از یازدهم سپتامبر2001 و ضرورت بر گزاری اجلاس بن نیز آقای بغلانی روی خوش نشان نداده است. در نوشته ایشان اجراات دولت موقت ، کاملاً غیر از آنچه که در ترتیبات بن بیان شده بود را نشان میدهد. اما با همه ی ا ین علامت زنیها، اگر اصطلاحات کار بردی در متن نسبت به تبار قومی طایفه تمامیت خواه حاکم ، و سپس در کاراکتر ( ح.د.ا. و حزب وطن ) کمی شدید و غیر دوستانه بنظر میرسند معنای آنرا ندارد که در این نوشته دروغ و تهمت ویا کتمان حقیقت شده است.
* اعتراضات ایشان نسبت به قانون اساسی از نام یک حقوقدان عین حقیقت اند. قانون اساسی جرگه بازیهای اخیر نه دارای روان ملی است، نه بر معیار ترمینولوژیها ی حقوقی بنیاد دارد، نه جامعه را نهادینه میکند و نه برابری را پایه ی عدالت قرار داده است. اینجا باید جناب میر سادات اعتراض مینمودند، که قانون نامه ی ما وثیقه و سند ملی برای هویت برابر و شخصیت واقعی کشور ومردم مانیست !
دراین بخش نتیجه را چنین اعلام میدارم :
- آقای بشیر بغلانی در سه محور اساسی با تاریخ معاصر افغانستان سازگارا نیستند. این سه محور متفرعات بسیاری دارند، که هر بخش مستلزم بررسی و گفتمان اهل نظر بصورت جدا ازهم اند. سه محور مورد نظز ایشان اینهاست :
1- مساله زبان و بنیاد قومی – تباری در افغانستان : معنای این جملات آنست که در افغانستان دوصد سال پسین، ما هیچگونه وحدت ملی، مشارکت تباری، و روش عادلانه استفاده از فرهنگ زبان را بر مبنای اهمیت و قابلیت واقعی آنها نداشتیم.
2- فرهنگ دولتمداری هرگز به مرحله ی نهادینگی نرسید و مردم ما به نسبت بیعدالتی و خوی استبداد در حاکمان عیاش و نا آگاه علیه تمام اقشار گوناگون، با حس نفرت در برابر آنان برای جریان ملت شدن شانس نیافتند. یعنی با استقرار دولت قبیلوی در افغانستان ، همواره جنبشهای ملی و آزادی طلبانه خصمانه سر کوب شدند. ملت نتیجه ی بلوغ جامعه در توانایی فرهنگی و قابلیت سازی اجتماعی است. از همین خیزشهای ملی و حرکتهای سازنده مردم است که هویت شکل می یابد و ملت بر شالوده ی این عناصر پایه گذاری میشود.
دولتهای قبیلوی ما در سه دهه پیشتر از امروز، خوا ند ن رمان ، داستان و کارنامه اد بی را جرم میدانستند، اصل این کار برای جلوگیری از آگاهی مردم در سیاست و مبارزه برای آزادی نبود. آنچه هنوز نا گفته مانده است و آقای سادات به آن اند یشه ریشه ی ذهن خویش را نبرده ا ند، آنست که چرا رما نهای فارسی در چین ، در ایران وروسیه منتشر میشوند و این گسترد گی زبان به مردم مجازات شده ی تاجیک تبار افغانستان به اضافه ی تبار ترکی و اقوام هزارستان امکان آنرا بدهد که از قوانین قبیله، واز ستمگری خا ندان بی خاصیت و نا بکار حاکم در این کشور فرمان نبرند.
پرسش آنست که چرا در طایفه ی حاکم ا نسان شایسته بسیار اند ک ودر اقوام محکوم ، شخصیت های سنگین نام بظهور میرسند ؟ جواب عامیانه و ساده این پرسش آنست که، یک قوم 25 درصدی، براریکه ی قدرت سیاسی با ساختار 87 درصد تک قومی، جامعه را با هزار گونه جبر و خشونت در سمت نابودی دیگران وجازدن خویش در مقام اکثریت ؛ میراند. مسلماً برای دوام حاکمیت یا بایستی رضایت مردم باشد، یا قاطبه و کافه ی مردم. چون نظا مهای دوصد سال پسین ما از این دو شرط محروم بودند ناچار به بیگانه تکیه کنند و مردم خویش را د یوانه سازند ! که کرد ند .
3 - هویت ومشروعیت : در این دو مقوله نیز آقای سادات جان سختی و حقیقت گریزی نشان میدهد، تصور ایشان آنست که هرچه اجداد حاکمیت در این کشور انجام داده اند، مساله یی ندارد! آری هرچه از عبدالرحمان به بعد و حتی قبل از وی انجام شد، اگر شاه امان الله را به برکت موجودیت روشنفکران فرزانه و آگاه مشروطه خواهی کنار ببریم؛ نمونه پیش وبعد از آنش در کارنامه حیوانات عالم هم نیست. مگر ما هنوز نوکران و بی خبران باشیم که از دوران مواحش در این سرزمین تعبیر مدرنیسم بدهیم !؟
فرار از دولت مرکزی و طرح برنامه های جدا سری در شیوه ی اداره ی افغانستان ، برای آن نیست که این کشور را بند بند جدا کنند، مساله اینجاست که هیچکس حاضر نمیشود، هویت و اعتبار خویش را بپای دیگری بریزد. غیر از تاجیکها تمام اقوام خورد وبزرگ دیگر هنوز در فرهنگ آمیزش اجتماعی سازش ناپذیری و خودی وغیر خودی نمایش میدهند. هزاره با پشتون نمی آمیزد، ترک وازبک نیز کمتر میتوانند، با چنین آمیزشها روی خوش نشان دهند. پشتونها نیز به ندرت با اقوام غیر بنای خویشاوندی می گذارند.
ملت در کجای این نمونه جا گرفته است؟ همه جامعه شناسان باور دارند که حد کم یکی از زمینه های ملت سازی در ساختار دولت ملی نهفته است. دولتهای ما هنوز از سهمیه ی اقوام شکل می یابند، پس وجوه ملی و مشارکت سیاسی در چه شرایطی ممکن خواهد بود ؟ بقول مولای بلخ :
هفت شهر عشق را عطار گشت ماهنوز اندر خم یک کوچه ایم

درنگی بر فراز نبشته میرعبدالواحد سادات

باور دارم که آقای سادات بیشتر ازمن وخیلی کسان دیگر، به نا کار آمدی و ظرف زد گی نظامهای پیشین افغانستان آگاهند. اما هنوز سنت نشده است که هنجار هارا به نیک وبد تصنیف کنیم وبرای سهولت بررسی وارزیابی ، قرار خاصی صادر نماییم. ایشان دهها مورد قا بل انتقاد در بستر اند یشه و نگرش سیاسی ساختار های پیشین داشتند ودارند. اما به نسبت آنکه جمع سیاسی ایشان حاضر نیست گذشته را بگذرد؛ مانده ا ند. یکی از پیامد های در معلقه ماندن همین است که آیین سازمانی دین میشود، ودین حزبی بسیار کسانی را منجمد میکند.
1- وحدت ملی : ( یعنی هیچ وپوچ )
یکی از عواما نه ترین شعار های توخالی و باور نا شد نی به اصطلاح روشنفکران پریشان بین افغانستان، کلیشه سازی و الگو برداری بسیار نا جایز از تعریفا ت توهم آمیز بازمانده از دوران جاهلیت مافبل فرهیخته سالاری است. وقتیکه امیر عبدالرحمان آزادگان و آزاد ی خواهان ملی و مرد می را بشدت سر به نیست مینمود، اعلا میه میداد که این دشمنان دین، به دولت عالیه و کیاست ما در رهبری اتباع خیانت مینمود ند.
امیر حبیب الله خان و دونوبت بعد تر نادر شاه وهاشم خان ، وحشت ملی ( وحدت ملی ) را بهتر از نیاکان تأمین کرده بود ند. دهها هزار انسان در شمال کشور به بهانه های گونا گون اعدام شد ند. مجازات آن بود که سرش را بزنید، خونش مباح ، ملک و جایدادش سرکاری، زنش کنیز وفرزندانش غلام... !؟ انصافاً این بخش نامه را ها شم خان به غیر ا نسا نی ترین صورت اجرا مینمود.
هنوز این آقای میر سادات فرمایش میکنند ، که وحدت ملی موجب موجودیت افغانستان است. هیچ شکی نیست که فرمایش آنها دقیق است، اما بشیوه وحشت غیر ملی واستبداد ضد مرد می، ستمگری ضد انسانی. حالا باید نام افغان را که بهمین آ یین بر من غیر افغان گذاشته اند، استقبال هم بکنم. ازان گذشته نا م یک طایفه ی کوچکی از طوایف این سرزمین ( افغان ) را بر نعش جان باخته ی کشور پینه پاره شده ی عظیم ما ( ایرا ن شرقی ) یا خراسان بزرگ نهادند و میگویند :
" تا یکنفر افغان است زنده افغانستان است! " ومن میخوام همین پارچه را بر گردانم بصورت صحیح تر آن که میشود : " تا یکنفر افغان نیست هرگز افغانستان نیست ! " می بینیم که پاسخ دادن بسیار ساده است. اما برخورد با واقعیتهای تلخ ودشوار این سرزمین اندیشه های آینده را بنا میکند.

آقای سادات را با خود بر میگردانم تا گل سخن بچینیم !
اگرازعامگویی به شفافیت برداشتها تحول کنیم، اگراز جهالت سیاسی به دراکیت و تیز هوشی روشنفکرانه برسیم ، اگراز خشم و خشونت ذهنی به شکیبایی و استغنای اند یشه دست پیدا کنیم ، اگراز نیا موختن وکور باوری به آگاهی و باور دانشی متکی شویم ، اگراز دلبستگیهای خود به رود بی قرار حقیقت در نهر مردم نگاه کنیم، اگر از خامجوشی و چشم پوشیها به بینش ونگرش آگاهانه و انسانی تمکین داشته باشیم، اگراز خوی دشمنی و حرمت شکنی به خوشبینی و حرمتگری ازنو عادت کنیم، اگر از پل دوستی وراه های راستی به خیابانهای همگذر بگذریم، اگر بدی را بد باشیم و نیک را همیشه وهمراه ، اگراز سکوی مباهات خود ساخته و دروغین به جایگاه شا یسته و راستین استوار شویم، اگراز دشنام نامه نویسی در جلگه ی دشمن تراشی دیگران نسبت بخود به تبار شناسی این بیماری و انگیزه شناسی نا سازگاریها بپر دازیم، اگر از تلخی سخن راست نرنجیم و به شیرینی پذیرا بودن شاد مان شویم، اگراز روان برابری نا پذیر به روان برابری خواه در خویش مایه بگذاریم، اگراز بد خواهی ودشمن سازی عامه با خویش به آگاهی دادن عامعه بیش از پیش توجه کنیم واگر این همه اگر هارا در بحر بیکرانه ی اندیشه و مفهوم بشر اندازیم
میشود کار درست ... !
میشود غم نا بود،
میشود مشکل حل ،
میشود زند گی وهمپا یی،
میشود راه یکی و یکسان،
میشود دامنه زندگی از باور پر،
میشود حوصله ها دامنه دار،
میشود گوهر اندیشه بهر بیشه نصیب یاران،
میشود ابردر این خاکه زمین سوزان ،
میشود عاقبت آنجا باران .

میر فرموده اندکه :
" یک - هد ف ا ز نوشته ایشا ن ؛ زدودن وافشای اندیشه های که افتراق ملی را شدت می بخشند، و وحدت ملی را تخدیش میکنند " مبیاشد .
دو - نقد وبررسی اندیشه هایی افغانستان ستیز که آب در آسیاب دشمنان تا ریخی وطن میریزد، اندیشه های بد یل ووطندوستانه ، سرشارازروح ملی و فراقومی، فرا سمتی ومنورانه ارایه گردد ".
همانگونه که در نامه آقای بغلانی به موارد هشتگانه ، با فشردگی نگاه عمودی کردیم ، در پاسخنامه ی آقای سادات نیز همان کاررا انجام میدهیم . دراصل کار ایشا ن بررسی اندیشه ها و شاید ها وباید های حوزه هویت فرهنگی مردم افغانستان قرار ندارد، بلکه عصیان نامه یی است که بهر سخن نا خوش آیند وبهر واژه ی نا مکرراز ادبیات سیاسی که در اسم برد نها و نامید نها از سوی آقای بغلانی بکار گرفته شده است ، ژاژ نامه نوشته اند وخرده گرفته اند. درحالیکه در ماده دوم منظور خود از نوشتن این یادداشت به اندیشه های بدیل انگشت اشاره برده اند. اندیشه بد یل برای ( اندیشه های بر انداز و افتراق آمیز ضد وحدت ملی ! ) .
بدون درک وحدت ملی ، اندیشه های مخالف آنرا میشناسد، بدون فهم کردن اندیشه های ملی، تفکر غیر ملی را معرفی مینماید، بدون صلاحیت در حوزه ی اد بیات وزبان فارسی با نمونه آوردنهای ناشیانه به داوری میپر دازد، بدون آگاهی از دانش سیاسی و تاریخ ( ننگ نامه ) پرماجرای معاصر برای روشنفکران پژوهشگر و کار شناس این زمینه هدایت میدهد، بدون خواندن یک ورق کاغذ از علم جامعه شناسی کل جامعه ی خیالی خویش را گز وپل میکند، بدون ورود واشراف در قضایای سیاسی یکدهه ی اخیر افغانستان حکم خاین وخادم صادر مینماید، بدون توجه به اصل نظر ومنظور دیگران در بیان اندیشه ها و انگیزه ها مشی ملی وراه ناچار گذرعمومی ارایه میدهد وماشاءالله بدون داشتن آگاهی از کار و تجربیات نهاد های سیاسی غیر از سازمان مربوطه خویش اهداف مرامی و جامع دیگران با باطل اعلام میکند، بدون اشاره به دوصد سال سیاه بازی و تاریکی تاریخ فرمایش میکنند که نام ما افغان است ونام این سرزمین افغانستان است . اما نمیداند که این نام چگونه بر این سرزمین گذاشته شد، وچگونه چهار گوشه ی این سرزمین بریده شد، وچگونه اهداف استعمار در کسوت طایفه ی افغان دراین جایگاه تاریخی شد، و...!
افغانستان کنونی در بخشی از جایگاه خراسان قدیم مو قعیت دارد، اقوام باشنده همانهایی اند که بوده اند، حالا شاید برخی طوایف با سپاه و لشکر مهاجمان خارجی امده باشند واکنون جز اقوام این سرزمین خوانده شوند. اما این بحث مربوط تاریخ است و بماند بیک زمان د یگر . هیچکس هم ادعا ندارد که پشتونها یک قوم خراسانی نیستند، بسیاری از مورخان ادعا دارند که ایشان از تبارهای اصیل آریایی ( ایران تبار ) هستند.
بحث در نا رواداری وناروایی حکومتهای قبیله گرا در سده های پسین است. ما در حوزه ی تاریخ معاصر و آنچه در این دوران شده است را مراد کرده ایم. خوشبختانه اکنون امکان آن میسر آمده است که همه اقوام افغانستان خودرا برتا بند و شعاع وجودی خویش را برای احراز مقام اجتماعی خویش به نمایش بگذارند.
امروز هما ن هزاره ی ناگزیر واسیر که بجرم بیدفاعی بغلامی کشانده شده بود، یکی از چهار قوم اساسی وکامل الحقوق با پیشرفـتهای بسیار شتا بناک در بستر فرهنگ وسیا ست و تحولات اجتماعی درفوق خط بنفش همان جامعه است.
همان ازبک درمانده و محاصره شده که بخش عظیمی از زمین و دارایی اش مصادره و به ناقلان توزیع شده ا ست ، همان ترکمن های هنر ورز و صنعتگر که نقشهای خوبی از دل تاریخ در قالیهای رنگین و پر قیمت خویش زده اند، همان عربهای همگذر با ترکتبارها در ترکستان زمین ، همان ایما قهای پراکنده شده در شمال و کوهستانات مرکزی ( غور وبادغیس و کندز و... ) وهما ن بلوچ و گروه های مردمی بیشتردر... به برکت جنبشهای بیداری بخش ملی، د یگر هرگز بدنبال سنتهای پوسیده و دوران گذشته ی قبیلوی نمیروند. دیگر کشتزارهای آنان را هاشم خانی نیست که به علفچر تاراجگران وسپاه عبدالرحمانی تحت پروژه ی ( کوچیها ! ) واگذار کند.
برای آقای میرعبدالواحد سادات، روشنفکری وروشنگری همانست که از گذشته یادی نرود، ازهنجار های بد آن دوران سخنی بمیان نیاید، خشونت غیر انسانی حاکما ن آن روزگار پوشیده بماند، تاریخهای جعلی وهویتهای ساختگی بی ریشه و فاقد اندیشه برهمه مردم این سرزمین تحمیل گردد، مردم ستمکش وحقارت شده در نظامهای منحط و منحوس گذشته دلجویی نشوند، تاریخ امروز از همان ننگین ترین اوراق استبداد گران دیروز پاسداری کند، روشنفکر جامعه هما ن روشی را درپیش بگیرد که قوانین مطلق الاختیار سران قوم در مناسبات قبیلوی افغانستان برآن سند یت ساخته بود.
ایشان این داوریهارا اندیشه ی تخدیش وحدت ملی میشناسند، وحدت ملی یکطرفه ، وحشت ملی غیر قابل تصور، خشونت ملی قانونی شده ، بیدادگری حیوانی و غیر بشری، قتل عام مردم بدهها بهانه و بسی مسایل دیگر. اما دوقرن جبر و ظلم ، حق تلفی و ناروایی، مردم آزاری و خشونت ، تمامیت خواهی و نفی دیگران ، سلب مالکیت کردن و تبعید، بدار کشیدن و کله منارها، وهزار گونه روش جبارانه ی ضد انسانی را در برابر مردم فقیر و محروم این سرزمین چنان نادیده می گیرند، که انگار هیچ اتفاقی نه ا فتاده است و ما در دوسده ی پسین دموکراسی هم داشته ایم !؟ جزاک الله !
انصافاً خیالات آقای سادات در زمینه های درست هستند ، اما از دید ونگرش ایشان به مسبت مصلحت های امروز. ما به وحدت ملی احتیاج داریم، وحدت ملی یک فرمان شتابان دولتی نیست. این کار زمان میبرد و فرهنگ پیش زمینه برای خودش را هموار میکند.
ایشا ن در پانزده صفحه تمام تیرو تبر خویش را بسوی آقای بغلانی در مورد همان هشت بابت مسایل سیاسی ومردمی کشور، توجیه کرده اند. من ایشان را انتقاد نمی کنم. نقد اصلاح امر سودمندی است که نویسنده ویا صاحبنظر به اشتباه دچار خطا و نا صواب گویی میشود. پس منتقد باید راه خطا را ببند د و مسیر درست وخرد گرایانه را علامت بدهد.
من همانگونه که در آغاز اشاره کرده ام، دربرخی نکات مهم نظر خودرا به نسبت این گونه روشها ی کفر ورزی سیاسی وپاسخ خشونت آمیز، ابراز نمودم . بد لیل تفاوت دو دیدگاه در برابر حوادث سیاسی افغانستان خواننده را به خواندن این دو نبشته بصورت مقایسوی توصیه میکنم و آنگاه خوانندگان خود به حقیقت های نهفته در متن این دونامه ها پی خواهند برد.
در پایان اگر سخنی گفته باشم که سزاوار نامه های مورد نظر و شخصیت نویسندگان آنها نباشد، ایشان حق دارند سخنم را برگردانند. انشاء الله در آینده وحدت ملی بیاید، نام افغانستان به توافق گذاشته شود، مردم روزی ملت شوند، دولتهای ما از مردم دلجویی کنند، تاریخ واقعی با تحلیل نگارش یابد، عقب ماندگیها جبران شوند، روشنفکر خرد ورز و عقلایی به حقیقت ها تمکین کند، حقوق شهروندی مردم تأمین گردد، شعاع وجودی اقوام در پرتو نظام شایسته سالار و ارزش باور شناسایی گردد و تمام نادرستیها به درستی برگردد.
دموکراسی می آید وما به خرد مردم تعظیم خواهیم کرد. هرچه حقیقت است روشن باد وهرکه با حقیقت است زنده باد.
ومن الله توفیق
بیژنپور ( آ.آبادی







برگرفته از ویبلاگ رستاخیز ملی
www.kabulzameen.persianblog.com

هیچ نظری موجود نیست: